۷

فربهانِ لغو و لهو و حکایت منکرانِ شجریان

۱. همان روزهایی که رسانه‌های دولت کودتا و مجلسیانی که جانب‌داری از بیداد کرده بودند، در آستانه‌ی ماه رمضان، با ربنایی که شجریان خوانده بود، ترش‌رویی کردند، یکی از همان طایفه گفته بود که: «من حالم از شنیدن ربنای این… به هم می خورد واقعا جای تاسف بود که ما سر سفره افطار مجبور بودیم صدایش را بشنویم» (نقطه‌چین‌ها از اصل خبر است؛ آن‌ها هم شرم‌شان آمده است از بی‌آبرویی و دریدگی قایل؛ اما این‌جا و این‌جا را هم ببینید). خوب خواندن این جملات هم اسباب خنده است و هم مایه‌ی تأسف. اسباب خنده است چون نهایت کج‌سلیقه‌گی و لجاجت و رفتار کودکانه است این اظهارنظرهای خام و خصمانه. اسباب تأسف است چون به هر حال این‌ها آیینه‌ی تمام عیار همین نظام ولایی‌اند و ما حق داریم که این رفتارها و سخنان را به پای همین نظام بنویسیم. این‌ها همان کسانی هستند که برای این بساط جامه می‌درانند و گلو پاره می‌کنند (به هر معنایی که بخوانید). اما این قصه ما را به یاد قصه‌ی مثنوی هم می‌اندازد که دباغی را به بازار عطرفروشان بردند و از استشمام بوی عطر حال‌اش ناخوش شود و بیهوش شد. راه چاره این بود که اندکی سرگین سگ پیش مشام‌اش آورند تا به هوش آید. حالا حکایت همین آقاست! بیایید این بیت‌های مثنوی را بخوانیم که چقدر موافق حال ایشان و هم‌رأیان قدرت‌مدارشان است:
آن یکی افتاد بیهوش و خمید / چونک در بازار عطاران رسید
بوی عطرش زد ز عطاران راد / تا بگردیدش سر و بر جا فتاد
هم‌چو مردار اوفتاد او بی‌خبر / نیم روز اندر میان ره‌گذر
جمع آمد خلق بر وی آن زمان / جملگان لاحول‌گو درمان کنان
آن یکی کف بر دل او می براند / وز گلاب آن دیگری بر وی فشاند
او نمی‌دانست کاندر مرتعه / از گلاب آمد ورا آن واقعه
آن یکی دستش همی‌مالید و سر / وآن دگر کهگل همی آورد تر
آن بخور عود و شکر زد به هم / وآن دگر از پوششش می‌کرد کم
وآن دگر نبضش که تا چون می‌جهد / وان دگر بوی از دهانش می‌ستد
تا که می خوردست و یا بنگ و حشیش / خلق درماندند اندر بیهشیش
پس خبر بردند خویشان را شتاب / که فلان افتاده است آن‌جا خراب
کس نمی‌داند که چون مصروع گشت / یا چه شد کور افتاد از بام طشت
یک برادر داشت آن دباغ زفت / گربز و دانا بیامد زود تفت
اندکی سرگین سگ در آستین / خلق را بشکافت و آمد با حنین
گفت من رنجش همی دانم ز چیست / چون سبب دانی دوا کردن جلیست
چون سبب معلوم نبود مشکلست / داروی رنج و در آن صد محملست
چون بدانستی سبب را سهل شد / دانش اسباب دفع جهل شد
گفت با خود هستش اندر مغز و رگ / توی بر تو بوی آن سرگین سگ
تا میان اندر حدث او تا به شب / غرق دباغیست او روزی‌طلب
پس چنین گفتست جالینوس مه / آنچ عادت داشت بیمار آنش ده
کز خلاف عادتست آن رنج او / پس دوای رنجش از معتاد جو
چون جعل گشتست از سرگین‌کشی / از گلاب آید جعل را بیهشی
هم از آن سرگین سگ داروی اوست / که بدان او را همی معتاد و خوست
الخبیثات الخبیثین را بخوان / رو و پشت این سخن را باز دان
ناصحان او را به عنبر یا گلاب / می دوا سازند بهر فتح باب
مر خبیثان را نسازد طیبات / درخور و لایق نباشد ای ثقات
چون ز عطر وحی کر گشتند و گم / بد فغانشان که تطیرنا بکم
رنج و بیماریست ما را این مقال / نیست نیکو وعظتان ما را به فال
گر بیاغازید نصحی آشکار / ما کنیم آن دم شما را سنگسار
ما بلغو و لهو فربه گشته‌ایم / در نصیحت خویش را نسرشته‌ایم
هست قوت ما دروغ و لاف و لاغ / شورش معده‌ست ما را زین بلاغ
رنج را صدتو و افزون می‌کنید / عقل را دارو به افیون می‌کنید

این‌ها البته همه نشانه‌های سرآسیمگی و آشفتگی ارباب کودتاست که نمی‌دانند با این خبط و خطای خود چه کنند. وقتی نمی‌توانند ناراستی و سوءکردار خودشان را اصلاح کنند،‌ ناگزیر به توجیه و دست و پا زدن روی می‌آورند تا جایی که خیره‌سرانه داوری می‌کنند که «شجریان صلاحیت حضور در قلب مردم را ندارد»‍! این هم از طرفه کراماتِ دولت کودتاست که دستگاه صلاحیت‌سنج قلوب را هم پیدا کرده است!

۲. بر همین سیاق، هم‌چنان قصه‌ی علیرضا افتخاری خواندنی است. ظریفی دیروز می‌گفت که افتخاری با این کاری که کرد به خودش نارنجک بست و خودش را در آغوش احمدی‌نژاد منفجر کرد. البته افتخاری با این کار ذلیلانه و شرم‌آوری که کرد قطعاً قصد نداشت که احمدی‌نژاد را بی‌آبرو کند یا شمه‌ای از ادبار او را بر عالمیان آشکار کند ولی نتیجه‌ی معکوس ماجرا همین شد که ناچار زیر فشار افکار عمومی به دست و پا افتاد و سعی کرد آن رفتار را توجیه کند و وقتی که دیگر توجیه‌ها جواب مناسب نداد ابتدا در مقام دفاع از ربنای شجریان برآمد و زبان به ستایش استاد گشود و بعد هم به قهر هوس فرانسه رفتن کرد که کمی دامان خودش را پاک کند. اما اصل ماجرا این است که پس از این اتفاق یک چیز علنی‌تر شد: افتخاری به زبان حال به احمدی‌نژاد می‌گفت که تو دیگر چه آدم بی‌آبرویی هستی که هر کس از کنارت رد می‌شود باید بلافاصله از تو برائت بجوید تا عزت و آبروی‌اش مخدوش نشود و رسوای خاص و عام نباشد!

مرتبط: شجریان: سرمایه‌ای ملی

۱

لب لعل ای نگار، دریغ از ما مدار…

حسام الدین سراج آلبومی دارد به اسم «بی‌نشان» در ماهور. این آلبوم همیشه به خاطر آن تصنیف آخرش مرا به یاد ماه رمضان می‌اندازد. ناگهان امروز به یادش افتادم و گفتم در این ساعات منتهی به افطار این حال را با اهل‌اش شریک شوم. این شما و این «بی‌نشان».
 

۳

ای دلیل دلِ گمگشته خدا را مددی…

ماه‌هاست می‌خواهم ترانه‌ای از ام کلثوم را این‌جا بیاورم. تنفسِ این سحری که در کنارم می‌تپد، مرا به ترانه‌ی «اقبل اللیل» او کشاند! ترانه را در زیر را می‌توان شنید. متن آن را هم در ادامه می‌آورم. ناگفته پیداست که در این نغمه چه سوزی هست و چه نیازی. شاید روزگاری لازم باشد چیزی بنویسم از این سحری که در موسیقی عربی و کلام تغزلی آن هست. آن‌ها که دست‌کم اندک‌مایه‌ای از این زبان شگفت‌انگیز می‌دانند، بعید است با شنیدن این نغمات اشک از دیدگان‌شان جاری نشود.
 

یــا حبیـبـی أقـبـل اللـیـل ونـادانـی حبیـبـی 
وسـرت ذکـراک طیفـا هـام فــی بـحـر ظنـونـی 
ینـشـر المـاضـی ظــلالا کــن أنـسـا وجـمـالا 
فــإذا قلـبـی یشـتـاق إلــى عـهـد شـجـونـی 
وإذا دمـعـی یـنـهـل عـلــى رجـــع أنـیـنـی 
یــا هــدى الحـیـران فــی لـیــل الـضـنـى 
أیـــن أنـــت الآن بـــل أیــــن أنــــا ؟ 
أنــا قـلـب خـفـاق فــی دنـیــا الأشـــواق 
أنـــا روح هـیـمـان فـــی وادی الأشــجــان 
تـاه فـکـری بـیـن أوهـامـی و أطـیـاف المـنـى 
لسـت أدری یـا حبیبـی مـن أنــا، أیــن أنــا ؟ 
*** 
یـا بعیـد الـدار عـن عینـی و مـن قلبـی قـریـب 
کــم أنـادیـک بـأشـواقـی و لا ألـقــى مـجـیـبا 
تقبـل الدنیـا علـى أهـل الـهـوى أنـسـا و طیـبـا 
وفـؤادی کــاد مــن فــرط حنیـنـی أن یـذوبـا 
لـو عـدت لـی رد الزمـان إلـی سـالـف بهجـتـی
 
ونسیـت مـا لقیـت مـنـه مــن لیـالـی وحـدتـی 
یــا هــدى الحـیـران فــی لـیــل الـضـنـى 
أیـــن أنـــت الآن بـــل أیــــن أنــــا ؟ 
تـاه فـکـری بـیـن أوهـامـی و أطـیـاف المـنـى
لسـت أدری یـا حبیبـی مــن أنــا، أیــن أنــا؟ 
*** 
 
اواه یا لیل طال بی سهری وساءلتنی النجوم عن خبـری 
ما زلت فی وحدتی أسامرها حتى سرت فیک نسمه السحـر 
وأنــا أسـبـح فــی دنـیـا تــراءت لعـیـرتـی 
قـصـه اقــرأ فیـهـا صقـحـات مــن شجـونـی 
بین ماض لم یدع لی غیر ذکرى عـن خیالـی لا تغیـب 
وأمـان صـورت لـی فـی غـد لقیـا حبیـب لحبیـب 
الـنــوم ودع مقـلـتـی والـلـیـل ردد أنــنــی 
والفجـر مـن غیـر ابتسامـتـک لا یـبـدد وحشـتـی 
یــا هــدى الحـیـران فــی لـیــل الـضـنـى 
أیـــن أنـــت الآن بـــل أیــــن أنــــا ؟ 
تـاه فـکـری بـیـن أوهـامـی و أطـیـاف المـنـى 
لسـت أدری یـا حبیبـی مــن أنــا، أیــن أنــا؟ 
*** 
 
یا قلب لـو طـاب لـی زمـان وأنعـم الدهـر بالتدانـی 
تبسم الفجـر فـی عیونـی وغـرد الطیـر فـی اسانـی 
وبت من نشوتی أغنـی واللیـل یـروی الحدیـث عنـی 
یا هدى الحیران فی لیل الضنى قد غدوت الآن أدری من أنا
أنا طیر رنا فی دنیا الأحلام أنا ثائر بسلم فی صفو الأیـام 
کنـت وحـدی بـیـن أوهـامـی وأطـیـاف المـنـى 
والتقینـا یـا حبیبـی فبـدا لـی مـن أنـا أیـن أنــا 
۱۵

شجریان: سرمایه‌ای ملی

در این چند روزی که از ماه مبارک می‌گذارد، بحث درباره‌ی پخش مناجات ربنایی که شجریان خوانده است و آواز افشاری او روی مثنوی رمضانیه‌ی مولوی، داغ است. بدون تعارف و مقدمه‌چینی می‌روم سر اصل مطلب: شجریان در یک سال اخیر با قاطعیت و صراحت نارضایتی و عدم‌همراهی خود را با جریان غالب و سرکوب‌گری که در کشور زمام امور را به دست گرفته است، اعلام کرده است. نتیجه این‌که هنرمند پرغرور و بامناعتی چون شجریان، مغضوب دستگاه‌های دولتی شده است. پیچیدگی ماجرا در این است که بیش از سی سال است مردم مذهبی و غیرمذهبی که در ایران زندگی می‌کنند با نوای سحرانگیز و دلنشین آواز شجریان در غروب‌های ماه رمضان خو گرفته‌اند. مردم هم به فراست دریافته‌اند که دلیل رو گرداندن نظام حکومتی از این نغمه‌خوان آسمانی و آن صدای اهورایی چی‌ست: او تن به تملق و چاپلوسی نداده است.

نمونه‌ی دیگری که می‌تواند این تفاوت بزرگ را نشان دهد، حرکت علیرضا افتخاری است در بوسیدن محمود احمدی‌نژاد و ستایش‌های اغراق‌آمیز از او. واکنش‌ها به چاپلوسی او چنان سریع بود که او ناگزیر شد توضیح بدهد که چرا چنان کرده است. فارغ از این‌که توضیح‌اش موجه باشد یا مخدوش و توجیه‌آمیز، همین‌که او ناگزیر است برای این کار که در هر جای دیگری دنیا امری عادی تلقی می‌شد، بیاید به مردم توضیح دهد یا عذری بتراشد و سعی کند از کارش دفاع کند، نشان می‌دهد که آن‌که مورد ستایش او قرار گرفته،‌ چه اندازه از دل‌های این مردم فاصله دارد و آن‌که مرتکب این خطا شده است چه دست و پایی باید بزند تا مگر آب رفته به جوی برگردد و آبروی آسیب‌دیده را بشود باز خرید.

اما شجریان هم‌چنان بر همان بلندایی ایستاده است که در تمام طول عمر هنری خویش از آن فرود نیامده است. بگذارید با شجریان صادق باشیم. بگذارید او را انسانی ببینیم هم‌چون خود اما فضایل‌اش را هم بپذیریم و تعظیم کنیم. آری، شجریان هنرمندی است مغرور. این غرور او گاهی باعث رنجاندن دوستان و دشمنان‌اش می‌شود و گاهی چون همین موارد سال‌های اخیر و سال‌های پیش از انقلاب باعث می‌شود که هم نزد اهل دل عزیزتر شود و هم دستگاه‌های قدرت بر او غضب کنند.

این روز‌ها می‌‌خوانم که سینه‌چاکان قدرت که همه چیز را در تملک سیاست و صاحبان حکومت می‌خواهند و می‌بینند، گلو می‌درند که این نظام بود که شجریان را شجریان کرد. خوب این سخنی است دروغ و بهتانی است عظیم. برای سنجیدن میزان درستی این سخن، باید از بزرگان موسیقی و هنر پرسید که شجریان پیش از انقلاب که بوده است و چه کرده است. هیچ هنرمندی و نویسنده‌ای، هیچ صاحب‌نظری و اهل اندیشه‌ای متعلق به هیچ نظام سیاسی در هیچ جای دنیا نیست. اگر کسی به گردن کسی حقی داشته باشد،‌ اتفاقاً همان گروه اول هستند که بر گردن گروه دوم حق دارند. همیشه این اهل اندیشه و هنر هستند که اسباب عزت و افتخار و آبروی نظام‌های سیاسی می‌شوند نه بر عکس. این میزان تکبر و خودخواهی و تفرعن تنها از همین دست‌پروردگان نورسیده و فرومایه‌ی سال‌های اخیر ساخته است. شجریان پیش از انقلاب هم هنرمندی بود سخت‌کوش، مستعد و با مناعت طبع که هر عیبی اگر داشت، دست کم غرور داشت و خود را به قدرت و زور نمی‌فروخت. شاهدش را به روایت سایه نقل می‌کنم: جشن هنر شیراز است و قرار است شجریان به همراهی فرهنگ شریف در برابر ملکه‌ی وقت، فرح پهلوی، آواز بخواند. هنگام اجرای برنامه که می‌رسد کسی شجریان را پیدا نمی‌کند. پرس‌وجو می‌کنند از سایه و او اظهار بی‌خبری می‌کند و نمی‌داند که شجریان کجاست. برنامه ملغی می‌شود. سال‌ها می‌گذرد و شجریان خود می‌گوید (به سایه) که آن روز چون نمی‌خواسته در برابر فرح برنامه اجرا کند، از صبح می‌رود در سینمایی می‌نشیند و تمام سانس‌های سینما را تا آخر تماشا می‌کند! سینما آخرین جایی بوده که کسی گمان می‌برده شجریان آن‌جا باشد. شجریان از این دست حکایت‌ها کم ندارد. اما هر چه هست، او نه در این نظام و نه در آن نظام خود را به قدرت و سیاست نفروخته است و این برای هنرمند دستاورد کمی نیست. اندک‌شمارند هنرمندانی که این مایه تعهد و مسؤولیت دارند. این حس مسؤولیت را باید قدر نهاد و سخت عزیز داشت و تعظیم کرد.

اما شجریان تنها این‌ها نیست. شجریان بی‌هیچ تردیدی سرمایه‌ای ملی است. مگر چند نفر مثل شجریان داریم؟ چند نفر به اندازه‌ی او این همه سال به فرهنگ، به موسیقی و به هنر ما خدمت کرده‌اند؟ بله، بهانه گرفتن و طعنه زدن کار سختی نیست. به هر انسانی می‌توان خرده گرفت. عیوب هر کسی را می‌توان شمرد و پیش روی‌اش نهاد. اما «کمال سر محبت ببین نه نقص گناه / که هر که بی‌هنر افتد نظر به عیب کند». البته که این عیب‌جویی و طعنه‌زدن کارِ بی‌هنران و صفت فرومایه‌گان است.

این سخن تازه‌ای نیست و کشف عظیم و عجیبی هم نیست که شجریان با صدای‌اش به همراهی نوازندگی و آهنگسازی شمار زیادی از استوانه‌های پربهای موسیقی ایرانی، چنان خدمت بزرگی در نشاندن ادبیات، شعر و فرهنگ ایران در جان ما کرده است که کمتر کسی را می‌توان یافت که این حجم از کوشش را عرضه کرده باشد. کافی است ببینیم چه تعداد ایرانی وقتی که شعر سعدی، حافظ، مولوی یا عطار را در خاطر می‌آورند، ابیات این شاعران را با صدای آسمانی او در ذهن و ضمیر دارند.

شجریان برای ما سرمایه‌ای است ملی. البته به هیچ رو جای تعجب نیست که در این روزگار حیرت و زمانه‌ی عسرت، کسانی که تمام حقیقت و سرتاپای هنرها را در وجود یک نظام حکومتی می‌بینند و دیدگان خِردشان (اگر خردی هنوز باقی‌مانده باشد) آن اندازه قد نمی‌دهد که بفهمند حقیقت و زیبایی عظیم‌تر و فراگیرتر از ظرف تنگ وجودی و فکری و روحی خودشان (و یک نظام سیاسی) است، شجریان را طفیلی خود ببینند و ساده‌لوحانه و کودکانه گمان برند که شجریان هم دست‌پرورده‌ی خودشان است. ماجرا ساده‌تر از این‌هاست: این‌ها تصور می‌کنند که هر بی‌سر‌وپای ناشسته‌رویی را می‌توانند در برابر حسنِ خداداد و فضلی که شامل حال شجریان شده است، علم کنند – و این فضل موهبت دولت و حکومت نیست بلکه موهبتی است الاهی که پیش از در رسیدن این نظام به عنایت محبوبی جمیل به او داده شده و پس از این دولت و حکومت‌ و بدون آن‌ها هم‌چنان باقی خواهد ماند. شجریان اگر شجریان شده است به کوشش و زحمت و البته فضل و عنایت و موهبتی خدادادی به این‌جا رسیده است. بلند شدن نام او به حمایتی که آن هم در این نظام البته نبوده است و هر چه بوده سنگ‌اندازی و مانع‌تراشی بوده، نیست. جالب است که این شیفتگان قدرت دنیایی چه آسان خود را هم‌ردیف و هم‌شأن خدایی وهاب و فضیلت‌بخش می‌نهند!

استاد مسلم آواز ایرانی، مانند هر انسان دیگری، هر عیبی که داشته باشد، بدون شک حسن‌هایی دارد که به هیچ آیه و افسونی، هیچ انسان خردمند و سالمی نمی‌تواند آن‌ها را نادیده بگیرد. هنر او منزلتی دارد که در آن شک و ریبی نیست. انسانیت او هم به جای خود ارزشی است بی‌بدیل. همراهی و همدلی او با مردم‌اش در لحظات دشواری و رنج چیزی نیست که بر کسی پوشیده باشد. در روزگاری که همه جریده می‌روند و در آستین مرقع پیاله پنهان می‌کنند، او دلیرانه جان را سپر می‌کند و سخنانی را که بسیاری در سینه پنهان می‌کنند از بیم عقوبت، بی‌هیچ پروایی بر زبان می‌راند. این مایه شهامت و شجاعت سزاوار تکریم و تعظیم است و بی‌گمان خفاشانی که فروغ خورشید این مروت و دلیری را نمی‌توانند دیدن و چنگ در روی ماه می‌زنند و خراش به چهره‌ی خورشید می‌کشند، نه چیزی از شجریان کاستن می‌توانند و نه قدر و وزنی بر خویشتن خواهند افزود.

همین آشفتگی و سرگردانی حکومت با آن مناجات و آواز اهورایی و رمضانی شجریان قوی‌ترین شاهد است بر این‌‌که او در دل‌های این مردم جای دارد و این دل‌ربایی چیزی نیست که کسی به زور و قدرت یا به نمایش و تبلیغات حاصل کند. سخنی باید از دل برآمده باشد تا بر دلی بنشیند. شجریان از دل گفته است و سال‌هاست سخنِ دل او بر دل‌های صافی و بی‌گره و فارغ از مرض نشسته است و سال‌های بسیاری پس از این نیز خواهد نشست. با طایفه‌ای که چنین کف بر لب آورده‌اند و خشم بر هنرمند ملت می‌گیرند و ابراز کین و نفرت از صدای داوودی او می‌کنند تنها همین یک بیت حافظ را باید خواند:
ای مگس! عرصه‌ی سیمرغ نه جولانگه تست
عِرضِ خود می‌بری و زحمت ما می‌داری

عمرش دراز باد و وجودش تن‌درست که سال‌هاست خانه‌های دل و جان‌مان را معطر و منور کرده است. این هیاهو و غوغای بدگوهران هم چیزی از درخشش جواهر هنر او و این فضل خداداد نخواهد کاست. آن‌چه شجریان را در این غبار و جنجال، شجریان می‌کند همان مهری است که به مردمِ خویش دارد. رو گرداندن از عهد و عطای حاکمان و دل سپردن به مِهرِ مردم و همدلی با رنج‌های آنان است که هنرمند را عزیز می‌کند.
۵

امشب قمر این‌جاست…

امروز پنجاه و یکمین سالگرد وفات قمرالملوک وزیری است. با تمام اهمیت و وزنی که قمر در موسیقی ایرانی دارد، متأسفانه این سال‌ها توجه بسیار کمی به او شده است. تا جایی که من می‌دانم مفصل‌ترین کاری که درباره‌ی قمر و به یاد او منتشر شده است، شماره‌ی ۱۸ «دفتر هنر» است که به همت بیژن اسدی‌پور منتشر می‌شود. این ویژه‌نامه را من ندیده‌ام و جایی هم در وب حتی نسخه‌ای پی‌دی‌اف از آن یافت نمی‌شود. درباره‌ی قمر، شاید مفصل‌ترین مطلب رسانه‌ای، مقاله‌ی محمود خوشنام است که در بی‌بی‌سی منتشر شده است. از هفته‌ی گذشته‌، در پی این بودم که یادداشتی بنویسم به یاد قمر که اشاره‌ای بکند به وقایع مهم زندگی او و اهمیت این بزرگ‌بانوی بی‌نظیر تاریخ موسیقی ایران. متأسفانه مجالی دست نداد و امروز که سالگرد وفات اوست، حیف است که دستِ کم، به اشاره هم یادی از او نشود.
 
قمر جدای از توانایی شگفت‌انگیز حنجره‌اش و اهمیت هنرش، شخصیتی سخاوت‌مند و ستودنی داشت که هر چه به کف می‌آورد خرج یتیمان و نواختن تهی‌دستان می‌کرد اما خود آخر عمر را در تنگ‌دستی و عزلت گذراند. قمر هم‌چنین اولین زن خواننده‌ای بود که نخستین بار در صحنه‌ی کنسرت بدون حجاب ظاهر شد و برای جامعه‌ی آن روز، و حتی جامعه‌ی امروز ایرانی، این کار اقدامی انقلابی به شمار می‌آمد. چه بسا یکی از دلایل بی‌مهری به قمر، همین بی‌پروایی او در شکستنِ عرف‌های جاری جامعه‌ای به شدت مردسالار و سنتی بود. نخستین کنسرت قمر در گراند هتل، ماجرایی جنجال  برانگیز شد که یکی از دلایل‌اش همین بی‌حجاب به صحنه رفتن قمر بود که باعث خشم بسیاری شد و حتی عده‌ای قصد جان او را نیز کرده بودند.
تنها کاری که در ایرانِ پس از انقلاب به یاد قمر منتشر شد، آلبوم «ماه‌بانو»ی صدیق تعریف بود و بس. از آن‌جا دستِ من برای نوشتن تهی است، تنها به همین نوشته‌ی آقای خوشنام و مطلب ویکی‌پیدیا ارجاع می‌دهم (این‌جا را هم ببینید) و جز این، چند آواز بازمانده از قمر را که در اختیار داشتم، این‌جا می‌گذارم که یادی از این بزرگ‌بانوی بی‌بدیل موسیقی ایرانی شده باشد.

 

 

پ. ن. خانم هنگامه اخوان هم به یاد قمر آلبومی دارد. این‌که از تعریف در بالا یاد کردم، به معنی فراموش کردن ایشان نبود. غرض این بود که پس از انقلاب به دلایل متعدد، توجهی به قمر نشده است. البته صدای زن در ایران هم‌چنان همان مشکل همیشگی را دارد.
۱

گفتمش بیا…

این تصنیف «گفتمش بیا…» که صبا کامکار به همراه بقیه‌ی گروه خانوادگی کامکارها آن را می‌خوانند، تصنیفی است که آهنگ‌اش را حسن کامکار ساخته است (این‌جا را ببینید). تصنیف شیرین و خوش‌ساختی است با شعری دلنشین. دو روز دیگر، کامکارها در باربیکن کنسرت دارند. به پیشواز کنسرت‌شان می‌روم. (نسخه‌ی ویدیویی این تصنیف را این‌جا ببینید).
 

ادامه‌ی مطلب…

۱

تو میانِ ما ندانی که چه می‌رود نهانی

حال و هوای ماهور دارم. جیره‌ی طربستانی ما هم چند روزی است گره خورده است به این دستگاه. تا به حال هیچ وقت آلبوم سرو چمان شجریان، اجرای دانشگاه برکلی، را مستقلاً این‌جا نیاورده‌ام. این آلبوم بخشی از آلبوم سه‌گانه‌ی کنسرت‌های شجریان در تابستان ۱۳۶۹ در آمریکاست. غزل آواز از سعدی است. غزل تصنیف از حافظ است. شجریان تصنیف سرو چمان را در مناسبت‌های مختلف خوانده است و هر کدام لطفی دارد. نوازندگان این اجرا، داریوش پیرنیاکان، جمشید عندلیبی و مرتضی اعیان هستند. روز ماهوری‌تان خوش!
 
 

 

پ. ن. نسخه‌ی اولیه‌ای که این‌جا گذاشته بودم، اشتباهاً اجرای ماهور کارلسروهه بود. این اشتباه اکنون اصلاح شده است.

۲

ماهورِ پریسا

پریسا آلبومی دارد در ماهور. اجرایی است قدیمی (که حتی تاریخ‌اش را هم ندارم) اما دست کم بیست سالی است که با آن آشنا هستم. ماهور دلنشینی است که کیفیت بسیار خوبی هم دارد. برای این‌که سهم طرب و جیره‌ی موسیقی‌مان کم نشود (که هرگز بنای این طربخانه خراب مباد)، می‌گذارم‌اش این‌جا که بشنوید و حال و روزی خوش کنید. اگر کسی اطلاعات دیگری از این آلبوم می‌داند، لطف کند و پای همین نوشته اطلاعات مربوط را مرقوم کند.
 
«گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ
تو در طریق ادب باش و گو گناهِ من است»
 
 

۶

کنسرت مشکاتیان و فرهنگ‌فر در رُم

 
روی جلد آلبوم کنسرت رُم
مشکاتیان و فرهنگ‌فر – که هر دو به جاودانگی رفته‌اند – در فستیوال مولانا در رُمِ ایتالیا (در ماه نوامبر سال ۱۹۹۳) کنسرتی دادند که قسمت اول آن در دستگاه همایون بود و در قسمت دوم آن که در دستگاه نوا اجرا شد، محسن کثیرالسفر نیز آن دو نازنین را همراهی می‌کرد. تقریباً از زمانی که از ایران آمده‌ام – از بیش از هشت سال پیش – این آلبوم را نشنیده بودم و امشب به تصادف یافتم‌اش و شبم توفانی و دلم آتشفشانی شد از یاد یارانِ سفرکرده. من با این آلبوم حال‌هایی داشته‌ام و شب‌هایی ارزنده و آکنده از نیاز. شرح آن احوال گفتنی نیست اما این ساز شنیدنی است. سنتور مشکاتیان در همایون، مضراب‌های خاص او و امضای ویژه‌ی او را دارد. سه‌تارنوازی او در قسمت نوا اما چیزی است که برای من بسیار عزیز است. نوع نواختن‌اش و حسی که در این زخمه‌ها هست احوالی غریب دارد. سخن دراز نمی‌کنم. مشخصات فنی آلبوم را هم در زیر می‌آورم و گوش بدهید.
 

 

الف (دستگاه همایون)

 

پرویز مشکاتیان، ناصر فرهنگ‌فر
مقدمه بیداد  
بیداد،
ضربی بیداد
نی داود
بیداد کت
عاشق کش
فرود
چکاوک
لیلی و مجنون
اوج
چهارمضراب
ب (دستگاه نوا)
پرویز مشکاتیان، ناصر فرهنگ‌فر، محسن کثیر السفر
کاملا بداهه نوازی
دو نوازی تنبک بر اساس ریتم های مختلف موسیقی

 

۱

هر که ما را یاد کرد، ایزد مر او را یاد باد

مدت‌ها بود چیزی از دولتمند خال‌اف نشنیده بودم. آن‌ها که با دولتمند آشنا هستند، می‌دانند که صاحب سیبستان فیلمی درباره‌ی زندگی دولتمند و موسیقی فلک ساخته است. اطلاعات مربوط به فیلم در صفحه‌ای که فیلم در ملکوت دارد (چرخ و فلک) موجود است.
 
قطعاتی که در زیر می‌شنوید، برگرفته از آلبومی است که در ایران از آثار او منتشر شده است. پیش‌تر چند بار درباره‌ی این ابیاتی که دولتمند از میرسید علی همدانی خوانده است،‌ نوشته‌ام. این ابیات واقعاً تکان‌دهنده است و انسانیتی که در آن موج می‌زند شگفت‌انگیز است:
هر که ما را یاد کرد، ایزد مر او را یاد باد!
هر که ما را خوار کرد، از عمر برخوردار باد!
هر که اندر راه ما خاری فکند از دشمنی
هر گلی کز باغ وصل‌اش بشکفد، بی‌خار باد!
در دو عالم نیست ما را با کسی گرد و غبار
هر که ما را رنجه دارد، راحت‌اش بسیار باد!
 
گوش بدهید و لذت ببرید.
 

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد