۰

در نهفت پرده‌ی شب

هستند هم‌چنان کسانی از ميان مردم عادی، از ميان روشنفکران و نويسندگان که وقتی به احوال ايران می‌نگرند، ورد ضميرشان چيزی نيست جز سخنانی يأس‌آميز. هنری ندارند جز طعنه زدن در اميدی که در مردم هست. و این اميد واقعی است. نمونه‌ی تازه‌اش را می‌توان در اعتراض‌ها و نامه‌های سرگشاده‌ای دید که هدف‌شان کاستن فشار تحريم‌ها بر مردم ايران است. پاره‌ای از روشنفکران و نويسندگان – عمدتاً در ميان کسانی که خارج از مرزهای جغرافيايی ايران زندگی می‌کنند – منطق‌شان مبتنی بر دو مضمون هميشگی است: ۱) اين‌گونه اعتراض‌ها و نامه نوشتن‌ها به اوباما و امثال او، سودی ندارد. کار عبثی است و تأثيری در رفع تحريم‌ها نخواهد داشت و حداکثر به کار آسوده کردن وجدان بعضی می‌آيد؛ ۲) اين حرکت‌ها معيوب‌اند چون – از نظر آن‌ها – مسؤول اصلی بروز تحريم‌ها مقامات حکومتی ایران هستند نه دولت آمریکا و کنگره و لابی‌گران ايرانی يا اسراييلی. از نظر آنها، اين تلاش‌ها هم بی‌اثر و هم بی‌ثمر است و هم خيال‌انديشانه و بی‌توجه به واقعیت‌ها.

من اين رويکردها را رياکارانه می‌دانم. اما فقط رياکاری نیست. يک مسأله‌ی محوری اين نگاه‌ها اين است که مبتنی بر بغض و نفرت است. گره اصلی موضع عاطفی گويندگان است نسبت به نظام جمهوری اسلامی، رهبرش و تمام مقومات آن. يعنی چنان نفرت از دشمن – دشمن فرضی يا واقعی – قوی است که حاضر نيستند در اين منطق دوقطبی سياه و سفيد، راه ديگر و متفاوتی را ببينند. اين راه دیگر، راه مردمی است که نه سرسپرده‌ی يک نظام حکومتی خاص‌اند و نه دلبرده‌ی «مداخله‌ی بشردوستانه» يا «تحريم‌های کمرشکن» برای به زانو در آوردن احتمالی نظام حکومتی ایران هستند. تفاوت، ميان کسانی است که می‌خواهند زندگی کنند و کسانی که زندگی را در خدمت ايدئولوژی يا فلسفه‌بافی خود می‌خواهند. فرقی هم نمی‌کند ايدئولوژی مزبور که زندگی را در خدمت خود می‌خواهد ولايی باشد يا چپ يا سرمايه‌دارانه يا ليبرال.

ريشخندگری، طعنه زدن، نوميدی پراکندن، چيزی نيست که اختصاص به يک طايفه يا ملت يا دين و مذهب خاص باشد. آدمی می‌تواند يا به اختيار ريشخندگری را انتخاب کند يا شرايط زندگی‌اش او را به سويی سوق دهد که جز تیرگی و تاريکی چيزی نبيند. نظام جمهوری اسلامی – مثل هر نظام سياسی ديگری در جهان – نقاط تاريک و روشنی دارد. تيرگی محض در آن ديدن و آن را نماينده‌ی شر مطلق ديدن، تفاوت چندانی ندارد با همان نگاه ايدئولوژيکی که نظام ايران را سپید محض و طيب و طاهر و مقدس می‌داند. هر دو عامليت انسان‌ها و نقصان و خطای بشری را – در کنار آرمان‌خواهی و توانايی حيرت‌آور انسان‌ها برای تغيير را – ناديده می‌گيرند.

برای من تفاوت این دو نگاه، در سطحی ديگر چيزی است شبيه تفاوت نگاه اخوان و سايه. شعر «زمستان» اخوان تجسم عينی اين نگاه نوميدانه است. و بسياری شعرهای ديگر اخوان. سايه – دست‌کم از نگاه من – در شعرش نقطه‌ی مقابل اين رويکرد است. برای مثال،‌ این شعر سايه را ببينيد:

دختر خورشید
نرم می‌بافد
دامن رقاصه‌ی صبح طلایی را
وز نهانگاه سیاه خویش
می‌سراید مرغ مرگ‌اندیش:
«چهره‌پرداز سحر مرده ست!
چشمه‌ی خورشید افسرده ست!»
می دواند در رگ شب خون سردِ این فریبِ شوم
وز نهفت پرده‌ی شب، دختر خورشید
همچنان آهسته می‌بافد دامن رقاصه‌ی صبح طلایی را!

این روزها، «مرغ مرگ‌انديش» کم نداريم. اما هستند مرغانی زندگی‌انديش. هم‌چنان هر روز خورشيد طلوع می‌کند. هم‌چنان در داخل مرزهای ایران، در ظل همين جمهوری اسلامی، انسان‌های تازه‌ای متولد می‌شوند. انسان‌هايی هم رفتار و گفتارشان تغيير می‌کند. برای مرگ‌انديشان، در ايران، «چشمه‌ی خورشيد افسرده ست». با اين نظام و اين دستگاه، هيچ نور اميدی نمی‌تابد. تمام کوشش مردم، تغييرخواهان و آزادی‌جويان هم عبث است، مگر البته در مسير همان ريشخندگری خودشان و ويرانی‌جويی پيشنهادی‌شان حرکت کند. نوميدی‌پراکنان – که به باور من در بن ضميرشان افسرده هم هستند – نه به حال ايران می‌توانند واقع‌بينانه نگاه کنند (توانايی به رسميت شناختن عامليت مردم را ندارند) و نه به آينده‌ی ايران می‌توانند فکر کنند. هيچ معلوم نيست نسخه‌های پيشنهادی آن‌ها برای ايران سعادت می‌آورد يا شقاوت. حتی اگر بتوان نشان داد غايت منطقی نسخه‌های آرمان‌خواهانه‌ی آن‌ها در عمل و روی زمين، چيزی جز تيره‌روزی و ويرانی بيشتر نخواهد آورد، باز هم حاضر نيستند دست از آيه‌ی يأس خواندن بکشند. برای آن‌ها، محور جهان خودشان است. آرزو و آرمان خودشان است. تا جايی که حتی آرمان‌ها و آرزوهای همه‌ی مردم ايران و کسانی را که داخل مرزهای ايران زندگی می‌کنند بر اساس آرزوهای خودشان تفسير می‌کنند. آن‌ها هم برای مردم نقشی قايل نيستند، درست همان‌طور که شورای نگهبان خود را قيم مردم می‌پندارد. همان‌طور که شورای نگهبان فکر می‌کند بهتر از مردم صلاح‌شان را تشخيص می‌دهد و احتمالاً بهتر از خودِ خدا و پيامبر، اسلام را می‌فهمند، آن‌ها هم بر اساس فلسفه‌هایی که می‌پردازند، مسير صلاح و آبادانی ايران و ايرانی را جای ديگری می‌دانند. تا ديروز که منطق منحط پريشان‌خويی و پرخاش‌گری احمدی‌نژادی از در و ديوار وطن می‌باريد، کارشان آسان بود. امروز ديگر آن حجم بی‌خردی در گفتار دولتمردان ايرانی نيست. کارشان دشوارتر از پيش شده است. اما برای آن‌ها هم‌چنان «چهره‌پرداز سحر مرده ست». برای هميشه. گمان نمی‌کنم هيچ سخنی توهين‌آميزتر و نخوت‌آميزتر از این در برابر مردم باشد. مردم را می‌توان باور کرد. اميد را می‌توان زنده نگه داشت. شورای نگهبان درون‌مان را می‌توانيم معزول کنيم. ريشخندگری کار سختی نيست. از هر بی‌عملِ افسرده‌ای ساخته است که واقعیت‌ها و حجم تباهی‌ها را گوشزد کند. هنر آن است که در ميانه‌ی سنگلاخ مسير عبور جوييار نرم و آرام و شکيبا را نشان دهی و به مردم يادآوری کنی که شب هر چقدر هم دراز باشد، خورشيد باز هم طلوع خواهد کرد. بیدادگران و بی‌خردان داخل ايران، و متحدان معنوی‌شان از مستکبران و بی‌خردان خارجی هميشه بر مردم چيره و مسلط باقی نخواهند ماند.

۰

اطلس نو بافت دلم، دشمن اين ژنده شدم…

Screen Shot 2013-07-27 at 4.37.16 PM

حالا که ملکوت جامه عوض کرده است و خرقه‌ی نو پوشیده است، انگار نوشتن هم هيجان‌انگيزتر است هم دشوارتر. هيجان دارد چون فضای مادی و جغرافيای نوشتن دگرگون شده است؛ زيباتر و دل‌رباتر شده است. دشوارتر است چون حس می‌کنی ديگر در چنين خانه‌ای نمی‌توانی هر جور دل‌ات خواست پای‌ات را دراز کنی و لم بدهی و بی هيچ آداب و ترتيبی رها، فارغ‌دل و لاابالی بنويسی. انگار اقتضای فضا جوری است که لاجرم برای لب گشودن بايد ادب نگه داشت. ادب مقامِ تازه، ادبی تازه است.

يک بار ديگر، رسماً بايد به دانيال ادای دين کنم. دست‌کم در حد لفظ و کلام. به خاطر هنرمندی، خوش‌سليقگی و نازک‌خيالی‌اش در پروراندن تصوری که تصديق‌اش محال نبود اما هنر می‌خواست و مهربانی با حروف و صورت‌ها. دانيال اين مهربانی را به تمام و کمال داراست. دست مريزاد، دانيال!

ادامه‌ی مطلب…

۲

سماع درد؛ روايت سايه از اجرای نوا

موسیقی ما، روايت است. قصه است. حکايت است. اساساً هر موسيقی‌ای از همین جنس است. آدميان در موسیقی خودشان را می‌بينند و باز می‌شناسند. موسیقی مثل آينه می‌ماند. کسی که جلوی آينه می‌ايستد اگر مايه‌ای از فراست و معرفت داشته باشد، می‌تواند به قصه گفتن بنشيند و شرح جمال بگويد يا حکايت فراق. گمان من اين است که کسانی که با موسيقی نمی‌توانند ارتباط برقرار کنند – يا با يک موسیقی خاص نمی‌توانند ارتباط داشته باشند – دقیقاً از همين روست که در آن قصه‌ای و داستانی دلربا نمی‌بینند و نمی‌شنوند. گوشِ قصه‌شنو و جانِ حکايت‌پذیر آدمی اگر گشوده شود به روی معانی مترنم موسیقی، ديگر جدايی از آن برای آدمی ميسر نيست. آدمی خودش را با موسيقی هم معنا می‌کند هم تماشا.

عکس از: سپيده مسکوب
یک نمونه‌ی درخشان و دلربا از اين جنس حکايت‌ها، روايتی است که سايه روی اجرای نوای پريسا گذاشته است. در اين اجرا، حسين علیزاده سرپرستی گروه را به عهده دارد و تار می‌زند. پرويز مشکاتيان سنتور می‌نوازد و آهنگ آن ترانه‌ی مشهور «پیر فرزانه» محصول مشترک دوره‌ی جوانی این دو است. علی اکبر شکارچی کمانچه، محمد علی کيانی‌نژاد نی و مرتضی اعيان تنبک می‌نوازد. کل اين برنامه را پيش‌تر، اين‌جا، در ملکوت آورده‌ام. آن‌چه در زير می‌شنويد داستان سازها، نوازندگان، اشعار و قصه‌ای است که ساز و نوا در آن تنيده شده است، با صدای شاعر و از زبانِ اوست. شايد هم اين قصه‌ی سايه است که در خلال نغمه‌ها و زخمه‌ها و ابیات مختلف منعکس شده است. هر چه هست، يکی از بهترین نمونه‌های روایتِ خودِ آدمی و آيينه‌گی موسيقی است برای شرح این حکايت. بشنويد به تأمل و حال.

۳

وه که غرقِ خود تماشا می‌کنيد…

اين قصه‌ی هزاران ساله‌ی تاریخ است که بيدادگران آن‌گاه که سقوط می‌کنند، آماج خشم و انتقام ستمديدگان می‌شوند. اما در اين قصه‌ی هزاران ساله يک نکته به سادگی گم می‌شود و کمتر کسی هست که به آن اعتنايی بکند. آن‌چه غبار بر چهره‌اش می‌نشيند، انسانيت ماست. شأن و کرامت آدمی است که صدمه می‌بيند.

قذافی امروز کشته شد. و چه خوب سرنوشتی برای او بود که زنده به دست انقلابيون نيفتاد (*). تأمل کنيد که اين دل سوزاندن برای ستم نيست. این گرفتن جانبِ بيداد نيست. اين تأمل کردن در وضعيت تراژيک و اندوه‌بار آدمی است. آن‌چه بر قذافی رفت، آن‌چه بر صدام رفت، اتفاقی است که برای همه‌ی ما – برای يکايک ما – رخ داده است: آدمی خوار شده است. اين آدمی است که در اين قصه شکست می‌خورد. اين شکستِ ماست. اين تنها شکست قذافی و صدام نيست. اين تنها پايمال شدن يک انسان ستمگر و بيدادگر نيست. انسان، هر انسانی، نمادی است از قاطبه‌ی آدميت.
اين ابيات «بانگ نی» سايه را يادآوری می‌کنم که می‌‌گويد:

آن‌که خصم خود به خاک انداخته است
در گمان برده است، اما باخته است
مرد چون با مرد رو در رو شود
مردمی از هر دو سو يکسو شود
اين داستان، شکستِ آدمی است. پيروزی او نيست. ظاهرِ اين قصه شادی است اما باطن‌اش غم است و اندوه:
کرکسی خود را به سيمرغی گرفت
مانده از کارش جهانی در شگفت
گفت من حاجت‌گزارِ هر کسم
تا پری از من بسوزی در رسم
گر چه از گندش جهان آگنده شد
مرده‌خواران را هوس‌ها زنده شد
دوزخی از حرص و آز افروختند
هم پرِ او، هم پی او سوختند
وه که زان خود سوختن سودی نبود
بلکه دودی نيز بر دودی فزود
خلق چون دريا و دريا تندخوست
خشمِ پنهان‌‌جوشِ توفان‌ها در اوست
می‌تپد دريا ز توفانی شگفت
ناخدا اين موج را آسان گرفت
می‌خروشد موج و يورش می‌برد
تازيانه‌اش می‌زند آن بی‌خرد
سخت و سنگين می‌نمايی اين زمان
باش تا گرداب بگشايد دهان
گفتمت، اما چه حاصل؟ نشنوی!
باد می‌کاری که توفان بدروی
و اين سرنوشت را از همين امروز باید اندوه خورد که بر بيدادگران سرزمين ما هم خواهد رفت. آن روز، تنها ستايشگران و تقديس‌گران بيداد نخواهند بود که گردِ غم بر رو خواهند داشت و اشکِ حسرت در چشم. ما هم آن روز ناکام‌ايم که عاقبت‌مان اين است که يکی از ما، انسانی ديگر، يکی از خيل آدميان باز هم در همين مغاک غلتيد! و اين تناقضی شگفت است که غم و شادی ما چگونه به هم آميخته است. اين سرشت تراژيک وجودِ بشری است که هم از رفتن بيدادگر بايد شاد باشد و هم بر سقوط آدمی بايد اندوه بخورد.

خوب بينديشيم که اين‌که مادر سهراب اعرابی می‌گويد: «اگر زندانيان را آزاد کنند و راهِ مردمی و عدالت گشوده شود، از خونِ پسرم هم خواهم گذاشت»، دو سو دارد. يک سوی داستان حماسه است و عظمتِ روح آدمی. و همين است که تموج رنج و دردِ آدمی است. همين سرشت حماسه‌خواهی و ايثارگر آدمی است که پهلو به پهلوی آن بيداد حرکت می‌کند و باعث می‌شود چرخ و چرخه‌ی اين بيداد، اين انتقام، اين بازگشت آرامش، ادامه پيدا کند و باز هم قصه‌ی هزاران ساله تکرار شود. و همه‌ی اميد و آرزوی ما اين است که روزی آدمی به معراج برسد. روزی برسد که آدمی از خويش پرواز کند و خود چنان بلند شود که اين گوهر خدايیِ خود را چنين آلوده و خوار نخواهد و چنين شکسته نبيند:
آب از سرچشمه صافی بود و پاک
بسترِ آلوده کردش بوی‌ناک

کشته شدن قذافی، شکست آينه‌ای بود. ما در او خويشتن را هم می‌توانستيم ديدن. جايی در او، بخشی از تاريخ بيکرانه‌ی زيستِ آدمی رؤيت می‌شد. ببينيد که آدمی با آدمی چه می‌کند! يک روز قذافی در لباس ديو و گرگ می‌رود و روزِ دیگر آن‌ها که در برابرش ايستادگی کردند و تن به زنجير و بيداد او ندادند. هيچ می‌فهميد چه بر سر آدمی آمده است؟ هيچ می‌فهميد آدمی با چه رنج و دردِ عميق و استخوان‌سوزی همزاد است؟ آدمی از ميانه‌ی اين شادی بر رفتنِ بيدادگر و اندوه از شکستی که بر آدميت او وارد شده است، چگونهِ راهِ رهایی را می‌جويد؟ چگونه ايمان و اميد خود را حفظ می‌کند؟ سرِّ اين بقا و دوام آدمی چی‌ست؟

«آی آدم‌ها» صدای قرنِ ماست
اين صدا از وحشتِ غرق شماست
ديده در گردابِ کی وا می‌کنيد؟
وه که غرقِ خود تماشا می‌کنيد!

(*) این‌که قذافی زنده به دست انقلابيون افتاده است و سپس او را کشته‌اند،‌ تفاوتی در مضمون اين نوشته نمی‌گذارد. قذافی زنده می‌ماند يا نه، همين که قصه با چنين خشونتی پايان يافته و همین که آدمی اين اندازه به حقارت و ذلت افتاده است و انسان تا اين درجه سقوط کرده است، کافی است برای اين‌که آدمی به خود بلرزد از هول اين فاجعه.

۰

صفای آينه‌ی خواجه بين…

اين غزل سایه را – که در استقبال غزل حافظ است – شجريان دو بار به زيبایی خوانده است. يک بار در دشتی – در کنسرت با گروه زنده‌ياد فراموز پايور – که بعداً در آلبوم «راز دل» منتشر شده است و فکر می‌کنم يکی از زیباترين دشتی‌هايی است که شجریان خوانده است، به ويژه دیلمانی که روی ابياتی از قطعه‌ی «بهار سوگوار» سایه خوانده است.
 
همین غزل را شجريان بار ديگر در آلبوم شماره‌ی يک چاووش – «به یاد عارف» – خوانده است اما اين بار در بياتِ ترک با آهنگسازی و سرپرستی محمدرضا لطفی با گروه شيدا. اين اجرای بيات ترک شجريان را بشنويد. اجرای دشتی را هم جداگانه خواهم آورد.
 
عنوان نوشته هم از بیت آخر سايه در اين غزل است:
صفای آينه‌ی خواجه بين کزين دمِ سرد
نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشيد.
 
غزل سايه چنین آغاز می‌شود:
نه لب گشايدم از گل نه دل کشد به نبيد
چه بی‌نشاط بهاری که بی‌رخ تو رسيد
 
و غزل حافظ چنين آغاز می‌شود:
رسيد مژده که آمد بهار و سبزه دميد
وظیفه گر برسد مصرف‌اش گل است و نبید
 
 

۰

توبه‌فرما را فزون‌تر باد ننگ!

– در چنين احوالی، فال بايد زد؛ به مثنوی سايه. 


سال‌ها شد تا برآمد نامِ مرد

سفله آن‌ کو نامِ‌ خوبان زشت کرد
سروبالايی که می‌باليد راست
روزگارِ کژرُوَش خم کرد و کاست
وه چه سروی با چه زیبی و فری
سروی از نازک‌دلی نيلوفری
ای که چون خورشيد بودی با شکوه
در غروبِ تو چه غم‌ناک است کوه
برگذشتی عمری از بالا و پست
تا چنين پیرانه‌سر رفتی ز دست
توبه کردی زان‌چه گفتی ای حکیم
این حديثی دردناک است از قديم

توبه کردی گرچه می‌دانی يقین
گفته و ناگفته می‌گردد زمين

تائبی گر زان‌که جامی زد به سنگ
توبه‌فرما را فزون‌تر باد ننگ
شب‌چراغی چون تو رشکِ آفتاب
چون شکستندت چنين خوار و خراب؟
چون تویی دیگر کجا آید به دست
بشکند دستی که اين گوهر شکست
کاشکی خود مرده بودی پيش ازين
تا نمی‌مردی چنين ای نازنين
شوم‌بختی بين خدايا این منم
کآرزوی مرگِ یاران می‌کنم
آن‌که از جان دوست‌تر می‌دارمش
با زبانِ تلخ می‌آزارمش
گرچه او خود زین ستم دل‌خون‌تر است
رنجِ او از رنجِ من افزون‌تر است
آتشی مُرد و سرا پر دود شد
ما زیان ديديم و او نابود شد

آتشی خاموش شد در محبسی
دردِ آتش را چه می‌داند کسی
او جهانی بود اندر خود نهان
چند و چونِ خویش به داند جهان
بس‌که نقش آرزو در جان گرفت
خود جهانِ آرزو گشت آن شگفت
آن جهان خوبی و خیر بشر
آن جهانِ خالی از آزار و شر
خلقت او خود خطا بود از نخست
شيشه کی ماند به سنگستان درست؟
جانِ نازآيینِ آن آيينه‌رنگ
چون کند با سيلی این سيلِ سنگ؟
از شکستِ او که خواهد طرف بست؟
تنگی دستِ‌ جهان است اين شکست
پيش‌ روی ما گذشت این ماجرا
اين کری تا چند و این کوری چرا؟

ناجوانمردا که بر اندامِ مرد
زخم‌ها را دید و فریادی نکرد
پیرِ دانا از پس هفتاد سال
از چه افسون‌اش چنين افتاد حال؟
سینه می‌بینيد و زخمِ خون‌فشان
چون نمی‌‌جوييد از آن خنجر نشان؟

بنگرید ای خام‌جوشان بنگريد
این چنين چون خوابگردان مگذريد
آه اگر اين خوابِ افسون بگسلد
از ندامت خارها در جانِ‌ خلد
چشم‌هاتان باز خواهد شد ز خواب
سر فروافکنده از شرمِ جواب
آن‌ چه بود آن دوست دشمن داشتن؟
سينه‌ها از کينه‌ها انباشتن؟
آن چه بود آن کین و آن خون ريختن؟
آن زدن، آن کشتن،‌ آن آويختن؟
پرسشی کآن هست هم‌چون دشنه تیز
پاسخی دارد همه خونابه‌ريز:
آن همه فرياد آزادی زدید
فرصتی افتاد و زندان‌بان شديد؟

آن که او امروز در بند شماست
در غم فردای فرزند شماست

راه می‌جستید و در خود گم شديد
مردم‌ايد اما چه نامردم شديد
کج‌روان با راستان در کينه‌اند
زشت‌رويان دشمنِ آيينه‌اند
«آی آدم‌ها» صدای قرن ماست
اين صدا از وحشتِ غرق شماست
ديده در گرداب کی وا می‌کنيد؟
وه که غرقِ خود تماشا می‌کنيد!
– سايه؛ مثنوی «بانگ نی»
۰

آواز تذرو – برای عزت و هاله سحابی

دلا دیدی که خورشید از شبِ سرد
چو آتش سر ز خاکستر بر آورد
زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشتِ شقايق گشت از اين خون
نگر تا اين شبِ خونين سحر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد
صدای خون در آواز تذور است
دلا اين یادگارِ خونِ سرو است
 
– اين ابيات، ناظر به حالی در آينده است؛ اما اين آينده، آينه‌ی حال ما نیز هست: حالی که شبی خونين دارد و خنجرها از دل‌ها گذر می‌کند و خونِ هزار سرو دلاور به خاک می‌ریزد. خونی که هدر نخواهد شد: ای بلبل حزین که تپیدی به خونِ خويش / يادِ تو خوش که خنده‌ی گل خون‌بهای تست. شهدای ما، آزادگانِ این سروستان‌اند که نويد رهايی را با پرگشودنِ خويش به بنديان می‌آورند.
 
 

۱

اما اميد همره من ماند…

اين‌که شعر «سنگواره»ی سايه را با اجرای بوسليک بنان، روی غزل شهريار با آهنگ روح‌الله خالقی کنار هم می‌آورم، چندان مناسبت خاصی ندارد. چند روزی است که این شعر را با صدای سايه گوش می‌دهم و قبل يا بعدش صدای بنان همراه‌اش است. اين شعر سايه در «تاسيان» نيست. شعر از کتاب «چند برگ از يلدا»ست. نوعی حکايت حال است.
 
این ساکت صبور که چون شمع
سر کرده در کنار غم خویش
با این شب دراز و درنگش،
جانش همه فغان و دریغ است.
فریادهاست در دل تنگش.
 
در خلوت غم‌آور مرجان
بی های‌های گریه شبی نیست 
اما خروش وحشی دریا
گم می کند در این شب طوفان
فریادهای خسته او را.
 
بس در حصار این شب دلگیر
ماندم نگاه بسته به روزن
همچون گیاهِ رُسته بُنِ چاه
یک یک ستاره‌ها به سر من
چون اشک پر شدند و چکیدند.
 
نایی نرُست آخر از این چاه
تا ناله‌های من بتواند
روزی به گوش رهگذری گفت.
وز خون تلخ من گل سرخی
در این کویر سوخته نشکفت.
 
بس آرزو که در دل من مرد
چون عشق‌های دور جوانی
اما امید همره من ماند
با من نشست در پسِ زانو،
تنها گریستیم نهانی!
 
مرغ قفس اگر چه اسیر است
باز آرزوی پر زدنش هست
اینک ستم! که مرغ هوا را
از یاد رفته است دریغا
رویای آشیانه در ابر!
 
شب‌ها در انتظار سپیده،
با آتشی که در دل من بود
چون شمع قطره قطره چکیدم.
افسوس! بر دریچه‌ی باد است
فانوس نیمه‌جان امیدم!
 
بس دیر ماندی، ای نفس صبح!
کاین تشنه‌کام چشمه‌ی خورشید
 در آرزوی لعل شدن مُرد.
و امروز زیر ریزش ایام
خود سنگواره‌ای‌ست ز امّید…
 
آذر ۱۳۴۱
 

۰

بنشين به کنارم

نمی‌دانم آيا اين اجرای تصنیف «بنشين به کنارم» دلکش را شنیده‌ايد يا نه. اين يکی در گلچين هفته‌ی شماره‌ی ۱۷ پخش شده است. متن تصنیف را در ادامه آورده‌ام و می‌توانيد اصل تصنيف را به همان شکلی که در برنامه‌ی گلچين هفته‌ی راديو پخش شده است، بشنويد. (کلام‌ پيش از اجرای تصنیف فرياد می‌زند که نوشته‌ی سایه است!).
 

تا آساید دلِ زارم بنشین، دلِ زارم بنشین
بنشین ای گل، به کنارم بنشین، دل زارم بنشین
سوز دل می دانی، بنشین تا بنشانی، آتش دل را
یک نفس مرو، که جز غم، همنفس ندارم
یار کس مشو، که من هم، جز تو کس ندارم
ای پری بنه به یک سو، ناز و دلفریبی
تا نصیبی از تو یابد جان بی نصیبی
ماه من به دامن‌ام بنشین،
کز غم‌ات ستاره بارم
شکوه‌ها ز دوری‌ات هر شب،
با مه و ستاره دارم.
من چه باشم بسته‌ی بندت
نیمه‌‌جانی، صید کمندت
آرزومندت .
از غم‌ات چون ابرِ بهارم،
ای به از گل‌های بهاری
روی دلبندت .
ای شمع طرب،
سوزم همه شب
بنشین که شود طی شب تارم
بنشین، به کنارم بنشین
 
مرو مرو که بی تابم من
درون آتش و آبم من
دامن‌ام ز اشک غم تر باشد
خارم ای گل بستر باشد
 
بیا بیا که نوشم جامی
ستانم از دهان‌ات کامی
طرّه‌ی تو بوسه باران سازم
گه جان یابم، گه جان بازم
مهِ فتنه‌گرم
چه روی ز برم؟
چون ز دلداری
آمدی باری
تا به پایت جان بسپارم
بنشین، دلِ زارم بنشین
 
۰

مهربانی کی سر آمد؟

گاهی اوقات سال‌ها طول می‌کشد تا آدمی بفهمد اتفاقی واقعاً افتاده است. گاهی اوقات آدمی روزها، هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها خود را می‌فریبد؛ می‌فريبد به خيالی. شايد در تمام سال‌های عمرم – يعنی در تمام سال‌هایی که شعر می‌خواندم و می‌فهميدم – اين غزل حافظ برای من اين اندازه معنا نداشته است که امروز دارد: ياری اندر کس نمی‌بينیم، ياران را چه شد؟ يکايک ابيات‌اش، کلمه‌کلمه‌ی هر مصرع‌اش گويی تصويری است از حالِ درون‌ام.

گاهی – و شايد بسیاری اوقات – به آسانی همديگر را زخمی می‌کنيم. نه که به آسانی، بلکه گویی خو گرفته‌ايم، عادت کرده‌ايم به اين زخم زدن. انگار نه انگار که می‌توان در عين همه‌ی دشواری‌ها جور ديگری هم بود. گاهی بعضی دشواری‌ها و سختی‌ها چنان بزرگ‌اند، چنان بزرگ می‌شوند يا چنان بزرگ‌شان می‌کنيم و بزرگ می‌بينيم‌شان، که دیگر جا بر هر چيز ديگری – حتی برای آدميت هم – تنگ می‌شود.

مهم نيست که وقتی خراش بر چهره‌ی تن و جان يکديگر می‌کشيم به لفظ پاکيزه و کلام فخیم و استوار ادیبانه باشد يا به سخنانی آب نکشيده، ناراست و چرکين. مهم نتيجه است. نتيجه‌ای که به هر طريق يکی است: هر دو زخمی می‌کنند؛ هر دو زخم‌هایی دهان‌باز‌کرده باقی می‌گذارند که ناسور می‌شوند و روزهای درازی را تلخ و تيره می‌کنند.

هر چه قصه بگويم و شرح حال بگويم، هنوز آن اندازه بلاغت ندارد که اين شاهکار حافظ دارد. آری، آب حيوان تيره‌گون است و از شاخ گل خون می‌چکد. سال‌هاست که لعلی از کانِ مروت بر نيامده است و تابش خورشيد و سعی باد و باران هم اثری نکرده است. و گويی اين همه درد و رنج، اين همه تاريکی و زخم، همه «اسرار الاهی» است. گويی چاره‌ای نيست از خاموشی:
خون می‌چکد نهفته از اين زخمِ اندرون
ماندم خموش و آه که فرياد داشت دارد…
با اين همه، با همه‌ی دردی که در اين تصوير حافظانه موج می‌زند، چيزی، خیالی، حالی در درون‌ام، دستی از پسِ پرده‌ای گویی مرا می‌کشد به سوی چیزی که تمام زندگانی‌ام را با آن زیسته‌ام: امید؛ اميدی که ولو شعله‌ای کم‌زور باشد و کورسويی در اعماق تاریکی، باز هم راهِ تلخی‌ها را می‌بندد، ولو خيالِ محالی به چشم آيد. و اين امید، امیدی است که نمی‌دانم چی‌ست و چگونه است. تنها چيزی است مثل گواهی درون. چيزی است که گويی می‌گويد: بعد از اين همه تلخی‌ها هم هنوز خبری هست. خبری هست؟
اين غزل را بخوانيد و به آواز بشنويد:
ياری اندر کس نمی‌بينيم، ياران را چه شد
دوستی کی آخر آمد، دوستداران را چه شد

آب حيوان تيره‌گون شد، خضر فرخ‌پی کجاست
خون چکيد از شاخ گل، ابر بهاران را چه شد

کس نمی‌گويد که ياری داشت حق دوستی
حق‌شناسان را چه حال افتاد، ياران را چه شد

لعلی از کانِ مروت بر نیامد، سال‌هاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهرِ یاران بود و خاکِ مهربانان اين ديار
مهربانی کی سر آمد؟ شهرياران را چه شد؟

گوی توفیق و کرامت در ميان افکنده‌اند
کس به میدان در نمی‌آيد، سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست
عندلیبان را چه پيش آمد، هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی‌سازد، مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی، می‌گساران را چه شد

حافظ اسرار الاهی کس نمی‌داند، خموش
از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد…

صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد