۰

حکایت هم‌‌‌چنان باقی…

یادداشت دوم آقای منصوری را که بیشتر واکنش به پاسخ من است، چند بار خواندم. از چند نفر از دوستان‌ام هم نظرشان را درباره‌ی این پاسخ پرسیدم. واکنش‌ها متفاوت بود. هر کس ماجرا را از زاویه‌ای دیده بود و البته بعضی از دوستان‌ام به شفقت و صراحت، اشکالی را که در زبان من دیده بودند متذکر شدند: بیان من تند و تیز بود. در یادداشت پیشین، درباره‌ی بخشی از این لحن، توضیح دادم و عذرخواهی کردم. درباره‌ی بخش دیگری از چیزی که نوشتم بودم، یک قرائت خاص از حافظ را «چرند» نامیده بودم. برای این‌که بتوان به گفت‌وگو ادامه داد، این را پس می‌گیرم و می‌پذیرم که این لحن آزارنده است. می‌توانم به جای کلمه‌ی چرند بنویسم «نامنسجم» یا «غیرقابل‌دفاع» که هم‌چنان افاده‌ی همان معنایی را می‌کند که مد نظر من بود.

در یادداشت دومی که آقای منصوری نوشته است (و پیداست که این دوم، سومی هم دارد و شاید بیش از سوم هم داشته باشد) ایشان چند نکته را توضیح داده است و می‌بینم که پربسامدترین کلمه در همین نوشته، همان کلمه‌ی «چرند» است. فکر می‌کنم نویسنده‌ی محترم چند موضوع را با هم خلط کرده است. سعی می‌کنم این‌ها را توضیح بدهم که رفع ابهام و سوء‌تفاهم – دست‌کم تا جایی که از من ساخته است – بشود.

این‌که نوشته بودم فضاهای مختلف در رسانه‌های مجازی ادب‌های متفاوتی دارند، بیشتر ناظر به این نکته بود که چیزی که آدمی در وبلاگ‌اش می‌نویسد، با چیزی که در فضاهای دیگر می‌نویسد ممکن است لحن‌اش متفاوت باشد. روز به روز بیشتر به این نتیجه می‌رسم که باید در همه‌ی فضاها بیشتر مراقب بود و بیشتر عنان الفاظ و کلمات را در اختیار داشت. این را می‌دانم و به آن باور دارم که «آن کس که در این شهر چو ما نیست کدام است»؟ تفاوت در درجات و شدت و ضعف ماجراست. گاهی اوقات اگر آدمی بی‌پرده‌پوشی و در فضایی عمومی‌تر هر آن‌چه که بلافاصله به ذهن‌اش می‌رسد بگوید، حتی اگر منطق سخن‌اش درست باشد و استدلال‌اش قابل‌دفاع، باز هم احتمال ناشنیده‌ ماندن سخن‌اش و متهم شدن‌اش بیشتر است تا این‌که به مغز سخن‌اش توجه شود. پس به این شکل اصلاح می‌کنم: حتی در فضاهای وب ۲ هم باید از این پس مراقب‌تر بود. این نکته را سربسته تا همین‌جا می‌گویم و شرح‌اش را می‌گذارم برای یادداشتی دیگر درباره‌ی خصلت‌های به شدت متغیر و سیال فضای وب ۲.

آقای منصوری،‌ در بند سوم نوشته‌اش سخنی را درباره‌ی پای‌بندی به ساخت علمی جملات آورده است که اشاره‌اش به عبارات من است (ولی نه در متن‌شان هیچ پیوندی به نوشته‌ی من هست و نه اشاره به این‌که ایشان اساساً درباره‌ی چه کسی دارد حرف می‌زند – این البته شاید برخاسته از تلقی ایشان از ادب مقام باشد که نباید حتی اسم از منتقد برد). ایشان آورده‌اند: «این نقل قول را لطفاً بخوانید: «اگر درنگ کنیم و در انتقاد از آنچه مسلماً بخشی از میراث فکری ماست بی‌پرده سخن نگوییم، مسئولیت این تفرقه‌ی دردناک و شاید مرگبار به گردن ما خواهد بود. اگر به انتقاد از پاره‌ای از آن میراث بی}رغبتی نشان دهیم، ممکن است به نابودی همه‌ی آن یاری داده باشیم». نظر شما در باره‌ی این عبارت  که متضمن "اگر" و "بخشی" و "پاره‌ای" و "ممکن است" است، چیست؟ آیا این درست است که با گزینش این عبارت که در مقدمه‌ی کتابی آمده و با غفلت از بقیه‌ی کتاب که شرح و بسط همین "اگر"ها و "پاره‌ای"هاست، نویسنده را به مبهم و غیرعلمی سخن گفتن و "ابطال‌ناپذیری" سخن متهم کنیم؟ آیا این سخن آشنا نیست؟ بله این سخن از مقدمه جلد نخست یک کتاب مهم از واضع نظریه‌ی "ابطال‌پذیری" گزیده شده است: "جامعه باز و دشمنانش" اثر کارل پوپر، به ترجمه عزت‌الله فولادوند.» و سپس در ادامه در بندی دیگر نوشته‌اند که: «براستی باید پوپر را متهم به چرندگویی کرد که چرا با ارزش‌های قرن بیستمی به نقد رأیی متعلق به ۲۵۰۰ سال پیش پرداخته و مثلاً افلاطون بزرگ را نقد کرده؟». این عبارات چندین مغالطه دارد. نخست این‌که جایی که من جمله‌ای مشابه را نقل کرده بودم و سعی داشتن عبارات متضمن «اگر» و اداتی از این قبیل را برجسته کنم، جمله‌ای بود که اتفاقاً تا حد زیادی نویسنده‌ی ما را تبرئه می‌کرد. یعنی نوشته بود که اگر این عبارات از آن کسی دیگری است (بعضی از منتقدان و الخ)، پس مخاطب من ایشان نیستند. دوم این‌که درخلال آن جملاتی که نوشته بودم هرگز نگفته بودم که مثلاً نوع نقد پوپر چرند است. یعنی مقایسه‌ی موضوع مورد بحث ما با موضوع مورد بحث پوپر مقایسه‌ای خطاست (مگر این‌که بخواهیم به این شیوه کار خودمان را توجیه کنیم). مسأله این است: اگر میان اقبال داشتن به زبان حافظ و توسعه‌یافتگی ارتباطی ارگانیک برقرار است، شاهد آوردن از نوع نقد پوپر بر افلاطون بزرگ («بزرگ» را آقای منصوری نقل کرده است)، هیچ کمکی به اثبات مدعا نمی‌کند. یعنی ایشان مرتکب چند مغالطه‌ی پی‌در‌پی می‌شوند. این‌که پوپر افلاطون را نقد کرده است به جای خود، ولی نفس نقد پوپر بر افلاطون به خودی خود نه ثابت می‌کند پوپر درست گفته است و نه بطلان سخنی از افلاطون را نشان می‌دهد (بر عکس‌اش هم صادق است). باید به خود استدلال و موضوعیت‌اش توجه داشت. به فرض که من سخن ایشان را درباره‌ی حافظ و توسعه نامعتبر بدانم، نتیجه نمی‌شود سخن پوپر را هم درباره‌ی افلاطون نامعتبر بدانم (مگر این‌که بگوییم به مثل ایشان همان پوپر هستند، افلاطون همان حافظ و موضوع بحث هم ارتباط توسعه و زبان حافظ یا چیزی با مضمون مشابه).

لذا اگر یک گام به عقب برداریم، ارتباط زبان حافظی و توسعه‌یافتگی – به معنای متعارف توسعه‌یافتگی – قابل‌دفاع نیست و نمی‌توان به سادگی چنین چیزی را نشان داد. وقتی هم من از آناکرونیسم سخن گفته بودم، بیشتر مقصودم نگاهی کلی بود که در بسیاری جاها وجود دارد و این‌جا هم مصداقی دیگر از آن است. می‌بینم که ایشان خود نیز متفطن همین نکته هستند و شواهدی را از هم از قول خودشان آورده‌اند (هر چند پیش از این من چنین نقل‌قولی از ایشان ندیده بودم و در سخنرانی‌شان نیز چنین چیزی نیست). اما هم‌چنان ایشان در بند بعدی ایشان اصرار دارد که هر کس این شیوه‌ی نقد را نامعتبر بداند، چنان‌ است که پوپر را نامعتبر دانسته است (این نامعتبر همان «چرند» سابق است ولی شما غمض عین بفرمایید و درشتی زبان مرا ببخشایید و به همان «نامعتبر» قابل‌دفاع‌تر مراجعه کنید). گمان می‌کنم مغالطی بودن این سخن آشکار است. باقی توصیفی که ایشان از آناکرونیسم به دست می‌دهد نه تنها محل‌نزاع نیست بلکه من نیز با ایشان بر سر آن توافق دارم ولی هم‌چنان این تعریف توضیح نمی‌دهد که چطور می‌توانیم میان زبان حافظ و توسعه ارتباط بر قرار کنیم.

ایشان در بند آخر نیز اشاره‌ای به ارتباط فرهنگ و توسعه کرده‌اند که البته سخت مختصر است و بدون هیچ سخن مبسوط و دندان‌گیر. پیداست ایشان از این‌که گفته‌ام نویسنده کتابی درباره‌ی توسعه دست نگرفته تا بخواند رنجیده است. از بابت این درشتی هم عذر می‌خواهم. ولی هم‌چنان فکر می‌کنم ایشان هنوز در تعریف توسعه راهی دیگر را می‌رود و در واقع نام چیز دیگری را توسعه گذاشته است. اگر «درس‌های اخلاقی» این نوشته را کناری بگذاریم، فکر می‌کنم هم‌چنان نحوه‌ی ورود به مسأله و ارتباط دادن میان حافظ و توسعه‌یافتگی ناپخته و ضعیف باقی مانده است.

از دوستان نازنین‌ام که با حسن ظن و رفاقت‌، در نوشته‌ی من و آقای منصوری نظر کردند و راهنمایی‌های مفیدی دادند هم ممنون‌ام. امیدوارم آقای منصوری هم به این نتیجه رسیده باشند که هیچ قصد آزار و تعرضی در میان نبود و به خاطر آن درشتی‌ها هم یک بار دیگر صمیمانه عذرخواهی می‌کنم ولی هم‌چنان با تلقی ایشان از حافظ و نسبت‌اش با توسعه مخالف‌ام:
غیرت‌ام کشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد.
۴

حافظ و توسعه؟ استغفر الله!

این یادداشت حاصل تبادل نظری در گوگل‌ریدر است و بازخوردهای بعدی آن درباره‌ی سخنانی که آقای اردشیر منصوری در نشست «حافظ و زمانه‌ی ما» گفته است. سخنان ایشان البته مفصل است. در بسیاری از جاها بنده با اصل سخنان ایشان موافق‌ام اما محل نزاع بنده و ایشان درست بر سر جایی است که ایشان (به نقل و تلخیص خوابگرد) گفته است:
«این که انسان قرن ۱۴ هجری بتواند متن متعلق به قرن ۸ هجری را کاملاً درک کند و با آن همدلی کند، نمی‌تواند تماماً حسن باشد. بعضی افراد از منظر نقد فرهنگی، اقبال نسبت به حافظ را شاخص توسعه‌نیافتگی می‌دانند. عصر حافظ از لحاظ فرهنگی زمانه‌ی مناسبی نبوده است و حافظ ناچار بوده با زبان ابهام سخن بگوید. اگر امروز ما به آن زبان نیازمندیم، نباید جشن بگیریم!»

پیش از این‌که وارد بحث شوم – و توضیح بدهم که ایشان در واکنش سریعی که به پاسخ اولیه‌ی من به این سخنان نشان داده (این‌جا)، شتاب‌زده و از سر رنجش کار کرده است – خوب است چند نکته را روشن کنیم.

۱. فضاهای رسانه‌ای – خصوصاً فضاهای وب ۲ – منطق‌هایی متفاوت دارد. لحن، زبان و ادبیاتی که افراد در آن‌ها اختیار می‌کنند بسیار تفاوت دارد با فضای یک مقاله‌ی علمی، یک سخنرانی آکادمیک، یا یک پست وبلاگی. پس باید تفاوت نهاد میان شأن نزول سخنی در وبلاگ، فیس‌بوک، گودر یا توییتر و مثلاً فرندفید. در شرح و توضیح این نکات، توصیه می‌کنم مقاله‌ی روشنگر و مهم مهدی جامی را بخوانید.
۲. زمان‌پریشی (آناکرونیسم) مدت‌هاست که یکی از عارضه‌ها و آفات دانشگاهیان ماست. نمونه‌های‌اش هم فراوان است: ارزش‌یابی کردن گذشته بر اساس مبانی حقوق بشر، دموکراسی، کثرت‌گرایی، لیبرالیسم یا سایر دستاوردهای خرد بشر معاصر. این را باید به یاد داشت – و از یاد نبرد – که مفاهیمی مثل حقوق بشر، کثرت‌گرایی، دموکراسی (در شکل امروزی‌اش)، توسعه، حفظ محیط زیست، و چیزهایی از این دست، زاییده‌ی جهان معاصر است و انسان‌های دوره‌های قبل، به شکلی که امروز این مفاهیم را می‌فهمیم، با آن‌ها بیگانه بوده‌اند. این سخن به این معنا نیست که مثلاً هزار سال پیش، انسان موجود بی‌ارزشی بوده یا مثلاً همه وحشی بوده‌اند. مطلقاً. آدمی پیوسته در حرکت و رشد و تکامل بوده است. اما این‌که بخواهیم قرآن، حافظ، مولوی، حلاج یا ابوسعید ابوالخیر را با منطق توسعه، حقوق بشر، دموکراسی و مفاهیمی از این دست بفهمیم، بیرون آوردن این‌ها از بستر تاریخی و فرهنگی خودشان است و البته نتیجه‌ی مفیدی به ما نخواهد داد. شاید بشود – و می‌شود – پاره‌هایی مهم از گذشته را با مفاهیم نو هم‌ساز کرد ولی بدون شک، برخورد کردن با آن‌ها با منطق امروز و تحمیل کردن این منطق بر زبان آن‌ها خطاست.
۳. گاهی اوقات ما مفاهیم را به دلیل نزدیکی پیامدهای عملی‌شان با هم خلط می‌کنیم. یعنی اگر مثلاً کثرت‌گرایی و دموکراسی در یک جامعه‌ی توسعه‌یافته پیامدهایی دارد، گاهی بدون این‌که توجه کنیم که آن پیامد خاص، نتیجه‌ی التزام به کثرت‌گرایی بوده یا دموکراسی یا توسعه، ممکن است آن را به هر کدام از این‌ها نسبت بدهیم یا – به طور پیشینی – نتیجه بگیریم که فلان اتفاق نتیجه‌ی دموکراتیک بودن یا توسعه‌یافته بودن جامعه است. این خلط کردن مفاهیم و دقت‌ورزی نکردن، نشان از ملتزم نبودن به برخورد روشن‌مند با این مفاهیم است.

با این مقدمه، توضیح می‌دهم که چرا با ادعای بالا موافق نیستم. اگر تمام قیدهای عبارات بالا را در نظر بگیریم (مثل «نمی‌تواند تماماً»، «بعضی افراد» و «اگر ما امروز…»)، شاید هیچ نقدی به عبارات بالا وارد نیست. یعنی ممکن است گوینده بگوید مقصودم من «تمام» آن نبود بلکه بخشی از آن بود و نگفتم خودم یا همه بلکه گفتم «بعضی افراد» و تازه سخن‌ام را هم شرطی گفتم نه قطعی (من از توضیح بعدی آقای منصوری در واکنش به اعتراض خودم، همین را می‌فهمم). دقت کنید که اگر این قیود را در نظر بگیریم، اساساً تمام عبارت بالا بی‌معنا و بی‌خاصیت می‌شود! درست است که باید در حکم صادر کردن دقیق و سخت‌گیر بود ولی وقتی داریم درباره‌ی چیزی نظر می‌دهیم و همه‌ی عبارات و جملات ما تبدیل به جملات شرطی یا مقید شود،‌ انگار اصلاً هیچ حرفی نزده باشیم یا گویی از ابراز سخن واقعی‌مان هراس داریم. لذا، من این ملاحظه را کنار می‌گذارم و مستقیماً می‌روم سراغ همان «بعضی افراد» و همان «بخشی» که محل اشکال است و همان «اگر»ی که در جمله‌ی ایشان آمده است. اگر این‌ها سخنان ایشان نیست، خوب نقد من به همان کسانی است که این ادعاها را دارند.

جامعه‌ی توسعه‌یافته بیش از آن‌که مسأله و مدارش آزادی بیان یا دموکراسی یا حقوق بشر باشد، دغدغه‌ی اصلی‌اش توسعه است. توسعه هم در منطق و زبان سازمان‌های بین‌المللی معتبر توسعه، شاخص‌هایی دارد که به مسکن، آموزش، بهداشت و نیازهای اولیه‌ی زندگی با عزت و کرامت آدمی بر می‌گردد. به عبارت دیگر، ممکن است یک کشور توسعه‌یافته با شاخص‌های بین‌المللی داشته باشید که زیرساخت‌های کشور خیلی خوب باشد، مراقبت‌های بهداشتی در سطح کشور به میزان قابل‌قبولی توزیع شده باشد، عمده‌ی ساکنان کشور از حداقل امکانات رفاهی،‌ مسکن، آموزش و چیزهایی از این قبیل برخوردار باشند ولی حکومت‌اش هم‌چنان استبدادی، سلطنتی یا غیردموکراتیک باشد.

اگر به ادبیات امروزی موجود درباره‌ی توسعه مراجعه کنیم، می‌بینیم که به مواردی از قبیل مسایل زیر برخورد می‌‌کنیم که اهداف توسعه‌ی هزاره‌ هستند:
۱.  ریشه‌کنی فقر و گرسنگی شدید؛
۲. دستیابی به تحصیل ابتدایی در سراسر جهان؛
۳. ترویج برابری جنسیتی و تواناسازی زنان؛
۴. کاهش مرگ و میر کودکان؛
۵. بهبود سلامت مادران؛
۶. مبارزه با ایدز، مالاریا و سایر بیماری‌ها؛
۷. اطمینان حاصل کردن از پایداری محیطی؛
۸. ایجاد همکاری‌های جهانی برای توسعه
(اگر در پی مطالعه‌‌ی مفصل و اولیه درباره‌ی توسعه هستید کتاب «نظریه‌ها و روش‌های توسعه» نوشته‌ی کیتی ویلیس؛ از انتشارات روتلج، را بخوانید).
به هر تقدیر، هر چه به موارد بالا نگاه کنیم چیزهایی از قبیل زبان حافظ، دموکراسی، ترس مردم از نقد کردن یا نقد نکردن حاکمان بیرون نمی‌آید مگر با آسمان و ریسمان به هم بافتن. به عبارت دیگر، زبان حافظ و مولوی هیچ ربط مستقیمی به «توسعه» و «توسعه‌یافتگی» ندارد.

در یادداشت گودری‌ام نوشته بودم که: «زمانه‌ی حافظ، زمانه‌ی سختی بوده است، قبول. «نامناسب» بوده؟ نمی‌دانم. مناسب در مقایسه با چه؟ با زبانِ ابهام حرف می‌زده؟ این هم درست. ولی مگر هیچ کس در زمانه‌ی ما دوپهلو حرف نمی‌زند؟ حتی در غرب؟ بله، جهان لیبرال دموکراسی کمی با ایران فرق دارد. شکی نیست. ولی نامناسب بودن زمانه‌ی حافظ و این‌که او با زبان ابهام حرف می‌زده، مقدمه‌ی منطقی قابل‌دفاع و مناسبی برای توسعه‌نیافتگی نیست، هر چند به هر حال زمانه‌ی حافظ زمانه‌ی توسعه نبوده است اصلا. اصلاً در زمان حافظ، کجای دنیا با منطق امروزی «توسعه» توسعه‌یافته حساب می‌شده که زمانه‌ی حافظ یا سرزمینی که حافظ در آن می‌زیسته، توسعه‌یافته بوده باشد؟» و در ادامه در «سلامت فکر» گوینده تردید کرده بودم که می‌پذیرم سخنی درشت است و حتی در فضای گودر هم شاید نباید چنین می‌‌نوشتم ولی هم‌چنان با قاطعیت می‌گویم که این سخن که استقبال کردن از زبان و ادبیات حافظ یا خوش‌آمدن‌مان از دوپهلوگویی و ابهام او نشانه‌ی توسعه‌نیافتگی ماست، سخنی است به غایت «چرند»!
حافظ همیشه دو پهلو سخن نمی‌گفته است. هم‌او کسی است که می‌گوید «به بانگ چنگ بگوییم آن حکایت‌ها / که از نهفتن آن دیگ سینه می‌زد جوش» و در دیوان همین حافظ سخنان بسیار جسورانه‌ای هست که آدم از دلیری گوینده‌اش حیرت می‌کند. حافظ در دوره‌های مختلفی زندگی کرده است. اگر در عهد امیر مبارز الدین که «صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد…»، حافظ پیاله در آستین مرقع پنهان می‌کرده و از خونریزی زمانه زنهار می‌داده است، آیا در روزگار شاه شجاع که دلیری می‌کرده، ناگهان جامعه توسعه‌یافته و دموکراتیک شده است و مثلاً مردم از وضعیت رعیتی به شهروندی رسیده بودند و حاکمان سیاسی را نقد می‌کرده‌اند؟ آشکار است که نه. جامعه‌ی زمان حافظ هم‌چنان با شاخص‌های امروزی توسعه،‌ توسعه‌نیافته بوده است ولی این کمترین ارتباطی با زبان حافظ ندارد. اگر امروزی با جای رعیت، مفهوم شهروند می‌نشیند، دلیل‌اش این نیست که مثلاٌ جامعه‌ی انگلیسی قبلاً با زبان و ذهن حافظی فکر می‌کرده و امروز چنین فکر نمی‌کند. این نهایت ساده‌لوحی است – اگر به آقای منصوری بر نمی‌خورد – که پدیده‌های اجتماعی و سیاسی را به همین سادگی برای خودمان توجیه کنیم.
من این را می‌فهمم که امروز همه قرار نیست مثل حافظ حرف زنند یا فکر کنند ولی چیزی که حافظ را برای ما حافظ می‌کند فقط این نیست که غزل می‌گفته یا دوپهلو حرف می‌زده است که بیاییم بگویم افتخاری ندارد که امروز استفاده از حافظ را جشن بگیریم! بله، ما بدون شک امروز هم به حافظ نیاز داریم، هم به مولوی هم به فردوسی و هم به مثلاً عطار. درجات نیاز مردم هم فرق می‌کند. جامعه‌های مختلف به شیوه‌های متفاوتی از سرمایه‌های عقلانی، ادبی و عرفانی‌شان استفاده می‌کنند. این نسنجیدگی است که فکر کنیم مشکلات ما فقط به خاطر زبان آن هم مثلاً زبان حافظی است و توسعه‌نیافتگی کشور و ناتوانی مردم از نقد صریح حاکمان سیاسی را به گردن حافظ بیندازیم. این تنها نسنجیدگی هم نیست. دروغ هم هست. اولاً ایران را با غرب و اروپای لیبرال نباید قیاس کرد. تازه با غرب هم اگر قیاس کنیم، بفرمایید بگویید که همین نامه‌های محمد نوری‌زاد که برای خودش ژانری است تاریخی و مثال‌زدنی چطور در ایران تولید می‌شود؟ یا نامه‌های عین‌القضات از کجا در آمده است؟ از این مثال‌ها می‌شود فراوان آورد. چیزی که من می‌فهمم یک سردرگمی آشکار و اصرار در نفهمیدن مسأله است و از آن بدتر اذعان نکردن به یک خطای آشکار است.
آقای منصوری به حق از من رنجیده خاطر است که در سلامت فکرش تردید کرده‌ام. اما آن پاسخ سرشار از رنجیدگی و طعنه، کمترین توضیحی در قبال نقدی که من به ایشان وارد کرده‌ام نیست. من اگر جای ایشان بودم، وقتی پای‌ام را جایی می‌گذاشتم که تخصص‌ام نبود و کسی به من تذکر می‌داد که توسعه را درست نفهمیده‌ام، دست کم دو تا کتاب دست‌ام می‌گرفتم و می‌خواندم نه این‌که شروع کنم و «از نظر خودم» همه‌ی مفاهیم را از نو توضیح بدهم و برای خودم تعریف کنم. اگر من و شما اسم یک چیزی را بگذاریم توسعه و بعد بگوییم مقصود من از توسعه این بود، توسعه‌ای که در ادبیات سیاسی و اجتماعی مطرح است؛ تغییر ماهیت نمی‌دهد. لذا، متأسفانه، بنده فکر نمی‌کنم ماجرای ایشان و حافظ، ماجرای لا اله بدون الا الله بوده باشد. مسأله، مسأله‌ای عمیق‌تر است: نفهمیدن توسعه و اصرار بر همان نفهمیدن؛ تحمیل کردن یک قالب فکری بر حافظ. این گره را می‌شد با دست باز کرد: ایشان کافی بود توضیح می‌داد که کلمه‌ی توسعه را نادرست به کار برده است و اصلاً مرادش چیز دیگری بوده است و بعد تازه می‌رسیدیم به محل نزاع که جایی است بنده با ایشان موافق نیستم به شرحی که در بالا آمد.

پ. ن. درباره‌ی خیلی جاهای نوشته و سخنان آقای منصوری می‌شد حرف زد و مفصل‌تر از این‌ها اما کوشش کردم زیاد حاشیه نروم به اصل مسأله بپردازم. از طعنه‌ها و متلک‌های ایشان هم می‌گذرم و می‌فهمم برای کسی که با این عتاب و شدت او را متهم کرده بودم به ناسالم بودن فکرش (و چنان‌که گفتم این را پس می‌گیرم با عذرخواهی)، این واکنش ممکن است عادی باشد. امیدوارم چیزی که درباره‌ی اصل موضوع نوشتم به قدر کافی روشنگر باشد.

۱۲

احمدی‌نژاد و طبقه‌ی متوسط

ظریفی امروز نکته‌ی تأمل‌برانگیزی را درباره‌ی احمدی‌نژاد می‌گفت. همه جا تبلیغات کرده است و کرده‌اند که او متعلق به طبقه‌ی فرودست است و در زمره ی زحمتکشان و چه و چه. ولی هیچ‌کس گویا توجه ندارد که او تقریباً از ابتدای زندگی‌اش در تهران زندگی کرده است. مدرک دکتری دارد. استاد دانشگاه بوده است. درس‌خوانده است. سال‌های درازی در مناصب رسمی دولتی و سیاسی کار کرده است. فرماندار و استاندار و شهردار بوده و رییس جمهور هم شده است. در این منصب‌ها و با این موقعیت‌ها چطور می‌شود کسی را متعلق به طبقه‌ی زحمتکش یا مستضعف به حساب آورد؟ این هم یک نمونه‌ی دیگر از ریاکاری‌های دولت احمدی است. با هر معیاری، احمدی‌نژاد متعلق به همین طبقه‌ی متوسط است. طبقه‌ی متوسط کسانی نیست که متمول باشند و پول‌شان از پارو بالا برود. او شاید متعلق به طبقه‌ی مرفه نباشد (شاید هم البته باشد) ولی بی‌شک بخشی از طبقه‌ی فرودست نیست. این بازی تبلیغاتی که او را هنگام خواب در خانه‌اش یا سر سفره‌ی نان و پنیر نشان بدهند، همان مصرف تبلیغاتی داخلی را دارد و گرنه آدمی با این سابقه و این تحصیلات رسمی را نمی‌شود در شمار طبقه‌ی متوسط به شمار نیاورد. این هم از نکته‌ی ظریف امروز!
۱

محاربه، امنیت ملی و فتنه‌گران

یک بار دیگر سه کلمه‌ی بالا را در ذهن‌تان مرور کنید. این کلمات در زبان چه کسانی بیشترین بسامد را دارند و چرا؟
اولین کلمه،‌ ظاهراً مبنایی دینی دارد اما اگر دقیق‌تر شویم، می‌بینیم پوشش دینی این کلمه، نمی‌تواند سرشت عمیقاً دنیوی و پیوند خورده به قدرت و سیاستِ آن را پنهان کند. «محاربه» شانه‌به‌شانه‌ی «امنیت ملی» به کار می‌رود. وقتی یک نظام حکومتی از «محاربه»‌ سخن می‌گوید (و حتی شنیدن همین لفظ هم خشونتی پنهان‌نکردنی در خود دارد)، در حقیقت از «جنگ» سخن می‌گوید و از مبارزه‌ی سرسختانه و اخلال‌گرانه با نظام حکومتی غالب و مسلط. پس می‌شود به جای همین کلمه‌ی «محاربه»، کلمات «نبرد»، «ستیز»، «اخلال»، «شورش» یا چیزهایی با حوزه‌ی معنایی مشابه هم گذاشت، اما برای نظامی که می‌خواهد اقدام خشونت‌بار خود را مدلل و موجه کند، ناگزیر پناه گرفتن زیر سایه‌ی قداستی دینی کار را آسان‌تر می‌کند، اما نباید گمان کرد که اگر این تعبیر یا توجیه دینی نمی‌بود، این توجیه‌گری به این سادگی میسر نمی‌شود. این‌جاست که باید رشته‌ی پیوند میان «محاربه»، «امنیت ملی» و «قدرت سیاسی» را پیدا کرد.
در آیه‌ی ۳۳ سوره‌ی مائده آمده است: «إِنَّمَا جَزَاء الَّذِینَ یُحَارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَیَسْعَوْنَ فِی الأَرْضِ فَسَادًا أَن یُقَتَّلُواْ أَوْ یُصَلَّبُواْ أَوْ تُقَطَّعَ أَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلافٍ أَوْ یُنفَوْاْ مِنَ الأَرْضِ ذَلِکَ لَهُمْ خِزْیٌ فِی الدُّنْیَا وَلَهُمْ فِی الآخِرَهِ عَذَابٌ عَظِیمٌ» (ترجمه‌ی خرمشاهی:‌ «همانا جزاى کسانى که با (دوستداران‏) خداوند و پیامبر او به محاربه برمى‏خیزند و در زمین به فتنه و فساد مى‏کوشند، این است که کشته شوند یا بر دار شوند یا دستها و پاهایشان در خلاف جهت یکدیگر بریده شود، یا از سرزمین خویش تبعید شوند؛ این خوارى و زارى دنیوى‏شان است و در آخرت هم عذابى بزرگ (در پیش ) خواهند داشت‏»). قصه‌ی استفاده‌ای را که از این آیه برای مقاصدِ سیاسی می‌شود،‌ همه می‌دانیم اما خوب است نگاهی هم به آیه‌ی قبل از همین آیه بکنیم: «مَن قَتَلَ نَفْسًا بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِی الأَرْضِ فَکَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعًا وَمَنْ أَحْیَاهَا فَکَأَنَّمَا أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعًا وَلَقَدْ جَاء تْهُمْ رُسُلُنَا بِالبَیِّنَاتِ ثُمَّ إِنَّ کَثِیرًا مِّنْهُم بَعْدَ ذَلِکَ فِی الأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ» («هر کس کسى را -جز به قصاص قتل‏، یا (به کیفر) فسادى در زمین‏- بکشد، چنان است که گویى همه مردم را کشته باشد. و هر کس کسى را زنده بدارد، چنان است که گویى تمام مردم را زنده داشته است‏. و قطعاً پیامبران ما دلایل آشکار براى آنان آوردند، (با این همه‏) پس از آن بسیارى از ایشان در زمین زیاده‏روى مى‏کنند»). نمی‌خواهم زیاد به شرح جزییات ماجرا بپردازم اما تقارن این دو آیه،‌ بسیار معنادار است.
اما، کلمه‌ی دیگری که فراوان در ادبیاتِ‌ سیاسی صاحبان قدرت به کار می‌رود، «امنیت ملی» است. این تعبیر اختصاصی به حکومت‌های دینی یا غیر-دینی ندارد. «دفاع از امنیت ملی»‌ وظیفه‌ای است که قدرت برای خودش تعریف می‌‌کند. «تهدید امنیت ملی»‌ اتهامی است که دولت/قدرت می‌تواند با توسل به آن، افرادی را کیفر دهد. یک بار دیگر اگر به همین تعابیر نگاه کنیم، می‌بینیم که «محاربه» همان «تهدید امنیت ملی» است. پوشش الفاظ مقدس بهانه‌ای است برای پنهان کردن اتفاقی که در نهایت می‌افتد. فرجام کار، پیروزی قدرتِ حاکم و نابودی محاربه‌گر یا تهدید‌کننده‌ی امنیت ملی است. اما تمام نکته در این‌جاست که چگونه این کلمات می‌توانند بهانه‌هایی باشند برای تحکیم یک قدرتِ استبدادی. زبان قدرت از محاربه‌گران سخن می‌‌گوید. معنای‌اش این است که متهم به تهدید امنیت ملی، با کسی محاربه کرده است (امنیت ملی این‌جا به جای خدا و رسول می‌نشیند و نظام جمهوری اسلامی فراوان این دو را به معنای یکدیگر به کار می‌برد و این از نشانه‌های مهم سکولار شدن نظام جهموری اسلامی است: امنیت ملی، به جای خدا نشسته است!). اما با چه کسی؟ در زبان محاوره و حتی در زبان سیاست، این بخش عمدتاً حذف می‌شود چون به قرینه گمان می‌رود که این محاربه با «خدا» و «رسول» صورت گرفته است. اما واقعیت‌ این‌هاست: خدا بی‌واسطه با انسان‌ها سخن نمی‌گوید. رسول هم دیگر در میان ما نیست. پس نظام سیاسی توسعاً و با تکیه بر تفسیر و تأویل خود، با تکیه بر ناخودآگاه بخشی از مردم و البته بازی‌های مختلف سیاسی، کوشش می‌‌کند مشروعیت خود را هم‌ردیف مشروعیت الاهی (خدا و رسول)‌ قرار دهد. پس اتهام محاربه، در غیابِ داشتنِ آن مشروعیت ناگهان فرو می‌پاشد! کسی که به دروغ و تقلب نماینده‌ی مردم شده باشد، وضع‌اش روشن است،‌ چه برسد به کسی که با سیاست و قدرت خواسته باشد مشروعیت خود را به مشروعیت خدا گره بزند (این بحث هم هم‌چنان باقی می‌ماند که در امر حکومت و سیاست، مشروعیت خدا و رسول چه محلی از اعراب دارد؟ هم بحث درون‌دینی در آن هست و هم بحثِ برون‌دینی).
اما اگر همین کلمات را از منافع قدرتِ سیاسی یا همان که برای خود مشروعیتی قایل می‌شود (آن هم از جنس مشروعیتی الاهی)، بزداییم و تعلقات انسانی و سلیقه‌های قدرت/دولت را هم در آن لحاظ کنیم، ناگهان آن هیبت و عظمت فرو می‌ریزد اما هم‌چنان باقی خواهند ماند. اتهام «تهدید امنیت ملی» اتهامی نیست که فقط جمهوری اسلامی به کار ببرد یا فقط در نظام‌های توتالیتر استفاده شده باشد. این اتهام،‌ حتی در کشورهای دموکراتیکی که نظام سیاسی‌شان واقعاً جواب می‌دهد و تنها اسمی از دموکراسی نیست، گاهی به کار می‌رود. گرفتیم که این اتهام به آن رسوایی و فضیحتی که در نظام‌های استبدادی به کار می‌رود، ابزار خاموش کردن صدای مخالف نباشد (که در بسیاری از اوقات هست و تفاوت چندانی میان نوع نظام حکومتی نیست). اما هر چه هست، تمام نکته این است که تعبیرهای «محاربه» یا «تهدید امنیت ملی» تعبیرهایی هستند که وضع شده‌اند برای عبور از قانون متعارف و معلق کردن عرف جاری جامعه. این تعابیر، یا تعبیر «فتنه‌گران» و «اغتشاش‌گران» همه تعابیری هستند که حکایت از وضعیت‌های اضطراری دارند. وضعیت تعلیق، وضعیتی است که در آن قدرت حاکم می‌تواند با تکیه بر مشروعیت مفروض خود (چه این مشروعیت هنوز به جا باشد یا شدیداً آسیب‌دیده باشد) وضعیتی اضطراری را در جامعه حاکم کند و دست به تغییر و تحول‌هایی گسترده در سطوح و لایه‌های مختلف اجتماع بزند. هیچ جامعه‌ یا نظام باثباتی نمی‌تواند پیوسته از وجود «محاربان»، «تهدیدکنندگان امنیت ملی» یا «فتنه‌گران» سخن بگوید. هر چه بسامد به کار رفتن این کلمات در ادبیات یک نظامِ سیاسی بالاتر باشد، آسان‌تر می‌توان به عمق بحران مشروعیتِ آن پی‌ برد. هر چه استفاده از این تعابیر (در نظام‌های دینی یا غیر-دینی) کمتر باشد، شاخصی از سلامتِ مشروعیتِ سیاسی در اختیار داریم.
فرض کنید که کسانی که متهم به «محاربه» شده‌اند، کسانی باشند که با فساد و انحراف یک نظام سیاسی به مبارزه برخاسته باشند. نظام حاکم هم‌چنان آن‌ها را «محارب» یا «تهدیدکننده‌ی امنیت ملی» می‌نامد. نمونه‌ی کلاسیک این استفاده از زبان قدرت را در زمان خلیفه‌ی دوم اموی، یزید بن معاویه، در برابر امام حسین نوه‌ی رسول خدا در صحرای کربلا می‌بینم. نمونه‌های بعدی هم از حد شمارش خارج است. پس بسیاری اوقات، آزادی‌خواهان و عدالت‌جویان هم در لباس «محارب» در رسانه‌ها و تبلیغات قدرت حاکم به عنوان «فتنه‌گر» و «اغتشاش‌گر» تصویر می‌شوند. این‌جاست که «امنیت ملی» ترجمه می‌شود به «حفظ منصبِ صاحبِ قدرتِ سیاسی» و تهدید آن، همان به مخاطره افتادن اقتدار و انحصارطلبی حاکمِ قدر-قدرتی است که «محاربان» (بخوانید «منتقدان»، «آزادی‌خواهان» یا «عدالت‌جویان») دیگر بی‌چون و چرا سخن‌اش را نمی‌پذیرند و اساساً به صداقت، عدالت، وفای به عهدِ او تردید جدی پیدا کرده‌اند. این‌جاست که اهل تقوا در به کار بردن این کلمات، روز به روز احتیاط بیشتری به خرج می‌دهند و آن‌که اول از همه متهم می‌شود،‌ صاحبِ قدرت است (چون قدرت است که به طور پیش‌فرض باید در مظان اتهام باشد مگر این‌که خیال و سودای باطل توهم قدسی‌بودن و عصمت داشتن قدرتِ حاکم را در ضمیر و زبان مردم انداخته باشد). حال پرسش این است: این بحرانِ مشروعیت دامن‌گستر را چگونه می‌توان درمان کرد؟ یافتن پاسخ‌ها زیاد سخت نیست.

تیغ دادن در کف زنگی مست
به که آید علم ناکس را به دست
واستان از دستِ دیوانه سلاح
تا ز تو راضی شود عدل و صلاح
چون سلاح‌اش هست و عقل‌اش نی، ببند
دست او را ورنه آرد صد گزند!

۳

آدمی به غار بر نمی‌گردد!

از امید نوشتن خوب است، اما کافی نیست. از امید گفتن، سویه‌ی دیگری هم دارد. از نور گفتن، بی آن‌که حکایتی از ظلمتِ عافیت‌سوز بگویی، فریب است. امید، همزاد جاویدانِ ایمان است. اما ایمان و امید در بوته‌ی رنج آب‌دیده می‌شوند. من رنجِ همرهان و دوستان‌ام را می‌بینم و باز هم از امید می‌گویم. باز هم دلی روشن دارم که فردایی روشن در انتظار ماست. فردایی که زلالِ صفا و مردمی را بتوان بهتر در آن دید. از امید گفتن، صداقت هم می‌خواهد؛ صداقتِ تصدیق تلخی‌های و درشتی‌هایی که در دوزخِ حال بر ما می‌رود. همین تصویر را اگر صادقانه و از دل پیش چشمِ خود بگذاریم، دشوار نیست اگر دلربایی امید و اطمینان به آن را باور کنیم. این کاروان به عقب باز نمی‌گردد. شاید رهزنانی در مسیر این کاروان دست در خونِ کاروانیان ببرند. شاید حرامیان به غارتِ امید و ایمان ما بکوشند. اما این کاروان از رفتن نمی‌ماند. سرعتِ رسیدن شاید در زمان‌های مختلف فرق کند. شاید سنگلاخ‌ها بیشتر از وقت‌های دیگر باشند، اما هم‌چنان رسیدن در افقِ نگاه ما هست. این راهِ ناگزیری است که روندگان و ماندگان چه بخواهند و چه نخواهند رفتنی است. پشتِ سر را اگر بنگریم که چقدر راه آمده‌ایم، می‌توانیم باور کنیم که این ستم‌ها به سکسکه‌ای بیش نمی‌ماند. تا رسیدن به مقصود، یک قدم بیشتر باقی نیست. تنها تفاوت این است که مقیاس‌ها متفاوت است و کسی نمی‌تواند دقیقاً بگوید این یک قدم کی تمام می‌شود.

صبر، کیمیایی است که نصیبِ هر هاضمه‌ای نمی‌شود. چه بسا بسیاری از ما دوست داشته باشیم هر چه آزادی و خرمی و شادی و آسایش است همه را همین امروز و به چشمِ خودمان ببینیم. اما از یاد نبریم که نیاکانی داشته‌ایم که صبر تلخ و درازی داشته‌اند برای این‌که روزی برای ما وقتِ بهروزی از راه برسد. نه نیاکانِ ما مرده‌اند و نه ما خواهیم مرد. این پیروزی از آنِ ماست. «مردنِ عاشق نمی‌میراندش / در چراغی تازه می‌گیراندش». نویدِ آزادی در همین نکته است که قدم در راه ایثار هم بگذاریم.

بگذارید این تصویر را هم با شما در میان بگذارم. این تصویر یا این روایت را از سایه وام دارم: آدمی از وقتی پای از غار بیرون گذاشته است، همیشه به جلو حرکت کرده است؛ اما هرگز به غارنشینی بازنگشته است! شاید در مسیر راه‌اش زمین خورده باشد یا راه‌اش دور شده باشد، اما هرگز جهت حرکت‌اش به سوی عقب نبوده است. حال،‌ با آن‌چه تا این‌جا گفتم، شاید بهتر بشود این شعر سایه را خواند و فهمید و با آن همدلی کرد و از آن امید گرفت:

می‌‌خوانم و می‌ستایمت پرشور
ای پرده‌ی دلفریب رؤیارنگ
می‌بوسمت ای سپیده‌ی گلگون
ای فردا ای امید بی‌نیرنگ
دیری است که من پی تو می‌پویم.
هر سو که نگاه می‌کنم، آوخ!
غرق است در اشک و خون نگاهِ من
هر گام که پیش می‌روم برپاست
سرنیزه‌ی خون‌فشان به راهِ من
وین راهِ یگانه راهِ بی‌برگشت.
ره می‌سپریم همره امید
آگاه ز رنج و آشنا با درد
یک مرد اگر به خاک می‌افتد
برمی‌خیزد به جای او صد مرد
این است که کاروان نمی‌ماند.
آری ز درونِ این شبِ تاریک
ای فردا من سوی تو می‌‌پویم
رنج است و درنگ نیست می‌تازم
مرگ است و شکست نیست می‌دانم
آبستنِ فتحِ ماست این پیکار.
می‌دانمت ای سپیده‌ی نزدیک
ای چشمه‌ی تابناکِ جان‌افروز
کز این شبِ شوم‌بختِ بدفرجام
بر می‌آیی شکفته و پیروز
وز آمدنِ تو زندگی خندان.
می‌آیی و بر لبِ تو صد لبخند
می‌آیی و در دل تو صد امّید
می‌آیی و از فروغ شادی‌ها
تابنده به دامن تو صد خورشید
وز بهر تو بازگشته صد آغوش.
در سینه‌ی گرمِ تست ای فردا
درمانِ امیدهای غم‌فرسود
در دامن پاکِ تست ای فردا
پایان شکنجه‌های خون‌آلود
ای فردا ای امید بی‌نیرنگ!
(سایه؛ ۱۴ شهریور ۱۳۳۰)
۱۵

آه از این لطف به انواع عتاب آلوده!

موجی که یادداشت شادی صدر در فضای وب انداخت، سرآغاز گفت‌وگوهای مبارکی شد. واکنش‌های مختلفی که به سخنان او تا به امروز دیده‌ام نشان از زنده بودن فضای بحث و نقد دارد. ابتدا که جمله‌ای کوتاه بر صدر نوشته‌ی ایشان نوشتم و در فیس‌بوک آوردم، گمان نمی‌کردم بحث این اندازه دامنه پیدا کند. با گسترش یافتن پاسخ‌ها، تصمیم گرفتم همان نظرها را در یادداشتی وبلاگی منتشر کنم که بعد به خاطر این‌که جلوی سوءتفاهم‌های محتمل (و چه بسا قطعی) گرفته شود، از نشرش منصرف شدم. اما هم‌چنان می‌توانم اصل ماجرا را صورت‌بندی کنم.
عنوان نوشته‌ی شادی صدر این است: «چه فرقی است بین امام‌جمعه تهران و سایر مردان ایرانی؟». وقتی عنوان را خواندم تکان خوردم و گمان بردم شاید اشتباه می‌کنم و مراد نویسنده، هرگز این تعمیم بی‌حساب و کتاب نبوده است که همه‌ی مردان ایرانی را یک‌رنگ و یک‌شکل ببینید. اما در سایر جاهای این نوشته، این مضمون باز هم تکرار می‌شود. از جمله در عبارت فرجامین این یادداشت که نویسنده می‌گوید: «من چندان فرقی بین حجت‌الاسلام صدیقی با هر یک از پسران تازه‌بالغ دیروز و مردان طرفدار حقوق بشر و حقوق زنان امروز نمی‌بینم؛ غیر از اینکه او دست‌کم در آنچه هست و آنچه می‌گوید، یک‌رو تر است.» یا در همان اوایل متن به این جمله می‌رسیم: «شما! بله، خود شما! به من نگویید که می‌توان در ایران پسری تازه به سن بلوغ رسیده بود و بزرگ و بالغ شد، بی آنکه به زنان متلک گفت؛ بی‌اغراق، این بخشی از روند بزرگ‌شدن برای مردان در ایران است. تجربه‌ای که بدون آن، مرد ایرانی، مرد نمی‌شود.» و باز در جمله‌ای دیگر همین لحن و زبان تکرار می‌شود: «…روندی که اتفاقا شما آقایان، بله همین شما، حتی در آن هم سهیم هستید؛ حتی اگر نوجوانی بیش نباشید.» و این زبان هم‌چنان تکرار می‌شود: «دموکراسی روزی آغاز خواهد شد که شما، بله شما آقایان یاد بگیرید نه فقط جلو آینه بلکه در منظر عموم، به جای دفاع از حقوق زنان به مثابه امری بیرونی و انتزاعی، از تجربه واقعی، درونی و زمینی «خود» به عنوان یک «مرد» سخن بگویید و نقشی که در بازتولید ساختارهای تبعیض‌آمیز موجود داشته‌اید را به نقد بکشید.» (تأکیدها همه از من است).
نقد من به این نوشته به روشنی این است: شادی صدر به آسانی مردان را جمع می‌بندد. حکم‌اش را به «همه‌ی مردان ایرانی»‌ حتی نوجوانان بدون هیچ واهمه‌ای تسری و تعمیم می‌دهد. لحن‌اش عصبانی است و پرخاشگر. این لحن و زبان، به اصل سخن شادی صدر، هر چه که بوده باشد،‌ آسیب می‌زند. مهم نیست که موضوع سخن او زنان است و حقوقِ‌ قرن‌ها پایمال‌شده‌ی آن‌ها. مهم نیست که جامعه‌ی ایرانی به شدت مردسالار باشد یا نگاهی جنسیتی پیوسته زندگی را بر زنان دشوار و دشوارتر کرده باشد. هر چه هست،‌ این زبانِ درشت و تلخ، کلیت سخن او را مخدوش می‌کند. می‌شد و می‌شود در جزییات و متن سخن شادی صدر با او گفت‌وگو کرد و سخن او را پذیرفت یا با او مخالفت کرد (از جمله این‌که من معتقدم «دموکراسی» واژه‌ای است که در متن شادی صدر پاک بی‌‌معنا و غریب است و می‌توانم دفترها سیاه کنم از این‌که چقدر این «دموکراسی»‌ ژورنالیستی و ساده‌انگارانه به کار رفته است و حقوق‌دان ما چقدر درک و شناخت‌اش از دموکراسی سطحی است). اما مشکل بزرگ من با این متن این است که این آغاز و عنوان و این جملات هم خشن و عصبانی است، هم دور از انصاف علمی است و هم نقض غرض است.
پرسشی که می‌توان از شادی صدر پرسید این است که چرا چنین متنی را می‌نویسد؟ او چه دردی داشته که چنین متنی را نوشته است؟ قطعاً درد او این نبوده که یک جایی بالاخره بیاید و با زبانی تحقیرآمیز و عبوس با «همه‌ی مردان ایرانی» سخنی بگوید تا تشفی خاطری حاصل شود، پس درد او لاجرم باید همین بیدادهایی باشد که بر زنان می‌رود و همین نامردمی‌هایی باشد که از بخشی از مردان ایرانی سر می‌زند – چه این بخش شمارشان صد نفر باشد و چه میلیون‌ها نفر. اگر دردِ این است، زبان‌اش این نیست. این زبان، پل‌های مفاهمه و همدلی را ویران می‌کند. این زبان دیوارها را بلندتر و ستبرتر می‌‌کند. این نوع بیان،‌ دشمن‌کیشانه است و نفرت‌پراکن. مسأله، به هیچ رو این نیست که زنی سخنی گفته است و مردان در برابرش به اعتراض ایستاده‌اند. کم نبوده است که زنی – از جمله شادی صدر – سخنی گفته است و خوب و به جا بوده و مردان و زنان یک‌صدا از او دفاع کرده و او را ستوده‌اند. اما شادی صدر و دوستان‌اش باید این را بیاموزند که همه‌ی آدمیان خطا می‌کنند حتی اگر تاج سر آفرینش باشند. و از این آدمیان خطاکار آن کسی قدر می‌بیند و بر صدر می‌نشیند که بداند کجا و به چه زبانی باید اذعان کند به این‌که خطا گفته است یا تند رفته است. ایشان می‌تواند این جسارت و شهامت را داشته باشد که بگوید اصل حرف‌ام هم‌چنان محکم است ولی در بیان‌اش خطا کردم. می‌تواند بگوید که جامعه‌ی ما دچار این مشکلات است اما این‌ اندازه تحقیرگر و خشن نباشد. می‌تواند از حقوق زنان چنان دفاع کند که مردان و زنان چاره‌ای جز دفاع از او نداشته باشند، نه آن‌که چنان سخن بگوید که مردان زن‌ستیزی که نگاهی جنسیتی به زن دارند زبان‌شان دراز شود که ما از اول می‌گفتیم فمینیست‌ها چنین‌اند (بی‌منطق‌اند، خشن‌اند، پرخاش‌گرند و الخ) و مردانی که با زنان هم‌دل و هم‌صدا هستند، دیگر نتوانند عقلاً و منطقاً در مقام دفاع از این درشتی‌ها بایستند. هر چه باشد، آخر کار قرار است این همه حرف گرهی از گره‌های زنان را باز کند و دردی را علاج کند نه این‌که آن درد هم‌چنان لاعلاج باقی بماند و فقط جنجالی رفته باشد و غوغایی به پا شده باشد. 
نازنینی تو ولی در حد خویش
الله الله پا منه از حدّ بیش
من در این زبان خشن و پرخاشگر که مدام گریبان این و آن را می‌گیرد، نه فروتنی می‌بینم نه استقامت. خشم می‌بینم و فریادِ بی‌مهار. نیازی نیست کسی یک شاهد یا صدها نمونه بیاورد که مردانی چنان ستم‌هایی بر زنان کرده‌اند. کدام انسان منصف و آزاده‌ای است که ستم‌ها را دیده باشد و بگوید ستمی نبوده؟ اما هیچ کدام از این‌ها ما را مجاز به خطا کردن و درشت گفتن نمی‌کند. صد حرف حق اگر بگویی، به هیچ رو اجازه نداری به خاطر این‌که سخنان حقی هم بر زبان‌ات جاری شده، درشت و گزاف بگویی و مرزهای اخلاق و نقد را پشت سر بگذاری. مسأله ساده است: هدفِ خوب شادی صدر – که قاعدتاً باید دفاع از حقوق زنان باشد – وسیله‌ی مذموم درشت‌گویی، پرخاشگری و مغالطه را توجیه می‌‌کند؟
در گفت‌وگوهایی که با دوستان در گرفته، این مثال را زده‌ام که این شیوه‌ی استدلال که به زن‌ها ستم بسیار رفته است و چنان تحت فشار بوده‌اند که اکنون این زبان و بیان از آن‌ها غریب نیست، استدلال محکمی نیست. این نوع استدلال، همان استدلالی است که امروز دستگاه‌های دولتی با توسل به آن مردم ایران را می‌آزارند و می‌کوبند: حفظ نظام ارتکاب هر فعلی را مجاز می‌شمارد. یا مثال دیگرش این است: افراطیون مسلمانی که به سوی بمب‌گذاری‌های انتحاری و قتل‌ بیگناهان می‌روند، توجیه‌شان دقیقاً‌ همین است که غرب قرن‌ها به ما ستم کرده است و ما را تحقیر کرده است، پس ما مجازیم به همین خشونت پاسخ دهیم. دقت کنید که تحقیر شدن ملت‌های جهان سوم از سوی غربیان چیزی نیست که اندیشه‌وران آزاده‌ی جهان به سادگی آن‌ را انکار کنند، اما کدام آزاده‌ی منصفی هست که قتل و جنایت را توجیه کند؟ می‌فهمم که این مثال‌ها خیلی شدیدتر از چیزی هستند که شادی صدر گفته است، اما محور استدلال کسانی که از موضع او و زبان او دفاع می‌کنند – در عین این‌که می‌گویند او نباید تعمیم می‌داده و همه را به یک چوب می‌رانده – باز همین است. همین که هدف، وسیله را توجیه می‌کند. یا آن‌قدر بر ما ستم رفته است که اگر دو روزی ما هم به همین زبان سخن بگوییم، آبی از آب تکان نمی‌خورد. من این شتاب‌ها را نمی‌پسندم. «بیفتد آن‌که در این راه با شتاب رود». این روزها مدام این بیت حافظ در خاطرم آمده است و رفته است:
می‌روی و مژگان‌ات خونِ خلق می‌ریزند
تیز می‌روی جانا ترسمت فرومانی
نویسنده می‌توانست همان عبارات بالا را تعدیل کند. ملایم‌تر بنویسد. اصل حرف‌اش را جدی و محکم بزند. اما می‌توانست متن خودش را چند بار بخواند یا بدهد چند نفر متن را بخوانند تا سخنی پخته و سنجیده از او صادر شود نه این‌که دردهای زنان این سرزمین این‌گونه لا به لای غوغا و جنجال گم شود یا غباری بر این آینه بنشیند. این متن می‌شد بهتر از این باشد (مگر این‌که البته همین جملات اصل و اساس و غرض و مقصود از نوشتن بوده باشند که آن وقت حکایت دیگری است به طور کلی).

حرف‌های بسیاری هست که می‌توان گفت اما اصل سخن من همین نقد کوتاه و صریح بود که هنوز بعد این همه گفت‌وگو کمترین واکنشی از سوی نویسنده‌اش نیامده است. نویسنده این عذرخواهی را نه به مردان ایرانی که چنین اوصافی ندارند، بلکه به زنانی هم بدهکار است که با دفاع بدی که از حقوق زنان می‌کند، راه استیفای حقوق آن‌ها را دورتر می‌کند و می‌شود مصداق این ابیات که:
ره نبرده هیچ در مقصودِ خویش
رنج ضایع سعی باطل پای ریش
یادداشت‌های خوبی که در نقد این یادداشت در این دو روز دیده‌ام این‌هاست:
۱. چند نکته ـ (حامد قدوسی)
۲. حجت الاسلام صدیقی و ما (علی عبدی؛ مردمک)
۳. خانم صدر! مراقب باشید! (وبلاگ شا زه)

۴. در ذیل بحثی که در فیس‌بوک در گرفته بود، نظری از علی عزیز آمده بود – که به چشم‌ام بسیار منصفانه و هم‌دلانه با نویسنده اما منتقدانه آمد – و دریغ‌ام آمد این‌جا نیاورم‌اش:
«یکم: به نظرم اگر مقاله خانم صدر را در کانتکست آن ببینیم و همدلانه بخوانیم شاید برخی از سوء تفاهمهای پدید آمده بر طرف شود. نوشته ایشان یک مقاله تخصصی علمی یا فلسفی نیست که در آن استفاده از سور کلی با وجود حتی یک مورد نقض ناروا باشد. بلکه نوشته ای است ژورنالیستی و مبتنی بر تجربه و مشاهدات شخصی نویسنده. در این مقام سور «همه» را نباید به معنای دقیق کلمه گرفت.

دوم: اشکال اساسی ای که به نوشته خانم صدر وارد است این است که تبیینی که ایشان از رفتار به قول خودشان مردان ایرانی به دست می دهند نه از طریق تجربه و مشاهدات شخصی قابل توجیه است و نه از راههای دیگر. ادعای اصلی ایشان این است که سوء رفتار مردان ایرانی با زنان به خاطر ذهنیت اهریمن انگارانه ی مردان در باره زنان است. و این تبیین نه درباره‌ی مردانی که به زنان متلک می گویند درست است و نه درباره‌ی همه‌ی ‌مردانی که به منظور محافظت از خویشاوندان زن خود در برابر مردان غریبه می‌کوشند آنان را بپوشانند یا به پوشش توصیه کنند. 
آزار جنسی زنان نشانگر خوی اهریمنی آزار دهنده است، نه نشانگر اینکه آزار دهنده زنان را اهریمن می‌پندارد.
محافظت از زنان خویشاوند در برابر مردان مزاحم نیز بیش از آنکه نشان‌دهنده ذهنیت منفی محافظت کننده نسبت به زن باشد، بیانگر ذهنیت او نسبت به مردان است. یعنی محافظت کننده بر این باور است که دست کم برخی از مردانی که در جامعه ی او زندگی می کنند خوی اهریمنی دارند و به واسطه این خو مزاحم زنان می‌شوند و آنان را آزار می‌دهند. بنابراین با اندکی تسامح می توان آن بخش از سخنان خانم صدر را که حاکی از تجربه شخصی ایشان است پذیرفت، اما تبیین و تفسیر ایشان از این مشاهدات نادرست است و نتیجه‌ای که ایشان از این تبیین می‌گیرند نیز نادرست است. آن نتیجه این است: بین حجت الاسلام صدیقی و سایر مردان ایرانی، حتی آنانکه از حقوق بشر و حقوق زنان دفاع می‌کنند، هیچ فرقی نیست. 
واقعیت این است که اولاً همه‌ی مردان ایرانی به زنان متلک نمی‌گویند. ثانیاً آنانکه متلک هم می‌گویند نه ذهنیت یکسانی نسبت به زنان دارند و نه انگیزه‌ی یکسانی در متلک گفتن به زنان.
ثالثاً، کسانی هم که بر زنان خویشاوند خود سخت گیری می‌کنند ذهنیت یکسانی نسبت به زنان ندارند و انگیزه واحدی هم برای اینکار ندارند.»
پ. ن. این هم شاهد از غیب که تمام آن‌چه را که گمان می‌کردم و به زبان نمی‌آوردم، با بلاغت هر چه تمام‌تر ثابت کرد: «آب در خوابگه مورچگان» (شادی صدر). اسم این واکنش به صراحت نخوت و تکبر است و اصرار بر اشتباهی که اذعان به آن بسیار ساده است و هیچ صدمه‌ای به شادی صدر نمی‌زد اما ادامه‌ی آن و پافشاری بر آن معنایی روشن دارد (به زبان عام‌فهم ترجمه می‌شود به این‌که: «خوب کردم این‌جوری نوشتم؛ اصلاً از اول‌اش هم می‌خواستم همین بشه»). «ما فمینیست‌ها» همان نکته‌ی فخیمی است که همه چیز را بر آفتاب می‌افکند. حیف! کاش می‌شد همزبانی و همدلی کرد. کاش می‌شد دیوارها را کمتر کرد و پل‌ها را بیشتر! اسباب دریغ است و تأسف. کاش این همه توهم و خیال‌اندیشی نبود ولی خیال‌اندیشی به درون باز می‌گردد:
هر درونی کو خیال‌اندیش شد
گر دلیل آری خیال‌اش بیش شد
پیش چشم‌ات داشتی شیشه‌ی کبود
لاجرم عالم کبودت می‌نمود!

پ. ن. ۲. از وبلاگوار: «زنی که این شیوه «دفاع از زن» خانم صدر را نمی‌پسندد!» و «آب در خوابگه مورچگان تقلیل‌گرا» از حامد.

حامد قدوسی به خوبی توانسته فاصله‌ی عاطفی‌اش را از نوشته حفظ کند و مغالطه‌های فراوان بحث‌های در گرفته را به تصویر بکشد: «موردکاوی‌هایی در مغالطه». زنانی که صادقانه دلسوز خودِ زنان هستند (و البته مردانی که می‌خواهند جانب عدالت و انصاف را فرونگذارند) بسیار می‌توانند از این صورت‌بندی مغالطات درس بگیرند. این مغالطه‌ها را تنها یک «فمینیست طرفدار حقوق زنانی ایرانی» مرتکب نمی‌شود. مردان زیادی هم هستند که در بحث‌های دیگری دچار همین مغالطه‌ها هستند. در ابتدا نوشتم که در گرفتن این بحث بسیار مبارک بود. اکنون یقین دارم که نتایج خیلی خوبی از آن گرفته شد.

۶

رسیدن به مکارمِ اخلاق، سلوک می‌خواهد!

قصه‌ی زبان سخیف، پر اشتلم و بی‌ادبانه‌ی محمود احمدی‌نژاد تازه نیست. این همه زبانه کشیدن بی‌ادبی و وقاحت که هیچ شأن و جایگاه هم نمی‌شناسد، ویژگی ممتاز اوست. در تمامِ این پنج‌سال گذشته، ملت ما شاهد رواج این زبان وقیحانه در بالاترین سطح اجرایی نظام بوده‌اند و هیچ توجیهی برای باز گذاشتن این میدان برای به ابتذال کشاندن این «قیمتی دُرّ لفظ دری» وجود نداشته و ندارد. همین که این فضا باز گذاشته شده تا کسی چون او، از چنان جایگاهی، نه تنها در درون و برای ایرانیان بلکه برای جهانیان با همین ادبیات بی‌مایه، پرتکبر و نخوت و به عبارتِ دقیق‌تر «چاله‌میدانی» سخن بگوید، حکایت از مشکلی عمیق‌تر و جدی‌تر دارد و آن همین تباه شدن مزاجِ دهر است – به تعبیر حافظ. مزاجِ سیاست مدت‌هاست تباه شده است. به دنبالِ آن، سیاست‌مدارانی که گمان برده‌اند چون متصل به یک منبع قدرت یا مستظهر با حمایت یا ولایتِ او هستند، رواست که هر چه بر از خیال‌شان بگذرد، بر زبان نیز جاری کنند، نمونه‌ی اعلای این تباهی هستند.

حال، پرسش این است که اگر کسی بخواهد مغز و مضمون همین مدعیات را – که بر زبان کسی چون احمدی‌نژاد جاری می‌شود – به بیانی بی‌غرض‌ و مرض‌تر، با شیوه‌ای شیوا یا سالم و بی‌خشونت و مؤدبانه‌تر بگوید، چه باید بکند؟ اصلاً شدنی است؟ پاسخ این پرسش را باید در جای دیگری جست‌وجو کرد. ابتدا باید پاسخ داد که اصلاً او چه حرفی برای گفتن دارد؟ چه گام مثبتی برای ایران و ایرانی می‌خواهد بردارد که برای آن ناگزیر است تن به این همه پستی و این همه ابتذال بدهد؟ به گمان‌ام مغز مسأله این‌جاست که او اساساً کاری نمی‌کند جز همین زبان‌بازی یا زبان‌درازی. او هنری جز شکلک درآوردن و تمسخر و استهزاء و تحقیر ندارد (و این را می‌توان از میزان آسیب‌های عمیقی که در این سال‌ها به بدنه‌ی اجرایی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی کشور زده است دریافت). برای این‌که کسی آراسته به فضایل و مکارمی باشد و این فضایل در منش، گفتار و عمل‌اش تجلی پیدا کند، تربیتی لازم است. ادبی باید. و این ادب ابتدا باید در باطن و ضمیر فرد استحکام و رسوخ پیدا کند. نمی‌شود عمری را به ابتذال فکری و معنوی سپری کرد – آن هم در پوشش دین‌داری و تقدس – و بعد انتظار داشته باشیم ناگهان از میان این همه پوچی و بی‌معنایی و تهی بودن، ارزشی و گوهری بیرون بیاید. مسأله این است: برای رسیدن به مکارم اخلاق سلوک لازم است. آدمی باید گریبانِ خودش را مدام بگیرد و پیوسته خودش را ادب کند. این تأدیبِ نفس به ویژه برای کسانی که در مقام قدرت هستند واجب‌تر است چون قدرت به آسانی باعث می‌شود آدمی باد در دماغ بیندازد و گمان کند که «کردیم و شد»!

حضرتِ امیر در نهج البلاغه سخنی شیوا و بلند دارد در این مضمون:
«مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنَّاسِ إِمَاماً فَلْیَبْدَأْ بِتَعْلِیمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْلِیمِ غَیْرِهِ وَ لْیَکُنْ تَأْدِیبُهُ بِسِیرَتِهِ قَبْلَ تَأْدِیبِهِ بِلِسَانِهِ وَ مُعَلِّمُ نَفْسِهِ وَ مُؤَدِّبُهَا أَحَقُّ بِالْإِجْلاَلِ مِنْ مُعَلِّمِ اَلنَّاسِ وَ مُؤَدِّبِهِمْ» (آن که خود را پیشواى مردم سازد پیش از تعلیم دیگرى باید به ادب کردن خویش پردازد ، و پیش از آنکه به گفتار تعلیم فرماید باید به کردار ادب نماید، و آن که خود را تعلیم دهد و ادب اندوزد ، شایسته‏تر به تعظیم است از آن که دیگرى را تعلیم دهد و ادب آموزد) (کلمات قصار حضرت امیر، شماره ۷۳).
شاید مهم‌ترین و چشم‌گیرترین مصداقِ خلافِ این معنا در سخنِ حضرت امیر، محمود احمدی‌نژاد است که اگر کسی مجموعه‌ی سخنان این پنج‌ساله‌ی او را فهرست کند به خرواری از بی‌ادبی و ابتذال لفظ و معنا می‌رسد که نه تنها در شأن هیچ مسلمانی نیست که زیبنده‌ی هیچ انسان فرهیخته و صاحب خردی هم نیست. ایشان تمام سرمایه‌اش در همین عوام‌فریبی و کاربرد زبان مبتذل چاله‌میدانی و شاخ و شانه کشیدن است. بیهوده نبود که در این ماه‌ها، شعار «ادب مرد به ز دولتِ اوست» این اندازه میانِ‌ مردمِ ما جا افتاد. جایی که سیاست‌مداران اهل ادب و تواضع و سلامت نفس و زبان باشند، چنین شعارهایی نه می‌گیرد و نه رایج می‌شود. برای فهم ابتذال و بی‌مایه‌گی این زبان، اندکی شهود و سلامت نفس کافی است. نیاز به هیچ ابزاری پیچیده و خاصی هم نیست. حال باید پرسید که چرا هیچ کس در این نظام عریض و طویل این اندازه وقاحت، بی‌ادبی، اخلاق‌گریزی، تظاهر، ریاکاری و دین‌فروشی را گوشمال نمی‌‌دهد؟‌ چه سرّی هست در این همه مدارا در برابر این اندازه تباهی؟ چه چیزی عالمان را در دیار ما ملجّم کرده است و جاهلان را مکرّم؟

امروز که نامه‌ی غلامحسین مسعودی ریحان را به معلم اخلاق کابینه‌ی او دیدم، نخست چیزی که در خاطرم گذشت این بود که: تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است! متخلق به اخلاق حسنه شدن، سلوک می‌خواهد و سخت گرفتن بر نفسِ خویش. خدای را سپاس که نه او بر خود سخت می‌گیرد و نه بالادستان‌اش بر او سخت می‌گیرند! وجود کسی چون او و عتاب نشدن‌اش با این زبان و ادبیات،‌ حکایت از مشکلی عمیق دارد که دانایان دانند! اینتان مسلمانی و اینتان اخلاق و تقوا!

مرتبط:

۱. زبان احمدی‌نژاد و مصباح یزدی (اکبر گنجی؛ زمانه)
۲. رواجِ لمپنیسم و تباهی فرهنگ (ملکوت)

پ. ن. نمونه از سخنان بی‌مایه و پرنخوت و تهی از ادب و اخلاق او آن اندازه زیاد است که حقیقتاً نیازی به نقل قول نیست. بعید است سخنانی از او را در جایی بخوانید و ردپایی از این ابتذال و بی‌اخلاقی در آن نیابید.

پ. ن. ۲. شاهد از غیب رسید: جعفر شجونی گفته است ایراد گرفتن از احمدی‌نژاد دردی را دوا نمی‌کند؛ خوب وقتی همه او را با این اخلاق و روش چاله‌میدانی تحسین کنند و نازک‌تر از گل به او نگویند، نتیجه‌اش می‌شود همین فضاحت مستمر! می‌دانید که معنای صریح سخن شجونی ترک امر به معروف و نهی از منکر است!

۰

درباره‌ی باورها…

محمود فرجامی دعوت به چیزی کرده است که وقتی من اجابت‌اش کنم شاید نتیجه‌اش عجیب باشد. سال‌هاست کوشش می‌کنم به سوی قطعیت و جزمیت نروم. این تغییر را از همان سال‌هایی که در ایران بودم آغاز کردم (یا آغاز شد). در نتیجه، من از چه باور مطلقی باید بگویم وقتی باور مطلقی ندارم؟ مقولات ایمانی حساب‌شان جداست. اساساً سنجش ایمان را با این ابزارها نادرست می‌دانم در نتیجه این موضوع از دایره‌ی بحث ما خارج است. اما اگر بخواهم به باورهای نه چندان مطلقی که داشتم برسم، تمام زندگی من پر است از همین تجدیدنظرها. پس برای این‌که خلاصه کنم حرف‌ام را و حرف بیجایی هم نزده باشم، کوشش می‌کنم چیزی بگویم که خودم درست می‌دانم و با تاریخ زندگی من هم سازگارتر باشد.
شاید آن قدیم‌تر‌ها، سخت‌گیرتر از این‌ها بودم. آسان‌تر قضاوت می‌کردم. به مرور و با گذشت سال‌ها و تجربه‌هایی که از سر گذرانده‌ام، به این نتیجه رسیده‌ام که نمی‌توان درباره‌ی انسان‌ها قضاوت نهایی کرد. پرونده‌ی هیچ کسی را نمی‌تواند و نباید بست. این برای من هم امری ایمانی و سلوکی است و هم امری واقعی. ایمانی و سلوکی است چون فکر می‌کنم ما همه خطاکاریم و ستارالعیوبی تمام لغزش‌های ما را پیوسته می‌بیند و هیچ‌وقت پرونده‌ی ما را نمی‌بندد. به هزار و یک شیوه هم به ما گفته است که پرونده‌تان همیشه باز است، بیخودی ناامید نباشید. پس ناامید کردن خودمان از دیگران و ناامید کردن دیگران از خودمان را من نوعی معصیت می‌دانم. فکر می‌کنم نباید به جایی رسید که بشود گفت: «رفیقان چنان عهد صحبت گسستند / که گویی نبوده است خود آشنایی». این البته فرق دارد با این‌که آدمی مواضع عقلی و مدلل‌اش را رها کند. حرف من بر سر نرمی و درشتی است. حرف بر سر میل به ملایمت است و پرهیز از تندخویی. قضاوتِ نهایی کردن درباره‌ی انسان‌ها یعنی تندخویی (همانی که برای حافظ مترادف است با نشنیدن بویی از عشق!). در نتیجه، فکر می‌کنم این تغییر تدریجی برای من یکی از مهم‌ترین تحول‌های باورهای من بوده است.

به جز این، من در زندگی‌ام جهش کلانی نمی‌بینم. تغییرها را سعی کرده‌ام آرام انجام دهم و آرام به سوی تنقیح فکرهای‌ام بروم. ناگهان از این سر طیف به آن سر طیف رفتن، کارِ خامان است. می‌شود بگویم که مثلاً‌ جوان‌تر که بودم، خط‌کشی‌های دینی و مذهبی باعث می‌شود تفاوتی میان «خود» و «دیگری» قایل شوم، اما این را نمی‌شود تغییر مهمی دانست چون عبور از آن وضعیت و رسیدن به حال و هوایی مداراگرتر، نتیجه‌ی طبیعی زندگی من بوده است. دیر یا زود باید به این نگاه می‌رسیدم. من در تغییر ناگهانی افراد هم عیبی نمی‌بینم. اگر عیب بود، باید بر ناصر خسرو و بر غزالی و بر مولوی عیب می‌گرفتیم. اما تحول‌‌هایی از جنسِ آن‌ها که بر این بزرگان رفته، رشک‌انگیز است. چیزی که برای عده‌ای یکشبه رخ می‌دهد، برای عده‌ای دیگر سال‌ها طول می‌کشد.

آدم می‌تواند از باورهای سیاسی‌اش هم بنویسد ولی فکر می‌کنم این روزها دیگر نیاز چندانی هم به این کار نیست. چنان کار سیاست تباه شده و آلوده به قدرت‌پرستی و شهوت حفظ آن است که اظهر من الشمس است که باید درباره‌ی باورهای سیاسی چه گفت! همین قدر بگویم که بعضی‌ها را عاقل‌تر از این می‌دانستم که چنین تیشه به ریشه‌ی خودشان بزنند؛ پیداست خطا کرده بودم و حسنِ نیتِ زیادی به خرج داده بودم. فکر کنم همین جور چیزهاست که محمود را راضی می‌کند، ولی دیگر از این صریح‌تر می‌شد بنویسم؟

آدم وقتی از جهان فاصله می‌گیرد، تغییرهایی را که می‌بیند زیاد عظیم نیستند. یاد این بیت سایه می‌افتم که گفته:
ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم
دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت
در نتیجه، چرا باید فکر کنیم تغییرهای ما خیلی بزرگ هستند؟ این دو بیت از عطار همیشه مرا تکان داده است:
جهان در جنبِ این نه‌ طاق مینا
چو خشخاشی است اندر روی دریا
تو خود بنگر کزین خشخاش چندی
سزد گر بر بروتِ خود بخندی!
وقتی از بالا به عالم نگاه کنی، مقیاس‌ات که بزرگ‌تر باشد، تفاوت‌های شگفتی نمی‌بینی. همه چیز آرام است. فکر می‌کنم دارم کشیده می‌شوم به عوالم عرفانی. پس تا محمود آزرده‌خاطر نشده، مختصر می‌کنم! شاید این تغییر باورها مقبول محمود بیفتد!
۱۸

من «سبز» مشترک‌ام؛ مرا فریاد کن!

یکی از مهم‌ترین قابلیت‌های جنبش سبز این است که به دلیل محبوس نبودن‌اش در چهارچوب محاسبات قدرت، توانایی نقدِ درونی دارد و قابلیتِ خود-تصحیح‌گری مهم‌ترین قابلیتِ آن است. یکی از مهم‌ترین درس‌هایی که می‌توان از ۲۲ بهمن ۸۸ گرفت، جدای مشاهداتی که همه می‌توانند درباره‌ی نوع برخورد قدرتِ سیاسی، آرایش تبلیغاتی و خاموش کردن صدای «دیگری» داشته باشند، این است که هم سبزها متکثرند و هم غیرسبزها.

زبانِ تحقیر همان زبانی است که جنبش سبز در واکنش به آن و انواعِ دیگر آن پدید آمد. این نادیده گرفتن دیگران، به هیچ گرفتنِ آن‌ها، هتاکی کردن به آن‌ها، به آسانی به دیگران تهمت زدن و به سوی ابتذال زبانی و فکری غلتیدن، همان چیزی است که سبزها می‌توانند با نگاه در آینه‌ی مخالفان قدرت‌مدار خود از آن درس بگیرند. اما پرسش این است: آیا ما حق داریم کسانی را که به میل و رغبت در راهپیمایی حکومتی ۲۲ بهمن شرکت کردند، به آسانی با برچسب «ساندیس‌خور» تحقیر کنیم؟ این پرسش مهمی است که از نگاه بعضی از سبزها دور افتاده است.

این که مخالفان سبزها هم عده‌ای قابل اعتنا دارند، واقعیتی غیرقابل انکار است (هم‌چنان‌که سبزها هم شماره‌ای قابل اعتنا اما نادیده گرفته شده دارند). اما اختلاف‌نظر هرگز بر سر شماره و عدد نیست. اختلاف بر سر روش است. اختلاف بر سر بی‌اخلاقی و انحصارگرایی غالبی است که در لایه‌های قدرت و در دستگاه‌های رسانه‌ای طرف مقابل ریشه دوانده است. مشکل ما، مردم نیستند. مشکلِ ما توزیع نابرابر و تبعیض‌آمیز قدرتی است که بخش دیگری از جامعه را هیچ می‌انگارد. اما اگر قرار باشد خودِ ما نیز دچار همین بلیه شویم، چه فرقی با آن‌ها داریم؟

موسوی از همان روزهای اولی که پا به صحنه‌ی رقابت‌های انتخاباتی گذاشت، از بخشی از مردم سخن گفت که عنوان روشن‌شان «مستضعف» بود. این تعبیر البته به مذاق عده‌ای گران آمد، اما نباید از یاد برد که بخش قابل اعتنایی از مردمِ ما که قربانی سیاست‌های انحصارگرای قدرت شده‌اند، دقیقاً در همین طبقه قرار دارند. جنبش سبز گاهی اسیر بادهای موسمی بورژوازی بی‌ملاحظه‌ای می‌شود که به آسانی انسان‌ها را تقسیم به خودی و غیرخودی می‌کند (و جنس این تقسیم‌بندی تفاوت چندانی با جنس انحصارگری حکومتی ندارند؛ هر دو از یک جنس‌اند با صورت‌های متفاوت). این بخش مستضعف جامعه همان بخشی است که قربانی نابخردی‌ها و ندانم‌کاری‌های دولتی شده است که لاف عدالت‌ورزی و مهرگستری زده است اما دیده‌ایم که این لاف‌ها طبلی میان‌تهی بوده و جز نکبت و نظامی‌ کردن فضای کشور، چیزی عاید مستضعفان نکرده است. هنوز بخش بزرگی از جامعه‌ی ما مشکل آموزش، بهداشت و مسکن دارد. در پنج سال گذشته، نه سبزی در کار بوده است و نه اصلاح‌طلبی در مصدر قدرت. سبز بودن معنای‌اش استخر شنا و جکوزی داشتن، سونا رفتن، برای تفریح اسکی کردن، کنسرت موسیقی رفتن یا تئاتر دیدن نیست. جنبش سبز، فراگیرتر از آن است که بخواهد در خواسته‌هایی از این جنس خلاصه شود. شاید طرف مقابل دوست داشته باشد خود را به خواب بزند و فکر کند سبز بودن یعنی این. ما هم باید بازی همین تبلیغات را بخوریم؟ ما هم باید بخش بزرگی از جامعه‌مان را نادیده بگیریم؟

اشکالی ندارد اگر حکومت می‌خواهد از این به بعد جشن تولدش را با لشکر و سپاه و در فضایی بسته، آرایش‌دیده، هدایت‌شده و «خودجوش» (!) برگزار کند. اما این‌ها مشکل را حل نمی‌کند. هیچ کدام از این‌ها پاسخ ویرانی اقتصاد و وضعِ اسفبار صنعت کشور را نمی‌دهد. این بازی‌ها شکم کسی را سیر نمی‌کند. خاصه‌خرجی کردن و وام‌های بی‌حساب دادن به اسم اعتنا به مستضعفان و نابود کردن بنیه‌ی اقتصادی کشور که عاقبت‌اش گداپروری و مستضعف‌تر کردن بخش مستضعفِ جامعه است، دردی را دوا نمی‌کند. اتفاقاً بخش مهمی از سبزها در همین طبقه‌ای هستند که بعضی به سادگی نام‌شان را «ساندیس‌خور» گذاشته‌اند. معنا ندارد کسانی را که با اعتقادشان در آن راهمپیمایی شرکت کردند، «فریب‌خورده» بنامیم. وقتی موسوی می‌گوید این نزاع بازنده ندارد و همه باید آخر کار برنده باشند، معنای‌اش دقیقاً‌ این است که رفع تبعیض، نبرد با قانون‌شکنی، به مصاف ریاکاری و دروغ رفتن، چیزی است که منفعت‌اش به همه می‌رسد، حتی به کسانی که فکر می‌کنند ما خطا می‌کنیم.

اختیار کردن زبان تحقیر، با طعنه و متلک سخن گفتن از کسانی که مثل ما فکر نمی‌کنند،‌ شیوه‌ی سیئه‌ی قدرتی است که حاکم شده است. این همان شیوه‌ای است که ما نباید داشته باشیم. رشد و بلوغ اخلاقی جنبش سبز در اعتنا به همین ظرایف است. فراموش نکنیم که هنوز صدای کارگران و اصناف مختلفی که در کشور قربانی بی‌تدبیری، بی‌خردی و نمایش‌های عوام‌فریبانه شده‌اند، بلند نشده است. ممکن است آن‌ها نگویند «رأی من کو؟» ولی مطمئن باشید خواهند گفت «حقِ من کو؟». این همان جنبش سبز در لباسی دیگر است. در نتیجه، ما اگر به نقدِ اخلاقی سیاست زور و ارعاب می‌نشینیم، حق نداریم کسانی را که نماینده‌ی بیدادگری و عینیت فریب‌کاری هستند با توده‌ی مردم کشورمان یکی بگیریم. تمام حرف ما این است که سیاست‌های سرکوب و ارعاب ماه‌های گذشته باعث دوپاره شدن ملت شده است. مهم‌ترین خواسته‌‌ی سبزها یکپارچه کردن ملت است نه ایجادِ شکاف در آن‌ها. اگر قرار باشد ما هم همان زبان تبلیغ‌شده‌، تفرقه‌افکن و دشمن‌سازِ سیاست رسمی و رسانه‌های حکومتی را اختیار کنیم، همه چیز به عدل و انصاف است چون ما هم همان کارهایی را می‌کنیم که از اساس به آن اعتراض داشتیم!

یکی از مضامین اخلاقی مهم پیامِ جنبش سبز این است که صدای همه شنیده شود، نه این‌که صدای یک بخش به خاطر طنین‌انداختن صدای بخش دیگر نابود و خفه شود. جنبش سبز فراگیرتر از آن است که بخواهد در رفاه‌طلبی و ناز و نعمتِ عده‌ی قلیلی – که آن‌ها هم حقی برابر در برخورداری از مزایای شهروندی دارند – منحصر شود. انحصارگرایی و تحقیر کردن دیگری و پوچ و حقیر انگاشتنِ او، شیوه‌ی فرعونی است. این فرعونیت را به اهل قدرت واگذار کنیم و به یاد داشته باشیم که ما سبز مشترک هستیم؛ سبزی که شمال و جنوب نمی‌شناسد. این سبز میان نیاوران و شهرری تفاوتی نمی‌گذارد. ما همه به یک‌اندازه قربانی سیاست دروغ، ریاکاری، تبعیض، تفسیر دلبخواه قانون، بازیچه کردن شریعت و اخلاق و عوام‌فریبی هستیم. اتفاقاً آن بخش مستضعفی که از تکثر منابع خبری بی‌بهره‌تر است، بیشتر از این سیاست‌های ضدانسانی صدمه می‌خورد. شفقت اخلاقی و انسانی هم حکم می‌کند انحصارگرایی را به جنبش سبز، که بدنه و قلبی خردگرا و اخلاقی دارد، راه ندهیم.

از یک سوی ماجرا فرشته ساختن و سوی دیگر را اهریمن قلمداد کردن، شیوه‌ی ما نیست. این شیوه‌ی طرف مقابل است. باید آرام‌آرام به طرف مقابل هم آموخت که مخالفان و معترضان‌اش دیو نیستند؛ آدم‌هایی هستند از جنس خودش. توصیفِ دوپاره شدن ملت، نباید راه را بر تجویز دوپاره کردن ملت هموار کند. توصیف این وضعیت دردناک باید زمینه‌ساز خودآگاهی بیشتر برای پر کردن این شکاف شود. طرف مقابل – مقصودم به روشنی قدرت سیاسی است نه توده‌ی مردم – از دامن زدن به بحران، سوء تفاهم، دشمنی، «ما» و «دیگری» ساختن، اهریمن‌تراشی، ذات‌گرایی مفرط، سوء ظن، منفی و منفور قلمداد کردن طبقه‌ی متوسط و ارزش بخشیدن به فقر و تهی‌دستی سود می‌برد. این ما هستیم که باید از ذات‌گرایی و اهریمن‌تراشی پرهیز کنیم. نه در تنعم و ثروت داشتن عیبی هست و نه در فقر و بیچارگی فضیلتی. آن‌چه عیب است بی‌تقوایی است. خدایی که می‌گوید ان اکرمکم عندالله اتقیکم، نمی‌گوید باتقوای فقیر از باتقوای غنی بهتر است. اما دستگاه سیاست، طبقه‌ی تهی‌دست و محروم جامعه را هم که خودش در تضعیف روز به روز آن نقش داشته است، به مذلت و بیچارگی عادت داده است. جنبش سبز اگر یک پیام کلیدی داشته باشد عزت و کرامتِ نفس همه‌ی ایرانیان است. معنی ندارد که یک بخش از جامعه عزت و کرامت داشته باشد و بخش دیگر حقیر و له‌شده و توسری‌خورده باشد (مهم هم نیست این بخش توانگر باشد یا تهی‌دست).

زمین این بازی لغزنده است. نباید در این زمین اسیر هیاهوی طرف مقابل شد و رنگ آن‌ها را به خود گرفت و چنان چشم در چشم دروغ و بی‌اخلاقی دوخت که خود نیز به همین روش رو بیاوریم. من پس از این ۲۲ بهمن، روزهای بهتر و روشن‌تری را می‌بینیم. این ۲۲ بهمن، ۲۲ خردادی تازه بود و جان تازه‌ای در اندیشه‌ی سبز دمید. ما دیگر سبزی انحصاری نیستیم؛ ما سبز مشترک‌ایم. سبزی که آرام و خاموش در بطن جامعه می‌تپد و می‌بالد:
کار چون بسته شود بگشایدا
از پس هر غم طرب افزایدا

پ. ن. همین‌که در ظل قدرتِ سیاسی حاکم چیزی به اسم ارتش سایبری دست به راهزنی اینترنتی می‌زند، یعنی نمی‌خواهند صدای هیچ کسی جز خودشان شنیده شود. ما هم باید به همین شیوه روی بیاوریم؟ مهم این است که صدای همه یکسان شنیده شود و داوری و تصمیم‌گیری به عهده‌ی خود انسان‌ها گذاشته شود. سلب اختیار کردن از آدمی که آزاد و حر آفریده شده است، به هر شکلی و در ذیل هر شعاری، عملی است ضداخلاقی و رذیلانه.

۵

جانداروی امید

از صبح برای چند نفر این حکایتی را که صاحب وبلاگوار در مطلب‌اش آورده نقل کرده‌ام که چگونه عده‌ای فرانسوی در اوج قدرت و زورمداری و ستمگری هیتلر چراغ امید را در دل زنده نگه داشته بودند و به فکر آینده‌ی وطن‌شان بودند. این مضمون مرا به قرآن، به دعا و به شعر می‌کشاند. در این هفت-هشت ماهِ گذشته، هر بار که به فکر مضمونی الهام‌بخش و گرمابخش افتاده‌ام،‌ یکی از ابیاتی که همیشه زمزمه کرده و برای دوستان‌ام هم خوانده‌ام این بیت سایه است:
امروز نه آغاز و نه انجامِ جهان است
ای بس غم و شادی که پسِ پرده نهان است

و شاید هر بار که با سایه سخن گفته‌ام و حرف‌مان به شعر و امید و حال و روزِ امروزمان رسیده، او باز همین بیت را برای‌ام خوانده است. سایه این غزل را در اوین، در زندان، سروده است (و داستانِ این غزل را در شبِ شعرش در لندن هم گفت؛ فیلم‌اش را از این‌جا ببینید). این غزلِ سایه، غزلی است که خلاصه‌ی درد و رنج اما در عین حال امید و زندگی است. این بیت را ببینید:
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله‌ی این کهنه‌ کمان است

و فکر می‌کنم هر بیت از این غزل برای هر کسی که این روزهای تلخ و سیاه و مسموم را از سر گذرانده پیامی دارد و حسی آشنا. تمام غزل را این‌جا می‌آورم به اضافه‌ی تصنیفی که مشکاتیانِ زنده‌یاد روی این غزل سایه ساخته است. این تصنیف را علی رستمیان با هم‌خوانی سپیده رییس السادات خوانده است. کاش می‌شد این تصنیف را شجریان یا ایرج بسطامی می‌خواند. اما هر چه هست، تصویری خوب است از این غزل سایه که آن را در ذهن و خیالِ شنونده‌ی جویا ماندگارتر می‌کند.

این روزها، نمی‌مانند. ستم هم نمی‌پاید. همه می‌دانند و می‌دانیم که شب، رفتنی است. صبح می‌آید. بر چهر‌ه‌ی خورشید نمی‌توان نقاب کشید. این شبِ دراز را به صبر و به امید باید از سر گذراند، اما برای فرارسیدن صبح و دمیدنِ خورشید هم باید آماده بود و فکر کرد. سرما و درازی این شبِ خون‌بار و زمستانی نباید ما را از لطافت و گرمای بهاری که در راه است ناامید کند که در خود فروبرویم و همه چیز را حواله به تقدیر کنیم. آینده‌ی ما و فرزندان‌مان در گروِ همین امید و ایمان است. آن‌قدر در این ماه‌ها، از امید، از ایمان و از صبر نوشته‌ام که فکر می‌کنم یک پای ثابت زندگی‌ام همین‌ها شده است. خوب است بیندیشیم که پس از پایانِ این شامِ تیره چه‌ها باید کرد و کجاها را باید ساخت. می‌توان از هم‌اکنون اندیشید و زمزمه کرد و گفت:
جام به جامِ تو می‌زنم ز رهِ دور
شادی آن صبحِ آرزو که ببینیم
بوم از این بام رفت و خوش‌خبر آمد

این غزل سایه را که می‌خواندم و تصنیف کنج صبوری را می‌شنیدم، متوجه شدم که اتفاقاً بسیاری از آن ابیات امیدبخش غزلِ سایه در تصنیف نیست. کاش مشکاتیان حال و هوای غزل را به تمامی درمی‌یافت (یا به عبارتی خودش در حال و هوایی می‌بود که برای آن بیت‌ها هم آهنگ می‌ساخت). شاید آن آلبوم کنج صبوری هم حال و هوای دیگری می‌گرفت. اما به هر حال، همین مقدار هم بهانه‌ی خوبی است برای انس گرفتن با معانی آن. این است تمامِ غزل:
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله‌ی این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه‌ی ایام دل آدمیان است
دل بر گذر قافله‌ی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی‌ست درین سینه که همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چه قدر فاصله‌ی دست و زبان است
خون می‌چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می‌کنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است

 

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد