۲

… که بسته‌اند بر ابریشمِ طرب، دلِ شاد

موسیقی برای من ضرورت زندگی است؛ ضرورت است یعنی این‌که بخشی از زیستن است و ابزاری است برای شادی. این‌ها البته وصفِ عام است و هر کلمه‌اش حاجت به توضیح دارد. این موسیقی برای من عام است و می‌تواند شامل هر چیزی شود ولی به خاطر محل جغرافیایی تولدم، اصالتِ این موسیقی و اولویت‌اش با موسیقی ایرانی است اما قصه اندکی از این بیش‌تر است. حقیقت‌اش این است که اگر موسیقی ایرانی تا این اندازه آمیخته با کلام و شعر کلاسیک ما نبود، چه بسا تا این حد با آن مأنوس نبودم. بعید می‌دانم ایرانی اهل ذوقی باشد که با شعر رابطه‌ی تنگاتنگی داشته باشد و شعر را زندگی می‌کرده باشد و ذوق موسیقی هم داشته باشد ولی شیفته‌ی موسیقی ایرانی نشود. اما در این روایت، از خودم سخن می‌گویم. لذا بهتر است مؤلفه‌های اصلی را خلاصه کنم.

یکی از ریشه‌های دلبستگی من به موسیقی ایرانی، حافظ و سعدی و مولوی است. شعر ایرانی یکی از کلیدهای زندگی و دست بر قضا – شاید خلاف چیزی که عامه می‌اندیشند – شادی است. شادی برای من اصل است. لذا این موسیقی هم اصل است. این شعر هم اصل است. نمی‌شود و نمی‌توانم آن را در حاشیه ببینم و حاشیه‌ای فرض کنم. بعد هم می‌ماند غول‌هایی که در موسیقی ما در صد ساله‌ی اخیر بروز کرده‌اند. یعنی شجریان، لطفی، مشکاتیان، علیزاده و همین‌جور بشمارید استوانه‌های نسل ما و نسل پیشین را. این‌ها روایت‌گر ضمیر مردم ما بوده‌اند.
این موسیقی را نمی‌شود با موسیقی جای دیگری مقایسه کرد یا با مثلاً موسیقی کلاسیک یا جاز یا هر چیز دیگری. هر آدمی به فراخور ذایقه و سلیقه‌اش پی موسیقی می‌رود. موسیقی برای هر انسانی، پاسخگوی نیازی است. اگر نیاز آدمی در موسیقی نباشد، طبیعی است موسیقی گوش نمی‌دهد. اگر یکی مثل من هم‌زمان خواستار شعر فارسی، موسیقی ایرانی و صدای خوش باشد، ناگزیر سراغ همین‌جور چیزهایی می‌رود که من رفته‌ام و در همین وبلاگ هم نشانه‌های‌اش هست.
معنا هم ندارد کسی بخواهد از این موسیقی ایرانی دفاع کند حالا چه بی‌وجه چه با وجه. به کسی ربطی ندارد. اصلاً در مقام دفاع ایستادن بی‌معناست. هجو است. مبتذل است. این موسیقی نقاط ضعف و قوت دارد. خوب و بد دارد. پست و بلند دارد. مثل هر موسیقی دیگری. مطرب خوب دارد و مطرب بد دارد. خواننده‌ی اصیل و استخوان‌دار و ارزش‌مدار دارد و خواننده‌ی مبتذل و پوچ و هنر به دنیا و قدرت‌فروش دارد. همین تفاوت‌هاست که باعث می‌شود آدمی جهان گسترده‌ی این موسیقی را درک کند و کشف کند.
من با این موسیقی خودم را پیدا می‌کنم. این موسیقی برای من مثل آینه است. مثل آب است. مثل آفتاب و باران است. توفان هم دارد. گرداب هم دارد. موج هستی‌سوز هم در آن هست. اما تمام‌اش زندگی است. برای من چنین است. شاید برای دیگری چنین نباشد. شاید کسی باشد که مثل من از شعر خوش‌اش بیاید ولی نتواند نیم‌ساعت آواز یا یک‌ساعت بداهه‌نوازی در فلان دستگاه موسیقی ایرانی را تاب بیاورد؛ من می‌توانم. شاید نه همیشه. وقت خودش را هم دارد. یعنی هر آهنگی را در هر وقتی و هر حالی نمی‌شود گوش داد. نقد وقت و طعم وقت مهم است. گاهی آدم روح‌اش و دل‌اش اقبال دارد؛ گاهی ندارد. اما این موسیقی هزاران گوشه و کنجِ‌ کشف‌ناشده دارد. جهانی است بی‌اندازه برای خودش. روزنه‌هایی را برای آدمی باز می‌کند که باید دنبال‌اش بروی و بخوانی و بدانی‌اش. «تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی».
ناگفته پیداست که اثبات شیء نفی ما عدا نمی‌کند. این‌که من از موسیقی ایرانی خوش‌ام می‌آید و جهان‌ام با آن ساخته می‌شود و هم‌نشین و هم‌راه غم و شادی، هیجان و حماسه، تفکر و خلاقیت من است، نتیجه نمی‌دهد که یک موسیقی دیگر نمی‌تواند چنین باشد. شاید چنین باشد. حتماً چنین است. ولی قدر یک متاع را دانستن معنای‌اش نفی و قدح متاع دیگر نیست. ما با متاع‌ِ خودمان و با همین گوهری که در کف داریم راه خودمان را پیدا می‌کنیم. به متاع دیگران کاری نداریم. بیم و باکی هم نیست از طعنه و متلک و طنز و این بی‌مقداری‌ها. «هر کسی بر طینت خود می‌تند». قصه خیلی ساده است: ما از همان که باعث فربه‌ شدن‌مان می‌شود ذوق می‌بریم و عیب دیگران نمی‌کنیم: لعل بتان خوش است و می‌ خوش‌گوار هم!
در این سال‌های دراز همراهی و همنشینی با موسیقی ایرانی، لحظات درخشان، خوش، ناب، زلال و نازنینی داشته‌ام که با جهانی معاوضه‌اش نمی‌کنم. حتماً جهان‌های بزرگ‌تر و بهتری هم هست. من آن جهان‌ها را هنوز کشف نکرده‌ام و آن جهان‌ها را خودِ من باید کشف کنم. کسی حق ندارد مستبدانه این جهان را خرد و حقیر بداند و بخواند و جهانی را که احتمالاً فقط برای خودش بزرگ است، برای دیگری هم بزرگ بداند و بخواهد به دیگری تحمیل‌اش کند. من در این دلبردگی با موسیقی ایرانی هم قایل به کثرت‌گرایی‌ام. در موسیقی، هر آدمی باید بگردد و جنس خودش را پیدا کند. هیچ رمز و قاعده و فرمول زرینی وجود ندارد. موسیقی باید به کار آدمی بیاید و کمال کارِ او در آن باشد. موسیقی اگر به کار ما نیاید و کمالی به ما نیفزاید بی‌خاصیت است. این مشکل موسیقی نیست لزوماً. مشکل ترکیب ما و موسیقی است. عیب از لحظه و نحوه‌ی مواجهه‌ی ما با موسیقی است. آدمی اگر نیاموزد از موسیقی اپرا چطور لذت ببرد، مشکل از اپرا نیست؛ مشکل از خودِ اوست.
برای من، موسیقی برای آدم‌تر شدن آدمی لازم است. آدمی که حیات‌اش خالی و تهی از نغمه و آهنگی باشد، از آدمیت‌اش فاصله گرفته است. به تعبیر دقیق‌تر، من موسیقی را چنین می‌فهمم که برای خودِ من آینه‌ای است برای نزدیک‌تر شدن به خودم. لابد دیگرانی هم هستند که خودشان را خیلی هم آدم حساب می‌کنند ولی هیچ هم از این موسیقی یا موسیقی دیگر خوش‌شان نمی‌آید. خوب این هم هست. «روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد». 
این موسیقی باید بتواند به من کمک کند مهربان‌تر، شادتر، آرام‌تر، انسان‌تر و لطیف‌تر باشم. من از موسیقی این‌جور چیزها را می‌جویم.  موسیقی ایرانی این چیزها را به من می‌دهد. این‌ها را لابد اهل خانه بهتر می‌فهمند که اهل البیت ادری بما فی البیت. گفتن ندارد که موسیقی برای من دایره‌اش خیلی خیلی وسیع‌تر از این حرف‌هاست. قرآن برای من ترکیبی از موسیقی و شعر و الهام و هنر است. من وقتی قرآن می‌شنوم، موسیقی قرآن همان اندازه برای‌ام مهم است که کلام‌اش و شاعرانگی‌اش؛ قدسیت‌اش حساب دیگری دارد. موسیقی، با نگاهی که من دارم، در خدمت آدمی است و باید در خدمت آدمی باشد. آدمی نیست که باید اسیر و خادم موسیقی باشد و خودش را پای آن صرف کند. موسیقی آینه است. هر کس تصویر خودش را در آن می‌بیند. خوب‌رو باشی، محظوظ می‌شوی. به خودت نرسیده باشی و ژولیده و آشفته باشی، لابد با دیدن این تصویر ابرو گره خواهی کرد. قصه خیلی شخصی است. خیلی فردی است. بسیار نوشتم ولی تمام این‌ها را می‌شد در دو سه کلمه نوشت. شرح لازم نداشت واقعاً.
۱

گفتم آهن‌دلی کنم چندی…

دیرگاهی است که طربخانه‌ی ملکوت غبار گرفته است. خیل مشغله و فکر و خیال و بیماری و باقی امور طاقت‌سوز زندگی مجال زدودن غبار از آینه‌ی طربستان نمی‌داد. فکر کردم چه خوب است با غزل‌های سعدی و صدای بهشتی شجریان طراواتی به این خانه‌ی غبارگرفته بدهم. تا همین امروز هم آهندلی کرده بودم که طربستان این‌جا بیشتر به بایگانی شبیه بود. حالا وقت آن است که دستی برآوریم و کاری بکنیم.
قطعه‌ی اول، آوازی است در نوا روی غزل «دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدم‌اند» که تا جایی که به خاطر می‌آورم با گروه پایور اجرا شده است (اگر اطلاعات‌اش نادقیق است، دوستان اهل خبر اصلاح کنند). این قطعه در ابتدا و انتها تصنیف نوا را هم دارد و فقط آواز نیست. سه آواز بعدی، در حقیقت قطعات اجرایی است از شجریان به همراه گروه عارف در آلمان در شهر بن. این اجرا، که فایل‌اش مرحمتی یکی از دوستان اهل ذوق و دل است، از رادیوی آلمان – یحتمل رادیوی شهر بن – پخش شده است و در مقدمه‌‌ی کل برنامه توضیحاتی به زبان آلمانی آمده است که طبعاً در این‌جا نمی‌شنوید. اجرای مزبور در حقیقت مرکب‌خوانی است، آوازها هم پیاپی‌اند به همین ترتیبی که آورده‌ام، یعنی از اجرای نوا روی غزل «گفتم آهندلی کنم چندی» آغاز می‌شود و سپس می‌رسد به آواز بیات ترک روی «از هر چه می‌رود سخن دوست خوش‌تر است» و آن‌گاه عبور می‌کند به آواز سه‌گاه روی غزل «سرو سیمینا به صحرا می‌روی».
برای این غزل‌ها و این آوازها هر چه بگویم زائد است و اتلاف وقت. این‌ها را فقط باید شنید. گوش بدهید و محظوظ شوید.

۱

بهارانه‌ی خواجوی

پیش‌تر از این آلبوم «افق مهر» با صدای ایرج بسطامی و آهنگسازی پرویز مشکاتیان را  در ملکوت نیاورده بودم. تذکر دوستی، باعث شد اکنون که در آستانه‌ی بهار هستیم، این اثر کمتر شناخته‌شده را به مهمانی صادر و وارد ملکوت بیاورم. متن یکی از غزلیات خواجو را که شعر تصنیف بخش دوم این آلبوم است (دقیقه‌ی ۱۵:۴۰ به بعد)، این‌جا می‌آورم که سخت مناسب حال است و غزلی است لطیف.
 
صبح وصل از افق مهر بر آید روزی
وین شب تیره‌ی هجران بسر آید روزی
 
دود آهی که بر آید ز دل سوختگان
گرد آیینه‌ی روی تو در آید روزی
 
هر که او چون من دیوانه ز غم کوه گرفت
سیلش از خون جگر بر کمر آید روزی
 
وانکه او سینه نسازد سپر ناوک عشق
تیر مژگان تواش بر جگر آید روزی
 
می‌رسانم به فلک ناله و می‌ترسم از آن
که دعای سحرم کارگر آید روزی
 
عاقبت هر که کند در رخ و چشم تو نگاه
هیچ شک نیست که بیخواب و خور آید روزی
 
هست امیدم که ز یاری که نپرسد خبرم
خبری سوی من بی‌خبر آید روزی
 
بفکنم پیش رخش جان و جهان را ز نظر
گرم آن جان جهان در نظر آید روزی
 
همچو خواجو برو ای بلبل و با خار بساز
که گل باغ امیدت ببر آید روزی
 

۳

چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

بارها نوشته‌ام که ملت ما گنجینه‌ای دارد شگفت‌آور از فرهنگ و هنر و ادبیاتی که سرچشمه‌ی امید و جان‌مایه‌ی بینشی است که افقی فراتر از حوادث روزمره را پیش روی آدمی می‌گذارد. این غزل شگفت‌آور حافظ که در تاریک‌ترین روزگار سرزمین ما سروده شده است، مضمون درخشان امید و ایمان به برآمدن آفتاب از میانه‌ی ظلمت بی‌کرانه را به شیواترین شکلی پرورانده است.
آن‌چه در زیر می‌شنوید، آوازی است از شجریان در ماهور که در اجرایی خصوصی با سه‌تار محمدرضا لطفی و نی محمد موسوی روی این غزل حافظ اجرا شده است. تاریخ‌اش گمان می‌کنم سالی در دهه‌ی ۶۰ باشد. تمام این‌ها را وقتی کنار هم بگذاریم، به خودی خود معنایی مهم پیدا می‌کنند. صدای شجریان، ساز لطفی و موسوی و انتخاب غزل‌های حافظ را وقتی می‌گذاریم کنار نحوه‌ی ادای ابیات و تکیه‌ها و تأکیدهایی که روی کلمات می‌شنویم آن هم در آن بستر زمانی و تاریخی، گویی داریم روزگار حالِ خودمان را از نو می‌شنویم. صدای شجریان شفافیت و صلابتی دارد که بی‌شک این اجرا را می‌توان در زمره‌ی یکی از بهترین آوازهای شجریان قلمداد کرد. ضبط برنامه‌، حرفه‌ای نیست و اجرایی است خانگی که پس از کار فراوان به شکل حاضر در آمده است.
بشنوید و محظوظ شوید.
[audio:http://blog.malakut.org/audio/Shajarian-Lotfi-Musavi%20-%20Mahoor/01.%20Zabte%20Khanegi.mp3]
۲

سماع درد؛ روایت سایه از اجرای نوا

موسیقی ما، روایت است. قصه است. حکایت است. اساساً هر موسیقی‌ای از همین جنس است. آدمیان در موسیقی خودشان را می‌بینند و باز می‌شناسند. موسیقی مثل آینه می‌ماند. کسی که جلوی آینه می‌ایستد اگر مایه‌ای از فراست و معرفت داشته باشد، می‌تواند به قصه گفتن بنشیند و شرح جمال بگوید یا حکایت فراق. گمان من این است که کسانی که با موسیقی نمی‌توانند ارتباط برقرار کنند – یا با یک موسیقی خاص نمی‌توانند ارتباط داشته باشند – دقیقاً از همین روست که در آن قصه‌ای و داستانی دلربا نمی‌بینند و نمی‌شنوند. گوشِ قصه‌شنو و جانِ حکایت‌پذیر آدمی اگر گشوده شود به روی معانی مترنم موسیقی، دیگر جدایی از آن برای آدمی میسر نیست. آدمی خودش را با موسیقی هم معنا می‌کند هم تماشا.

عکس از: سپیده مسکوب

یک نمونه‌ی درخشان و دلربا از این جنس حکایت‌ها، روایتی است که سایه روی اجرای نوای پریسا گذاشته است. در این اجرا، حسین علیزاده سرپرستی گروه را به عهده دارد و تار می‌زند. پرویز مشکاتیان سنتور می‌نوازد و آهنگ آن ترانه‌ی مشهور «پیر فرزانه» محصول مشترک دوره‌ی جوانی این دو است. علی اکبر شکارچی کمانچه، محمد علی کیانی‌نژاد نی و مرتضی اعیان تنبک می‌نوازد. کل این برنامه را پیش‌تر، این‌جا، در ملکوت آورده‌ام. آن‌چه در زیر می‌شنوید داستان سازها، نوازندگان، اشعار و قصه‌ای است که ساز و نوا در آن تنیده شده است، با صدای شاعر و از زبانِ اوست. شاید هم این قصه‌ی سایه است که در خلال نغمه‌ها و زخمه‌ها و ابیات مختلف منعکس شده است. هر چه هست، یکی از بهترین نمونه‌های روایتِ خودِ آدمی و آیینه‌گی موسیقی است برای شرح این حکایت. بشنوید به تأمل و حال.

[audio:http://malakut.org/blog/audio/Sama-i-Dard.mp3]
۱۳

لطفی: یکی از متن ما، اما گروگانِ حاشیه‌ی امنیت ستم‌پیشگان

فراموشی عارضه‌ی هول‌ناکی است. آدم وقتی فراموش‌کار شود یا ارتباطش از زمان و مکان گسسته شود، به سادگی ممکن است قطب‌نمای اخلاقی‌اش از کار بیفتد. وقتی تاریخ نخوانی، وقتی از گذشته و حال خودت و اطرافیان‌ات، از حوادثی که بر آدمیان رفته بی‌خبر بمانی یا خودت را به بی‌خبری بزنی، کمترین اتفاقی که می‌افتد این است که در برابر انتخاب‌های دشوار، تن می‌دهی به انتخاب یا تحمیل انتخاب‌های ارباب قدرت و صاحبان زر و زور.

آدم گاهی اوقات وقتی اظهار نظرهای محمدرضا لطفی را می‌خواند احساس می‌کند همین امروز از از جنگل برگشته و تازه وارد شهر شده است. یا انگار از خواب اصحاب کهف بیدار شده و هنوز دارد در عهد دقیانوس فکر می‌کند و نفس می‌کشد. ولی واقعیت این نیست. دور از ذهن است – دور از منزلت او باد که هنر به دست او بوسه زده است – که در خواب اصحاب کهف فرورفته باشد. لطفی که سخن از «مسؤولیت» می‌گوید، لابد مسؤولیت خودش را هم خوب می‌شناسد. آدمی که زبان‌اش به سؤال بگردد و لفظ مسؤولیت در دهان‌اش بچرخد، لابد این‌ سخنان را به لقلقه‌ی زبان نگفته است و در بیهوشی و بی‌خبری سخنی از دهان‌اش نپریده که بتوان او را معذور داشت. پس حق این است و انصاف هم همین است که به اقتضای همین سخنان او را به پرسش و سؤال بگیریم و دست‌کم دو سه سؤال مهم از او بپرسیم.

نمی‌دانیم – نمی‌دانم – که لطفی چرا گریبان شجریان را گرفته است و در فضای مسموم و زهرآلودی که نامردمان و دهان‌های وقاحت پیوسته عربده‌جویان نه شجریان، و نه تنها شجریان، را بلکه ملتی را و «چندین هزار امید بنی‌آدم» را به تمسخر و طعنه، به بیداد و استخفاف زخمی تازیانه‌ی جفا می‌کنند و هیچ خبری از شرم و حیا که هیچ، از انسانیت و شرافت آزادگان در آن‌ها نیست، چرا لطفی این همه کم‌لطفی می‌کند نه به شجریان، بلکه به همه‌ی ما.

قصه، قصه‌ی انتخاب و تصمیم شجریان برای جدا کردن راه‌اش از تبلیغات حکومتی نیست. قصه این نیست که آیا آلبوم‌های شجریان در ایران مجوز می‌گیرند یا نه. ماجرا حتی این نیست که شجریان می‌تواند – یا می‌خواهد – در ایران کنسرت بدهد یا نه. قصه چیزی فراتر از این‌هاست. واقعیت این است که حتی اگر تمام آن‌چه لطفی می‌گوید – درباره‌ی مجوز گرفتن آثار شجریان، درباره‌ی امکان کنسرت دادن او همان‌جور که می‌خواهد، درباره‌ی درآمدزا بودن شرکت دل‌آواز – درست هم باشد، باز جای پرسش بزرگی از خودِ لطفی باقی می‌ماند: «با کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی»؟ 

شجریان اگر کاری غیر از همین می‌کرد که کرده است باید گریبان او را هم به درشتی و با سخت‌گیری می‌گرفتیم که چرا جانب انصاف را رها کرده است و چرا حرمت رندان نگه نداشته است و چرا شأن و کرامت آدمی را به هیچ گرفته است و در برابر ستم و بیدادی که بر هم‌وطنان‌اش رفته است و در برابر خون‌هایی که به ناحق ریخته شده است، نفس بر نیاورده است؟ قصه این نیست که چرا شجریان با بی‌بی‌سی فارسی یا با صدای آمریکا یا هر رسانه‌ی دیگری مصاحبه کرده است. پرسش دقیقاً این است که چرا شجریان با رسانه‌های ایرانی مصاحبه نکرده است؟ مگر در آن رسانه‌‌ها چه بوده و هست که کسی که به گفته‌ی خود لطفی «پهلوان» است از گفت‌وگو با آن‌ها پرهیز دارد؟ 

وقتی سخنان لطفی را می‌خوانیم، احساس می‌کنیم پشت تمام اظهار نظرهای او پیش‌فرضی نهفته و نشسته است که تصریح به آن نمی‌رود اما کلماتی در عبارات‌اش هست که این پیش‌فرض را آشکار می‌کند. آن پیش‌فرض «قداست» و «طهارت» حکومت و دولت است. همه می‌دانیم که هیچ حکومت و دولتی، هیچ قدرتی، به خودی خود نه قداست دارد و نه عزت و حرمت، مگر آن‌که اهل عدالت باشد. و این عدالت بیش از دو سال است که تصویری شکسته و فرتوت و خسته است. طرفه آن است که یکی مثل لطفی نتواند یا نخواهد شکست عدالت و خدشه‌دار شدن آینه‌ی دادگری و انصاف را ببیند. گویی این همه سال مأنوس بودن با حافظ و مولوی درس‌آموز او نبوده است که «صحبتِ حکام ظلمتِ شبِ یلداست». گویی سال‌ها هم‌صحبتی با صوفیان هم به او نیاموخته است که نباید سر بر آستان اهل دنیا سایید. لطفی چنان طوطیانه سخن از «براندازی حکومت» می‌گوید که اگر کسی نداند گمان می‌کند امیرانی دادگستر و حکمرانانی خردورز و اهل صدق و صفا که با حق به یکرنگی و با خلق به شفقت معامله می‌کرده‌اند، در معرض نیرنگ و کین‌ورزی طایفه‌ای خبیث قرار گرفته‌اند. انگار نه انگار که بیش از دو سال است طایفه‌ای از پاک‌ترین فرزندان این سرزمین به دست همین «حکومت»ی که او غم «بر افتادن»اش را به جان دارد، آماج تیر بلا و طعمه‌ی شکنجه و تحقیر و توهین و تهتک بوده و هستند.

اصلاً در این تردیدی نیست که قدرت‌های خارجی و اجانب خبیث‌اند و بدطینت. اما از خباثت بیگانگان نمی‌توان قداستِ غمّاز خانگی را نتیجه گرفت. این مایه سادگی ذهن و این همه مغالطه در کار لفظ و معنا کردن، زیبنده‌ی کسی چون لطفی نیست. گرفتیم که شجریان خطا کرد که با رسانه‌های خارج از ایران گفت‌وگو کرد. چرا لطفی باید هم‌بستر سیه‌دلان و بندگان جاه و مال شود؟ چرا لطفی باید دم به دم بیدادگران بدهد؟ یعنی این همه سال دوستی و حق صحبت آن‌قدر ارزش نداشت که به رعایت وفا آن را پاس‌داری کند؟

ما که امروز شجریان را قضاوت می‌کنیم و بر جوان‌مردی او و مروت و انصاف‌اش آفرین و درود می‌فرستیم که همراه بیداد نشد و هم‌آواز نیرنگ و ریا صدایی به حمایت از غوغاییان بی‌آزرم بر نیاورد و از نغمه‌های به مصادره رفته‌اش اعاده‌ی حیثیت کرد، تنها به یک هنرمند نظر نداریم. شأن و کرامت انسانی هم برای ما مهم است. زمانه، داور سخت‌گیر و بی‌رحمی است. شجریان اگر راهی جز این رفته بود امروز در کنج دلِ بسیاری از آزادگانی که در این زمانه‌ی خون‌ریز قربانی جهالت و نامهربانی‌اند، نبود. زمانه همیشه این فرصت استثنایی را در اختیار آدمیان نمی‌نهد که گوهر خویش را چنین هویدا کنند و تصمیمی تاریخی بگیرند. این فرصت در اختیار شجریان – و بسیاری از ما – در این دو سال قرار گرفت و شجریان انتخاب درستی کرد که هنرش را به دولت و دنیا نفروخت و تملق و چاپلوسی ستمگران را نکرد. دیگران هم چنین کردند؟ درست در همان روزهایی که درخشان‌ترین گوهرهای انسانی و اخلاقی جامعه‌ی ما «خس و خاشاک» خوانده شدند!

لطفی گویی تاریخ نمی‌خواند. گویی نه تاریخ دور را خوب می‌خواند و می‌داند و نه پروای تاریخِ همین یکی دو سال و یکی دو ماه، و یکی دو هفته و یکی دو روز پیش را دارد. انگار همه چیز در عالمی اثیری رخ می‌دهد. انگار زمان وجود ندارد. انگار خبری نیست که نیست. انگار آب از آب تکان نخورده است. البته پیداست که لطفی می‌داند بعضی خواب‌ها آشفته شده‌اند و آبِ بعضی مرداب‌ها متلاطم شده است چون خوب خبر دارد که جهانی بر این دولتِ بیداد شوریده است و به حق یا ناحق – به هر داعیه و انگیزه‌ای – خواستار برچیده شدن بساط اوست (ولو در این برچیده شدن آن بساط سود و منفعت خود را می‌دیده باشد). اما به خطر افتادن منافع این بساط گویا برای لطفی مهم‌تر است از به مخاطره افتادن شأن و کرامت آدمی یا آسیب دیدن عزتِ بشر یا خراشیده شدن چهره‌ی ایمان، امید، وفا و لطافت. به لرزه در افتادن آن بساط گویا برای او مهم‌تر است تا مضمحل و منهدم شدن آرزوها و آرمان‌های کرور کرور آدمیانی که آینده‌ی خود و فرزندان‌شان را در صلح و صلاح و آسایش و آرامش و سلامتِ سرزمین‌شان می‌خواهند. آن هم نه سرزمینی که بیگانه بر آن فرمان‌روا باشد بلکه سرزمینی که از میان اهل خانه آن‌که زورمندتر و قوی‌پنجه‌تر است به دریدن ضعیف‌تر و محروم‌تر و کوچک‌تر خانه برنخاسته باشد. چه شده است که لطفی مویی را در چشم شجریان به این دقت و ظرافت می‌تواند دیدن، اما آن تبر ستبری که در سینه‌ی یکایک دوستان و یاران‌اش نشسته به چشم‌اش نمی‌آید؟
تاریخ نخواندن خطایی مهلک است. تاریخ را که ندانی و نخوانی، ناگهان قطب‌نمای اخلاقی‌ات از حرکت باز می‌ماند. انگار آن مغناطیسی که جهت خوبی، دانایی، امید، ایمان،‌عشق و لطف و صفا را تا امروز به صداقت و صراحت نشان می‌داد، امروز در کنار پولاد سیاه‌دلی که جز دریدن و نفله کردن هنر دیگری نمی‌داند، آن تیغه‌ی افشاگر خیر و شر را به دورانی انداخته است که دیگر نمی‌توان با اعتماد به آن،‌ سره را از ناسره و صواب را از ناصواب تشخیص داد. اما نه. گویا همه‌ی قطب‌نماها چنین نیستند. گویا فقط این حادثه‌ی شگفت‌آور در خانه‌ی لطفی و هم‌نشینان این روزهای‌اش رخ داده است.

گویا لطفی فراموش کرده است که آن‌که کمر به براندازی این نظام بست در متن همین نظام بوده و هست و همین امروز زمام امور را به دست دارد. پس چرا فرافکنی؟ چرا تهمت و بهتان بر یوسف نهادن؟ چرا در این هجوم حادثه که سیل بلا خانه‌ی امید یکایک ما را در هم نوردیده است، دهان آلوده‌ی گرگان در چشم لطفی دل‌آزار و مهیب و مهوع نمی‌‌نماید اما سیمای یوسفان به چشمِ او زشت می‌نماید؟ «چه نقش باختی ای روزگارِ رنگ‌آمیز…»!

این قصه دراز است اما به همین‌جا تمام نمی‌شود. آن‌چه نباید از یاد برد این است که لطفی یکی از متنِ ماست که به گروگان ستم‌پیشگانی در حاشیه‌ی امن قدرت رفته است. لطفی جانی صافی دارد که چشمه‌ی خردش آلوده‌ی غبار فریب شده است. بگذارید حتی نگویم لطفی فریب خورده است. بگذارید هم‌چنان بگویم لطفی با اهل دل و عاشقان کم‌لطفی می‌کند. و گرنه آن دل نازک کجا طاقت هجران یاران کهن را خواهد داشت؟ پس «بگذار تا از این شبِ دشوار بگذریم…». آن وقت خواهیم دید که سیه‌دلان و سیه‌رویانی که هیچ پروای عزت و سلامت ملت ما را ندارند، در کجای این گردش پرگار خواهند بود. ثانیه‌ها به شتاب می‌گذرند و ملوک و سلاطین و صاحبان قدرت در صف غروب دولت‌اند. حبذا آن‌که در این هیاهوی سقوط، دامن شرافت‌اش پاک بماند و سینه‌ی ایمان و خانه‌ی لطف ضمیرش بر کنار از تیرگی‌ها بدفرجامِ ستم‌کاران.
پ. ن. مگر همین آقای لطفی نبود که تا دو روز پیش شکایت می‌کرد از این‌که به خاطر ریش و گیسوان‌اش در برابر کارهای‌اش مانع‌تراشی می‌کنند؟ نق زدن به خاطر ریش و گیسو گرفتن خوب است اما خروش از جان برآوردن به خاطر ساز شکستن‌ها و گیسوی چنگ بریدن‌ها و سه دهه خون در دل هنرمندان کردن‌ و دل و دین ملتی را به یغما دادن، بد است؟ اگر لطفی به خاطر ریش و گیسوان‌اش برآشفته شود خوب است ولی اگر شجریان و ملتی به خاطر عرض و آبرو و تمام هستی و عزت و شرف‌‌شان سر از بندگی قدرت بتابند، بد است؟

پ. ن. ۲. در ادامه، متن یادداشتی را که آوا مشکاتیان نوشته است، که با اجازه‌ی خودش به همت سید خوابگرد ویرایش و بازنشر شده، می‌آورم.

ادامه‌ی مطلب…

۵

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

سال‌های درازی است که به دنبال این اجرای بیات اصفهان شجریان در کنسرتی که در آلمان در سال ۱۳۶۶ اجرا شده است می‌گشتم. امشب به لطف دوستی مهربان، فایل صوتی این اجرا به دستم ‌رسید. حیف دیدم که این ذوق و لذت را با شما سهیم نشوم. من اطلاعات زیادی درباره‌ی این اجرا ندارم. ممنون می‌شوم اگر کسی جزییات بیشتری از اثر می‌داند در اختیارم بگذارد که نوازندگان گروه چه کسانی هستند.

این اجرا – قسمت اول – آواز اصفهان روی غزل حافظ با مطلع:

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
 
تصنیف انتهای قسمت اول، روی غزل «ما سرخوشان مست دل از دست داده‌ایم». این اجرا مربوط به دوره‌ای است که صدای شجریان در اوج درخشش و شفافیت است – هم‌چنان هم هست اما آن دوره عظمت و صلابت جوانی را هم با خود دارد در حالی که امروز دوره‌ی پختگی و جاافتادگی صدای شجریان است. بشنوید و لذت ببرید.
 
 

۶

نازش بکشم که نازنین است…

هیچ قصد نداشتم چیزی درباره‌ی اصل کنسرتِ دیشب شجریان در رویال فستیوال هال لندن بنویسم، اما به اختصار می‌گویم و سپس کوشش می‌کنم افقی دیگری بالای این کنسرت و نقشی که شجریان در این قصه ایفا می‌کند باز کنم.

میزان دلبستگی و مهرِ من به شجریان پوشیدنی نیست. شجریان یک حادثه‌ی تکرارناپذیر در تاریخ فرهنگ و موسیقی ایران است. چنان‌که پرویز مشکاتیان همیشه می‌گفت: شجریان پهلوان آواز ایران است. در این به قدر سر سوزنی تردید نیست. این نکته را که در نظر بگیریم، هر چه درباره‌ی کنسرت‌های او، این‌که تمرین‌کرده یا تمرین‌نکرده سراغ کنسرت برود، یا این‌که سازهای ابداعی‌اش را چطور در کنسرت‌های‌اش جا می‌دهد مقوله‌ای است فرعی. سلیقه‌ی شخصی من این است که استاد بهتر بود سازهای ابداعی‌اش را برای آزمودن در کنسرتی عمومی مجال جولان برای اجرای سولو و هنرنمایی ندهد و فضای دیگری برای عرضه‌ی آن‌ها بیابد. این‌گونه نمی‌بود برای من مطلوب‌تر بود. انتخاب شجریان است اما و من به این انتخاب احترام می‌گذارم ولو خلاف میل من باشد.

صدای شجریان خوب بود دیشب. از درآمد گرفته تا اوج و فرود. انتخاب شعرها و نحوه‌ی ادای آن‌ها به باور من – که بر همه و حتی بر شجریان در نحوه‌ی ادای شعر و انتخاب آن، گاهی بی‌رحمانه، سخت می‌گیرم – خوب بود. انتخاب دو غزل سایه، خصوصاً غزل آواز اصفهان، بی‌نظیر و بسیار هوشمندانه بود. 

یکی دو نکته‌ی حاشیه‌ای درباره‌ی کنسرت می‌گویم و به اصل سخن‌ام بر می‌گردم: فضای کنسرت، عمدتاً برای شنیدن موسیقی و خصوصاً موسیقی شجریان مناسب نیست. سر و صداهای مختلف، مزاحمت‌های ناگزیری که در فضای عمومی رخ می‌دهد، عمدتاً آدمی را به جای دیگری می‌کشاند. موسیقی را باید در خلوت و در فضایی آرام شنید و از آن لذت برد. چه بسا یک موسیقی در فضای سالن کنسرت اسباب آزار آدمی شود و همان موسیقی را وقتی در خلوت و حال مناسب بشنوی با آن به آسمان بروی. طایفه‌ی ایرانی هم متأسفانه هنوز آن دقت، ظرافت و صفای ادراک را ندارند که سالن کنسرت را با سالن عروسی اشتباه نگیرند: هم‌چنان با بی‌دقتی، بی‌نظمی و وقت‌ناشناسی اسباب آشفتگی فضای کنسرت می‌شوند. مخاطبی که دیر به کنسرت می‌رسد باید این را درک کند و بیرون بایستد تا زمان مناسبی برای ورود به سالن فراهم شود. اگر نشد، برگردد خانه. به همین سادگی. این یعنی رعایت حرمت موسیقی و موسیقی‌دان. 

نکته‌ی دوم این‌که باید به یاد داشته باشیم که اتفاقی که با کنار هم قرار گرفتن شجریان و کسانی چون محمدرضا لطفی، حسین علیزاده و پرویز مشکاتیان و همراهی شعرشناس گوهرتراشی مثل سایه – با آن وسواس عجیب درباره‌ی شعر – رخ داد، دیگر هرگز تکرار نمی‌شود. این را از غولی مانند شجریان هم دیگر نمی‌شود انتظار داشت. آن فضا دیگر هرگز تکرار نمی‌شود. لذا مقایسه‌ی صدای شجریان، آهنگ‌ها و آوازها با آثار درخشان و تجلی‌وار و تکرارنشدنی دوره‌های پیشین خطاست و هرگز متر و معیار مناسبی برای سنجیدن کنسرت‌ها یا آثار شجریان نیست.

نکته‌ی سوم و آخر این‌که: شجریان تنها گوهر یک‌دانه‌ی موسیقی و هنر ماست. این را باید درک کرد و قدر دانست. شجریان دیگر تکرار نخواهد شد. این نکته از آن رو مهم‌تر است که در مقطع سیاسی و اجتماعی دردناک و خاصی قرار داریم. به ویژه در فضایی که هنرناشناسان و هنرستیزانی که فرهنگ و هنر، دین، اخلاق، خدا و تمام سرمایه‌ها و اندوخته‌های انسانی را بی‌دریغ به پای سیاست و قدرت و بندگی دنیا قربانی کرده‌اند و دست بر قضا کوشش می‌کند چنگ در چهره‌ی شجریان هم بزنند، جانب شجریان را رعایت کردن، بسیار مهم‌تر و حیاتی‌تر است. مطمئن‌ام که شجریان هم این نکته را با هوشمندی و فراست در می‌یابد و این مهر و تعلق خاطر دوسویه است. در این میانه، گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید / گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم. بگذارید رسانه‌ی وقیح و بی‌شرم نظامِ مقدس، حنجره‌های‌شان را بدرند و بکوشند به سوی آسمان آبِ دهان بیندازند. شجریان جایی نایستاده است که ساحت‌اش آلوده‌ی این پلیدکاری‌ها شود. شجریان در کنسرت‌های‌اش هم اگر آن‌چنان که ما دوست داریم یا انتظار داریم نیست یا ظاهر نمی‌شود، باکی نیست: نازش بکشم که نازنین است!

آن‌چه که برای من اهمیت ویژه‌ای داشت انتخاب اشعار بود. شجریان دو غزل از سایه برگزیده بود که مناسبت تام و تمامی با احوال و اوضاع سیاسی کشور ما داشت. آواز سه‌گاه روی غزلی با مطلع:
بر آستان تو دل پایمال صد درد است
ببین که دست غم‌ات بر سرم چه آورده است
این غزل، حکایت دردهای ماست و بیدادی که در این دو سال بر ما رفته است. این ابیات غزل سایه، حکایت حال روزمره‌ی ماست:
چه ها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی
به مردمی که جهان سخت ناجوانمردست 
به سوز دل نفسی آتشین بر آر ای عشق
که سینه‌ها سیه از روزگار دم‌سردست
غم تو با دل من پنجه درفکند و رواست
که این دلیر به بازوی آن هماوردست 
دلا منال و ببین هستی یگانه‌ی عشق
که آسمان و زمین با من و تو همدردست
اما شاهکار انتخاب شعر شجریان در قسمت بیات اصفهان بود. غزل این آواز را تماماً و بیت به بیت (ابیاتی که خوانده شد) نقل می‌کنم:
شبی رسید که در آرزوی صبح امید
هزار عمر دگر باید انتظار کشید 
هزار سال ز من دور شد ستاره‌ی صبح
ببین کزین شب ظلمت جهان چه خواهد دید 
دریغ جان فرورفتگان این دریا
که رفت در سر سودای صید مروارید 
نبود در صدفی آن گوهر که می جستیم
صفای اشک تو باد ای خراب گنج امید 
ندانم آن که دل و دین ما به سودا داد
بهای آن چه گرفت و به جای آن چه خرید 
سیاه دستی آن ساقی منافق بین
که زهر ریخت به جام کسان به جای نبید 
سزاست گر برود رود خون ز سینه‌ی دوست
که برق دشنه ی دشمن ندید و دست پلید 
چه نقش باختی ای روزگار رنگ آمیز
که این سپید سیه گشت و آن سیاه سپید 
کجاست آن که دگر ره صلای عشق زند
که جان ماست گروگان آن نوا و نوید 
بیا که طبع جهان ناگزیر این عشق است
به جادویی نتوان کشت آتش جاوید 
روان سایه که آیینه‌دار خورشید است
ببین که از شب عمرش سپیده ای ندمید
این‌که شجریان چهار مرتبه «ندانم آن که دل و دین ما به سودا داد / بهای آن چه گرفت و به جای آن چه خرید» را می‌خواند، تلنگری مهم است به دولتمردانی که تمام سرمایه‌های کشور ما را قمار هوس‌بازی سیاست خود کردند و ملتی را به روزگار امروز نشاندند. «فرورفتگان این دریا» و همه‌ی کسانی که در این سی و اندی سال «به سودای صید مروارید» دل در گرو این کار و بار کرده‌اند، امروز بهتر می‌دانند که چگونه و چرا باید دریغ بخورند. این نکته‌ها را مصطفی تاج‌زاده و محمد نوری‌زاد به بلیغ‌ترین وجه و زبانی گفته‌اند. این روزگار رنگ‌آمیز، سپید را سیاه کرده و سیاه را سپید. از انقلاب سپید بگیرید تا انقلاب سیاه؛ از آن بهمن بگیرید تا این بهمن. هر چه بود، همه کوشیدند که آتش جاوید را به جادو خاموش کنند – سپید و سیاه کوشیدند – اما این آتش خاموش‌ناشدنی است. این‌که که ساقیان منافق به جای نبید زهر به جام کسان ریخته‌اند و رودِ خون ز سینه‌ی دوست می‌رود، دلیلی بر نومیدی نیست. اما هم‌چنان باید پرسید که آن کسی که دل و دین ما را به سودا داد، بعد از این همه فتنه و مصیبت و ویرانی، چه حاصل‌اش شد؟ بهای آن چه گرفت و به جای آن چه خرید؟ و تمام این هشدارها را میر حسین موسوی تا قبل از این‌که ربوده شود و در حبس و حصر بیفتد، بارها گفت و هیچ گوشی نشنید. آیا هنوز فرصتی باقی است یا ستاره صبح هزار سال از ما دور شده است؟

به خاطر این سخنان است که شجریان امروز جایگاهی دارد یگانه و بی‌نظیر. امروز شجریان هر چه بخواند و هر چه بکند، سیاسی است و اجتماعی. بخواهد یا نخواهد، شجریان صدای ملت ماست و این شعر فارسی توانایی شگفت‌انگیزی دارد برای این‌که این امکان را به ما بدهد که روزگارمان را به این بلاغت در آن تصویر کنیم. شجریان تجلی خروش فریادهای ماست و همین است که او را عزیز می‌کند و عزیز نگه می‌دارد.

پ. ن. دوست نازنینی فرمود که انتخاب این غزل برای آواز اصفهان که معمولاً آوازی عاشقانه است مناسب نبود چون غزل مزبور اجتماعی است. من نظر دیگری دارم. درباره‌ی تناسب شعر و دستگاه، این پرسش را از سایه هم پرسیدم. نظر سایه این بود که این بیشتر انتخاب و سلیقه‌ی شخصی است. چنین نیست که بعضی شعرها را لزوماً نتوان در بعضی دستگاه‌ها خواند. مثلاً گفته‌اند که افشاری برای شعرهای پند و اندرز خوب است یا مثلاً دشتی برای حال اندوه و غم خوب است. دست‌ بر قضا بسیاری از سرودهای ملی و میهنی ما در دشتی است که شاخصه‌ی بسیاری از کارهای کلنل وزیری است. این‌ها البته نظرها و سلیقه‌های مختلف افراد است. و کل حزب بما لدیهم فرحون.

پ. ن. ۲. برای این‌که سوءتفاهمی پیش نیاید، گمان می‌کنم از فحوای بندهای نخستین این یادداشت بر می‌آمد که من به این کنسرت نقدهایی دارم اما این نوشته نه مدعی وارد کردن نقد فنی و هنری به کنسرت دیشب است و نه مدعی پاسخ دادن به هر گونه نقدی؛ اثبات شیء هم نفی ماعدا نمی‌کند. این یادداشت حرف دیگری می‌زند. به باور من، برای این‌که سخنی را بشنویم لازم نیست صداهای دیگر را خاموش کنیم. نقد شجریان و نقد هنری کنسرت‌اش کاری است به جا و لازم – نتیجه‌اش هر چه می‌خواهد باشد – اما مقصود این نوشته این کار نیست. کسانی که جویای چنین نقدی هستند می‌توانند گزارش‌های پیشین مرا از کنسرت‌های قبلی شجریان در همین شهر لندن در همین وبلاگ مشاهده کنند.

۰

به یادِ شهیدِ اهل طرب

دو سال پیش، وقتی که خبر بهت‌آور را رضا شکراللهی به من داد، خانه نبودم. ناگهان زانوان‌ام همان‌جا که بودم، تا خورد. انگار شهاب‌سنگی ناگهان تمام وجودم را له کرد. صاعقه‌ای بود خبر، انگار، که آتش به خشک و ترم زد. تا به خانه رسیدم، مرغِ پرکنده‌ای بودم که سیل اشک‌ام بند نمی‌آمد. واکنش‌های آن روزهای من و خاطره‌هایی که یکی یکی پیش چشمان‌ام قد می‌کشیدند، در سطر به سطر نوشته‌های آن روزهای‌ام هویداست.
هم‌آن روزها، یک بار که با سایه حرف می‌زدم، وقتی صحبت از پرویز مشکاتیان شد، فعلی که به کار بردم، زمان‌اش ماضی بود. سایه برآشفته گفت: مشکاتیان نمرده است. مرگ کسی چون او باور کردنی نیست. این سخن سایه راست است. راست بودن‌اش را باور دارم با تمام گوشت و پوست‌ام. ما تا زمانی که با عزیزان‌مان سخن می‌گوییم، با آن‌ها نجوا می‌کنیم، با مهربانی از آن‌ها و با آن‌ها سخن می‌گوییم و قدم به قدم با وجود و حضور و یادشان نفس می‌کشیم، آن‌ها نزدِ ما زنده هستند. مرگ علاوه بر معنای جسمانی، معنایی غیر-انضمامی و مجرد هم دارد و این معنای مجردِ مرگ است که – برای من – مهیب‌تر است. آن‌ها که برای همیشه می‌میرند کسانی هستند که در یاد و خاطره‌ای نمی‌مانند و روز به روز قلب‌‌شان با نبضِ زمانه‌ی ما نمی‌تپد. پرویز مشکاتیان، زنده است. از بسیار کسانی که بر دو پا راه می‌روند و بسیار هم حرکت دارند و سخن‌گو هستند، زنده‌تر است.
یادم هست یک‌بار – وقتی ایران بودم هنوز یا شاید هم در یکی از سفرها به ایران – در کافه شوکا، یارعلی مقدم رو به من کرد و گفت: «مشکاتیان، خانِ مطرب‌هاست». ولی این تعبیر هنوز برای او نارساست. رساترین تعبیر، همان است که سایه در ابتدای مجلس شب شعرش در آمفی‌تئاتر خلیلی دانشگاه سوآس (این‌جا؛ از دقیقه‌ی دوم به بعد) به کار برد: مشکاتیان، شهیدِ ماست. مشکاتیان، چنان‌که سایه هم گفت، از اندک‌شمار موزیسین‌ها و مطربان ما بود که هم آهنگسازی نابغه بود و هم شعر را می‌فهمید و لمس می‌کرد و «از جوانی به استادی رسیده بود» و «همان‌طور که مراتب هنری را با عجله طی کرد، زندگی را هم با عجله طی کرد». سرّ ماندگاری مشکاتیان همین جمع آوردن هنرهای مختلف بود و همین‌که شعر را خوب می‌فهمید و درک می‌کرد.
پرویز مشکاتیان حقّ شعر، حق موسیقی و حق انسانیت را درست و خوب ادا می‌کرد و می‌کند. برای مشکاتیان، شعر و موسیقی، بهانه و ابزاری نبود برای پیمودن راهی جز راهِ انسان و ادا کردن حق این شعر و این موسیقی. این شکاف و فاصله را ما زمانی بهتر می‌فهمیم که کسانی در قامت و لباس هنر، هنرمندی و موسیقی و شعر، از این‌ها استفاده‌ای دیگری می‌کنند. برای هنرمند بودن، استعداد داشتن، ذوق و نبوغ داشتن و مهارت داشتن کافی نیست. این‌که جای و جایگاه هر سخن، هر نغمه و نوا را خوب بفهمی و نسبت و پیوندش را با گوهرِ آدمی درک کنی، چیزی است که در کمتر کسی جمع می‌شود.
امروز هم که از زندگی و زنده بودن و بقای او می‌‌نویسم، باز هم دل‌ام می‌لرزد و باز هم اشک به چشمان‌ام می‌دود. آخرین باری که با او سخن گفتم، درست همین‌جا نشسته بودم که اکنون این‌ها را می‌نویسم و… آن مکالمه ناتمام ماند. مانند بسیاری از ناتمام‌های دیگرِ من…
 
مطربا پرده بگردان و بزن راهِ عراق
که بدین راه بشد یار و زِ ما یاد نکرد
اجرای یادباد همایون شجریان با سیامک آقایی و آیین مشکاتیان را، هیچ وقت تاب نیاوردم که تا به انتها بشنوم. این بار می‌گذارم‌اش این‌جا و می‌شنوم و می‌خوانم با آن. می‌نویسم که یادی باشد از شهیدِ فرهنگی ما. شهیدی که در سال بد، در سالِ محنت، در سال بیدادِ عظیم بر ملت ما جسماً همراه ما نبود اما نغمه‌ها و آواهای‌اش در تمام این روزها و شب‌های اندوه همراه ما بود و هست.

۰

صفای آینه‌ی خواجه بین…

این غزل سایه را – که در استقبال غزل حافظ است – شجریان دو بار به زیبایی خوانده است. یک بار در دشتی – در کنسرت با گروه زنده‌یاد فراموز پایور – که بعداً در آلبوم «راز دل» منتشر شده است و فکر می‌کنم یکی از زیباترین دشتی‌هایی است که شجریان خوانده است، به ویژه دیلمانی که روی ابیاتی از قطعه‌ی «بهار سوگوار» سایه خوانده است.
 
همین غزل را شجریان بار دیگر در آلبوم شماره‌ی یک چاووش – «به یاد عارف» – خوانده است اما این بار در بیاتِ ترک با آهنگسازی و سرپرستی محمدرضا لطفی با گروه شیدا. این اجرای بیات ترک شجریان را بشنوید. اجرای دشتی را هم جداگانه خواهم آورد.
 
عنوان نوشته هم از بیت آخر سایه در این غزل است:
صفای آینه‌ی خواجه بین کزین دمِ سرد
نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشید.
 
غزل سایه چنین آغاز می‌شود:
نه لب گشایدم از گل نه دل کشد به نبید
چه بی‌نشاط بهاری که بی‌رخ تو رسید
 
و غزل حافظ چنین آغاز می‌شود:
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
وظیفه گر برسد مصرف‌اش گل است و نبید
 
 

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد