۰

شکوه قامت انسان

امروز هفت سال گذشت از… از… نمی‌دانم حالا چطور توصیف کنم این نبودن یا بودن را. این قدر می‌دانم که هفت سال است که دیگر امکان‌اش نیست که به حرف و صوت از زبان و لب پرویز مشکاتیان سخنی بشنوم و بگویم. نمی‌گویم درباره‌ی پرویز مشکاتیان هر چه بگویم کم گفته‌ام. شاید بسیار زیاد هم گفته‌ام.  اما این قدر را می‌توانم و باید بگویم که پرویز مشکاتیانی که من می‌شناختم و با او زیسته بودم، غم انسان داشت. آدمی برای او عزیزترین و محترم‌ترین محبوب بود. غم انسان جان‌اش را می‌آزرد. و این انسان را البته در کنار ایران می‌نشاند و می‌دید. انسان ایرانی برای او انسانی بود که خود او هنرش را برای زیستن شادمانه‌ی او کشف کرده بود و صرف او می‌کرد. امروز هیچ از دلتنگی و شکستگی‌ام پس از هفت سال کم نشده است.
اکنون دل من شکسته و خسته است
زیرا یکی از دریچه‌ها بسته است…

ما چون دو دریچه رو به روی هم…

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

گر بروی عدم شوم…

قطعه‌ی زیر آوازی است از شجریان با گروه عارف – پس از اتمام برنامه فردی به زبان فرانسوی در نسخه‌ی کامل این اجرا توضیحاتی می‌دهد لذا نمی‌دانم اجرای آلمان است یا فرانسه. برنامه در دهه‌ی ۶۰ اجرا شده است و در جست‌وجوها به عنوان «کنسرت آذرخش» می‌رسید. آوازی است در نوا با سنتور پرویز مشکاتیان روی غزل مولوی و در انتها هم تصنیف «دود عود» را می‌شنویم. به گمان من از دلنشین‌ترین آوازهای شجریان است. اجرای کامل این قطعه را جایی نیافتم (این قطعه از وسط آواز شروع می‌شود). ممنون می‌شوم اگر کسی دسترسی به کل آواز دارد آن را برای‌ام بفرستد. توضیحات فنی مخل ذوق آواز است. در یکی دو ماه گذشته، شاید بیش از سی چهل بار این آواز را شنیده‌ام و هر بار چیز تازه‌ای در آن یافته‌ام.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

سمن‌بویان

این تصنیفی که پرویز مشکاتیان روی غزل «سمن‌بویان» حافظ در سه‌گاه – در آلبوم «وطن من» – ساخته است و ایرج بسطامی خوانده، به گمان بسیار مهجور مانده است. ظرافت و میناگری این تصنیف بی‌نظیر است. در میان تمام آوازها و تصنیف‌هایی که با این غزل خوانده شده است،‌ این یکی از نوادر است و بسیار دلنشین.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۱

غمِ عشقِ ته مادرزاد دیرم…

مدتی پیش قطعاتی آوازی از اجرای شجریان با گروه عارف در شهر بنِ آلمان را در ملکوت آورده‌ بودم روی سه غزل از سعدی. در میان آن اجراها قطعه‌ای آوازی است در دشتستانی با سنتور پرویز مشکاتیان روی دوبیتی‌های باباطاهر. این آواز را سال‌ها پیش در ایران شنیده بودم و نوارش دچار همان سرنوشتی شد که بقیه‌ی کاست‌های موسیقی من در ایران. من ماندم و فایل‌های پراکنده‌ی صوتی روی کامپیوتر که هر کدام در جایی سرگردان است. این آواز دشتستانی از دلنشین‌ترین آوازهایی است که شجریان خوانده است. کیفیت صدا چندان خوب نیست ولی در این آواز،‌ سوزی هست که جانِ‌ آدمی را مشتعل می‌کند. بشنوید و فیض ببرید (یکی دو دقیقه‌ی اول مقدمه‌ای است که گوینده‌ی رادیو به زبان آلمانی توضیح می‌دهد به اضافه‌ی انتهای آواز که بخش‌هایی از تصنیف صبح است ساقیا را پخش می‌کند).

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

ای جانِ منتشر، در متنِ سبزِ ما…

امروز چهارمین سالروز عزیمت پرویز مشکاتیان از جهانِ تن است. پرویز در روزهایی خرقه‌ی تن بر زمین نهاد که تلخ‌ترین لحظات ایران بود. کاش اکنون که نیم‌روزنه‌ای از امید گشوده شده است و جان‌های امیدواران اشتیاق پایان تلخی‌ها را دارند، او نیز همراه ما – به جسم – بود. اما به جان، پرویز مشکاتیان، در میان زمزمه‌های ما جاری و منتشر است. رمز این همراهی در یک نکته‌ی ساده است: پرویز دیوانه‌وار عاشق ایران، عاشق خاک‌اش، عاشق فرهنگ‌اش،‌ عاشق مردم‌اش و عاشق تمام میراث‌های مادی و معنوی‌اش بود. عشق او به ایران، بی‌قید و شرط بود. پرویز از نهیب بی‌خردان و نخوت خودکامه‌گان، مهرش را به ایران واننهاد؛ هرگز. این را به اعتبار روزها و لحظاتی که از نزدیک هم‌کلام و هم‌نفس او بوده‌ام می‌گویم و شهادت می‌دهم که پرویز مشکاتیان در پریشان‌ترین لحظات‌اش هم هرگز دل از مهر ایران و مردم‌اش نبرید. سختی و تلخی بسیار کشید اما باور داشت که «حق رها نکند چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی».

پرویز مشکاتیان، نفس‌های‌اش، یادش، وجودش – و البته موسیقی و هنرش – در میان ما جاری است. او رودی است که از خروش نایستاده است. من هم‌چنان هر بار که صدای‌اش در خاطرم طنین می‌اندازد، ابری به چشم‌ام می‌دود. هنوز حسرت دیدار و جبر این فاصله‌ی پرناشدنی و ناگزیر، جان‌ام را می‌گزد. و از اهل مهر و وفا، نیکی می‌ماند و خرمی و شادی. چنان‌که از پرویز مانده است.

۲

همراه شو عزیز…

«این نه تحریم یک دولت،‌ بلکه تحمیل رنج‌های بسیار بر مردمی است که مصیبت دولتمردان مالیخولیازده برایشان کافی است. راه سبز را زندگی کردن به این معناست و ما با اعمال هرگونه تحریمی بر علیه ملت خود مخالفیم.»
– میرحسین موسوی؛ بیانیه‌ی ۱۳؛ مهر ۱۳۸۸

این یادداشت یک دعوت است. دعوت به تفاهم. دعوت به آشتی. دعوت به بازگشت به مهربانی برای خاطر ایران و ایرانی. گمان می‌کنم هر کسی در اعماق ضمیرش قلباً به ایران دلبستگی داشته باشد و رفاه و آبادانی و عزت ایران و ایرانی برای‌اش مهم باشد، این دعوت را احتمالاً جدی خواهد گرفت.

نامه‌ای که زندانیان سیاسی ما برای اوباما نوشته‌اند و از او دعوت به گفت‌وگو و تعامل با دولت روحانی کرده‌اند و خواستار لغو تحریم‌های فلج‌کننده و کمرشکن علیه ملت ایران شده‌اند (نسخه‌ی انگلیسی نامه را در گاردین ببینید)، پیام مهمی از تغییر در عمیق‌ترین لایه‌های ایران دارد. چیزی که به این نامه وزن فوق‌العاده‌ای می‌دهد نویسندگان این نامه هستند. کسانی که به احکامی ظالمانه در زندان‌های جمهوری اسلامی هستند. اما تمام آن جفاهایی که افراطیون و بیدادگران بر آن‌ها کرده‌اند باعث نشده است که جانب انصاف را رها کنند یا کین‌توزی و نفرت را مجال رسوخ در جان‌شان دهند. این‌ها ایرانیانی نیستند که در غربتِ غرب آرمیده باشند و دست‌کم زندگی روزمره‌شان از آسیب تهدید در امان باشد. آن‌ها عینیت انتقام‌جویی کسانی در نظام جمهوری اسلامی هستند که حال و روز امروز را برای ایران رقم زده‌اند. اما هم‌چنان در رفتار و گفتارشان نشانی از انتقام‌جویی یا نفرت نیست. هم‌چنان اثری از ریشخندگری و نومیدی پراکندن در مواضعی که می‌گیرند نیست. این دستاورد انسانی مهمی برای ایران و ایرانی است. در میانه‌ی سال‌های تباهی که بر ایران رفته است، چراغی هنوز روشن است. شعله‌ی این چراغ نه تنها فرونمرده است بلکه ارجمندترین پرتوها از آتش آن هم‌چنان می‌تابد. ادامه‌ی مطلب…

۱

بهارانه‌ی خواجوی

پیش‌تر از این آلبوم «افق مهر» با صدای ایرج بسطامی و آهنگسازی پرویز مشکاتیان را  در ملکوت نیاورده بودم. تذکر دوستی، باعث شد اکنون که در آستانه‌ی بهار هستیم، این اثر کمتر شناخته‌شده را به مهمانی صادر و وارد ملکوت بیاورم. متن یکی از غزلیات خواجو را که شعر تصنیف بخش دوم این آلبوم است (دقیقه‌ی ۱۵:۴۰ به بعد)، این‌جا می‌آورم که سخت مناسب حال است و غزلی است لطیف.
 
صبح وصل از افق مهر بر آید روزی
وین شب تیره‌ی هجران بسر آید روزی
 
دود آهی که بر آید ز دل سوختگان
گرد آیینه‌ی روی تو در آید روزی
 
هر که او چون من دیوانه ز غم کوه گرفت
سیلش از خون جگر بر کمر آید روزی
 
وانکه او سینه نسازد سپر ناوک عشق
تیر مژگان تواش بر جگر آید روزی
 
می‌رسانم به فلک ناله و می‌ترسم از آن
که دعای سحرم کارگر آید روزی
 
عاقبت هر که کند در رخ و چشم تو نگاه
هیچ شک نیست که بیخواب و خور آید روزی
 
هست امیدم که ز یاری که نپرسد خبرم
خبری سوی من بی‌خبر آید روزی
 
بفکنم پیش رخش جان و جهان را ز نظر
گرم آن جان جهان در نظر آید روزی
 
همچو خواجو برو ای بلبل و با خار بساز
که گل باغ امیدت ببر آید روزی
 

۲

سماع درد؛ روایت سایه از اجرای نوا

موسیقی ما، روایت است. قصه است. حکایت است. اساساً هر موسیقی‌ای از همین جنس است. آدمیان در موسیقی خودشان را می‌بینند و باز می‌شناسند. موسیقی مثل آینه می‌ماند. کسی که جلوی آینه می‌ایستد اگر مایه‌ای از فراست و معرفت داشته باشد، می‌تواند به قصه گفتن بنشیند و شرح جمال بگوید یا حکایت فراق. گمان من این است که کسانی که با موسیقی نمی‌توانند ارتباط برقرار کنند – یا با یک موسیقی خاص نمی‌توانند ارتباط داشته باشند – دقیقاً از همین روست که در آن قصه‌ای و داستانی دلربا نمی‌بینند و نمی‌شنوند. گوشِ قصه‌شنو و جانِ حکایت‌پذیر آدمی اگر گشوده شود به روی معانی مترنم موسیقی، دیگر جدایی از آن برای آدمی میسر نیست. آدمی خودش را با موسیقی هم معنا می‌کند هم تماشا.

عکس از: سپیده مسکوب

یک نمونه‌ی درخشان و دلربا از این جنس حکایت‌ها، روایتی است که سایه روی اجرای نوای پریسا گذاشته است. در این اجرا، حسین علیزاده سرپرستی گروه را به عهده دارد و تار می‌زند. پرویز مشکاتیان سنتور می‌نوازد و آهنگ آن ترانه‌ی مشهور «پیر فرزانه» محصول مشترک دوره‌ی جوانی این دو است. علی اکبر شکارچی کمانچه، محمد علی کیانی‌نژاد نی و مرتضی اعیان تنبک می‌نوازد. کل این برنامه را پیش‌تر، این‌جا، در ملکوت آورده‌ام. آن‌چه در زیر می‌شنوید داستان سازها، نوازندگان، اشعار و قصه‌ای است که ساز و نوا در آن تنیده شده است، با صدای شاعر و از زبانِ اوست. شاید هم این قصه‌ی سایه است که در خلال نغمه‌ها و زخمه‌ها و ابیات مختلف منعکس شده است. هر چه هست، یکی از بهترین نمونه‌های روایتِ خودِ آدمی و آیینه‌گی موسیقی است برای شرح این حکایت. بشنوید به تأمل و حال.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

به یادِ شهیدِ اهل طرب

دو سال پیش، وقتی که خبر بهت‌آور را رضا شکراللهی به من داد، خانه نبودم. ناگهان زانوان‌ام همان‌جا که بودم، تا خورد. انگار شهاب‌سنگی ناگهان تمام وجودم را له کرد. صاعقه‌ای بود خبر، انگار، که آتش به خشک و ترم زد. تا به خانه رسیدم، مرغِ پرکنده‌ای بودم که سیل اشک‌ام بند نمی‌آمد. واکنش‌های آن روزهای من و خاطره‌هایی که یکی یکی پیش چشمان‌ام قد می‌کشیدند، در سطر به سطر نوشته‌های آن روزهای‌ام هویداست.
هم‌آن روزها، یک بار که با سایه حرف می‌زدم، وقتی صحبت از پرویز مشکاتیان شد، فعلی که به کار بردم، زمان‌اش ماضی بود. سایه برآشفته گفت: مشکاتیان نمرده است. مرگ کسی چون او باور کردنی نیست. این سخن سایه راست است. راست بودن‌اش را باور دارم با تمام گوشت و پوست‌ام. ما تا زمانی که با عزیزان‌مان سخن می‌گوییم، با آن‌ها نجوا می‌کنیم، با مهربانی از آن‌ها و با آن‌ها سخن می‌گوییم و قدم به قدم با وجود و حضور و یادشان نفس می‌کشیم، آن‌ها نزدِ ما زنده هستند. مرگ علاوه بر معنای جسمانی، معنایی غیر-انضمامی و مجرد هم دارد و این معنای مجردِ مرگ است که – برای من – مهیب‌تر است. آن‌ها که برای همیشه می‌میرند کسانی هستند که در یاد و خاطره‌ای نمی‌مانند و روز به روز قلب‌‌شان با نبضِ زمانه‌ی ما نمی‌تپد. پرویز مشکاتیان، زنده است. از بسیار کسانی که بر دو پا راه می‌روند و بسیار هم حرکت دارند و سخن‌گو هستند، زنده‌تر است.
یادم هست یک‌بار – وقتی ایران بودم هنوز یا شاید هم در یکی از سفرها به ایران – در کافه شوکا، یارعلی مقدم رو به من کرد و گفت: «مشکاتیان، خانِ مطرب‌هاست». ولی این تعبیر هنوز برای او نارساست. رساترین تعبیر، همان است که سایه در ابتدای مجلس شب شعرش در آمفی‌تئاتر خلیلی دانشگاه سوآس (این‌جا؛ از دقیقه‌ی دوم به بعد) به کار برد: مشکاتیان، شهیدِ ماست. مشکاتیان، چنان‌که سایه هم گفت، از اندک‌شمار موزیسین‌ها و مطربان ما بود که هم آهنگسازی نابغه بود و هم شعر را می‌فهمید و لمس می‌کرد و «از جوانی به استادی رسیده بود» و «همان‌طور که مراتب هنری را با عجله طی کرد، زندگی را هم با عجله طی کرد». سرّ ماندگاری مشکاتیان همین جمع آوردن هنرهای مختلف بود و همین‌که شعر را خوب می‌فهمید و درک می‌کرد.
پرویز مشکاتیان حقّ شعر، حق موسیقی و حق انسانیت را درست و خوب ادا می‌کرد و می‌کند. برای مشکاتیان، شعر و موسیقی، بهانه و ابزاری نبود برای پیمودن راهی جز راهِ انسان و ادا کردن حق این شعر و این موسیقی. این شکاف و فاصله را ما زمانی بهتر می‌فهمیم که کسانی در قامت و لباس هنر، هنرمندی و موسیقی و شعر، از این‌ها استفاده‌ای دیگری می‌کنند. برای هنرمند بودن، استعداد داشتن، ذوق و نبوغ داشتن و مهارت داشتن کافی نیست. این‌که جای و جایگاه هر سخن، هر نغمه و نوا را خوب بفهمی و نسبت و پیوندش را با گوهرِ آدمی درک کنی، چیزی است که در کمتر کسی جمع می‌شود.
امروز هم که از زندگی و زنده بودن و بقای او می‌‌نویسم، باز هم دل‌ام می‌لرزد و باز هم اشک به چشمان‌ام می‌دود. آخرین باری که با او سخن گفتم، درست همین‌جا نشسته بودم که اکنون این‌ها را می‌نویسم و… آن مکالمه ناتمام ماند. مانند بسیاری از ناتمام‌های دیگرِ من…
 
مطربا پرده بگردان و بزن راهِ عراق
که بدین راه بشد یار و زِ ما یاد نکرد
اجرای یادباد همایون شجریان با سیامک آقایی و آیین مشکاتیان را، هیچ وقت تاب نیاوردم که تا به انتها بشنوم. این بار می‌گذارم‌اش این‌جا و می‌شنوم و می‌خوانم با آن. می‌نویسم که یادی باشد از شهیدِ فرهنگی ما. شهیدی که در سال بد، در سالِ محنت، در سال بیدادِ عظیم بر ملت ما جسماً همراه ما نبود اما نغمه‌ها و آواهای‌اش در تمام این روزها و شب‌های اندوه همراه ما بود و هست.

۲

مانده خاکستر گرمی جایی؟

خیلی چیزها می‌خواستم بنویسم. خاطرم را منصرف می‌کنم به هزار چیز دیگر. اما «ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می‌گریند». با تمام گریه، اما هنوز امید هست و گرما هست و ایمان هست. به احوال روزگار می‌نگرم و با خود زمزمه می‌کنم که:
ازین چشمه منوشید که پر خون جگر گشت
بدین تشنه بگویید که آن آب بقا رفت
 
سر راه نشستیم و نشستیم و شب افتاد
بپرسید بپرسید که آن ماه کجا رفت
 
ولی در میان این همه موج تلخی و سیاهی، من هم‌چنان با امید نفس می‌کشم. هم‌چنان زنده‌ام که: «امید هیچ معجزی ز مرده نیست، زنده باش!»
 

(قاصدک؛ محمدرضا شجریان؛ پرویز مشکاتیان و همایون شجریان)
صفحه‌ی قبل