۱

چه می‌گویم؟

منِ بی‌زبانِ عاری از خرد و فرزانگی، زبانی جز حدیثِ عشق و «حکایتِ مهر و وفا» نمی‌شناسم. پس اگرم بپرسند که چه سر داری یا سرِ که داری، بدیهی است که پاسخم چیست:
گویند رفیقانم در عشق چه سر داری
گویم که سری دارم در باخته در پایی!
تمامِ آنچه گفته‌ام و می‌گویم همین است و بس. اینکه مردم چگونه می‌فهمندش حکایت دیگری است. و این زبان‌آوریِ خالی از بلاغت و سیاستِ مرا عنانِ و افساری نیست. آنچه که به اختیار نمی‌آید، تدبیر و مصلحت را نشاید. پس:
بود که یار نرنجد ز ما به خُلقِ کریم / که از سؤال ملولیم و از جواب خجل
همین و بس. پس در پای این شکسته‌پا اگر کمتر بپیچند، دور از خرد نیست. طرفه این است که منِ رمیده‌دل در میان صاحب سیبستان و کاتب کتابچه از سویی متهم به عرفان‌ستیزی‌ام و از سوی مطعونم به سببِ شیفتگی و دلدادگی‌ام به شعر و حکایتِ عشق. باری، چنان که حضرت دوست امروز خواند:
من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه
هزار شکر که یاران شهر بی‌گنهد
همگنان وبلاگیه‌ی من، المنه لله، که مبرا از این آفتِ عافیت‌سوز و رها از این قیدِ خردگدازند، حداقل چنین می‌نمایند، اگر چه در باطن هیچ‌یک چنین نیستند و هر یکی را سودایی دگر به سر است:
صوفیان جمله حریف‌اند و نظرباز ولی
زین میان حافظِ دلسوخته بدنام افتاد!

۰

از جمله‌ی رفتگانِ این راه دراز . . .

اگر نوازش صدایی نبود تا به حال از پا در آمده بودم شاید! ولی تاریخ نشان داده است که آنقدر در موارد متعدد پررو و بی‌خیال هستم که هیچ‌وقت گذر زمان را در نمی‌یابم. چای تلخ ماه منیر که من گمانم این بود که باید باده‌ای تلخ باشد، بیرون آمد و از بخت بلند ماه‌منیر، تولد این نوزاد همان لحظاتی رخ داد که ام‌تی دچار سکته‌ی مغزی شد و من هم از شدت عجله قلبش را بیرون کشیدم و تاوانش را هم دادم. اینکه می‌گویم بخت وبلاگ ماه‌منیر بلند بود از این روست که او مثل من و صاحب سیبستان ناچار نمی‌شود آن همه مطلب را دوباره سر و سامان دهد. یک مطلب چند خطی را همواره می‌توان سامان داد.
به هر تقدیر، دیشب وقتی از نزد داریوش آشوری بر می‌گشتیم (چون به هر حال من یکی به این نیت به آن کنفرانس رفته بودم)، در ماشین پرویز جاهد نواری را از شجریان یافتم که با خودم مثل خیلی چیزهای دیگر نتوانسته بودم از ایران بیاورم. آواز اصفهانی که شجریان با سه‌تار عبادی خوانده است کاری محشر است و اتفاقاً امروز هم حال و هوای مرا دارد. تا دقایقی دیگر اگر هنوز نای و رمقی باشد، میزبان دل و جانتان خواهد شد.

۱

وبلاگ مرده را ز تو روحی به تن رسید!

دست و پای این وبلاگ به جنبیدن آمد باز، هر چند مددی از جانب یاران صاحب فن و بصیرت نرسید و خودم باید یکتنه از عهده‌ی رتق و فتقش بر می‌آمدم هنوز البته اندکی کار دارد و صیقل می‌خواهد. عجالتاً وبلاگ ماه‌ منیر را که تازه وارد جمع ماست به راه انداختم که مایه‌ی شرمندگیِ من نشود. سایرین هم به ترتیب و تدریج به عالم مُلک بازخواهند آمد. ساعاتی چند، باز هم صبوری ورزید تا آثار حیات در وجنات و جوارحِ ایشان نیز پدیدار آید. یعنی که حکایت امر است و اراده که وقتی به عالم خلق می‌پیوندد از جانبِ اربابِ ملکوت، آن‌گاه گویند که کن، فیکون!
از ماجراهای شبِ دوشین حکایت‌ها دارم و گفت‌وگوهایی که با داریوش آشوری داشتیم هنگام خوردن شام. این تأخیر به خاطر بد قلقی و ننه من غریبم این سیستم ام‌تی (یا شاید هم بیسوادیِ من!) بود که با این همه درنگ حکایت‌ها را می‌نویسم. دستِ کاتب کتابچه و صاحبِ سیبستان و شاعر سمرقند نیز به همین اقتضاء بسته ماند. گشوده خواهد شد ولی. اندوهگین مشوید:
هرگز چنین سری را تیغ اجل نبرّد
کاین سر ز سربلندی بر ساقِ عرش ساید!

۲

قیامتِ صغرا!

امروز صبح وقتی که داشتم برای ماه‌منیر وبلاگش را راه می‌انداختم، به آفتی دچار شدم که اول از همه اعصابِ خودم را خرد کرد و بعد هم به گمانم (اگر بقیه تا به حال فهمیده باشند) حال آنها را گرفت. فعلاً که وبلاگ به همین حالِ پریشانِ فعلی در آمده است. صبور باشید تا راهش بیندازیم.
دارم راه حل ساده‌ای برایش پیدا می‌کنم. فعلاً که از ارباب اینترنتیه و پدران معنوی وبلاگ دستی با یاری و چشمی به عنایت نرسیده است الا یکی دو اشارتِ گره‌ناگشا از سوی احسان.

ادامه‌ی مطلب…

۰

طلاق: اون هم از نوع

طلاق: اون هم از نوع سه تاییش!
من اینجا رو طلاق دادم دیگه. اسباب کشی کردیم خونه‌ی جدید. با بلاگر هم اصلاً کار نمی‌کنیم. فقط اومدیم اینجا که خبر رو به کسانی که توپشون به تیر دروازه می‌خوره بدم. همین. در ضمن سایت هم یه مدتی غیر فعاله. به دلیل آتش سوز در ساختمانِ سرور

۱

اثاث کشی (لینکاتونو درست کنید!)

اثاث کشی (لینکاتونو درست کنید!)
فکر کنم دیگه یواش یواش باید برید خونه‌ی جدید رو تماشا کنید. من همه‌ی مطالب قدیم رو فرستادم روی سایت ملکوت. البته یه خورده کار داره مرتب کردنش که الآن اصلاً وقتشو ندارم، مگر اینکه بعضی از دوستان زحمتشو بکشن. همینجا باید از طاها ابراهیمی تشکر کنم که زحمت خیلی از کارایی فنیِ کوچیکو واسه‌ام کشید و کلی راهنمایی کرد.
حالا دیگه جدی جدی رفتیم خونه‌ی جدید. اگه کسی حروف صفحه‌ی جدیدو در هم ریخته می‌بینه، باید بره اینکودینگ صفحه رو درست کنه:
View —> Encoding —-> Unicode (UTF-8)
همین دیگه. توی خونه‌ی نو زیارتتون می‌کنیم. عجالتاً بدرود.

۰

روزگار ام‌تی من تازه یاد

روزگار ام‌تی
من تازه یاد گرفتم چطور با مووبل تایپ (که همه به غلط می‌نویسن موویبل تایپ، همونجوری که وجتِبِل رو می‌گن وِجِتیبیل!) کار کنم. عجب سیستم بی‌نظیری داره. همین روزاست که کار و بارِ این وبلاگ کساد بشه و بریم تو مایه‌ها ام‌تی! خدا عمرش بده کسی رو که این کارو کرده. اوضاع و احوال ردیف بشه، اگه امکان پذیر باشه محتویات اینجا رو هم می‌فرستم روی ام‌تی. یا علی مددی! نمونه‌های مشق‌های کودکانه‌ای رو که کردم میشه اینجا دید: ققنوس.

۰

دفع آفت آدمی با وجودِ

دفع آفت
آدمی با وجودِ پیچیدگی‌های عظیمی که داره، موجودیه که بسیار آسیب‌پذیره. همانطور که بارها گفته‌ام آدمی تکیه‌گاه می‌خواد، لنگر باید داشته باشه. این لنگر می‌تونه فرهنگ باشه، ادبیات باشه، هنر باشه، دین باشه یا یه مجموعه‌ای از همه‌ی اینها اما لاجرم باید این منظومه‌ای که متکای ذهنی و هویتی آدمی میشه، بتونه توی عمده‌ترین مسایل زندگی آدم حرفی برای گفتن داشته باشه. الحاد و بی‌خدایی اگر بتونه گره‌های عمده‌ی هستی و هویت آدمی رو باز کنه و راه آرامش و تعادل درون و برون رو بهش نشون بده، خوب چیز بدی نیست اصلاً! ولی من هنوز به زمینی که سایه‌ی آسمون رو سرش نباشه مشکوکم. من هم عمیقاً قایلم که اول باید مقام آدمِ خاکی نهاد رو به خوبی دریافت. حرف بزرگان معرفت و اولیای دین هم اینجوری است که من عرف نفسه فقد عرف ربه. درباره‌ی سیاست نمی‌خوام حرف بزنم که همیشه یه عده‌ای یا آگاهانه یا ناآگاهانه بنای رهزنی گذاشتند و دامن دین رو آلوده کردند (البته فکر نکنم دامن دین هم چندان آلوده شده باشه!!). اما برای تأسیس یه منظومه‌ی فکری مدون که بتونه راهنمای آدم توی جزر و مدهای روحی و روانی و همچنین تلاطم‌های روزگار باشه، من همیشه ناچار سراغ مولوی یا حافظ رفتم. مهم هم نبوده که ماده‌ی اولیه اندیشه اینا چی بوده. هر چی بوده به من گرما داده و حرارت. اون آفت‌سوزی که من در حرف مولوی دیدم (علی‌رغم اینکه نهایتاً در خیلی جاها مولوی ملّاست) در سخن امثال شاملو و فروغ ندیدم. حالا باید مفصل‌تر در این باره صحبت کنم. عجالتاً یه بار دیگه این بیت مولوی رو یادآوری کنم به خودم که:
اول ای جان دفعِ شرّ موش کن / بعد از آن در جمعِ گندم کوش کن!

۰

آن میر غوغا را بگو

آن میر غوغا را بگو
آن سرو خضرا را بگو: «مستان سلامت می‌کنند». و من که همواره مست توام:
هوای روی تو دارم نمی‌گذارندم / به کوی تو مگر این ابرها ببارندم
مرا که مستِ توام این خمار خواهد کشت / نگاه کن که به دستِ که می‌سپارندم
من آن ستاره‌ی شب زنده‌دارِ امیدم / که عاشقان تو تا روز می‌شمارندم
چه باک اگر به دل بیغمان نبردم راه / غم شکسته‌دلانم که می‌گسارندم
کدام مست، می از خون سایه خواهد کرد / که همچو خوشه‌ی انگور می‌فشارندم
بله، من هم میان این صحرا بید کهنسالی را مانم که قرن‌هاست سیل سرشک است که از دیدگان فرومی‌ریزد:
به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن / ببین در آینه‌ی جویبار «گریه‌ی بید»
چه جای من که در این روزگارِ بی فریاد / ز دستِ جورِ تو ناهید بر فلک نالید
بیا که خاکِ رهت لاله زار خواهد شد / ز بس که خونِ دل از چشمِ انتظار چکید

۰

قرار دوم بلاگرهای لندن عکسای

قرار دوم بلاگرهای لندن
عکسای قرار دوم رو که گذاشته بودم رو سایت آدرسش اینه:
جلسه دوم بلاگرهای لندن

صفحه ها ... 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد