۰

روز واقعه داشتم به این

روز واقعه
داشتم به این تعبیری فکر می‌کردم که حافظ توی اشعارش به کار برده درباره‌ی مرگ: «روز واقعه». حافظ فقط سه تا بیت داره که این تعبیر توش به کار رفته:
به خاک‌پای تو ای سروِ نازپرورِ من / که «روزِ واقعه» پا وامگیرم از سرِ خاک
چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی / که «روزِ واقعه» پیش نگارِ خود باشم
به «روزِ واقعه» تابوتِ ما ز سرو کنید / که می‌رویم به داغِ بلند بالایی
الآن داشتم برای حضرتِ دوست توضیح می‌دادم که دو تا مفهوم توی هر سه تا بیت تکرار می‌شه: یکی مرگه و یکی حضور معشوق و غمِ عشق. عاشق، به تیر عشق کشته می‌شه و تازه وقت وفاتش هم با معشوقه (یا حداقل دلش می‌خواد پیش اون باشه یا اون بالا سرش باشه!) و هنگام رستاخیز هم با اوست: المرء یُحشَرُ مع من احب (نه پنج روزه‌ی عمر است عشق روی تو ما را / وجدتِ رائحه الُودِّ إن شممتِ رُفاتی). به تعبیر سعدی: بی‌حسرت از جهان نرود هیچ کس به در / الا شهید عشق به تیر از کمانِ دوست. یا به قول سنایی: به تیغِ عشق شو کشته که تا عمرِ ابد یابی / که از شمشیرِ بویحیی نشان ندهد کس از احیا. ولی نکته‌ی زِیباشناختی قضیه اینه که به جای تعبیر خشک و سرد روز مرگ از تعبیر روز واقعه استفاده می‌کنه که خیلی زیباس. از اون طرف، ماجرای عشق، خودش یه واقعه‌س یا به تعبیر سهراب، «حادثه»‌س: بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه‌ی عشق تر است. اما، عشق و مرگ هر دو از یک جنس‌اند. عشق و مرگ مشترکات خیلی زیادی دارن که شاید الآن جای احصائش نباشه. شما حتی عشقِ خاکی زمینی رو که در نظر بگیرین، توی همین معاشقه‌ی جنسیِ انسانی، باز هم یه تجلی بارز و برجسته‌ی مرگ رو می‌بینین. ببخشین که خیلی وارد جزییات نمی‌شم، نمی‌خوام زیاد الفاظ غیر ادبی به کار ببرم!! ولی یه بارِ دیگه خیلی مفصل‌تر درباره‌ی نسبت‌های فراوونِ این دو تا صحبت می‌کنم.

۰

پا به راهِ رفتن رفتن

پا به راهِ رفتن
رفتن رسم خوبیه، ولی شرط داره! اگر و اما زیاد توشه. رهایی و بی‌تعلقی چیز بدی نیست ولی ادعای بی‌تعلقی دروغِ بزرگیه که لقمه‌ی بسیار بزرگی برای دهن خیلیاس. تازه اونایی هم که رفتن تکیه‌گاهی داشتن و به جایی لنگر انداخته بودن. آدم به خودش نمی‌تونه لنگر بندازه. اینو یه بار دیگه هم گفتم که به نظر من، آدم مث یه کشتی می‌مونه وسط یه اقیانوس که این اقیانوس طوفان داره، نهنگ داره، موج داره؛ اگر چه آرامش هم داره. ماها که وسط اقیانوس هستی گیر کردیم، هر کی به یه چیزی به یه کسی لنگر می‌ندازه. بعضیا لنگرشون و خونه‌شون مث سرای عنکبوته. بعضیا پشتشون به کوه بنده. نمونه می‌خواین، تجربه‌های پیامبران یا حتی یکی مث مولوی رو ببینین:
دیده‌ی سیر است مرا، جان دلیر است مرا
زهره‌ی شیر است مرا، زهره‌ی تابنده شدم
یا اینکه:
هر پیمبر سخت رو بد در جهان / یکسواره کوفت بر جیش شهان
هر که از خورشید باشد پشت‌گرم / سخت رو باشد نه بیم او را نه شرم
توی این دنیا پریشون و آشفته، اما، چنین تجربه‌های نابی پیدا نمی‌شه یا اگه هم میشه نادر و نایابه. یه عده‌ای هم از فرط تهی‌دستی یا اعتراض انقلابی به جزم‌اندیشی قلم بطلان روی همه‌ چیز از عشق گرفته تا معرفت، اندیشه، هنر و اعتقاد می‌کشن! نه! من اهل رفتن نیستم! اگه هم باشم اینجوری نمی‌رم!
بی ‌تو نه زندگی خوشم، بی تو نه مردگی خوشم
سر ز غمِ تو چون کشم، بی تو به سر نمی‌شود
***
تو چو من اگر بجویی به شمارِ خاک یابی
چو تویی اگر بجویم به چراغ‌ها نیابم!

۰

در روح و جانِ من

در روح و جانِ من . . .
حالم خوب نیست، هنوز سرم درد می‌کنه! الآن هم سعید پیش منه می‌خوام پا شم برم بیرون ناهار و بعدش برم خونه. از صبح یه چند صفحه‌ای کار کردم ولی حالا دیگه تحمل‌ناپذیره! فقط درباره‌ی نوروز اینو بگم که نوروز به اعتقادِ من یه پیوند جدایی ناپذیر با ایران و ایرانی بودن و ایضاً حافظ داره. فلسفه‌ی آهنگ محمد نوری روز اول سالِ نو اینه!
در روح و جانِ من، می‌مانی ای وطن!

۰

بهارانی بی‌نشاط جدای اینکه یه

بهارانی بی‌نشاط
جدای اینکه یه عده‌ی سودجو دوباره جنگ راه انداختن و مردم بی‌گناهو به کشتن می‌دن، بهار امسال باز هم مثِ سالای قبله واسه من که:
نه لب گشایدم از گل نه دل کشد به نبید
چه بی‌نشاط بهاری که بی رخ تو رسید
نشانِ داغِ دلِ ماست لاله‌ای که شکفت
به سوگواریِ زلفِ تو این بنفشه دمید
چه جای من که در این روزگارِ بی‌فریاد
ز دستِ جورِ تو ناهید بر فلک نالید
بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد
ز بس که خونِ دل از چشمِ انتظار چکید

۰

روزهای نو را روزی‌های نو

روزهای نو را روزی‌های نو باید!
من الآن دارم می‌رم مهمونی سال نوی بچه‌ها و تا فردا از من خبری نیست. پیشاپیش عید همه‌تون مبارک!

۰

نه جابلقا نه جابلسا! امروز

نه جابلقا نه جابلسا!
امروز رفتم بانک لویدز که حسابمو از HSBC به اونجا منتقل کنم. خانمه وقتی گذرنامه‌مو دید دو ساعت بهش ور رفت از ده جا سئوال کرد تا مطمئن بشه تروریست نیستم!! وقتی داشت گذرنامه رو بررسی می‌کرد گفت این عکسِ کیه وسط همه‌ی صفحه‌ها؟ همه‌شون وقتی اسمِ خمینی رو می‌شنون یاد خشونت میفتن!! چه عرض کنم؟ واقعاً میشه چیزی گفت؟!! عزت و اعتبار ایرانیه دیگه!

۰

نامدگان و رفتگان من الآن

نامدگان و رفتگان
من الآن بعدِ کلی این ور و اون ور رفتن و از شمال به جنوب، و شرق و غربِ لندن رفتن، برگشتم توی لونه‌ی همیشگیم که توی اتاقم پای کامپیوترم باشه! فقط اومدم یه چیزی بنویسم به میمنت بهاری که هر سال «با عزای دلِ ما می‌آید». امسال با تقویمی که پارسال از ایران آوردم و نه تابستون و نه زمستون نتونستم مشابهشو واسه امسال پیدا کنم خیلی حال کردم. تقویمی رو که اردشیر رستمی کار کرده می‌گم. اول بار اینو توی دفتر مهرداد شوقی دیدم. آخرین شعری که توش هست مالِ صفحه‌ی اسفند ماهه و مالِ منوچهر آتشی است:
«تو خواهی آمد، جهان آرام خواهد شد
این جا که باشی سویه‌های اضطراب
و نومیدی به حاشیه غروب
سنگی برای نشستن خواهد یافت»
برای همه‌تون که نمی‌بینمتون و دوست دارم پیشتون باشم: با آرزوی بی‌آرزویی‌های دیرینم که بعضی وقتا فقط حسرتشون به دلم می‌مونه.

۰

پیشگیری به نظر شما اونجوری

پیشگیری
به نظر شما اونجوری که رفتن برای جلوگیری از حاملگی راه پیدا کردن و هزار و یک روش و دوا و قرص درآوردن، راهی هم هست که از عاشق شدن جلوگیری کرد؟ من که بعید می‌دونم! تازه همین حاملگی رو هم که در نظر بگیریم، من خودم دچار این بارداری شدم و هیچ راه حلی براش نیست! هر روز هم یه طفل نو زاده می‌شه!

۰

آزمایش شیوا توی وبلاگش، گام

آزمایش
شیوا توی وبلاگش، گام نخست، این مطلبو آورده که خیلی مناسب حالِ روزای اخیره:
«… در آن طلا که محک طلب کند شک است. شک، چیزی به جای نمی گذارد.
مهر، آن متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن، ضربهء یک آزمایش، به حقارت آلوده اش نسازد. عشق، جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آن را به آزمایش گذاشت، باز آنها را زیر هم نوشت و باز آنها را جمع کرد…
از کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم اثر نادر ابراهیمی»

۰

آن زخم‌های مقدس به آن

آن زخم‌های مقدس
به آن زخم‌های مقدس قسم / که جز زخم مرهم برای تو نیست
این هم شد تقدیر ما!

صفحه ها ... 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد