۰

طفل جان از شير شيطان باز کن (۱)

اين رمضانيه‌ی نخست امسال تأخير شد. سفر مانع بود. روزهای سفر اما اين خيال از ذهنم دور نمی‌شد که چگونه برای عده‌ای نخوردن و نياشاميدن تجسم رمضان شده است حال آن‌که نخوردن و نياشاميدن و روزه‌ی رمضان تنها تقارن تصادفی دارند. چنان‌که روزه‌ی مريم مادر عيسی نسبتی با نخوردن و نياشاميدن نداشت که گفت: انی نذرت للرحمان صوما.

در مناجاتيه‌ی رمضان مثنوی نیز ابياتی آمده است که جماعت دين‌دار اهل ظاهر و باطن را يکسان خوش می‌آيد:
طفل جان از شير شيطان باز کن
بعد از آنش با ملک انباز کن
آن‌چه که برای طفل جان آدمی شیر شیطان می‌شود، همين لقمه‌ی نان و جرعه‌ی آب نيست. آن‌چه که لقمه‌ی نان و جرعه‌ی آب را شيطانی می‌کند هواست: ارأيت من اتخذ الهه هواه. اين سخن را سنايی هم چنين آورده که:
هر چه بينی جز هوا آن دين بود در جان نشان
هر چه بینی جز خدا آن بت بود در هم شکن
و اين «هر چه» قيد اطلاق دارد. حکايتی است مثل «انما»ی زبان عربی. اين هر چه، يعنی تعلق غيریت به خوردن يا نخوردن نيست؛ اين نسبت غيریت را جنس و کيفيت خوردن يا نخوردن روشن می‌کند. به آن بيت اگر برگرديم، طفل جان از شیر شيطان گرفتن مقدمه‌ی شریک کردن اوست با فرشتگان. اين وصف در قرآن آمده است. نخست: هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلَىٰ مَن تَنَزَّلُ الشَّيَاطِينُ تَنَزَّلُ عَلَىٰ كُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ (۲۶:۲۲۱-۲۲۲). دروغ‌گويی آدمی را همنشين شيطان می‌کند. اين افک و اثم يا افکِ اثم مقدمه‌ی معاشرت با شيطان است. فرشتگان نيز با همين نسبت توصيف شده‌اند: إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّـهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ (۴۱:۳۰). اين کسانی که می‌گويند پروردگار ما اوست، يعنی اهل توحيدند. يعنی از دروغ و سر فرود آوردن به اطاعت طاغوت و آن‌ها که خود را جای خدا می‌نشانند امتناع می‌کنند. و اهل استقامت‌اند. نه فقط استقامت به معنای متعارفی که در زبان فارسی می‌فهميم که: بر سخن و موضع خويش ايستادگی کردن. بلکه استقامت به معنای راستی. اين راستی و دروغ ميزان و ترازوی غلتيدن به سوی شيطان يا فرشته است. در مثنوی بلافاصله پس از همان بيت مولوی می‌گويد:
تا تو تاریک و ملول و تيره‌ای
دان که با ديو لعين همشيره‌ای
اين تاریکی زاييده‌ی همنشينی با شيطان است و آن نيز فرزند افک و اثم. اين همان دزدی است که در داستان مثنوی نيم‌شبان شمع وجود ما را می‌‌کشد. رمضان‌تان خجسته و باد و خالی از دروغ. سحری و افطارتان ملازم صدق و راستی.

در اين نخستين وجيزه‌ی رمضانی، ياد می‌کنم از مير دلاور ما، ميرحسين موسوی، که بی هيچ خوف و حزنی بر سخن حق ايستادگی کرد و صدق ورزيد و به اين عمل و صفت دروغ شياطين را پرده از رخسار برانداخت.

۰

بادکاران و خورشیدکاران

استراتژی اصول‌گرايان در انتخاباتی که گذشت دست کم دو پايه‌ی مهم داشت: معيشت و ايمان. اولی در وعده‌های مستمر و پرحجم برای ادامه‌ی يارانه‌بخشی به سبک احمدی‌نژاد بود. دومی مايه گذاشتن از ایمان و اعتقاد مردم بود با تبليغات پردامنه علیه سند ۲۰۳۰. در پی‌گيری هر دو مورد،‌ اصول‌گرايان با دروغ آغاز کردند و راه‌شان را با بهتان و افترا ادامه دادند. اميدشان اين بود که اين دروغ در بازار انتخابات به فروش برود. اين سياست ناکام ماند.

در زمين معيشت، جهانگيری توخالی بودن وعده‌های گزاف را نشان داد و هاشمی طبا اشکال عملی‌اش را نشان داد. خلاصه‌ی توضيح اين دو اين بود که: مبلغی زير عنوان يارانه به جيب مردم می‌ریزند و مبلغی بسيار کلان‌تر از جيب ديگرشان با دامن زدن به تورم و گرانی در حامل‌های انرژی و موارد ديگر از جیب مردم برداشت می‌شد. تمامی راهبرد هم متکی بر استمرار تحریم بود (به همين دلیل بود که تحريم را فرصت می‌دانستند). اين سياست معيشت‌مدارانه‌ی ظاهراً کریمانه بر استیصال و خشم مردمی نومید و محروم سرمايه‌گذاری کرده بود که استيصا‌ل‌شان محصول سياست بی‌خردانه‌ی هشت سال دولت محمود احمدی‌نژاد بود. بخش مهمی از رأی کسب‌شده‌ی رييسی هم مديون همين بازی بود. به تعبیر ديگر، اين بخش از رأی مکتسب اصول‌گرايان، اصالتی نداشت: رأيی بود از سر استيصال.

در ساحت ايمان، پيشتاز صف اول اين متولی آستانه بود که ظاهراً از او توقع می‌رفت نسبت به ايمان مردم حساسيت بیشتری داشته باشد که نه تنها آشکار شد هيچ حساسیتی ندارد بلکه هم‌چنان پس از شکست از امام رضا سپر ساخته است و رقبا و حريفان را به سيلی امام رضا تهديد می‌کند. اما زمين بازی با ايمان مردم يک نشان بليغ داشت: سند ۲۰۳۰. اين ابزار و اهرم تا آخرین لحظه‌های رقابت انتخاباتی مبنای حمله‌ی اصول‌گرایان بود. اين يکی هم چون برگ معيشت، خشت بر خشت با ملات دروغ بنا شده بود.

نظامی بیتی دارد که وصف عيسی بن مریم است:
سايه‌ی خورشيدسواران طلب
رنج خود و راحت ياران طلب
طايفه‌ی اصول‌گرا اما نه خورشيدسوار بودند و نه آفتاب‌کار. باد کاشتند و طوفان درو کردند؛ طوفانی که خیمه‌ی دروغ را در آزمون رأی مردم از بیخ بر کند. اينان رنج خود و راحت مردم نمی‌طلبيدند. بر استيصال و محروميت مردم تکيه می‌کردند و با وعده‌های تحقق‌ناپذيری که همان روزها صدای رييس مجلس را هم در آورد، رأی مردمی محروم را می‌خواستند (به نام رأی حلال اما با ابزار دروغ). راحت ياران برای آن‌ها راحتی وعده‌ی يارانه بود.

آن سوی ديگر – که به گمان من فقط تجلی و بروزش را در حسن روحانی ديده بود و روحانی قطره‌ای بود از دریای مطالبه‌ای که شمار کثیری از مردم داشتند – بادی در میان نبود (وعيد و تهديد سيل و سونامی و طوفانی هم نبود). آن‌چه بود آفتاب اميد بود. همان بود که وعده‌ی سرآمدن زمستان را می‌داد.

اما اصول‌گرايان يک پایه‌ی رأی (کمابيش) ثابت داشتند که حدود ۵ میليون رأی می‌شد (همان که رهبر کشور در پاسخ به سعيد جلیلی آن را جوهره می‌خواند). به اين ۵ میلیون رأی می‌شد با وعده‌ی نان و ايمان سبد دیگری از رأی را هم افزود و به گمان من اين هم بخش ديگری از رأی رييسی بود. اما اين سبد رأی عاریتی بود و هست. استدلال‌اش را جهانگیری و هاشمی طبا و علی لاریجانی بیان کرده بودند. اما آدميان هنگام استيصال و خشم و محروميت گوش‌شان بدهکار استدلال و خردمندی نيست. شکم بی‌نان ايمان و خردش در معرض تاراج کفر و دروغ است (اين ترجمه‌ی حديث رسو‌ل‌الله است؛ محض تذکر برای اصول‌گرايانی که شاید بخواهند دنبال خدشه کردن در اين بروند). با نتيجه‌ای که امسال ديديم، اصول‌گرايان اگر بخواهند به فکر بازسازی خودشان بیفتند بهتر است دست از لجاجت بردارند و سودای سرمايه‌گذاری روی استيصال مردم را با خردمندی بها دادن به اميد آدميان جايگزين کنند. صدق و راستی دشواری دارد ولی برکت هم دارد. شاهدش آن مير دلاور محصور است که يکايک گفته‌ها و پيش‌بينی‌های‌اش اکنون مثل آفتاب بر فرق فلک می‌درخشد. «قُلِ اللَّـهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَن تَشَاءُ وَتَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّن تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَن تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ».

۰

مرو به صومعه کآنجا سياه‌کاران‌اند!

متولی آستان قدس دست ولايت و تمام ولايت را هم‌زمان به دست تتلو سپرد و رفت. در تتلو بودن و تتو داشتن و ترانه‌های آن‌چنانی خواندن (ولو جفنگ باشد) فی نفسه هيچ عيب و خللی نيست. حتی اين‌که يکی از قماش تتلو در ظاهر يا باطن دست ارادت به ولايت چنان کسانی بدهد هم شاید عيبی نباشد. نکته اين‌جاست که امثال رييسی خارج از گردونه‌ی رأی خريدن که بیفتند، نه تنها امثال تتلو را به خاطر ظاهر و پوشش و موسیقی و حواشی‌شان عقوبت و آويزان می‌کنند بلکه هنر و معرفت را از هر سنخی که باشد به صد تير سهمگين تندخویی و درشتی می‌درند. اما پای رأی ستاندن از مخاطبان تتلو که برسد، هيچ ابايی ندارند از عشوه کردن در برابر او. در اين شيوه تنها چيزی که نيست صدق است. يعنی همدلی با تتلو و نوازش او (اگر قصه‌ی پنهانی از ارعاب دستگاه‌های امنيتی نداشته باشد) از سر رياست و دروغ‌گويی و دروغ‌ورزی. در اين دين‌ورزی هر چه هست هواست. در هر رقعه‌ی دلق اين متولی آستانه هزاران بت شانه به شانه نشسته‌اند و جلوه‌فروشی می‌کنند.

اين همان مشی و منشی است که برای چشيدن ولو يک قطره از جام قدرت، تن به هر رذالتی می‌دهد. رذالت يعنی اين‌که تبسم کنی به روی آن‌چه بدان باور نداری و گذشته و حال‌ات شاهدی است بليغ بر اين ناباوری و رياکاری‌ات. به زبان قرآن، اين رفتار را نفاق می‌نامند. «يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِم مَّا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ». و آن‌ها که اهل قرآن‌اند تهی بودن دعوی اين اصحاب ولايت و آستان‌بوسان قدرت از پس حجاب بقعه‌ی رضا را نيک می‌بينند. اين همان چيزی است که آن مير دلاور، آن شير به زنجير، هشت سال پيش در ناصيه‌ی اينان ديده بود و آن را در گوش عالميان جار زد (و از همين روست که هنوز در حصر است) که: «ملات سنگ‌های کاخ قدرت، دروغ است و فریاد حقیقت‌خواهی است که به زوال آن می‌انجامد». قصه‌ی امثال رييسی و علم الهدی موسیقی نيست. مشکل اين‌ها موسیقی و هنری است که قدرت‌مداری و رياکاری آنان را کرنش نمی‌کند. و گرنه برای آن‌ها چه شجريان چه تتلو. تو ديده بر رياکاری و دين‌فروشی و دروغ‌پروری آن‌ها فرو ببند، عزیز دو عالم می‌شوی به چشم‌شان! مبادا کسی دردمندانه بايستد در برابر شناعت‌شان که نوه‌ی پيامبر هم اگر باشد «مفتیان مزدبگیر، او را به خروج از دین و ایجاد فتنه متهم خواهند کرد».

قصه‌ی شجريان هنوز تمامی ندارد. در اين سال‌ها سه بار (تا جايی که من دنبال کرده‌ام) پيش آمده است که متون و مثلا اشعاری از زبان شجریان (و حالا همايون) در مجادله با اين لجن‌پراکنان منتشر شده است که هر سه جعلی بوده است. درست همين امروز است که حجره‌های دروغ‌پراکنی حاميان رييسی اين جعلیات را به پای دولت روحانی می‌نويسند. رسوايی نمايش اجرا کردن با تتلو برای ناظران عبرت‌آموز است ولی طرفه آن است که خودشان از اين بازی ملال‌آور و مهوع درس نمی‌گيرند و حال که در بازی‌سازی‌های اين چند ماه‌شان ناکام مانده‌اند می‌کوشند شجریان را که خود زخم‌خورده‌ی بت‌تراشی آن ابراهيم‌نام آزرصفت است، در برابر اميد مردمانی بنشانند که می‌خواهند خار دروغ و رذيلت ريا از خاک خراسان و آستان رضا کنده شود، غافل از آن‌که: «اگر از هزینه‌های سنگین و عملیات عظیم خود نتیجه نمی‌گیرید شاید صحنه درگیری را اشتباه گرفته‌اید؛ در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن که در میدان وجدان‌های مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است». اين‌ها درست همان‌ها هستند که از سند ۲۰۳۰ لولويی ساخته‌اند و هر چه دروغ است به آن می‌بندند به اين اميد که کسی سراغ خواندن آن متن نرود و هرگز سوابق ماجرا را دنبال نکند. درست همان کسان که تار و پودشان دروغ و بی‌ايمانی است فرياد بر می‌آورند از به باد رفتن مسلمانی!

اين‌که رييسی با اين دستگاه دروغ‌سازی و دروغ‌پروری و رياکاری همراهی می‌کند تصادفی نيست. اين تتلو نيست که به دستبوسی رييسی می‌رود. جمعی مشاور، رييسی را به ديدار تتلو می‌برند که از آن نمايش تبلیغاتی برای جلب رأی بسازند. رييسی خود بخشی از همان دستگاه امنيتی است که فکر می‌کند با بازی کردن و بازی دادن خامانی چون اميرحسين مقصودلو – اين تتلويی که امروز نام و نشان و رسم و رفتارش سنجاق عبا و قبای متولی آستانه شد – می‌توانند دل از مردم بربايند. و اين همه بازی از بهر اين است که چهر‌ه‌ی دروغ و ريای مفتضح‌شان را پشت نقاب مردم‌فريب مردم‌دوستی و لاف محروم‌نوازی پنهان کنند.

آخرين برگ سفرنامه‌ی ابراهيم رييسی هم‌آغوش با تتلو اين بود: که ستاد و استخوان‌بندی بالا رفتن او از نردبان قدرت يکسره چرکين است و ملوث. در سرتاسر اين نهاد و ستاد سر مويی ايمان و اعتقاد نيست. همه چيز فروختنی است. کافی است بهايی به دست کنی که جوينده‌ی متاع قدرت حاضر باشد به آن تن دهد. و چه چيزی ارزان‌تر از ايمان مردمان. و چه کسی فروختنی‌تر از رضای خراسان!

به گفته‌ی آن شاعر فرزانه:
ای دست حق علی بزند گردن تو را
کز بهر کار ناحق از او خواستی مدد!

۰

اين همه نقش در آيينه‌ی اوهام؟

نتيجه‌ی مذاکرات هسته‌ای ايران و غرب امری بدیهی و طبیعی نبود. دست‌ کم برای بسیاری چنین نبود. آن‌چه در این دو سال اتفاق افتاد، از توافق/تفاهم ژنو و لوزان گرفته تا آن‌چه در وين کمابيش به پايان‌ خود رسيد، توانست جامعه‌ی سياسی و جامعه‌ی مدنی را به شدت دو قطبی کند. واکنش‌ها و موضع‌گیری‌ها در ظاهر تقريباْ به طور کامل بر مهم و بی‌سابقه بودن يا حداقل کم‌نظير بودن اين اتفاق ديپلماتيک تأکيد دارند ولی فضا هم‌چنان به شدت دو قطبی است. مختصر ماجرای ديپلماتيک و مضمون و موضوع مذاکرات دو محور عمده داشت که عملاً با تصویب امروز در شورای امنيت به تحقق کامل نزديک‌تر شده است: ۱) رفع و لغو نظام تحريم‌ها (يا به بيان دیگر شهادت و اذعان به فشل بودن و ضد انسانی بودن آن‌ها ولو هم‌چنان در شعار عده‌ای آن را مهم‌ترین عامل به نتیجه رسیدن مذاکرات بدانند)؛ و ۲) منتفی شدن صریح و از موضوعيت افتادن سياست تغيير رژيم که بيش از سه دهه است در دستور کار رسمی یا غیر رسمی دولت آمریکا بوده است (یعنی «روی میز بودن همه‌ی گزینه‌ها» از جمله گزينه‌ی نظامی پس از اين توافق يا شعار سياسی است يا طنز). مضاف بر این‌که از رهگذر اين توافق و دو دستاورد مشخص فوق، حق فعاليت صلح‌آميز هسته‌ای ايران به طور شفاف‌تر و صریح‌تری به رسميت شناخته شد. اين خلاصه‌ی اتفاقی است که در عالم واقع خارج از خيال ما رخ داده است (برای جزييات ملموس‌تر توافق برای خواننده‌ی غيرمتخصص بنگرید به مقاله‌ی نيويورک تايمز با عنوان «در توافق هسته‌ای ايران چه کسی به چه چيزی رسيد»). بدون شک امکان‌های پيش روی این دو رویداد برای هر دو طرف توافق تا حد بسیاری گشوده است يعنی اتفاق‌هایی وجود دارند که وقوع‌شان می‌تواند باعث مخدوش شدن يا از ریل خارج شدن اين دو محور شود. این اتفاق‌ها هر چند محال نيستند ولی با اين توافق رویدادشان بسیار دشوارتر از قبل شده است و دلیل دوقطبی شدن واکنش‌ها هم دقيقاً همين است.

 اردوی موافقان و مخالفان تحریم‌ها کمابيش در فضايی روشن حرکت می‌کنند. این توافق نقاب از روی بسیار کسان کشيده است و باعث شده بسیاری بکوشند مواضعی را که تا دیروز به صراحت بیان می‌کردند یا به شکلی دیگر می‌گفتند حالا در لفافه بگويند يا درست خلاف آن بگویند. گزینه‌های تحریم ایران و حمله‌ی نظامی که محبوب‌ترین گزینه‌های بخشی از اپوزيسيون جمهوری اسلامی بودند امروز دیگر رسوا و بی‌آبرو شده‌اند (فارغ از این‌که حکومت ایران مشروعیت سياسی داشته باشد يا نداشته باشد؛ حکومت صدام حسین هم مشروعیت سیاسی نداشت ولی فقدان مشروعیت صدام حسین فی نفسه باعث مشروعیت تحریم‌های ویرانگر و ضد انسانی غرب علیه حکومت عراق و مردم‌اش، با پیامد تخریب درازمدت جامعه‌ی مدنی، نبود). در اين‌جا آن بخشی از اپوزيسيون مد نظر است که سياست و زبانی متصلب و به شدت دوقطبی دارد و حاکمان و حکومت سياسی ايران را يکسره اهريمنی و اصلاح‌ناپذير می‌داند.

 دايره‌ی مخالفان

مخالفان توافق وين (یعنی مخالفان پايان یکی از بحران‌های بزرگ ديپلماتیک حکومت ايران) را با تقریب خوبی می‌توان به شکل زیر برشمرد: ۱) مخالفان داخلی؛ ۲) بخشی از مخالفان ايرانی خارج از کشور؛ ۳) اسراييل و نومحافظه‌کاران آمريکايی؛ و ۴) عربستان سعودی.

 مخالفان توافق يا دلواپسان داخلی جمهوری اسلامی عنوانی است کلی‌تر برای مخالفان اصلاح‌طلبان، مخالفان جنبش سبز و مخالفان انواع ميانه‌روی‌های سياسی يا دینی. برای اين عده هم‌چنان زمينه برای مخالفت با اين توافق وجود دارند هر چند در موضعی بسیار ضعیف‌تر از دو سال پیش واقع‌اند. این توافق که نتيجه‌ی همکاری نزدیک ديپلمات‌های ارشد ايرانی و آمريکايی بوده اثرگذاری آن‌ها را برای اخلال در کار دولت روحانی بسيار کم‌تر از قبل کرده است. دفاع‌های بی‌سابقه‌ی آيت‌الله خامنه‌ای از تيم مذاکره‌کننده يکی از دلایل دشوارتر شدن کار دلواپسان داخلی است؛ اين تعابير را آيت‌الله خامنه‌ای هرگز برای دولت خاتمی يا کارگزاران‌اش به کار نبرده بود (تحلیل علی حاجی قاسمی درباره‌ی چشم‌انداز مخالفت‌های دلواپسان داخلی قابل تأمل‌ است).

مخالفان ایرانی جمهوری اسلامی در داخل و خارج کشور (یا تصوير آينه‌ای دلواپسان داخلی) شامل طيف‌های مختلفی است که منطق اصلی‌شان اين است که نظام جمهوری اسلامی اصلاح‌ناپذیر است و هيچ تصحيحی در هیچ سطحی باعث اين نمی‌شود که بتوان با آن راه آمد یا سازش کرد. ستون فقرات اين مواضع این است که همیشه می‌توان میان انسان‌ها و الگوهای کشورداری يا نظام‌های سياسی میان خوب و بد و اهريمن و فرشته تفاوت صریح قايل شد و «ذات» آن‌ها دست‌يافتنی و تغييرناپذیر است. اين عده دچار آشفتگی بيشتری شده‌اند. تا قبل از توافق هسته‌ای بخشی از اين مخالفان تحلیل‌شان اين بوده که اين توافق به دليل اين‌که تصميم‌گير اصلی نظام جمهوری اسلامی و تعيين‌کننده‌ی سرنوشت پرونده‌ی هسته‌ای شخص آيت‌الله خامنه‌ای بوده است و بس، هرگز به سرانجام نخواهد رسيد. با گذشت زمان درستی اين تحليل به تدريج رنگ باخت و در آن تصوير سياه و سفيد از آيت‌الله خامنه‌ای (و مخالفت سرسختانه و فرضی او با هر گونه فاصله گرفتن از سياست‌های هسته‌ای دوران احمدی‌نژاد) رخنه افتاد. حالا که بخشی از معما حل شده است و توافق در عمل رخ داده يا به تحقق کامل‌اش بسيار نزدیک شده، این گروه با انحراف از موضوع سراغ مسأله‌ای اساسی‌تر رفته‌اند که حالا با شفاف‌تر شدن بیشتر مشهود می‌شود که همان موضع اسراييل و نومحافظه‌کاران آمريکايی است: مخالفت با ايران به خاطر تلاش ايران برای دستیابی به سلاح هسته‌ای نيست.

ايران از نظر اين مخالفان سياستی ايدئولوژيک، آخرالزمانی، اسلام‌گرای شيعی و آشوب‌آفرین دارد که باعث بر هم زدن نظم و صلح منطقه و جهان می‌شود. لذا مهم نيست که حالا مسير دستيابی ايران به سلاح هسته‌ای مسدود شده باشد يا نه؛ ایران يا دوباره از نظر این گروه می‌کوشد همان راه دستيابی به سلاح هسته‌ای را طی کند یا به شيوه‌ای ديگر فرضيات آن گروه را درباره‌ی خود تأييد خواهد کرد (اوج اين خيال‌بافی‌های توهم‌آلود را در اين سرمقاله‌ی نيويورک تايمز می‌توان ديد که برای ايران آرزوهای سلطه‌طلبانه‌ای از زمان صفويان تا امروز قایل است؛ رسوایی و پريشانی اين مطلب به حدی بود که يکی از نويسندگان فارسی‌زبان‌اش در توجيه‌های بعدی‌اش برای ترمیم فضاحت آن بارها به زبان فارسی مواضع‌اش را تغيير داد ولی ديگر نمی‌شد با متن منتشر شده‌ی انگليسی کاری کرد؛ همچنين بنگرید به نقد آن مطلب). می‌توان در تمام آن مدعيات درباره‌ی حکومت ایران (که خود مطلقأ خالی از ايدئولوژی و جزم‌انديشی‌های سياسی و فکری نيستند) تشکيک کرد. ولی محور اصلی مدعيات نوعی رويکرد روان‌‌شناسانه و هم‌چنين تقديرگرايانه است. یک بخش از اين مخالفت‌ها يا نارضايتی‌ها اين است که به دليل اين‌که از نظر آن‌ها، آيت‌الله خامنه‌ای تعيين‌کننده‌ی مطلق سرنوشت اصلی هر سياست داخلی و خارجی نظام است (و از نظر آن‌ها فردی است غير قابل اعتماد)، لذا از نظر آن‌ها انتظار اين‌که تغيير مهم در سياست داخلی يا خارجی ایران رخ بدهد خیال‌بافانه يا غیر واقعی است. در این تحليل دولت‌ها و حکومت‌ها مقهور سياست‌ها و رويه‌های گذشته‌ی خود هستند (مراجعه کنيد به ارجاعات مکرر اين گروه به سياست‌ها و تصميم‌های حکومت ايران در تأييد و تقويت مدعای خود). از اين منظر، گذشته‌ی حکومت‌ها يا آينده‌‌ی آن‌ها را قهراً مقدر می‌کند یا باعث می‌شود بروز هر چرخشی را در آينده‌ی آن‌ها به اعتبار همان فرض‌ها ناديده و موقتی/مصلحتی بینگاریم (برای تحليلی مبسوط‌تر در این خصوص، بنگرید به مصاحبه‌ی محمدمهدی مجاهدی با روزنامه‌ی ایران: «شعاع تأثير ديپلماسی هسته‌ای ایران تا کجاست»). اين گروه از مخالفان البته هرگز توضيح نمی‌دهند که اگر بنا با این باشد که حکومت‌ها و نظام‌های سياسی مقهور گذشته‌شان باشند چطور است که نباید به دولت‌های غربی و دولت آمریکا که کارنامه‌ای مفصل در دخالت‌های نظامی و سياسی در مناطق مختلف خاور ميانه داشته‌اند و این دخالت‌ها سابقه‌ای روشن (و اکنون رسوا دارند) به همين شيوه بدبين بود ولی به حکومت ایران بايد بدبین بود؟ فهرست اين سوابق گذشته‌ی دولت‌های غربی بسيار مفصل است ولی فقط یک نمونه‌ی آن تدارک کودتای ۲۸ مرداد در ایران است که دو بار دولتمردان آمريکایی تا به حال به صراحت به آن اعتراف کرده‌اند (دقت کنيد وصف اين دولت دموکراتيک است نه آخرالزمانی و شيعی و ايدئولوژيک و مانند آن‌ها). اين دولت دموکراتيک در همين نيم قرن گذشته کارنامه‌ی چندين لشکرکشی به نقاط مختلف دنيا و استفاده از سلاح‌های کشتار جمعی و بمب هسته‌ای دارد.

درباره‌ی اسراییل، صورت‌بندی اصلی مخالفت شديد اسراییل با این توافق دیپلماتیک این است که ایران تهدیدی وجودی برای اسراییل است و تا زمانی که اين حکومت بر سر کار باشد به خاطر شعارها و مواضع تند و خصمانه‌ای که همیشه علیه دولت اسراییل داشته، اسراييل نمی‌تواند آرام بنشيند. پرونده‌ی هسته‌ای مهم‌ترین و برنده‌ترين برگی بوده که اسراييل برای منزوی کردن حکومت ایران در اختیار داشته است. به همین دلیل مدام بر تقويت تحریم‌ها و گزینه‌ی تغيير رژيم تأکيد می‌ورزد. برای اسراييل و همراهان با سياست‌های نتانياهو توافق هسته‌ای به معنای از دست رفتن برگ برنده‌ آن‌هاست. منظور از همراهان نتانياهو نومحافظه‌کاران آمريکایی و حتی بعضی از مخالفان ايرانی جمهوری اسلامی توافق با ايران است (بنگرید به مقاله‌ی هاآرتص: «بیچاره نتانياهو، دنیا محبوب‌ترین اسباب‌بازی‌اش – بمب ايرانی – را از او ربود»). توافق هسته‌ای برای دولت اسراييل چيزی است بسيار بزرگ‌تر از کنار رفتن و بلاموضوع شدن محمود احمدی‌نژاد. تا زمانی که در جمهوری اسلامی عاملی برای بحران‌آفرينی‌های مستمر و دامن زدن به گفتار سياسی پرخاش‌جويانه وجود داشت، منحرف کردن افکار عمومی از سیاست ضد انسانی، استعماری و اشغال‌گرانه‌ی اسراييل در فلسطین کار آسان‌تری بود. ايران به رغم تمام شعارهای ضد اسرايیلی‌اش در تمام تاريخ جمهوری اسلامی هرگز تهدیدی نظامی برای اسراييل نبوده است حتی در اوج دوران خيره‌سری و پرخاش‌جويی احمدی‌نژاد يعنی در همان دوره‌ای که اسراييل در داخل ايران دانشمندان هسته‌ای را ترور می‌کرد. ولی وجود اين گفتار و شعار هميشه به اسراييل کمک کرده است. درست از روز روی کار آمدن روحانی و چرخش آشکار در رتوريک سياسی و ديپلماتيک ايران با جهان – پيش از حل مناقشه‌ی هسته‌ای – اسراييل اين خطر را احساس کرده بوده و با لحنی هشدارآميز کوشيده بود مسير «عادی شدن» رابطه‌ی ايران با جهان را بگيرد (بنگريد به مقاله‌ی اسليت: «دلیل اصلی نفرت اسراييل، عربستان سعودی و نومحافظه‌کاران از توافق با ايران»). به همين دلیل است که اسراييل که هرگز يکی از طرفين رسمی اين مذاکره نبود، پس از توافق اعلام کرد که خود را ملزم به مفاد آن نمی‌داند و از خود «دفاع» خواهد کرد. با توجه به اين‌که ايران هرگز به اسراییل حمله‌ی نظامی نکرده است، اين به اصطلاح معنایی جز حمله‌ی پيشگیرانه نمی‌توانست داشته باشد يعنی نقض صريح تمام هنجارهای بين‌المللی. اسراييل در این مسير در دو سال اخير گرفتار انزوای بيشتر شده است (بنگريد به مقاله‌ی دیگری از هاآراتص: «نتانیاهو شرط ایران‌اش را باخت ولی قمار بعدی‌اش ممکن است فاجعه‌بار باشد»). توافق هسته‌ای بخشی از مسير انزوای بيشتر اسراييل در منطقه را فراهم کرده؛ ولو هم‌زمان آمريکا ميلياردها دلار – گرفتيم در ازای ساکت کردن اسراييل در برابر توافق هسته‌ای – به اسراييل کمک کند (وزیر خارجه‌ی بريتانيا هم اسراييل را متهم کرده که تحت هر شرایطی به دنبال رويارويی با ایران است؛ بنگرید به خبر اينديپندنت).

عربستان سعودی را می‌توان مهم‌ترین نماينده‌ی شيخ‌نشين‌های همسايه‌ی ايران، سلفی‌ها و تکفيری‌هايی دانست که شکل‌های بسيار خشن‌‌شان طالبان،‌ القاعده و داعش هستند. اما عربستان سعودی به قدر اسراييل اعتماد به نفس و توانايی نظامی و امنيتی ندارد. لذا هر چند به اندازه‌ی اسراييل در تمام اين سال‌ها در رابطه‌ی ميان ايران و غرب کارشکنی کرده، اکنون گزينه‌های‌اش از گزينه‌های اسراييل هم محدودتر می‌شود و ناگزیر خواهد بود اين واقعيت جدید منطقه را بپذيرد. عربستان سعودی از جمله مروجان اين فرضيه بوده است که ایران در پی ایجاد امپراتوری شیعی در منطقه است یا مسبب جنگ‌های شيعه و سنی. برای کشوری که مهم‌ترین تأمين‌کننده‌ی مالی القاعده، طالبان و داعش بوده (بنگرید به مقاله‌ی اينديپندنت درباره‌ی پیوند عربستان سعودی و داعش) و بسیاری از اعضای این گروه‌های تکفیری ريشه در عربستان سعودی و سياست‌های‌اش دارند، اين ادعای شگفتی است. دقت کنيد يک سويه‌ی ديگر اين اتهامات ترویج تروريسم است با تکيه بر نقش حزب‌الله لبنان و حماس در فلسطين. اما در سال‌های اخير به ويژه به تغيير لحن دولت اوباما و فاصله گرفتن از ادبیات سياسی مسلطی که عمدتاً ساخته‌ی جمهوری‌خواهان افراطی بود، ديگر نمی‌توان به آسانی فرضيه‌ی سلطه‌طلبی شیعی ايران را – به ويژه پس از ظهور داعش – به این سادگی جا انداخت. اوباما این را برای اعراب روشن کرد که مشکل آن‌ها نه دعوای سنی و شيعه‌ به رهبری ايران است نه برنامه‌ی هسته‌ای ایران (بنگريد به روايت گاردین از جلسه‌ی کمپ‌ ديويد اوباما با رهبران عرب). از همين نقطه‌ی عزیمت مهم است که آمریکا می‌تواند با ایران بر سر يک میز بنشيند. همين نکته – همين عبور – است که باعث خشم نومحافظه‌کاران، اسراييل،‌ عربستان سعودی، مخالفان ايرانی نظام جمهوری اسلامی که سرسختانه مدافع سیاست تحریم و گزینه‌ی تغییر رژیم هستند شده است. تفاوت بزرگ عربستان سعودی با بقیه‌ی مخالفان این است که عربستان سعودی واقعيت‌های سياسی را سريع‌تر دريافته است ولی اعتماد به نفس کافی را برای استمرار سیاست‌های تخریبی آشکار ندارد. از همین روست که عادل الجبیر وزیر خارجه‌ی جوان عربستان سعودی رسماً توافق هسته‌ای را پذيرفته و دولت خود را متلزم به تبعات و عواقب آن می‌داند (مشخصاً بنگرید به «با عربستان چه باید کرد؟» از محمد مهدی مجاهدی در دنيای اقتصاد).

همه‌ی این مخالفان یک جا به هم می‌رسند و آن هم نامطلوب دانستن توافق هسته‌ای است هر کدام به دلایل و علل مختلف. هيچ کدام از آن‌ها روحانی و دولت‌اش را خوش نمی‌دارند. هيچ کدام تغيير گفتار و رفتار دولت روحانی را نه مطلوب می‌دانند نه صادقانه. مهم‌ترين قايل اين موضع هم نتانياهو بود که در ابتدای کار روحانی او را گرگی در لباس ميش توصیف کرد و بعدتر ايران را از داعش بدتر دانست و امروز هم هنگام اسم بردن از ايران آن را به طعنه «دولت اسلامی» می‌خواند که يادآور داعش باشد. اين مخالفان چهارگانه به شيوه‌های مختلف مانع تحقق وعده‌های مختلف حسن روحانی هستند.

در کنار تمام اين‌ها البته کسانی هم يافت می‌شوند که با اين توافق مخالف‌اند ولی دغدغه‌های‌شان لزوماً از جنس دغدغه‌های مخالفان بالا نيست. شايد بتوان شماری از کسانی را که مایل هستند حقوق بشر به عنوان مهم‌ترین اولويت‌ در مذاکرات ايران و غرب مطرح باشد، در زمره‌ی اين مخالفان تلقی کرد. این مخالفان به زعم نگارنده به موضوع و مضمون مذاکرات اعتنای چندانی ندارند. موضوع مذاکرات برنامه‌ی هسته‌ای است نه حقوق بشر. این اصرار سماجت‌آمیز بر طرح هر مطالبه‌ای در هر موقعيتی و در خلال هر بحثی حاکی از عدم واقع‌بینی سياسی است. از شرح بيشتر در اين مورد صرف‌نظر می‌کنم به اين دلیل که توجه آن‌ها عمدتاً معطوف به موضوع ديگری است.

حدس‌هايی درباره‌ی پيامدهای مثبت توافق

آن‌چه می‌آيد تحلیلی از جنس حدس است (مانند هر تحليل ديگری) به اين معنا که این حدس ابطال‌پذير است. يعنی می‌توانم نشان بدهم تحت چه شرايطی حاضرم دست از این ادعا بکشم. بر خلاف برخی از مخالفان اين توافق (يا بدبينان به آن) که مدعیات‌شان عموماً ابطال‌ناپذير است و تقريباً محال است که دست از مدعيات‌شان درباره‌ی جمهوری اسلامی و دولتمردان مختلف‌اش (از آيت‌الله خامنه‌ای گرفته تا هر کس ديگری شامل هاشمی رفسنجانی، محمد خاتمی، ميرحسين موسوی و حسن روحانی) بکشند. برای آن‌ها همه سر و ته يک کرباس‌اند چون «ساختار» اين نظام همين است و شاکله‌اش عوض نمی‌شود و آينده‌اش مقهور و محبوس گذشته‌ی پرعارضه‌اش خواهد ماند. حدس‌ نگارنده مبنی بر مثبت بودن پیامدهای این توافق می‌تواند از جمله به شیوه‌های زیر ابطال شود: در صورتی که تخلفی از مفاد توافق در طرف مقابل صورت نگیرد و ایران از توافق تخلف کند حدس نگارنده ابطال می‌شود؛ هم‌چنين در صورتی که در انتخابات بعدی امکان‌ها و فرصت‌های مدنی دچار قبض بيشتری شوند و کیفيت زندگی مردم به تبع آن بدتر از وضع فعلی شود، باز هم حدس نگارنده ابطال می‌شود. اين امکان‌ها هم رخ دادنی هستند و وقوع‌شان محال نیست. شرط واقع‌بینی همین است که به اين امکان‌های منفی هم توجه داشته باشیم بدون اين‌که اجازه بدهيم امکان‌های محتمل عقلانی بودن تحلیل‌ها را مخدوش کنند (درباره‌ی روايت‌های آمريکايیان مخالف توافق هسته‌ای و امتناع آن‌ها از در نظر گرفتن امکان‌های مثبت و منفی حفظ توافق يا شکست آن، بنگرید به مقاله‌ی آتلانتيک: «چرا توافق با ايران منتقدان اوباما را اين اندازه عصبانی می‌کند؟»).

توافق هسته‌ای ایران با غرب سرآغاز چرخش سياسی و دیپلماتیک مهم و بی‌سابقه‌ای در تاریخ سياسی ایران و غرب نيست بلکه ادامه‌ی چرخشی سياسی است که مدتی از آغاز آن گذشته است (بنگريد به: مقاله‌ی محمدمهدی مجاهدی در روزنامه‌ی ايران: «تولد خاور ميانه‌ جدید بر محور ايران»؛ و همچنين مصاحبه‌ی فوق‌الذکر با روزنامه‌ی ايران). دلايل و علل چرخش سياسی جمهوری اسلامی بر خلاف مدعیات مخالفان توافق، تحريم‌ها یا انحصاراً تحريم‌ها نبوده است. تحريم‌ها سهمی در هدايت مذاکرات داشته است ولی هم‌زمان صدمه‌ی مهمی به متن جامعه‌ی ایرانی، مردم طبقات مختلف اجتماع و به ويژه جامعه‌ی مدنی زده است. تحريم‌ها از مردم ايران به مثابه‌ی سپری انسانی در مناقشه‌ی سياسی‌اش با ايران سود جسته است درست همان‌طور که تا قبل از روی کارآمدن حسن روحانی و به ويژه در دوره‌ی محنت ریاست جمهوری محمود احمدی‌نژاد هم نه تنها مردم بلکه کل کشور و حتی حاکمیت سياسی جمهوری اسلامی (از جمله شخص آيت‌الله خامنه‌ای) سرمايه‌ی خیره‌سری او بود. البته بخشی از اين خيره‌سری و دلیری همانا اشتباه استراتژيک جانب‌داری آشکار بعضی از مقامات عالی نظام از محمود احمدی‌نژاد در اوج تنش‌های داخلی و صدمه ديدن جدی مشروعيت او بود.

اين توافق چشم‌اندازهای سه‌گانه‌ای دارد: بدبينی و سوءظن‌ مفرط، خوش‌بينی ساده‌انديشانه و واقع‌بینی (تحلیل تئوریک‌تر و مبسوط‌تر این نکته در مصاحبه‌ی فوق‌الذکر روزنامه‌ی ایران آمده است؛ در ويرايش نخست اين مطلب، ارجاع از قلم افتاده بود).

جنبش سبز: واقع‌بینی سياسی و حیات جامعه‌ی مدنی

بدبينان این توافق را باعث تقويت حاکميت و پيدا کردن اعتماد به نفس دوباره می‌دانند که باعث دليری آن‌ها در رفتارهای فراقانونی و ضد حقوق بشر می‌شود. دوم، خوش‌بينان آن را آغاز گشوده شدن درهای بهشت می‌دانند که پس از آن ناگهان قرار است همه‌ی آزادی‌های سياسی و مدنی با دوستی با آمریکا از راه برسند. هر دو گروه از واقع‌بینی فاصله دارند.  بدبينان به گذشته نگاه می‌کنند ولی قابلیت‌های جامعه‌ی مدنی را دست کم می‌گيرند و توجه ندارند که نفس به ثمر رسيدن این توافق نتیجه‌ی روی کار آمدن حسن روحانی است. روی کار آمدن حسن روحانی، از جمله، بدون پایمردی میرحسین موسوی و مهدی کروبی  و ایستادگی آن‌ها در انتخابات ۸۸ ميسر نمی‌شد. اگر موسوی و کروبی بر دفاع از رأی مردم اصرار نمی‌کردند، صندوق رأی در سال ۹۲ تبدیل به ناموس و حق الناس نمی‌شد. هم روی کار آمدن روحانی و هم حصول توافق هسته‌ای از پيامدهای مستقيم انتقال جنبش سبز به لايه‌های درونی زندگی جامعه‌ی مدنی در ايران بود. در برابر آن گزينه‌های دیگر يعنی رييس جمهور شدن سعيد جلیلی و گره خوردن مذاکرات،‌ افزايش تحريم‌ها و شدت گرفتن خطر حمله‌ی نظامی و بالا گرفتن تنش‌های کلامی و پرخاش‌جويی‌ امثال سعيد جليلی و محمود احمدی‌نژاد اگر باعث بن بست مذاکرات نمی‌شد بی‌شک مسبب تداوم تنش‌ها می‌شد. جنبش سبز جنبشی تصحيحی بود؛ هدف اساسی و محوری جنبش سبز نه ضديت با نظام جمهوری اسلامی بود و نه براندازی آن (درست بر خلاف تصور و توهم دلواپسان داخلی و مخالفان خارجی جمهوری اسلامی). موضوعیت جنبش سبز در این بخش از تحلیل به اين است که عمده‌ی بدبینان جنبش سبز را شکست‌خورده می‌دانند و شکست‌اش را در محقق نشدن تغيير بنيادين نظام جمهوری اسلامی می‌دانند. این برداشت از جنبش سبز از همان ابتدا با مخالفت رهبران جنبش سبز مواجه شده بود.

خوش‌بينان تحليل‌شان منسلخ از واقعيت‌های سياسی روی زمين در داخل ايران، در منطقه‌ی خاور ميانه و جهان است (درباره‌ی پيامدهای گسترده‌تر توافق بنگرید به مقاله‌ی محمدمهدی مجاهدی در روزنامه‌ی دنيای اقتصاد: «پیامدهای فراتر از توافق هسته‌ای»). ولی خوش‌بينانی که در حقیقت در خيال غوطه‌ورند مستمسک بسيار خوبی هستند برای بدبينانی که می‌‌کوشند خيال‌انديشی و آرزوانديشی‌شان را با فرافکنی و يکی گرفتن خوش‌بينان با واقع‌بینان بپوشانند. خوش‌بينان را به سادگی می‌توان نقد کرد و حتی به استهزاء گرفت لذا اگر بتوان در اذهان عمومی جا انداخت که عده‌ای که واقع‌گرايانه به سياست ايران می‌نگرند در واقع فرقی با خوش‌بينان و خيال‌بافان ندارند (و اين کار را نه با استدلال بلکه با شبيه‌سازی و بازی با ناخودآگاه مخاطب می‌توان انجام داد)، بخشی از پروژه‌ی عده‌ای از بدبينان که اهداف سياسی (و منافع مالی) در مخالفت با توافق هسته‌ای دارند تأمين می‌شود.

نگاه واقع‌گرايانه به توافق هسته‌ای حصول اين توافق هسته‌ای را يک گام بزرگ می‌داند که می‌تواند با گام‌های بزرگ‌تر ديگری در سياست‌های خارجی و داخلی جمهوری اسلامی همراه شود. توافق هسته‌ای تضمين ابدی موفقيت حسن روحانی و دولت او نيست ولی جايگاه او را به شکل بی‌سابقه‌ای در داخل و خارج ايران ارتقاء داده است؛ درست همان‌طور که برای اوباما تبدیل به میراثی ماندگار خواهد شد. تقويت دولت حسن روحانی در درازمدت باعث نزديک‌تر شدن جامعه‌ی مدنی به دولت و کاهش شکاف ميان دولت و مردم خواهد شد. از همين رهگذر اين نزدیکی باعث افزایش مشروعيت کل نظام جمهوری اسلامی می‌شود که برای کسانی که جمهوری اسلامی را تجلی شر مطلق می‌دانند ناگوار است. ايجاد حس نوميدی در مردم اميدواری که از اين توافق شادند باعث ايجاد تردید در ميان مردم عادی جامعه می‌شود. اين مردم بخش مهمی از جامعه‌ی مدنی‌اند. سست کردن پايه‌های اميد در قالب تحليل‌های بدبينانه و يأس‌پراکنی – به رغم اين موفقيت بی‌سابقه‌ی ديپلماتيک به چشم‌اندازها و امکان‌های فعال شدن جامعه‌ی مدنی در برابر مخالفان داخلی و خارجی‌شان آسیب جدی می‌زند.

توافق هسته‌ای، از منظری رئاليستی منجر به اضمحلال فضای سياسی و مدنی داخل ايران (و به روايت بعضی در حادترين شکل، تبدیل شدن ایران به عربستان سعودی) نمی‌شود. مهم‌ترين دلیل در نفی و نقد اين موضع بدبينانه هم سابقه‌ی تاريخی ايران و جامعه‌ی مدنی ايرانی است و هم امکان‌های متعدد و متکثر پیش رو. پس از انتخابات سال ۸۸، جامعه‌ی ايرانی هم‌زمان با عظیم‌ترین مقاومت مدنی و مردمی تاريخ ايران پس از مشروطه و هم‌چنين با يکی از عريان‌ترین نمونه‌های سرکوب سرسختانه و مصرانه مواجه بود. اما هاضمه‌ی مدنی و سياسی ايران هم نيروی اصلی جنبش سبز و الگوی تصحيحی آن – به معنای انتقال سياست به زندگی روزمره – را در سايه‌ی اصول محوری‌اش حفظ کرد و هم در برابر سرکوب شدید مقاومت حيرت‌آوری نشان داد. به رغم انسداد جدی فضای سياسی پس از کنار رفتن محمود احمدی‌نژاد، روی کار آمدن حسن روحانی مهم‌ترين قرينه و بينه بر زنده بودن جامعه‌ی مدنی و روييدن آرام بذر آبياری‌شده‌ی جنبش سبز برای حفاظت و صيانت از صندوق رأی بود.

سخن آخر

واپسين نکته‌، ستون فقرات مقاومت مدنی مردم ايران و هم‌چنين جنبش سبز است: توانايی ایران برآمده از ملت ایران است نه از دولت و حاکميت سياسی. دولت و حاکميت سياسی وامدار ملت است و هنگامی مشروعيت و اعتبار دارد که ملت پشت آن بايستند. آن‌چه که در دو دهه‌ی گذشته برای عراق اتفاق افتاد و عواقب ويرانگرش را امروز در سوریه هم شاهد هستيم، این بود که در برابر امثال کنعان مکيه و فؤاد عجمی کسی در ميان جامعه‌ی مدنی عراق نبود که ايستادگی کند و پاسخی دندان‌شکن به آن‌ها بدهد. تمام عراق خلاصه شده بود در حاکميت حکومت صدام. اما در برابر همتاهای ايرانی کنعان مکيه و فؤاد عجمی، ده‌ها ایرانی، ده‌ها ايرانی غير دولتی و برآمده از جامعه‌ی مدنی هستند که تباهی و خباثت آن شيطنت‌ها و دروغ‌پراکنی‌ها را آشکار می‌کنند. تحريم‌های فلج‌کننده و کمرشکن ابداع آمريکايی‌ها نبود: امثال کنعان مکيه در ابداع و گستردن آن سهم جدی داشتند و امروز هم دارند. يکی از امکان‌های تخریب آينده‌ی سياسی ايران اين است که مخالفان غيرمدنی ايران فعال شوند و با بحران‌آفرينی‌های منطقه‌ای و داخلی سياستی به ریل بازگشته را به سوی فشل شدن ببرند. ايرانيان بايد در برابر اين امکان حساس و هوشیار باشند.

۰

افشردن جان در بوته‌ی امید

امروز روز عجيبی است. سالگرد ۲۵ خرداد است. سالگرد درخشان‌ترین جلوه‌ی حرکتی مردمی است که نه به خيال من که به گواهی هر کسی که تاریخ معاصر ایران را می‌داند، بی‌سابقه است. نقطه‌ی اوج اتفاق ۲۲ خرداد، جايی که مردم میرحسين موسوی و او مردم را کشف کرد و يکی آينه‌ی ديگری شد، همان واقعه‌ی ۲۵ خرداد است. اما این نقطه‌ی اميد را داشته باشید تا توضیح بدهم که اين نقاط عطف چرا برای ما مهم هستند.

در این سال‌هايی که گذشت به ويژه در این چند سال رياست جمهوری حسن روحانی يک نکته را به عیان ديده‌ام و هم‌چنان می‌توان به قوت بگويم تصویری واقعی است از ایران امروز: کشمکش بر سر هيچ! اين «هيچ» را بخوانيد «قدرت محض و صرف». نشانه‌های اين کشمکش در سياست ايران نه یکی دو تا که بی‌شمار است. کافی است سخنان حسن روحانی را در موارد متعدد مقايسه کنید با واکنش‌های تقریباً فوری و متعددی که در برابر يا به موازات سخن او اظهار می‌شود. هیچ ضرورتی هم ندارد کسی وارد جزييات شود و مثلاً درباره‌ی لغو کنسرت‌ها يا تحريم‌ها يا ممنوع‌التصوير بودن خاتمی يا هر ماجرای ریز یا درشت ديگری مصداق نشان بدهد. واقعاً این مصادیق گاهی به چيزهای بسيار بی‌اهميت و پيش‌پاافتاده‌ای فروکاسته می‌شود و همين چیزهای فرعی و بلاموضوع واقعاً برای کسانی که الم شنگه به پا می‌کنند، موضوعيت دارد. اين تصویر، تصوير نااميدی است. عده‌ای درست در مقابل همان چيزی که به مردم اميد می‌دهد می‌خواهند بگويند بيهوده دل‌تان را خوش نکنيد؛ آب از آب تکان نخورده. همه چیز دست ماست. خوب باشد!‌ همه چيز دست شما، همه چيز مال شما! آخرش چی؟ گرفتم خانه‌ را خراب کرديد، گرفتم سقف این خانه را بر سر ما – يا کسانی که خیال می‌کنيد با آن‌ها می‌جنگيد – ويران کرديد. حواس‌تان هست که اين سقف سر خودتان هم خراب می‌شود؟ حواس‌تان هست که شاید ما – يا ملتی که اميدی دارند و دل از اميدشان نمی‌کنند – اولين قربانی آوار شدن این سقف روی سرشان باشند، ولی بعد از ما شما هستيد که فرو خواهید رفت؟ می‌ارزد؟ يعنی زیر پا له کردن هر کسی که مثل شما فکر نمی‌کند، می‌ارزد به اين‌که شما خودتان هم نفله شويد؟ اين «شما»، همين شمای امروز نيست که فلان منصب و جايگاه به دست‌تان می‌افتد يا از دست‌تان می‌رود. اين «شما» اين يا آن جناح سياسی نیست. اين «شما» همان انسان است، همان نسل آينده است و همان فرزندان شما هستند که به خود خواهند آمد و می‌بینند که نه دنيا دارند و نه آخرت. ناگهان می‌فهمند که هیچ ارزشی، هیچ اخلاقی و هيچ قانونی حتی همان‌ها که خودتان وضع‌اش کرده‌ايد برای شما که نه برای هيچ کس ديگر محترم نيست.

اين شبح نااميدی را که می‌بینم و می‌گذارمش کنار آن سايه‌ی اميد که جان‌سختانه با اين تصویر سمج طاقت‌آزمايی می‌کند و اميدش را مثل جويباری حتی زیر خاک روان می‌کند، جايی در سکوت آرام می‌شوم. اما ملال و دل‌زدگی به جای خود است. گرفتم که منِ راقمِ این سطور جایی نشسته باشم که اولین قربانی بلاهت اين قدرت‌طلبی خیره‌سرانه نباشم. اما شما که هستيد، فرزندان شما که قربانی می‌شوند، ديگری که قربانی می‌شود. شما – همین شمايان که می‌خواهید راه نفس کشيدن ما را ببنديد – نابود می‌شويد. مسأله تشخيص متخبرانه و متکبرانه نیست که بگويم من – يا امثال من – مصلحت شما را بهتر تشخيص می‌دهد. حتما شما – همان شمايان که کار روزمره‌تان شده است «روکم‌کنی» و «خیط کردن» اين و آن که در قدرت هستند و حتی نیستند – مصلحتی را تشخیص می‌دهيد. حتماً منطقی برای خودتان دارید ولی اين منطق نه در آن دوران هشت‌ساله‌ی کذایی و نه در این چند سال پس از افول ستاره‌ی ناکام آن چهره‌ی محبوب‌ و اينک منفورتان، راهی به جایی نبرده. اصلاً لازم نيست کسی ديگر از بیرون به شما بگويد آن راه خطا بوده. خودتان می‌‌دانید و می‌فهميد. پس چرا این همه اصرار که بودن‌تان را با نبودن ديگری می‌خواهید ثابت کنيد؟

يادم نيست در این چند روز گذشته جايی کسی نوشته بود (هر چه به ذهن‌ام فشار می‌آورم نه در خاطرم هست و نه نشانی از آن می‌يابم) که اين «سبزها» هميشه از روايت خودشان گفته‌اند و هميشه مظلوم‌نمايی کرده‌اند و روايت ديگری را نديده‌اند و نخوانده‌اند يا آن را مسکوت گذاشته‌اند. با خودم فکر کردم ديدم شايد اين حرف برای عده‌ای درست بوده باشد ولی برای عده‌ای ديگر خطاست. يعنی تحلیلی خلاف واقع است. عدد و رقم و آمار نداريم. من ندارم؛ مطمئن هم نيستم ديگری داشته باشد ولی این «سبز» که من فهميده‌ام و با آن زيسته‌ام بنای‌اش يک چيز ساده بود: پيروزی ما شکست ديگری نيست. به همین سادگی و صراحت. کسی که اين تصريح را نديده باشد و اصرار کند که «سبزها» دنبال حذف ديگری بودند يا خودش را دارد فريب می‌دهد يا گرفتار خيالات است. مطمئن هستم کسانی در ميان «سبزها» هم بوده‌اند و هستند که فکر می‌کنند راه پيروزی ما – اين «ما»ی جمعی اميدوار – از حذف و نابودی ديگری می‌گذرد (چه این ديگری اقليت باشد چه اکثريت). اما، اين اميد که بذر هويت ماست، به گفته‌ی آن مير دلاور، راه‌اش زندگی کردن است. همين زيستنی که مدام و بی‌وقفه جويبار آرام‌اش را می‌کوشند گل‌آلود کنند. آخرش چه؟ چه سودی از اين همه اصرار بر خوار کردن ديگری می‌بريد؟ این همه سال که تمام هنرتان تحقیر غیر بود، عزت يافتيد؟ از ذلیل کردن و به زنجير کشيدن و به تبعید فرستادن چه طرفی بستيد؟ چه شد که باز هم پاشنه‌ی در قدرت دقيقاً همان‌طور که خواستيد نچرخيد؟ بالاخره آدم عاقل از يک سوراخ بی‌تدبیری هزار بار نباید گزیده شود. چرا اين همه خيره‌سری؟ چرا خانه‌ی خودتان را بر سر خودتان خراب می‌کنيد؟ مگر چند روز ديگر قرار است در اين دنيا بر قرار باشيد؟ آخرش شکار مرگ نیستيد؟

این قصه، ضرورتاً – يا شاید هم اصلاً – قصه‌ی رویارويی مرد و نامرد نیست. حکایت نبرد فرشته و اهريمن نيست. حکايت ماست: همه‌ی ما که با خود در می‌آويزیم بی آن‌که ببينيم کجا تيشه به ريشه‌ی خود می‌زنيم:

مرد چون با مرد رو در رو شود | مردمی از هر دو سو يکسو شود

تا به حال کسی نفهميده که مردمی، انسانيت چگونه آرام‌آرام دارد عقب می‌نشيند؟ بله، شکی نیست که مردمی، بشريت، اميد، جان‌سختی مصرانه‌ی آدمی هنوز تسليم اين موج نفرت و بلاهت نشده است ولی يادمان باشد که ممکن است بشود. اگر همین حوالی ایران را نگاه کنید نمونه بسیار است که شده است. باز هم ممکن است بشود. کی قرار است دست بردارید از ستيزه با خود به نام ستيزه با دیگری، با ما، با هر که غیر از ما؟ کی حال‌تان خوب می‌شود؟ «کی مهربانی باز خواهد گشت»؟

۲

مقام اصلی ما گوشه‌ی خرابات است…

اين يادداشت را به دعوت رضا شکراللهی، دوست ديرين وبلاگستانی، نوشته‌ام.

وبلاگ را همان نخستين سالی که به لندن آمدم کشف کردم ولی مدتی طول کشید (چند ماه یعنی) تا مرتب شروع کنم به نوشتن. ابتدای کار واقعاً چيزی نبود جز براده‌های يک ذهن آشفته‌ی به شدت درگیر شعر و موسیقی و ادبیات کلاسيک فارسی. وقتی می‌گویم براده‌ها، یعنی به معنی دقيق کلمه، براده. چیزهايی که فقط حاصل بازی کردن با کلمات و بيان بی‌پرده و عریان هر چیزی بود که از ذهنم می‌گذشت. بسیاری از اين براده‌ها واقعاً دور ريختنی بودند ولی ثبت شدند. بعدتر که حلقه‌ی ملکوت شکل و هویت پيدا کرد – و در روزگار اوج وبلاگ‌ها این اتفاق افتاد – ملکوت هم مسأله پيدا کرد. هر روز درگیر چيزی بودم/بوديم. حرف می‌زديم. دعوا می‌کردیم. نزاع و جدال قلمی کم نداشتيم. بعضی از مجادله‌ها معنا داشتند؛ بعضی‌ها هم پاک بی‌معنا. ولی هر چه بود تمرین خوبی بود. ما هم دور هم جمع بوديم و از حال هم باخبر(تر) بوديم.

اين بديهیات را که کنار بگذاریم، برای من ملکوت، همانی بود و هست که گاهی اوقات از خلال نام‌اش بیرون می‌زند: پيوند با شعر و ادبیات (امتدادش بدهی به فلسفه یا عرفان هم می‌رسد). درباره‌ی چهره‌هايی که به شکلی در زندگی من و نحوه‌ی فکر کردن‌ام – آن روزها – اثر عميق گذاشته بودند،‌ پیشتر نوشته‌ام. حالا هم بعضی از اين‌ها هنوز هستند و يک لايه‌ی زیرين و کمابيش صلبی آن زيرها ايجاد کرده‌اند. بعضی‌هاشان با زلزله‌های معرفتی فروريخته‌اند يا صلابت‌شان را از دست داده‌اند؛ بعضی‌ها ولی هنوز هم‌چنان هستند.

yasaheb

سیاست در سال‌های نخست ملکوت بیشتر برای من تفنن بود؛ تفننی که حاصل دوران گشودگی مطبوعاتی دوره‌ی خاتمی بود. اما از همان سال ۲۰۰۳ که مشغول دوره‌ی فوق لیسانس‌ام بودم، دغدغه‌ی جدی‌تر گرفتن سياست به مثابه‌ی علم آرام‌آرام اين نگاه تفننی را کنار می‌زد. الان هم اگر کسی به آن روزها برگردد شايد به سادگی چهره‌ی دانشجويی که با اعتماد نفس – شايد زيادی – کار دانشجويی‌اش را خيلی جدی می‌گيرد (شايد جدی‌تر از متعارف) مشهود است. آن روزگار، روزگار دانشجويی بود. بيشتر در حال آموختن بودم. فکر می‌کنم علاوه بر اين‌که گاهی اشتباه می‌کردم، شتاب‌زده حرف می‌زدم و عجولانه فکر می‌کردم، بعضی راه‌ها را درست می‌رفتم. ترديدی ندارم که تصادف و برخورد با آدم‌هايی که مسیر علمی و دانشگاهی مرا تغيير دادند، از بخت‌های بزرگ زندگی من بود. همه‌ی اين‌ها را می‌شود در همين ملکوت پی‌گيری کرد.

چهار اتفاق مهم ملکوت را هم تغيير داد؛ هر کدام به شکلی بنيادين. يکی ازدواج بود که طبعاً برای هر کسی تغييری است مهم. ديگر نمی‌شد هر چه از خيال‌ام می‌گذشت را به سادگی و بدون فکر کردن به جوانب‌اش بنويسم. اين‌که يکی که شريک زندگی‌ات است و برای‌ات عزیز است، آینه‌ای پیش روی‌ات بگذارد و عیوب‌ات را نشان‌ات بدهد، اين فرصت را به تو می‌دهد که آرام‌آرام لغزش‌ها را اصلاح کنی. وبلاگ ميدان آزمون اين خطاها بود. اتفاق بعدی، انتخابات ۸۸ بود که به گمانم زندگی بیشتر ايرانی‌ها را – داخل و خارج کشور – به نحو بازگشت‌ناپذيری تغيير داد. نوشته‌های سال ۸۸ وبلاگ‌ام به خوبی گويای اين تغيير است. خلاصه‌اش همان است که ميرحسين موسوی، در بیانيه‌ی ۱۱، گفته بود: سالخوردگان را جوان و جوانان را پخته کرد. اين فرايند ناگهانی را به خوبی در ملکوت می‌توان دید. ملکوت هم در این دوران پخته‌تر شد. سومين اتفاق تولد دخترم ترنج بود. با ترنج زندگی من به قبل و بعد از او تقسیم شد. هر چقدر درباره‌اش بنويسم کم است. ولی دخترم نقطه‌ی عطف زندگی من و ملکوت بود. اتفاق چهارم اتفاقی طولانی و کشدار بود: از سال ۲۰۰۷ آغاز شد و هنوز ابعاد زیادی از آن نقطه‌ی آغاز ادامه دارد. سال ۲۰۰۷ دوره‌ی دکتری‌ام را آغاز کردم. سال ۲۰۱۱،‌ رساله‌ام را تحويل دادم. ژانويه‌ی سال ۲۰۱۲، پیش از تولد ترنج از رساله‌ی دکتری‌ام دفاع کردم و چند ماه بعدش اصلاحات نهایی متن رساله تمام شد و در واقع نسخه‌ی تقريباً نهايی کتاب‌ام آماده شد. سپتامبر ۲۰۱۴ کتاب‌ام متولد شد. طبعاً انتشار اولین اثر حرفه‌ای و علمی هر آدمی می‌تواند زندگی‌اش را تغيير بدهد. اين تغيير خواسته يا ناخواسته رفتار وبلاگی آدم را هم تغيير می‌دهد. زندگی علمی من – که بخش عمده‌اش در تحصيل علوم سياسی و روابط بين‌الملل گذشت – اثرش در ملکوت هويداست. اما دانش‌اندوزی فقط دانش دانشگاهی نيست. گاهی اوقات حاشيه‌ها چیزهايی را بر متن تحميل می‌کنند یا بر آن اثر می‌گذارند. 

اين چهار اتفاق هم به نوعی به ملکوت مرتبط بودند و هم در آن منعکس. ولی جدای اين‌که ملکوت به سنجيده‌تر کردن و صيقل دادن بعضی از فکرها کمک کرد و نقطه‌ی تعادلی شد، يک خصلت ملکوت تقريباً هیچ تغييری نکرد. شعر و موسیقی هم‌چنان بخش جدایی‌ناپذير ملکوت باقی ماندند. الان هم بسياری اوقات ملکوت برای من پيوند خورده است با شعر و موسیقی حتی وقتی که بحث‌های خشک‌تر و عبوس‌تر علمی يا نظری ميان نوشته‌های مربوط به شعر و موسيقی پدیدار می‌شوند.

وبلاگ‌ها با رشد سرطانی شبکه‌های اجتماعی (از فرندفيد بگیريد تا گوگل‌ریدر، و بعداً فیس‌بوک،‌ توييتر و گوگل پلاس) دچار بحران شدند، ولو موقتی. اما هم‌چنان فکر می‌کنم وبلاگ‌ها از حیث ثبات، پايداری و امنيت زمين محکم‌تری دارند. پيش‌تر يک بار درباره‌ی بی‌ثباتی شبکه‌های مجازی که ولایت و اختیارشان به دست دیگری است نوشته بودم. حالا هم به این بهانه – و به بهانه‌ی سقوط و افول عن‌قریب فرندفيد پس از گوگل‌ریدر – تکرار می‌کنم که هر چند شبکه‌های وب ۲.۰ امکانات تازه‌ای به کاربر/مخاطب می‌دهد و بسيار زنده‌تر است از وبلاگ، ولی هميشه در گرو اختيار و تصميم صاحبانی است که هيچ تعهدی برای استمرار آن پلتفرم ندارند. این برای همه‌ی ما صادق است. راه‌اش اين است که هر کسی حتی‌المقدور خودش دامنه‌ای و وبلاگی داشته باشد. برای همه شدنی نيست. شايد ضروری هم نباشد. بسته به اين است که چه می‌‌خواهی بگويی و بنویسی. کلیدش اين است که هر وقت هر چه خواستی بتوانی بگويی و کسی نتواند لگام به دهان‌ات بزند که چنين و چنان مگو. وبلاگ فرصتی بود برای رهايی از اختناق. هزار و یک آفت و بليه هم البته داشت؛ کمترين‌اش شهوت سخن گفتن مفرط و جار و جنجال‌های بيهوده (و البته بيماری و توهم مريد‌بازی و مريدپروری). ولی اين‌ها کف روی آب بود (و هست). اين مشکل اگر در وبلاگ‌ها بود، در شبکه‌های وب ۲.۰ صد برابر شد و مهارناپذیرتر.

وبلاگ هم‌چنان برای من از سایر فضاها قابل‌اعتمادتر و استوارتر است به نسبت. در تمام اين ۱۲ سالی که دامنه‌ی ملکوت سر پاست، خيلی به ندرت پيش آمده که کل دامنه دچار اختلال شود به جز در مواردی که مشکلات فنی وجود داشته و از عهده‌ی من خارج بوده. اين ثبات و استمرار يعنی هر کدام از ساکنان ملکوت تقريباً هميشه دريچه‌ای داشته‌اند برای بيان فوری و بی سانسور هر چه که فکر می‌کرده‌اند. این مزيت و امکان کمی نيست. ملکوت شايد هميشه چنين نماند و شايد هم چند سال ديگر به هر دليلی کرکره‌اش (کرکره‌ی خود وبلاگ ملکوت نه لزوماً بقيه) پايين برود ولی اين بايگانی هم‌چنان می‌ماند. من با ملکوت خطا بسيار کرده‌ام. تجربه‌های بسيار اندوخته‌ام و دوستان بسيار زيادی يافته‌ام که بعضی از آن‌ها از دلنوازترین دوستانی هستند که هميشه داشته‌ام. ولی وبلاگ زنده است تا زمانی که حرفی برای گفتن داشته باشیم و مخاطبی در اين فضا برای اين حرف‌ها وجود داشته باشد.

پ. ن. کسی را به نوشتن دعوت نکردم چون واقعاً چنان زير فشار کار و مشغله‌های روزمره هستم که نوشتن همين‌ها فقط در مسير رسيدن به خانه در قطار برای‌ام ميسر شده.

۳

سلامت همه آفاق…

۱. بديهی‌ترين چیزی که به ذهن هر انسان منصف و سالمی می‌رسد اين است که «آن‌که او امروز در بند شماست | در غم فردای فرزند شماست» و این «شما» آن زندان‌بان و آن آمر حبس و حصر است. پس تمامی مسؤوليت هر حادثه‌ای که بر آن زندانی عزيز، آن یوسف قبادريده‌ی غيرت برادران، يکسره بر دوش هم‌اوست. اما آن‌چه که این روزها خبرش می‌رسد نبايد خلاصه شود در مرثيه‌سرايی يا نوحه‌خوانی‌های عاطفی و شعرهای سوزناک سرودن. کار ما، کار آزادی و آزادی‌خواهان و عدالت‌جويان، از نق و ناله پيش نمی‌رود.

۲.  اما ميرحسين موسوی بيمار است؟ لابد تن‌اش به عارضه‌ی جسمانی مبتلاست. کم يا افزون، بی‌گمان رنجی عارض تنِ‌ او می‌شود. نکته اما ظریف‌تر از این حرف‌هاست. آن‌ها که از میان دوست‌داران او ناله به عرش می‌رسانند، نبايد از ياد ببرند که در اين سرزمين آن‌که از همه‌ی ما سالم‌ترست بی‌گمان همان ميرحسين موسوی است به يک دلیل بسیار روشن: او تن به ظلم نسپرده است. او سر تسليم در برابر بیداد فرو نياورده است (نشانه ی روشن‌اش نامه‌ی آيت‌الله حائری و حمله به زندانيان اوين است). يعنی در انديشه و روان ميرحسين موسوی عدالت و آزادی هم‌چنان یکپارچه و درست و سالم باقی مانده است. ما بی‌گمان بيشتر آسيب‌ديده‌ی اين آفت‌ايم تا او. دغدغه‌ی سلامت جسم موسوی نبايد ما را از اين نکته‌ی مهم غافل کند که ايران هم‌چنان زندانی است بزرگ برای يکايک ما. ایران هم‌چنان آفت‌زده است و مردمان‌اش رنجور ستم و بيداد. هر اندازه هم که روزنه‌هايی از اميد و تدبير گشوده شده باشد، بايد به ياد داشت که در حصر بودن موسوی و رهنورد و کروبی نمادی است از آن زندان بزرگ‌تر.

۳. اين اخبار پيش از اين هم بوده است و تا روزی که اين بند گسسته شود و حبس شکسته، باز هم از اين اخبار خواهند بود. چيزی که ما نبايد از ياد ببريم اين است که سخن همگی ما همان است که بود: برای بازگشت عزت و آزادی کافی است ديگر به مردم بزرگی نفروشند و دروغ نگويند. کافی است کمی خويشتن خویش را – آن زندان‌بان و زندان‌بانان فرودست و زبردست – در آينه ببينند. درد موسوی و ما،‌ درد آن‌ها نيز هست اگر نيک بنگرند. پس سلامت موسوی، تنها سلامت موسوی نيست. سلامت ما نيز هست. سلامتِ دشمنان و بدانديشان او نیز هست. درد موسوی،‌ درد انسان است نه درد منصب و مسند.

۴. اول و آخر کلام آن‌که این سياست فربهی را که موسوی مسيرش را در ایران تغيير داد نبايد با شاعرانگی خالی از حکمت و فرزانگی يا مرثيه‌سرایی و ناله و اندوه، به سياستی روزمره و مبتذل تبديل کرد. لازمه‌ی این کار خودشناسی است: چو موج مستِ‌ خودی باش و سر به توفان کش | تو را که گفت که بنشين و پا به دامان کش. در خانه اگر کس است يک حرف بس است.

۱

يه شبِ مهتاب…

«وضعیت کشور امروز چون رودخانه خروشان و عظیمی است که سیلابهای تند و حوادث گوناگون باعث طغیان و گل آلود شدن آن شده است. راه آرام کردن این رودخانه بزرگ و روشن ساختن و زلال کردن آب آن در یک اقدام سریع و عاجل امکان پذیر نیست. اندیشیدن باین گونه راه حل‌ها که عده‌ای توبه کنند و عده‌ای معامله کنند و بده و بستانی صورت گیرد تا این مشکل بزرگ حل شود عملا به بیراهه رفتن است.»

– ميرحسین موسوی؛ بيانيه به مناسبت وقايع عاشورا.

۱

ماجرا کم کن و باز آ…

گمان نمی‌کنم ايران – و الآن وقتی می‌گويم ايران مرادم مجموعه‌ی مردم ايران، حاکميت سياسی فعلی ایران و تماميت ارضی کشور است – در چهار دهه‌ی گذشته در آستانه‌ی اين همه بحران فشرده و اين همه فرصت استثنايی بوده است. درباره‌ی جنبش سبز و ميرحسين موسوی نمی‌نویسم؛ پيش‌تر بسیار گفته‌ام. درباره‌ی روحانی هم در يکی دو ماه گذشته به تفصيل نوشته‌ام. اين را هم مکرر نمی‌کنم. روی سخن‌ام در اين یادداشت کوتاه با خردمندانی از ميان مخالفان داخلی و خارجی نظام ايران است. این مخالفان طيف گسترده‌ای دارند؛ از هر جنس و نوعی که می‌خواهند باشند. صلح‌جو باشند يا برانداز – به اين معنا که در خيال‌شان تنها راه سعادت ايران از تغيير رژيم می‌‌گذرد – يا عمدتاً کسانی باشند که غر می‌زنند و شکايت می‌کنند به معنای وسيع‌اش.

خلاصه و مغز کلام اين است که روحانی در مقياسی کلان با دو چالش بزرگ داخلی و خارجی در سطح دیپلماسی روبروست. سه مسأله‌ی محوری هم اولويت اصلی روحانی – و البته نظام – است: ۱) تحريم‌ها؛ ۲) پرونده‌ی هسته‌ای؛ و ۳) رابطه با آمريکا (و جنس و کيفيت‌اش). همه‌ی این‌ها البته در يک موضوع ملموس و روشن متبلور است: اقتصاد فروپاشيده و درهم‌شکسته‌ی ايران که حاصل هشت سال سوء مديريت ماجراجويانه و نخوت‌آميز بوده است. و اين – يا روشن‌تر بگوييم «آن دولت هشت‌ساله» – دقيقاً همان عامل کليدی و مهمی است که کشور را به «لبه‌ی پرتگاه» کشانده است. اين صورت مسأله است.

در وضع فعلی، روحانی و ديپلماسی داخلی و خارجی‌اش – که تا اين لحظه هوشمندی و کاردانی ستودنی و کم‌نظيری را نشان داده است – در آستانه‌ی سفر به نيويورک يک فرصت استثنايی تاريخی – اما محدود و مستعجل – دارد. می‌توان به شيوه‌های مختلف ياریگر عبور از اين گردنه شد – که نتيجه‌ی محسوس و فوری‌اش نجات ايران است – و به روحانی کمک کرد تا برای منافع درازمدت ملی ایران گامی مهم بر دارد. باز روی سخن‌ام ناگزير با کسانی که هنری جز ریشخند و طعنه‌زدن ندارند و در ناصيه‌ی جمهوری اسلامی جز تباهی و اهريمن‌خويی نمی‌بينند نيست. با اين گروه گفت‌وگو نمی‌توان کرد. روی سخن‌ام با کسانی است که در پی بهبود واقعی اوضاع جهان‌اند در بستر واقعیت‌های موجود.

اين‌که عالی‌ترين سطح سياسی جمهوری اسلامی در شش ماه اخير روز به روز – به هر دليل يا علتی – نشانه‌های نرمش و ملايمت را هم در گفتار و هم در کردار نشان داده است، مغتنم است. اين باب گشوده را نباید بست. نمی‌توان تغيیرهای محسوس در سياست رسمی با نتايج عملی آن – ولو در حد آزادی يک دو جين زندانی سياسی – را ناديده گرفت يا آن را دست‌مایه ی تشفی خاطر يا استهزاء کرد. اين روزنه تا هميشه باز نخواهد ماند. نشناختن اولویت‌ها و تکيه کردن بر مسايلی که در کوتاه مدت حل‌شدنی نيستند، تنها به دیپلماسی داخلی و خارجی روحانی آسيب خواهد زد. مقصودم از نشناختن اولویت‌ها چيزی از جنس رفع حصر از موسوی و کروبی نيست؛ اين بخواهيم يا نخواهيم مسأله‌ی ملی است. موسوی و کروبی نام‌شان گره خورده است به صندوق رأی و نهاد انتخابات در کشور. آن‌ها آزادی و آبروی‌شان را گرو گذاشتند تا انتخابات سال ۹۲ تبدیل به چیزی شود که اکنون شده است. چيزهای ديگری که اين روزها فراوان می‌بينيم و می‌خوانيم – و سخن گفتن از مصاديق‌اش در حوصله‌ی اين يادداشت مختصر نيست – چيزهايی هستند که مصداق نشناختن اولويت‌اند. اهل اشاره اين را نيکو در می‌يابند.

اول و آخر کلام اين‌که موقعيت فعلی به دقیق‌ترین معنای کلمه «حساس» است و نه «حساس» از جنس مبتذلی که دهه‌ها در سياست رسمی تبلیغ شده است. حساس است به اين معنا که همه چيز ايران اکنون در گرو آن است. کليد گشايش بين‌المللی اين قفل فروبسته اکنون در دست روحانی است. اين دست را می‌توان به گرمی فشرد و ياريگر آن شد يا تعلل کرد و بهانه‌جويی و از در طعن و تمسخر و ريشخند در آمد و سود و سرمايه را يک‌جا از کف داد. فراموش نکنيم که ايران، خانه‌ی ماست. خانه‌ی همه‌ی ماست. ايران حتی خانه‌ی همان کسانی است که مشی و روش‌شان را نمی‌پسنديم. ايران حتی خانه‌ی کسانی است که بر ما ستم کرده‌اند ولی فراموش نکنيم که ايران متعلق به همه‌ی ماست. روحانی امروز در آستانه‌ی مهم‌ترین چالش در سياست داخلی و خارجی است. هر يک صدای موافق و خردمندی که به او بپيوندند،‌ در درازمدت و حتی کوتاه‌مدت به ايران ياری خواهد رساند.

۱

نخوت بادِ دی و شوکتِ خار…

بارها نوشتم و پاک کردم. پاک کردم چون نمی‌خواستم نشانی از نفرت و کينه در اين سطور باشد. پاک کردم چون به فرض که شکستی هم برای خودکامگان و بیدادگران در ميان باشد، اين شکست، شکست آدمی است. شکست ما نيز هست. پيروزی ما باید چتری باشد بر سر حتی آنها که ما را نمی‌پسندند و نمی‌خواهند و خوار و خفیف و ذليل و عذرخواه می‌طلبند. ما کسی را فروشکسته و عذرخواه نمی‌خواهيم.

می‌خواستم بگويم آن دوران «آخر شد» ولی می‌دانم و می‌دانيد که آخر نشده است. زدودن آن همه خسارت کار آسانی نيست. در برابر آن حجم عظيم بی‌کفایتی و سوء مديریت و خودمحوری، تمام سياه‌نمايی‌ها سپيدنمايی و مدح می‌نمايد:

آنچنان سوخته اين خاکِ بلاکش که دگر
انتظار مددی از کرم باران نيست

اما بی‌شک يک چيز سپری شده است: نخوت باد دی؛ همان دی‌ ماهی که روز نهم‌اش را حماسه‌ی خود می‌خواندند. اما چه باک. بگذار کسانی که ما را آدمی نمی‌شمرند، برای خود روزی برای حماسه داشته باشند. روز حماسه‌ی ما روزی است که حتی آن‌ها که ما را آدمی نمی‌دانند، شاد باشند و کامروا و گمان نکنند مسير شادمانی‌شان يا راه عزت ايرانی و منافع ملی از تشفی خاطر و سپر انداختن ديگری می‌گذرد. اول نقطه‌ی عزيمت ما هميشه اين است که ديگری آينه‌ی ماست. ديگری از ماست. ديگری ماست.

ادامه‌ی مطلب…

صفحه‌ی قبل