۱

غبارِ آینه بزدای…

آسان نیست که آدمی در مواجهه با دشواری و از همه مهم‌تر در برابر ستمی که به او می‌شود یا خیانتی که به او می‌شود، بتواند صفا و زلال بودن درون‌اش را حفظ کند. حوادث آدمی را – در اغلب موارد – تلخ می‌کنند. این تلخ شدن آدمی، این زخمی شدن، اثرش در جان آدمی باقی می‌ماند. نوادری هستند که این نکته را می‌فهمند و می‌توانند حریف آن شوند و خود را در برابر حوادث نمی‌بازند. مراد از «حادثه» فقط اتفاق‌ها نیست بلکه مواردی است که حقیقتاً به آدمی ستم می‌شود و حقوق‌اش ضایع می‌شود یا به روشنی به او خیانت می‌شود. در این موارد، هر انسانی حق خود می‌داند که ایستادگی کند. خشم بگیرد و دست به مقابله بزند. اما حفظ حق و صیانت از حریم خویش، تفاوت دارد با این‌که آدمی سلامت روانی‌، اخلاقی و عقلانی‌اش را دست‌مایه‌ی سودای کینه، بغض و دشمنی کند.

چند روزی است به این بیت حافظ مدام فکر می‌کنم:
بر دلم گردِ ستم‌هاست خدایا مپسند | که مکدّر شود آیینه‌ی مهرآیینم

تمام این سال‌ها به این بیت چنین نیندیشیده بودم که این روزها در ذهن‌ام درگیر آن هستم. شاعر، ستم دیده است. غبار بر دل‌اش هست. اما ملتفت این نکته است که این غبار نباید دایمی باشد. نباید جا خوش کند روی آینه‌ی ضمیرش. غبار را باید زدود. باید از آن فاصله گرفت نه به این دلیل که احتمالا ستم‌گر یا خیانت‌کار را موجه بدانی در کارش بلکه در درجه‌ی اول به این دلیل که این مشغولیت ذهنی به دیگریِ جفاکار، خودِ آدمی را از درون می‌تراشد و معیوب می‌کند.

امروز فکر می‌کردم که وقتی مطلبی می‌خوانم یا سخنی می‌شنوم که عقل و دلِ من با آن مخالفت می‌کند و حتی احساس انزجار از برخی سخنان در درون‌ام موج می‌زند، آماج تیرهای همین بغضی هستم که ممکن است در وجود من نیز رخنه کند. آدمی می‌تواند کینه‌ورزی و خصومت را در وجود دیگری به آسانی کشف کند ولی بی‌گره شدن خودِ او کار آسانی نیست. اگر مراقب نباشی، اگر بر خودت آسان بگیری همه چیز را، اگر تمرین نکرده باشی، اگر خودت گریبان خودت را مدام نگرفته باشی، تو هم تبدیل به همان کس یا چیزی می‌شوی که از آن می‌گریزی یا از آن نفرت داری.

به خیال من، آدمی بدون مهرورزی، بدون این صفا و صداقت و یکرنگی که ابزار و وسیله‌ای به تمام و کمال نزد او مهیاست، بدون اغماض از خطا، جفا، ستم و خیانت دیگری، نمی‌تواند به آدمیت خویش نزدیک شود. این‌ها حجاب انسان بودنِ ما هستند. می‌شود همیشه از شر گریزان بود و به خیر رو کرد. آدم می‌تواند – و باید – جانب حقیقت را نگه دارد و عدالت را میزان گفتار و کردارش کند. ولی بخش مهمی از عدالت همین است که به خاطر ستم دیدن و جفا کشیدن، جانب خرد و جانب صفا را رها نکنی: زمانه کرد و نشد، دستِ جور رنجه مکن | به صد جفا نتوانی که بی‌وفام کنی

پ. ن. خوشنویسی از اسرافیل شیرچی است روی غزل سایه:
دل شکسته‌ی ما همچو آینه پاک است
بهای در نشود گم اگر چه در خاک است

صفای چشمه‌ی روشن نگاه دار ای دل
اگر چه از هم سو تند باد خاشاک است

ز دوست آنچه کشیدم سزای دشمن بود
فغان ز دوست، که در دشمنی چه بی‌باک است

صدای تست که بر می‌زند ز سینه‌ی من
کجایی ای که جهان از تو پر ز پژواک است…

۱

غم مخور…

شجریان اجرایی در بیات ترک دارد با گروه پایور روی غزل «غم مخور» (شما بگو «یوسف گم‌گشته») حافظ. به لطف دوستی، برای اولین بار بود که دو سه روز پیش این اجرا را شنیدم. شجریان غزل را کامل می‌خواند. یک بیات ترک پاکیزه و زلال هم می‌خواند که جان از تن آدمی منسلخ می‌کند. در آغاز قطعه‌ی دوم، با آوازی ضربی روی ابیاتی از غزل «شنیدم رهروی در سرزمینی…» می‌خواند و می‌رسد به ابیاتی از «بانگ نی» سایه. بعضی از این ابیات را شهرام ناظری در آلبوم چاووش‌اش خوانده – و سپس به دنبال‌اش تصنیف کاروان شهید را – این ابیات را شجریان در مثنوی بیات ترک می‌خواند. و می‌رسد به تصنیف «رحم ای خدای دادگر کردی، نکردی» عارف قزوینی. حال و ذوقی دارد شنیدن کل کار. پرچانگی نمی‌کنم که از ذوق این آوای بهشتی باز نمانید. این شما و این بهشت شجریان.

بخش اول:

 

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

بخش دوم:

 

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

پ. ن. بله، انتخاب موسیقی و شعر بی‌مناسبت نیست.

 

۰

در نهفت پرده‌ی شب

هستند هم‌چنان کسانی از میان مردم عادی، از میان روشنفکران و نویسندگان که وقتی به احوال ایران می‌نگرند، ورد ضمیرشان چیزی نیست جز سخنانی یأس‌آمیز. هنری ندارند جز طعنه زدن در امیدی که در مردم هست. و این امید واقعی است. نمونه‌ی تازه‌اش را می‌توان در اعتراض‌ها و نامه‌های سرگشاده‌ای دید که هدف‌شان کاستن فشار تحریم‌ها بر مردم ایران است. پاره‌ای از روشنفکران و نویسندگان – عمدتاً در میان کسانی که خارج از مرزهای جغرافیایی ایران زندگی می‌کنند – منطق‌شان مبتنی بر دو مضمون همیشگی است: ۱) این‌گونه اعتراض‌ها و نامه نوشتن‌ها به اوباما و امثال او، سودی ندارد. کار عبثی است و تأثیری در رفع تحریم‌ها نخواهد داشت و حداکثر به کار آسوده کردن وجدان بعضی می‌آید؛ ۲) این حرکت‌ها معیوب‌اند چون – از نظر آن‌ها – مسؤول اصلی بروز تحریم‌ها مقامات حکومتی ایران هستند نه دولت آمریکا و کنگره و لابی‌گران ایرانی یا اسراییلی. از نظر آنها، این تلاش‌ها هم بی‌اثر و هم بی‌ثمر است و هم خیال‌اندیشانه و بی‌توجه به واقعیت‌ها.

من این رویکردها را ریاکارانه می‌دانم. اما فقط ریاکاری نیست. یک مسأله‌ی محوری این نگاه‌ها این است که مبتنی بر بغض و نفرت است. گره اصلی موضع عاطفی گویندگان است نسبت به نظام جمهوری اسلامی، رهبرش و تمام مقومات آن. یعنی چنان نفرت از دشمن – دشمن فرضی یا واقعی – قوی است که حاضر نیستند در این منطق دوقطبی سیاه و سفید، راه دیگر و متفاوتی را ببینند. این راه دیگر، راه مردمی است که نه سرسپرده‌ی یک نظام حکومتی خاص‌اند و نه دلبرده‌ی «مداخله‌ی بشردوستانه» یا «تحریم‌های کمرشکن» برای به زانو در آوردن احتمالی نظام حکومتی ایران هستند. تفاوت، میان کسانی است که می‌خواهند زندگی کنند و کسانی که زندگی را در خدمت ایدئولوژی یا فلسفه‌بافی خود می‌خواهند. فرقی هم نمی‌کند ایدئولوژی مزبور که زندگی را در خدمت خود می‌خواهد ولایی باشد یا چپ یا سرمایه‌دارانه یا لیبرال.

ریشخندگری، طعنه زدن، نومیدی پراکندن، چیزی نیست که اختصاص به یک طایفه یا ملت یا دین و مذهب خاص باشد. آدمی می‌تواند یا به اختیار ریشخندگری را انتخاب کند یا شرایط زندگی‌اش او را به سویی سوق دهد که جز تیرگی و تاریکی چیزی نبیند. نظام جمهوری اسلامی – مثل هر نظام سیاسی دیگری در جهان – نقاط تاریک و روشنی دارد. تیرگی محض در آن دیدن و آن را نماینده‌ی شر مطلق دیدن، تفاوت چندانی ندارد با همان نگاه ایدئولوژیکی که نظام ایران را سپید محض و طیب و طاهر و مقدس می‌داند. هر دو عاملیت انسان‌ها و نقصان و خطای بشری را – در کنار آرمان‌خواهی و توانایی حیرت‌آور انسان‌ها برای تغییر را – نادیده می‌گیرند.

برای من تفاوت این دو نگاه، در سطحی دیگر چیزی است شبیه تفاوت نگاه اخوان و سایه. شعر «زمستان» اخوان تجسم عینی این نگاه نومیدانه است. و بسیاری شعرهای دیگر اخوان. سایه – دست‌کم از نگاه من – در شعرش نقطه‌ی مقابل این رویکرد است. برای مثال،‌ این شعر سایه را ببینید:

دختر خورشید
نرم می‌بافد
دامن رقاصه‌ی صبح طلایی را
وز نهانگاه سیاه خویش
می‌سراید مرغ مرگ‌اندیش:
«چهره‌پرداز سحر مرده ست!
چشمه‌ی خورشید افسرده ست!»
می دواند در رگ شب خون سردِ این فریبِ شوم
وز نهفت پرده‌ی شب، دختر خورشید
همچنان آهسته می‌بافد دامن رقاصه‌ی صبح طلایی را!

این روزها، «مرغ مرگ‌اندیش» کم نداریم. اما هستند مرغانی زندگی‌اندیش. هم‌چنان هر روز خورشید طلوع می‌کند. هم‌چنان در داخل مرزهای ایران، در ظل همین جمهوری اسلامی، انسان‌های تازه‌ای متولد می‌شوند. انسان‌هایی هم رفتار و گفتارشان تغییر می‌کند. برای مرگ‌اندیشان، در ایران، «چشمه‌ی خورشید افسرده ست». با این نظام و این دستگاه، هیچ نور امیدی نمی‌تابد. تمام کوشش مردم، تغییرخواهان و آزادی‌جویان هم عبث است، مگر البته در مسیر همان ریشخندگری خودشان و ویرانی‌جویی پیشنهادی‌شان حرکت کند. نومیدی‌پراکنان – که به باور من در بن ضمیرشان افسرده هم هستند – نه به حال ایران می‌توانند واقع‌بینانه نگاه کنند (توانایی به رسمیت شناختن عاملیت مردم را ندارند) و نه به آینده‌ی ایران می‌توانند فکر کنند. هیچ معلوم نیست نسخه‌های پیشنهادی آن‌ها برای ایران سعادت می‌آورد یا شقاوت. حتی اگر بتوان نشان داد غایت منطقی نسخه‌های آرمان‌خواهانه‌ی آن‌ها در عمل و روی زمین، چیزی جز تیره‌روزی و ویرانی بیشتر نخواهد آورد، باز هم حاضر نیستند دست از آیه‌ی یأس خواندن بکشند. برای آن‌ها، محور جهان خودشان است. آرزو و آرمان خودشان است. تا جایی که حتی آرمان‌ها و آرزوهای همه‌ی مردم ایران و کسانی را که داخل مرزهای ایران زندگی می‌کنند بر اساس آرزوهای خودشان تفسیر می‌کنند. آن‌ها هم برای مردم نقشی قایل نیستند، درست همان‌طور که شورای نگهبان خود را قیم مردم می‌پندارد. همان‌طور که شورای نگهبان فکر می‌کند بهتر از مردم صلاح‌شان را تشخیص می‌دهد و احتمالاً بهتر از خودِ خدا و پیامبر، اسلام را می‌فهمند، آن‌ها هم بر اساس فلسفه‌هایی که می‌پردازند، مسیر صلاح و آبادانی ایران و ایرانی را جای دیگری می‌دانند. تا دیروز که منطق منحط پریشان‌خویی و پرخاش‌گری احمدی‌نژادی از در و دیوار وطن می‌بارید، کارشان آسان بود. امروز دیگر آن حجم بی‌خردی در گفتار دولتمردان ایرانی نیست. کارشان دشوارتر از پیش شده است. اما برای آن‌ها هم‌چنان «چهره‌پرداز سحر مرده ست». برای همیشه. گمان نمی‌کنم هیچ سخنی توهین‌آمیزتر و نخوت‌آمیزتر از این در برابر مردم باشد. مردم را می‌توان باور کرد. امید را می‌توان زنده نگه داشت. شورای نگهبان درون‌مان را می‌توانیم معزول کنیم. ریشخندگری کار سختی نیست. از هر بی‌عملِ افسرده‌ای ساخته است که واقعیت‌ها و حجم تباهی‌ها را گوشزد کند. هنر آن است که در میانه‌ی سنگلاخ مسیر عبور جوییار نرم و آرام و شکیبا را نشان دهی و به مردم یادآوری کنی که شب هر چقدر هم دراز باشد، خورشید باز هم طلوع خواهد کرد. بیدادگران و بی‌خردان داخل ایران، و متحدان معنوی‌شان از مستکبران و بی‌خردان خارجی همیشه بر مردم چیره و مسلط باقی نخواهند ماند.

۰

اطلس نو بافت دلم، دشمن این ژنده شدم…

حالا که ملکوت جامه عوض کرده است و خرقه‌ی نو پوشیده است، انگار نوشتن هم هیجان‌انگیزتر است هم دشوارتر. هیجان دارد چون فضای مادی و جغرافیای نوشتن دگرگون شده است؛ زیباتر و دل‌رباتر شده است. دشوارتر است چون حس می‌کنی دیگر در چنین خانه‌ای نمی‌توانی هر جور دل‌ات خواست پای‌ات را دراز کنی و لم بدهی و بی هیچ آداب و ترتیبی رها، فارغ‌دل و لاابالی بنویسی. انگار اقتضای فضا جوری است که لاجرم برای لب گشودن باید ادب نگه داشت. ادب مقامِ تازه، ادبی تازه است.

یک بار دیگر، رسماً باید به دانیال ادای دین کنم. دست‌کم در حد لفظ و کلام. به خاطر هنرمندی، خوش‌سلیقگی و نازک‌خیالی‌اش در پروراندن تصوری که تصدیق‌اش محال نبود اما هنر می‌خواست و مهربانی با حروف و صورت‌ها. دانیال این مهربانی را به تمام و کمال داراست. دست مریزاد، دانیال!

ادامه‌ی مطلب…

۲

سماع درد؛ روایت سایه از اجرای نوا

موسیقی ما، روایت است. قصه است. حکایت است. اساساً هر موسیقی‌ای از همین جنس است. آدمیان در موسیقی خودشان را می‌بینند و باز می‌شناسند. موسیقی مثل آینه می‌ماند. کسی که جلوی آینه می‌ایستد اگر مایه‌ای از فراست و معرفت داشته باشد، می‌تواند به قصه گفتن بنشیند و شرح جمال بگوید یا حکایت فراق. گمان من این است که کسانی که با موسیقی نمی‌توانند ارتباط برقرار کنند – یا با یک موسیقی خاص نمی‌توانند ارتباط داشته باشند – دقیقاً از همین روست که در آن قصه‌ای و داستانی دلربا نمی‌بینند و نمی‌شنوند. گوشِ قصه‌شنو و جانِ حکایت‌پذیر آدمی اگر گشوده شود به روی معانی مترنم موسیقی، دیگر جدایی از آن برای آدمی میسر نیست. آدمی خودش را با موسیقی هم معنا می‌کند هم تماشا.

عکس از: سپیده مسکوب

یک نمونه‌ی درخشان و دلربا از این جنس حکایت‌ها، روایتی است که سایه روی اجرای نوای پریسا گذاشته است. در این اجرا، حسین علیزاده سرپرستی گروه را به عهده دارد و تار می‌زند. پرویز مشکاتیان سنتور می‌نوازد و آهنگ آن ترانه‌ی مشهور «پیر فرزانه» محصول مشترک دوره‌ی جوانی این دو است. علی اکبر شکارچی کمانچه، محمد علی کیانی‌نژاد نی و مرتضی اعیان تنبک می‌نوازد. کل این برنامه را پیش‌تر، این‌جا، در ملکوت آورده‌ام. آن‌چه در زیر می‌شنوید داستان سازها، نوازندگان، اشعار و قصه‌ای است که ساز و نوا در آن تنیده شده است، با صدای شاعر و از زبانِ اوست. شاید هم این قصه‌ی سایه است که در خلال نغمه‌ها و زخمه‌ها و ابیات مختلف منعکس شده است. هر چه هست، یکی از بهترین نمونه‌های روایتِ خودِ آدمی و آیینه‌گی موسیقی است برای شرح این حکایت. بشنوید به تأمل و حال.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۳

وه که غرقِ خود تماشا می‌کنید…

این قصه‌ی هزاران ساله‌ی تاریخ است که بیدادگران آن‌گاه که سقوط می‌کنند، آماج خشم و انتقام ستمدیدگان می‌شوند. اما در این قصه‌ی هزاران ساله یک نکته به سادگی گم می‌شود و کمتر کسی هست که به آن اعتنایی بکند. آن‌چه غبار بر چهره‌اش می‌نشیند، انسانیت ماست. شأن و کرامت آدمی است که صدمه می‌بیند.

قذافی امروز کشته شد. و چه خوب سرنوشتی برای او بود که زنده به دست انقلابیون نیفتاد (*). تأمل کنید که این دل سوزاندن برای ستم نیست. این گرفتن جانبِ بیداد نیست. این تأمل کردن در وضعیت تراژیک و اندوه‌بار آدمی است. آن‌چه بر قذافی رفت، آن‌چه بر صدام رفت، اتفاقی است که برای همه‌ی ما – برای یکایک ما – رخ داده است: آدمی خوار شده است. این آدمی است که در این قصه شکست می‌خورد. این شکستِ ماست. این تنها شکست قذافی و صدام نیست. این تنها پایمال شدن یک انسان ستمگر و بیدادگر نیست. انسان، هر انسانی، نمادی است از قاطبه‌ی آدمیت.
این ابیات «بانگ نی» سایه را یادآوری می‌کنم که می‌‌گوید:

آن‌که خصم خود به خاک انداخته است
در گمان برده است، اما باخته است
مرد چون با مرد رو در رو شود
مردمی از هر دو سو یکسو شود
این داستان، شکستِ آدمی است. پیروزی او نیست. ظاهرِ این قصه شادی است اما باطن‌اش غم است و اندوه:
کرکسی خود را به سیمرغی گرفت
مانده از کارش جهانی در شگفت
گفت من حاجت‌گزارِ هر کسم
تا پری از من بسوزی در رسم
گر چه از گندش جهان آگنده شد
مرده‌خواران را هوس‌ها زنده شد
دوزخی از حرص و آز افروختند
هم پرِ او، هم پی او سوختند
وه که زان خود سوختن سودی نبود
بلکه دودی نیز بر دودی فزود
خلق چون دریا و دریا تندخوست
خشمِ پنهان‌‌جوشِ توفان‌ها در اوست
می‌تپد دریا ز توفانی شگفت
ناخدا این موج را آسان گرفت
می‌خروشد موج و یورش می‌برد
تازیانه‌اش می‌زند آن بی‌خرد
سخت و سنگین می‌نمایی این زمان
باش تا گرداب بگشاید دهان
گفتمت، اما چه حاصل؟ نشنوی!
باد می‌کاری که توفان بدروی
و این سرنوشت را از همین امروز باید اندوه خورد که بر بیدادگران سرزمین ما هم خواهد رفت. آن روز، تنها ستایشگران و تقدیس‌گران بیداد نخواهند بود که گردِ غم بر رو خواهند داشت و اشکِ حسرت در چشم. ما هم آن روز ناکام‌ایم که عاقبت‌مان این است که یکی از ما، انسانی دیگر، یکی از خیل آدمیان باز هم در همین مغاک غلتید! و این تناقضی شگفت است که غم و شادی ما چگونه به هم آمیخته است. این سرشت تراژیک وجودِ بشری است که هم از رفتن بیدادگر باید شاد باشد و هم بر سقوط آدمی باید اندوه بخورد.

خوب بیندیشیم که این‌که مادر سهراب اعرابی می‌گوید: «اگر زندانیان را آزاد کنند و راهِ مردمی و عدالت گشوده شود، از خونِ پسرم هم خواهم گذاشت»، دو سو دارد. یک سوی داستان حماسه است و عظمتِ روح آدمی. و همین است که تموج رنج و دردِ آدمی است. همین سرشت حماسه‌خواهی و ایثارگر آدمی است که پهلو به پهلوی آن بیداد حرکت می‌کند و باعث می‌شود چرخ و چرخه‌ی این بیداد، این انتقام، این بازگشت آرامش، ادامه پیدا کند و باز هم قصه‌ی هزاران ساله تکرار شود. و همه‌ی امید و آرزوی ما این است که روزی آدمی به معراج برسد. روزی برسد که آدمی از خویش پرواز کند و خود چنان بلند شود که این گوهر خداییِ خود را چنین آلوده و خوار نخواهد و چنین شکسته نبیند:
آب از سرچشمه صافی بود و پاک
بسترِ آلوده کردش بوی‌ناک

کشته شدن قذافی، شکست آینه‌ای بود. ما در او خویشتن را هم می‌توانستیم دیدن. جایی در او، بخشی از تاریخ بیکرانه‌ی زیستِ آدمی رؤیت می‌شد. ببینید که آدمی با آدمی چه می‌کند! یک روز قذافی در لباس دیو و گرگ می‌رود و روزِ دیگر آن‌ها که در برابرش ایستادگی کردند و تن به زنجیر و بیداد او ندادند. هیچ می‌فهمید چه بر سر آدمی آمده است؟ هیچ می‌فهمید آدمی با چه رنج و دردِ عمیق و استخوان‌سوزی همزاد است؟ آدمی از میانه‌ی این شادی بر رفتنِ بیدادگر و اندوه از شکستی که بر آدمیت او وارد شده است، چگونهِ راهِ رهایی را می‌جوید؟ چگونه ایمان و امید خود را حفظ می‌کند؟ سرِّ این بقا و دوام آدمی چی‌ست؟

«آی آدم‌ها» صدای قرنِ ماست
این صدا از وحشتِ غرق شماست
دیده در گردابِ کی وا می‌کنید؟
وه که غرقِ خود تماشا می‌کنید!

(*) این‌که قذافی زنده به دست انقلابیون افتاده است و سپس او را کشته‌اند،‌ تفاوتی در مضمون این نوشته نمی‌گذارد. قذافی زنده می‌ماند یا نه، همین که قصه با چنین خشونتی پایان یافته و همین که آدمی این اندازه به حقارت و ذلت افتاده است و انسان تا این درجه سقوط کرده است، کافی است برای این‌که آدمی به خود بلرزد از هول این فاجعه.

۰

صفای آینه‌ی خواجه بین…

این غزل سایه را – که در استقبال غزل حافظ است – شجریان دو بار به زیبایی خوانده است. یک بار در دشتی – در کنسرت با گروه زنده‌یاد فراموز پایور – که بعداً در آلبوم «راز دل» منتشر شده است و فکر می‌کنم یکی از زیباترین دشتی‌هایی است که شجریان خوانده است، به ویژه دیلمانی که روی ابیاتی از قطعه‌ی «بهار سوگوار» سایه خوانده است.
 
همین غزل را شجریان بار دیگر در آلبوم شماره‌ی یک چاووش – «به یاد عارف» – خوانده است اما این بار در بیاتِ ترک با آهنگسازی و سرپرستی محمدرضا لطفی با گروه شیدا. این اجرای بیات ترک شجریان را بشنوید. اجرای دشتی را هم جداگانه خواهم آورد.
 
عنوان نوشته هم از بیت آخر سایه در این غزل است:
صفای آینه‌ی خواجه بین کزین دمِ سرد
نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشید.
 
غزل سایه چنین آغاز می‌شود:
نه لب گشایدم از گل نه دل کشد به نبید
چه بی‌نشاط بهاری که بی‌رخ تو رسید
 
و غزل حافظ چنین آغاز می‌شود:
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
وظیفه گر برسد مصرف‌اش گل است و نبید
 
 

۰

توبه‌فرما را فزون‌تر باد ننگ!

– در چنین احوالی، فال باید زد؛ به مثنوی سایه. 


سال‌ها شد تا برآمد نامِ مرد

سفله آن‌ کو نامِ‌ خوبان زشت کرد
سروبالایی که می‌بالید راست
روزگارِ کژرُوَش خم کرد و کاست
وه چه سروی با چه زیبی و فری
سروی از نازک‌دلی نیلوفری
ای که چون خورشید بودی با شکوه
در غروبِ تو چه غم‌ناک است کوه
برگذشتی عمری از بالا و پست
تا چنین پیرانه‌سر رفتی ز دست
توبه کردی زان‌چه گفتی ای حکیم
این حدیثی دردناک است از قدیم

توبه کردی گرچه می‌دانی یقین
گفته و ناگفته می‌گردد زمین

تائبی گر زان‌که جامی زد به سنگ
توبه‌فرما را فزون‌تر باد ننگ
شب‌چراغی چون تو رشکِ آفتاب
چون شکستندت چنین خوار و خراب؟
چون تویی دیگر کجا آید به دست
بشکند دستی که این گوهر شکست
کاشکی خود مرده بودی پیش ازین
تا نمی‌مردی چنین ای نازنین
شوم‌بختی بین خدایا این منم
کآرزوی مرگِ یاران می‌کنم
آن‌که از جان دوست‌تر می‌دارمش
با زبانِ تلخ می‌آزارمش
گرچه او خود زین ستم دل‌خون‌تر است
رنجِ او از رنجِ من افزون‌تر است
آتشی مُرد و سرا پر دود شد
ما زیان دیدیم و او نابود شد

آتشی خاموش شد در محبسی
دردِ آتش را چه می‌داند کسی
او جهانی بود اندر خود نهان
چند و چونِ خویش به داند جهان
بس‌که نقش آرزو در جان گرفت
خود جهانِ آرزو گشت آن شگفت
آن جهان خوبی و خیر بشر
آن جهانِ خالی از آزار و شر
خلقت او خود خطا بود از نخست
شیشه کی ماند به سنگستان درست؟
جانِ نازآیینِ آن آیینه‌رنگ
چون کند با سیلی این سیلِ سنگ؟
از شکستِ او که خواهد طرف بست؟
تنگی دستِ‌ جهان است این شکست
پیش‌ روی ما گذشت این ماجرا
این کری تا چند و این کوری چرا؟

ناجوانمردا که بر اندامِ مرد
زخم‌ها را دید و فریادی نکرد
پیرِ دانا از پس هفتاد سال
از چه افسون‌اش چنین افتاد حال؟
سینه می‌بینید و زخمِ خون‌فشان
چون نمی‌‌جویید از آن خنجر نشان؟

بنگرید ای خام‌جوشان بنگرید
این چنین چون خوابگردان مگذرید
آه اگر این خوابِ افسون بگسلد
از ندامت خارها در جانِ‌ خلد
چشم‌هاتان باز خواهد شد ز خواب
سر فروافکنده از شرمِ جواب
آن‌ چه بود آن دوست دشمن داشتن؟
سینه‌ها از کینه‌ها انباشتن؟
آن چه بود آن کین و آن خون ریختن؟
آن زدن، آن کشتن،‌ آن آویختن؟
پرسشی کآن هست هم‌چون دشنه تیز
پاسخی دارد همه خونابه‌ریز:
آن همه فریاد آزادی زدید
فرصتی افتاد و زندان‌بان شدید؟

آن که او امروز در بند شماست
در غم فردای فرزند شماست

راه می‌جستید و در خود گم شدید
مردم‌اید اما چه نامردم شدید
کج‌روان با راستان در کینه‌اند
زشت‌رویان دشمنِ آیینه‌اند
«آی آدم‌ها» صدای قرن ماست
این صدا از وحشتِ غرق شماست
دیده در گرداب کی وا می‌کنید؟
وه که غرقِ خود تماشا می‌کنید!
– سایه؛ مثنوی «بانگ نی»
۰

آواز تذرو – برای عزت و هاله سحابی

دلا دیدی که خورشید از شبِ سرد
چو آتش سر ز خاکستر بر آورد
زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشتِ شقایق گشت از این خون
نگر تا این شبِ خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد
صدای خون در آواز تذور است
دلا این یادگارِ خونِ سرو است
 
– این ابیات، ناظر به حالی در آینده است؛ اما این آینده، آینه‌ی حال ما نیز هست: حالی که شبی خونین دارد و خنجرها از دل‌ها گذر می‌کند و خونِ هزار سرو دلاور به خاک می‌ریزد. خونی که هدر نخواهد شد: ای بلبل حزین که تپیدی به خونِ خویش / یادِ تو خوش که خنده‌ی گل خون‌بهای تست. شهدای ما، آزادگانِ این سروستان‌اند که نوید رهایی را با پرگشودنِ خویش به بندیان می‌آورند.
 
 

۱

اما امید همره من ماند…

این‌که شعر «سنگواره»ی سایه را با اجرای بوسلیک بنان، روی غزل شهریار با آهنگ روح‌الله خالقی کنار هم می‌آورم، چندان مناسبت خاصی ندارد. چند روزی است که این شعر را با صدای سایه گوش می‌دهم و قبل یا بعدش صدای بنان همراه‌اش است. این شعر سایه در «تاسیان» نیست. شعر از کتاب «چند برگ از یلدا»ست. نوعی حکایت حال است.
 
این ساکت صبور که چون شمع
سر کرده در کنار غم خویش
با این شب دراز و درنگش،
جانش همه فغان و دریغ است.
فریادهاست در دل تنگش.
 
در خلوت غم‌آور مرجان
بی های‌های گریه شبی نیست 
اما خروش وحشی دریا
گم می کند در این شب طوفان
فریادهای خسته او را.
 
بس در حصار این شب دلگیر
ماندم نگاه بسته به روزن
همچون گیاهِ رُسته بُنِ چاه
یک یک ستاره‌ها به سر من
چون اشک پر شدند و چکیدند.
 
نایی نرُست آخر از این چاه
تا ناله‌های من بتواند
روزی به گوش رهگذری گفت.
وز خون تلخ من گل سرخی
در این کویر سوخته نشکفت.
 
بس آرزو که در دل من مرد
چون عشق‌های دور جوانی
اما امید همره من ماند
با من نشست در پسِ زانو،
تنها گریستیم نهانی!
 
مرغ قفس اگر چه اسیر است
باز آرزوی پر زدنش هست
اینک ستم! که مرغ هوا را
از یاد رفته است دریغا
رویای آشیانه در ابر!
 
شب‌ها در انتظار سپیده،
با آتشی که در دل من بود
چون شمع قطره قطره چکیدم.
افسوس! بر دریچه‌ی باد است
فانوس نیمه‌جان امیدم!
 
بس دیر ماندی، ای نفس صبح!
کاین تشنه‌کام چشمه‌ی خورشید
 در آرزوی لعل شدن مُرد.
و امروز زیر ریزش ایام
خود سنگواره‌ای‌ست ز امّید…
 
آذر ۱۳۴۱
 

صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد