۵

جانداروی امید

از صبح برای چند نفر این حکایتی را که صاحب وبلاگوار در مطلب‌اش آورده نقل کرده‌ام که چگونه عده‌ای فرانسوی در اوج قدرت و زورمداری و ستمگری هیتلر چراغ امید را در دل زنده نگه داشته بودند و به فکر آینده‌ی وطن‌شان بودند. این مضمون مرا به قرآن، به دعا و به شعر می‌کشاند. در این هفت-هشت ماهِ گذشته، هر بار که به فکر مضمونی الهام‌بخش و گرمابخش افتاده‌ام،‌ یکی از ابیاتی که همیشه زمزمه کرده و برای دوستان‌ام هم خوانده‌ام این بیت سایه است:
امروز نه آغاز و نه انجامِ جهان است
ای بس غم و شادی که پسِ پرده نهان است

و شاید هر بار که با سایه سخن گفته‌ام و حرف‌مان به شعر و امید و حال و روزِ امروزمان رسیده، او باز همین بیت را برای‌ام خوانده است. سایه این غزل را در اوین، در زندان، سروده است (و داستانِ این غزل را در شبِ شعرش در لندن هم گفت؛ فیلم‌اش را از این‌جا ببینید). این غزلِ سایه، غزلی است که خلاصه‌ی درد و رنج اما در عین حال امید و زندگی است. این بیت را ببینید:
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله‌ی این کهنه‌ کمان است

و فکر می‌کنم هر بیت از این غزل برای هر کسی که این روزهای تلخ و سیاه و مسموم را از سر گذرانده پیامی دارد و حسی آشنا. تمام غزل را این‌جا می‌آورم به اضافه‌ی تصنیفی که مشکاتیانِ زنده‌یاد روی این غزل سایه ساخته است. این تصنیف را علی رستمیان با هم‌خوانی سپیده رییس السادات خوانده است. کاش می‌شد این تصنیف را شجریان یا ایرج بسطامی می‌خواند. اما هر چه هست، تصویری خوب است از این غزل سایه که آن را در ذهن و خیالِ شنونده‌ی جویا ماندگارتر می‌کند.

این روزها، نمی‌مانند. ستم هم نمی‌پاید. همه می‌دانند و می‌دانیم که شب، رفتنی است. صبح می‌آید. بر چهر‌ه‌ی خورشید نمی‌توان نقاب کشید. این شبِ دراز را به صبر و به امید باید از سر گذراند، اما برای فرارسیدن صبح و دمیدنِ خورشید هم باید آماده بود و فکر کرد. سرما و درازی این شبِ خون‌بار و زمستانی نباید ما را از لطافت و گرمای بهاری که در راه است ناامید کند که در خود فروبرویم و همه چیز را حواله به تقدیر کنیم. آینده‌ی ما و فرزندان‌مان در گروِ همین امید و ایمان است. آن‌قدر در این ماه‌ها، از امید، از ایمان و از صبر نوشته‌ام که فکر می‌کنم یک پای ثابت زندگی‌ام همین‌ها شده است. خوب است بیندیشیم که پس از پایانِ این شامِ تیره چه‌ها باید کرد و کجاها را باید ساخت. می‌توان از هم‌اکنون اندیشید و زمزمه کرد و گفت:
جام به جامِ تو می‌زنم ز رهِ دور
شادی آن صبحِ آرزو که ببینیم
بوم از این بام رفت و خوش‌خبر آمد

این غزل سایه را که می‌خواندم و تصنیف کنج صبوری را می‌شنیدم، متوجه شدم که اتفاقاً بسیاری از آن ابیات امیدبخش غزلِ سایه در تصنیف نیست. کاش مشکاتیان حال و هوای غزل را به تمامی درمی‌یافت (یا به عبارتی خودش در حال و هوایی می‌بود که برای آن بیت‌ها هم آهنگ می‌ساخت). شاید آن آلبوم کنج صبوری هم حال و هوای دیگری می‌گرفت. اما به هر حال، همین مقدار هم بهانه‌ی خوبی است برای انس گرفتن با معانی آن. این است تمامِ غزل:
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله‌ی این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه‌ی ایام دل آدمیان است
دل بر گذر قافله‌ی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی‌ست درین سینه که همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چه قدر فاصله‌ی دست و زبان است
خون می‌چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می‌کنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است

 

۶

مراقب انتشار نفرت باشیم

این روزها که جامعه شدیداً دچار تنش و چندپارگی است، خیلی مهم است مراقب انتشار نفرت و کینه باشیم. زمینه‌ی بسیاری از این کینه‌ها، سوء‌تفاهم است. ما وقتی چیزی می‌نویسم، به ویژه وقتی در فضای وبلاگی باشد (یا به طور مشخص‌تر، در فضاهای وب ۲، مثل توییتر، فرندفید، فیس‌بوک و گوگل‌ریدر)، به نوشته‌های‌مان سنجاق نیستیم. همه‌ی کسانی که نوشته‌ها و یادداشت‌های کوتاه و بلند ما را می‌خوانند، دوستِ ما نیستید یا ما را از نزدیک نمی‌شناسند. گاهی اوقات جمله‌ای را که می‌گوییم وقتی شفاهی بیان می‌شود و لحن و آهنگِ کلامِ ما با آن همراه است، خیلی تفاوت دارد با دقیقاً همان جمله وقتی که روی کاغذ یا در فضای مجازی نوشته می‌شود. فضای مجازی بسیار تنگ و فریبنده است. این را قبول دارم که امکان ندارد جوری بنویسیم که مطلقاً هیچ کسی از آن برداشت نادرست نکند و دقیقاً همان چیزی را که ما در ذهن داریم بفهمد. چنین چیزی امکان‌ناپذیر است (هم‌چنان که چشم‌ پوشیدن از کل فضای مجازی به دلیل همین معایب‌اش هم دور از خرد است). اما می‌توانیم اولاً احتمال‌اش را کمی کم‌تر کنیم؛ ثانیاً وقتی چیزی می‌نویسیم و می‌بینیم اسباب سوءتفاهم شده است، خوب است بلافاصله توضیح بدهیم و در رفع سوءتفاهم بکوشیم. تعلل کردن یا نادیده گرفتن این‌ موارد، به آسانی باعث انتشار نفرت و دامن زدن به سوءتفاهم می‌شود. البته در این میان هم بدون شک هستند کسانی که شیطنت می‌کنند و بر سوءتفاهم‌ها سوار می‌شوند و در دشمن‌سازی و افزودن به سوءظن‌ها کوشش می‌کنند. ما همه در معرض سوءظن و سوءتفاهم هستیم. خیلی اوقات، حتی از سوی کسانی که دوست تلقی‌شان می‌کنیم، سخن حقی که در آن هیچ سوءنیتی نیست، چنان از موضع خودشان بیرون آورده می‌شود و آن اندازه نفرت و کینه و درشتی بر آن بسته می‌شود که اگر در زدودن ابهام‌های‌اش کوشش نکنیم، آخر کار تبدیل می‌شود به کوهی از دشمنی و انزجار. این خطاها هم همیشه از کسانی سر نمی‌زند که به طور سنتی مشهورند به نفرت‌پراکنی و دامن زدن به سوءتفاهم (یا رونق دادن بازار بهتان و تهمت). این خطاها ممکن است حتی از کسانی سر بزند که ما دوست می‌دانیم‌شان و گمان می‌کنیم آن‌ها نباید این کار را بکنند. ماجرا خیلی ساده است: فضای مجازی، دریایی است از سوءتفاهم. حتی اگر سوءنیت‌ها را هم از فضا حذف کنیم، باز هم امکان سوءتفاهم به قوت خود باقی است. مراقب فربه شدن فضای کینه، دشمنی، سوءتفاهم و سوءظن باشیم. کمی مسؤولیت لازم دارد و البته کمی هم زحمت.
۴

در بندِ آن مباش که نشنید یا شنید

این تجربه‌ای است که آسان به دست نمی‌آید. در دوستی‌ها اختلاف‌نظر پیش می‌آید. در بحث و مناظره‌ها هم ایضاً. در این چند روز گذشته که یادداشت اول دکتر پایا را در نقد روش‌شناسی گنجی، پاسخ تند و بهانه‌جویانه‌ی او به دکتر پایا و واکنش پایانی ایشان را به گنجی دیدم، این ماجرا بیشتر پیش چشم‌ام زنده شد: آدم جایی و در مقطعی باید دیگر قلم بر زمین بگذارد یا بحثی را دیگر ادامه ندهد. برای گفتن بعضی سخنان یا ارایه‌ی پاره‌ای استدلال‌ها، خوب است آدمی به خودش سخت بگیرد و با پشتکار و دقت و همچنین البته نظرخواستن از دیگر و طلب نقد از آن‌ها کردن (پیش از انتشارِ آن)، در شفافیت و سلامتِ نوشته‌ یا نظرش بکوشد. این انتظار همیشه می‌رود که عده‌ای (یا حتی خود مخاطب) یا اصلِ‌ سخن را نفهمند، یا خود را به نفهمیدن بزنند و هم‌چنان بر سخنِ به زعمِ من و شما خطای خود پافشاری کنند، یا کل ماجرا را شخصی ببینید و حمل بر کینه یا دشمنی کنند. هیچ کدام از این‌ها نباید باعث شود آدمی از راه خود بیرون برود. اگر من و شما به آن‌چه می‌نویسیم ایمان داریم (یعنی در عیارسنجی آن به شیوه‌های مختلف کوشش کرده‌ایم – ولو همیشه کافی نباشد)، دیگر نباید دربند این باشیم که همه به زبان بیایند و اعتراف کنند که این سخن درست است (یا مثلاً آن‌چه من گفتم خطاست). این هم البته منافات ندارد با این‌که آدمی پس از نوشتن چیزی یا گفتن سخنی، انصاف بدهد که تند رفته است یا خطا کرده. اتفاقاً باید از «ابطال‌پذیری» سخن‌مان شاد باشیم. به هر حال، آن‌چه ما می‌گوییم وحی منزل نیست. چه بهتر که کسی بتواند در آن خدشه کند.

اما این‌که ما سخنی بگوییم و خود را ملزم ندانیم که همه‌ی عالمیان را متقاعد کنیم، خودش فضیلتی است اخلاقی. «روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد». این‌ها البته فرق دارد با این‌که با کسی بحث علمی کنی و بتوانی در خلالِ گفت‌وگو و نقض کردن سخن حریف یا نقض شدنِ سخنِ خودت، چیزی بیاموزی یا مقوله‌ای برای تو و حریف‌ات روشن شود. سخن‌شناس بودن و سخن‌شناس پیدا کردن کارِ آسانی نیست. از آن دشوارتر این است که با کسی در بحث حریف باشی (و این بحث را ادامه دهی) که ناگهان تصمیم نگیرد همه‌ی قواعد بازی را به هم بزند و رو به درشتی و هتاکی بیاورد. در نقد، اگر خطا بنویسی، خطای‌اش چه بسا اصلاح شود، اما اگر تلخ‌زبانی کنی یا دچار توهم و خیال شوی، دشوار است از این کبود دیدنِ عالم رهایی پیدا کنی. مهم این است که سخن‌ات را درست و سالم (بدون تلخی و درشتی) بگویی و دیگر در بند آن نباشی که سخن‌ات را همه می‌شنوند یا نه. این تجربه را در یک سال گذشته من به شیوه‌های مختلف آزموده‌ام و نتیجه البته تلخ بوده و دور از انتظار و حاصل‌اش نامردمی دیدن و خردگریزی دوستان و طرف‌های بحث بوده است. این تجربه آسان به دست نمی‌آید. گاهی اوقات باید در برابر سخنی که فکر می‌کنیم باطل است – و برای آن هم دلایل بی‌شماری می‌بینیم – از جایی به بعد فقط سکوت کنیم و راه شکیبایی در پیش گیریم.

۴

اختلافی که سبب رحمت است

آدم برای صیقل زدن درون‌اش راه‌های اختیاری و انتخابی دارد و راه‌هایی که بدون این‌که خودش برنامه‌ای برای‌اش داشته باشد، سر راه‌اش قرار می‌گیرد.  تکلیف راه‌های انتخابی کمابیش روشن است؛ این‌ها همان راه‌هایی هستند که حاصل کوشش آدمی برای تهذیب نفس و تصفیه‌ی درون و صیقل داددن درون است. بعضی منزلت‌ها، بعضی یافته‌ها به کوشش حاصل نمی‌شوند. اتفاقاً همین کوشش هم از زمره‌ی امور کششی است؛ یعنی باید نگاهی بکنند و عنایتی در کارت رفته باشد که یارای کوشش داشته باشی.

اختلاف نظر، گاهی می‌تواند اسباب رحمت باشد و گاهی می‌تواند مایه‌ی لجاج و اصرار بر کین‌ورزی و انتشار دشمنی. آن نوع اول که می‌تواند اسباب رحمت باشد، شرطی دارد و شرط مهم‌اش این است که آدمی خویش را در میانه نبیند و بتواند به غضب و شهوت‌اش مسلط شود. تکلیف غضب کمابیش روشن است. ما آدمیان به خاطر نوعِ زیست‌مان و ویژگی‌های روحی و جسمی‌مان «خشم» هم می‌گیریم. خشم مکانیزم دفاعی آدمی است. اما همین مکانیزم راه مهار کردن هم دارد. این خشم وقتی مهار نشود، همان خصلتی است که عین رذیلت است و اسباب سقوط آدمی. برای این است که اهل معنا می‌گویند کسانی از خشم خداوند در امان می‌مانند که کمتر خشم می‌گیرند و کم‌تر با بندگانِ او درشتی می‌کنند. این توفیق همه‌ی ما را نصیب باد.

شهوت هم قصه‌ی هر روز آدمیان است. شهوات جسمانی ساده‌ترین نوعِ شهوات و البته فراگیرترین نوع‌شان است. شهوت‌های دیگری هم داریم. شهوت مقام، شهوت سخن گفتن، شهوتِ شهرت. این اشتهایی که آدمی را پیوسته حریص‌تر می‌کند به پرداختنِ با آن نوعِ خاص شهوت، او را بر زمین می‌زند و پرده در برابر چشمان‌اش می‌کشد و البته همین شهوات و غضب‌هاست که اسباب ایجاد دشمنی‌ها هم هست. این سخن مولوی از همین روست که مایه‌ی نجات است:
ترک لذت‌ها و شهوت‌ها سخاست
هر که در شهوت فرو شد برنخاست
این سخا شاخی است از شاخ بهشت
وای آن کس کو چنین شاخی بهشت
هست حلوا مشتهای کودکان
صبر باشد مشتهای زیرکان
گر سخن خواهی که گویی چون شکر
صبر کن از حرص و این حلوا مخور

این صبر است که حریف آن غضب و شهوت می‌شود. این روزها البته شهوت مقام، شهوت قدرت و شهوت شهرت به شیوه‌های مختلف آفتی دامن‌گیر شده است. آفت همگی ماست. ما هم همیشه دوست داریم این آفت را در دیگران ببینیم یا در کسانی که دلِ خوشی از آنان نداریم، غافل از این‌که ما خود نیز بر لبه‌ی همین پرتگاه‌ایم. ما که همیشه نصیحتِ دیگران می‌کنیم، شاید خود بیش از همه اسیر این آفات هستیم.

سخن به درازا نکشم. مدت‌هاست به این فکر می‌کنم که چگونه می‌توان در راه بسط دوستی‌ها و برکندن ریشه‌ی دشمنی‌ها کوشید. چطور می‌شود تعاون در بر و تقوا کرد و از همکاری در اثم و عدوان دوری جست. چگونه می‌توان قدم در راه فصل کردن برنداشت و تلخی‌های آدمیان را با یکدیگر مضاعف نکرد. شاید یک راه‌اش قانع بودن باشد و صبر کردن. شاید راضی بودن باشد به قسمت الهی و تن دادن به مشیت ربانی. این آیه‌ی قرآنی هزاران حکمت در خود دارد که «و کل حزب بما لدیهم فرحون». هر کسی به آن‌چه دارد شاد است. گاهی لازم نیست شادی‌های کسی را بیهوده تباه کنیم. باید رهاشان کرد با همان شادی که دارند، چه خوب باشد و چه بد. خداوند هم به پیامبرش می‌گفت «لست علیهم بمصیطر» یا «لعمرک لفی سکرتهم یعمهون». و این‌ها تازه سوی خوب ماجراست. سوی دیگر البته این است که نفس‌ات را همیشه در مظان اتهام قرار دهی. و البته این است که سخت است، چون خامان همیشه می‌گویند که چرا وقتی کس دیگری برای متهم کردن باشد، آدمی خودش را متهم کند؟ و وقتی برای اطفای خشم و فرونشاندن شهوت شهرت یا شهوت سخن گفتن، می‌توان بی‌حساب و کتاب در پی شهرت و نام‌آوری دوید و یا بی‌اندازه و بی‌ملاحظه سخن گفت، چرا باید حساب‌گری کرد و پیوسته از خود حساب کشید و خود را ملامت کرد؟ آری، تقوا ورزیدن آسان نیست. تمرین می‌خواهد. ما سخت ضعیف‌‌ایم و البته احاطه شده‌ایم با وسواس خناس و «نفاثات فی العقد» و بسیار چیزهای درونی و بیرونی که باید از آن‌ها به خدا پناه برد.

کی آن‌قدر بالغ می‌شویم که اختلاف‌نظرمان با یکدیگر اسباب خشم و کین و بی‌انصافی و ناجوانمردی نشود؟

پ. ن. فکر می‌کنید اصلاً لازم بود بگویم «اختلاف» امری است ناگزیر؟

پ. ن. ۲. در این موارد است که شاعر می‌فرماید:
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی برکن که رنجِ بی‌شمار آرد

۳

اسطوره‌ی تقدس قدرت

مقدس بودن قدرت، یک اسطوره یا به عبارتِ دقیق‌تر یک افسانه است. قدرت، مقدس نیست. هیچ قدرتی مقدس نیست. چه صاحب قدرت مسلمان باشد، چه غیر مسلمان. چه حاکم سیاسی، انسان عادی باشد یا از زمره‌ی کسانی باشد که بنا به تفسیر یک یا چند گروه مؤمن و معتقد به یک دین، واجد معصومیت و مصونیت از خطا باشد – فرض می‌کنیم که همه‌ی مؤمنان قایل به درکی واحد از «عصمت» باشند. با تمام این اوصاف، قدسی بودن قدرت سیاسی، نه تنها افسانه است بلکه ابزاری است برای تسلط یافتن بر آدمیان و بهره جستن از آن‌ها. این مدعا را هم می‌توان با توسل به متون دینی مدلل کرد و هم می‌توان برای آن دلایل عقلی و فلسفی اقامه کرد.

اگر به جنبه‌ی دینی ماجرا نگاه کنیم، آموزه‌های دین و پیامبران هیچ اولویت و مطلوبیت ذاتی برای حکومت کردن و قدرت قایل نبوده‌اند. حکومت و قدرت سیاسی، بالعرض مطلوب بوده است و این مطلوبیت نافی قیدِ پاسخگویی به مؤمنان و یکایک افراد عادی جامعه‌ی مسلمان نبوده است. از نمونه‌ها و شواهد تاریخی که بگذریم (قصه‌ی مشهور امام علی که اختلاف‌اش بر سر به سرقت رفتن زره‌اش را نزد قاضی برد در هنگام خلافت‌اش و دعوا را باخت، تنها یک نمونه است)، آموزه‌های دینی هم دقیقاً مؤید همین نکته است: امر به معروف و نهی از منکر از اساس خطاب به حاکمان جامعه‌ی مسلمان است تا جلوی لغزش آن‌ها گرفته شود و کسی خود را فوق خطا تصور نکند. این مضمون در سخنان امام علی (همان که امام نخست شیعیان است و نزدِ شیعیان معصوم دانسته می‌شود) به صراحت آمده است که خود را فوق خطا نمی‌داند و از همگان می‌خواست خطای‌اش را به او گوشزد کنند. معیارهای مسلمانی برای حساب کشیدن از حاکمان سیاسی جامعه‌شان کم نیست. از آن سو،‌ تاریخ اسلام نمونه‌های زیادی هم دارد از این‌که چگونه همین آموزه‌ها زیر پا گذاشته شده‌اند – و امروز هم وضع بهتر از دیروز نیست.

این دو بند را برای این نوشتم که توضیح بدهم از نظر من قدرت، همیشه در مظان اتهام است. قدرتِ سیاسی و حاکمیت هیچ وقت مقدس نیست. هیچ وقت مصون نیست و هیچ وقت معصومیت ندارد. قدرتِ سیاسی همیشه متهم است مگر این‌که خلاف‌اش را بتواند ثابت و مدلل کند. قدرتِ سیاسی – با توجه به آموزه‌های قرآنی و اسلامی – حق ندارد به مردم بگوید به آن‌چه من می‌گویم فقط اعتماد کنید و از من طلب دلیل و حجت نکنید. در دینی که خدا هم در برابر حجت مؤمنان در قبال ارسال پیامبران خود را مسؤول می‌داند، تکلیف بندگان روشن است.

درباره‌ی دلایل عقلی و فلسفی متهم بودن قدرت (بخوانید لزوم پاسخگویی مستمر و شفاف صاحبِ قدرتِ سیاسی – یعنی کسی که کلید زندان و مصادر اجرایی و مالی یک نظامِ سیاسی به دستِ اوست)، سخن بسیار گفته شده است. تورق سریعی در کتاب‌های علوم سیاسی این دلایل را پیش روی ما می‌گذارند و حاجتی به شرح و تفصیل نیست.

سال‌های طولانی است که نقطه‌ی عزیمت من در رویکرد به قدرت یک منطق ساده بوده است: قدرت همیشه در مظان اتهام است. به قدرت باید مشکوک بود، مگر این‌که بتواند – و توانسته باشد – به مرور زمان، در موقعیت‌های مختلف، نشان داده باشد که الف) خود را ملزم به رعایت قانون و اخلاق می‌داند؛ ب) توانایی خود-تصحیح‌گری دارد و دچار خیره‌سری و رعونت نمی‌شود؛ ج) هنگامی که خطای‌اش به رخ‌اش کشیده می‌شود، به سرعت واکنش‌های تهاجمی یا تدافعی غیرمعقول نشان ندهد. و به این موارد می‌توان موارد دیگری را هم افزود. این موارد (و موارد دیگری که می‌توان با اندکی تأمل آن‌ها را احصاء کرد)، می‌تواند شرایط سالم بودن یک نظامِ سیاسی را (فارغ از نوع کیش و آیین‌اش) نمایش دهد. با این اوصاف، اگر قرار باشد دو فرد مشابه را در دو موقعیت مختلف، یکی در مقام قدرت و یکی در مقام نداشتن هیچ قدرتی بسنجم، بدون شک احتیاط بیشتری درباره‌ی او در مقام قدرت به خرج می‌دهم تا حدی که احتیاط‌ام شانه به شانه‌ی سوء ظن و اتهام بساید (هر چند در این نگاه سخت‌گیرانه هم باید جانب عدالت را رعایت کرد). هیچ قدرتی مقدس نیست. افسانه‌ی قدرتِ مقدس، مستمسک زیر پا نهادن اصول اولیه‌ی اخلاقی دین و نفی مقدمات لازم سلامت یک نظامِ سیاسی است. هر جا دیدید یا شنیدید کسی پسوند یا پیشوند «مقدس» را برای یک نظامِ سیاسی به کار می‌برد، باید هوشیار شد و زنگ‌های خطر را به صدا در آورد. قدرت مقدس نیست؛ پیام صریح قرآنی یک مضمون روشن  و تفسیرناپذیر است: ان اکرمکم عند الله اتقیٰکم! اگر احترام و اعتبار می‌خواهید، برای‌اش عمل کنید و پاکدامن و نیکوکردار باشید. با پلیدی و دروغ و جنایت نمی‌توان دعوی تقوا کرد و نمی‌توان انتظار متابعت یا حرف‌شنوی شهروندان (یا حتی رعایا) را داشت. ظلم را هم نمی‌توان در لباس عدل و درستی به مردم فروخت. عدالت با تلبیس، عدالت ساختگی است. عدالت، مقوله‌ای است که به سادگی برای همه قابل فهم است. سفسطه‌ کردن با مفهوم عدالت، تنها به رسوایی بیشتر می‌انجامد.

پ. ن. ناگفته پیداست که نوع نگاه من به نظریه‌های سیاسی، برگرفته از نظریه‌های محافظه‌کار یا رئالیستی نیست. منطق اعتنای من به سیاست هم – پیداست که – منطقِ سیاست‌ورزان متمایل به استبداد – از نوع دینی و غیر-دینی – نمی‌تواند باشد.

۱۱

قصه تکراری است؛ ولی ما دو نوع مردم داریم!

قضیه ساده است. توصیف می‌کنم: ما در ایران در حال حاضر و تا اطلاع ثانوی دو نوع مردم داریم: ۱. مردم حرف‌گوش‌کن و مطیع؛ و ۲. مردمی که هر حرفی را که قدرت و رسانه‌های حکومتی بگویند باور نمی‌کنند. به نوع اول اساساً کاری ندارند ولی نوع دوم از اساس و بنیان «مردم» به حساب نمی‌آیند در نتیجه از هیچ حقی برخوردار نیستند و هیچ امنیت و آسایشی هم برای آن‌ها تضمین نمی‌شود تا زمانی که تبدیل به گروه اول نشوند. اما این قضیه نتایجی هم دارد. یک نمونه‌اش همین ماجراهای ترور استاد دانشگاه تهران است. اما چطور؟ برای فهم‌اش باید کمی عقب‌تر رفت.

۱. سعید حجاریان ترور می‌شود. ابتدا اعلام می‌شود کار منافقین است و دشمنان نظام. آرام‌آرام معلوم می‌شود یکی از همین مدافعان سینه‌چاک نظام اسلحه به دست می‌گیرد و در روز روشن یک کارگزار همین نظام را که بعضی قسمت‌های دیگر نظام دل خوشی از او ندارد، جلوی چشم خلایق ترور می‌کند. بعد از این‌که جمع کثیری سنگ سوءقصد‌کننده را به سینه می‌زنند و تا خط آخر از او دفاع می‌کنند و ترور شده را محکوم می‌کنند، کار به دادگاه کشیده می‌شود و سوء‌قصدکننده به حکمی خفیف بر می‌گردد سر زندگی‌اش. انگار از ابتدا هم هیچ اتفاقی نیفتاده بود. سعید حجاریان از مردمِ نوعِ دوم به شمار می‌رود.

۲. ماجرای قتل‌های زنجیره‌ای قصه‌ای کهنه است که هنوز که هنوز است معلوم نیست آمران و عاملان این فاجعه و آبروریزی عظیم چه کسانی بودند. هنوز که هنوز است مسؤولان این رسوایی برای بعضی شهید به شمار می‌روند. این افراد از مردمِ نوعِ اول هستند. اول اعلام می‌شود عامل بیگانه‌اند. بعد جاسوس شناخته می‌شوند و آخر کار می‌شوند عده‌ای خودسر. پرونده بسته می‌شود چون قاتلان از مردم نوع اول‌اند و مقتولان از مردمِ نوعِ دوم.

۳. کوی دانشگاهِ اول اتفاق می‌افتد. یک سرباز بی‌نوا به جرمِ دزدیدن ریش‌تراش محکوم می‌شود. سرمایه‌های علمی و دانشگاهی کشور به مخاطره می‌افتند. فضای دانشگاه ناامن می‌شود. نظامیان به دانشگاه هجوم می‌برند. قضیه فیصله پیدا می‌کند. دانشجویان معترض از مردمِ نوعِ دوم‌اند و خاطیان و تخریب‌کنندگان اموال عمومی داخل دانشگاه از مردمِ نوعِ اول. پرونده بسته می‌شود. کوی دانشگاهِ دوم هم اتفاق می‌افتد، ولی هم‌چنان معضل لاینحل این دو نوع مردم وجود دارد و نمی‌توان با شفافیت به این‌ها رسیدگی کرد.

۴. فاجعه‌ی کهریزک رخ می‌دهد. بعد از کلی جار و جنجال، بالاخره اعلام می‌شود افرادی کشته شده‌اند مثل محسن روح‌الامینی. هنوز که هنوز است بعد از ماه‌ها معلوم نشده است که چطور پشت دیوارهای مستحکم و حفاظت‌شده یک زندان رسمی نظام این اتفاق رخ داده است. دستگاه قضایی هم پیگیری نمی‌کند و نهایتاً کمیته‌ی تحقیق مجلس دادستان سابق تهران را متهم ردیف اول اعلام می‌کند. ماجرای کهریزک هم زمانی افشا شده که یکی از مقتولان به نحوی از مردمِ نوعِ اول به حساب می‌آمد. این پرونده هم بعید است باز بماند. چون قاتلان، از مردمِ نوعِ اول هستند و مقتولان از مردمِ نوع دوم و امیدی به احقاقِ حقوق‌شان نیست.

۵. خواهرزاده‌ی موسوی ترور می‌شود. دستگاه‌های امنیتی نمی‌دانند یا نمی‌توانند بگویند قاتل اصلی چه کسی بوده و چطور سلاح به دست آورده. نتیجه این می‌شوند که بگویند خودِ موسوی خواهرزاده‌اش را کشته برای مظلوم‌نمایی. مقتول باز هم از مردمِ نوعِ دوم است و امیدی به پیدا شدن یا دستگیری و محاکمه‌ی مردمِ نوعِ اولی که خودسرانه اقدام می‌کنند، نیست.

۶. استاد دانشگاه تهران امروز ترور می‌شود. ابتدا رسانه‌های انحصاری و مسدود نشده اعلام می‌کنند او استادی متعهد و انقلابی بوده و دانشمند هسته‌ای. معنای‌اش این است که می‌‌خواهیم وانمود کنیم او از مردمِ نوعِ اول بوده و مردمِ نوعِ دوم می‌خواسته‌اند او را بکشند و کشته‌اند. به سرعت معلوم می‌شود او تخصص‌اش فیزیک ذراتِ بنیادی بوده و دست بر قضا طرف‌دارِ مردمِ نوعِ دوم (و گویا حامی میرحسین موسوی). نکته‌ی عجیب این است که پس از تصاحبِ قتل استاد دانشگاه به دستِ رسانه‌ی مردمِ نوعِ اول، وزارت خارجه به سرعت متهم و قاتل را پیدا می‌کند و می‌گوید کار، کار آمریکا و اسراییل است. تمام این روندِ کشفِ حقیقت در یک نیم‌روز رخ می‌دهد. دستگاه اطلاعاتی و امنیتی و پلیس هنوز سرنخِ مشخصی ندارند که چه کسی این کار را انجام داده ولی وزارت خارجه‌، یعنی نامربوط‌ترین دستگاه قانونی برای کشف حقیقت و یافتنِ مجرم، پیشاپیش مجرم را شناسایی می‌کند. سؤال این است: چطور در ماجرای کهریزک که زیر چشم نظام رخ داده است هنوز کسی نمی‌تواند متهم را پیدا کند و به دادگاه بکشاند آن هم بعد از چند ماه، ولی در یک نیم‌روز می‌توان آمران قتل یک استاد دانشگاه را پیدا کرد و بلافاصله انگشت اتهام را به سویی نشانه رفت که هنوز سندی دال بر آن یافت نشده (البته مسؤولان هم‌اکنون مشغول تولید سند هستند!).

(سخت نیست؛ به ۶ مورد بالا نمونه‌های دیگری را هم می‌توان افزود که بدبختانه کم هم نیستند.)

ابتدا فکر می‌کردم بعد از انتخابات معلوم شده است که ما دو ملت داریم و دو نوع مردم که شماره‌ی هر دو نوع‌شان هم کم نیست. اما حالا آرام‌آرام دارم به این نتیجه می‌رسم که مدت‌هاست ما دو نوع مردم داریم. تکلیفِ مردمِ نوع اول روشن است. اما مردم نوع دوم، کسانی هستند که بالفعل در ایران زندگی می‌کنند ولی بالقوه تعریف مردمِ نوع دوم تمامِ جهان جز مردمِ نوع اول هستند، چون با استقرا نشان می‌دهند که مردم نوع دوم فرقی با آمریکا و انگلیس و اسراییل ندارند. قاعده هم این است که کسی حق ندارد از مردمِ نوعِ اول طلب دلیل و سند محکمه‌پسند و قانع‌کننده و دور از خیال‌پردازی کند (و گرنه بلافاصله متهم به همسویی با بیگانگان و دشمنان می‌شود). پس حق با مردمِ اول است؛ مردم دوم ساکت باشند و فرمان ببرند. نتیجه‌ی اخلاقی؟ خونِ مردمِ نوع اول محترم است و خونِ مردمِ نوع دوم از اساس مباح! شک دارید؟ نمونه‌های بالا را به دقت بررسی کنید و سوابق‌اش را مو به مو بخوانید. صبح تا شب می‌گویند فتنه، فتنه. یکی نیست بپرسد قبل از انتخابات آن فتنه‌ها را چه کسی درست کرده بود؟ آن وقت که دیگر موسوی و کروبی وسط میدان نبودند، بودند؟

اگر بخواهم جمع‌بندی روشنی از این توصیف به دست بدهم، به نظر من باید این را درک کرد که اذعان کردن به این وضعیت تفاوت دارد با به رسمیت شناختن و قبول کردن این منطق دوگانه که دو نوع مردم داریم. ناگفته پیداست که این دو نوع مردم داشتن هم با اخلاق و اسلام مباینت و تضاد دارد و هم با حقوق انسانی و بشری ایرانیان. از سوی دیگر، اعتراض‌های افرادی مثل علی مطهری و محمد نوری‌زاد و بسیاری دیگر نشان می‌دهد که پایگاه اجتماعی و فکری مردمِ نوع اول به سرعت رو به زوال است و این مرز روز به روز مبهم‌تر می‌شود و سیاه و سفید کردن مردم، بیش از پیش رنگ می‌بازد. حتی کسانی که به طور سنتی در گروه اول بوده‌اند، امروز دیگر از این منطق مسخره به ستوه آمده‌اند و آسان نیست پذیرفتن این معیارهای دوگانه و ریایی. این منطق که مردم را دو نوع ببینیم و دو نوع بخواهیم (یعنی طرز فکر همان نوعِ اول)، به بن‌بست بی‌شکوه و مفتضحانه‌ای می‌رسد. دیر نیست که بگوییم همه‌ی مردم حقوقی یکسان دارند. صدای شکسته شدن استخوان‌های طرز فکری که مردم را دو نوع می‌خواهد و دو نوع می‌بیند، به گوش می‌رسد. طولی نخواهد کشید که بتوانیم باز هم با اطمینان، صادقانه و بدون نیرنگ و فریب، بگوییم: «بنی آدم اعضای یکدیگرند».

پ. ن. ۱. وقتی می‌گویم مردم نوع اول و نوع دوم، شاید بشود از «شهروند» درجه یک و درجه دو هم حرف زد. این تعبیر مردم نوع اول و نوع دوم، ساخته‌ی من نیست. این اتفاقاً از تعابیری است که به وفور توسط همان مردمِ نوع اول (یا از ما بهتران) به کار می‌رود. نمونه‌های متبذل و توهین‌آمیزش همین «خس و خاشاک» و «بزغاله‌ی گوساله»ی مشهور است. نمونه‌های دیگرش را هم به وفور می‌توان در رسانه‌های انحصاری مردم نوع اول یافت که گفته‌اند این‌ها (یعنی مردمِ نوعِ‌ دوم، که شامل سبزها، طرفداران موسوی یا هر منتقد و معترض دیگری هم می‌شود)، اصلاً «مردم» نیستند! حالا کوتاه آمدیم و گفتیم مردمِ نوع دوم، ولی آن‌ها صراحتاً از مردم نبودن‌شان حرف زده‌اند. تعبیر شهروند را به این دلیل به کار نبردم که مردمِ نوعِ اول، اساساً به مقوله‌ای به نام «شهروند» اعتقادی ندارند و شهروندی جایگاهی در نظام فکری‌شان ندارد.

پ. ن. ۲. از نمونه‌های بالا، وضع نمونه‌ی ششم هنوز دقیقاً معلوم نیست و عقل حکم می‌کند درنگ کنیم و مثل وزارت‌ خارجه با دستپاچه‌گی حرف‌های پریشان نزنیم. اما تاریخ و سوابق اتفاقاتی که در این هفت‌-هشت-ده‌ سال اخیر رخ داده است، گواهی می‌کند که این مورد هم از همان قاعده‌ی نوعِ اول-دوم تبعیت می‌کند.

مرتبط:
۱. تکذیبیه‌ی سازمان انرژی اتمی
۲. طنز مسخره‌ی جواد لاریجانی
۳. مجرم‌یابی وزارت‌ خارجه

۴.عروج مسعود؛‌ احمد شیرزاد

۹

چشمه‌ی امید هم‌چنان می‌جوشد

ماجرا ساده است: طبع این مردم، طبعی است سرخوش و سرشار از امید. این امید، امیدی است که به وصف نمی‌آید اما نشانه‌های‌اش را می‌توان دید، آن هم به وفور. چه سرگشته و چه بی‌خردند کسانی که این همه نجابت و بزرگ‌منشی این مردم، این طبع خداداد و این ذوق سرشار را نادیده می‌گیرند و خود را به نادانی می‌زنند و همین مردم را عوام و نادان فرض می‌کنند تا متاع کسادِ خود را که به زور سرنیزه و به استظهار انحصار رسانه‌ای‌شان به خودشان باورانده و فروخته‌اند، رونق دهند. چیزی که من می‌بینم امید است و شوخ‌طبعی و زنده‌دلی. یک نمونه‌ی ساده‌اش را مثال می‌زنم و می‌شود از همین چیزها قیاس گرفت. آسان نیست توجه کردن به این نشانه‌ها. باید از زاویه‌های کاملاً نامتعارف به این‌ها نگاه کرد. اما این مثال را که ببینید، در می‌یابید که چرا از امید حرف می‌زنم.

داستان از این‌جا شروع شد: نشریه‌ی پرتو سخن ادعا کرد که لوگوی روزنامه‌ی تهران امروز (که متعلق به قالیباف، شهردار تهران، است)، تصویر زنی در حال رقص است. مضمون‌ این ادعا روشن بود: تخریب رقیب (آن هم نه حتی رقیبی مثل موسوی، بلکه کسی مثل قالیباف) به هر شیوه‌ی ممکن. نفسِ این کار آن هم در بحبوحه‌ی این بحران دامن‌گستر و عمیقی که پدیدآورندگان‌اش جرأت و جسارت اذعان به آن را هم از دست داده‌اند، نمونه‌ای دیگر است در میان نمونه‌های فراوان یا – بله جسارت می‌کنم و می‌گویم – «بی‌شمار» از بی‌اخلاقی و رذالت، چون عمر نوح لازم دارد شمردنِ این همه بی‌خردی و بی‌تدبیری در این فاصله‌ی کوتاه زمانی!

اما پاسخ به این همه انباشت نفرت و شدت از مدار خارج شدنِ ذهن (!)، بسیار ساده بود. هیچ نشانی از درشتی و خشم در آن دیده نمی‌شد. اولین واکنش را نیما اکبرپور نشان داد و «مجلس رقص زنان در لوگوی سایت‌ها و روزنامه‌ها» را به بزرگراه وبلاگستان کشاند. و ناگهان به جای انفجار نفرت، با انفجار خنده روبه‌رو شدیم! او به سرعت کشف کرده بود که اگر می‌شود به این شکل همه‌ی قواعد بازی را زیر پا نهاد و در هر کاری و در هر چیزی شروع به جرزنی کرد، چرا نشود از همین ماجرا لطیفه ساخت و بازیگرِ حریص به تخریبِ هر کس غیر از خود را کمی گوشمالی داد؟ بله، می‌شد: همین رقص و انحراف را هم در لوگوی پرتو سخن می‌شد دید و هم در لوگوی رجانیوز!

ماجرا به همین ختم نشد. حالا که وقت، وقتِ شوخی است، پس می‌شد در همه چیز و همه جا همین طنز بی‌مزه و وقیحانه را پیاده کرد تا شاید بازیگر اول متوجه خامی عمل‌اش بشود و البته در این میانه، ما جماعت داغ‌دار و زخمِ ستم‌خورده، کمی نفس تازه کنیم. نوشتند که «نشریه پرتو سخن در شماره جدید خود روزنامه اعتماد را متهم به خواباندن لوگو کرد» و در لوگوی روزنامه‌ی اعتماد هم نقش زنی را تماشا کردند!

اما ماجرا باز هم ادامه داشت. پرده‌ی تازه‌اش این بود که در گوگل‌ریدر خواندم: «همین الان خبر رسید لوگوی کیهان از لوگوی اعتماد خواستگاری کرده»!

این چیزهای به ظاهر پیش‌پاافتاده و سطحی، حکایت از جوشش چشمه‌ای در ضمیر ایرانی‌ها دارد. کار عبثی می‌کنند کسانی که با این همه دبدبه و کبکبه‌ی پوشالی کوشش می‌کنند شعله‌ی امید این ملت را خاموش کنند و به آن‌ها بقبولانند که سردند و مرده‌اند. رازِ زندگی درست همان‌جایی است که این غافلان به آن پشت کرده‌اند: امید، سرخوشی و شوخ و شاد بودن. و این‌ها همان چیزهایی است که سال‌های درازی است طرف مقابل می‌خواهد به حیله‌های مختلف از ما برباید و تا امروز نتوانسته. سبز بودن دقیقاً یعنی روییدن مکرر، حتی وقتی تبرزن بی‌وقفه هر درخت و هر گیاهی را نابود می‌کند.

ما ملتی شگفت‌انگیز هستیم. شگفت‌انگیز و ساده. نیاز به هیچ نیروی پیچیده یا مرموز خارجی هم نداریم. این چشمه، چشمه‌ای است که هیچ سنگ خارایی نمی‌تواند متوقف‌اش کند. باز هم جاری می‌شود و در دل صخره و خارا هم راه خود را می‌گشاید. بشارت باد ما را که سبزیم و روینده. بشارت باد ما را که امید داریم و سرخوش‌ایم. بشارت باد ما را که افسون سکوت و جادوی یأس را نمی‌خریم و باور نمی‌کنیم. بشارت باد ما را که زنده‌ایم!

پ.ن. ما مرگِ شما را هم باور نداریم؛ شما را هم زنده می‌خواهیم و بالنده، نه تاریک و سرد و مأیوس. شما را هم سبز و سربلند می‌خواهیم نه تلخ و خونین مثل تبر. تبرِ شما هم روزی سبز می‌شود.

پ. ن. ۲. این را هم ببینید!

۱۱

تو به پیغمبر چه می‌مانی بگو؟

رسانه‌های مخالفان سبزها از انتساب هیچ نسبتی به معترضان به نتیجه‌ی انتخابات ۲۲ خرداد ۸۸ فروگذار نکرده‌اند. اتهامات سیاسی و انتساب همکاری با بیگانگان یا مرتبط کردن مخالفت‌ها به خارج از کشور، امری است عادی و لابد سبزها باید بتوانند پاسخی درخور به این اتهامات بدهند. اما رسانه‌های دولتی یک خطای فاحش مرتکب شده‌اند و آن هم شبیه‌سازی ناشیانه‌ی وضعیت فعلی با وضعیت‌های تاریخی صدر اسلام است. نمونه‌های این شبیه‌سازی‌ها بسیار زیاد است و در ماه‌های اخیر به وسعت و شدت تکرار شده‌اند: از تشبیه سران اصلاحات به طلحه و زبیر گرفته تا تشبیه خود به امام علی و یاران‌اش یا امام حسین و شهدای کربلا. تأمل در نوعِ شبیه‌سازی‌های انجام شده نشان می‌دهد که کسانی که صحنه‌گردان این بازی خام و سبک‌سرانه شده‌اند، چه اندازه با تاریخ اسلام و فرهنگ تشیع بیگانه‌اند. آن‌ها که این روزها چنین سازهایی را کوک می‌کنند، اگر نگوییم کودک‌اند، بدون شک ناآگاه‌اند و فاقد شناخت کافی از سنت و فرهنگ شیعی.

از بر شمردن نمونه‌های زیادی که این روزها به برکت حضور نیروهای کوته‌فکر، درشت‌زبان و کم‌سواد در اردوی رسانه‌ای دولت می‌بینیم، در می‌گذرم و فقط به یک مورد اشاره می‌کنم که مناسبت تامی دارد با روزهایی که در آن هستیم و آن مسأله‌ی تقابل حسین و یزید است و رویارویی دستگاه علوی در برابر نظام اموی. بسیار پیش آمده که مخالفان سبزها به شنیع‌ترین زبان و هتاکانه‌ترین بیانی معترضان به وضع موجود را حامیان «سبز اموی» خوانده‌اند و خود را «نهضت سبز علوی» و بر همین قیاس شعارهاشان را کوک کرده‌اند. هم‌چنین این روزها بسیار می‌شنویم که سبزها را در اردوی یزید می‌گذارند و خود را حسینیان دوران می‌خوانند.

این قیاس‌های ناروا از جنس قیاس‌های آن طوطی بود که می‌گفت: «تو مگر از شیشه روغن ریختی». هر تشبیهی باید وجه شبهی مناسب داشته باشد نه این‌که تشبیه‌اش پاک بلاوجه و بی‌ربط باشد. بیایید به وضعیت میرحسین موسوی و مخالفان‌ جنبش سبز بنگریم و مروری بکنیم بر حادثه‌ی عاشورا. در زمان امام حسین، او و یاران‌اش در اقلیت قرار داشتند و با خلیفه‌ی دوم اموی که شهره به فسق بود و بی‌عدالتی، به ستیز برخاستند. علت رویارویی هم روشن بود: حسین با خلیفه‌ای که او را مشروع نمی‌دانست، نمی‌خواست بیعت کند. یزید قدرت سیاسی را در اختیار داشت و متکی بود به حمایت سربازان‌اش و پشتیبانی‌ تبلیغاتی و رسانه‌ای امویان. در جبهه‌ی مقابل، حسین ابن علی از تمام این‌ها محروم بود. نتیجه‌ی این نبرد این شد که حسین و شمار اندکی از یاران‌اش در برابر انبوه لشکریان زورمند یزید، به شهادت رسیدند. حال در وضع فعلی، اگر دستگاه حاکم ما بخواهد خودش را بر مبنای این داستان با یکی از کاراکترها مقایسه کند، عقل حکم می‌کند که مطلقاً وارد این شبیه‌سازی نشود چون شبیه‌ترین عنصر این داستان به نظام حاکم همان کسی است که در برابر حسین ایستاده بود! عقل می‌گوید که برای مقابله با جنبش سبز باید راه‌های دیگری را بیازمایند و البته دیده‌ایم که کسی به حکم عقل در این روزها گوش فرا نمی‌دهد.

در وضعیت فعلی، یک سوی ماجرا متکی به نیروی نظامی، امنیتی و پلیسی قدرت‌مندی است که در ضرب، جرح، قتل و انواع هتک حرمت‌ها هیچ تردیدی به خود راه نداده است. از سوی دیگر، دستگاهی رسانه‌ای دارد که به طور مطلق و محض در اختیار خود اوست و تمام مجاری رسمی اطلاع‌رسانی مخالفان‌ و معترضان را هم مسدود کرده است. با این توصیف، تنها کسانی که وضع‌شان شبیه وضع امام حسین است،‌ همین سبزها و پیران میرحسین موسوی می‌شوند. یا نباید مطلقاً، به دلایل فراوان، واردِ این شبیه‌سازی‌ها شد یا باید ملتزم به پیامدهای آن نیز بود. ناپختگانی که پشت این بازی‌های تبلیغاتی نشسته‌اند،‌ خبر نداشتند که با این زمینه‌چینی‌ها، گلوله‌ای که شلیک کردند کمانه کرده و در سینه‌ی خودشان می‌نشیند تا جایی که ناگزیر می‌شوند هر وقت کسی مرگ بر یزید هم می‌‌گوید با دستپاچه‌گی کاری کنند و واکنشی نشان دهند که به معنای دفاع از یزید و حمله به حسین بن علی تمام شود. جنبش اعتراضی مردم در این ایام یک‌صدا فریاد برمی‌آورد که «این ماه ماه خون است؛ یزید سرنگون است». حال اگر هواداران حاکمیت، میرحسین موسوی را یزید می‌انگارند،‌ چرا از این شعار در هراس‌اند و آن را برنمی‌تابند؟ چرا دستی به دعا برنمی‌آورند و از خداوند ذلت معاویه‌ی دوران را طلب نمی‌کنند؟

ارزیابی این‌که طرفین ماجرا چه کارهایی کرده‌اند و چه خطاهایی مرتکب شده‌اند، زمان می‌برد. اما این نکته که امروز تبدیل به ابزار تبلیغات مخالفان جنبش سبز شده‌ است، نکته‌ای است اظهر من الشمس: شبیه‌سازی‌های تاریخی آن‌ها نتیجه‌ی معکوس داده و اتفاقاً سبزها را بیشتر در موضع مظلومیت و شباهت به امام حسین قرار داده است. بازی کردن با حقیقت، دین و ایمان مردم و ملعبه ساختن اعتقادات پاک میلیون‌ها ایرانی، عاقبتی ناخوش دارد. شبیه قلمداد کردن میرحسین موسوی به امویان از آن قصه‌هایی است که مرغ بریان را به خنده می‌اندازد. پیداست کسانی که این نغمه‌ها را سر می‌دهند، به اندازه‌ی اطفال دبستانی هم از تاریخ اسلام آگاهی ندارند یا گمان می‌کنند ملت ایران هم به اندازه‌ی خودشان از تاریخ‌شان نا‌آگاه‌اند،‌ غافل از آن‌که خودِ‌ این نظام اهتمام به نشر تاریخ اسلام در سطح گسترده‌ی آموزشی از دبستان گرفته تا دانشگاه کرده است و زدودن این آگاهی تاریخی علیه امویان و دستگاه آنان تنها با از نو نوشتن تاریخ میسر است. و برای بازنویسی تاریخ اسلام در ظرف تنها شش ماه، وقت کم می‌آورند.

سیاست‌بازانِ ناآگاهی که مردم مسلمان و شیعه‌ی ایران را هم‌چون خود ناآگاه می‌پندارند بهتر است به فکر شیوه‌های کارآمدتری باشند! این بازی‌ها نتیجه‌ی معکوس می‌دهد. بهتر است بگردند و ببینند واقعاً چه شباهتی به پیامبر و اهل بیت‌اش دارند!
شیر را بچه همی ماند بدو
تو به پیغمبر چه می‌مانی؟ بگو!

دوستانی که تاریخ اسلام می‌دانند یا با فرهنگ و اندیشه‌ی شیعی آشنایی عمیقی دارند، به سرعت می‌توانند نمونه‌های زیادی این شعبده‌بازی‌های رسانه‌ای را در ذهن‌شان مرور کنند. نمونه‌های دیگری را که به ذهن‌تان می‌رسد بنویسید و مطمئن باشید در آخر کار پرونده‌ای قطور از تحریف‌های دینی و تاریخی این طایفه را پیش رو خواهید داشت.

کل این تصاویر بخشی از ذاکره‌ی سیاسی و تاریخی مردم را تشکیل می‌دهد که با آن‌ها خود را و روابط میان حوادث را می‌سنجند و معنا می‌کنند. داورِ این بازی مجازی، افکار عمومی است. کسانی که به این بازی علاقه‌مندند خوب است سراغی از افکار عمومی بگیرند تا استعاره‌ی مناسب خود و رقیب‌شان را از زبان آن‌ها بشنوند. همان افکار عمومی‌ای که تا چندی پیش با اشاره به بانیان کودتا آن‌ها را با معاویه برابر می‌کرد و حالا دیگر جامه‌ی یزید را هم بر اندام ایشان برازنده یافته است. این را از لا به لای شعارهای خود انگیخته‌ی مردم این روزها می‌توان شنید. بد ابتلا و استدراجی است از هاویه‌ی معاویه به درک اسفل یزید درغلتیدن!

۸

از این ملت تا آن ملت

این روزها «مردم» و «ملت» از واژه‌هایی است که به وفور از سوی طرفین دعوا استفاده می‌شود. یکی از کلماتی که در ادبیات محمود احمدی‌نژاد هم فراوان استفاده می‌شود همین «مردم» یا «ملت» است، با این تفاوت که وقتی تمام گفته‌های او را جمع می‌کنیم، تنها به یک نتیجه‌ی روشن می‌رسیم: مردم و ملت تنها کسانی هستند که خودِ او را قبول دارند یا به او رأی داده‌اند؛ غیر از این اگر باشد یا اغتشاشگرند یا برانداز و غیر-ملت. فرض را اگر بر این بگیریم که همان رأی ۲۴ میلیونی درست بوده (که نبوده)، باز هم یک بخش قابل اعتنای «ملت»، محذوف و ناشنیده می‌ماند: همان – به قول رسانه‌های رسمی – سیزده میلیونی که به موسوی رأی داده‌اند، مغضوب و مطرودند و تنها زمانی سخن‌شان شنیده می‌شود که رأی‌شان دیگر موسوی نباشد و توبه کرده باشند از سبز بودن. من این را می‌فهمم که بخشی از ملت به محمود احمدی‌نژاد رأی داده‌اند – و رأی‌شان از آن‌جا که رأی‌شان است قابل احترام است. این بخش، حتی اگر شماره‌‌ی واقعی‌شان به اندازه‌ی شماره‌ی آرای اعلام شده‌ی مهدی کروبی هم می‌بود، باز هم رأی‌شان محترم بود. تفاوت بزرگ در این‌جاست: تمام ابزارهای رسمی و رسانه‌های دولتی در خدمت نه همان کسانی است که به او رأی داده‌اند بلکه در خدمت قدرتی است که می‌خواهد رأی او را رأی «تمام ملت» اعلام کند و بقیه را یا ناچیز بداند و یا خس و خاشاک. این بخش،‌ البته نه اراده‌ای دارد و نه انگیزه‌ای برای به رسمیت شناختن همان به قول خودشان ۱۳ میلیونی که به موسوی رأی داده‌اند. و حالا با ملت دوپاره یا چندپاره‌ای مواجه هستیم که یک بخش متکی است به حجم سنگین تبلیغات رسانه‌ای و البته زور و قدرت دستگاه‌های امنیتی و نظامی؛ و بخش دیگر به طور مطلق فاقد چنین ابزار و امکانی است. تفاوت این دو «ملت» را از این آشکارتر می‌توان توصیف کرد؟

شکی نیست که آرامش باید به کشور بازگردد، اما چه کسی مسؤول بازگرداندن این آرامش است (و تمام ابزار حکومتی‌اش را هم دارد) و چه کسی مشکلات‌اش را با خرد و تدبیر حل می‌کند؟ و کدام سو راه حل همه‌ی مشکلات را در زور و ارعاب و پاک کردن صورت مسأله می‌داند؟ پاسخ به این پرسش هم دشوار نیست. اما انداختن توپ به میدان گروهی که در این میانه زخم خورده، کشته و زندانی داده و افراد سرشناس و آدم‌های معمولی‌اش اسیر هستند، شکل دیگری از پاک کردن صورت مسأله است.

ملتِ همیشه در صحنه‌،‌ امروز تبدیل شده به ملت‌های همیشه در صحنه. ما دیگر، بنا به شواهدی که هر روز می‌بینیم، فقط یک ملت نداریم. ملتی داریم که رضایت می‌دهد به خشونت، به قتل، به زندانی کردن مخالفان و معترضانی که در روزهای اول پس از انتخابات به حبس رفتند و شاید اصلاً نمی‌دانند که در این شش ماهه چه اتفاقاتی افتاده است، و ملتی داریم که تفسیر دلبخواهی قانون اساسی، بازیچه قرار دادن دین، ایمان و عواطف مردم، تهمت زدن و بازی‌های تبلیغاتی و سیاسی را بر نمی‌تابد و از استیفای حقوق خویش دست نمی‌کشد. بخش‌هایی از این ملت، هر اندازه هم که نسبت به امر سیاسی بی‌تفاوت باشند، وقتی با این پرسش مواجه می‌شود که آیا کشتن انسان‌ها،‌ شکنجه‌ی آن‌ها، ارعاب و تهدید آن‌ها – حتی در صورت بروز مخالفت با اراده‌ی سیاسی حاکم – درست است یا نه، نمی‌تواند از پاسخ گفتن طفره برود. پاسخ به این پرسش با لکنت داده نمی‌شود: یا اراده‌ی بالاتر از قانون در این کشور مطلوب است یا نیست؛ اگر نیست، راهِ دیگری برای پاسخ به این پرسش نیست و نمی‌توان حل این مشکل را از «ملت»ای طلب کرد که همه‌ی رسانه‌ها را در اختیار دارد اما به قدر سر سوزنی مجال نفس کشیدن به آن «ملت» دیگر را نمی‌دهد. این ملت دیگر البته راه‌های دیگری برای سخن گفتن و برای شنیده شدن سخن‌اش یافته است. دلیل‌اش هم از این روشن‌تر نیست که به همان آسانی که ملت اول سخن می‌گوید، این ملت دوم نمی‌تواند سخن بگوید. ناچیز دیدن این ملت دوم، یا مبالغه کردن در بزرگ بودن ملت اول، چیزی است در حد دفع الوقت و از این ستون به آن ستون کردن.

در فضایی که آمار قابل اعتمادی وجود ندارد و رسانه‌های رسمی و حکومتی ثانیه به ثانیه تیشه به ریشه‌ی اعتبار و آبروی رسانه‌ای خود می‌زنند و حال پریشان غریقی متشبث به حشیش را دارند که از توسل به هیچ خبر خارق العاده، دروغ یا نیرنگ‌بازانه‌ای ابا ندارند، آسان نیست دقیقاً بگوییم شماره‌ی این دو ملت همیشه در صحنه چند نفر است. هیچ معلوم نیست کدام یک شماره و نفرات بیشتری دارد. به فرض هم که مسجل شود،‌ شماره‌ی آن ملتِ اولِ مستظهر به یکه‌سالاری رسانه‌ای و سیاسی بیشتر از این ملت دوم باشد، باز هم پرسش درباره‌ی قانونی که بازیچه‌ی قدرت، سیاست و تبلیغات شده است، باقی است. چرا این همه دروغ؟ چرا تداوم این همه لاپوشانی؟ چرا این هم عدم پاسخگویی؟ به فرض هم که ملت اول در موضع حق نشسته باشد، در این ماه‌ها، گفتار و رفتارش چنان بوده است که حقانیت ادعایی‌اش به شدت متزلزل شده است. ما شاید با قاطعیت ندانیم که اگر رسانه‌های رسمی و دولتی روزی از همین روزها، دچار تحولی شوند و فضایی را برای طرفین دعوا باز کنند که همه‌ی حرف‌ها و مستندات‌شان را ارایه کنند، خردهای منصف و سالم دقیقاً کدام سو را خواهند گرفت؛ اما در این نکته شکی نیست که هر آزاده‌ی خردمندی قتل، کشتار، دور زدن قانون، بازیچه کردن دین، ایمان و عواطف مردم را محکوم خواهد کرد.

در بحرانی که پیش آمده بدون شک کسانی مقصر هستند. شکی نیست که انگشت اتهام به سمت افراد مختلفی نشانه می‌رود. در این‌که دستگاه قضایی هم به شدت زیر نفوذ اراده‌ی سیاسی خارج از دستگاه قضاست، این روزها تردیدی نمانده است. بیش از چهار سال است که سرمایه‌های مادی، سیاسی و فرهنگی کشور با بی‌تدبیری محض رو به فرسایش و نابودی رفته‌اند. گرفتیم که انتخاباتی رخ نمی‌داد و پرده‌ی این بی‌تدبیری به این رسوایی کنار نمی‌رفت، باز هم باید می‌گفتیم که نباید دنبال مقصر بگردیم؟ در وضع پیش آمده، بدون شک کسانی مقصر هستند. ولی دستگاه قضا آن سلامت و اعتبار را ندارد که بتواند با استقلال به این شکایت‌ها رسیدگی کند. پس چه راهی باقی می‌ماند؟ این دو ملت، با یکدیگر چه می‌کنند؟ قدرت جانب کدام را می‌گیرد؟ پیداست که در این شش ماهه قدرت سیاسی به کدام سو رفته است. البته از عدالت نمی‌توان سخن گفت. عدالت‌، ماه‌هاست که قربانی شده است.

این دو ملت، باید همدیگر را به رسمیت بشناسند و بیاموزند که تنها یک چیز است که این دوگانگی را می‌تواند تبدیل به یگانگی کند: التزام به قانونی که اراده‌های فراقانونی در آن اثری نداشته باشد. پیداست که حاکم شدن چنان قانونی مستلزم چه مقدماتی است: محدود شدن یا کنار رفتن اراده‌هایی که قانون را دلبخواه تفسیر می‌کنند یا حقوق یک بخش از ملت را در پای حقوق بخش دیگری قربانی می‌کنند. و این حقوق دو گروه البته از یک جنس نیستند. مسأله به این سادگی نیست که هر دو بخش رأی داده‌اند و نتیجه مشخص شده است. تمام بحث در این است که در آن نتیجه مناقشه‌ای صورت گرفته و یک بخش – حتی اگر هم درست می‌گفته – چنان رفتاری کرده است که اصل موضوع زیر سؤال رفته است و دیگر نمی‌توان به نقطه‌ی قبل از آن مناقشه بازگشت. آن نتیجه، ماه‌هاست که نتیجه‌ای مشکوک نامیده می‌شود (و به زبانی دیگر نام‌اش تقلب و تخلف است). طرفی که مدعی سلامت این جریان است، پیوسته کارهایی کرده است که دلالت می‌کند بر مشکوک بودن ماجرا و کمکی به حل مسأله نکرده است. چرا؟ اگر بتوانیم پاسخ این پرسش را به روشنی بدهیم، تفاوت این دو ملت از میان بر می‌خیزد. بخش‌های مختلف این ملت، هر کدام پاسخ‌های خود را داده‌اند و فرضیه‌های خود را ارایه کرده‌اند و اکنون صحنه (همین صحنه‌ی ملت همیشه در صحنه) تبدیل شده است به صحنه‌ی هم‌آوردی گروهی که قانونی عادلانه می‌خواهند و گروهی که قانون را به نفع خویش مصادره می‌کنند.

تا به حال از زبان رییس دولت تازه‌ای که ارکان مشروعیت‌اش به شدت زیر سؤال رفته است،‌ نشنیده‌ایم که عنوان ملت را برای معترضان به خود به کار ببرد. این نادیده گرفتن صداهای معترض آن هم در میانه‌ی چنین بحرانی چه معنایی دارد جز ملت قلمداد کردن حامیان خود و هیچ انگاشتن مخالفان خود؟ «از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند / یارب چقدر فاصله‌ی دست و زبان است».

مسأله‌ی امروز ما این است: کسانی تمام قواعد بازی را یکسره زیر پا نهاده‌اند و هیچ زمینه‌ و زمین شناخته‌شده و متفق علیه‌ای باقی نمانده است که بتوان بر مبنای آن گفت‌وگو کرد و در پی حل بحران بر آمد. چه باید کرد با کسانی که همه‌ی موازین اخلاقی، قانونی، شرعی و دینی را نادیده می‌انگارند و هر حقی را بر مبنای میل و خواسته‌ی خود تفسیر می‌کنند و هر چه خلاف یا متفاوت با خودشان باشند، باطل محض می‌شمارند؟

۵

داد و دهش…

این دو بیت را از کودکی که پس از وفات پدرم میان کتاب‌های بازمانده از او همیشه می‌لولیدم، به خاطر دارم، بسیار پیش می‌آید که با خودم زمزمه می‌کنم:
فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت این نیکویی
تو داد و دهش کن، فریدون تویی!

و همیشه این قصه‌ی داد و دهش، گشاده‌دستی، سخاوت، بخل نداشتن و سینه‌ی صاف داشتن برای من آرزو و آرمان بوده. آدم هر چقدر هم که سخاوت کند و بخشش و بخشنده‌گی، باز هم کم است. باز هم جایی می‌ماند، باز هم غایتی هست که باید به آن برسی. هیچ وقت نمی‌شود به آخر سخاوت رسید؛ یعنی تا زنده باشی، شدنی نیست که به همه و تمام‌اش برسی.

داد و دهشِ ما آدم‌ها، خیلی وقت‌ها داد و دهش نیست. خیلی پیش می‌آید که چیزهایی را می‌بخشیم و از جاهایی سخاوت می‌ورزیم که وقتِ بخشش، چیزی از ما کم نمی‌شود. خودمان به زحمت نمی‌افتیم. خودمان چیزی کم نداریم آن وقت. خوب، برای کسی که عاشق و دلباخته‌ی کسی باشد، زیاد پیش می‌آید که بخشش کند یا ایثار و فداکاری. اما این بخشش‌ها اغلب متعلقی دارند از جنس وصال و رسیدن به معشوق. همین وصال و رسیدن، آدمی را پر می‌کند یا مثلاً آرزویی از آرزوهای خودش را هم بر آورده می‌کند. معامله شاخ و دم ندارد. این هم نوعی از معامله است. کمتر کسی پیدا می‌شود در سخاوت ورزیدن هم پاک‌باز باشد. ما اغلب این شکلی هستیم که می‌بخشیم، برای این‌که چیزی بیابیم یا در آینده موقعیتی را برای خودمان تضمین کنیم. حس منفعت‌دوستی و منفعت‌طلبی آدمی او را می‌کشاند به سمت نوعی بخشش. اما این بخشش کجا و بخشش کسی که از چیزهایی می‌بخشد که با نداشتن‌شان یا ایثار کردن‌شان خودش به تکلف می‌افتد یا رنجی به او می‌رسد؟ این‌که در قرآن می‌گوید که لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون، بیانی است شیوا از این نوع بخشش؛ یعنی همین داد و دهش‌ای می‌شود که آدمی به آن نیکو می‌شود. و تازه این نوع بخشش مرحله‌ی دشوارتری هم داردو آن مرحله این است که بعدش آیا فراموش می‌کنیم این نوع داد و دهش را؟ یا به یاد خودمان و یاد گیرنده‌ی این بخشش می‌آوریم که وقتی آن کار را کردم، خودم به تکلف افتادم؟ پیداست که رسیدن به این نوع سخاوت، کارِ آسانی نیست. ظرفیتی می‌خواهد که در هر کسی نیست. و گرنه از این سخاوت‌های عوامانه و بخشش‌های منت‌گزارانه در عالم کم نیست. سخاوتِ بی‌روی و ریاست که کیمیاست.

صفحه ها ... 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد