۰

هیچ بر هیچ

دیوان خواجه را باز کرد و خواند: «مقامِ امن و می‌ بی‌غش و رفیق شفیق…» و رفت. یعنی او نبود که رفت. من بودم که رفتم. غزل، غزل حسرت است. غزلِ نرسیدن به دوست. غزلِ دریغ. غزل حیف خوردن بر فقدان «کیمیای سعادت». این‌که می‌گوید مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق، یعنی زمانی همه‌ی این‌ها میسر بوده است و اکنون نیست. و این «موی میان»ِ دوست به چون اویی نمی‌رسد اما اوست که هنوز با همین «خیال» خوش است. و او چه می‌تواند کردن جز صید خیال؟ این غزل، غزلِ آن‌هایی است که رسیده‌اند به آخر خط. اما… غزل را با خودم مرور می‌کردم. صدای آواز بلند شد که: «بی همگان به سر شود، بی‌ تو به سر نمی‌شود». از همان مصرع نخست، گویی شعله‌ای در جان‌ات می‌ریزند. گویی آسمان است که دهان می‌گشاید و آتش به وجودت می‌ریزد. آن غزل را با این غزل اگر بخوانی، در هر دو غمی هست. اما غمی که یکی می‌گوید «دریغ و درد…» و دیگری می‌گوید: «گوش طرب به دستِ تو…» و در همان فراق هم دوست در برابرش حاضر است و به «هر طریقی» به دوست راه می‌یابد و خودِ اوست که سر تا پا دل است و عینِ دلالت خیر! می‌گوید که: «جاه و جلال من تویی، ملکت و مالِ من تویی…» و می‌خواند که: «گاه سوی وفا روی، گاه سوی جفا روی / آنِ منی کجا روی، بی‌ تو به سر نمی‌شود». هیچ چیزِ‌ آشنایی در این‌ها نیست؟ او دارد با معشوق‌اش رو در رو سخن می‌گوید. همه را خطاب به او می‌گوید. در غیبت سخن نمی‌گوید. در حضور و شهود می‌گوید. و تضرع می‌کند، التماس می‌کند، به خاک می‌افتد که معشوق نرود. و او همیشه در این جزر و مد است. همیشه در این فراز و فرود و تلاطم. چرا؟ چون «جانِ ز تو نوش می‌کند، دل ز تو جوش می‌کند / عقل خروش می‌کند، بی تو به سر نمی‌شود». چون جانی که به او متصل است، پیوسته از حضور او می‌نوشد و دل از وجودِ اوست که جوشان است و … و این یعنی چه؟ یعنی عقل است که خروش می‌کند که بی او به سر نمی‌شود؟ یا عقل هم از اوست که خروش می‌کند؟ هر چه هست این همه را خودِ او می‌کند و خارج از او گوینده اصلاً وجود ندارد که بخواهد بعداً بگوید آن زمان‌ها کیمیای سعادتی رفیق بود، رفیق! پس این یکی اصلاً به ذهن‌اش هم نمی‌تواند خطور کند که بگوید: «جهان و کارِ جهان جمله هیچ بر هیچ است». چرا هیچ بر هیچ باشد وقتی دایم در حضور است؟ و عجیب این است که حضور و فراق برای او هم‌عنان است. حضور برای او مد است و فراق جزر. حضور بسط است و فراق قبض. این‌ها برای او دو سوی یک طیف‌اند و از هم جدا نیستند. آن غزل نخست، غزلی است لطیف، آرام، انسانی، ملایم و محسوس. آن یکی غزلی است آتشین، قیامت‌بار و زیر و زبر کننده. یکی کارش حساب است و سنجش و یکی زنجیر دریدن و شورش کردن. حتی وقتی می‌گوید:
دلتنگ‌ام و دیدار تو درمانِ من است
بی‌ رنگِ رخ‌ات زمانه زندانِ من است
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
آنچ از غم هجرانِ تو بر جان من است

باز هم او در برابرش است. حتی وقتی می‌گوید:
شیر سیاه عشقِ تو می‌کَنَد استخوان من
نی تو ضمانِ من بدی؟ پس چه شد آن ضمانِ‌ تو؟
باز هم در حضور است و در حال مکالمه و تکلم با او. حتی وقتی که عشق، شیر سیاهی است که استخوان‌اش را می‌درد، باز هم گله‌ای و شکایتی اگر دارد، حساب‌اش، حساب‌ حرمان و حسرت و حیف نیست. باز هم می‌گوید: «سر ز غم تو چون کشم؟ بی تو به سر نمی‌شود!» و . . . همه‌اش شد هذیان و روضه‌خوانی. نه؟ می‌خواستم حکایتِ چیزی دیگر را بنویسم. تک‌مضراب گفت‌وگو با او را. این بار به جای مکالمه با او همه‌ی سخن شد شرح و کشف و روان‌کاوی شاعر. پس باشد تا بعد. قصه کوتاه!

۲

خبط دماغ

نشستم با خودم گشتم دنبال شعری که وصفِ این حال باشد. اول گفتم: «خیالِ حوصله‌ی بحر می‌پزد هیهات / چه‌هاست در سر این قطره‌ی محال اندیش». دیدم این وصف حال عاشقان هم می‌تواند باشد. این بیت را با خود خواندم: «در تنگنای حیرت‌ام از نخوت رقیب / یا رب مباد آن‌که گدا معتبر شود». دیدم مصرع دوم بیت سخت مناسب است، ولی «رقیب» برای خودش عظمتی دارد و شأنی. ذهن‌ام را زیر و رو می‌کردم در پی بیتی، شعری که این جنون را وصف کند. از راه رسید و گفت: «دنبال چه داری می‌گردی؟ این حال، اسم دارد. یک اسم شناخته شده‌ی قدیمی. فرنگی‌ها به آن می‌گویند مگالومانیا و فارسی زبان‌ها می‌گویند خود بزرگ پنداری! چرا خودت را خسته می‌کنی و شعرها را تباه می‌کنی؟»
۴

نسخه‌ی خویش

دیدم‌اش خرم و خندان… گفت: «می‌دانی چرا بعضی وقت‌ها غم پنجه در جان‌ات می‌اندازد؟». گفتم: «خوب غم است دیگر! سرشت آدمی این‌طور است». گفت: «نه! اگر قرار باشد نسخه‌ای از کسی باشی، نسخه‌ی خودت باش. برای خوشامد هیچ کس، هیچ چیز مگو، مگر برای عشق». گفتم: «این چه ربطی به غم دارد؟». گفت: «ساده است! وقتی نسخه‌ی خودت باشی، یعنی عالم و هر چه در او هست، نزد تو سهل و مختصر است. یعنی، به جز او، به جز یکی، همان یکی، که یکی هست و هیچ نیست جز او، باقی علی الاطلاق‌ در همان طبقه‌ای می‌افتند که تو نه باید نسخه‌ای از آن‌ها باشی و نه باید راه خوشامدشان را بروی». گفتم: «فکر نمی‌کنی این تکلیفی که می‌کنی، خیلی سخت است؟» گفت: «معلوم است که سخت است! اگر ساده بود، آدم بی‌غم در دنیا بی‌شمار بود. نظر به خویش و نسخه‌ی اصیلِ خویش بستن، با خویشتن‌پرستی و خودخواهی فرق دارد. نسخه‌ی خویش را یافتن‌ یعنی رها شدن از نسخه‌ی هر چه جز او. از هر نسخه‌ای، چه اصل و چه بدل. چرا؟ چون خودت نسخه‌ای هستی نفیس. خودت آن نسخه‌ای هستی که در جایگاهِ خویش یگانه‌ای و هیچ کس چون تو نیست، هر چند همه این یگانگی را دارند. پس یگانگی خویش را در حتی یگانگی هیچ کس مباز!» گفتم: «برای امشب بس است! همان خنده‌ی نخست‌ات، سرآغاز زوال غم است». و همین گفت‌وگو با تو، خاطر آدمی را شاد می‌کند و بار هر غمی را بر می‌دارد:
بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود
عیسی دمی خدا بفرستاد و بر گرفت
۲

خطای ثواب‌اندیشانه!

گفتم: «آدم‌ها چقدر سخت‌سرانه بر بعضی اشتباه‌هاشان اصرار می‌کنند!». گفت: «تو هم می‌کنی، همه می‌کنند! نادرند آن نادره‌گانی که مرتب اندیشه‌شان را پالایش می‌کنند. آدمی اسیر روش‌های خود است. گاهی چندان مسحور شیوه‌ی عمل‌اش می‌شود که هدف و غرض را از یاد می‌برد و دیگر محبوس آن شیوه می‌ماند». گفتم: «شاید هنوز به آن مطلوب نرسیده که شیوه‌اش عوض نشده است». گفت: «جهان خصلت‌اش تغییر است و آدمی به طبع در پی حفظ وضع موجود و گریختن از تغییر و توجیه روش‌های معهودِ خود:
جمله شاهان بنده‌ی بنده‌ی خودند
جمله خلقان مرده‌ی مرده‌ی خودند
یعنی بعضی وقت‌ها تو می‌خواهی چیزی را تغییر بدهی و چون تغییر دادن‌اش سخت است و زمانی دراز می‌برد، تو در همان روش‌ات در جا می‌زنی و مطلوب حاصل نشده است، غافل از آن‌که دیگر روش‌ات باید تغییر کند. شاید باید در روش تجدید نظر کنی. شاید هم اساساً هدف‌ات هدفی مطلوب نبوده. مهم این است که شأن خطاکاری‌ات را از یاد نبری».
گفتم: «دینداری هم همین است؟» گفت: «اگر دین‌داری برای خداست، پس «سخن کز روی دین گویی چه عبرانی چه سریانی». یعنی می‌شود روش را و زبان را عوض کرد. و هر چه تو را از راه دور کند و از مقصود بازت بدارد، عین کفر است ولو در لباس دین‌داری محض ظاهر شود.»
و ما عمری است که به سودای ثواب، مشغول خطا کردن‌ایم!

۰

خَمُشی

ای خَمُشی! مغزِ منی! پرده‌ی آن نغزِ منی!
کمتر فضلِ خَمُشی که‌اش نبود خوف و رجا!

پ. ن. دل‌ام برای شمس تبریزی تنگ شده‌ است، به قدر یک کهکشان!
پ. ن. ۲. هزار حرف ز دل بر زبان و خط آمد …. همه سوختند!
پ. ن. ۳. اللهم انت اعلم بی من نفسی و انا اعلم بنفسی منهم اللهم اجعلنی خیراً مما یظنون و اغفر لی ما لا یعلمون. اگر مردم به آن‌چه درباره‌ی آدمی می‌دانستند یقین داشتند و آن یقین شامل بر تمام دانستنی‌های ممکن درباره‌ی او بود، با او چه می‌کردند؟ خدایمان بیامرزاد به خاطر آن‌چه نمی‌دانند و ما را به از آن قرار دهد که گمان می‌برند.

۱

نقد حال

می‌گوید: «می‌خواهم اصلاً هیچ کاری نکنی. فقط به من توجه کنی و همه‌ی کارهای‌ات را تعطیل کنی». من دل‌ام غنج می‌رود!

۳

دلالت خیر

رفت به سمت کتابخانه. حافظِ سایه را کشید بیرون. دستی به سر و روی کتاب کشید. سرش را چسباند به حاشیه‌ی کتاب. زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد. دست‌اش را دراز کرد به سوی آسمان. انگار می‌خواست چیزی را از وسط هوا بگیرد. بعد دست‌اش به سمت حافظ رفت. صفحه‌ای را گشود. آرام‌آرام شروع به خواندن کرد. ناگهان بیتی را با صدای بلند خواند:
دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش!
گفت: «می‌بینی چقدر حرف ریخته است توی همین تک بیت؟ «دلالت»، «دلالت خیر»، «راه»، «راهِ نجات»، «فسق»، «مباهات»، «زهدفروشی». می‌بینی چقدر بیت سنگین است؟ راهِ نجات، راه میانه، راه رستگاری همین است که نه به فسق‌ات مباهات کنی و تجاهر کنی به آن. و نه طاعت و عبادت را مستقیم یا غیر مستقیم به رخ خدا و خلقِ خدا بکشی!». گفتم: «مگر کسی عبادت‌اش را به رخ خدا هم می‌کشد؟» گفت: «تا دل‌ات بخواهد! چه بسا دین‌ورزان، همین عبادت‌شان را به رخ خدای‌شان می‌کشند. می‌گویند خدایا این گفتی کردم، آن گفتی کردم. از این نهی کردم، نکردم، به آن امر کردی، پذیرفتم. و همین‌جور می‌شمارند و حساب می‌کنند. وقتی دیگر حساب‌اش را نگه‌ نداشتی و نشمردی کرد‌ه‌ها و نکرده‌های‌ات را، آن وقت تازه می‌شود گفت که کارت را به عنایت رها کرده‌ای. شاید تازه. آن هم شاید.» شروع به قدم زدن کرد و با صدای بلند تکرار می‌کرد: «دلالت خیر! دلالت خیر!» و چقدر فاصله‌ی میان دلالت و ضلالت اندک است (و البته فاصله‌ی میان دلالت و دخالت!).

۲

زبان عاجز تفسیر

خواستم تفسیرت کنم. دیدم همه چیز را داری به اول‌اش بر می‌گردانی. فهمیدم با اهل تأویل از تفسیر گفتن کارِ خامان است. چشم! «بشستم دست از گفتن، طهارت کردم از منطق». تو خودت حادثه‌‌ هستی، حادثه‌هایی هستی پیاپی. و تو خود هم به سخن می‌آوری و هم به سکوت می‌کشانی. خودت می‌دانی که هر بار در برابر جمعی، جمع بزرگی به سخن می‌ایستادم – و می‌ایستم – نخستین چیز که در خاطرم می‌آید این است که «ما چو ناییم و نوا در ما ز تست» و «دم که مرد نایی اندر نای کرد / در خور نای است نی در خوردِ مرد». ما رفتیم بخوابیم. خودت هر چه می‌خواهی بگو!

۳

مغالطه

۱. گفتمان «حق» در برابر «باطل» و «سفید» در برابر «سیاه» و نگرش دوگانه‌ساز، گفتمانی است که دیگر نه از اهل خرد دلبری می‌تواند کردن و نه اساساً حقِ حقیقتی را می‌تواند ادا کند. این گفتمان بیشتر گره‌گشای ذهن‌های تنبلی است که تکثر جهان و انسان را نمی‌توانند ببینید و غافل از آن اشاره‌ی «قبائلا و شعوبا» هستند و الخ.

۲. به فرض هم که گفتمان «حق» و «باطل» را باز بشود در جایی به کار بست، «حق بودن شما» از «باطل بودن دیگران» نتیجه نمی‌شود. این دو هیچ ربط منطقی به هم ندارند. برای مسجل کردن دومی باید شاهد و حجت و برهان اقامه کنی. اگر براهین‌ات تاب سنجش بیاورد حداکثر باطل بودن دیگری را ثابت کرده‌ای. برای اثبات «محق» بودن خودت باید جان بکنی (در حقیقت اگر اساساً محق باشی، در پی جان‌ کندن و موجه کردن خودت نمی‌روی). پس اثبات حقانیتِ شما از ثبوت بطلان دیگری بر نمی‌خیزد (مگر در موارد خاصی که ربطی اندام‌وار میان بطلان دیگری و حقانیت خود وجود داشته باشد).

۳. پس مغالطه‌تان را ببرید جایی که خریدار زودباور و عوام داشته باشد!

۳

هنوز وقت‌اش نشده؟

داشت از دیوار خانه‌ی مردم بالا می‌رفت به قصد دزدی. صدای تلاوت قرآن به گوش‌اش خورد. خوب که گوش داد، این آیه بود: «أَلَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ الَّلهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَلَا یَکُونُوا کَالَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ مِن قَبْلُ فَطَالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَکَثِیرٌ مِّنْهُمْ فَاسِقُونَ» (سوره‌ی ۵۷، آیه‌ی ۱۶). همان‌جا دل‌اش لرزید و اشک‌های‌اش سرازیر شد و آدمی دیگر شد. ماها تمام عمرمان از دیوار داریم بالا می‌رویم! هنوز وقت‌اش نشده؟ شاید پنبه‌ توی گوش‌مان گذاشته‌ایم!

پ. ن. راستی فضیل عیاض توی ماه رمضان آدم شد یا ماه‌اش زیاد مهم نبود؟

صفحه ها ... 1 2 3 4 5
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد