۳

دو تأمل تازه و راهی نو

ضیافت رمضانیه در پیش است و هنگام تازه کردن احوال درون و برون هم به تقارنِ آن سر می‌رسد. فضای این خانه‌ی مجازی هم چند ماهی است که غبارآلوده‌ی سیاست شده است و از آن‌چه من بوده‌ام و هستم،‌ فاصله گرفته است. گمان می‌کنم وقت آن رسیده باشد که هم تجدید مطلعی بکنم و هم بعضی از سوء تفاهم‌هایی را که گاه پیش می‌آید مرتفع کنم، به خصوص که در آستانه‌ی ماه مبارک هستیم و مجالی برای تأمل و تصفیه‌‌ی باطن هم فراهم می‌شود.

تلاطم‌هایی که این روزها وطن‌مان را در خود گرفته است، تصمیم‌‌گیری خردمندانه را برای هر کسی دشوار می‌کند. بصیرت داشتن برای گره‌گشایی از وضع موجود، از عهده‌ی هر کسی ساخته نیست، به ویژه در این احوال سرگشتگی و حیرت. اما چند نکته به هر تقدیر، برای من حداقل، مهم بوده است و بارها هم درباره‌اش نوشته‌ام و باز هم ضروری است که بر آن تأکید کنم.

مشی عمومی من پیوسته میل به میانه‌روی و پرهیز از افراط و تفریط بوده است. میل به خشونت زبانی و عملی، له یا علیه هر کسی باشد، نتیجه‌ی نامطلوبی به بار می‌آورد. مهم نیست که منتقد چه کسی باشیم و مخالف چه کسی. آن‌چه مهم است پیمودن طریق میانه است و پرهیز از فروافتادن به دام‌چاله‌های افراط یا تفریط. آدمی، به اقتضای بشریت‌اش خطا می‌کند. خطا‌پذیری آدمی، هم به معنای در معرضِ خطا بودن و هم به معنای مستعد بودن برای اذعان به خطا، مهم‌ترین ویژگی طبع بشر است. صاحبِ این قلم هم علی‌الاصول اگر بخواهد نظرورزی‌های‌اش را در ذیل و ظلِ نظریه‌ای بنشاند، چه بسا بتواند نام نوعی «محافظه‌کاری» را، به معنای ادموند برکی آن، بر آن نهد. با این مقدمه، بلافاصله می‌پردازم به دو نکته‌ی زیر:
۱. تردیدی نیست که انقلاب اسلامی در ایران، واقعه‌ی مهمی در تاریخ کشور بوده است که سرنوشت تازه‌ای برای ایران و برای منطقه رقم زد. در این هم شکی نیست که وقوع چنین تحول عظیمی که اولین حاصل‌اش کوتاه کردن دست اجانب از تسلط بر سرنوشت ملت بود، خوشایند طبع بسیاری از بیگانگان نبود و نیست. خون‌های بسیاری برای حفظ این نظام ریخته شده و شهیدانِ بسیاری جان بر سر عقیده نهاده‌اند – شهیدانی که نه به تاریخ می‌پیوندند و نه در تاریخ خاصی متوقف می‌شوند. و این نظام، چیزی نبوده است جز همین «جمهوری اسلامی، نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد». این نظام، اصلِ این نظام، همان است که برآمده از رأی و اراده‌ی ملت است و همان است که مصوّب قانون اساسی مکتوب و صریح کشور است – و همین است که به اعتقاد من غایتِ آرزوی هر دلسوز و دردمندی است که دل‌اش برای کشور، دین و فرهنگ‌اش می‌تپد. می‌توان در وضعیت موجود هم راه امید و آینده‌ی روشن را جُست و یافت. آرامش مردم ما، در گرو سنجیدگی خردِ سیاسیِ نخبگان است. «انقلاب» چیزی نیست که ممکن یا مطلوب ما باشد. به هر دشواری که باشد، باید از این گردنه‌های صعب عبور کنیم تا بتوان در آرامش بیشتر، فکر حکیمانه‌ای در کار کرد و گرهی از امور گشود. رسیدن به این آرامش، نه دور است و نه دیر. مطلوب ما و ملت ما هم انباشت کردن یافته‌ها و داشته‌هاست، نه نابود کردن و ویران کردن یک‌یک خشت‌هایی که تا به امروز بر سر هم نهاده‌ایم برای آباد کردن میهن‌مان. لذا، تمام همّ فکری من این است که بتوان در همین وضعیت موجود، به سلامت از گردنه‌های دشوار عبور کنیم.

۲. در راه رسیدن به این مطلوب، یکی از کانون‌هایی که نقش مهمی در تثبیت وضعیت دارد، کانون علما و مراجع است که هوشیاری و شجاعتی ستودنی داشته‌اند. تحلیل کردن آن‌چه که از حوزه‌های علمیه صادر می‌شود، همیشه کارِ آسانی نیست و چه بسا آدمی در فهم غایتِ نهایی بعضی از سخنان به خطا بیفتد. یک نمونه‌اش – حداقل برای من – نمونه‌ی ماجرایی بود که میان آقایان محمد یزدی و هاشمی رفسنجانی رخ داد در باب مبنای مشروعیت حکومت. آن زمان، البته با تکیه بر مضمون یک کتابِ منتشر شده، تحلیل من این بود که سخنان آقای یزدی بوی تصویب می‌دهد و از سنت شیعی تخطئه‌ی حکومتِ سیاسی فاصله گرفته است. گمان می‌کنم این تحلیل مبتنی بر چند پیش‌فرضِ احتمالاً نادرست بود که جای تأمل بیشتری داشت. بدیهی است که در وضع پریشان و شتاب‌ناکی که همه در آن گرفتار آمده‌ایم، تحلیل صواب کردن – نه تنها برای من، که برای بسیاری دیگر هم – کار آسانی نیست؛ همین پیچیدگی و غموض باعث می‌شود که این مباحث در هر ظرفی، به ویژه در ظروف تنگ رسانه‌های دیداری و شنیداری و در زمانِ محدود و کوتاه، قابل طرح نباشد و نتوان حق مطلب را ادا کرد. اشکال اول آن تحلیل که بعضی از دوستان اهل فضل و اندیشه هم پس از نگارش‌ آن گوشزد کرده بودند، تعمیم بحث «مصوبه» و «مخطئه» از حوزه‌‌ی کلام دینی به سپهر کلام سیاسی بود. اشکال دیگر آن تحلیل این بود که اساساً تخطئه‌ی حکومت نزدِ شیعیان، در مواردی بود که امویان و عباسیانِ ضد شیعه در مصدر حکومت بودند و می‌بینیم و می‌دانیم که پس از صفویه، بحث تخطئه‌ی حکومت دیگر آن معنای پیشین را ندارد. به هر روی، هر اندازه هم که بتوان باب بحث را در این زمینه مفتوح نگه‌ داشت، مشی مقرون به صواب و احتیاط این بود که درنگ بیشتری درباره‌ی این نکته می‌شد.

با ذکر این دو بازاندیشی، لازم است تأکید کنم که به اقتضای حوزه‌ی کار آکادمیک و دانشگاهی‌ام، کارِ من از اساس سیاست‌پژوهشی و سیاست‌شناسی است، نه سیاست‌مداری و سیاست‌بازی. بدیهی است که پرداختن من به سیاست،‌ تنها می‌تواند به سائقه‌ی پژوهش آکادمیک باشد و نه از حیث اکتیویسمِ سیاسی. در مقطع فعلی هم «مصلحت وقت» – به تعبیر حافظ – با حلولِ ماهِ نور و سرورِ آسمانی اقتضا می‌کند که «کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم» و از روزنِ دیگری در زاویه‌ی احوال بنگرم. این وضعیت، از نگاهِ من باید لاجرم وضعیت اصیلی باشد؛ نه وضعیتی جعلی. و چنین وضعیتی، وضعیتی است سازگار با آزاده‌گی و موحد بودن یک مؤمن مسلمان.

باری، گمان می‌کنم مقصودم را در حد وسعِ کلام، و به اندازه‌‌ی ظرفِ تنگِ سخن، منتقل کرده باشم. ترجیحِ عمده‌ی من این است که این روزها به کارهای عقب‌افتاده و فصل‌های نانوشته‌ی پایان‌نامه‌ام بپردازم و فضای این خانه‌ی مجازی را هم به سوی همان جهان مأنوس‌تر و مألوف طرب‌خانه‌ی معنا ببرم و از فرصتِ یک‌ماهه‌ی پیشِ رو، بهره‌ی معنوی درخوری فرا چنگ آورم. این دو سه هفته‌ی اخیر، حاشیه‌هایی نوشته‌ام بر ابیاتی از حافظ که به تناسب روزهای ماهِ مبارک از پرده برون خواهند آمد. پیشاپیش،‌ رمضان‌تان فرخنده و پر برکت باد!

۷

آبروی نظام و سیاستِ فرافکنی: سیاه‌نمایی یا واقعیت؟

این داستان را همه شنیده‌اند که چطور شاگردان مکتب‌خانه‌ای، با تلقین بیمار بودن به معلم‌شان او را شوخی‌شوخی بیمار کردند. همه‌ی داستان‌ها و همه‌ی مکتب‌خانه‌ها و معلم‌ها از این جنس نیستند. معلم‌هایی هستند که نه تنها بیمارند، بلکه بیماری مسری و مهلکی دارند اما به نصیحت و اندرز هیچ کسی گوش نمی‌‌دهند. عاقبت چنین مدرسه‌ای و چنان معلمی البته معلوم است. حالا حکایت ماست! چرا؟ عرض می‌کنم.

اگر دقت کرده باشید، در سال‌های گذشته، یکی از ویژگی‌های مهم دستگاه‌های تبلیغاتی، رسانه‌ها و نیروهای امنیتی ما، «انکار وضعِ موجود» و فرافکنی بوده است. و برای‌اش نمونه‌های بی‌شماری هم داریم. می‌توان یک به یک این‌ها را فهرست کرد. بعضی را – که به ذهنِ من می‌رسد – این‌جا می‌آورم:

۱. فقر: در کشوری مثل ایران که کشوری تهی‌دست نیست و سرمایه‌های فراوانی دارد، لابد بسیار عجیب است که فقر به سرعتی باور نکردنی در حال گسترش است. مسبب این فقر، نه هاشمی رفسنجانی و فرزندان‌اش است و نه توطئه‌ی استکبار جهانی و آمریکا و انگلیس. یکی از عواملی که باعث دامن زدن به این تهی‌دستی می‌شود، بی‌کفایتی و سوء تدبیر دولت‌هاست. چهار سال اخیر ریاست سلطان‌ِ دروغ‌بافان یکی از پیامدهایی که داشت این بود که آشکار شد که فقر در کشورِ ما بیداد می‌کند و او نه تنها کوششی برای حل کردن مسأله نمی‌کند بلکه با فرافکنی مداوم و تجویز مسکن‌های موضعی و مقطعی، باعث گسترش بیشتر فقر شده است. اما «نظام» چه می‌کند؟ انکار! از نظر نظام اساساً چیزی به اسم فقر در کشور وجود خارجی ندارد و همه شایعه است و توطئه. تنها زمانی ناگزیر به «اقرار» به این خطا می‌شوند که دیگر کار از کار گذشته باشد. اگر زودتر به فکر چاره‌ای برای مشکل دامن‌گستر فقر می‌شدند، امروز ناچار نبودند بعد از سقوط قیمت نفت، بحران مالی جهان و توفان‌های سهمگین سیاسی درونی، کاسه‌ی چه کنم چه کنم به دست بگیرند. این یک قلم را داشته باشید تا پیامدهای‌اش را در ماه‌های آتی ببینیم.

۲. فحشا: در کشور ما فحشا بیداد می‌کند. هیچ تعارف و ملاحظه‌ای هم در این نیست. معنای فحشا همان است که در عرف اجتماعی می‌فهمیم. مهم هم نیست که روسپیان یا به تعبیر ظاهراً بهداشتی‌ترِ نظام، «زنان خیابانی» کارشان اخلاقی است یا نه. مهم این است که این‌ها یک واقعیت اجتماعی هستند و نظام ما تنها مشغول فرافکنی و انکار وجود آن‌هاست. نتیجه چه می‌شود؟ غول بی‌مهار ایدز ناگهان سر بیرون می‌کند و مصیبت از آن‌چه هست عظیم‌تر می‌شود. اما چرا؟ چون نظام نمی‌تواند اذعان کند که در چنین سیستمی با این همه ادعایی که گوش فلک را کرد می‌کند، فحشا نِز – مثل فقر – هم ممکن است و هم موجود آن هم به وفور. فحشا را باید انکار کنند تا زمانی که دیوانه‌ای مثل سعید حنایی شروع به قتل زنان خیابانی کند و بعد معلوم شود عده‌ای هم توجیه دینی برای این قتل‌ها فراهم می‌کرده‌اند ولی نهایتاً نتوان آمر اصلی را به دست عدالت سپرد. چرا؟ چون آبروی نظام می‌رود!

۳. اعتیاد: ایران این روزها بهشت معتادان و قبله‌ی قاچاق‌چیان است؛ در ایران کسانی که پاک‌اند می‌روند زندان و قاچاق‌چیان و معتادان راست‌راست راه می‌روند. اگر بپرسند چرا سیاسیون باید این اندازه حبس و زجر ببینند و کسانی که سلامت جامعه را به خطر می‌اندازند و ما به چشمِ سَر و نه با تفسیر و تحلیل‌های عجیب و غریب دور از ذهن، می‌توانیم زیان‌بار بودن عملِ آن‌ها را تشخیص بدهیم، باید در امان باشند، پاسخ این است که این اندازه اعتیاد وتباهی که می‌گویند اصلاً وجود خارجی ندارد! چرا؟ چون اگر به خودفریبی ادامه ندهیم و گناه را به گردن دیگران نیندازیم، آبروی نظام می‌رود! نمی‌توان اذعان کرد که نظامی با این همه ادعای اخلاق و عدالت، تبدیل به منجلابی شده است که از آن فقر، فحشا و فساد می‌زاید. باید آبروی نظام را به هر قیمتی حفظ کرد!

۴. شکنجه: داستان شکنجه بسیار قدیمی است. داستان تازه‌ای نیست. شکنجه از بیرون زندان – و همین بانک‌ها و ادارات ما – شروع می‌شود و به انواع بازداشت‌گاه‌ها و زندان‌ها هم می‌رسد. صورت‌های مختلف شکنجه هم این روزها مدام بیشتر افشا می‌شود تا جایی که پرده از تجاوز جنسی هم برداشته می‌شود. اما نمی‌توان به این اذعان کرد و حتی احتمال‌اش را هم رد نکرد. چرا؟ چون آبروی نظام می‌رود! پس باید شکنجه را – حتی اگر هم وجود دارد – انکار کرد و گفت کذب محض است! مگر می‌شود نظامی که این همه ادعای دیانت و مسلمانی دارد شکنجه‌گر باشد و تجاوز جنسی مرتکب شود، آن هم به دست مسلمانان و بر مسلمانان؟ (کاری نداریم که اگر با غیر مسلمان هم می‌شد،‌ عملی ضد مسلمانی و خلاف اخلاق بود). پس ناگزیر باید انکار کرد و فرافکنی تا آبروی نظام نرود!

۵. استبداد: می‌گویند نظام به استبداد کشیده شده است. مگر می‌شود؟ این نظام اساساً ضد استبداد بوده است و ضد استبداد خواهد ماند. فساد هم در این نظام راه ندارد. در نتیجه، باید آن‌قدر دست و پا زد و راه انکار را رفت که عملاً به جایی برسند که خود به زبان حال اقرار کنند که مستبد هستند! نمونه‌اش همین کیفرخواستی بود که در آن پای دانشگاهیان، فیلسوفان و جامعه‌شناسان جهانی را به میان کشیدند. آن کیفرخواست ظاهراً انکار استبداد بود،‌ اما مغز مضمون‌اش اقرار صریح به استبداد بود. اما چرا انکار؟ چون آبروی نظام می‌رود! مگر می‌شود چنین نظامی مستبد بشود؟ پس باید فرافکنی کرد و از استبداد دیگران حرف زد تا استبداد ما پوشیده شود و کسی حرفی درباره‌اش نزند.

۶. فساد مالی: این یک قلم، حکایت‌اش شهره‌ی آفاق است. از شهرام جزایری بگیرید تا عباس پالیزدار. شهرام جزایری باید به محبس می‌افتاد تا موج این آلودگی تا جاهای بالاتر نرود. اگر لازم شد، می‌توان شهرام جزایری را در برابر مهدی کروبی علم کرد ولی هیچ توضیحی درباره‌ی دیگران نداد (چون بقیه‌ی آبروی نظام هستند و مهدی کروبی نیست لابد!). عباس پالیزدار تا زمانی که می‌توانست به هاشمی رفسنجانی برچسب بزند خوب بود، ولی وقتی افشاگری‌اش دامن بقیه را می‌گرفت، باید می‌رفت به محبس. و هیچ کس هم البته نمی‌تواند بگوید نسبت عباس پالیزدار با مثلاً خانم فاطمه آجرلو (وزیر پیشنهادی محمود احمدی‌نژاد) چی‌ست. این‌ها به هر حال آبروی نظام هستند. باید با خوب و بدشان ساخت. با آبروی نظام که نمی‌شود بازی کرد!

۷. قتل: ماجرای قتل‌های زنجیره‌ای را همه به یاد داریم. ماجرایی که «نظام» برای توضیح دادن‌اش به مردم – آن هم وقتی تشت‌شان از بام افتاده بود – سرآسیمه شده بود. مغز متفکر قتل‌های زنجیره‌ای بالاخره جاسوس سیا و موساد بود؟ یا عنصر خودسر؟ یا شهید و نمازِ شب‌خوان؟ وفادار بود یا خائن؟ این هم البته آبروی نظام بود. با آبروی نظام نمی‌شد بازی کرد!

۸. تقلب: واقعاً لازم است درباره‌ی این یک مورد چیزی بنویسم؟ این یک مورد که این روزها نقل همه‌ی محافل است. پس قضاوت درباره‌ی این یک مورد را خودتان انجام بدهید. این نمونه را هم بیفزایید به نمونه‌های بالا و بسیاری نمونه‌های دیگری که وجود دارند و نظام از ترس این‌که آبروی‌اش برود، آن را انکار می‌کند و می‌خواهد به همه ثابت کند این‌ها توطئه‌ی دشمنان و بدخواهی استکبار جهانی است!

خوب ما قبول داریم که «نظام سلطه‌ی جهانی» دلِ خوشی از انقلاب ایران ندارد. ما قبول داریم که نمی‌خواهند ایران روی آرامش به خود ببیند (اصلاً آرامش ما به زیان آن‌هاست چون وقتی آرام باشیم، دیگر نمی‌توانیم گریبانِ آن‌ها را بگیریم؛ آرام که باشیم، مشغول زندگی خودمان می‌شویم). اما چرا انکار؟ خوب وقتی یک جای کار می‌لنگد، یک نفر باید به فکر چاره بیفتد نه این‌که مرتب لاپوشانی کند و هر آن‌چه ناصح مشفق بگوید، نپذیرند. این لاپوشانی البته تازه نیست و مختص سال‌ها و ماه‌های اخیر هم نیست. اهل اشاره می‌دانند که چقدر ماجرا کهنه‌تر از این‌هاست.

در برابر این معضلات، «نظام» دو گزینه بیشتر ندارد: صداقت و در میان گذاشتنِ بی‌پرده و صریح مشکلات با ملت – و احیاناً اذعان به تمام قصورها و تقصیرهای‌اش (البته اگر ظرفیت‌اش وجود داشته باشد)؛ یا انکار، فرافکنی و متهم کردن پیوسته‌ی دیگران به اقسام خطاها. ماه‌های اخیر نشان داده است که نظام بیشتر به گزینه‌ی دوم مایل است تا گزینه‌ی اول. این انتخاب خطا تا کجا می‌تواند ادامه پیدا کند؟

به نظر شما، این‌ها که نوشتم سیاه‌نمایی است؟ اصلاً چرا نظام، اسم پرده برداشتن از واقعیت‌هایی را که خود در پدید آمدن‌شان سهیم بوده است، می‌گذارد «سیاه‌نمایی»؟! ظرفیت داشتن چیز خوبی است. هم می‌توان در پیروزی ظرفیت داشت، هم در شکست. کاری نداریم در انتخابات تقلب شد یا نه. مهم نیست که آقای موسوی ظرفیتِ – به قول بعضی – «شکست» را دارد یا ندارد (فرض کنیم موسوی در انتخابات شکست خورده و اصلا رییس دولتِ نهم ۲۴ میلیون رأی آورده بود). اما حال که بحث ظرفیت پیش می‌آید، می‌شود پرسید که آن‌ها که قدرت دارند، ظرفیت قدرت را هم دارند؟ (اگر دارند چرا مخالفان‌شان را «خس و خاشاک» می‌خوانند و جمعیتی را که مثل موج میدان‌ها و خیابان‌ها را پر می‌کند، در حد «کاریکاتور» تقلیل می‌دهند؟) آن‌ها که خطا می‌کنند، ظرفیت اذعان به خطا را هم دارند؟ (اگر دارند، چرا وقتی مأمور یونیفورم‌پوش نظام از پشت بام مسجد به روی مردم آتش می‌گشاید، مقتول را به جای قاتل می‌نشانند؟) آن‌ها که تقصیر می‌کنند، ظرفیت عذرخواهی را هم دارند؟ (اگر دارند، چرا وقتی از دهان‌شان می‌پرد که «سر بعضی‌ها را به سقف می‌چسبانند» نمی‌گویند اشتباه کردیم؟) پذیرفتن خطا و برگشت به راه صلاح (راه اصلاحات، پیش‌کش!)، ظرفیتی می‌خواهد که گویا برای هاضمه‌ی قدرت سیاسی ثقیل است. وقتی ظرفیت نباشد، همه‌ی بحث‌ها تحویل می‌شود به فرافکنی و جست‌وجوی دن‌کیشوت‌وار در پی دشمن خیالی و فرضی.

مرتبط: مقاله‌ی محمد مطهری: چند روز دشمن‌شاد شویم بهتر از سقوط نظام است

۹

ولا یخافون لومه لائم…

این روزها، مردم ایران، داغ‌دیدگان، حبس‌کشیدگان، زجردیدگان، شکسته‌گان و در میانِ آن‌ها سبزهایی که به میرحسین موسوی رأی داده بودند – مثل بسیاری روزهای دیگر – تنها هستند. تنهایی این ملت، تنهایی تازه‌ای نیست. همیشه خواسته‌اند نمایش دهند که این ملت تنها نبودند بلکه با دگران بودند و «همدست» داشتند. این مردم تنها هستند چون اگر صدای حق‌طلبی و عدالت‌خواهی‌شان بلند شد و کسی همراه آن‌ها ندایی از حلقوم بر آورد، به بهانه‌ی صداهای «بیگانگان»، گلوهای خویشان را دریدند و بریدند. اما این ملت تنها نیستند، چون نه از فراز و نشیبِ راه هراسیده‌اند و نه از ملامتِ ملامت‌گران – و نه دل به عشوه‌ی مستکبران، استخفاف‌گران و دین‌فروشان می‌دهند. وصف حال‌شان این آیه است:

«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ مَن یَرْتَدَّ مِنکُمْ عَن دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ أَذِلَّهٍ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّهٍ عَلَى الْکَافِرِینَ یُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَلاَ یَخَافُونَ لَوْمَهَ لآئِمٍ ذَلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاء وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ» (سوره‌ی مائده (۵)، آیه‌ی ۵۴) [اى مؤمنان هر کس از شما از دینش (اسلام‏) برگردد، (بداند که‏) خداوند به زودى قومى به عرصه مى‏آورد که دوستشان مى‏دارد و آنان نیز او را دوست مى‏دارند ؛ (اینان‏) با مؤمنان مهربان و فروتن و با کافران سختگیرند؛ در راه خدا (به جهاد) مى‏کوشند و از ملامت هیچ ملامتگرى نمى‏هراسند؛ این فضل الهى است که به هر کس که بخواهد ارزانى‏اش مى‏دارد و خداوند گشایشگر داناست‏]. این روش، همان آیین ماست؛ روشی که از ملامتِ‌ ملامت‌گران نهراسیم و دست از مجاهدت بر نداریم.

ما تنها هستیم و در تنهایی خویش ایستاده‌ایم – و ایستاده بودیم. ما تنها ایستاده بودیم بدون این‌که هیچ مددی از سوی «خارجی‌ها» برسد. هیچ کس در آن روزها و این روزهای پر غبار و خون‌آلود در کنارِ ما نمی‌ایستد. نیازی هم به ایستادن کسی جز ما نیست. اگر حق‌جویان تکیه‌گاه‌شان خدایی باشد که بزرگ‌تر و تواناتر از هر قدرتِ زمینی است، چه حاجتی به دگران؟ از هر بام و کرانه‌ای، تنها تیری که روان می‌شود و به قلب هدف می‌نشیند همین ذکر است؛ همین الله اکبر. همین که قوی‌ترین بانگ استغنای مردمِ این مرز و بوم است از دگران.

ما تنها بودیم و تنها هستیم – اما با هم هستیم. نه قاتلان مسعود رجوی و نه خیال‌بافان رضا پهلوی، هیچ کدام هیچ وقت در کنارِ ما برای این خاک و دیار، خون دل نخورند و چشم امید و آرزو سپید نکردند. یکی به خون‌ریزی و خیانت ادامه می‌داد و دیگری در توهم غوطه‌ور بود. کسانی که امروز شیطنت نفاثات فی العقد را برای فروکوفتن میرحسین موسوی بهانه می‌کنند، خوب می‌دانند که همه چیز برای‌شان ابزار است برای نابود کردن هر که جز خودشان باشد. نه، فراموش نکنیم و نمی‌کنیم که ما تنها هستیم و با هم هستیم.

ما تنها هستیم چون برای تأیید آن‌چه می‌خواهیم – و می‌دانیم – حاجتی نه به تأیید و نه به تکذیب دوست و دشمن داریم. حق و باطل را به اشخاص تشخیص نمی‌دهند. آن‌که جویای حقیقت است، برای یافتن راه حقیقت، نه چشم به زبان و دهان بی‌بی‌سی دارد که از آن تأیید مستقیم (یا تأیید معکوس) بگیرد و نه نگاه‌اش به دولت آمریکاست. معیار صدق و کذب، افراد نیستند. اعتراف‌کنندگان و حبس‌دیدگان هم نیستند (که در جهتِ آن‌ها یا خلافِ جهتِ آن‌ها در پی تأیید یا تکذیب چیزی برویم). هر کسی کارنامه‌ای دارد و نفسی و خردی که همواره با اوست. «حجتِ امر خدای است ای پسر در مرد عقل» و همه گویا خُرده‌-عقلی هم که شده، دارند. بی‌بی‌سی، دولت آمریکا، مسعود رجوی، رضا پهلوی و هر کس دیگری – هر چقدر هم که با هم فرق داشته باشند – وقتی به عدالت‌خواهی و حقیقت‌جویی این ملت اذعان کند، اول از همه بر خودش ستم نکرده است. نه چیزی به شأن آن‌ها اضافه می‌شود و نه سر سوزنی از ارزش و اعتبار حقیقت‌جویی و عدالت‌خواهی کاسته می‌شود. حقیقت‌جویی و عدالت‌خواهی اولاً و بالذات تکلیف هر انسان آزاده‌ای است – چه مسلمان باشد و چه نباشد.

ما تنها هستیم، اما «اعتماد بر الطاف کارساز» می‌کنیم. تنها هستیم ولی در تنهایی همبستگی داریم. اگر معنای تنهایی این است که جهان هم در حمایت از ما سکوت کند اما هم‌چنان ما از حقیقت‌جویی دست نکشیم، آری تنها هستیم. اما حقیقت و عدالت، آدمی را پر می‌کند. فربه می‌کند. از تنهایی در می‌آورد. حقیقت و عدالت، خود اسمِ رمز جنود الاهی هستند. نام عدالت و اسمِ حقیقت، لشکریانِ پنهان و ملایک عرشی هستند. آن‌که حق می‌جوید، نیازی به امدادهای این‌جهانی ندارد؛ آری، ما هم در تنهایی از امدادهای غیبی بهره‌مند می‌شویم. ما هم از الطاف خفیه‌ی الهی متمتع می‌شویم. هر چه تا امروز، در این دو ماه گذشته رخ داده است، یک به یک،‌ از الطاف خفیه‌ی الهی بوده است. ما تنها هستیم، ولی با او هستیم.

۳

چند نکته در حاشیه‌ی کیفرخواست و دادگاه شنبه

بسیار دیده‌ام که نوشته‌اند این کیفرخواست گویی محصول تراوشات ذهنی حسین درخشان است (و بعضی‌های دیگر). این تشخیص بدی نیست ولی باید منطق این تشخیص را هم درک کرد. این تشخیص، تشخیص کامل و دقیقی نیست. چرا؟ چون مهم نیست که حسین درخشان (یا هر کس دیگری در وبلاگ یا روزنامه‌اش) چه می‌نوشته است. مهم این است که دستگاه قضایی و قانونی کشور تا این حد بازیچه شده است یا ذوق‌زده که به جای استناد به مستندات محکم قانونی ناگزیر به رونویسی تخیلات ذهنی نورسیدگان رسانه‌ای شده است. دقت کرده‌اید که چرا بذر خیالات حسین درخشان در نظام‌ قضایی ایران می‌روید و فقط در نظام قضایی ایران در این سال‌ها توانسته پا بگیرد و پیامدهایی از این جنس داشته باشد؟ دلیل‌اش رذالت یا نقش مؤثر حسین درخشان نیست؛ دلیل‌اش بی‌کفایتی و ضعفِ دستگاه قضایی است. به عبارت دیگر، باید گفت که دستگاه قضایی مستقلی در کار نیست. همان‌ سخنی که آقای شاهرودی در ابتدای تصدی ریاست قوه‌ی قضا بر زبان راند، امروز به شدت بیشتری قابل تکرار است: دستگاه قضایی ویرانه‌ای است که دیگر هیچ جغدی هم بر خرابه‌های‌اش نمی‌نشیند. این‌که آقای شاهرودی تشخیص داده بود دستگاه تحت امرش ویرانه است، قدم مثبتی بوده ولی چرا این ویرانه، امروز ویرانه‌تر شده است؟ دلیل‌اش روشن است: این دستگاه را رییس قوه‌ی قضا اداره نمی‌کند، بلکه دستی دیگر آن را می‌گرداند.

دادگاه روز بعد از اتمام نمایش، اعلام می‌کند که هرگونه اظهار نظری که صلاحیت دادگاه را زیر سؤال ببرد (به قول خودشان «شبهه‌افکنی» کند)، «جرم» است و «تحت پیگرد قرار می‌گیرد». چرا؟ یعنی دادگاه این اندازه در استحکام رأی و قدرت برگزاری سالم دادگاه عاجز بوده است که برای جا انداختن نتیجه، باید لب به تهدید بگشاید و برای مردم خط و نشان بکشد؟ معنای مستقیم این حرکت، اظهار عجز و ترس است از قضاوت مخاطبان و تماشاگران بازی. اگر مراحل دادگاه هیچ اشکال قانونی ندارد، چرا باید از «شبهه‌افکنی» هراس به دل راه داد؟ کسی که حساب‌اش پاک است، از محاسبه چه باکی دارد؟

بازخوانی کیفرخواست، که چیزی نیست جز مجموع اتهاماتی که در روزهای گذشته در رسانه‌هایی خاص با همین دقت و با عین همین عناوین منتشر شده بود، پیامدهای سنگین‌تری دارد که تنها گریبان متهمان و کسانی که بازیگر نمایش روز شنبه بودند را نمی‌گیرد بلکه به سایر بخش‌های جامعه‌ نیز سرایت می‌کند. کیفرخواست قرائت شده منطقی درونی دارد که در درجه‌ی نخست با خود در تضاد است. نویسندگان کیفرخواست، که از فرط شتاب‌زدگی و برای رسیدن به مهلت یک‌هفته‌ای رییس قوه‌ی قضاییه، فرصت کافی برای تدوین متنی بی‌عیب نداشته‌اند، توجه نمی‌کنند که طرح ادعای برنامه‌ریزی برای «کودتای مخملی» یا «انقلاب مخملی» و اثبات یک سوی این معادله، لزوماً به معنای اثبات آن سوی دیگر معادله هم هست. نمونه‌های کلاسیک کودتاهای مخملی یا در برابر نظام‌های کمونیستی بوده است (که نظام جمهوری اسلامی از روز اول تشکیل‌اش با آن‌ها اعلام معارضه‌ی جدی کرده است) و یا در برابر نظام‌های توتالیتر و خودکامه (که باز هم در لفظ و روح اهداف و انگیزه‌های انقلاب اسلامی مبارزه با استبداد و خودکامه‌گی دیده می‌شود). این ادعاهای ناشیانه‌ی انقلاب مخملی، ناخواسته این تصور را القاء می‌کند که نظام اساساً دیکتاتوری بوده است و برای اصلاح این نظام دیکتاتوری عده‌ای ناگزیر به حرکتی شده‌اند که طیف مقابل نام‌اش را «انقلاب مخملی» گذاشته است؛‌ یعنی آن‌ها نخواسته‌اند دست به خشونت بزنند و تنها از طریق صندوق‌های رأی، خواسته‌اند نظر متفاوت‌شان را نسبت به آن‌چه در نظام می‌گذشته ابراز کنند.

التزام به منطق درونی کیفرخواست، ناگزیر هر صاحب خردی را به این نقطه می‌رساند که اذعان کند نظام جمهوری اسلامی ایران، نظامی خودکامه، مستبد و ضد-دموکراسی بوده است. این دموکراسی، همان چیزی است که رهبر کشور از آن با تعبیر «مردمسالاری دینی» یاد کرده و عین همین عبارت را برای‌اش به کار برده است. حمله بردن به انقلاب‌های مخملی که در کشورهای مختلف رخ داده است، شاید ظاهراً حمله‌ای به آمریکا باشد اما بدون شک تأیید نظام‌های کمونیستی خودکامه هم از دل آن بر می‌آید. این چه منطقی است که باید با آمریکا مخالفت کرد «به هر قیمتی»؟! حتی به قیمت نفی خود و اثبات استبداد و خودکامه‌گی خود؟ التزام به متن کیفرخواست، محاکمه‌ی بخش‌های بزرگی از مردم و سیاسیونی را نیز لازم می‌آورد که تا دیروز حتی حامی رییس دولت نهم بودند.

فراموش نکنیم که در نظام‌های مردمی و برخواسته از پشتیبانی ملت، آن‌چه که فصل‌الخطاب است، رأی دادگاه و قاضی نیست، بلکه اعتقاد مردم است. مردم را نمی‌توان با تهدید و خط و نشان کشیدن، اقناع کرد. هم‌چنان که نمی‌شود با اقرار گرفتن پس از حبس‌های طولانی آن‌ها را قانع کرد. مردم زمانی ممکن بود قانع شوند که این افراد بیرون از زندان به این «جمع‌بندی» و این «خودشکنی» می‌رسیدند، نه درون زندان. مردم زمانی می‌توانستند قانع شوند که کسی پاسخ‌گوی این همه خون‌های ریخته شده بود؛ خون‌هایی که در محبس و بازداشت‌گاه ریخته شدند، نه در خیابان و درگیری – خون‌هایی که نمی‌توان آن‌ها را به گردن اغتشاش‌گران انداخت. چه کسی را با چه چیز قانع می‌شود کرد؟ تا کی؟ تا کجا؟

۲۱

خلاصه‌ی ۴۵ روز حبس: تقلب نشده است (یا شده است؟)!

درباره‌ی نفس فرایند «اعتراف‌گیری» و «تواب‌سازی» حرف بسیار است و بسیار هم نوشته‌اند. اهل اندیشه‌، به دفعات معایب اخلاقی و قانونی این شیوه‌ها را بر شمرده‌اند. همین که به دفعات این اتفاق تکرار می‌شود، نشان می‌دهد که بازی‌گردانان از بی‌حاصل بودن کارشان درس نمی‌گیرند و باز هم تن به نقض قواعد اخلاقی و مقررات قانونی همان نظامی می‌دهند که مدعی دفاع از آن هستند. درباره‌ی روندهای مخدوش و معیوب قانونی ماجرایی که امروز اتفاق افتاد می‌توان بسیار نوشت (و بسیار هم خواهند نوشت)، اما بیایید ببینیم نتیجه‌ی مستقیم و صریح این اعتراف‌گیری‌های چه بود؟

اگر دقت کرده باشید همه چیز به یک نکته ختم می‌شود: همه اعتراف می‌کنند که در انتخابات تقلب نشده است! این اعتراف بسیار معنادار است و از سوی دیگر، ضریب هوشی پایین بازی‌گردانان این صحنه را نشان می‌دهد. چرا باید برای متقاعد شدن این افراد، این همه روز در حبس باشند و بعد بیایند و بگویند تقلبی صورت نگرفته؟ یعنی نمی‌شد به شیوه‌ای جز حبس نشان داد تقلبی صورت نگرفته است؟ این نشان ناتوانی و عجز گردانندگان ماجرا از گفت‌وگو و سخن گفتن قانع‌کننده برای جلب اعتماد مردم و همین بازداشت‌شده‌ها نیست؟

برای نشان دادن عدم وقوع تقلب نمی‌شود یکی بگوید تقلب شده است و یکی بگوید نشده است و به اعتبار گفته‌ی این و آن (هر اندازه‌ که گوینده مهم، بزرگ یا مشهور باشد)، قایل به این نتیجه شد. این‌که آقای ابطحی (یا تاج‌زاده یا عطریان‌فر)‌ روزی بگویند تقلب شده و روز دیگر بگویند نشده،‌ اصل ماجرا را تغییر نمی‌دهد. برای مسجل شدن عدم وقوع تقلب حاجت به دلیل است؛ به عبارت دیگر می‌توان شرایط وقوع تقلب را احصاء کرد و شبهات را دفع کرد نه این‌که قایلین به تقلب را ۵۰ روز به محبس ببریم و بعد آن‌ها کنفرانس خبری بدهند که ما در این مدت به این نتیجه رسیدیم که تقلب نشده است! (یا ادعا کنیم که مگر می‌شود این همه تقلب شود؟ بله، وقتی شرایط تقلب فراهم باشد و امکان‌اش را داشته باشی، صد میلیون هم می‌شود تقلب کرد!).

صحنه‌گردانان نمی‌فهمند که جدای نشان دادن کم‌هوشی‌شان، به شعورِ ملت ایران هم توهین کرده‌اند. مضمون مستتر در کار آن‌ها این بود که مردم ایران به دهان چهره‌های سیاسی یا رسانه‌ای نگاه می‌کنند و خود فاقد خرد و شعور تشخیص وقوع یا عدم وقوع تقلب‌اند؛ یعنی ملت ما دهان‌بین است و نیاز به قیم و بزرگ‌تر دارد که برای‌اش تشخیص بدهد چه چیزی درست و است و چه چیزی غلط! مردم برای فهمیدن وقوع تقلب و قد برافراختن در برابر اهانت به شعورش نیاز به شنیدن اظهار نظر آقای ابطحی یا عطریان‌فر نداشت. از آن سو، انکارِ افراد یا صحه نهادن بر انتخابات از سوی افراد هم نتیجه‌ی مطلوب صحنه‌گردانان را محقق نمی‌کرد. تنها یک چیز می‌توانست طرد و دفع شبهات کند: قانع کردن شاکیان به استدلال و سند، نه این‌که در تمام این مدت همه‌ی رسانه‌ها و روزنه‌ها را ببندند و خیل عظیم ملت را سرکوب کنند و دست و دهان‌ها را بشکنند! چه بد دفاعی است این از کسی که مدعی‌اند بیش از بیست میلیون رأی داشته است! کسی که چنین پشتوانه‌ی عظیمی دارد چرا باید چنان خبط‌های هول‌ناکی مرتکب شود؟ مگر اقرار (؟) ابطحی و عطریان‌فر به این‌که تقلبی رخ نداده است، دروغ‌پردازی و ریاکاری رییس دولت‌ نهم، تخلف‌های متعدد و مکرر او و قانون‌گریزی‌های‌اش، نقض مکرر مواد مصرح قانون اساسی کشور توسط نیروهای نظامی و امنیتی، عبورهای بی‌شمار از قانون کشور و زیر پا نهادن مهم‌ترین اصول اخلاقی اسلام، ریخته شدن خون بی‌گناهانی که روز به روز اخبارشان به بیرون درز می‌کند و ده‌ها خلاف شرع و قانونِ دیگری را که همین دولت به اصطلاح «پیروز» در انتخابات مرتکب شد، و هم ابزار ارتکاب‌اش را داشته و هم انگیزه‌اش را، توجیه می‌کند؟ این است آن خلل و شکاف عظیمی که بازی‌گردانان نمی‌توانند پر کنند.

می‌شود برای همه چیز کلاه شرعی دوخت و همه چیز را توجیه کرد. خونِ بی‌گناهان را چه می‌کنید؟ شکسته شدن حرمتِ مؤمنان را چه می‌کنید؟ آلودن دین و ایمان به زور و سیاست را چه می‌کنید؟ نمی‌توانید بگویید ما مرتکب این‌ها شدیم که حریفانِ ما این نظام را به دست نگیرند. استدلال همین است دیگر: که خونِ بی‌گناهان به گردن میرحسین موسوی است! کسی نمی‌داند که آن‌که ماشه را می‌چکاند یا کسی که تازیانه می‌زند و شکنجه می‌کند،‌ وقتی این کارها را در زندان مرتکب می‌شود، با کسی رو به روست که ابزار دفاع از خودش هم دارد و توان حمله دارد؟ یا در برابر مظلومی دست‌بسته و عاجز ایستاده است که ناگزیر باید در برابرش «بشکند»؟ این‌ها نمی‌دانند که ملت ایران سابقه‌ی تاریخی برخورد معاویه با علی را به خاطر دارند: او هم خون عمار یاسر را به گردن علی انداخت و گفت که به میدان نبرد کشاندن عمار کار علی بود (مهم هم نبود که قاتل عمار در سپاهیان معاویه بود).

برای اینان که امروز دربندهستند، بیرون از زندان اصرار و تأکید هیچ مقامی بر سلامت انتخابات پذیرفتنی نمی‌نمود؛ چگونه است که بازجو چنین ولایتی بر زندانیان دارد و سخن‌اش فصل الخطاب است؟ چرا این دین‌فروشان نمی‌فهمند که نزدیک شدن به خدا، اختیاری است نه اجباری. آدمیان در خلوت‌شان و با میل و رغبت و آزادی توبه می‌کنند، نه در جلوت و بعد از ۵۰ روز حبس کشیدن. توبه‌ی پس از حبس در درگاه هیچ خدایی، از جمله خدای محمد، پذیرفته نمی‌شود. چه کسی را فریب می‌دهید؟ چرا نمایشی به پا می‌کنید که همه به یاد سخنان سعیدی سیرجانی می‌افتند که «تلنگر سفت» خورده بود؟ هنوز فکر می‌کنند مردم نابالغ‌اند؟ بدون شک! اما این دادگاه یک نکته را به صدای بلند فریاد زد: در انتخابات تقلب شده است! اگر نشده بود لازم نبود این خیل عظیم را به محبس ببرند و بعد از این‌ها اقرار بگیرند که بیایید بگویید تقلبی نشده بود و ما بودیم که این قصه را کوک کردیم! گاهی اوقات باید حرف‌هایی را زد که حرف‌های دیگر را نزد! ماجراهای اخیر فقط تقلب در انتخابات نبود. به فرض هم که تقلب نشده بود، اتفاقات اخیر بزرگ‌ترین آزمون بود برای این‌که نشان دهد افرادی که بر سر کار هستند تا چه اندازه به قانون،‌ اخلاق و دین متلزم هستند و دیدیم که به هیچ یک التزامی نداشتند الا در حد التزام امویان به قدرتِ سیاسی.

برگردیم سر نقطه‌ی اول: خلاصه‌ی ۴۵ روز حبس؟ تقلب شده است! چه کسی ثابت کرد؟ دادگاه انقلاب! چطور؟ با برهان خُلف!

پ. ن. دیدم که صاحب سیبستان این آیات را در فیس‌بوک‌اش آورده: قل سیروا فی الارض ثم انظروا کیف کان عاقیه المکذبین (۶:۱۱) فانتقمنا منهم (۴۳:۲۵) الذین هم فی خوض یلعبون (۵۲:۱۱) بگو زمین و تاریخ اش را سیر کنید و ببینید که دروغزنان به چه عاقبت گرفتار شدند. از ایشان انتقام گرفتیم. آنها که در کار باطل خویش غرقه اند به بازیگری.

۴

اعاده‌ی حیثیت از فضاهای عمومی

فضاهای عمومی جامعه، متعلق به عموم مردم است؛ مالکیت شخصی و خصوصی در فضاهای عمومی نه تنها بی‌معناست بلکه نقض وقیحانه‌ی قانون است. نمونه‌های فضاهای عمومی در جامعه‌ی ما شامل فضاهایی هم‌چون فضای نماز جمعه، فضای عزاداری‌ها، فضای امامزاده‌ها، اعیاد و سوگواری‌های دینی و سایر فضاها و زمان‌هایی از این جنس می‌شود. واقعیت این است که به هر دلیلی، به خاطر فاصله گرفتن بخشی از ملت و پاره‌هایی از مردم، این فضاها به صورتی ناگفته و تلویحی در انحصار گروهی خاص واقع شده است (یا بود). یکی از پیامدهای رخدادهای اخیر این بود که این آگاهی در ذهن و ضمیر مردم جوشید که می‌تواند و باید این فضاهای عمومی را از نو زنده کرد و نشان داد که مالکیت خصوصی و شخصی (آن هم در راستای منافع سیاسی و جناحی گروهی خاص) بی‌معنا و غیرقانونی است. نماز جمعه‌ای که هاشمی رفسنجانی امامت آن را به عهده داشت، یک نمونه بود. آن‌چه دیروز در بهشت زهرا رخ داد، نمونه‌ی دیگرش. این نمونه‌ها به طور طبیعی می‌توانند به هم پیوند بخورند.

اما مشکل حاکمیت سیاسی ما با اعاده‌ی حیثیت شدن از فضاهای عمومی این است که از یک سو نمی‌تواند مانع از حضور مردم در نماز جمعه شود و از سوی دیگر هنگام حضور آن‌ها باید نظارت و سخت‌گیری شدیدی بر حرکات و سکناتِ آن‌ها داشته باشد؛ این یعنی وضعیت باخت-باخت. به نمازگزار و قایل لا اله الا الله و الله اکبر نمی‌توان حمله کرد. اگر هم حمله کنند، حمله‌کننده تا مرز معینی می‌‌تواند به تعرض به این فضاهای عمومی (که اخلاقاً، قانوناً و شرعاً‌ متعلق به همین کسانی است که منکوب می‌شوند) ادامه دهد. این همان تعارض غیر قابل حلی است که امروز پیش روی نظام سیاسی ماست و شاید بتواند تا مدتی با خودفریبی به آن ادامه دهد. خودفریبی نظام سیاسی می‌تواند این باشد که به خود بباوراند و کوشش کند مخاطبان را هم از راه نمایش‌های رسانه‌های متقاعد کند که استفاده‌کنندگان از فضاهای عمومی یکدست و یکپارچه‌اند و همه یک خواسته دارند و بس در حالی که همه می‌دانند واقعیت مسلم جامعه تکثر و تنوع مطالبات است (و البته اعتراض‌های وسیع، جدی و بی‌سابقه  که امروز پیوسته به دامنه‌اش افزوده می‌شود).

در مجالی دیگر خواهم نوشت که میرحسین موسوی چگونه بر خلاف انتظار اولیه‌ی من، روز به روز دارد نشانه‌های یک رهبر سیاسی پخته، هوشمند، مدبر، متعهد و اخلاقی را بر خلاف رقبای قدرت‌مند و قانون‌گریزش نشان می‌دهد و چگونه ظرفیت‌های خفته و نهفته‌ی جامعه را کشف کرده و بیدار می‌کند. این عبارات را هم در ارتباط با دو بند بالا بخوانید!

اما، سخن امروز رییس دولت نهم که رابطه‌اش را با رهبر کشور از جنس رابطه‌ی پدر-پسر (و اعتقادی و از سر محبت) خوانده بود، باز شاهدی تازه بود بر این‌که: ۱)‌ رییس دروغ‌آیینِ دولتِ نهم، هیچ پروای اعتنا به قانون ندارد؛ در عرصه‌ی قانون رابطه‌ی پدر و پسری و مرید و مرادی یکسره بی‌معناست؛ جایی که از رابطه‌ی پدر و پسر حرف بزنیم‌ (و به آن اعتبار و اولویت بدهیم)، سخن گفتن از عدالت و قانون، به افسانه می‌ماند. طرفه آن است که ایشان این اندازه بی‌پروا اشتباه بر اشتباه می‌افزاید و بی‌آبرویی بر بی‌آبرویی. او و مشاوران‌اش باید بهتر بدانند که این تملق‌ها و چاپلوسی‌ها حداقل در برابر دیدگان مردمی که سه چهار ماه اخیر تمام گفتار و کردارش را زیر ذره‌بین گرفته‌اند، خطای مهلکِ تازه‌ای است؛ ۲) محمود احمدی‌نژاد نمی‌تواند تشخیص بدهد چه مقام و جایگاهی شخصی و خصوصی است و چه جایگاهی عمومی است و متعلق به قاطبه‌ی جامعه. سخن گفتن‌ او و نوع سخنان‌اش از تریبون‌های مختلف القاء کننده‌ی این معناست که گویی او تمام عالم را در خدمت خود می‌بیند و می‌خواهد. لایه‌های زبرین سخن او را که کنار بزنیم، به همین اعتماد به نفس دون‌کیشوت‌وار و نخوتِ حیرت‌آور او می‌رسیم. آن‌ها که زبان به اعتراض به کردارِ او گشودند، دیگر آن «خس و خاشاک» و «اراذل و اوباش» قبلی نبودند؛ این‌ها که به قولِ او «القاء شبهه» کردند، همان کسانی بودند که او را به این مسند و منصب عمومی فرستاده بودند.

خردمندان ملت و علمای امت شاید لازم نباشد تلاش چندانی برای تغییر وضعیت موجود بکنند؛ خودِ بانیان این «تغییر» هول‌ناک، به قدری اشتباهات پیاپی لفظی و عملی مرتکب می‌شوند که حاجتی به پرداخت هزینه‌های کلان یا خارج از توقع نیست. اما می‌توان تناقض‌ها و بی‌آبرویی‌های این مغالطه‌های فاش و از هم گسیخته را در برابر چشمان مردم نهاد (یک نمونه‌اش همان سخن معنادار خاتمی بود که استاندارد نبود یعنی چه؟ یعنی هواکش‌اش خراب بود؟!). این یادداشت را مقدمه‌ای خواهم کرد برای یادداشت دیگری که در حقیقت نگاهی خواهد بود به گذشته؛ گذشته‌ای که می‌خواستیم و هنوز هم می‌خواهیم در آن خردمندی و سنجیدگی فرمان‌روا باشد و از شتاب‌زدگی، افراط، تفریط و اغراق‌های بیهوده، مرثیه‌سرایی‌ها یا مجیزگویی‌های بی‌جهت پرهیز کنیم. خواهم نوشت درباره‌اش به زودی.

۸

استتار جُرمِ بانی در انحلال بنا

خبر برچیده شدن بازداشت‌گاه کهریزک ظاهراً خبر خوبی است، اما معنا و مضمون هول‌ناک‌تری هم دارد: برچیده شدن بازداشت‌گاه، یعنی منتقل شدن بازجویان، خاطیان و مجرمان (همان‌ها که در لباس مجری قانون آن‌جا را اداره می‌کردند) به بازداشت‌گاه‌های دیگر. شاهدش هم این است که وقتی نمایندگان مجلس برای بازدید از زندان اوین به آن‌جا می‌روند، اثری و نشانی از بازداشت شدگان و محبوسان نمی‌بینند. یعنی نه تنها زندان‌بان، بلکه زندانیان را هم یک‌جا منتقل می‌کنند به جایی که دست احدالناسی به آن‌ها نرسد.

آن‌چه تا این‌جا نوشتم خبر است. این خبر تحلیل می‌خواهد. اما برای این‌که به تحلیلی روشن‌تر از وضعیت برسیم، خوب است بخشی از نامه‌ی محمود احمدی‌نژاد را به رییس قوه‌ی قضاییه بخوانیم: «نظر به گذشت مدت قابل ملاحظه از زمان بازداشت، انتظار می‌رود ضمن تسریع در رسیدگی همه جانبه به وضعیت کلیه متهمین و تعیین تکلیف آنان، دستور فرمایید با اعمال حداکثر رافت اسلامی نسبت به آن دسته از شهروندان که ناآگاهانه در این مسیر قرار گرفتند، طعم گوارای محبت دینی و ملی را به آنها چشانده و در روزهای شادی و سرور ملت در اعیاد شعبانیه و به ویژه در آستانه میلاد پرخیر و برکت کانون مهر و عطوفت جهان حضرت مهدی، دلهای نگران بستگان و دوستان آنان را آرامش بخشیده و کام خانواده های محترمشان را با آزادی آنان شیرین سازند.»

این سطور وقاحت‌آمیز را وقتی کنار رخدادهای اخیر می‌گذاریم، بیشتر می‌فهمیم که چرا توقع اجرای عدالت از قانون‌شکن داشتن، توقع عبثی است. رییس جمهور در حیطه‌ی وظایف قانونی‌اش حق ندارد به رییس قوه‌ی قضاییه توصیه کند که کسی را آزاد کنند یا «طعم گوارای محبت دینی و ملی را به آنها چشانده» و آزادشان کند. ایشان که می‌داند تا همین امروز همه طعم گوارای محبت دینی و ملی را می‌چشیده‌اند که وضع چنین اسف‌بار است! ایشان خودش می‌داند که هاشمی شاهرودی هم در برابر این وضعیت حیرت‌آور لابد انگشت به دهان است و گرنه چرا هر وقت خانواده‌های محبوسان و مفقودان به مقامات شناخته شده‌ی قانونی (مثل قوه‌ی قضاییه و وزرات اطلاعات) مراجعه می‌کنند، هیچ کس هیچ خبری ندارد؟ این یعنی دستِ دیگری همه چیز را اداره می‌کند. یعنی نامه‌ی احمدی‌نژاد تمسخر همه‌ی ملت و تمام نهادهای قانونی رسمی است؛ یعنی اگر توانستید بفرمایید کار دیگری بکنید! همین چند سطر بالا به روشنی نشان می‌دهد که انگار رییس دروغ‌پرداز دولت نهم خود را در مقام رییس قوه‌ی قضاییه می‌بیند که چنین نامه می‌نویسد. نوشتن چنین نامه‌ای معمولاً در عرف سیاسی جمهوری اسلامی ایران، یا از رییس قوه‌ی قضاییه بر می‌آید و یا از رهبر کشور. یعنی یا رییس قوه‌ی قضاییه چنین نامه‌ای را خطاب به دادستان یا قاضی می‌نویسد و یا رهبر خطاب به رییس قوه‌ی قضاییه (که او هم به تبع خطاب به قضات باید بنویسد). ولی وضع چنین است که نه دستگاه قضایی می‌داند چه اتفاقی دارد می‌افتد و نه قضات!

یک بار دیگر از لغو بودن مفهوم اجرای قانون در کشور نوشته بودم و هر روز از آسمان و زمین شاهد برای‌اش از راه می‌رسد. یک روز فلان نماینده‌ی بسیج کیفرخواست صادر می‌کند (به جای قاضی و مدعی‌العموم)، یک روز سردار سپاه مرجع تشخیص قانون می‌شود، و یک روز رییس قوه‌ی مجریه وهم برش می‌دارد که جای رییس قوه‌ی قضا نشسته است. دقت کرده‌اید که در این چند ماهه کسانی در امور سیاسی داخلی و خارجی کشور اظهار نظرهای قاطع و پر سر و صدا می‌کنند که هیچ منصب رسمی در نهادهای قانونی (مقننه، مجریه و قضاییه) ندارند و اکثریت قریب به اتفاقِ آن‌ها متعلق به ارگان‌های نظامی هستند؟ (فهرست بسیار دراز است و توصیه می‌کنم اگر کسی حوصله داشته باشد، این‌ها را به صورت گاه‌شماری تهیه کند تا مضمون مستترش آشکار شود). این تنها یک بخش ماجراست؛ بخش دیگر آن است که مسؤولان هر دستگاه، درباره‌ی وظایف دستگاه‌های دیگر اظهار نظر می‌کنند و توصیه دارند. کجای کار خراب است که این همه هرج و مرج حاکم شده است؟ یعنی مسؤولان هیچ دستگاهی نمی‌توانند تکالیف و وظایفِ خودشان را درست انجام دهند؟

برچیده شدن یک بازداشت‌گاه وقتی خاطیان واقعی را بلافاصله نتوانید یا نخواهید بازداشت کنید و در برابر افکار عمومی آن‌ها را به محکمه نکشانید، یعنی عزم جدی برای اجتناب از اجرای عدالت و فراری دادن خاطیان واقعی و قاتل را به جای مقتول نشاندن. معلوم نیست این وقت‌کشی‌های متعدد تا کجا می‌تواند بر این زخمِ چرکین پرده بیندازد. وقت‌کشی‌ها را بشمارید: ۱. فرصت پنج‌روزه به شورای نگهبان برای بازشماری آراء؛ ۲. وقت‌کشی در آزادی بی‌گناهانی که به هوس یا به اشتباه بازداشت شده‌اند (به عبارتی آزادی اکثریت قریب به اتفاق بازداشت‌شدگان)؛ ۳. وقت‌کشی در رسیدگی قانونی به وضع بازداشت‌شدگان با قربانی کردن یک بازداشت‌گاه؛ ۴. وقت‌کشی در رسیدگی جدی به تخلفات مکرر رییس دولت نهم با عزل و نصب اعضای کابینه و آمد و رفت مسؤولان متفاوت در فاصله‌ی چند روزه. این وقت‌کشی‌ها یک معنا دارد: اتفاقی هول‌ناک رخ داده است که به هیچ رو نمی‌توان آن را پوشاند و تنها باید هر روز به بهانه‌ای ذهن مردم را از اصل ماجرا منصرف کرد. این اتفاق چی‌ست؟ فقط همان چیزی است که امروزه موسوم به «تقلب در انتخابات» شده است، یا اتفاقِ عظیم‌تری رخ داده است؟

اعتراض‌های تند و تکان‌دهنده‌ی امثال آقای علی مطهری، عماد افروغ، محمد نوری‌زاد، و حتی عزت الله ضرغامی و حامیان سابق احمدی‌نژاد (که در همین دو سه هفته ناگهان گویی از خواب اصحاب کهف بیدار شده‌اند)، چه مشکلی را از چه کسی حل خواهد کرد؟ برای خودشان آبرویی هم خواهد خرید؟ گره‌ای گشوده خواهد شد؟ واقعاً چه خواهد شد؟

۶

تصور منسوخِ دولتِ فعال ما یشاء

جامعه‌ی بشری در قرن بیستم و بیست یکم گام‌های بلندی برداشته است. جهان از تصور دولتی که همه کاره بود، فعالِ ما یشاء بود، لا یسئل عما یفعل بود و مدیر و مدبرِ همه چیز بود، به تصور دولتی رسیده است که گاهی توانِ انجام هیچ کدام از این‌ها را ندارد. در میان دو سر این طیف، جامعه‌ی مدنی رشد کرده است. اما چرا دولت‌های تمامیت‌خواه و اقتدارگرا از جامعه‌ی مدنی می‌ترسند و آن را همیشه به چشمِ رقیب می‌بینند و از لجن‌پراکنی علیه جامعه‌ی مدنی هم ابایی ندارند؟

پاسخ چندان دشوار نیست: دولت یا حکومتی که تا دیروز همه‌کاره بود، امروز به جایی رسیده است که به عیان می‌بیند که نمی‌تواند هر چه را قبلاً بدون هیچ اعتراض و شکایتی انجام می‌داد، امروز هم انجام بدهد. کارهایی را که تا دیروز دولت‌ها متقبل می‌شدند، امروز جامعه‌ی مدنی به دوش می‌گیرد بدون این‌که هیچ منتی بر دولت بگذارد یا منتی از دولت بپذیرد. و همین نکته است که دولت‌های استبدادی و تمامیت‌خواه را می‌گزد. آن‌ها همه چیز را برای خود می‌خواهند لذا تصور نهاد و سازمانی که بتواند بهتر از دولت بعضی کارها را بکند، خواب‌اش را می‌آشوبد.
من معنای بیرون آمدن صدای خدا از گلوی مردم را نمی‌فهمم. نیازی نیست برای حل مسأله‌ای ساده این اندازه مضامین کلامی و الاهیاتی را با مسایل سیاسی بیامیزیم. نیازی نیست خدا و مردم برای هم زحمتی درست کنند و تنازعی پدید بیایید. یک چیز اما برای من روشن است: دولت تمامیت‌خواه و قدرتِ قاهره می‌خواهد تمامیت‌طلبی‌اش را به خدا گره بزند و بگوید او لا یسئل عما یفعل است، من هم هستم. او فعال ما یشاء است، من هم هستم. رشته‌ای هم که این دو را به هم متصل می‌کند (با آن پیش‌فرض)، مشروعیت الهی است. مشروعیت الهی در امر حکومت و سیاست، برساخته‌ی ذهنی است. امر ذهنی هم با امر واقعی و عینی تفاوت دارد. این برساخته‌های ذهنی اگر هم زمانی جواب می‌داد، امروز دیگر جواب نمی‌دهد.

فروکاستن جامعه‌ی مدنی و حضورِ آن به مبارزه یا ستیزه‌جویی سیاسی تنها نشانه‌ی بغض و دشمنی یا توطئه‌اندیشی نیست. نشانه‌ی ترس و وحشت هم هست از این‌که مبادا «جامعه‌ی مدنی» اسباب و آلاتِ اِعمالِ قدرت را از دست ارباب سیاست بستانند. این اشتباه محاسباتی (یعنی درست نفهمیدن انگیزه‌ها و اندیشه‌های جامعه‌ی مدنی) البته که فاجعه‌بار است. فاجعه‌آفرینان هم البته کسانی هستند که به این توهم دامن می‌زنند و فرق دوست و دشمن را تشخیص نمی‌دهند. جامعه‌ی مدنی یعنی من و شما، یعنی مردم کوچه و خیابان، یعنی هر کسی جز دستگاه‌های رسمی و دولتی که حقوق‌بگیر هستند. این یعنی این‌که بار انجام هر کاری باید در نظام دولتِ قاهره، فقط بر دوش دولت باشد. انگار دولت حسد می‌ورزد به این‌که کسی جز خودش مشکلی را حل کند و اعتبارش به پای کسی جز خودش نوشته شود.

دولت قاهره‌ای که مسؤول، مصدر، مدیر و مدبر همه چیز باشد، دولتی است که منسوخ شده است. تاریخ انقضای چنین دولتی سر آمده است. تلاش برای بازگرداندن عقربه‌های تاریخ به دوران دولتِ سلطانی و پر احتشامی که حاکم بر همه‌ی اجزای سرنوشت ملت باشد، تفی است سر بالا. سیاست‌مدار هوش‌مند کسی است که زودتر بفهمد چه کارهایی را دیگر نباید بکند و چه کارهای دیگری را باید بکند. وقت آن است که سیاست‌مداران خواب‌زده، از خواب برخیزند و شست‌وشویی بکنند. خفتگان البته بیدار می‌شوند. کسانی که خود را به خواب زده‌اند، زیر سیل و آوار می‌مانند. این جامعه‌ی مدنی نیست که تبدیل به تیر و شمشمیر می‌شود؛ بلکه زور و ضرب است که تغییر ماهیت می‌دهد و در جامعه‌ی مدنی و شیوه‌های انسانی هضم می‌شوند.

۴

اجرای قانون: مصداقِ بارزِ لغو

سال‌هاست که در کشورِ ما، اجرای قانون تبدیل به عملی لغو و بیهوده شده است. به عبارت دیگر، آن‌چه که در عمل اتفاق می‌افتد اجرای قانون نیست. اجرای روایتی محرف از قانون است و بی‌اعتنایی آشکار به آن. مصادیق و نمونه‌های فاصله گرفتن از قانون (که عملاً و علناً به دست قوه‌ی قضاییه اتفاق می‌افتاد و می‌افتد؛ و این سال‌ها زمامِ قانون‌گریزی و خردستیزی به دست دولت هم افتاده است)، بی‌شمار است. نمونه‌های سیاسی‌ترش اتفاقاتی است که در سال‌های اخیر و به ویژه در یکی دو ماه گذشته رخ داده است.

بگذارید کمی به عقب برگردیم و چند مورد (از بی‌شمار مورد) را فهرست‌وار بررسی کنیم: ۱. ملوانان انگلیسی بازداشت شدند و غوغایی رسانه‌ای درباره‌شان برپا شد. دولت نهم آن‌ها را متهم به جاسوسی و جمع‌آوری اطلاعات درباره‌ی ایران کرد. بحرانی دیپلماتیک به وجود آمد. بعد از مدتی، رییس دولت نهم لبخندزنان به همه‌ی آن‌ها بهترین لباس‌ها را پوشاند و یکایک‌شان را با هدیه روانه‌ی کشورشان کرد. این‌ها همان کسانی بودند که دستگاه قضایی ما، به اصرار می‌گفت جاسوس‌اند! و این‌ها باز همان کسانی هستند که با قاطعیت سیاسی دولت انگلیس به کشورشان برگشتند و رییس دولت نهم، همین یکی‌ دو ماه پیش، دون‌کیشوت‌وار ادعا کرد آقای بلر کتباً عذرخواهی کرده است (که تشت رسوایی این دروغ هم بلافاصله به دست خبرگزاری حامی خود دولت از آسمان افتاد!). یعنی می‌شود با «عذرخواهی کتبی» (به فرض وجود و صحت)، «جاسوس» را آزاد کرد؟ اگر جاسوس بودند چرا آزاد شدند؟ اگر نبودند چرا دستگیر شدند؟ ۲. عبدالفتاح سلطانی را به خاطر دارید؟ وکیل بعضی از پرونده‌های جنجالی سیاسی کشور. مدتی پیش به عنوان جاسوسی او هم بازداشت شد. اندک مدتی بعد، آزادش کردند. او بالاخره جاسوس بود یا نبود؟ اگر نبود، چرا اساساً بازداشت شد؟ اگر بود، چرا آزاد شد و آزاد است؟ ۳. رکسانا صابری یک نمونه‌ی دیگر است. بعد از آن همه اتهام غلاظ و شدادی که به او زدند، صابری به آسانی آزاد شد و به آمریکا برگشت. آن همه غوغا و جنجال به پا شد و رسانه‌های دولتی تا توانستند حنجره‌هاشان را دریدند و در مذمت استکبار و استعمار و صهیونیسم جهانی نامه‌ها سیاه کردند و آخر کار آن‌که به اتهام جاسوسی به حبس افتاده بود، آزاد شد و انگار نه انگار که اصلاً اتفاقی افتاده است! ۴. در بحران‌های اخیری که هنوز پایان‌اش بر کسی آشکار نیست، کارمندان سفارت انگلیس در تهران به حبس افتادند و پس از پیچیده شدن ماجرا – درست مانند ماجرای ملوان‌ها – یکی‌یکی همه را آزاد کردند. جرم این افراد چه بود؟ مشارکت در اغتشاش! کمک به آشوبگران! تلاش برای ایجاد انقلاب مخملی! آخرین فرد بازمانده هم با کمترین میزان وثیقه آزاد شد. تمام این‌ها در زمانی اتفاق افتاده است که چهره‌های پر سر و صدای حامی دولت، حرف از محاکمه‌های سنگین برای این افراد می‌زدند.

از این دست نمونه‌ها بسیارند. و البته نمونه‌های بسیاری هم هست از کسانی که هرگز یا به این زودی آزاد نمی‌شود و یا شاید جان‌شان هم از دست برود (زهرا کاظمی نمونه‌ی بارزش بود). اتهاماتی در حد و اندازه‌ی وسوسه یا لج‌بازی و هوس‌رانی صاحب قدرت، ناگهان تبدیل به مسأله‌هایی ملی می‌شوند که حیثیت یک نظام سیاسی به آن‌ها گره می‌خورد. اتهام‌ها با جرم یکی قلمداد می‌شوند. ابتدایی‌ترین قوانین همان نظامِ سیاسی نادیده انگاشته می‌شوند. حقوقی را که فرد متهم بنا به همان قانون دارد، از او دریغ می‌کنند. آخر کار هم، سنگین‌ترین اتهام‌ها در حد بازی‌چه و مسخره‌‌گی تقلیل داده می‌شود. قوه‌ی قضایی‌ ما همه‌ی کسانی را که جرم‌های جاسوسی سنگین متوجه آنان است آزاد می‌کند. آزاد کردن البته معنای ضمنی‌اش بری بودن از این اتهامات است ولی ما هرگز ندیده‌ایم که همین دستگاه قضایی از کسی اعاده‌ی حیثیت کند یا شاکی را به صلابه بکشد. بهترین جواب این است که کلاه‌تان را بیندازید هوا که هنوز هم زنده هستید! (نمونه‌های اعتراف‌گیری و پروژه‌های تواب‌سازی که البته بسیار قدیمی‌تر از این‌ها هستند).

اگر بخواهیم یک صورت‌بندی صاف و پوست‌کنده از این وضعیت داشته باشیم،‌ می‌توان گفت که این اتفاق افتاده است: قانون و عناوین اتهام، جرم و مجازات تبدیل به مفاهیمی لغو و عبث شده‌اند که هیچ معیار مشخصی برای سنجش آن‌ها نیست. طبیعی است که در چنین دستگاهی، هیچ وقت معلوم نشود جاسوس کی‌ست! اتفاق بعدی این است که کسانی که «واقعاً جاسوس» هستند و «واقعاً» امنیت ملی و تمامیت ارضی کشور را به خطر می‌اندازند، عمدتاً یا شناخته نمی‌شوند یا کسی نمی‌داند تفاوت آن‌که به وطن‌اش خیانت می‌کند و سرزمین‌اش را به پول می‌فروشد با کسی که تمام زندگی و هستی‌اش وفاداری به همین نظام سیاسی است چه می‌تواند باشد؟ این نظام، نظامی است که ارزش‌ها در آن به سادگی جا به جا شده‌اند و بنا و پایه‌ی همه چیز بر توهم، خیال‌بافی، سوءظن و عبور از اخلاق و دستورهای صریح دینی است. اتفاق هول‌ناک‌تر آن است که دیگر افکار عمومی هرگز نمی‌تواند به این چوپان‌های دروغ‌گو اعتماد کند و هرگز نمی‌تواند به خودش بقبولاند که آیا این بار راست می‌گویند یا نه؟ این شکاف میان دولت و ملت و این صدمه‌ی عظیمی که به این اعتماد خورده است، به دست همین مجریان تنبل و هوس‌باز قانون پدید آمده است؛ استعمار، استکبار و صهیونیسم هرگز تا این اندازه مهارت در به باد دادن اعتماد یک ملت نداشته‌اند که این نورسیدگان داشته‌اند!

مدت‌هاست فکر می‌کنم که اگر مردم ما تمام همّ و غم‌ّشان فقط اجرای قانون باشد و غیرت‌ورزی نسبت به همین قانون، وضع ما اندکی بهبود پیدا می‌کند. ولی همین پافشاری بر قانون آن اندازه بزرگ است و چنان در این سال‌ها از همین قانون تخطی شده است که برای تحقق حاکمیت قانون، ناگزیر باید تغییرهای مهم و بزرگی رخ بدهد – یکی از این تغییرها اجرای عدالت درباره‌ی رییس دولت نهم است که همه چیز را از قانون گرفته تا دین، اخلاق، معنویت و ابتدایی‌ترین اصول انسانی را به استهزاء گرفته است و به ریش همه‌ی خردمندان عالم می‌خندد.

قلب مشکلی که امروز نظام سیاسی ایران را به بحران انداخته است این است: بی‌اعتنایی به قانون، قانون‌گریزی و قلب مفهوم قانون، آن هم به دست خود مجریان قانون و به دست دستگاه قضایی (این ماجرا البته ریشه‌ای عمیق‌تر و علت‌العللی عظیم‌تر دارد که بر هوشیاران پوشیده نیست). این یعنی یک دولت و یک دستگاه دولتی، توان خود-اصلاح‌گری را از دست داده است؛ این نمکی است که خودش گندیده است. دقیقاً به همین دلیل است که دیگر نمی‌شود و نمی‌باید به وزارت کشور و شورای نگهبان اعتماد کرد. اعتمادِ دوباره به دستگاه‌هایی که خود نمادِ عینی و آشکار قانون‌گریزی و قانون‌شکنی هستند، عین خیانت به قانون است. چنین نیست که هر دستگاه قانونی توانایی عمل قانونی داشته باشد. هر دستگاه قانونی، همیشه باید بتواند ثابت کند که ظرفیت و قابلیت اجرای عادلانه‌ی قانون را دارد. مگر می‌شود دستگاه‌های قانونی خودشان خطا کنند؟ بله که می‌شود! همه‌ی دستگاه‌های قانونی و کسانی که در مصدر امور هستند، فسادپذیرند، بدون هیچ استثنایی. همه در معرض لغزش هستند و مرتب باید بر آن‌ها نظارت مستقل داشت. همین نظارت مستقل و سخت‌گیرانه می‌تواند بازگشت به روح قانون را تضمین کند. این سال‌ها نه تنها لفظ قانون تحریف شده است، بلکه روح قانون نیز روز به روز بیشتر بی‌سیرت می‌شود.

۹

مگر ممکن است؟ بله، ممکن است!

کسانی که با تاریخ انقلاب فرانسه آشنا هستند و ماجراهای امروز ایران را به دقت دنبال کرده‌اند، خواهی نخواهی (یا شاید به همین اشاره‌ی من)، به یاد یک چهره‌ی منفور در تاریخ انقلاب فرانسه می‌افتند: ماکسیمیلیان روبسپی‌یِر. دوره‌ی قدرت او در آخرین دهه‌ی قرن هجدهم میلادی مشهور بود به «عصر حاکمیت وحشت». حامیان‌اش برای خود او هم نامی یافته بودند: فساد‌ناپذیر! مخالفان‌اش هم او را دیکتاتور تشنه‌‌ی خون می‌خواندند. این مقدمه و وجه قیاس را برای این اوردم تا اهل تأمل، تورقی در دفتر عمر روبسپی‌یر بکنند؛ یافتن معادل وطنی‌اش کار چندان دشواری نخواهد بود (اشتباه نکنید! محمود احمدی‌نژاد حقیرتر از آن است که به گردِ امثال روبسپی‌یر هم برسد؛ در او تنها وقاحت دروغ‌گویی و ریاکاری هست و دو دو تا را ده قلمداد کردن؛ این روحیه‌ی اوست). *

اما استبداد از کجا شروع می‌شود؟ از این‌جا: «مگر ما هم اشتباه می‌کنیم؟ مگر ممکن است ما مرتکب خطا شویم؟ ما چیزهایی را می‌دانیم که شما نمی‌دانید!» این جنس سخنان، سخنانی هستند استبدادی و استکباری. شاید عده‌ای بگویند این جنس سخنان، در یک نظام حکومتی دینی صادر می‌شود و وقتی بنای حکومت دینی باشد، چنین رخدادی نامحتمل نیست بلکه ناگزیر است. این تحلیل آشکارا گواهِ نشناختن دین (و به ویژه اسلام) است. بله، میان مسلمانان بوده‌اند حاکمانی که منطق‌شان این بوده است: مگر ما هم اشتباه می‌کنیم؟ این همان منطق امویان و عباسیان بوده است: منطق حق-به-جانب-پنداری مزمن. منطقِ خویش را محور و معیار حق و حقیقت دانستن. منطق دعوی علم نهان کردن (این‌ها مصداق شرک است؛ اگر معنای‌اش تا به حال روشن نشده است – ولو کسی ادعا کند دارد از اسرار مملکتی حرف می‌زند!). منطق دانستن اسرار و رموز دنیا و عقبا، منطق استکبار، منطق خدایی، منطق فرعون و نمرود است. اما این‌که بگوییم منطق «اسلام» همین است، اگر نگوییم نشان بغض و کینه در آن هست، بدون شک گواهی است بر عدم شناخت درست و دقیق. اما چرا؟

دین‌داران، برای این‌که بفهمند مغالطه‌ی کسانی را که ادعا می‌کنند مگر ما هم اشتباه می‌کنیم یا مگر امکان دارد در نظام ما هم خطایی رخ بدهد یا ظلمی بر کسی برود، به آسانی می‌توانند به منطق انبیا باز گردند. به عبارتی می‌توانند به نحوه‌ی خطاب الهی در کلام وحی با انبیا نگاه کنند. در قرآن، حداقل، مواردی را داریم که خداوند صراحتاً گریبان پیامبرش را می‌گیرد و می‌گوید اگر پای‌ات را کج بگذاری، عقاب خواهی شد و اگر ظلم کنی، مقام‌ات را از دست خواهی داد. مقام و جایگاه، مثل بام آسمان نیست که هر وقت به بالای‌اش رسیدی، از نردبان‌اش مستغنی شوی. «تا قیامت آزمایش دایم است». تنها مستبدان هستند که به خودشان شک نمی‌کنند. تنها دیکتاتورها هستند که می‌توانند ادعا کنند ما چیزهایی می‌دانیم که شما نمی‌دانید و همان چیزها را هم اصلاً به شما نمی‌گوییم! معرفت و اطلاعات چیزی نیست که نتوان و نباید به کسی داد؛ علی الخصوص که مدعی، زمام‌دارِ کشوری باشد و مخاطب، شهروندان آن کشور.

بگذاریم برگردم به سؤال اصلی پیش روی این نوشته: آیا محمد هم خطا می‌کند؟ پاسخ‌ها از چه جنسی است؟ مؤمنان بلافاصله می‌گویند استغفرالله! مگر می‌شود پیامبر هم خطا کند یا دچار لغزش شود؟! ولی قرآن چه می‌گوید؟ سوره‌ی اسراء‌ را که بخوانیم به این آیات می‌رسیم:‌ «ولَولاَ أَن ثَبّتنَاکَ لَقَدْ کِدتَّ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئًا قَلِیلاً إِذاً لأَذقناکَ ضِعْفَ الْحَیَاهِ وَضِعْفَ الْمَمَاتِ ثُمَّ لاَ تَجِدُ لَکَ عَلَیْنَا نَصِیرًا» (آیات ۷۴ و ۷۵ سوره‌ی اسراء (۱۷)). (این هم ترجمه‌ی خرمشاهی از این دو آیه: ‌«و اگر گامت را استوار نداشته بودیم‏، چه بسا نزدیک بود که اندک گرایشى به آنان بیابى‏. در آن صورت دوچندان (عذاب‏) در زندگى دنیا و دوچندان پس از مرگ به تو مى‏چشاندیم آنگاه براى خود در برابر ما یاورى نمى‏یافتى‏.»). این آیه سخت تکان‌دهنده و عبرت‌آموز است. خدا دارد با پیامبرش چنین حرف می‌زند. زبان، زبانی است بالای انذار؛ مضمون و لایه‌ی زیرین سخن، تهدید هم در خود دارد (عذاب مضاعف). خدا به پیامبرش می‌گوید اگر به قدر شیء قلیلی هم میل به ظالمان می‌کردی، دو برابر عذاب‌ات می‌کردیم و هیج یاوری در برابر ما نمی‌داشتی. خوب این آیه را بگذارید کنار این آیه: «وَلاَ تَرْکَنُواْ إِلَى الَّذِینَ ظَلَمُواْ فَتَمَسّکُمُ النَّارُ وَمَا لَکُم مِّن دُونِ اللّهِ مِنْ أَوْلِیَاء ثُمَّ لاَ تُنصَرُونَ» (آیه‌ی ۱۱۳، ‌سوره‌‌ی هود (۱۱)) (یعنی: «و به ستم‏پیشگان (مشرک‏) گرایش نیابید که آتش دوزخ به شما خواهد رسید و در برابر خداوند سرورى ندارید، و یارى نیز نخواهید یافت‏.»).

کسانی که این روزها،‌ خوش‌بینانه و خوش‌خیالانه، دیده بر غلبه و سیطره‌ی ظلم فرو می‌بندند و می‌گویند مگر در چنین نظامی هم ظلم ممکن است و مگر با چنین رهبرانی هم امکان دارد تقلب ۱۱ میلیونی رخ بدهد، بد نیست به تاریخ دین‌شان نگاه کنند و بر خود بلرزند از زبانی که خدا با رسول محبوب‌اش اختیار می‌کند. تازه این‌ها نسبت پیامبر و خداست؛ هنوز پای حق الناس به میان نیامده است. هنوز قصه،‌ قصه‌ی سرقت رأی ملت و خیانت به امید یک کشور نیست. هنوز قصه، قصه‌ی تجاوز به روحِ یک قوم نیست و چنان نهیب تکان‌دهنده‌ای از بارگاه باری می‌رسد؛ چه برسد به جایی که در یک نظام سیاسی «انسانی» که دوست دارند به هزاران چسب و سریش به مشیت «الهی» وصل‌اش کنند، کسی ظلم مکرر مرتکب شود و خود در مقام استخفاف‌گری بنشیند و مظلومان را متهم به گردن‌کلفتی و قلدری کند. عجیب نیست که ظالمی که از همه‌ی امکانات ویران کردن، کشتن، نفله کردن و نخبه‌کشی و حبس و زجر برخوردار است، مظلوم‌نمایی کند و بگوید این من‌ام که بر من ستم رفته است؟

بله، محمد بن عبدالله – حتی خاتم انبیای الهی هم – می‌تواند خطا کند و اگر میل به ظلم می‌کرد، عذابی مضاعف می‌دید و در برابر خدا یاری‌گری نداشت. تکلیف مستبدانی که شیوه‌های ارعاب و تهدید را پیشه می‌کنند، پیشاپیش روشن است. فراموش نکنیم که استبداد، استکبار و ارعاب ابزار می‌خواهد. این کارهای درشت، از تهی‌دستان بر نمی‌آید. گلوله در پیشانی جوان مردم نشاندن، نیاز به سلاح دارد. ایران، آمریکا نیست که مردم بتوانند به سادگی سلاح تهیه کنند. دستگاه‌های امنیتی کشور هم بازیچه نیستند؛ خودشان معنای دسترسی به سلاح را بهتر از هر کسی می‌فهمند. ظالمی که قتل می‌کند و مدعی می‌شود که من اصلاً سلاحی در اختیار نداشتم (در حالی که کانون تمرکز و تجمع سلاح گرم در دستانِ‌ خودِ اوست)، یک چیز را به سادگی فراموش کرده است: روز داوری را؛ روزی که در آن هیچ ولی و نصیری نخواهد بود و روزی که هیچ صاحب قدرتی پشت‌شان نخواهد ایستاد بلکه خودشان نیز در ذلت و سرافکندگی خواهند بود. فراموش نکنیم: هیچ نظام سیاسی هرگز مقدس نیست، هرگز مصون از خطا و لغزش نیست و هرگز مهر تأیید الهی نخورده است. خدا به پیامبران‌اش هم چنین خط امانی نمی‌دهد؛ فروتر از آن‌ها که جای خود دارند. دین‌تان را، اسلام‌تان را، تشیع‌تان را بهتر بشناسید و بهتر از آن دفاع کنید. ایمان‌تان را ارزان به ظلم نفروشید!
(*) توجه به روبسپی‌یر را در این بستر مرهون یادآوری استادم، جان کین، هستم.

صفحه ها ... 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد