۰

از ایمان و عمل تا خطاپذیری و فروتنی

آیات انتهایی سوره آل عمران مضامینی مناجات‌گونه دارد که به خیال من جان جان رابطه‌ی قرآن با درون مؤمنان است. آیاتی هستند که در ترازی کاملاً ساده با جان آدمی ارتباط برقرار می‌کنند. یعنی نه جنبه‌ی حقوقی-فقهی دارند و اسلوب قانون‌گذاری‌های زمان‌مند دارند و نه در افقی تأویلی-باطنی‌اند که مستلزم معرفتی متفاوت از داشته‌های درون خود آدمی باشد.

این آیات را می‌گویم: إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ لَآیَاتٍ لِّأُولِی الْأَلْبَابِ‏ الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىٰ جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَٰذَا بَاطِلًا سُبْحَانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ رَبَّنَا إِنَّکَ مَن تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَیْتَهُ وَمَا لِلظَّالِمِینَ مِنْ أَنصَارٍ‏ رَّبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِیًا یُنَادِی لِلْإِیمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ فَآمَنَّا رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَکَفِّرْ عَنَّا سَیِّئَاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الْأَبْرَارِ‏ رَبَّنَا وَآتِنَا مَا وَعَدتَّنَا عَلَىٰ رُسُلِکَ وَلَا تُخْزِنَا یَوْمَ الْقِیَامَه إِنَّکَ لَا تُخْلِفُ الْمِیعَادَ ‎‏ فَاسْتَجَابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّی لَا أُضِیعُ عَمَلَ عَامِلٍ مِّنکُم مِّن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَىٰ بَعْضُکُم مِّن بَعْض فَالَّذِینَ هَاجَرُوا وَأُخْرِجُوا مِن دِیَارِهِمْ وَأُوذُوا فِی سَبِیلِی وَقَاتَلُوا وَقُتِلُوا لَأُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ وَلَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ ثَوَابًا مِّنْ عِندِ اللَّهِ وَاللَّهُ عِندَهُ حُسْنُ الثَّوَابِ (آیات ۱۹۰ تا ۱۹۵ آل عمران).

می‌شود درباره‌ی یکایک کلمات این چند آیه دفترها سیاه‌ کرد. ولی بگذارید عجالتاً چیزکی بنویسم درباره‌ی این بخش: فَاسْتَجَابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّی لَا أُضِیعُ عَمَلَ عَامِلٍ مِّنکُم مِّن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَىٰ بَعْضُکُم. دو نکته در خاطرم می‌آید. یکی این‌که «عمل» کسی را ضایع نمی‌کند. می‌گویند آن چیزی که به ما وعده دادی از طریق فرستادگانت را به ما عطا کن. گوینده گریبا‌نش را گرفته که تو که خلف وعده نمی‌کنی. می‌گوید نمی‌کنم. هر جا کاری کرده باشی، عمل‌ات ضایع نمی‌شود. ولی ما انسان‌ها آیا «عمل»‌ می‌کنیم یا فقط حرف می‌زنیم؟ حرف تو خالی زیاد داریم. یاد عین‌القضات می‌افتم که می‌گفت عموم عالمیان وقتی کلمه را بر زبان می‌رانند دروغ می‌گویند. حرف تو خالی است چون آن معنای نفی و اثبات توحید را نمی‌فهمند و به آن عمل نمی‌کنند. و بعد می‌گوید این قول از سر اضطرار است. چاره‌ای ندارند. باید از یک جایی شروع کنند. مجازاً دعوی توحید می‌کنند. تا کی شود قرین حقیقت مجاز ما. حالا فکر کنید به این‌که چه کسانی هستند که حتی گفتارشان عمل است! و فکر کنید به کسانی که عمل‌شان هم چنان تباه است که از حرف تو خالی هم بی‌اعتبارتر است ولو صورت عمل‌شان شکل طاعت داشته باشد. این‌جاست آن پیچ معنایی عمل. و درست همین‌جاست که درون‌های صافی میزانی به دست دارند که تشخیص می‌دهند کجا حرف‌شان عمل است و کجا عمل‌شان حرف.

حالا میان همین‌هایی که عمل‌شان قرار نیست ضایع شود، انتخاب دارد و درجات و مراتب ولی درست قبل از آن روشن می‌کند که تبعیضی میان زن و مرد در میان نیست. یعنی ایمان و عمل به ایمان مستقل است از جنسیت. آن قسمت آخر این بخش، گویی حکایت این روزهای بسیاری از ما ایرانیان است. کسانی که هجرت کردند. کسانی که آزار دیدند. کسانی که کشته شدند. و کسانی که ایستادگی کردند و جان دادند. آن قسمتی که می‌گوید خطاهای‌شان را می‌پوشانم هم حکایتی است. انسان تردامن است. هر کاری هم بکند خطاکار است و خطا دارد. عمل هم بکنی باز عملی خطاآلود است. اگر قرار بود آدمی در فضایی یکسره ناب و خالص و عاری از خطا می‌زیست که آدمی نبود. همان فرشته‌ها بودند و این مصیبت‌ها را هم درست نمی‌کردند. ولی این مضمون دو بار در این آیات تکرار شده: آدمی طلب غفران می‌کند و دعا می‌کند که از خطاهای ما درگذر و بپوشان فضیحت ما را.

دیشب موقع شام داشتیم با دخترمان حرف می‌زدیم. صحبت موفقیت در زندگی شد. گفتم: باید توجه کنی که شکست چیز بدی نیست. خطا کردن هم. ما خطا می‌کنیم تا از آن خطاها درس بگیریم. شکست می‌خوریم تا توهم پاکی و بی‌نقص بودن بر ما عارض نشود. ما نیاز داریم به خطا. ما نیاز داریم به ناکامی. این‌ها را نداشته باشیم تبدیل به اژدهایی می‌شویم که نمی‌شود مهارش کرد. ما نیاز داریم زمین بخوریم نه فقط برای این‌که بعد از زمین‌خوردن قوی‌تر شویم. دقیقاً نیاز داریم زمین بخوریم که بدانیم که «ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم». برای این‌که از خود متشکر نباشیم و رعنایی را کنار بگذاریم و مراقب این نرگسانگی هولناکی که در هر قدم در کمین‌مان نشسته باشیم. ما نیازمندیم به این اعتراف: رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَکَفِّرْ عَنَّا سَیِّئَاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الْأَبْرَارِ.

بشنوید این آیات را با صدای محمد اللیثی.

۰

تا کجا حق داریم ندانیم؟

انسان موجود پیچیده‌ای است. یکی از دلایل سلطه‌ی حیرت‌آور آدمی بر طبیعت و جهان – و البته دست دراز کردن‌اش بر آن و تصرف ویرانگراش در عالم – همین است و منطق تکاملی دارد. آدمی‌زاده بقا می‌خواهد. برای بقا دست به هر کاری می‌زند. برای دو روز بیشتر ماندن هر کاری می‌کند. این ماجرا یک سویه‌ی طبیعی دارد که از اختیار آدمی خارج است – یعنی به اقتضای تکامل ژنتیک رخ می‌دهد – و سویه‌ای انتخابی که آدمی هنگام احساس خطر یا تهدید در برابر وضعیت موجود و منافعش، دست به دفاع می‌زند. اما همین آدمی گاهی به خاطر ارزش‌هایی که سخت گره خورده است به جان او، پا بر سر منافع‌اش می‌گذارد و خطر می‌کند. جان و مال و آبروی‌اش را به خطر می‌اندازد تا آن ارزشی که بدان باور دارد، عزیز بماند.

چند بار برای من پیش آمده است که دوستی یا رفیقی درباره‌ی ماجرایی برداشتی نادقیق یا نادرست داشته است. بعضی‌ها کوشش کرده‌اند در داوری شتاب نکنند و فقط با شنیدن یک سوی قصه به قاضی نروند. اما از چیزهای شگفتی که گاهی دیده‌ام یکی این است که وقتی به بعضی می‌گویی چیزهای دیگری هم در میان است، می‌گویند: علاقه‌ای به شنیدن‌اش نداریم. چرا؟ چون ممکن است روایتی که پیش خودمان داریم ترک بردارد؟ این مشکل آدم‌هایی خاص نیست. مشکل دیگران نیست. مشکل یکایک ماست و زاییده‌ی وضعیت انسانی و ترس‌خورده‌ی ماست. که واهمه داریم از این‌که رخنه‌ای در پیکره‌ی فهم ما از عالم و پیرامون‌مان بیفتد. ما با همان تصویری که در حال حاضر از عالم و حقیقت عالم و جزییات و کلیات‌اش داریم، خوشیم. هیچ علاقه نداریم توفانی آرامش مرداب‌گونه‌ی ما را برآشوبد. و همین بیم را هم پشت نقاب اخلاق پنهان می‌کنیم و به عذر این‌که در این فضا خوب است غیبت نشود، از شنیدن حقیقت طفره می‌روند.

دانستن حق آدمی است به معنای سیاسی ولی به معنای معرفتی و از منظر اخلاقی، دانستن تکلیف آدمی است. وظیفه‌ی اوست. این‌که بکوشیم حقیقت را روشن کنیم و نگذاریم دروغ منتشر شود، وظیفه‌ی ماست. اختیار نیست که اگر خواستیم بکنیم اگر نخواستیم نکنیم. فکر کنید در خیابانی راه می‌روید و انسانی انسان دیگر را می‌کشد و شما تنها شاهد قتل انسانی دیگر هستید. کار درست چی‌ست؟ اگر بترسیم از این‌که مبادا دردسر یا هزینه‌ای برای ما داشته باشد، چه بسا قتل انسان دیگر را نادیده بگیریم. ولی فردا که همین ماجرا بر من و تو رفت، آیا حق اعتراض داریم که چرا دیگران این جفا را دیدند و دم برنیاوردند؟

یکی از بهترین مصداق‌های ادای وظیفه‌ی دانستن حق و آشکار کردن حق در همین دهه‌ی گذشته در سیاست ایران پیش روی ماست. میرحسین موسوی در سال ۸۸ به صراحت ایستاد و گفت که «تسلیم این صحنه‌سازی خطرناک نمی‌شوم». و برای آن ایستادگی هزینه داد. از سال ۸۸ تا کنون هر بار که میرحسین دهان گشوده است تمام ارکان ظلم لرزیده است. چه بسیار کسان که آن زمان و هنوز همین امروز هم از او دعوت می‌کنند که سکوت کند و صبر کند تا در آرامش مسایل حل شوند. دروغ و باطل با آرامش از میان نمی‌روند. این ما هستیم که از میان می‌رویم و موقعی که نبودیم بدیهی است که دروغ و باطل هم برای ما موضوعیت و معنایی نخواهند داشت. با هفت‌هزارسالگان سر به سر می‌شویم و انگار که نیستی… اما بودند و هستند کسانی که حق را دیدند و پای آن ایستادند. «این حدیثی دردناک است از قدیم». در نزاع میان علی بن ابی‌طالب و معاویه مهم‌ترین مضمونی که میان اطرافیان او در جریان بود همین بود که: این دعوای تو و معاویه است. و این‌جا بود که رنج علی را می‌شد دید. می‌گفت زمانه مرا فرود آورد و تنزل داد و تنزل داد تا جایی که مدام می‌گویند: علی و معاویه و معاویه و علی. انگار ماجرا شخصی است: الدهر انزلنی ثم انزلنی حتی یقال: معاویه و علی و علی و معاویه. با او می‌گفتند طرف مقابل تو دروغ می‌گوید و پیروز می‌شود. گفت من اهل مداهنه نیستم. برای به کرسی نشاندن حقیقت حاضر به دروغ گفتن نمی‌شود. ولی کسانی برای آشکار نشدن حقیقت و برای تثبیت موقعیت‌شان مثل آب خوردن دروغ می‌گویند. به گفته‌ی آن میر دلاور: «ما با پدیده‌ای روبرو هستیم که زل می‌زند توی دوربین و دروغ می‌گوید».

این دریافت علی است از آن‌چه در سال‌های عمرش بر او رفت:

«وَ طَفِقْتُ أَرْتَئِی بَیْنَ أَنْ أَصُولَ بِیَدٍ جَذَّاءَ أَوْ أَصْبِرَ عَلَى طَخْیَهٍ عَمْیَاءَ یَهْرَمُ فِیهَا اَلْکَبِیرُ وَ یَشِیبُ فِیهَا اَلصَّغِیرُ وَ یَکْدَحُ فِیهَا مُؤْمِنٌ حَتَّى یَلْقَى رَبَّهُ ترجیح الصبر فَرَأَیْتُ أَنَّ اَلصَّبْرَ عَلَى هَاتَا أَحْجَى فَصَبَرْتُ وَ فِی اَلْعَیْنِ قَذًى وَ فِی اَلْحَلْقِ شَجًا أَرَى تُرَاثِی نَهْباً»

«و ژرف بیندیشیدم که چه باید، و از این دو کدام شاید؟ با دست تنها بستیزم یا صبر پیش گیرم و از ستیز بپرهیزم؟ که جهانى تیره است-و بلا بر همگان چیره بلایى که پیران در آن فرسوده شوند و خردسالان پیر، و دیندار تا دیدار پروردگار در چنگال رنج اسیر. چون نیک سنجیدم، شکیبایى را خردمندانه‌تردیدم و به صبر گراییدم حالى که دیده از خار غم خسته بود، و آوا در گلو شکسته میراثم ربودۀ این و آن» (خطبه‌ی سوم نهج البلاغه، ترجمه‌ی سید جعفر شهیدی).

خوب دقت کنید. نه ما علی هستیم و نه رواست خودمان و شرایط خودمان را با او یکی بگیریم. اما وضعیت حقیقت همیشه همین است. کم پیش می‌آید که حقیقت در کوتاه‌مدت هویدا شود. و این هم عجیب نیست. حقیقت با شتاب حاصل نمی‌شود. زمان می‌برد. پیروزی‌های سریع و کوتاه‌مدت، عمر کوتاهی دارند. اما حقیقت است که می‌‌پاید. حقیقت را نمی‌توان ضایع کرد و از میان برد ولو دو سه روزی دروغ را بتوان برکشید و بر کرسی نشاند. حال و روز احمدی‌نژاد در ایران از نمونه‌های خوب آن است. می‌شود مردم را فریب داد با نقش مار کشیدن ولی عاقبت آن آفتاب رخ می‌نماید:

قلب پهلو می‌زند با زر به شب
انتظار روز می‌دارد ذهب
با زبان حال زر گوید که: «باش
ای مزور! تا برآید روز فاش!»

ما علی نیستیم ولی علی الگوی ماست. این‌که ما او نیستیم دلیل نمی‌شود که به او اقتدا نکنیم و هنگام دیدن باطل سکوت کنیم. گاهی حتی پیش می‌آید که صاحب حقی خار در چشم و استخوان در گلو ناگزیر به سکوت می‌شود ولی آنان که ایمان دارند به حقیقت از برآمدن این آفتاب نومید نمی‌شوند. سخت است حفظ امید در این شرایط و وانهادن میدان به خفاشان آفتاب‌ستیز. ولی اهل ایمان‌اند آن‌ها که دامن امید از کف نمی‌دهند. امید بدون ایمان بی‌معناست. اگر ایمان نداشته باشیم که آن بلند دور، آن سپیده، آن شکوفه‌زار انفجار که جان آدمی هماره در هوای اوست، جایی هست و در دسترس است و محال نیست وصول به آن، آدمی‌زاده مرگ‌اش از زیستن به. ما با امید صبح وصال تو زنده‌ایم:

ز چاک پیرهن یوسف آشکارا شد
که دست و دیده‌ی پاکیزه‌دامانان پاک است.

۰

بهای دُر نشود گم، اگرچه در خاک است

امروز سیزده روز است که سایه در میان ما نیست. سایه با ترکیب تن و روان در میان ما نیست. روانش روانه در جان هستی‌ است و تن‌اش جایی در خاک آلمان سرگردان. هیچ فکر نمی‌کردم روزی برسد که با این واقعیت مواجه شوم و ناگزیر باشم این همه روز سکوت کنم و دم برنیاورم. هر بار که دهان گشودم، خویش و بیگانه زنهارم دادند که لب فروبندم به حرمت رفیقم. و درست می‌گفتند. به یاد رفیق سفرکرده هر چقدر بنویسم، از سویی بغض‌آلود است و از سویی عبث. بغض‌آلود است از آن رو که نمی‌شود آدمی انس و الفتی با رفیقی داشته باشد و یاد و نام او را زنده ندارد و شمه‌ای از شادی‌هایی که او به ما بخشید و رنج‌هایی که تا آخرین ثانیه‌های حیات‌اش به جان خرید نگویم. اما از سویی عبث است چون باور دارم که «با ما و بی ما، آن دلاویز کهن، زیباست». لذا حاجتی ندارد که کسی وصف او بگوید. وقتی ما وصف کسی را می‌گوییم یا او را می‌ستاییم و تحسین می‌کنیم، او را در حقیقت تحسین نمی‌کنیم. در بهترین حالت، خود را ستوده‌ایم:
ستایشت به حقیقت ستایش خویش است
که آفتاب‌ستا چشم خویش را بستود.
وقتی حقیقتی را بگویی، هنری نکرده‌ای. چیزی بر تو افزوده نشده است. همان کاری را کرده‌ای که اگر نمی‌کردی، خطا بود. حقیقت بدهکار ما نیست. ماییم که در پرتو حقیقت و راستی زندگی می‌کنیم:
مادح خورشید، مداح خود است
که دو چشمم روشن و نامُرمَد است.

اغراق و گزافه نیست اگر بگوییم که درخشان‌ترین ستاره‌ی کهکشان ضمیر سایه، مرتضی کیوان بود. سایه در تمام عمرش بی هیچ درنگ و تعللی وفا را در حق مرتضی کیوان به سر برد. چه با نام و یاد خود مرتضی کیوان. چه با پوری. چه با خویشاوندان پوری. سایه در کیوان حقیقتی را می‌دید که تابندگی‌اش، تابندگی جان انسان بود و مژده‌ی رهایی آدمی. گمان من این است – و تأکید دارم که «گمان» من این است چون عمیقاً به خطاپذیری معرفت بشری باور دارم – که چنان‌که سایه راه کیوان را پیش گرفت و الگوی کیوان و جوانمردی و حریت او در زندگی سایه بازتاب یافت، هر آن‌که در پرتو این مرد «روشن‌تر از آفتاب» دمی زیسته باشد، می‌داند که باید با سایه وفا کرد. کمترین درجه‌ی وفا این است که بدانیم او از چه شاد بود و از چه رنج می‌برد. بگذارید این نکته را همین‌جا رها کنم و وعده‌ی سخن درباره‌ی رنج سایه را گردن‌آویز زمان آینده کنم: «دانی که رسیدن، هنرِ گامِ زمان است».

این سخن را جای دیگری هم گفته‌ام و بار دگر می‌گویم: این‌که صاحب این قلم لاف رفاقت و دوستی با سایه بزند و آن را به رخ این و آن بکشاند، خویشتن‌پرستی و خودمحوری عریان است. دوستی، خود می‌ماند و خود را نشان می‌دهد بی‌ آن‌که آن را نمایش دهی یا به صد زبان و بیان و تصویر آن را در چشم این و آن فرو کنی. این نکته را سال‌ها پیش درباره‌ی سایه دریافتم آن هم در ضمن گفت‌وگوهای طولانی‌مان که: سایه نمی‌پسندد که زیاد از او سخن بگویم. این را می‌شود در سوابق همین وبلاگ ملکوت جست که روز به روز ذکر مشخص ارتباط زمان‌مند و مادی با سایه کم‌تر و کم‌تر شده است دقیقاً به خاطر پرهیز عامدانه از بازار ساختن از این معاشرت و مصاحبت. هیچ وقت نخواستم با نام سایه کاسبی کنم. کاسبی هم اصولاً کار کسی است که معیشت و رزقی از جای دگری ندارد. یا کار کسانی است که چنان تهی‌اند و بیگانه با خویشی خویش که ناگزیر به آویزان شدن از این و آن‌اند. به هر تقدیر، در پرتو آن آینه هر چه حاصل نقد قلب ما شد، از لطف آن کمندانداز ازلی بود. و هر چه خطا و لغزش بود از نقصان بشریت ما.

اما این همه را فقط و فقط برای ذکر یک نکته‌ی ساده نوشتم که این روزها به تجربه و چشش دریافتم. خبرهایی که این روزها می‌آمد و دست به دست می‌شد،‌ سوار بر امواج مجازستان و در کسوت بادهای «این مباد، آن باد» در کلاه این آدمیان توهم به چنگ آوردن تمام حقیقت را می‌دمد. ابعاد کامل این ماجرای غم‌انگیز، به روایت خود سایه «غارت خونین باغ» است اما حقیقتی نیز آشکار خواهد شد: مجازستان اسباب هولناکی برای اعوجاج راستی در اختیار آدمیان می‌نهد. هر چه صدای شما در مجازستان بلندتر باشد و بیشتر رعنایی و دلبری کنید، این توهم بر خودتان بیشتر مسلط می‌شود که گوییا با آفتابی هم‌گریبان گشته‌ام! این‌جاست که فریب تحسین و تشویق مخاطب را می‌خوریم و به همان دامی فرومی‌افتیم که لغزش‌گاه ازلی و ابدی آدمی است.

یکی از نگرانی‌های بسیاری از دوستان این بود که مبادا در این اختلاف – اگر بشود نام‌اش را اختلاف نهاد – نام سایه آلوده شود یا به جنجالی ختم شود. این نگرانی را به درستی می‌فهمم. این را نیز درک می‌کنم و به آن باور دارم که در نهایت جسم سایه خوب‌تر است که در خاک ایران آرام بگیرد که او همیشه دلبسته‌ی آن خاک و زبان و فرهنگ‌اش بود. اما و هزار اما که چشم پوشیدن بر تمام ستم‌هایی که بر او در روزهای آخر حیات‌اش رفت، از انصاف و وفا دور است. مضاف بر این، فراموش نکنیم که خاندان پیامبران هم فرزندان و خویشاوندانی داشتند که از خصلت‌های بلند آن شهسواران معنا دور بودند. از فرزند نوح بگیرید تا ابوجهل و ابولهب. از فرزندان یعقوب بگیرید که جملگی در دریدن پیراهن یوسف جهدها کردند تا خاندان و نزدیکان پیامبر اسلام که در میان‌شان کسانی بودند که بلافاصله در پی میراث‌خواری او افتادند – یا به نام یا به موقعیت و جاه. هم‌چنان در طول تاریخ ما هستند کسانی که پیروان علی را رافضی می‌گویند چرا که تن به رأی اکثریت ندادند. از این دست داستان‌ها و عبرت‌های تاریخ فراوان پیش رو داریم. نکته‌ام این است که نه نوح و نه محمد و علی از ضمیر دلدادگان‌شان رخت بربستند و نه باطل و دروغ حرمت و عزت یافت. دور باد از ما که امروز با این همه اشارت و بشارت معنوی و تاریخی، سکوت کنیم و چشم بر نیرنگ فرو بندیم. سایه، آن گوهر قیمتی است که بهای‌اش را از دست نخواهد داد. هیچ مهم نیست در این میانه‌ی غوغا ما چه فکر می‌کنیم. من این‌قدر ایمان دارم که این غبارها چهره‌ی پرفروغ آن دلداده‌ی شاهد ازلی را تیره نخواهد کرد. صبر باید کرد:
روزی دو، باغ طاغیان، گر سبز بینی غم مخور
چون بیخ‌های اصلشان از راه پنهان بشکنم.

چند روزی پیش، در گفت‌وگویی که به یاد سایه انجام دادم این نکته را گفتم که یکی از درس‌های مهم سایه این بود که به ما فروتنی معرفتی بیاموزد. این شامل حال همه‌ی ماست از جمله صاحب این قلم. چه بسا جایی، من هم خطایی کرده باشم. کاملاً ممکن است. حتی اگر به عیان پاره‌هایی از حقیقت را دیده باشم، همیشه ممکن است خطا کرده باشم. این فروتنی معرفتی یعنی که همیشه جایی را باز بگذاریم برای لغزش‌های انسانی‌مان. آن‌که با یقین و قاطعیت از صدق و حقانیت خود و بطلان و تیرگی و شرارت دیگری سخن می‌گوید به محاربه با حقیقت برخاسته است. حقیقت عنقای بلندپروازی است که رام هیچ کس نمی‌شود به ویژه رام آن‌ها که گرفتار توهم یقین‌اند و تنها خویشتن را محور عالم و معیار حقانیت می‌شمرند.

دور باد از من که نخوت‌آلود به تخطئه‌ی دیگران بپردازم و این درس مهم سایه را از یاد ببرم. اما از هم‌او آموخته‌ام که: «پیمان شکستن نیست در آیین مردان». پیمان ما با او این است که دمی از برآوردن بانگ آزادی نیاساییم. نفسی از ایستادن در برابر ستم دست نکشیم. حقیقت هر اندازه هم که گریزپا باشد، جوازی نیست برای ندیدن صدق و راستی. عنقای کوه قاف حقیقت هر قدر هم که گوشه‌نشین باشد، رخصتی نداده است به تاریکی، پلیدی، نشر نفرت و کین‌توزی.

گر بدی گیرد جهان را سر به سر
از دلم امید خوبی را مبر.

پ. ن. این یادداشت نخستین بار در زیتون منتشر شده است.

۰

اندر ظنی بودن معرفت انسانی

یکی از مستمسک‌های مهم مخالفان ظنی بودن معرفت انسانی، دین است. استدلال آن‌ها این است که اگر یقین را بگذاریم کنار خدا و دین و آخرت و چیزهایی از این دست پاک بی‌معنا می‌شوند و باید دست از دین‌داری کشید. باور به قطعی و یقینی بودن معرفت انسانی – در واقع باور به خطاناپذیر بودن دریافت انسانی – باور نادرست و خطرناکی است. همین باور است که مبنا و ریشه‌ی طیف گسترده‌ای از افراط‌گری‌هاست. این افراط‌ها بی‌شک منحصر به دین‌ورزان نیست اما دین‌ورزان از این مغالطه استفاده‌ی وسیعی می‌کنند و می‌گویند: در حرف خدا نباید شک کرد و اگر حرف خدا و پیامبرش را نپذیریم، دیگر چه چیزی را بپذیریم. مغالطه‌ای که رخ می‌دهد این است که جایی سلسله‌ی استدلال قطع می‌شود و قایل در میان سخن وجود داشتن حقیقت را با دسترسی داشتن خودش به حقیقت محض و مر و مطلق و خالص یکی قلمداد می‌کند.

۱. دین
بگذارید از دین شروع کنیم. یا در واقع از اتوریته‌ی وحی. از این‌جا به بعد، من تمام باورهای کلیدی دین‌داران را مفروض می‌گیرم و بر پایه‌ی همان جلو می‌روم (یعنی خدایی هست و پیامبرانی و فرشتگانی و روز حساب و کتابی). این‌که قبول کنیم وحی الاهی حقیقت است و در آن شکی نیست (لا ریب فیه) متفاوت است با این‌که دریافت ما از همان وحی هم حقیقت است و خدشه‌ناپذیر. دو گزاره‌ی مهم در متن چنین ادعایی نهفته است: الف) وحی الاهی بری از خطاست؛ ب) چیزی که ما از آن می‌فهمیم هم بری از خطاست. یک گزاره‌ی ضمنی هم وجود دارد: وحی الاهی ناگزیر در همه جا چنان وضوحی دارد که همه به طور یکسان فقط یک چیز می‌توانند از آن بفهمند و بس و آن یک چیز همانا حقیقت عریان است.

اعتقاد من این است که معرفت و شناخت انسانی ظنی است. یکسره ظنی است. هیچ معرفت انسانی در جهان نیست که یقینی باشد. در بهترین حالت، انسان‌ها گمان می‌کنند که تصورشان یقینی است. یا در واقع یقین پیدا می‌کنند به صدق باورشان. این «یقین» امری است یکسره ذهنی و روان‌شناختی. این یقین ناگزیر نمی‌تواند استدلالی باشد. چرا؟ به دلیل انسان بودن ما. به دلیل مقید و محدود بودن ما در قید زمان و مکان. اگر انسانی یافت شود که خود را دین‌دار بداند و مدعی شود که واجد معرفت یقینی است و اساساً خودش توانسته است با ابزار خرد انسانی و استدلال برهانی یقین حاصل کند، پیشاپیش به ما گفته است که هیچ نیازی به پیامبران ندارد. در عرف دین، چنین باوری کفر است. اما این باور یک گام جلوتر هم می‌رود: قایل در واقع به ما می‌گوید که: تمام آن معارف الاهی را که پیامبران به ما دادند از طریق برهان و استدلال برای او قابل حصول است. یعنی خود او قائم به ذات است. به عبارت اخری، قایل بدون این‌که به آن تصریح کند، آشکارا خود را در مقام الوهیت نشانده است. نفس این‌که انسانی باور داشته باشد که می‌تواند در زمین و در دنیای انسانی – پیش از مرگ و تحقق قیامت – به معرفت یقینی برسد، یعنی این‌که آن انسان تفاوتی با خدا ندارد. این ادعا شاید در بافتار سخنان صوفیان وجهی داشته باشد ولی برای جز آن‌ها، با همین مقدمات شرک‌آمیز است.
۲. فلسفه و علم
آن‌چه در روایت دین‌داران و تکیه بر اتوریته‌ی وحی یا در واقع تصاحب اتوریته‌ی وحی می‌بینیم صورتی موازی در فلسفه و علم دارد. در این ساحت، تکیه بر اتوریته‌ی خرد انسانی است که قایل را به سوی ادعای یقین یا ادعای خطاناپذیری سوق می‌دهد. در واقع همان‌طور که دین‌داران پرنخوت بار زیادی بر شانه‌های معرفت دینی بشری خود می‌نهند، این‌ها انتظاری بیش از توان علم و فلسفه از آن دارند. هیچ کدام از این‌ها قایل به فروتنی معرفتی نیست. بلندآوازه‌ترین نمونه‌های این نوع یقین‌باوری را می‌توان در میراث خرد عصر روشنگری دید. از این منظر هر چیزی که با استدلال عقلی قابل اثبات نباشد، باطل و کذب و مهمل است. این نوع نگرش ریشه‌ی مخالفت‌های شمار زیادی از دین‌ستیزان است.

دستاورد مهم فلسفه‌ی تحلیلی و به طور خاص عقلانیت نقاد این بود که آدمیان را به تدریج ملتفت این نکته‌ی مهم کرد که معرفت یقینی و خالص در عالم ناممکن است. این مدعا هیچ سخنی درباره‌ی ممتنع بودن یا ناموجود بودن حقیقت نمی‌گوید (بر خلاف نظر منتقدان‌اش) بلکه به صراحت وجود حقیقت عینی را تأیید می‌کند اما در عین حال می‌گوید کار ما انسان‌ها این است که به جای اثبات حدسیات‌مان (همان معرفت‌های ظنی) در ابطال آن‌ها (سنجش و آزمودن‌شان) بکوشیم و تا زمانی که این معرفت‌ها (این نظریه‌ها، این ظنون) از بوته‌ی آزمون‌های ما سربلند بیرون بیایند، می‌توانیم آن‌ها را بهترین تقریب موجود به حقیقت تلقی کنیم.

خلاصه‌ی سخن خردگرایان نقاد این است که: ما در عالم معرفت فقط می‌توانیم به حقیقت نزدیک‌تر شویم. می‌توانیم میان دو نظریه، آن یکی که تقریب بهتری به حقیقت دارد را برگزینیم. اما در انتخاب میان الف و ب، هر چند ب را تقریب بهتری به حقیقت بدانیم هیچ تضمینی وجود ندارد که راه حل دیگری چون راه حل ج تقریب بهتری به حقیقت نباشد. آن وقت ناگزیر باید دست از تقریب ب بکشیم.

اشکال مهم بعضی از دین‌داران به این موضع این است که:‌ با دین نمی‌شود این کار را کرد و اگر شک در اصول پا بگیرد دیگر دینی باقی نمی‌ماند. این صورت‌بندی البته مغالطه است. به چنگ آوردن تمام حقیقت حتی در زبان قرآنی برای انسان در زمین دور از دسترس است. دور از دسترس به معنای ممتنع بودن نیست بلکه به معنای همیشه رفتن از حرکت باز نماندن است که هیچ منافاتی با فربه شدن تدریجی ایمان ندارد. مهم‌ترین قاعده‌ی این رویکرد این است که انسان‌ها دست از ادعای احاطه و اشراف به حقیقت و باطن افراد و دنیا و آخرت بکشند و متواضعانه از حیطه‌ی انسانیت خود خارج نشوند. از سوی دیگر، در تقابل با پوزیتیویسم، عقلانیت نقاد به ما می‌گوید که مدعیات ابطال‌ناپذیر از قبیل پاره‌ای گزاره‌های متافیزیکی به صرف این‌که قابل اثبات علمی نیستند، ضرورتاً مهمل یا کذب نیستند. این‌که خرد انسانی نتواند نشان بدهد گزاره‌ای تحت چه شرایطی کاذب یا باطل است، فقط علمی نبودن آن را به ما نشان می‌دهد و می‌تواند به ما بگوید که از این گزاره نمی‌شود – دست کم در حال حاضر – استفاده‌ی «علمی» کرد و بس.

یکی گرفتن دین و حقیقت با دریافت و معرفت ما از همان دین و حقیقت اشتباه مهلک‌ ظاهرگرایان است. وحی به پیامبر می‌رسد ولی همین وحی برای این‌که به انسان‌ها منتقل شود از مجرای الفاظ و عبارات و از بستر زبان انسانی عبور می‌کند. به محض رسیدن آن وحی از چشم و دل پیامبر به دو لب او، حقیقت تخته‌بند زبان می‌شود. انتقال این حقیقت از زبان پیامبر به گوش و دل مخاطب قید دومی است که بر آن پیام نهاده می‌شود. این قیود هیچ کدام ناقض و مبطل حقیقت نیستند ولی اولین هشدار را به انسان‌ها می‌دهند که در یقینی خواندن دریافت خود از این وحی احتیاط کنند و از طمع ورزیدن در الوهیت پرهیز کنند.

همین مضمون را در زبان عین‌القضات همدانی داریم: 

خلق جهان هنوز در جوال غرورند، می‌پندارند که دارند. باش تا موفقی را به شک راه دهند و بداند که ندارد. به افلاس خود بینا گردد …پس اهل شک عزیزند. یا داود لا تسأل عنی عالماً اسکره حب الدنیا، فیقطعک عن محبتی اولئک قطّاع الطریق علی عبادی. چون مرد را دیده دهند در نگرد، ببیند، داند که ندارد. شک این‌جا پیدا گردد. شک، اول مقامِ سالکان است، و تا به شک نرسد طلب نبود. پس در حق ایشان: الشکّ و الطلب توأمان بود. چون‌که بداند که ندارد، طلب کند. اول راه طلب کند از راهبران،‌ پس راه رود. چون برسد دیگر بار     جلال ازل کمین قدر برو بگشاید، او را وازو نماید. این‌جا مرد به کفر خود بینا گردد که «ان الأنسان لربه لکفور». من عرف نفسه فقد عرف ربه، این‌جا پیدا بود (نامه‌ها؛ ج ۱؛ ص ۳۰۹)

این شک در برابر یقین نیست. شک در مقابل طلب است. آدمی تا شک نکند به داشته و معرفت خود، در طلب چیزی بالاتر برنخیزد. یقین حالت عالم سکون است. یقین برای احوالی است که در آن تغییر و تغیری رخ ندهد. یقین امری دنیوی نیست. اخروی است. آن یقینی که در زبان دین و زبان قرآن دیده می‌شود همان حقیقتی است که در زبان فلسفه می‌بینیم. حقیقتی است که انسان‌ها برای نزدیک شدن به آن می‌کوشند. تقرب به حقیقت با واصل شدن به حقیقت و این ادعای یقین معرفتی را مبنای رفتار با سایر آدمیان کردن تفاوت دارد. 

پ. ن. چند سال پیش بعضی از جوانب همین مسأله‌ی توهم یقین را در آموزش و مخاطرات آن در فصلی از این کتاب بررسی کرده بودم (بنگرید به فصل ۱۵ کتاب: آموزش و افراط‌گری‌ها‌). اگر مایل به خواندن این فصل باشید، پیغام بدهید تا فایل را برای‌تان بفرستم.

۰

ادب درونی و نقد بیرونی

آدم‌ها علاوه بر کوشش برای تهذیب نفس‌شان و پیراستن درون‌شان از رذایل، همیشه نیازمند مواجهه با ناظر بیرونی یا منتقدی سخت‌گیر هستند. بعضی چیزها را خود آدمی هرگز نمی‌تواند بفهمد به ویژه اگر عیبی باشد که در ضمیر آدمی جاگیر شده باشد. ما انسان‌ها عادت و تمایل داریم به عبور کریمانه از کنار عیوب ریز و درشت خودمان. آن دیگری به مثابه‌ی آینه یا حتی عقل منفصل و شما حتی بگو عیب‌جوی بدقلق برای ما آدمیان نعمتی است که غالباً قدرش را نمی‌دانیم.

بعضی وقت‌ها ما کارهایی را انجام می‌دهیم و فکر می‌کنیم خیلی خوب‌اند این کارها. و همین‌ها را – به حساب و اعتبار این‌که راهش اصلاً همین است – در منظر و مرآی عموم هم به نمایش می‌گذاریم غافل از این‌که اصل کار چقدر اسباب خفت و شرمساری است. ولی خودمان نمی‌فهمیم. کسی هم یا اهمیت نمی‌دهد یا به روی‌مان نمی‌آورد (و چه بسا پشت سرمان تکرارش کند) یا مرعوب ماست و جرأت و جسارت‌اش را ندارد که با نفسانیت فربه ما دربیفتد و بگوید که: ای بی‌خبر! از معصیت جان می‌کنی!

این رد پا را این‌جا برای خودم می‌گذارم که گه‌گاهی بازگردم و نگاهش کنم. صادر و وارد این‌جا را هم زیان ندارد. شاید باعث شود بیشتر به تفرس در احوال درون‌شان بپردازند. خدا عاقبت همه‌ی ما را ختم به خیر کند. کل بنی آدم خطاؤون وخیر الخطائین المستغفرین.

۰

بر زمین بشریت

مدت‌هاست چیزی در وبلاگ ننوشته‌ام. بسیاری از حرف‌های پراکنده یا حتی منسجم را یا بریده‌بریده در توییتر و فیس‌بوک رها کرده‌ام یا هرگز ننوشته‌ام. مشغله‌های کاری و تدریس هم طبعاً مانع دیگری هستند. یکی دو روز است نکته‌ای در خیالم مرتب می‌گذرد و به گمانم ثبت‌اش دست کم برای خودم مهم است. ما آدمیان را – آدمیان دیگر جز خودمان را – چگونه داوری می‌کنیم؟ این سؤال بسیار مهمی است.

عموم ما به خاطر شاید ترس‌های نهادینه در نهاد انسانی از زوال و نابودی یا احساس تهدید در برابر غیر حتی وقتی که واقعاً تهدیدی از جانب دیگری متوجه ما نباشد، ناخواسته سپر دفاعی ستبری در برابر دیگری بلند می‌کنیم. خیلی اوقات شناخت ما از دیگر محدود و منحصر به خوانده‌ها یا نوشته‌های سطحی این و آن است. تربیت دوران کودکی، آموزش‌های ایدئولوژیک مذهبی یا سیاسی خیلی اوقات جا را برای اندیشه و خردمندی و حتی انسان بودن ما تنگ می‌کنند. اولین قدم برای مقاومت در برابر این وسوسه‌ها این است که همیشه در برابر خیلی از دانسته‌هایی که مفروض می‌دانیم و خیال می‌کنیم یقینی و قطعی است اگر نه تشکیک جدی دست کم جای اندکی بازنگری باقی بگذاریم. در زمین، در میان انسان‌ها، هیچ معرفتی قطعی و یقینی و نهایی نیست. از همین روست که از هیچ انسانی و هیچ طایفه‌ای به سادگی و به سرعت نباید اهریمن ساخت یا گمان کرد که این فقط ماییم که بر صراط مستقیم‌ایم و دیگران در راه باطل سرگردان‌اند.

نکته‌ی دیگر که به همین مضمون مرتبط است این است که ما به دشواری خودمان را جای دیگران می‌گذاریم. سخت است که خودمان را جای کسی که جنسیت‌اش، افکارش، اعتقاد و مذهب‌اش، زبان و فرهنگ‌اش با ما تفاوت دارد بگذاریم و سعی کنیم کمی دنیا را از منظر او ببینیم بدون داوری‌های غلاظ و شداد قبلی. این پرهیز هم البته به خیال من از ترس است. از ترس این‌که مبادا آن‌که تا دیروز دیو تلقی‌اش می‌کردیم هنگام برخورد نزدیک و انسانی‌تر به چشم‌مان یکی بیاید مثل خود ما. آن وقت آن دیوار ستبری که میان خود و دیگری برکشیده‌ایم ناگهان فرومی‌ریزد و دنیای‌مان یکسره عوض خواهد شد. برای بسیاری از آدمیان برداشتن این گام سخت است.

داوری کردن دیگری و تحلیل کردن او هیچ وقت نباید در خلاء رخ بدهد. هر فرد، هر گروه فکری، دینی، سیاسی را باید در بافتار تاریخی و سیاسی خودشان و از همه مهم‌تر در مقایسه با سایر بازیگران هم‌سنخ خودشان مقایسه کرد. ما هیچ وقت انسان‌ها را با فرشتگان مقایسه نمی‌کنیم. نمی‌شود یک فرد یا گروه را گذاشت سینه‌ی دیوار و محاکمه کرد اما هم‌زمان تمام افراد یا گروه‌های دیگر بازیگر در صحنه‌ی مشابه را طیب و طاهر قلمداد کرد و گمان کرد که بقیه خوبان عالم‌اند و جز همین چند خطاکار و طوایف ضاله بقیه نیک‌فرجامان عالم‌اند و بس.

راه رهایی از این آفت‌ها البته درگیر شدن با انسانیت خویش است. دیدن ضعف و نقصان خود مهم است. فروتنی معرفتی و اخلاقی کلید رهایی از این نخوت‌های هولناک و ویرانگر است.

۰

منطق سرمایه در شبکه‌های اجتماعی

شبکه‌های اجتماعی امتداد منطق سرمایه‌داری هستند. در این شبکه‌ها «پیروزتر» کسی است که این منطق را پذیرفته باشد و در همین زمین بازی کند. شبکه‌های اجتماعی مبتنی بر عدالت و رفع تبعیض نیستند. شبکه‌های اجتماعی با وبلاگ‌ها تفاوت‌های زیادی دارند هر چند هم‌چنان مبنا یکی است. فناوری ارتباطات هم‌چنان نخبه‌گراست و بیشتر در اختیار کسانی است که امتیاز دارند و در زمین محرومیت نیستند.

اما سرمایه‌ی شبکه‌های اجتماعی چی‌ست؟ لایک، فالوئر، ریتوییت بیشتر. کسی که در این فضاها محروم از این‌ها باشد، محروم اجتماعی محسوب می‌شود. در بهترین حالت، غاری دارد برای زمزمه‌های خلوت خودش. هر بار که افزایشی در شمار لایک‌ها یا دنبال‌کنندگان پستی می‌بینیم بلافاصله باید دقت کنیم که این محتوا چطور در راستای منطق سرمایه‌ی شبکه‌های اجتماعی واقع شده است. این متاع در بازار خاصی خرج می‌شود: بازار ستارگان.

شبکه‌های اجتماعی به طریق اولی همبستگی درونی تولیدکننده و مصرف‌کننده را در بازار سرمایه‌داری مجازی نشان می‌دهند. تولیدکننده‌ی ستاره و نام‌‌دار تا جایی سخن خودش را می‌گوید. از جایی به بعد کاملاً اسیر مخاطب است و باید با خواست همان مصرف‌کننده‌ی بازار سرمایه خودش را منطبق کند و گرنه با ریزش مواجه می‌شود. این مخاطب شهوت دیده شدن و شهوت شنیده شدن را برای تولیدکننده ارضاء می‌کند و شهوت خاصیت‌اش فزون‌خواهی است. سرمایه هم به هر حالت امری دنیوی و مادی است و در خدمت رفع نیازهای زمینی بشر. با همین منطق،‌ شبکه‌های اجتماعی کارکرد مجازی سرمایه‌داری را دارند. صاحبان این شبکه‌ها هم سرمایه‌داران نوینی هستند که از فضای پاسخگویی و دموکراسی فاصله‌ی کهکشانی دارند. شما محتوا تولید می‌کنید و به رایگان در اختیار صاحبان فیس‌بوک و توییتر و اینستاگرام (یا تلگرام) می‌‌گذارید. این سرمایه و محتوای شما به شکل داده و فراداده در تملک صاحبان این شبکه‌هاست. صاحبان شبکه‌ها این داده‌ها را روزانه به خریدارانی قدرت‌مند از جمله دولت‌ها و شرکت‌های عظیم می‌فروشند. و در خلال همین خرید و فروشی که ما ماده‌ی اولیه‌اش را به راحتی و با رضایت خاطر در اختیار معامله‌کنندگان قرار می‌دهیم، یک بار دیگر ما موضوع تجارت آن‌ها می‌شویم؟ چطور؟ به این شکل که هر بار آمازون یا اینستاگرام را باز می‌کنید یا وب‌سایت فلان روزنامه یا مجله را می‌بینید، تبلیغی پیش چشم‌تان ظاهر می‌شود که با داده‌هایی که پیش‌تر تولید کرده‌اید یا جست‌و‌جوهایی که کرده‌اید به دقت تنظیم شده است. و باز شما در همان چرخه‌ی تولید و استمرار سرمایه قدم به قدم و تا حلقوم فرو می‌روید!

راه گریزی هم هست؟ بعید می‌دانم. دامنه‌ی این سرمایه‌داری اجتماعی چنان وسیع و فراگیر است که به این زودی‌ها شاهد تغییر نخواهیم بود. تنها کاری که می‌شود کرد پرهیز از افتادن در میدان ستاره شدن است. و این دشوارترین کار است چون ظاهراً خلاف طبع آدمی است. آدمی در برابر شهوات‌اش – از هر جنسی – زود تسلیم می‌شود و زانوان‌اش شل می‌شود. خطرناک‌ترین شهوت آدمی هم – به خیال من – شهوت مطرح شدن و تعظیم و تکریم دیدن است. و شبکه‌های اجتماعی درست از همین سپرانداختگی آدمی در برابر شهوات‌اش تغذیه می‌کنند.

۰

این قند پارسی

دعواهایی از قبیل این‌که مولوی یا ابن سینا یا ناصر خسرو ایرانی‌اند یا افغان یا ترک یا تاجیک به روشنی حکایت از ناآشنایی عمیق با ادبیات و فرهنگ فارسی‌زبانان دارد. بدیهی‌ترین نکته‌ای که دمندگان در آتش این اختلافات قومی از آن غفلت می‌کنند این است که در زمان حیات این بزرگان ادب و فرهنگ و علم، انسان‌ها درچارچوب جغرافیایی دولت-ملت‌ها نبودند. این تقسیم‌بندی‌های برآمده از مرزهای مدرن در زمانه‌ی آن‌ها بی‌معنا و بلاموضوع بوده است. ولی این یقه‌گیری‌ها و جامه‌درانی‌هایی که یکی خیال کند می‌شود نهنگانی مانند این بزرگان را در حوض تنگ تخیلات قوم‌گرایانه و دیگری‌ستیزانه به نام خود سند زد، شاهدی بر واقعیت دردناک دیگری هم هست: ضعف و میان‌مایگی. مولوی و حافظ و ابن سینا از آن کسانی هستند یا در بن ضمیر کسانی زنده‌اند که هم‌چون آنان می‌اندیشند و هم‌چون آنان می‌زیند.
 
نمی‌توان این استوانه‌‌های فرهنگ و ادب پارسی را تبدیل به تیر و ترکش و خنجر و شمشیر کرد و از آن‌ها برای دریدن و زخمی کردن دیگرانی استفاده کرد که تعلقات سیاسی‌شان با دلبستگی‌های من و شما تفاوت دارد. حافظ به همان اندازه متعلق به ایرانی است که متعلق به تاجیک و افغان است. ناصر خسرو نه «ایرانی» است ونه «افغان». شاید بشود به او گفت ایرانی ولی نه ایرانی به معنای ایران مدرن. ایران مدرن و امروزی با ایران عصر ناصر خسرو تفاوت دارد. هم مرزهای‌اش و هم جهت‌گیری‌های سیاسی‌اش. اما ناصر خسرو را کسی می‌فهمد که نظام اندیشگی ناصر خسروی تاریخی برای او معنا و موضوعیت داشته باشد. هم‌چنان است فردوسی. و مولوی. این قیل‌ و قال‌ها و هوچی‌گری‌های فرساینده و ویرانگر که مولوی را از یک ملت سلب کنی و به دیگری هدیه کنی، نه ملت اول را فقیر می‌کند و نه ملت دوم را غنی. تنها خاصیتی که دارد آبروی قایل به این ترهات را می‌برد و خردمندان را به شک در قوای عقلانی گوینده وا می‌دارد.
 
در این میانه، طایفه‌ای کم‌مایه به خیال خود متوسل شده‌اند به سخنانی یا ابیاتی منسوب به این بزرگان تا آن‌ها را مثلاً به جای ایرانی، شهروند افغانستان (!) قلمداد کنند. یکی از ابیاتی که تازه دیده‌ام – به نقل از دوستی – این است:
 
بلخی‌ام من بلخی‌ام من بلخی‌ام
شور دارد عالمی از تلخی‌ام
 
نخست این‌که این بیت در هیچ نسخه‌ی مصحح و معتبر از دیوان شمس موجود نیست. مضاف بر این، این گونه فخر کردن‌ها و فخر فروختن‌ها با نظام فکری شوریده‌ای رها از هر ملت و مذهبی ناسازگار است. همین بیت مسلم‌الصدور مولوی را ببینید:
 
چون تو در بلخی روان شو سوی بغداد ای پدر
تا به هر دم دورتر باشی ز مرو و از هری
 
خوب دقت کنید با رهایی و حریت مولوی. حالا فکر کنید بیماری هم پیدا شود بگوید با استناد به همین بیت مولوی از مرو و هرات بیزار بوده است! بله پیش می‌آید البته که آدم‌ها بیماری‌ها و کژی‌های روان خودشان را بهدامن رهیدگانی چون مولوی سنجاق کنند. وقتی کسی مولوی‌خوان و مولوی‌شناس نباشد جای حیرت نیست اگر هر لاطائلی را به او نسبت دهد و حتی از نص عبارات او سخنانی بیرون بکشد که با منطق و مبنای اندیشه‌ی او فرسنگ‌ها فاصله داشته باشد.
 
بگذارید تصریح کنم به اتفاقات یکی دو سال اخیر که بسا کسان از ناحیه‌های مختلف کوشیده‌اند میان ایران وافغانستان شکاف ایجاد کنند. برجسته‌ترین نمونه‌ای که به خیالم می‌رسد سخنان اشرف غنی است که در عالم خیال‌اش فارسی و دری را ساخت و بافت و یکی را از دیگری جدا کرد و ملتی دیگر را دزد نامید. سخافت آن سخنان را هیچ عاقلی به بحث نمی‌‌گذارد. سرافکندگی و خفت برای او خواهد ماند ولی خوب بیندیشیم که چرا باید میان ایرانی و افغان و تاجیک دیوار کشید؟ سیاست‌مداران کدام یکی از این کشورها چنان طیب و طاهرند که به خاطر نابخردی‌ها و خیره‌سری‌ها یک طایفه از آن‌ها تمامیت ملت و فرهنگ دیگری را آماج نفرت‌پراکنی و تفرقه کنی؟ این نامردمی‌ها و دشمن‌کیشی‌ها و خنجر خصومت آختن و پنجه در روی مروت کشیدن از هر که و هر کجا و به هر شیوه‌ای سر بزند شرم‌آور است. خواسته یا ناخواسته زمین این کین‌پروری را هموار نکنیم. پسران فریدون را به یاد بیاوریم و حکایتی که سلم و تور بر سر ایرج آوردند. ما ایران‌شهرمان را که پهنه‌ی معرفتی و فرهنگی‌اش کلان‌تر از این مرزهای خیالی نوبنیاد و حقیر است، زنده و بالنده می‌خواهیم و در میانه‌ی تمام این تیرگی‌ها آفتاب مهر و دانش‌اش را فروزنده. بریده باد دست و زبان آن‌ها که دشنه در سینه‌ی دوست می‌نشانند و خنجر در میان دو کتف امید و ایمان ما فرو می‌کنند. مردم ما حتی اگر هم‌زبان نبودند و ریشه‌های فرهنگی‌شان این اندازه عمیق و استوار و یکسو نبود، باز هم حق داشتند که به اقتضای انسان بودن از هیاهوهای سیاست‌مداران و بازی‌گری اصحاب قدرت فاصله بگیرند و به یاد داشته باشند که مسند قدرت دیرنمی‌پاید و این سیاست‌مداران از هر نوعی که باشند شایسته‌ی دلبستگی نیستند. آن‌چه می‌ماند انسان است. و زمان و تاریخ داورانی سخت‌گیرند که هیچ مدارا نمی‌کنند با این خیره‌سری‌ها.
۰

نقد وقت از سه منظر

یکی از غنی‌ترین مفاهیمی که در زبان و ادب پارسی میان طیف گسترده‌ای از شاعران و نویسندگان پایگاه راسخی داشته، اعتنا به نقد وقت است. در زبان خیام، این وقت‌آگاهی و زیستن در لحظه شاید کلیدی‌ترین مضمون اندیشه‌ی اوست. این رباعی خیام به خیال بهترین تصویر را از این اندیشه نشان می‌دهد:


از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامده است فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
و در بسیاری رباعیات دیگر خیام هم درست همین مضمون را می‌بینم که در متن رباعیات دیگر تنیده شده است.
نمونه‌ی کمی دورتر از زمان خیام،‌ مولوی است که همین مضمون را در قالب باورهای عارفانه و مؤمنانه‌اش تصویر کرده است. این ابیات مثنوی را ببینید:
هست هشیاری ز یاد ما مضی
ماضی و مستقبلت پردهٔ خدا
آتش اندر زن بهر دو تا به کی
پر گره باشی ازین هر دو چو نی
تا گره با نی بود همراز نیست
همنشین آن لب و آواز نیست
مولوی این اعتنا به گذشته و آینده را حجاب و پرده می‌داند. این‌ها گره هستند. مثل گره نی که باید از میان برداشته شود تا صدایی از آن بیرون بیاید. مضمون زیستن در لحظه و ابن الوقت بودن برای مولوی این است.
یک نسل بعدتر، حافظ تصویری از همین مضمون به دست ما می‌دهد که هم شوخ و شنگی خیام را دارد و هم شکاکیتی در برابر باورهای مؤمنانه:
فرصت شمار صحبت کز این دو راهه منزل
چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن
و یا وقتی می‌گوید:


وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی
و تقریبا هر جایی که حافظ از این غنیمت شمردن وقت سخن می‌گوید نگاه‌اش به مرگ‌آگاهی است و هیچ دیدن گذشته و آینده:
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحم نخواهند ماند
و وقتی می‌گوید:
به مأمنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت
که در کمینگه عمرند قاطعان طریق
تمام این‌ها حکایت از میناگری‌های حافظ با این مفهوم دارد. مولوی با تمام آن خیال حیرت‌انگیز و توانایی که دارد وقتی به مثنوی‌اش می‌رسی می‌بینی ناگهان از آن اوج نبوغ فرود آمده و هم‌نشین مؤمنان و متوسطان شده است.

۰

دانایی را بنشان بر تخت…

خطرناک‌ترین اتفاقی که می‌تواند بیفتد نفت ریختن بر آتش دوقطبی خیر و شر در درگیری اخیر است. وقتی یکی را فرشته کردی و دیگری را اهریمن ناگزیر باید طرف یکی بایستی. وقتی خطاهای فقط یک طرف را برجسته کردی یا سهم پر رنگ‌تری به آن دادی، لاجرم خطاها، جنایت‌ها و فجایع آن سو را کم‌اهمیت‌تر دانسته‌ای. دقیقاً در همین فضاست که جنگ شکل می‌گیرد. مبنای صلح و مسالمت چیزی نیست جز این‌که همه بپذیریم انسانیم و در انسانیت خطا کرده‌ایم. این ریشه‌ی ماجرای ایران و آمریکاست. هیچ کدام از طرفین کارنامه‌ی طیب و طاهری ندارند. هر دو خطا دارند. هر دو هم تاریخ دارند. البته تاریخ آمریکا درازتر است به دلیل ساده‌ی طولانی‌تر بودن سابقه‌ی سیاست خارجی‌اش.

روضه‌ی فاش خواندن است ولی نقش آمریکا در بی‌ثبات کردن ایران ربطی به جمهوری اسلامی ندارد. از ۲۸ مرداد آغاز می‌شود و قدم به قدم تا همین امروز ادامه پیدا می‌کند. آمریکا نه تنها در ایران بلکه در بسیاری از کشورهای خاور میانه و نقاط دیگر جهان – از جمله در آفریقا و آمریکای لاتین – سهم بسیار تأثیرگذاری در دامن زدن به تداوم نظام‌های استبدادی و ضد دموکراتیک داشته است. در جنگ ایران و عراق نقش آمریکا پر رنگ است. در ایران هم ماجرای گروگان‌گیری هنوز هم سایه‌ی سنگین‌اش بر سر تمام سیاست خارجی و داخلی ایران پرسه می‌زند. سیاست خارجی جمهوری اسلامی پس از ماجرای سوریه نیز یک‌سویه نیست. ساده‌انگاری و خوش‌خیالی است اگر فکر کنیم فقط یک جمهوری اسلامی به عنوان مظهر و تجسم شر وجود دارد که باعث این وضعیت شده است. ندیدن سهم آمریکا و کشورهای عرب خلیج فارس، ندیدن نقش حمله‌ی آمریکا به افغانستان و عراق و ندیدن زمینه‌های پیدایش طالبان و القاعده یا ناچیز شمردن سهم آن‌ها خود از علل مهم تداوم این وضعیت است. از اسراییل هم سخنی نمی‌گویم چون عالم و آدم درباره‌اش بسیار حرف زده‌اند.

در ماجرای اخیر هر چقدر هم که ریشه‌ی ماجراها را به عقب ببریم و هر چقدر هم به درست یا غلط تصویری خشن و هولناک از قاسم سلیمانی بسازیم، از منظری بیرونی و از نگاه رئال‌پلتیک، جمهوری اسلامی دقیقأ همان کاری را می‌کرده است که آمریکا چندین دهه انجام داده است. چرا وقتی به آمریکا می‌رسد این کارها خوب است و وقتی به جمهوری اسلامی برسد بد است؟ این همه که رفتار ایدئولوژیک و آخرالزمانی جمهوری اسلامی را نقد و محکوم کرده‌اند، چرا وقتی به رفتار ایدئولوژیک و آخرالزمانی آمریکا – صد البته در لباسی سکولار – می‌رسند، ناگهان همه سکوت می‌کنند؟ جزم‌اندیشی و تبعیض بد است. برای همه بد است. چه برای جمهوری اسلامی چه برای آمریکا. با تیزتر کردن تیغ نقد جمهوری اسلامی – که به حق باید در برابرش زبان نقد برنده و شجاعانه داشت – جمهوری اسلامی فرونمی‌پاشد خاصه با شیوه‌ها و زبان و گفتار اپوزیسیون ورشکسته‌ی خارج از کشور که تصویر آینه‌ای خود جمهوری اسلامی است. نگویید اول باید به هر قیمتی جمهوری اسلامی را ساقط کرد بعدش هر چه شد خوب می‌شود. تاریخ نشان داده است – بارها نشان داده است – که این روزگار خرم خیالی هرگز محقق نشده است. از تاریخ دور گرفته تا تاریخ نزدیک بیخ گوش ما. در افق نزدیک، پاره کردن برجام – همان برجامی که خامنه‌ای که به زعم مخالفان‌اش ریشه‌ی آتش‌افروزی‌هاست از آن حمایت کرد و بدون حمایت او امضا نمی‌شد – و ترور قاسم سلیمانی، آتشی را شعله‌ور کرده است که خاموش کردن‌اش با نفت پاشیدن بر آن میسر نیست. با رجزخوانی و سرود فتح و ظفر سر دادن، با رقص و پایکوبی از ترور سلیمانی یا رقص و پایکوبی از کشته شدن کسی در اردوی مخالف، صلح آغاز نمی‌شود. به خودتان بیایید.

من به عهدی که بدی مقبول
و توانایی دانایی است
با تو از خوبی می‌گویم
از تو دانایی می‌جویم
خوب من!
دانایی را بنشان بر تخت
و توانایی را حلقه به گوشش کن!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی قبل