۰

سایه‌ی صبور! این هم سایه‌

سایه‌ی صبور!
این هم سایه‌ در حال خوندن پرت و پلاهای من!

۰

ای مرغ گرفتار دیشب تا

ای مرغ گرفتار
دیشب تا دیر وقت پیش سایه بودم. برای شرح مفصل ماجراها ان‌شاءالله وقتی برگردم لندن و سرم خلوت‌تر بشه شرح مبسوطی می‌نویسم. اما خلاصه کنم که وقتی از پیش سایه برگشتم احساس می‌کردم از پیش خورشید دارم برمی‌گردم! سایه یه اقیانوس عظیمیه که حضورش کلی چیز به آدم یاد می‌ده. از همه چیز گذشته اون فروتنی سادگی و بی‌آلایشی سایه یه چیز نادر و عجیبه که من توی هیچ کس ندیدم. دانش عمیق و تسلط فوق‌العاده‌ی سایه به شعر و ادبیات و فرهنگ ایران و مخصوصا حافظ نادرترین توانایی سایه است. اما سایه مهم‌ترین چیزی که داره اینه که انسان بزرگ و والایی است. اون بلندی و پاکی اندیشه و صداقت و صمیمیت این آدم رو من در هیچ کس ندیدم. دفعه‌ی قبل که خونه‌اش بودم اصلا مجال صمیمیت و همدلی و گفت‌وگوی بی‌تعارف نبود ولی این بار گاهی اوقات زنش آلما هم می‌نشست و با حوصله به حرفای ما گوش می‌داد. سایه با بزرگواری نشست شعرای منو (یعنی یه تعدادی رو که بهش دادم) خط به خط خوند. زمین تا آسمون نظر منو درباره‌ی شعر و شعر نو عوض کرد.
از یه جاهایی درباره حافظ و مولوی حرف زدیم و بحثایی کردیم که من تا هزار سال دیگه هیچ جا پیش کس دیگه‌ای پیدا نمی‌کردم. بینش عمیقی که سایه از حافظ داره رو من تا به حال نزد هیچ‌کس ندیدم. بقیه کنار سایه ول معطلند (به نظر من البته).
تصور می‌کنم از این دیدار پرباری که با سایه داشتم باید مثنوی هفتاد من کاغذ بنویسم. حالا اینا رو به تفاریق و به تدریج می‌نویسم. سایه یه خصلت زیبایی که داره اینه که خودشو شدیدا ایرانی می‌دونه و بهش افتخار می‌کنه. من این آدما رو که می‌بینم گونه‌هام از شرم و غرور سرخ می‌شه. برای فهم این فرهنگ و عظمت ملت ایرانی سواد و فرزانگی و افتادگی و صفا و صمیمیت یکی مث سایه لازمه. من اگه سایه رو اینجوری ندیده بودم یکی از ارزشمندترین تجربه‌ها و آرزوهای زندگیم به باد رفته بود!
عکسایی رو که با سایه گرفتم (یا از سایه) بعدا می‌ذارم رو سایت. وقتی که داشتم فیلم می‌گرفتم (یعنی وقتی که دوربین داشت خودش این کارو می‌کرد) آخرش فهمیدم فیلم بعد یه ساعت تموم شده من هم فیلم خالی دیگه‌ای با خودم نبرده بودم! کلی توی قطار وقتی برمی‌گشتم اسن حسرت خوردم به این خاطر. حرفای ناب و ارزشمندی که اتفاقا اونا باید ضبط می‌شد از دستم رفت. اما همه (تقریبا همه) توی ذهنم هست که می‌نویسمشون بعد.
سایه آدم سالم و بی‌آلودگی نازنینی است. آلودگی‌های سایر اهل هنر ما رو که یا اسیر الکلند یا گرفتار افیون نداره. برای سایه هنرمند آدمی نیست که باید همیشه کثیف باشه. صورتشو نتراشه. حموم نره و بو بده. حتما مشروب بخوره. افیون هم بکشه و مثلا وقتی لباس می‌پوشه یه دستشو تو آستین کتش نکنه! حرف جالبی زد سایه. گفت: «اینا می‌گن مشروب و افیون ذهن آدمو باز می‌کنه و به آدم خلاقیت می‌ده. اگه اینجوری باشه که نیست خوب اون شعر و اون کار ادبی و موسیقایی کار افیون و باده است نه کار شما!» سایه از ارزشمندترین سرمایه‌ها و گنجینه‌های معرفتی ادبی و هنری قوم ایرانی تو روزگار معاصره. کاش قدرشو بدونن. سایه با چنان حوصله و صبر و تحملی هر چیزی رو که بهش می‌دادم می‌خوند و به هر مطلب من با دقت گوش می‌داد که از کسی با اون سن و سال بعید بود. با دقت به حرفای من گوش می‌داد و بعد با ادب و احترام و نهایت تواضع اشکالات و ایرادات حرف منو بهم متذکر می‌شد که احساس می‌کردم یکی گوشمو گرفته داره منو به عرش می‌بره. سایه شخصیتی داره که وقتی تو حضورش می‌نشینی احساس می‌کنی هزار ساله می‌شناسیش بس که بی‌ریا و صمیمی است. این مایه صداقت و راستی، این قدر فضل و دانش (که اتفاقا مثقال ذره‌ای توش فضل‌فروشی نیست)، آدمو به اعجاب می‌ندازه که این ذهن و این قلب و روح رو سایه از کجا داره. با چنان گرمی و مهری از من استقبال می‌کرد که بعضی وقتا من از خودم شرمنده می‌شدم. وقتی می‌گم سایه فضل‌فروشی نمی‌کنه یعنی اینکه در عین سواد و دانش بی‌حدی که داره به ندرت کلمه و تعبیر قلنبه سلنبه ازش می‌شنوی (نه که بلد نیست،‌عمدا این جوری حرف می‌زنه)،‌ بر خلاف من که توی‌حرف زدن و شعر گفتنم انواع و اقسام الفاظ دهن‌ پرکن و نامفهوم و عجیب و غریب پیدا می‌شه! روی دیوار خونه‌ی سایه این بیت خودش با خط خوش توی قاب بود که اشک منو در آورد:
ای مرغ گرفتار بمانی و ببینی / آن روز همایون که به عالم قفسی نیست!
اینا رو عجالتا داشته باشین تا بعد.

۰

بی‌نقش‌ها چند تا از عکسایی

بی‌نقش‌ها
چند تا از عکسایی رو که تو این چند روز گرفتم گذاشتم تو صفحه‌ی آدینه. بعدا حجمشونو درست می‌کنم.

۰

کلن بسیار خوب! بنده امروز

کلن
بسیار خوب! بنده امروز رسیدم به ولایت کلن. بنده خدا سایه به من می‌گه تو کلن رو بلدی یا نه. ولی مث اینکه زیاد خنگ نیستم و آدرسا رو خوب پیدا می‌کنم تو مملکت آلمانیای بی‌زبون. امروز صبح اینقدر حرصم در اومده بود که به هادی گفتم ببین با اینا آلمانی صحبت نکن. می‌خوام انگلیسی باهاشون حرف بزنم از خودشون خجالت بکشن! ولی همه‌شون دست و پاشونو گم می‌کنن وقتی می‌خوان انگلیسی حرف بزنن!! برای فائزه هم بعدا خواهم گفت چرا آلمانی به نظر من خشنه. عجالتا اینا رو داشته باشین تا بعد

۰

کاف رو هم یافتم! دوستان

کاف رو هم یافتم!
دوستان ببخشید. بالاخره یافتمش. ولی این بار ب رو با سه نقطه نمی‌یابم!! یعنی «ب» برویز رو!! خلاصه کنم توی این سرزمین همه چی عجیبه. کلی کوه و دره و درخت داره. همش جنگله. اینقدر فراز و نشیب داره که حالمو از یکنواختی و صاف و مسطح بودن لندن به هم زد. اما یه چیز افتضاح داره: ایستگاه‌های قطارش اینقدر سرد و بیروح و تکنولوژی زده است که آدم فکر می‌کنه رفته تو قبرستون! بر خلاف ایستگاه‌های قطار لندن که دوست‌داشتنی‌تره ولی از حق نگذریم که قطارشون کیفیت بی‌نظیری داره. واقعا مثال زدنیه. اما یه چیز ناجور اینه که این بدبختا انگلیسی یاد ندارن. بی‌انصافا (با عرض معذرت از خوباشون) جواب انگلیسی صحبت کردن آدمو هم نمی‌دن!! اینجا اصلا مث لندن شهر شلوغی نیست. دیشب توی فرانکفورت داشتم تنهایی قدم می‌زدم ولی انگار شهر مرده است و ذی‌وجودی توی این شهر نیست! حروف صفحه کلید اینا رو هم هی باید بگردی تا پیدا کنی. فقط یه خورده دردسر داره. فکر کنم الآن هادی داره شاخ در میاره که من دارم این حروف اینجوری سریع پیدا می‌کنم!! بله قربان این کارا کار هر کس هر کس نیست! به هر تقدیر این کشور هر چی که باشه با ذائقه‌ی من دیوونه جور نیست. من اینجا علی‌رغم دل باز بودنش دلم می‌گیره!
در ضمن اگر چه من یه زمانی آلمانی خونده بودم و هنوز یه چیزایی بلغور می‌کنم شما لطفا برام آلمانی میل نفرستید و یادداشت نذارین. خشونت و بی‌روحی این زبون آزارم می‌ده. هر چی باشه هیچ زبونی زبون شیرین فارسی نمی‌شه. دیشب کلی شعر حافظ و مولوی واسه ملت خوندم که باورشون نمی‌شد انگار که یکی توی غرب بتونه با این اشعار زندگی کنه. اینو هم بگم که یادم نره. دلم برای دانیال تنگ شده!! دوست داشتم الآن اینجا پیش من بود. پسر تو گم و گور شدی ها! سایتت که به روز نمی‌شه من هم یا وقت نمی‌کنم یا اختلاف ساعت دارم یا ساعتم خوابه که بهت بخوام زنگ بزنم.

۰

شهر درندشت من امروز رسیدم

شهر درندشت
من امروز رسیدم آلمان ولی این صفحه گلید اینا حرف گاف بدون سرگش نداره!! ببینین چه دهنی از من سرویس میشه. اصلا از خیرش گذشتیم!

۰

هزار تیر بلا . .

هزار تیر بلا . . .
تو راه داشتم با خودم فکر می‌کردم و این ابیاتِ سایه رو با خودم می‌خوندم که:
به سینه سرّ محبّت نهان کنید که باز / هزار تیر بلا در کمین احباب است
عاشقی، رسوایی داره. رنج داره. بی‌خوابی داره. پریشونی داره و «هر که ترسد ز ملال، انده عشقش نه حلال». ولی رنج‌های عاشقی گنج هم داره اگه کسی اهل آموختن و فراگرفتن باشه. تصور من اینه و تا به حال الگوی زندگیِ من این بوده و احساس می‌کنم این الگو تا به حال به ناسازگاری و تناقض نرسیده که سوای اینکه عشق زمینی است یا آسمانی، دوسویه است یا یکسویه، عشق آدابی داره که اگه کسی اینا رو نیاموخته باشه، به مشکلات فراوونی برخورد می‌کنه. مث این می‌مونه که بدون نقشه آدم پا به یه بیابون خوفناک بذاره:
طریقِ عشق، طریقی عجب خطرناک است / نعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری
یعنی سفر کردن بدون شناختن خطرات و آفات و درشتی‌های راه کار هولناکیه:
کسی که بی تو سفر کرد طعمه‌ی موج است / چرا که در شبِ طوفان چراغ را گم کرد
من به اونایی که علم لدنی دارن یا حرکتاشون خودآموخته یا به واسطه عطا و بخشش و به عبارتی «آمدنی» است کار ندارم. قاعده اینه که در عشق باید آموخت و سختی کشید:
چنانکه مدرسه فقه را برونشوهاست / بدانکه مدرسه‌ی عشق را قوانین است
هزار گونه ادب جان ز عشق آموزد / که آن ادب نتوان یافتن به مکتب‌ها

۰

لینکای نو مبارک! بالاخره سعید

لینکای نو مبارک!
بالاخره سعید برای مطالب صفحه‌اش لینک جداگانه گذاشت و کار همه رو راحت کرد. سپاس! کاش همیشه اینقدر حرف گوش کن باشی!!

۰

دو کلام از مادرِ عروس

دو کلام از مادرِ عروس
واکنش علی لاریجانی رو به قرائت گزارش مجلس ببینید، در خبر بی‌بی‌سی واکنش شدید صدا و سیما:
«بنا نیست‎‎ در کشور عده‎ ای‎ زحمت بکشند اما در مقابل‎ عده‎ ای‎ دیگر آنها را تخریب‎ کنند.»
این آقا کارای خودشو یادش رفته. یکی نیست بهش بگه آنچه بر خود نمی‌پسندی بر دیگران نیز مپسند! آقا فرموده‌اند که: «علی لاریجانی، گزارش نمایندگان اصلاح طلب مجلس را برخورد سیاسی‎ با مسائل‎ هنری‎ و فرهنگی عنوان کرد و این شیوه برخورد را “ظلم‎” به‎‎ این‎ عرصه ها دانست‎.». کاش یکی پیدا می‌شد تعریف ظلم، هنر و فرهنگ رو از این آدم می‌پرسید تا معلوم می‌شد مرادش از اینا چیه. اگه قرار باشه یه مو از سر اینا کم بشه، فریادشون به عرش می‌ره ولی اگه آدمایی که به نص صریح قرآن جان و خون و مالشان حرمت و تقدس داره توی مملکت ما نفله بشن، آقایون ککشون نمی‌گزه. نمی‌دونم آدم تا کجا و چقدر می‌تونه خودش و خلق خدا رو فریب ده.

۰

تأخیر من دارم یه چند

تأخیر
من دارم یه چند روزی می‌رم سفر، به ولایت ژرمن‌ها. توی این مدتی که نیستم شاید نتونم سایتو آپدیت کنم، ولی از هر جا که بتونم آخرین تحولات منطقه‌ای و جهانی رو گزارش می‌کنم! باید الآن زنگ بزنم کلن ببینم سایه برگشته یا نه. برلینی‌ها را هم همچنین!
خوب، سایه هم که برگشته. ببینیم چه می‌شود.

صفحه ها ... 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد