۲

حل مسأله یا افزودن بر مسأله؟

پس از نقد نخستینی که بر مقاله‌ی اخیر محمدرضا نیکفر نوشتم، نقدِ – به نظر من خوبِ – امید مهرگان (نقد هر نوع «الاهیات شکنجه») را بر نوشته‌ی او دیدم و فکر می‌کنم لازم است نکات دیگری را در حاشیه‌ی یادداشت پیشین بیفزایم. خلاصه‌ی مدعای آقای نیکفر در آن مقاله این است که در بستر یک الاهیات سیاسی خاص که ایشان خود توصیف و تعریف می‌کند، خدایی هست که دینی وضع می‌کند و آن را از طریق پیامبران‌اش به مردم می‌رساند (و این طرفه ادعایی است – ولو فرضی – از سوی آقای نیکفر). این دین یک فرهنگ دینی پدید می‌آورد و این فرهنگ دینی نهایتاً منجر به بروز پدیده‌هایی مثل نظام اسلامی می‌شود که در آن فجایعی مثل شکنجه رخ می‌دهد. نیکفر با نقد اخلاقی شکنجه آغاز می‌کند و با سیری معکوس به نقد خودِ آن خدایی می‌رسد که از نظر او آن بالا نشسته است و همه چیز را مدیریت می‌کند (الف، ب را نتیجه می‌دهد؛ ب، جیم را و جیم دال را نتیجه می‌دهد؛ پس نتیجه‌ی قطعی و مسلم الف،‌ دال است!).

این الگو و این مدل برای توضیح دادن وضعیت، الگویی است که فقط در یک صورت جواب می‌دهد و با معناست. تنها وضعیت معنادار بودن این الگو این است که حقیقتاً رابطه‌ای زنده و ارگانیک میان تمام آن اجزاء، از خودِ آن خدای وحشی و نافرهیخته گرفته تا شکنجه و شکنجه‌گر، برقرار باشد (یعنی رابطه‌ای غیر قابل تحویل و غیر قابل خدشه کردن میان الف و دال بالا وجود داشته باشد). اثبات این رابطه البته بسیار دشوار و چیزی نزدیک به محال است. باید این هشدار را داد که وجود خشونت و خشم در تاریخ، و این تنها تاریخ مسلمان‌ها یا مسیحیان را شامل نمی‌شود بلکه دامن همه‌ی انسان‌ها را می‌گیرد، نتیجه نمی‌دهد که این تحلیل‌ها درست است. وجود آیات خشن در قرآن هم دلالت بر صحت این استدلال و قابل دفاع بودن این الگو نمی‌‌کند. با مدل پیشنهادی آقای نیکفر شاید بشود شعری گفت که عده‌ای را به تحسین وادارد، اما نمی‌توان از آن الگویی ساخت خردپسند و قابل دفاع.

به عبارت دیگر، دغدغه‌ی اصلی من این است که آیا برای حل مشکل شکنجه و برای عبور از این فضای ناسالم و مسمومی که درآن آدمیان به این شیوه‌ی فجیع قربانی می‌شوند، تنها مانع یا مهم‌ترین مانع، آن خدای نافرهیخته‌ی فرضی آقای نیکفر است؟ جدای از این‌که الگوی تحلیل آقای نیکفر الگویی است ضعیف که بسیاری رخدادها را خارج از محدوده‌ی جغرافیایی سیاسی و فرهنگی جمهوری اسلامی نمی‌تواند توضیح دهد (از جمله خشونت‌های مبارزان آزادی‌خواه ایرلند را؛ و خشونت‌های کوکلاکس کلان را؛ و خشونت‌های صهیونیست‌ها را؛ و خشونت‌های هیتلر و نازیسم را و بسیار چیزهای دیگر را که از حد احصاء خارج است)، الگوی آقای نیکفر یک اشکال دیگر هم دارد: هیچ دردی را از «ما» دوا نمی‌کند! به عبارت دیگر، شاید الگوی آقای نیکفر خاطر بعضی را نسبت به یک تلقی از خدا – یعنی تلقی خدای وحشی و نافرهیخته – آسوده کند، ولی مشکل شکنجه را حل نمی‌کند. یادمان نرود که قرار بود ببینیم آیا میان شکنجه و الاهیات ربط و نسبتی هست یا نه؟ اگر واقعاً میان این دو ربطی نیست، پس «الاهیات شکنجه» یعنی چه؟ وانگهی مشکل ما اصلاً «خدا» نبود (اگر بود، یا باشد، باید حتماً بتوانیم توضیح بدهیم، و توضیح بدهیم، چرا بعضی از بی‌خدایان مرتکب شکنجه‌های هول‌ناک می‌شوند)؛ چرا باید مسأله‌ی «شکنجه» را تحویل کنیم به مسأله‌ی «خدا»؟ مشکل ما شکنجه است و بس! شما به هر نوع خدایی که دوست دارید باور داشته باشید، ولی بندگان خدای‌تان را عذاب نکنید. آقای نیکفر از یاد برده‌اند که این خدا، همین خدای ادیان ابراهیمی، خدایی است ساکت و صامت. خدایی نیست که رسانه داشته باشد. خدایی نیست که بلندگو داشته باشد یا ای‌میل یا فیس‌بوک! وقتی نتوان به دلایلی متقن و محکم نشان داد که میان یک تلقی خاص از خدا (یعنی ایمان داشتن به خدایی خودکامه، وحشی و نافرهیخته) و شکنجه کردن، ارتباطی انکارناپذیر و تحویل‌ناپذیر وجود دارد، پس این همه کاغذ سیاه کردن برای چی‌ست؟

یک مشکل بزرگ‌تر هم در مدل آقای نیکفر هست. اگر مدل آقای نیکفر، مدلی می‌بود دقیق که استخوان‌بندی منطقی و معرفتی استواری داشت (که چنین نیست)، در آن صورت مشکل چندانی پیش نمی‌آمد. همه می‌فهمیدیم که مشکل و ریشه‌ی این همه نابسامانی و تباهی، شخصِ شخیص «خدا»ست و سعی می‌کردیم از طریق سکولار کردن مردم (یعنی تزریق «اخلاق» به «دین»)، آن خدا را معزول کنیم و به اصطلاح رام‌اش کنیم. جدای از این‌که «خدا» یک «چیز» نامتعین است و هیچ کس تا به حال نتوانسته به تعریف روشن و مشخصی از او برسد، اگر تحلیل آقای نیکفر تحلیلی نادقیق باشد، شاید عده‌ای را به تأمل درباره‌ی تلقی‌های خشن از دین – به عنوان یک بحث نظری و احیاناً‌ معرفت‌شناختی ولی مبتنی بر فرضی برساخته‌ی ما – وادارد، ولی مشکل شکنجه حل نخواهد شد. شکنجه ادامه پیدا می‌کند و شکنجه‌گران هم به کارشان ادامه می‌دهند چون نه آن خدای خشن مشوق‌شان به شکنجه بوده است و نه آن خدای رام، رئوف، رحیم و لطیف می‌توانسته آن‌ها را از عمل شنیع‌شان باز دارد. به عبارت دیگر، این مدل تحلیل، مدلی بازی‌گوشانه است که بازی را به میدان دیگری برده که هیچ امید بردی در آن نیست. عقده‌ی سخت بر کیسه‌ی تهی زدن است. ما بنا بر حل آن معضل و مسأله‌ی بزرگ داشتیم. مشکل ما آن خدایی نیست که دست به شکنجه می‌زند (آن خدای مفروض که اتفاقاً‌ با بت‌های متعین و قابل لمس فرق دارد، حتی در مدل آقای نیکفر). مشکل ما بعضی انسان‌ها هستند (انسان‌های گوشت و پوست‌دار) که می‌گویند مؤمن به یک خدایی («یک» خدایی که ما نمی‌دانیم دقیقاً‌چه ماهیتی دارد) هستند که تازه معلوم هم نیست خودشان دقیقاً می‌دانند از چه خدایی حرف می‌زنند یا نه. امید مهرگان اسم این بعضی انسان‌ها را «دولت‌ها» می‌گذارد؛ من هنوز می‌گویم «بعضی انسان‌ها» چون دایره‌اش از دایره‌ی «دولت‌ها» اندکی وسیع‌تر است. این انسان‌ها، یا دولت‌ها یا عقاید و ایدئولوژی‌ها، یک مشکل اساسی دارند: پندار کمال! این توهم کامل بودن و بهترین بودن و لاف برتری زدن است که باعث می‌شود بخواهند همه را رام و مطیع خود کنند؛ فرقی نمی‌کند که این توهم و پندار کمال در ذهن مسلمان شیعه باشد یا در ذهن مسلمان وهابی؛‌ در خیال مسیحی باشد یا یهودی؛ آدم سکولار لاییک باشد یا آدم مذهبی سکولار. برای حل یک مسأله، صورت مسأله را نباید پاک کرد. صورت مسأله را نباید با صورت مسأله‌ای دیگر جایگزین کرد. دنبال حل اصل مسأله باشیم.

۱۸

قضیه‌ی شکل اول؛ شکل دوم

به مدد بزرگواری مهرآمیز دوستی نازنین، این فیلم عباس کیارستمی را امشب دیدم. حاجت به حتی یک سطر شرح و توضیح نیست. ببینید این فیلم معرفت‌افزا و عبرت‌آموز را.


من مدام به یاد حسین نوروزی بودم!

۱۴

خدایان بی‌پیامبر، پیامبران بی‌امت

هم‌اکنون مقاله‌ای از آقای نیکفر دیدم در نیلگون با عنوان «الاهیات شکنجه». بحث نیکفر، بحث روز سیاسی فعلی است و معضلات مبتلا به کشور. در عین احترام عمیقی که برای آقای نیکفر قایل‌ام، نمی‌توانم درک کنم که این دوستان چرا تا این اندازه میان تربیت فلسفی و سنگواره‌های ذهنی و ایدئولوژیک‌شان سرگردان مانده‌اند و هر وقت اقتضا کند، از سخنان روشن، صریح و ابطال‌‌پذیر معرفتی، جهش می‌کنند به سخنان کلی‌گویانه،‌ پرابهام و مغالطه‌آمیز. برای این‌که مقصودم روشن شود، توضیحاتی می‌دهم. سپس چند عبارت از مقاله‌ی جناب نیکفر را نقل می‌کنم و به توضیح نظرم می‌پردازم.

آقای نیکفر در ابتدای مقاله توضیح می‌دهد و فرجام سخن‌اش توضیح این است که سکولاریسم، نوعی معنویت است. اما دریغ که ایشان در متن مقاله و در جای‌جای‌اش ناگهان همه‌ی ملاحظات معرفتی و فلسفی را به کناری می‌نهد و با لحن، زبان و ادبیاتی ستیزنده و خشماگین که به هیچ رو زیبنده‌ی یک فیلسوف نیست، ناخرسندی و عصبانیت‌اش را از «اسلام»، «دین» و «خدا» بر آفتاب می‌افکند (شواهدش را نقل می‌کنم). برای این‌که حساب سیاست را از بحث معرفتی جدا کنم، تأکید می‌کنم که نقدهایی که بر ایشان دارم،‌ اساساً متوجه منطق نوشته‌ی خود ایشان است که پله‌پله راه تناقض را می‌پیماید.

ایشان از جمهوری اسلامی آغاز می‌کند. سپس به نظام دینی می‌رسد. بعد، گذارش به فرهنگ دینی می‌افتد و سپس تازه به خدای اسلام می‌رسد؛ بدون این‌که دقیقاً روشن باشد که آیا ربط منطقی و وثیقی میان این‌ها بر قرار هست یا نه. یکی از مشکلات جدی که من همواره با نوع تفکر دوستانی مثل جناب نیکفر داشته‌ام همین جهش زدن‌های بدون توضیحی است که در نوشته‌هاشان مشهود است. از جمله‌ی این جهش‌های بلاتوضیح، یکی این است که ایشان، «خدا» را مفروض می‌گیرند و سپس کوشش می‌کنند با منطق «بعضی» مؤمنان به همان خدا، صفاتی را بر آن خدا بار کنند و بگویند این خدا وصف‌اش این است و آن. این نوع برخورد مغالطه‌ای معرفتی است. به عنوان مثال این بند را ببینید:

«خدایان در مرحله‌ی آغازین پیدایششان تن به چنین گفت‌وگوهایی نمی‌دهند. گفت‌وگو فرصت و آرامش می‌خواهد. هر خدایی به مجرد پدید آمدن، در برابر یک دوراهی قرار می‌گیرد: ممکن است به یک روح شرور اهریمنی تبدیل شود و فریب و فریبکار خوانده شود، شاید هم این سعادت را بیابد که از شرارت فاصله گیرد و نیکوکار شود. همه چیز بستگی به توازن قوا دارد. البته خدایان معمولاً از هیچ زاده نمی‌شوند و هر یک از آنها پیشینه‌ای دارد. مقام آنان نیز در میانه‌ی خیر و شر یک‌بار برای همیشه تثبیت نمی‌شود. همه‌ی آنان زندگی پرفراز و نشیبی دارند. آنان معمولاً چندژنی هستند، یعنی اصالتشان یک همتافته است، به این جهت استعدادهای مختلفی دارند….خدای اسلامی بر مدینه و مکه مسلط شد و سپس دایره‌ی قدرت خود را گسترش داد.»

فارغ از این‌که من یا شما مؤمن به یکی از ادیان ابراهیمی یا غیر ابراهیمی باشیم، من نمی‌توانم درک کنم آقای نیکفر با کدامین منطق و ابزار معرفتی به چنین شناختی از آن «خدا» رسیده‌اند. این «خدا» کی‌ست؟ صفات‌اش چی‌ست؟ چه ویژگی‌هایی دارد؟ نزد مؤمنان و نزد کافران به آن «خدا»، او هرگز در دایره‌ی فهم و شناخت‌شان نبوده است. آن‌ها وصف این خدای وصف‌ناشدنی را از پیامبران شنیده‌اند. آن‌ها از کسی، چیزی، موجودی، مفهومی به نام «خدا»، «الله» و «یهوه» به ما خبر می‌دهند. و صفات و ویژگی‌های آن خدا را همین پیامبران برای ما وصف می‌کنند. اما این چه «خدا»یی است که صفت «اسلامی» را هم یدک می‌کشد و به فتح مکه و مدینه می‌رود، عذاب می‌کند و شکنجه می‌کند؟ این خدا مگر خارج از توصیفات همین مؤمنان وجود دارد یا شرحی از اوصاف خدایی او از جایی غیر از همین متون دینی برای ما آمده است؟ اگر ما علم داریم به این‌که خدایی هست یا نیست، لابد تکیه‌ی ما بر همین علم خودمان باید باشد، نه بر علم مدعی. می‌فهمم که نیکفر به اوصافی از خدای مسلمانی اشاره می‌کند که در متون مقدس‌اش آمده است، ولی این را هم می‌دانیم که اگر «خدای اسلام» («اسلام»‌ یعنی چه؟)، خدای «جبار و قهار» است یا «لطیف و غفور و رحیم و مؤمن و مهیمن»‌ است، خدایی است که وصف‌اش از خودِ‌ او می‌رسد (بنا به ادعای دین) نه از من و شما. اما نهایتاً این «مسلمان»‌ها هستند که دین را می‌فهمند؛‌ خدا نیست که «یک» فهم مشخص و روشن را از خود در ذهن آن‌ها بنشاند. این را برای این گفتم که برسم به این اوصافی که نیکفر برای «خدا»ی مؤمنان می‌تراشد: خدایی که می‌تواند «رام» شود («خدای رام‌شده»)؛ خدایی که می‌تواند «فرهیخته» شود («اگر خدا در جریان فرهیخته ‌شدنش نیک شده است، پس چه چیزی باعث تقابل دین و اخلاق می‌شود؟») و خدایی که می‌تواند «شکنجه» کند و الخ. من می‌فهمم که لابد این «شکنجه» در ذهن نیکفر چیزی است شبیه «عذاب» ولی آن «شکنجه»‌ کجا و این «عذاب» کجا؟! حیران‌ام از این همه رهزنی معنایی و زبانی که به پای فرونشاندن یک دغدغه‌ی فروخفته‌ی ایدئولوژیک ریخته می‌شود: بله،‌ مقصودم صراحتاً این است که دوستان فلسفه‌خوانده‌ی ما هنوز نمی‌‌توانند حب و بغض‌های شخصی و گروهی‌شان را هنگام بحث معرفتی کنار بگذارند.

اسباب تأسف است که بعضی از دوستانی که مقاله‌ی نیکفر را خوانده‌اند به هیچ وجه حساسیت به این جمله‌ی آشفته، آکنده از کلی‌گویی و تعمیم‌های گزاف، پر اشتلم و متناقض نشان نداده‌اند: «در اسلام گرایشی عجیب به تروریسم وجود دارد. دین‌های دیگر ستمگری کرده‌اند و می‌کنند، اما همانند اسلام به تروریسم گرایش نداشته‌اند». تروریسم؟ جهان اسلام کدام مسلمان‌ها را در خود دارد؟ چه کسی می‌تواند حساب اقلیتی را به پای یک میلیارد مسلمان بنویسد که اصلاً این تعابیر را نمی‌فهمند؟ چرا این تعبیر نمی‌تواند توضیح بدهد که مسیحیان آزادی‌خواه ایرلند با کدام منطق دست به خشونت و ترور می‌زدند (در همین قرن بیستم)؟ چرا مدل توضیح آقای نیکفر نمی‌تواند توضیح بدهد که معضل «سیاسی» خاورمیانه، کشمیر، بدخشان تاجیکستان، افغانستان و چین از کجا پدید آمد؟ چه کسی گفته است «دین‌های دیگر ستمگری کرده‌اند و می‌کنند، اما همانند اسلام به تروریسم گرایش نداشته‌اند» (یعنی اسلام ستمگرترین دین است)؟ من هنوز دین رام‌شده، خدای رام‌شده و مسیحیت رام‌شده را نمی‌ٰفهمم و شاید هم هرگز نفهمم. تفاوت بنده با آقای نیکفر این است که برای انسان‌ها،‌ اختیار، تشخیص و تصمیم‌شان اصالت و ارزش قایل‌ام. ایشان جوری سخن می‌گویند که انگار ما انسان‌ها موجوداتی دست و پا بسته هستیم در برابر اراده‌ای غالب از سوی یک خدایی که یا فرهیخته است یا وحشی؛‌ یا خدای مسلمانان است یا خدای مسیحیان و یا خدای سکولارهای لاییک! لایه‌های بیرونی سخن آقای نیکفر را که می‌شکافیم به یک مدعای ساده و روشن می‌رسیم: آقای نیکفر خود پیامبر یک دین است که خدایی دارد و خدای‌اش – ظاهراً – اوصاف خدای سایر ادیان را ندارد! آن خدا – یا آن دین – «سکولاریسم»‌ است و این سکولاریسمی که ایشان از آن سخن می‌گویند یک سکولاریسم خاص است که منظور نظر خود ایشان است. سکولاریسمی نیست که تاریخ داشته باشد و فراز و نشیب. سکولاریسمی نیست که مؤمنان مختلف و متفاوتی در طول اعصار و قرون سر بر آستان الوهیت‌اش فرود آورده باشند. سکولاریسم ایشان سکولاریسمی است پاک، فرهیخته، رام و معنوی. قلب این مدعا هم این‌جاست: «سکولاریسم، تحمیل اخلاق به دین است.». چیزی که نیکفر هرگز توضیح نمی‌دهد – و اساساً توضیح دادن‌اش باعث نقض این همه مدعیات بلندبالاست – این است که کدام سکولاریسم؟ با کدام تاریخ؟ کدام اخلاق؟ اخلاقی که ابن مسکویه از آن سخن می‌گوید؟ اخلاق نصیر الدین طوسی؟ اخلاق انقلابیون فرانسه؟ اخلاق فیلسوفان مدرن امروزی؟ و کدام دین؟ و کدام مسلمانان؟

تمام این ماجراها را بسیار ساده‌تر می‌شد توضیح داد. می‌شد بدون این همه تکلف گفت که اسلام – مثل هر دین، آیین و مسلک دیگری – تاریخی دارد و این تاریخ انباشته از تفسیرهای مختلف و متفاوت است (درست همچنان‌که «دموکراسی» تفسیرهای مختلف و متفاوتی برداشته است). وضعیت موجود این است که «عده‌ای» از مؤمنان به یک «دین» تفسیری و برداشتی از یک دین دارند. «عده‌ای دیگر» هم می‌توانند تفسیر دیگری از آن داشته باشند – کما این‌که تاریخ گواهی می‌دهد که داشته‌اند – و اکنون این تفسیرها با هم در تعارض قراردارند. به عبارت دیگر، این «انسان»‌ها هستند که رو در روی یکدیگر ایستاده‌اند نه «خدایان»!

جناب نیکفر چندان درگیر مقدمات سخن‌شان شده‌اند که به این جمله‌ی عجیب و شگفت‌آور می‌رسند: « جان آدمی در دید این قدرت‌ها حرمت چندانی ندارد، بویژه اگر جان نامسلمان باشد. مسلمان را هم به سادگی می‌توان منحرف و نامسلمان خواند. اسلام، دینی جهانی است، خدای اسلام اما نتوانسته است خدای همه‌ی جهانیان باشد. این خدا، همواره خدای یک قبیله، یک قوم و یک سلسله بوده است». با کدام شاهد می‌توان به همین شتاب و سرعت درباره‌ی «اسلام» و «خدای اسلام» نظر داد؟ همین «خدای اسلام» که ایشان ظاهراً خیلی خوب با صفات و خلق و خوی‌اش آشنا هستند، قرن‌ها – پیش از این همه بازی سیاسی دو سه قرن اخیر – موضع صریحی نسبت به حرمت جان آدمیان،‌ به ویژه حقوق «اهل ذمه» داشته است. قرار نیست امروز مبانی زندگی مدرن را برای فهم، تحلیل و ارزش‌گذاری تاریخ به گذشته پرتاب کنیم. اما قرار نیستم چشم انصاف را هم فروببندیم و برای اثبات خواسته‌ی قلبی‌مان تاریخ را هم نادیده بگیریم.

خلاصه کنم که از نظر من آن‌چه حضرت نیکفر اسم‌اش را می‌گذارد «خدای اسلام»، در واقع نام دیگری است برای «یک مسلمان» یا «مسلمانانی خاص». و این مغالطه و دگردیسی لفظ و معنا، ناگزیر می‌تواند پیامدهای هولناکی داشته باشد. یکی از پیامدهای این نوع نگاه این است این بازی خشن و خونین با این رویکردها به این آسانی روی پایان به خود نخواهید دید. چرا؟ شاهدش در این جملات آقای نیکفر است: «نظام دینی ای برپا کرده اند که عصاره ی همه ی تبهکاریهاست. فرهنگ اسلامی نتوانسته است خدایی بپروراند که دروغگویی و تزویر و تجاوز را ممنوع کند. در اسلام بی هیچ مشکلی جدی میتوان دروغ گفت، ریاکاری کرد، تجاوز کرد، آدم کشت. خدای اسلام، از یک طرف بسیار مقتدر است، از طرف دیگر به سادگی آلت دست قرار می‌گیرد.». پلکان مغالطه‌ی آقای نیکفر را ملاحظه کنید: ۱. نظام دینی؛ ۲. فرهنگ اسلامی؛ ۳. اسلام؛ ۴. خدای اسلام! شگفتا از این همه شتاب برای رسیدن به آن «خدا» و سست کردن پایه‌های «خدایی» او! مشکل این نوع نگاه این است که «خدا»یی در ذهن،‌ ضمیر، باطن و اندیشه‌ی شمار کثیری «مسلمان» وجود دارد، زنده است،‌ نفس می‌کشد و هر روز دست در کاری دارد از جنسی لطیف و جان‌افروز (بر خلاف خدای وحشی، رام‌نشده و نافرهیخته‌ای که آقای نیکفر – و البته «بعضی مسلمانان خاص»  –می‌سازند). این «خدا» به خاطر اولاً‌ «نظام دینی» (کدام نظام دینی؟ چه کسی مدعی است که این نظام دینی است؟ کدام «خدا» گفته است؟) و ثانیاً به خاطر «فرهنگ اسلامی» (کدام فرهنگ اسلامی؟ در چه زمانی؟ در کدام منطقه‌ی جغرافیایی؟) و ثالثاً به خاطر «اسلام» (کدام اسلام؟ اسلام ایرانی؟ هندی؟ اندونزیایی؟ عربی؟ آفریقایی؟ مصری؟ تونسی؟ لبنانی؟) ناگهان تمام بنیاد هستی‌اش در معرض تزلزل قرار می‌گیرد. خوب با این زبان خشن و ستیزه‌جو، هیچ وقت آن «خدای وحشی» – اگر از ادبیات آقای نیکفر استفاده کنیم – «رام» نخواهد شد. یکی از دلایل‌اش به همین سادگی است: آن خدای وحشی را خود آقای نیکفر ساخته است؛ وجود خارجی ندارد. آن‌چه وجود خارجی دارد، انسان‌هایی هستند که بر مسند خدایی می‌نشینند و فرعون و نمرود می‌شوند. همین و بس.

ارزش دارد که تربیت فلسفی و آموخته‌های معرفتی را به همین سادگی پای مغالطه‌هایی دست‌مالی شده و تکراری هدر دهیم؟ منتظر می‌مانم شاید دوستان اهل فضل بتوانند حاشیه‌ای بر این سخنان (و البته عرایض بنده) بنویسند. در این آشفته‌بازار سیاست و اندیشه، بیش از هر زمانی محتاج دقت نظری هستیم که به خاطر این همه غبار و غوغا، سخت‌گیری‌های عقلانی و معرفتی را قربانی هیجان‌های سیاسی نکنیم.

پ. ن. […]

۳

دو تأمل تازه و راهی نو

ضیافت رمضانیه در پیش است و هنگام تازه کردن احوال درون و برون هم به تقارنِ آن سر می‌رسد. فضای این خانه‌ی مجازی هم چند ماهی است که غبارآلوده‌ی سیاست شده است و از آن‌چه من بوده‌ام و هستم،‌ فاصله گرفته است. گمان می‌کنم وقت آن رسیده باشد که هم تجدید مطلعی بکنم و هم بعضی از سوء تفاهم‌هایی را که گاه پیش می‌آید مرتفع کنم، به خصوص که در آستانه‌ی ماه مبارک هستیم و مجالی برای تأمل و تصفیه‌‌ی باطن هم فراهم می‌شود.

تلاطم‌هایی که این روزها وطن‌مان را در خود گرفته است، تصمیم‌‌گیری خردمندانه را برای هر کسی دشوار می‌کند. بصیرت داشتن برای گره‌گشایی از وضع موجود، از عهده‌ی هر کسی ساخته نیست، به ویژه در این احوال سرگشتگی و حیرت. اما چند نکته به هر تقدیر، برای من حداقل، مهم بوده است و بارها هم درباره‌اش نوشته‌ام و باز هم ضروری است که بر آن تأکید کنم.

مشی عمومی من پیوسته میل به میانه‌روی و پرهیز از افراط و تفریط بوده است. میل به خشونت زبانی و عملی، له یا علیه هر کسی باشد، نتیجه‌ی نامطلوبی به بار می‌آورد. مهم نیست که منتقد چه کسی باشیم و مخالف چه کسی. آن‌چه مهم است پیمودن طریق میانه است و پرهیز از فروافتادن به دام‌چاله‌های افراط یا تفریط. آدمی، به اقتضای بشریت‌اش خطا می‌کند. خطا‌پذیری آدمی، هم به معنای در معرضِ خطا بودن و هم به معنای مستعد بودن برای اذعان به خطا، مهم‌ترین ویژگی طبع بشر است. صاحبِ این قلم هم علی‌الاصول اگر بخواهد نظرورزی‌های‌اش را در ذیل و ظلِ نظریه‌ای بنشاند، چه بسا بتواند نام نوعی «محافظه‌کاری» را، به معنای ادموند برکی آن، بر آن نهد. با این مقدمه، بلافاصله می‌پردازم به دو نکته‌ی زیر:
۱. تردیدی نیست که انقلاب اسلامی در ایران، واقعه‌ی مهمی در تاریخ کشور بوده است که سرنوشت تازه‌ای برای ایران و برای منطقه رقم زد. در این هم شکی نیست که وقوع چنین تحول عظیمی که اولین حاصل‌اش کوتاه کردن دست اجانب از تسلط بر سرنوشت ملت بود، خوشایند طبع بسیاری از بیگانگان نبود و نیست. خون‌های بسیاری برای حفظ این نظام ریخته شده و شهیدانِ بسیاری جان بر سر عقیده نهاده‌اند – شهیدانی که نه به تاریخ می‌پیوندند و نه در تاریخ خاصی متوقف می‌شوند. و این نظام، چیزی نبوده است جز همین «جمهوری اسلامی، نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد». این نظام، اصلِ این نظام، همان است که برآمده از رأی و اراده‌ی ملت است و همان است که مصوّب قانون اساسی مکتوب و صریح کشور است – و همین است که به اعتقاد من غایتِ آرزوی هر دلسوز و دردمندی است که دل‌اش برای کشور، دین و فرهنگ‌اش می‌تپد. می‌توان در وضعیت موجود هم راه امید و آینده‌ی روشن را جُست و یافت. آرامش مردم ما، در گرو سنجیدگی خردِ سیاسیِ نخبگان است. «انقلاب» چیزی نیست که ممکن یا مطلوب ما باشد. به هر دشواری که باشد، باید از این گردنه‌های صعب عبور کنیم تا بتوان در آرامش بیشتر، فکر حکیمانه‌ای در کار کرد و گرهی از امور گشود. رسیدن به این آرامش، نه دور است و نه دیر. مطلوب ما و ملت ما هم انباشت کردن یافته‌ها و داشته‌هاست، نه نابود کردن و ویران کردن یک‌یک خشت‌هایی که تا به امروز بر سر هم نهاده‌ایم برای آباد کردن میهن‌مان. لذا، تمام همّ فکری من این است که بتوان در همین وضعیت موجود، به سلامت از گردنه‌های دشوار عبور کنیم.

۲. در راه رسیدن به این مطلوب، یکی از کانون‌هایی که نقش مهمی در تثبیت وضعیت دارد، کانون علما و مراجع است که هوشیاری و شجاعتی ستودنی داشته‌اند. تحلیل کردن آن‌چه که از حوزه‌های علمیه صادر می‌شود، همیشه کارِ آسانی نیست و چه بسا آدمی در فهم غایتِ نهایی بعضی از سخنان به خطا بیفتد. یک نمونه‌اش – حداقل برای من – نمونه‌ی ماجرایی بود که میان آقایان محمد یزدی و هاشمی رفسنجانی رخ داد در باب مبنای مشروعیت حکومت. آن زمان، البته با تکیه بر مضمون یک کتابِ منتشر شده، تحلیل من این بود که سخنان آقای یزدی بوی تصویب می‌دهد و از سنت شیعی تخطئه‌ی حکومتِ سیاسی فاصله گرفته است. گمان می‌کنم این تحلیل مبتنی بر چند پیش‌فرضِ احتمالاً نادرست بود که جای تأمل بیشتری داشت. بدیهی است که در وضع پریشان و شتاب‌ناکی که همه در آن گرفتار آمده‌ایم، تحلیل صواب کردن – نه تنها برای من، که برای بسیاری دیگر هم – کار آسانی نیست؛ همین پیچیدگی و غموض باعث می‌شود که این مباحث در هر ظرفی، به ویژه در ظروف تنگ رسانه‌های دیداری و شنیداری و در زمانِ محدود و کوتاه، قابل طرح نباشد و نتوان حق مطلب را ادا کرد. اشکال اول آن تحلیل که بعضی از دوستان اهل فضل و اندیشه هم پس از نگارش‌ آن گوشزد کرده بودند، تعمیم بحث «مصوبه» و «مخطئه» از حوزه‌‌ی کلام دینی به سپهر کلام سیاسی بود. اشکال دیگر آن تحلیل این بود که اساساً تخطئه‌ی حکومت نزدِ شیعیان، در مواردی بود که امویان و عباسیانِ ضد شیعه در مصدر حکومت بودند و می‌بینیم و می‌دانیم که پس از صفویه، بحث تخطئه‌ی حکومت دیگر آن معنای پیشین را ندارد. به هر روی، هر اندازه هم که بتوان باب بحث را در این زمینه مفتوح نگه‌ داشت، مشی مقرون به صواب و احتیاط این بود که درنگ بیشتری درباره‌ی این نکته می‌شد.

با ذکر این دو بازاندیشی، لازم است تأکید کنم که به اقتضای حوزه‌ی کار آکادمیک و دانشگاهی‌ام، کارِ من از اساس سیاست‌پژوهشی و سیاست‌شناسی است، نه سیاست‌مداری و سیاست‌بازی. بدیهی است که پرداختن من به سیاست،‌ تنها می‌تواند به سائقه‌ی پژوهش آکادمیک باشد و نه از حیث اکتیویسمِ سیاسی. در مقطع فعلی هم «مصلحت وقت» – به تعبیر حافظ – با حلولِ ماهِ نور و سرورِ آسمانی اقتضا می‌کند که «کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم» و از روزنِ دیگری در زاویه‌ی احوال بنگرم. این وضعیت، از نگاهِ من باید لاجرم وضعیت اصیلی باشد؛ نه وضعیتی جعلی. و چنین وضعیتی، وضعیتی است سازگار با آزاده‌گی و موحد بودن یک مؤمن مسلمان.

باری، گمان می‌کنم مقصودم را در حد وسعِ کلام، و به اندازه‌‌ی ظرفِ تنگِ سخن، منتقل کرده باشم. ترجیحِ عمده‌ی من این است که این روزها به کارهای عقب‌افتاده و فصل‌های نانوشته‌ی پایان‌نامه‌ام بپردازم و فضای این خانه‌ی مجازی را هم به سوی همان جهان مأنوس‌تر و مألوف طرب‌خانه‌ی معنا ببرم و از فرصتِ یک‌ماهه‌ی پیشِ رو، بهره‌ی معنوی درخوری فرا چنگ آورم. این دو سه هفته‌ی اخیر، حاشیه‌هایی نوشته‌ام بر ابیاتی از حافظ که به تناسب روزهای ماهِ مبارک از پرده برون خواهند آمد. پیشاپیش،‌ رمضان‌تان فرخنده و پر برکت باد!

۷

آبروی نظام و سیاستِ فرافکنی: سیاه‌نمایی یا واقعیت؟

این داستان را همه شنیده‌اند که چطور شاگردان مکتب‌خانه‌ای، با تلقین بیمار بودن به معلم‌شان او را شوخی‌شوخی بیمار کردند. همه‌ی داستان‌ها و همه‌ی مکتب‌خانه‌ها و معلم‌ها از این جنس نیستند. معلم‌هایی هستند که نه تنها بیمارند، بلکه بیماری مسری و مهلکی دارند اما به نصیحت و اندرز هیچ کسی گوش نمی‌‌دهند. عاقبت چنین مدرسه‌ای و چنان معلمی البته معلوم است. حالا حکایت ماست! چرا؟ عرض می‌کنم.

اگر دقت کرده باشید، در سال‌های گذشته، یکی از ویژگی‌های مهم دستگاه‌های تبلیغاتی، رسانه‌ها و نیروهای امنیتی ما، «انکار وضعِ موجود» و فرافکنی بوده است. و برای‌اش نمونه‌های بی‌شماری هم داریم. می‌توان یک به یک این‌ها را فهرست کرد. بعضی را – که به ذهنِ من می‌رسد – این‌جا می‌آورم:

۱. فقر: در کشوری مثل ایران که کشوری تهی‌دست نیست و سرمایه‌های فراوانی دارد، لابد بسیار عجیب است که فقر به سرعتی باور نکردنی در حال گسترش است. مسبب این فقر، نه هاشمی رفسنجانی و فرزندان‌اش است و نه توطئه‌ی استکبار جهانی و آمریکا و انگلیس. یکی از عواملی که باعث دامن زدن به این تهی‌دستی می‌شود، بی‌کفایتی و سوء تدبیر دولت‌هاست. چهار سال اخیر ریاست سلطان‌ِ دروغ‌بافان یکی از پیامدهایی که داشت این بود که آشکار شد که فقر در کشورِ ما بیداد می‌کند و او نه تنها کوششی برای حل کردن مسأله نمی‌کند بلکه با فرافکنی مداوم و تجویز مسکن‌های موضعی و مقطعی، باعث گسترش بیشتر فقر شده است. اما «نظام» چه می‌کند؟ انکار! از نظر نظام اساساً چیزی به اسم فقر در کشور وجود خارجی ندارد و همه شایعه است و توطئه. تنها زمانی ناگزیر به «اقرار» به این خطا می‌شوند که دیگر کار از کار گذشته باشد. اگر زودتر به فکر چاره‌ای برای مشکل دامن‌گستر فقر می‌شدند، امروز ناچار نبودند بعد از سقوط قیمت نفت، بحران مالی جهان و توفان‌های سهمگین سیاسی درونی، کاسه‌ی چه کنم چه کنم به دست بگیرند. این یک قلم را داشته باشید تا پیامدهای‌اش را در ماه‌های آتی ببینیم.

۲. فحشا: در کشور ما فحشا بیداد می‌کند. هیچ تعارف و ملاحظه‌ای هم در این نیست. معنای فحشا همان است که در عرف اجتماعی می‌فهمیم. مهم هم نیست که روسپیان یا به تعبیر ظاهراً بهداشتی‌ترِ نظام، «زنان خیابانی» کارشان اخلاقی است یا نه. مهم این است که این‌ها یک واقعیت اجتماعی هستند و نظام ما تنها مشغول فرافکنی و انکار وجود آن‌هاست. نتیجه چه می‌شود؟ غول بی‌مهار ایدز ناگهان سر بیرون می‌کند و مصیبت از آن‌چه هست عظیم‌تر می‌شود. اما چرا؟ چون نظام نمی‌تواند اذعان کند که در چنین سیستمی با این همه ادعایی که گوش فلک را کرد می‌کند، فحشا نِز – مثل فقر – هم ممکن است و هم موجود آن هم به وفور. فحشا را باید انکار کنند تا زمانی که دیوانه‌ای مثل سعید حنایی شروع به قتل زنان خیابانی کند و بعد معلوم شود عده‌ای هم توجیه دینی برای این قتل‌ها فراهم می‌کرده‌اند ولی نهایتاً نتوان آمر اصلی را به دست عدالت سپرد. چرا؟ چون آبروی نظام می‌رود!

۳. اعتیاد: ایران این روزها بهشت معتادان و قبله‌ی قاچاق‌چیان است؛ در ایران کسانی که پاک‌اند می‌روند زندان و قاچاق‌چیان و معتادان راست‌راست راه می‌روند. اگر بپرسند چرا سیاسیون باید این اندازه حبس و زجر ببینند و کسانی که سلامت جامعه را به خطر می‌اندازند و ما به چشمِ سَر و نه با تفسیر و تحلیل‌های عجیب و غریب دور از ذهن، می‌توانیم زیان‌بار بودن عملِ آن‌ها را تشخیص بدهیم، باید در امان باشند، پاسخ این است که این اندازه اعتیاد وتباهی که می‌گویند اصلاً وجود خارجی ندارد! چرا؟ چون اگر به خودفریبی ادامه ندهیم و گناه را به گردن دیگران نیندازیم، آبروی نظام می‌رود! نمی‌توان اذعان کرد که نظامی با این همه ادعای اخلاق و عدالت، تبدیل به منجلابی شده است که از آن فقر، فحشا و فساد می‌زاید. باید آبروی نظام را به هر قیمتی حفظ کرد!

۴. شکنجه: داستان شکنجه بسیار قدیمی است. داستان تازه‌ای نیست. شکنجه از بیرون زندان – و همین بانک‌ها و ادارات ما – شروع می‌شود و به انواع بازداشت‌گاه‌ها و زندان‌ها هم می‌رسد. صورت‌های مختلف شکنجه هم این روزها مدام بیشتر افشا می‌شود تا جایی که پرده از تجاوز جنسی هم برداشته می‌شود. اما نمی‌توان به این اذعان کرد و حتی احتمال‌اش را هم رد نکرد. چرا؟ چون آبروی نظام می‌رود! پس باید شکنجه را – حتی اگر هم وجود دارد – انکار کرد و گفت کذب محض است! مگر می‌شود نظامی که این همه ادعای دیانت و مسلمانی دارد شکنجه‌گر باشد و تجاوز جنسی مرتکب شود، آن هم به دست مسلمانان و بر مسلمانان؟ (کاری نداریم که اگر با غیر مسلمان هم می‌شد،‌ عملی ضد مسلمانی و خلاف اخلاق بود). پس ناگزیر باید انکار کرد و فرافکنی تا آبروی نظام نرود!

۵. استبداد: می‌گویند نظام به استبداد کشیده شده است. مگر می‌شود؟ این نظام اساساً ضد استبداد بوده است و ضد استبداد خواهد ماند. فساد هم در این نظام راه ندارد. در نتیجه، باید آن‌قدر دست و پا زد و راه انکار را رفت که عملاً به جایی برسند که خود به زبان حال اقرار کنند که مستبد هستند! نمونه‌اش همین کیفرخواستی بود که در آن پای دانشگاهیان، فیلسوفان و جامعه‌شناسان جهانی را به میان کشیدند. آن کیفرخواست ظاهراً انکار استبداد بود،‌ اما مغز مضمون‌اش اقرار صریح به استبداد بود. اما چرا انکار؟ چون آبروی نظام می‌رود! مگر می‌شود چنین نظامی مستبد بشود؟ پس باید فرافکنی کرد و از استبداد دیگران حرف زد تا استبداد ما پوشیده شود و کسی حرفی درباره‌اش نزند.

۶. فساد مالی: این یک قلم، حکایت‌اش شهره‌ی آفاق است. از شهرام جزایری بگیرید تا عباس پالیزدار. شهرام جزایری باید به محبس می‌افتاد تا موج این آلودگی تا جاهای بالاتر نرود. اگر لازم شد، می‌توان شهرام جزایری را در برابر مهدی کروبی علم کرد ولی هیچ توضیحی درباره‌ی دیگران نداد (چون بقیه‌ی آبروی نظام هستند و مهدی کروبی نیست لابد!). عباس پالیزدار تا زمانی که می‌توانست به هاشمی رفسنجانی برچسب بزند خوب بود، ولی وقتی افشاگری‌اش دامن بقیه را می‌گرفت، باید می‌رفت به محبس. و هیچ کس هم البته نمی‌تواند بگوید نسبت عباس پالیزدار با مثلاً خانم فاطمه آجرلو (وزیر پیشنهادی محمود احمدی‌نژاد) چی‌ست. این‌ها به هر حال آبروی نظام هستند. باید با خوب و بدشان ساخت. با آبروی نظام که نمی‌شود بازی کرد!

۷. قتل: ماجرای قتل‌های زنجیره‌ای را همه به یاد داریم. ماجرایی که «نظام» برای توضیح دادن‌اش به مردم – آن هم وقتی تشت‌شان از بام افتاده بود – سرآسیمه شده بود. مغز متفکر قتل‌های زنجیره‌ای بالاخره جاسوس سیا و موساد بود؟ یا عنصر خودسر؟ یا شهید و نمازِ شب‌خوان؟ وفادار بود یا خائن؟ این هم البته آبروی نظام بود. با آبروی نظام نمی‌شد بازی کرد!

۸. تقلب: واقعاً لازم است درباره‌ی این یک مورد چیزی بنویسم؟ این یک مورد که این روزها نقل همه‌ی محافل است. پس قضاوت درباره‌ی این یک مورد را خودتان انجام بدهید. این نمونه را هم بیفزایید به نمونه‌های بالا و بسیاری نمونه‌های دیگری که وجود دارند و نظام از ترس این‌که آبروی‌اش برود، آن را انکار می‌کند و می‌خواهد به همه ثابت کند این‌ها توطئه‌ی دشمنان و بدخواهی استکبار جهانی است!

خوب ما قبول داریم که «نظام سلطه‌ی جهانی» دلِ خوشی از انقلاب ایران ندارد. ما قبول داریم که نمی‌خواهند ایران روی آرامش به خود ببیند (اصلاً آرامش ما به زیان آن‌هاست چون وقتی آرام باشیم، دیگر نمی‌توانیم گریبانِ آن‌ها را بگیریم؛ آرام که باشیم، مشغول زندگی خودمان می‌شویم). اما چرا انکار؟ خوب وقتی یک جای کار می‌لنگد، یک نفر باید به فکر چاره بیفتد نه این‌که مرتب لاپوشانی کند و هر آن‌چه ناصح مشفق بگوید، نپذیرند. این لاپوشانی البته تازه نیست و مختص سال‌ها و ماه‌های اخیر هم نیست. اهل اشاره می‌دانند که چقدر ماجرا کهنه‌تر از این‌هاست.

در برابر این معضلات، «نظام» دو گزینه بیشتر ندارد: صداقت و در میان گذاشتنِ بی‌پرده و صریح مشکلات با ملت – و احیاناً اذعان به تمام قصورها و تقصیرهای‌اش (البته اگر ظرفیت‌اش وجود داشته باشد)؛ یا انکار، فرافکنی و متهم کردن پیوسته‌ی دیگران به اقسام خطاها. ماه‌های اخیر نشان داده است که نظام بیشتر به گزینه‌ی دوم مایل است تا گزینه‌ی اول. این انتخاب خطا تا کجا می‌تواند ادامه پیدا کند؟

به نظر شما، این‌ها که نوشتم سیاه‌نمایی است؟ اصلاً چرا نظام، اسم پرده برداشتن از واقعیت‌هایی را که خود در پدید آمدن‌شان سهیم بوده است، می‌گذارد «سیاه‌نمایی»؟! ظرفیت داشتن چیز خوبی است. هم می‌توان در پیروزی ظرفیت داشت، هم در شکست. کاری نداریم در انتخابات تقلب شد یا نه. مهم نیست که آقای موسوی ظرفیتِ – به قول بعضی – «شکست» را دارد یا ندارد (فرض کنیم موسوی در انتخابات شکست خورده و اصلا رییس دولتِ نهم ۲۴ میلیون رأی آورده بود). اما حال که بحث ظرفیت پیش می‌آید، می‌شود پرسید که آن‌ها که قدرت دارند، ظرفیت قدرت را هم دارند؟ (اگر دارند چرا مخالفان‌شان را «خس و خاشاک» می‌خوانند و جمعیتی را که مثل موج میدان‌ها و خیابان‌ها را پر می‌کند، در حد «کاریکاتور» تقلیل می‌دهند؟) آن‌ها که خطا می‌کنند، ظرفیت اذعان به خطا را هم دارند؟ (اگر دارند، چرا وقتی مأمور یونیفورم‌پوش نظام از پشت بام مسجد به روی مردم آتش می‌گشاید، مقتول را به جای قاتل می‌نشانند؟) آن‌ها که تقصیر می‌کنند، ظرفیت عذرخواهی را هم دارند؟ (اگر دارند، چرا وقتی از دهان‌شان می‌پرد که «سر بعضی‌ها را به سقف می‌چسبانند» نمی‌گویند اشتباه کردیم؟) پذیرفتن خطا و برگشت به راه صلاح (راه اصلاحات، پیش‌کش!)، ظرفیتی می‌خواهد که گویا برای هاضمه‌ی قدرت سیاسی ثقیل است. وقتی ظرفیت نباشد، همه‌ی بحث‌ها تحویل می‌شود به فرافکنی و جست‌وجوی دن‌کیشوت‌وار در پی دشمن خیالی و فرضی.

مرتبط: مقاله‌ی محمد مطهری: چند روز دشمن‌شاد شویم بهتر از سقوط نظام است

۹

ولا یخافون لومه لائم…

این روزها، مردم ایران، داغ‌دیدگان، حبس‌کشیدگان، زجردیدگان، شکسته‌گان و در میانِ آن‌ها سبزهایی که به میرحسین موسوی رأی داده بودند – مثل بسیاری روزهای دیگر – تنها هستند. تنهایی این ملت، تنهایی تازه‌ای نیست. همیشه خواسته‌اند نمایش دهند که این ملت تنها نبودند بلکه با دگران بودند و «همدست» داشتند. این مردم تنها هستند چون اگر صدای حق‌طلبی و عدالت‌خواهی‌شان بلند شد و کسی همراه آن‌ها ندایی از حلقوم بر آورد، به بهانه‌ی صداهای «بیگانگان»، گلوهای خویشان را دریدند و بریدند. اما این ملت تنها نیستند، چون نه از فراز و نشیبِ راه هراسیده‌اند و نه از ملامتِ ملامت‌گران – و نه دل به عشوه‌ی مستکبران، استخفاف‌گران و دین‌فروشان می‌دهند. وصف حال‌شان این آیه است:

«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ مَن یَرْتَدَّ مِنکُمْ عَن دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ أَذِلَّهٍ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّهٍ عَلَى الْکَافِرِینَ یُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَلاَ یَخَافُونَ لَوْمَهَ لآئِمٍ ذَلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاء وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ» (سوره‌ی مائده (۵)، آیه‌ی ۵۴) [اى مؤمنان هر کس از شما از دینش (اسلام‏) برگردد، (بداند که‏) خداوند به زودى قومى به عرصه مى‏آورد که دوستشان مى‏دارد و آنان نیز او را دوست مى‏دارند ؛ (اینان‏) با مؤمنان مهربان و فروتن و با کافران سختگیرند؛ در راه خدا (به جهاد) مى‏کوشند و از ملامت هیچ ملامتگرى نمى‏هراسند؛ این فضل الهى است که به هر کس که بخواهد ارزانى‏اش مى‏دارد و خداوند گشایشگر داناست‏]. این روش، همان آیین ماست؛ روشی که از ملامتِ‌ ملامت‌گران نهراسیم و دست از مجاهدت بر نداریم.

ما تنها هستیم و در تنهایی خویش ایستاده‌ایم – و ایستاده بودیم. ما تنها ایستاده بودیم بدون این‌که هیچ مددی از سوی «خارجی‌ها» برسد. هیچ کس در آن روزها و این روزهای پر غبار و خون‌آلود در کنارِ ما نمی‌ایستد. نیازی هم به ایستادن کسی جز ما نیست. اگر حق‌جویان تکیه‌گاه‌شان خدایی باشد که بزرگ‌تر و تواناتر از هر قدرتِ زمینی است، چه حاجتی به دگران؟ از هر بام و کرانه‌ای، تنها تیری که روان می‌شود و به قلب هدف می‌نشیند همین ذکر است؛ همین الله اکبر. همین که قوی‌ترین بانگ استغنای مردمِ این مرز و بوم است از دگران.

ما تنها بودیم و تنها هستیم – اما با هم هستیم. نه قاتلان مسعود رجوی و نه خیال‌بافان رضا پهلوی، هیچ کدام هیچ وقت در کنارِ ما برای این خاک و دیار، خون دل نخورند و چشم امید و آرزو سپید نکردند. یکی به خون‌ریزی و خیانت ادامه می‌داد و دیگری در توهم غوطه‌ور بود. کسانی که امروز شیطنت نفاثات فی العقد را برای فروکوفتن میرحسین موسوی بهانه می‌کنند، خوب می‌دانند که همه چیز برای‌شان ابزار است برای نابود کردن هر که جز خودشان باشد. نه، فراموش نکنیم و نمی‌کنیم که ما تنها هستیم و با هم هستیم.

ما تنها هستیم چون برای تأیید آن‌چه می‌خواهیم – و می‌دانیم – حاجتی نه به تأیید و نه به تکذیب دوست و دشمن داریم. حق و باطل را به اشخاص تشخیص نمی‌دهند. آن‌که جویای حقیقت است، برای یافتن راه حقیقت، نه چشم به زبان و دهان بی‌بی‌سی دارد که از آن تأیید مستقیم (یا تأیید معکوس) بگیرد و نه نگاه‌اش به دولت آمریکاست. معیار صدق و کذب، افراد نیستند. اعتراف‌کنندگان و حبس‌دیدگان هم نیستند (که در جهتِ آن‌ها یا خلافِ جهتِ آن‌ها در پی تأیید یا تکذیب چیزی برویم). هر کسی کارنامه‌ای دارد و نفسی و خردی که همواره با اوست. «حجتِ امر خدای است ای پسر در مرد عقل» و همه گویا خُرده‌-عقلی هم که شده، دارند. بی‌بی‌سی، دولت آمریکا، مسعود رجوی، رضا پهلوی و هر کس دیگری – هر چقدر هم که با هم فرق داشته باشند – وقتی به عدالت‌خواهی و حقیقت‌جویی این ملت اذعان کند، اول از همه بر خودش ستم نکرده است. نه چیزی به شأن آن‌ها اضافه می‌شود و نه سر سوزنی از ارزش و اعتبار حقیقت‌جویی و عدالت‌خواهی کاسته می‌شود. حقیقت‌جویی و عدالت‌خواهی اولاً و بالذات تکلیف هر انسان آزاده‌ای است – چه مسلمان باشد و چه نباشد.

ما تنها هستیم، اما «اعتماد بر الطاف کارساز» می‌کنیم. تنها هستیم ولی در تنهایی همبستگی داریم. اگر معنای تنهایی این است که جهان هم در حمایت از ما سکوت کند اما هم‌چنان ما از حقیقت‌جویی دست نکشیم، آری تنها هستیم. اما حقیقت و عدالت، آدمی را پر می‌کند. فربه می‌کند. از تنهایی در می‌آورد. حقیقت و عدالت، خود اسمِ رمز جنود الاهی هستند. نام عدالت و اسمِ حقیقت، لشکریانِ پنهان و ملایک عرشی هستند. آن‌که حق می‌جوید، نیازی به امدادهای این‌جهانی ندارد؛ آری، ما هم در تنهایی از امدادهای غیبی بهره‌مند می‌شویم. ما هم از الطاف خفیه‌ی الهی متمتع می‌شویم. هر چه تا امروز، در این دو ماه گذشته رخ داده است، یک به یک،‌ از الطاف خفیه‌ی الهی بوده است. ما تنها هستیم، ولی با او هستیم.

۳

چند نکته در حاشیه‌ی کیفرخواست و دادگاه شنبه

بسیار دیده‌ام که نوشته‌اند این کیفرخواست گویی محصول تراوشات ذهنی حسین درخشان است (و بعضی‌های دیگر). این تشخیص بدی نیست ولی باید منطق این تشخیص را هم درک کرد. این تشخیص، تشخیص کامل و دقیقی نیست. چرا؟ چون مهم نیست که حسین درخشان (یا هر کس دیگری در وبلاگ یا روزنامه‌اش) چه می‌نوشته است. مهم این است که دستگاه قضایی و قانونی کشور تا این حد بازیچه شده است یا ذوق‌زده که به جای استناد به مستندات محکم قانونی ناگزیر به رونویسی تخیلات ذهنی نورسیدگان رسانه‌ای شده است. دقت کرده‌اید که چرا بذر خیالات حسین درخشان در نظام‌ قضایی ایران می‌روید و فقط در نظام قضایی ایران در این سال‌ها توانسته پا بگیرد و پیامدهایی از این جنس داشته باشد؟ دلیل‌اش رذالت یا نقش مؤثر حسین درخشان نیست؛ دلیل‌اش بی‌کفایتی و ضعفِ دستگاه قضایی است. به عبارت دیگر، باید گفت که دستگاه قضایی مستقلی در کار نیست. همان‌ سخنی که آقای شاهرودی در ابتدای تصدی ریاست قوه‌ی قضا بر زبان راند، امروز به شدت بیشتری قابل تکرار است: دستگاه قضایی ویرانه‌ای است که دیگر هیچ جغدی هم بر خرابه‌های‌اش نمی‌نشیند. این‌که آقای شاهرودی تشخیص داده بود دستگاه تحت امرش ویرانه است، قدم مثبتی بوده ولی چرا این ویرانه، امروز ویرانه‌تر شده است؟ دلیل‌اش روشن است: این دستگاه را رییس قوه‌ی قضا اداره نمی‌کند، بلکه دستی دیگر آن را می‌گرداند.

دادگاه روز بعد از اتمام نمایش، اعلام می‌کند که هرگونه اظهار نظری که صلاحیت دادگاه را زیر سؤال ببرد (به قول خودشان «شبهه‌افکنی» کند)، «جرم» است و «تحت پیگرد قرار می‌گیرد». چرا؟ یعنی دادگاه این اندازه در استحکام رأی و قدرت برگزاری سالم دادگاه عاجز بوده است که برای جا انداختن نتیجه، باید لب به تهدید بگشاید و برای مردم خط و نشان بکشد؟ معنای مستقیم این حرکت، اظهار عجز و ترس است از قضاوت مخاطبان و تماشاگران بازی. اگر مراحل دادگاه هیچ اشکال قانونی ندارد، چرا باید از «شبهه‌افکنی» هراس به دل راه داد؟ کسی که حساب‌اش پاک است، از محاسبه چه باکی دارد؟

بازخوانی کیفرخواست، که چیزی نیست جز مجموع اتهاماتی که در روزهای گذشته در رسانه‌هایی خاص با همین دقت و با عین همین عناوین منتشر شده بود، پیامدهای سنگین‌تری دارد که تنها گریبان متهمان و کسانی که بازیگر نمایش روز شنبه بودند را نمی‌گیرد بلکه به سایر بخش‌های جامعه‌ نیز سرایت می‌کند. کیفرخواست قرائت شده منطقی درونی دارد که در درجه‌ی نخست با خود در تضاد است. نویسندگان کیفرخواست، که از فرط شتاب‌زدگی و برای رسیدن به مهلت یک‌هفته‌ای رییس قوه‌ی قضاییه، فرصت کافی برای تدوین متنی بی‌عیب نداشته‌اند، توجه نمی‌کنند که طرح ادعای برنامه‌ریزی برای «کودتای مخملی» یا «انقلاب مخملی» و اثبات یک سوی این معادله، لزوماً به معنای اثبات آن سوی دیگر معادله هم هست. نمونه‌های کلاسیک کودتاهای مخملی یا در برابر نظام‌های کمونیستی بوده است (که نظام جمهوری اسلامی از روز اول تشکیل‌اش با آن‌ها اعلام معارضه‌ی جدی کرده است) و یا در برابر نظام‌های توتالیتر و خودکامه (که باز هم در لفظ و روح اهداف و انگیزه‌های انقلاب اسلامی مبارزه با استبداد و خودکامه‌گی دیده می‌شود). این ادعاهای ناشیانه‌ی انقلاب مخملی، ناخواسته این تصور را القاء می‌کند که نظام اساساً دیکتاتوری بوده است و برای اصلاح این نظام دیکتاتوری عده‌ای ناگزیر به حرکتی شده‌اند که طیف مقابل نام‌اش را «انقلاب مخملی» گذاشته است؛‌ یعنی آن‌ها نخواسته‌اند دست به خشونت بزنند و تنها از طریق صندوق‌های رأی، خواسته‌اند نظر متفاوت‌شان را نسبت به آن‌چه در نظام می‌گذشته ابراز کنند.

التزام به منطق درونی کیفرخواست، ناگزیر هر صاحب خردی را به این نقطه می‌رساند که اذعان کند نظام جمهوری اسلامی ایران، نظامی خودکامه، مستبد و ضد-دموکراسی بوده است. این دموکراسی، همان چیزی است که رهبر کشور از آن با تعبیر «مردمسالاری دینی» یاد کرده و عین همین عبارت را برای‌اش به کار برده است. حمله بردن به انقلاب‌های مخملی که در کشورهای مختلف رخ داده است، شاید ظاهراً حمله‌ای به آمریکا باشد اما بدون شک تأیید نظام‌های کمونیستی خودکامه هم از دل آن بر می‌آید. این چه منطقی است که باید با آمریکا مخالفت کرد «به هر قیمتی»؟! حتی به قیمت نفی خود و اثبات استبداد و خودکامه‌گی خود؟ التزام به متن کیفرخواست، محاکمه‌ی بخش‌های بزرگی از مردم و سیاسیونی را نیز لازم می‌آورد که تا دیروز حتی حامی رییس دولت نهم بودند.

فراموش نکنیم که در نظام‌های مردمی و برخواسته از پشتیبانی ملت، آن‌چه که فصل‌الخطاب است، رأی دادگاه و قاضی نیست، بلکه اعتقاد مردم است. مردم را نمی‌توان با تهدید و خط و نشان کشیدن، اقناع کرد. هم‌چنان که نمی‌شود با اقرار گرفتن پس از حبس‌های طولانی آن‌ها را قانع کرد. مردم زمانی ممکن بود قانع شوند که این افراد بیرون از زندان به این «جمع‌بندی» و این «خودشکنی» می‌رسیدند، نه درون زندان. مردم زمانی می‌توانستند قانع شوند که کسی پاسخ‌گوی این همه خون‌های ریخته شده بود؛ خون‌هایی که در محبس و بازداشت‌گاه ریخته شدند، نه در خیابان و درگیری – خون‌هایی که نمی‌توان آن‌ها را به گردن اغتشاش‌گران انداخت. چه کسی را با چه چیز قانع می‌شود کرد؟ تا کی؟ تا کجا؟

۲۱

خلاصه‌ی ۴۵ روز حبس: تقلب نشده است (یا شده است؟)!

درباره‌ی نفس فرایند «اعتراف‌گیری» و «تواب‌سازی» حرف بسیار است و بسیار هم نوشته‌اند. اهل اندیشه‌، به دفعات معایب اخلاقی و قانونی این شیوه‌ها را بر شمرده‌اند. همین که به دفعات این اتفاق تکرار می‌شود، نشان می‌دهد که بازی‌گردانان از بی‌حاصل بودن کارشان درس نمی‌گیرند و باز هم تن به نقض قواعد اخلاقی و مقررات قانونی همان نظامی می‌دهند که مدعی دفاع از آن هستند. درباره‌ی روندهای مخدوش و معیوب قانونی ماجرایی که امروز اتفاق افتاد می‌توان بسیار نوشت (و بسیار هم خواهند نوشت)، اما بیایید ببینیم نتیجه‌ی مستقیم و صریح این اعتراف‌گیری‌های چه بود؟

اگر دقت کرده باشید همه چیز به یک نکته ختم می‌شود: همه اعتراف می‌کنند که در انتخابات تقلب نشده است! این اعتراف بسیار معنادار است و از سوی دیگر، ضریب هوشی پایین بازی‌گردانان این صحنه را نشان می‌دهد. چرا باید برای متقاعد شدن این افراد، این همه روز در حبس باشند و بعد بیایند و بگویند تقلبی صورت نگرفته؟ یعنی نمی‌شد به شیوه‌ای جز حبس نشان داد تقلبی صورت نگرفته است؟ این نشان ناتوانی و عجز گردانندگان ماجرا از گفت‌وگو و سخن گفتن قانع‌کننده برای جلب اعتماد مردم و همین بازداشت‌شده‌ها نیست؟

برای نشان دادن عدم وقوع تقلب نمی‌شود یکی بگوید تقلب شده است و یکی بگوید نشده است و به اعتبار گفته‌ی این و آن (هر اندازه‌ که گوینده مهم، بزرگ یا مشهور باشد)، قایل به این نتیجه شد. این‌که آقای ابطحی (یا تاج‌زاده یا عطریان‌فر)‌ روزی بگویند تقلب شده و روز دیگر بگویند نشده،‌ اصل ماجرا را تغییر نمی‌دهد. برای مسجل شدن عدم وقوع تقلب حاجت به دلیل است؛ به عبارت دیگر می‌توان شرایط وقوع تقلب را احصاء کرد و شبهات را دفع کرد نه این‌که قایلین به تقلب را ۵۰ روز به محبس ببریم و بعد آن‌ها کنفرانس خبری بدهند که ما در این مدت به این نتیجه رسیدیم که تقلب نشده است! (یا ادعا کنیم که مگر می‌شود این همه تقلب شود؟ بله، وقتی شرایط تقلب فراهم باشد و امکان‌اش را داشته باشی، صد میلیون هم می‌شود تقلب کرد!).

صحنه‌گردانان نمی‌فهمند که جدای نشان دادن کم‌هوشی‌شان، به شعورِ ملت ایران هم توهین کرده‌اند. مضمون مستتر در کار آن‌ها این بود که مردم ایران به دهان چهره‌های سیاسی یا رسانه‌ای نگاه می‌کنند و خود فاقد خرد و شعور تشخیص وقوع یا عدم وقوع تقلب‌اند؛ یعنی ملت ما دهان‌بین است و نیاز به قیم و بزرگ‌تر دارد که برای‌اش تشخیص بدهد چه چیزی درست و است و چه چیزی غلط! مردم برای فهمیدن وقوع تقلب و قد برافراختن در برابر اهانت به شعورش نیاز به شنیدن اظهار نظر آقای ابطحی یا عطریان‌فر نداشت. از آن سو، انکارِ افراد یا صحه نهادن بر انتخابات از سوی افراد هم نتیجه‌ی مطلوب صحنه‌گردانان را محقق نمی‌کرد. تنها یک چیز می‌توانست طرد و دفع شبهات کند: قانع کردن شاکیان به استدلال و سند، نه این‌که در تمام این مدت همه‌ی رسانه‌ها و روزنه‌ها را ببندند و خیل عظیم ملت را سرکوب کنند و دست و دهان‌ها را بشکنند! چه بد دفاعی است این از کسی که مدعی‌اند بیش از بیست میلیون رأی داشته است! کسی که چنین پشتوانه‌ی عظیمی دارد چرا باید چنان خبط‌های هول‌ناکی مرتکب شود؟ مگر اقرار (؟) ابطحی و عطریان‌فر به این‌که تقلبی رخ نداده است، دروغ‌پردازی و ریاکاری رییس دولت‌ نهم، تخلف‌های متعدد و مکرر او و قانون‌گریزی‌های‌اش، نقض مکرر مواد مصرح قانون اساسی کشور توسط نیروهای نظامی و امنیتی، عبورهای بی‌شمار از قانون کشور و زیر پا نهادن مهم‌ترین اصول اخلاقی اسلام، ریخته شدن خون بی‌گناهانی که روز به روز اخبارشان به بیرون درز می‌کند و ده‌ها خلاف شرع و قانونِ دیگری را که همین دولت به اصطلاح «پیروز» در انتخابات مرتکب شد، و هم ابزار ارتکاب‌اش را داشته و هم انگیزه‌اش را، توجیه می‌کند؟ این است آن خلل و شکاف عظیمی که بازی‌گردانان نمی‌توانند پر کنند.

می‌شود برای همه چیز کلاه شرعی دوخت و همه چیز را توجیه کرد. خونِ بی‌گناهان را چه می‌کنید؟ شکسته شدن حرمتِ مؤمنان را چه می‌کنید؟ آلودن دین و ایمان به زور و سیاست را چه می‌کنید؟ نمی‌توانید بگویید ما مرتکب این‌ها شدیم که حریفانِ ما این نظام را به دست نگیرند. استدلال همین است دیگر: که خونِ بی‌گناهان به گردن میرحسین موسوی است! کسی نمی‌داند که آن‌که ماشه را می‌چکاند یا کسی که تازیانه می‌زند و شکنجه می‌کند،‌ وقتی این کارها را در زندان مرتکب می‌شود، با کسی رو به روست که ابزار دفاع از خودش هم دارد و توان حمله دارد؟ یا در برابر مظلومی دست‌بسته و عاجز ایستاده است که ناگزیر باید در برابرش «بشکند»؟ این‌ها نمی‌دانند که ملت ایران سابقه‌ی تاریخی برخورد معاویه با علی را به خاطر دارند: او هم خون عمار یاسر را به گردن علی انداخت و گفت که به میدان نبرد کشاندن عمار کار علی بود (مهم هم نبود که قاتل عمار در سپاهیان معاویه بود).

برای اینان که امروز دربندهستند، بیرون از زندان اصرار و تأکید هیچ مقامی بر سلامت انتخابات پذیرفتنی نمی‌نمود؛ چگونه است که بازجو چنین ولایتی بر زندانیان دارد و سخن‌اش فصل الخطاب است؟ چرا این دین‌فروشان نمی‌فهمند که نزدیک شدن به خدا، اختیاری است نه اجباری. آدمیان در خلوت‌شان و با میل و رغبت و آزادی توبه می‌کنند، نه در جلوت و بعد از ۵۰ روز حبس کشیدن. توبه‌ی پس از حبس در درگاه هیچ خدایی، از جمله خدای محمد، پذیرفته نمی‌شود. چه کسی را فریب می‌دهید؟ چرا نمایشی به پا می‌کنید که همه به یاد سخنان سعیدی سیرجانی می‌افتند که «تلنگر سفت» خورده بود؟ هنوز فکر می‌کنند مردم نابالغ‌اند؟ بدون شک! اما این دادگاه یک نکته را به صدای بلند فریاد زد: در انتخابات تقلب شده است! اگر نشده بود لازم نبود این خیل عظیم را به محبس ببرند و بعد از این‌ها اقرار بگیرند که بیایید بگویید تقلبی نشده بود و ما بودیم که این قصه را کوک کردیم! گاهی اوقات باید حرف‌هایی را زد که حرف‌های دیگر را نزد! ماجراهای اخیر فقط تقلب در انتخابات نبود. به فرض هم که تقلب نشده بود، اتفاقات اخیر بزرگ‌ترین آزمون بود برای این‌که نشان دهد افرادی که بر سر کار هستند تا چه اندازه به قانون،‌ اخلاق و دین متلزم هستند و دیدیم که به هیچ یک التزامی نداشتند الا در حد التزام امویان به قدرتِ سیاسی.

برگردیم سر نقطه‌ی اول: خلاصه‌ی ۴۵ روز حبس؟ تقلب شده است! چه کسی ثابت کرد؟ دادگاه انقلاب! چطور؟ با برهان خُلف!

پ. ن. دیدم که صاحب سیبستان این آیات را در فیس‌بوک‌اش آورده: قل سیروا فی الارض ثم انظروا کیف کان عاقیه المکذبین (۶:۱۱) فانتقمنا منهم (۴۳:۲۵) الذین هم فی خوض یلعبون (۵۲:۱۱) بگو زمین و تاریخ اش را سیر کنید و ببینید که دروغزنان به چه عاقبت گرفتار شدند. از ایشان انتقام گرفتیم. آنها که در کار باطل خویش غرقه اند به بازیگری.

۴

اعاده‌ی حیثیت از فضاهای عمومی

فضاهای عمومی جامعه، متعلق به عموم مردم است؛ مالکیت شخصی و خصوصی در فضاهای عمومی نه تنها بی‌معناست بلکه نقض وقیحانه‌ی قانون است. نمونه‌های فضاهای عمومی در جامعه‌ی ما شامل فضاهایی هم‌چون فضای نماز جمعه، فضای عزاداری‌ها، فضای امامزاده‌ها، اعیاد و سوگواری‌های دینی و سایر فضاها و زمان‌هایی از این جنس می‌شود. واقعیت این است که به هر دلیلی، به خاطر فاصله گرفتن بخشی از ملت و پاره‌هایی از مردم، این فضاها به صورتی ناگفته و تلویحی در انحصار گروهی خاص واقع شده است (یا بود). یکی از پیامدهای رخدادهای اخیر این بود که این آگاهی در ذهن و ضمیر مردم جوشید که می‌تواند و باید این فضاهای عمومی را از نو زنده کرد و نشان داد که مالکیت خصوصی و شخصی (آن هم در راستای منافع سیاسی و جناحی گروهی خاص) بی‌معنا و غیرقانونی است. نماز جمعه‌ای که هاشمی رفسنجانی امامت آن را به عهده داشت، یک نمونه بود. آن‌چه دیروز در بهشت زهرا رخ داد، نمونه‌ی دیگرش. این نمونه‌ها به طور طبیعی می‌توانند به هم پیوند بخورند.

اما مشکل حاکمیت سیاسی ما با اعاده‌ی حیثیت شدن از فضاهای عمومی این است که از یک سو نمی‌تواند مانع از حضور مردم در نماز جمعه شود و از سوی دیگر هنگام حضور آن‌ها باید نظارت و سخت‌گیری شدیدی بر حرکات و سکناتِ آن‌ها داشته باشد؛ این یعنی وضعیت باخت-باخت. به نمازگزار و قایل لا اله الا الله و الله اکبر نمی‌توان حمله کرد. اگر هم حمله کنند، حمله‌کننده تا مرز معینی می‌‌تواند به تعرض به این فضاهای عمومی (که اخلاقاً، قانوناً و شرعاً‌ متعلق به همین کسانی است که منکوب می‌شوند) ادامه دهد. این همان تعارض غیر قابل حلی است که امروز پیش روی نظام سیاسی ماست و شاید بتواند تا مدتی با خودفریبی به آن ادامه دهد. خودفریبی نظام سیاسی می‌تواند این باشد که به خود بباوراند و کوشش کند مخاطبان را هم از راه نمایش‌های رسانه‌های متقاعد کند که استفاده‌کنندگان از فضاهای عمومی یکدست و یکپارچه‌اند و همه یک خواسته دارند و بس در حالی که همه می‌دانند واقعیت مسلم جامعه تکثر و تنوع مطالبات است (و البته اعتراض‌های وسیع، جدی و بی‌سابقه  که امروز پیوسته به دامنه‌اش افزوده می‌شود).

در مجالی دیگر خواهم نوشت که میرحسین موسوی چگونه بر خلاف انتظار اولیه‌ی من، روز به روز دارد نشانه‌های یک رهبر سیاسی پخته، هوشمند، مدبر، متعهد و اخلاقی را بر خلاف رقبای قدرت‌مند و قانون‌گریزش نشان می‌دهد و چگونه ظرفیت‌های خفته و نهفته‌ی جامعه را کشف کرده و بیدار می‌کند. این عبارات را هم در ارتباط با دو بند بالا بخوانید!

اما، سخن امروز رییس دولت نهم که رابطه‌اش را با رهبر کشور از جنس رابطه‌ی پدر-پسر (و اعتقادی و از سر محبت) خوانده بود، باز شاهدی تازه بود بر این‌که: ۱)‌ رییس دروغ‌آیینِ دولتِ نهم، هیچ پروای اعتنا به قانون ندارد؛ در عرصه‌ی قانون رابطه‌ی پدر و پسری و مرید و مرادی یکسره بی‌معناست؛ جایی که از رابطه‌ی پدر و پسر حرف بزنیم‌ (و به آن اعتبار و اولویت بدهیم)، سخن گفتن از عدالت و قانون، به افسانه می‌ماند. طرفه آن است که ایشان این اندازه بی‌پروا اشتباه بر اشتباه می‌افزاید و بی‌آبرویی بر بی‌آبرویی. او و مشاوران‌اش باید بهتر بدانند که این تملق‌ها و چاپلوسی‌ها حداقل در برابر دیدگان مردمی که سه چهار ماه اخیر تمام گفتار و کردارش را زیر ذره‌بین گرفته‌اند، خطای مهلکِ تازه‌ای است؛ ۲) محمود احمدی‌نژاد نمی‌تواند تشخیص بدهد چه مقام و جایگاهی شخصی و خصوصی است و چه جایگاهی عمومی است و متعلق به قاطبه‌ی جامعه. سخن گفتن‌ او و نوع سخنان‌اش از تریبون‌های مختلف القاء کننده‌ی این معناست که گویی او تمام عالم را در خدمت خود می‌بیند و می‌خواهد. لایه‌های زبرین سخن او را که کنار بزنیم، به همین اعتماد به نفس دون‌کیشوت‌وار و نخوتِ حیرت‌آور او می‌رسیم. آن‌ها که زبان به اعتراض به کردارِ او گشودند، دیگر آن «خس و خاشاک» و «اراذل و اوباش» قبلی نبودند؛ این‌ها که به قولِ او «القاء شبهه» کردند، همان کسانی بودند که او را به این مسند و منصب عمومی فرستاده بودند.

خردمندان ملت و علمای امت شاید لازم نباشد تلاش چندانی برای تغییر وضعیت موجود بکنند؛ خودِ بانیان این «تغییر» هول‌ناک، به قدری اشتباهات پیاپی لفظی و عملی مرتکب می‌شوند که حاجتی به پرداخت هزینه‌های کلان یا خارج از توقع نیست. اما می‌توان تناقض‌ها و بی‌آبرویی‌های این مغالطه‌های فاش و از هم گسیخته را در برابر چشمان مردم نهاد (یک نمونه‌اش همان سخن معنادار خاتمی بود که استاندارد نبود یعنی چه؟ یعنی هواکش‌اش خراب بود؟!). این یادداشت را مقدمه‌ای خواهم کرد برای یادداشت دیگری که در حقیقت نگاهی خواهد بود به گذشته؛ گذشته‌ای که می‌خواستیم و هنوز هم می‌خواهیم در آن خردمندی و سنجیدگی فرمان‌روا باشد و از شتاب‌زدگی، افراط، تفریط و اغراق‌های بیهوده، مرثیه‌سرایی‌ها یا مجیزگویی‌های بی‌جهت پرهیز کنیم. خواهم نوشت درباره‌اش به زودی.

۸

استتار جُرمِ بانی در انحلال بنا

خبر برچیده شدن بازداشت‌گاه کهریزک ظاهراً خبر خوبی است، اما معنا و مضمون هول‌ناک‌تری هم دارد: برچیده شدن بازداشت‌گاه، یعنی منتقل شدن بازجویان، خاطیان و مجرمان (همان‌ها که در لباس مجری قانون آن‌جا را اداره می‌کردند) به بازداشت‌گاه‌های دیگر. شاهدش هم این است که وقتی نمایندگان مجلس برای بازدید از زندان اوین به آن‌جا می‌روند، اثری و نشانی از بازداشت شدگان و محبوسان نمی‌بینند. یعنی نه تنها زندان‌بان، بلکه زندانیان را هم یک‌جا منتقل می‌کنند به جایی که دست احدالناسی به آن‌ها نرسد.

آن‌چه تا این‌جا نوشتم خبر است. این خبر تحلیل می‌خواهد. اما برای این‌که به تحلیلی روشن‌تر از وضعیت برسیم، خوب است بخشی از نامه‌ی محمود احمدی‌نژاد را به رییس قوه‌ی قضاییه بخوانیم: «نظر به گذشت مدت قابل ملاحظه از زمان بازداشت، انتظار می‌رود ضمن تسریع در رسیدگی همه جانبه به وضعیت کلیه متهمین و تعیین تکلیف آنان، دستور فرمایید با اعمال حداکثر رافت اسلامی نسبت به آن دسته از شهروندان که ناآگاهانه در این مسیر قرار گرفتند، طعم گوارای محبت دینی و ملی را به آنها چشانده و در روزهای شادی و سرور ملت در اعیاد شعبانیه و به ویژه در آستانه میلاد پرخیر و برکت کانون مهر و عطوفت جهان حضرت مهدی، دلهای نگران بستگان و دوستان آنان را آرامش بخشیده و کام خانواده های محترمشان را با آزادی آنان شیرین سازند.»

این سطور وقاحت‌آمیز را وقتی کنار رخدادهای اخیر می‌گذاریم، بیشتر می‌فهمیم که چرا توقع اجرای عدالت از قانون‌شکن داشتن، توقع عبثی است. رییس جمهور در حیطه‌ی وظایف قانونی‌اش حق ندارد به رییس قوه‌ی قضاییه توصیه کند که کسی را آزاد کنند یا «طعم گوارای محبت دینی و ملی را به آنها چشانده» و آزادشان کند. ایشان که می‌داند تا همین امروز همه طعم گوارای محبت دینی و ملی را می‌چشیده‌اند که وضع چنین اسف‌بار است! ایشان خودش می‌داند که هاشمی شاهرودی هم در برابر این وضعیت حیرت‌آور لابد انگشت به دهان است و گرنه چرا هر وقت خانواده‌های محبوسان و مفقودان به مقامات شناخته شده‌ی قانونی (مثل قوه‌ی قضاییه و وزرات اطلاعات) مراجعه می‌کنند، هیچ کس هیچ خبری ندارد؟ این یعنی دستِ دیگری همه چیز را اداره می‌کند. یعنی نامه‌ی احمدی‌نژاد تمسخر همه‌ی ملت و تمام نهادهای قانونی رسمی است؛ یعنی اگر توانستید بفرمایید کار دیگری بکنید! همین چند سطر بالا به روشنی نشان می‌دهد که انگار رییس دروغ‌پرداز دولت نهم خود را در مقام رییس قوه‌ی قضاییه می‌بیند که چنین نامه می‌نویسد. نوشتن چنین نامه‌ای معمولاً در عرف سیاسی جمهوری اسلامی ایران، یا از رییس قوه‌ی قضاییه بر می‌آید و یا از رهبر کشور. یعنی یا رییس قوه‌ی قضاییه چنین نامه‌ای را خطاب به دادستان یا قاضی می‌نویسد و یا رهبر خطاب به رییس قوه‌ی قضاییه (که او هم به تبع خطاب به قضات باید بنویسد). ولی وضع چنین است که نه دستگاه قضایی می‌داند چه اتفاقی دارد می‌افتد و نه قضات!

یک بار دیگر از لغو بودن مفهوم اجرای قانون در کشور نوشته بودم و هر روز از آسمان و زمین شاهد برای‌اش از راه می‌رسد. یک روز فلان نماینده‌ی بسیج کیفرخواست صادر می‌کند (به جای قاضی و مدعی‌العموم)، یک روز سردار سپاه مرجع تشخیص قانون می‌شود، و یک روز رییس قوه‌ی مجریه وهم برش می‌دارد که جای رییس قوه‌ی قضا نشسته است. دقت کرده‌اید که در این چند ماهه کسانی در امور سیاسی داخلی و خارجی کشور اظهار نظرهای قاطع و پر سر و صدا می‌کنند که هیچ منصب رسمی در نهادهای قانونی (مقننه، مجریه و قضاییه) ندارند و اکثریت قریب به اتفاقِ آن‌ها متعلق به ارگان‌های نظامی هستند؟ (فهرست بسیار دراز است و توصیه می‌کنم اگر کسی حوصله داشته باشد، این‌ها را به صورت گاه‌شماری تهیه کند تا مضمون مستترش آشکار شود). این تنها یک بخش ماجراست؛ بخش دیگر آن است که مسؤولان هر دستگاه، درباره‌ی وظایف دستگاه‌های دیگر اظهار نظر می‌کنند و توصیه دارند. کجای کار خراب است که این همه هرج و مرج حاکم شده است؟ یعنی مسؤولان هیچ دستگاهی نمی‌توانند تکالیف و وظایفِ خودشان را درست انجام دهند؟

برچیده شدن یک بازداشت‌گاه وقتی خاطیان واقعی را بلافاصله نتوانید یا نخواهید بازداشت کنید و در برابر افکار عمومی آن‌ها را به محکمه نکشانید، یعنی عزم جدی برای اجتناب از اجرای عدالت و فراری دادن خاطیان واقعی و قاتل را به جای مقتول نشاندن. معلوم نیست این وقت‌کشی‌های متعدد تا کجا می‌تواند بر این زخمِ چرکین پرده بیندازد. وقت‌کشی‌ها را بشمارید: ۱. فرصت پنج‌روزه به شورای نگهبان برای بازشماری آراء؛ ۲. وقت‌کشی در آزادی بی‌گناهانی که به هوس یا به اشتباه بازداشت شده‌اند (به عبارتی آزادی اکثریت قریب به اتفاق بازداشت‌شدگان)؛ ۳. وقت‌کشی در رسیدگی قانونی به وضع بازداشت‌شدگان با قربانی کردن یک بازداشت‌گاه؛ ۴. وقت‌کشی در رسیدگی جدی به تخلفات مکرر رییس دولت نهم با عزل و نصب اعضای کابینه و آمد و رفت مسؤولان متفاوت در فاصله‌ی چند روزه. این وقت‌کشی‌ها یک معنا دارد: اتفاقی هول‌ناک رخ داده است که به هیچ رو نمی‌توان آن را پوشاند و تنها باید هر روز به بهانه‌ای ذهن مردم را از اصل ماجرا منصرف کرد. این اتفاق چی‌ست؟ فقط همان چیزی است که امروزه موسوم به «تقلب در انتخابات» شده است، یا اتفاقِ عظیم‌تری رخ داده است؟

اعتراض‌های تند و تکان‌دهنده‌ی امثال آقای علی مطهری، عماد افروغ، محمد نوری‌زاد، و حتی عزت الله ضرغامی و حامیان سابق احمدی‌نژاد (که در همین دو سه هفته ناگهان گویی از خواب اصحاب کهف بیدار شده‌اند)، چه مشکلی را از چه کسی حل خواهد کرد؟ برای خودشان آبرویی هم خواهد خرید؟ گره‌ای گشوده خواهد شد؟ واقعاً چه خواهد شد؟

صفحه ها ... 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد