۰

لاله‌ی بهاران…

سال‌های پیش‌تر، بعضی از سال‌ها، ایام نوروزی عمدتاً صرف اسبابِ طرب می‌شد. قاعده همیشه این بود که صبح‌ها با ماهور شروع می‌کردم و راست‌پنج‌گاه و به غروب که می‌رسیدم، نغمه‌ها به دشتی می‌زد. هوس کرده بودم مجموعه‌ای از قطعاتی را که سال‌ها در ایام بهار گوش داده بودم، کنار هم بگذارم تا احوال آن سال‌ها را بازسازی کنم برای خودم. در راهِ خانه از اداره که می‌آمدم، آلبوم «لاله‌ی بهار» شهرام ناظری را گوش می‌دادم با آهنگ‌سازی پرویز مشکاتیان و گروه عارف. وقت‌ام خوش شد، به ویژه با آواز دشتی‌اش و دو تصنیف‌اش. گفتم بد نیست، شما هم اگر وقت‌اش را دارید، در این خوشی سهیم باشید.

ادامه‌ی مطلب…

۴

نوروزانه

کمتر از نیم‌روزی تا تحویل سال مانده است. برای تحویل سال، برای نوروز، حرف‌ها دارم. قصه‌ها دارم. حکایت‌ها. و البته دعاها! هر اندازه که ذهن‌ و زبان‌ام، رامِ خیالِ من است، تن‌ام اما سرکشی می‌کند و ناله از خستگی. پس، نقدترین چیزی را که می‌توان در آستانه‌ی بهار تحفه به احباب برد و صادر و وارد ملکوت را بدان مهمان کرد، ساز و آوازی است که قاعده‌ی این خانه‌ی مجازی بوده است همیشه. نگفته پیداست که آواز استاد بی‌بدیل، محمدرضا شجریان است – که خدای‌اش عمر دهاد و تن‌درستی و خاطرِ شاد، علی‌الخصوص در این وقتِ خجسته. آن‌ها که مأنوس با صدای آسمانی او هستند می‌دانند که شجریان این آواز را با خود به تلویزیون ایران برد و اما بعد دیگر هرگز بدان‌جا نرفت و شکوه‌اش را به علی لاریجانی برد و البته آن‌چه البته به هیچ جا نمی‌رسید فریاد بود! باری، این قطعات، با تار داریوش پیرنیاکان و تمبک همایون شجریان اجرا شده است بر غزل نوروزانه‌ی حافظ. بشنوید و خاطر صافی کنید. غبار غم از دل بیفشانید و «اعتماد بر الطافِ کارساز کنید». یارانِ دلنواز، دوستان نازنین و دشمنانِ عزیز (که پیوسته‌ دعای‌تان می‌کنم!)، نوروزتان خجسته باد! تا یادداشتی دیگر…

ادامه‌ی مطلب…

۱

ترکِ عاشق‌کشِ من…

در آلبوم «افسانه‌ی تنبور» که با آواز بیژن کامکار با گروه تنبور شمس به سرپرستی کیخسرو پورناظری منتشر شده است،‌ دو تصنیف هست که من بسیار دوست دارم. مدتی است از فضای شور و حال موسیقی دور شده‌ام. امروز را مهمان بیژن کامکار باشید.

۴

کورسوی چراغِ امید… و دریغ

می‌خواستم درباره‌ی نامزدی خاتمی چیزی بنویسم. یک ساعت است که صفحه‌ها نوشته‌ام و همه را کنار می‌گذارم. به جای تمام این‌ها، یک آلبوم موسیقی می‌گذارم این‌جا، آلبوم چاووش ۷ که به مناسبت سالگرد انقلاب منتشر شده بود؛ زمانی که هنوز آرمان‌ها و آرزوها تازه بودند و این اندازه سرخوردگی و ناکامی نبود. زمانی که هنوز چراغ امید روشن بود و شعله‌اش زبانه می‌کشید.

دردِ امروزِ ما، امید و آرزوی امروز ما،‌ هنوز، همان «روشنی»، «خوبی»، «دانایی»، «عشق»، «ایمان» و «امید» است به جای «ظلم» و «ظلمت»، «زشتی»، «ریا»، «دروغ» و «یأس». شاید یکی آمد و این‌ها را آورد. دریغ که غمِ ما همیشه ترجیع‌بندش همین «شاید» است!

این آلبوم را که گوش می‌دهید،‌ این شعر سایه را هم بخوانید تا آخر (یک بار دیگر هم این شعر را در ملکوت آورده بودم). این شعر را سایه در سوم اسفند ۱۳۵۷ سروده است (نیاز به گفتن دارد که حتی تاریخ سروده شدن این شعر هم سیاسی است؟). این قطعات را گوش بدهید و این شعر را بخوانید. لابد اگر روزی آرزوی و سودایی در کار آن تغییرها کرده باشید، شاید اکنون سینه‌تان مالامال از حسرت و اندوه شود. شاید هم نه.

ای شادی!
آزادی!
ای شادی آزادی!
روزی که تو باز آیی،
با این دل غم پرورد
من با تو چه خواهم کرد؟

غم‌هامان سنگین است.
دل‌هامان خونین است.
از سرتا پا مان خون می‌بارد.
ما سرتا پا زخمی،
ما سرتا پا خونین،
ما سرتاپا دردیم.
ما این دل عاشق را
در راه تو آماج بلا کردیم.

وقتی که زبان از لب می‌ترسید،
وقتی که قلم از کاغذ شک داشت،
حتی، حتی حافظه ازوحشت در خواب سخن گفتن، می‌آشفت،
ما نام تو را در دل
چون نقشی بر یاقوت،
می‌کندیم.

وقتی که در آن کوچه‌ی تاریکی
شب از پی شب می‌رفت،
و هول، سکوت‌اش را
بر پنجره‌ی بسته فرو می‌ریخت،
ما بانگ تو را، با فوران خون،
چون سنگی در مرداب،
بر بام و در افکندیم.

وقتی که فریب دیو،
در رخت سلیمانی،
انگشتر را یک‌جا با انگشتان می‌برد،
ما رمز تو را، چون اسم اعظم،
در قول و غزل قافیه می‌بستیم.

از می، از گل، از صبح،
از آینه، از پرواز،
از سیمرغ،از خورشید،
می‌گفتیم.

از روشنی، از خوبی،
از دانایی، از عشق،
از ایمان، از امید،
می‌گفتیم.

آن مرغ که در ابر سفر می‌کرد،
آن بذر که در خاک چمن می‌شد،
آن نور که در آینه می‌رقصید،
در خلوت دل، با ما نجوا داشت.
با هر نفسی مژده‌ی دیدار تو می‌آورد.

در مدرسه، در بازار،
در مسجد، در میدان،
در زندان، در زنجیر،
ما نام تو را زمزمه می‌کردیم:
آزادی!
آزادی!
آزادی!

آن شب‌ها، آن شب‌ها، آن شب‌ها،
آن شب‌های ظلمت وحشت‌زا،
آن شب‌های کابوس،
آن شب‌های بیداد،
آن شب‌های ایمان،
آن شب‌های فریاد،
آن شب‌های طاقت و بیداری،
در کوچه تو را جستیم.
بر بام تو را خواندیم:
آزادی!
آزادی!
آزادی!

می‌گفتم:
روزی که تو باز آیی،
من قلب جوانم را
چون پرچم پیروزی
برخواهم داشت.
وین بیرق خونین را
بر بام بلند تو
خواهم افراشت.

می‌گفتم:
روزی که تو باز آیی،
این خون شکوفان را
چون دسته گل سرخی
در پای تو خواهم ریخت.
وین حلقه‌ی بازو را
در گردن مغرورت
خواهم آویخت.

ای آزادی!
بنگر!
آزادی!
این فرش که در پای تو گسترده‌ست،
از خون است.
این حلقه‌ی گل خون است
گل خون است …

ای آزادی!
از ره خون می‌آیی،
اما
می‌آیی و من در دل می‌لرزم:
این چیست که در دست تو پنهان است؟
این چیست که در پای تو پیچیده‌ست؟
ای آزادی!
آیا
با زنجیر
می‌آیی؟…

پ. ن. اگر اهلِ حرف جدی‌تر و رسانه‌ای هستید، این برنامه را می‌توانید آنلاین تماشا کنید: «ایران و غرب».

۴

…شاید که چو وابینی، خیر تو در این باشد

این آواز، مو بر اندام هر صاحب‌دلی راست می‌کند. آدم را پرتاب می‌کند به دوردست‌های خاطره و خطر. از این آلبوم تنها آواز روی غزل حافظ و دو تصنیف آن را آورده‌ام. حالِ این لحظه‌ی من این‌هاست…

هر کو نکند فهمی زین کلکِ خیال‌انگیز
نقش‌اش به حرام ار خود صورت‌گر چین باشد…

۱

رندانِ تشنه‌لب را، آبی نمی‌دهد کس…

یک قدم به جلو؛ یک قدم به عقب. «سرها بریده بینی، بی‌جرم و بی‌جنایت….»

۲

حالِ بدِ پریشان…

چهار شب است که کابوس می‌بینم. خواب و آسایش ندارم. ظاهر ماجرا خیلی ساده و پیش‌ پا افتاده است و هنوز خودم نمی‌فهمم که چرا من از عهده‌ی هضم مسأله‌ای به این سادگی بر نمی‌آیم. بیش از آن‌که از دست مسببین این وضعیت احمقانه و تحقیرآمیز آزرده باشم، با خودم خشم‌ناک‌ام. از خودم دلخورم که چرا نمی‌توانم بگویم این‌ها همه هیچ بر هیچ است… حال‌ام را با موسیقی می‌شود (شاید بشود) فهمید. با این موسیقی که پخش می‌شود. اگر افسردگی مزمن دارید قویاً توصیه می‌کنم گوش ندهید!

۵

با شکوه…

دیشب میان راه، آلبوم افشاری مرکب را بعد از مدت‌های درازی دوباره گوش می‌دادم. آواز زنده‌یاد ایرج بسطامی است و آهنگ‌سازی پرویز مشکاتیان. قطعه‌ی سوم، یعنی دل‌انگیزان، را که می‌شنیدم – و حتی وقت شنیدنِ تصنیف نخست – با خودم فکر می‌کردم این آلبوم عجب با شکوه است. وقتی می‌گویم با شکوه، باید شعر را ذره‌ذره درک کرده باشی. سعدی و ذهن‌اش را باید بشناسی. از تصنیف شروع کن تا آواز. شاعر می‌گوید:
رفیقان‌ام سفر کردند هر یاری به اقصایی
خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلان‌ام
و در سخن‌اش حسرت موج می‌زند. اما بلافاصله می‌گوید:
دمی با دوست در خلوت، به از صد سال در عشرت
من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندان‌ام
 
کاش وقت بود و می‌شد بیشتر نوشت. بعضی از غزل‌های سعدی انگار از ابتدا تا انتها یک داستان را روایت می‌کنند. مثل مینیاتور می‌ماند غزل سعدی. زیبا. با شکوه. پُر سخن و معنادار. و آری، «هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستان‌اش». شما هم این افشاری مرکب را بشنوید. (هنوز دوست دارم تا مدتی موسیقی اتوماتیک با باز شدن صفحه پخش شود؛ به زودی به سیستم سابق بر می‌گردم، اما هنوز نه).

۱

پر کن پیاله را…

این آواز ماهور را شجریان روی شعر فریدون مشیری خوانده است با آهنگسازی فریدون شهبازیان. گوینده‌ی برنامه هم البته سنگ تمام می‌گذارد در خواندن شعر. گوش بدهید و محظوظ شوید.

۳

شبانه‌ی باغِ نهانی

مدت‌هاست که هیچ موسیقی‌ای را نمی‌گذارم به محض باز شدن صفحه بخواند. امروز، قاعده را بر هم می‌زنم. بدون هیچ شرحی، چشمان‌تان را ببندید و گوش بدهید.

Now let the day just slip away
So the dark night may watch over you

Nocturne

Though darkness lay, it will give way

When the dark night delivers the day

صفحه ها ... 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد