۰

برای تو من چیستم؟ پرده‌ی

برای تو من چیستم؟
پرده‌ی اول:
یه هوس؟ مث هوس بالا رفتن از یه درخت؟ مث اشتیاق یه بچه به لیس زدن شکلات کاکائویی؟ مث هوسِ آزمایش یه موجودی که با بقیه مشابه‌های ژنریکش فرق داره؟ چرا؟ اصلاً یعنی چی؟ . . .یعنی چی که . . .این دندونی که درد می‌کنه رو داری هی باهاش ور می‌ری؟ . . .
پرده‌ی دوم:
از دمِ صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود
تو برای من اونی هستی که یک عمر در به در، میخانه به میخانه، سرگشته و دیوانه دنبالت بودم که توی حضورت به آرامش و سکونی می‌رسم که جای دیگه پیدا نمی‌شه، هیچ جای دیگه وجود نداره! یعنی . . . یعنی . . .نمی‌دونم چه جوری بگم، اصلاً نمی‌تونم بگم . . . اگه شده به قیمت ویران کردنت . . . همین تصورم رو حفظ می‌کنم و . . . نه . . .نه . . مقصودم این نیست! نمی‌دونم! نمی‌تونم! اصلاً برو دست از سرم وردار!
پرده‌ی دیگر (یا شاید هم آخر!):
سیاست آزار و نوازش . . . این شیوه‌ی کج‌دار و مریز . . . آخرش می‌شه حکایتِ وحشی که «دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند . . ». شاید کبوتر احمقی باشه که هی به سوداهای مسخره‌ی دانه‌ای یا به آرزوی آرمانی . . . یا به فریب ارزشی یا اندیشه‌ای فرود بیاد، اما حرف آخر این است که:
جهان پیر است و بی‌بنیاد، از این فرهادکش فریاد . . .
پ.ن. این نکته رو دارم چند ساعت بعد اضافه می‌کنم. الآن که رسیدم بوش هاوس، این حضرت آقا درباره‌ی نکته‌ی دیگری فرمودند که:
هر چه در این پرده نشانت دهند / گر نستانی به از آنت دهند!

۰

آرزو یا خاطره؟ الآن داشتم

آرزو یا خاطره؟
الآن داشتم آخرین مطلبِ صاحبِ وبلاگِ دلتنگستان رو می‌خوندم، یه لحظه شک برم داشت. به خودم مشکوک شدم که شاید معانی واژه‌ها رو گم کردم و چیزای دیگه‌ای رو به جای خاطره عوضی گرفتم. در راستای شعر «هولناک و مخوف» دیشب [به تعبیر کاترین]، دارم فکر می‌کنم احتمالاً اون چیزی که باید قربانیِ کشتار بیرحمانه‌ی من می‌شده آرزوهام بوده نه خاطره‌هام! دارم یواش یواش خل می‌شم. فکر کنم داره اسکیزوفرنی مفرطم باز عود می‌کنه!! یادمه یکی دیگه هم دچار همین عارضه شده بود و می‌خواست همه‌ی تخمایی رو که گذاشته بود بشکنه!! (به نظرِ شما این روایت دیگه‌ای از همون تعبیر «گاوِ نه من شیر» نیست؟)

۰

نسل‌کشی دیشب از فرط خرابیِ

نسل‌کشی
دیشب از فرط خرابیِ دل خواستم بزنم بیرون یه جایی تن رو هم خراب کنم، دیدم نمی‌شه. تصمیم گرفتیم با رضوان بریم سینما. رفتیم یه سینمایی توی می‌فر، فیلم «دور از بهشت» [Far from Heaven] رو که جولیان مور توش بازی می‌کنه رو دیدیم. وسط فیلم توی ذهنم داشتم آخرین شعرم رو می‌گفتم. فیلم جالبی بود. اگه حوصله کردم درباره‌اش صحبت می‌کنم. بعد از فیلم رفتیم یه رستوران ترکی به اسم سفره و اونجا شام خوردیم. توی راه که برمی‌گشتم خونه شعر رو توی قطار روی کاغذ آوردم. اینه:
کشتار خاطره
ظاهراً این استمرار همون جریانات پیشین ماست! جای تعجب نیست. کاملاً طبیعی است:
شیوه‌ی چشمت فریب جنگ داشت / ما خطا کردیم و صلح انگاشتیم
تصور خطایی بود!

۰

نمی‌فروشم! غم‌هایی که تو لهیبشون

نمی‌فروشم!
غم‌هایی که تو لهیبشون رو به جونم انداختی به هیچ قیمتی نمی‌فروشم، حتی اگه هزینه‌ی این لجبازی باختن نقد عمر باشه:
در وفایِ تو طمع بستم و عمر از کف رفت
آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست!
چون:
دردی است غیر مردن، کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم این درد را دوا کن!

۰

باز هم . . .

باز هم . . .
این ماجرای من تکراریه، ولی دوباره، باز هم، امروز هم:
شکسته‌دل‌تر از آن ساغرِ بلورینم / که در میانه خارا، کنی ز دست رها!

۰

انتظارِ خبر انتظارِ خبری نیست

انتظارِ خبر
انتظارِ خبری نیست مرا؟ نه ز یاری؟ نه ز دیّار و دیاری؟ از هیچ کس؟ حتی از تو؟
ولی . . .این رو که می‌دونی که سال‌هاست: «ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می‌گریند». قاعده‌ی کارِ عالم عوض شدنی نیست. دیشب بعد از مدت‌ها و برای چندمین بار فیلم «کازابلانکا» رو دیدم که باز فیلم یادِ هندستون کرد! یاد روزگاری افتادم توی همین یه سالِ گذشته که قرار بود بشن وقتِ دیدار و همگی شوربختیِ جدایی شدند و هر بار به خودم می‌گفتم که:
دیدارِ دلفروزِ تو عمرِ دوباره بود / اینک شبِ جدایی و مرگِ دوباره‌ای
و این برای کسانی است که مثِ من، به قول سایه: در هفت آسمانم ستاره‌ای نیست! نمی‌دونم . . .شاید حافظ بیهوده نمی‌گفت که:
گلیم بختِ کسی را که بافتند سیاه / به آبِ زمزم و کوثر سپید نتوان کرد
آره، می‌شه آدم شیوه زندگی و ارزشاشو عوض کنه ولی دیگه اون وقت تو اون آدم قبلی نیستی! می‌شه آدم از خیلی چیزا دست بکشه. اون وقت باید روی یه چیزایی برای همیشه قلم بگیری و دیگه هرگز اجازه ندی توی زندگیت تجلی پیدا کنن و گرنه ویرانگر می‌شن. ولی زندگی مگه ارزشِ اینا رو داره؟ . . .
. . . تا با تو سنگدل چه کند سوز و سازِ من!

۰

بانگِ فلق این هم نشانِ

بانگِ فلق
این هم نشانِ ناپرهیزیِ دیشب:
بانگِ فلق
نمی‌دونم توی چه حالی اینو گفتم ولی فقط می‌دونم که این فراز و نشیبی که توی زندگی پیش میاد، برای من حداقل، که از سمتِ جدیت به طرف هزل و بیهودگی و دوباره توی موج بعدی می‌رم به اوج، همه دست یه نفره و بس:
می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود / تا به گردون زیر و زارم روز و شب
پ.ن. بس که دست به قلم نبرده بودم، داشت یادم می‌رفت چه جوری شعر می‌گن!!

۰

قدح به شرطِ ادب گیر!

قدح به شرطِ ادب گیر!
پای مطلب قبلی درباره‌ی عشق که چیزی درباره‌ی شریعتی گفتم، دوستی، صاحب وبلاگ نکته‌گو، نظر داده و خیلی آزرده خاطر گفته که: «مهمترین مقام برای مدعیان عشق و عاشقی، حفظ ادب در مورد کسانی است که اگر چه نتوانسته اند عشق را خوب معنا کنند (بنظر شما) ولی عاشقی کردند (بنظر من).» عرض شود که در درجه‌ی اول، دوستمون این ماجرا رو به خودشون نگیرند. مقصودم من هم این نیست که شریعتی عاشقی نکرده و یا خدای نکرده آدم بی‌جوهری بوده. اشتباه نکنید. اگه مطلب شریعتی رو مرور کنین و مطلبِ منو (دوست داشتن از عشق برتر است؟) هم یه بار دیگه بخونین، سعی کردم که درست توضیح بدم چرا با شریعتی اختلاف نظر دارم. وانگهی رویکرد مولوی و حافظ به عشق روشن‌تر از اینیه که به همین سادگی بخوایم شدیداً تفسیرپذیرش بکنیم و مدعی بشیم هر کسی می‌تونه با تأویل‌های عجیب و غریب هر نتیجه‌ای رو ازش بگیره. اینی که دوستمون اینقدر احساساتی شده که چرا من گفتم فلانی پرت و پلا گفته، خوب این که چیزی نیست؛ من هم پرت و پلا می‌گم، شما هم پرت و پلا می‌تونین بگین! بابا ماها همه‌مون آدمیم! کی گفته که حرف من یا شما یا شریعتی قراره فصل‌الخطاب باشه! من که خدای نکرده آبروی شریعتی رو نبردم. نظرمو گفتم به همین سادگی. به اعتقاد من، بنا به اون مستندات و استدلالاتی که کردم، حرف شریعتی به دردِ جامعه‌ی امروز ما نمی‌خوره و اتفاقاً عشق زدایی می‌کنه تا عشق‌آفرینی. عزیز من! عصبانی نشین! تو رو خدا! ماها هم مدعی عاشقی ناب و سره نیستیم. اصلاً من به وجود یه عاشقی ناب و سره شک دارم. فقط خواسته بودم بگم که عشق یه معنا و تفسیر و برداشت واحد نداره، بر خلاف شریعتی که عشق رو خیلی ایدئولوژیک و جزم‌اندیشانه معرفی کرده بود. همین! حرف من اصلاً این نیست که شریعتی خوب معنا کرده عشقو یا بد. ایرادش به نظر من این بود که خیلی صلب و با قاطعیت گفته بود عشق این است و بس! در حالی که خیلی تفاسیر متعدد و متفاوتی از عشق وجود داره به اذعانِ خودتون.

۰

بهانه ای عشق! همه بهانه

بهانه
ای عشق! همه بهانه از تست / من خامشم این ترانه از تست
خودت هم می‌دونی که اینا همه‌اش بهانه‌گیری‌های عاشقه!
من انده خویش را ندانم / این گریه بی‌بهانه از تست

۰

بلاگردان دعای گوشه‌نشینان بلا بگرداند

بلاگردان
دعای گوشه‌نشینان بلا بگرداند
چرا به گوشه‌ی ‌چشمی به ما نمی‌نگری؟

صفحه ها ... 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد