۰

عين‌القضات همدانی و وبلاگ

دو سه‌روزی است سودای عين‌القضات به خيال‌ام هجوم آورده. با خودم فکر کردم که اين شبکه‌های مجازی آنلاين دمار از روزگار خلاقیت فکری ما در آورده است. روزی روزگاری وبلاگ جایی بود که می‌شد آزادانه بنويسی بدون اين‌که در فواصل میان فکر کردن هزار و يک حاشيه اختلالی در فکرت ايجاد کند. ولی حق اين است که اين فضاهای پیشرفته‌تر وب ۲ از قبیل فیس‌بوک و توییتر استمرار و ادامه‌ی همان وبلاگ‌اند. وبلاگ مرده است؟ نه. فکر نمی‌کنم. مثل این است که کسی بگويد با آمدن کتاب‌های الکترونیک و پی‌دی‌اف و کيندل، کتاب کاغذی مرد و منسوخ شد. قصه‌اش دراز است. نمی‌خواهم درگیر این حاشیه شوم.

فکر کردم هر روز میان کارم حتی اگر شده سه چهار خط بنویسم که این‌جا گرد و غبار نگیرد. در حجره را که باز بگذاری هم حرف از حرف می‌جوشد هم مشتری خودش را پیدا می‌کند. از فیس‌بوک به هزار و یک دلیل فاصله گرفتم ولی می‌دانم زیستن بی آن شاید ناگزیر باشد (محال نيست ولی بعضی کارها را دشوارتر می‌کند). ولی وبلاگ خانه‌ی خود آدم است. وبلاگ را بقا باد که دست آدمی را باز می‌گذارد برای بودن خود. وبلاگ از آن روزنی که من در آن می‌نگرم همان نقشی را در دنيای امروزی ايفا می‌کند – برای من دست کم – که نامه نوشتن عين‌القضات همدانی نزديک به نه قرن پیش.

کوتاه و مختصر اين‌که: اين وبلاگ نوشتن می‌تواند بخشی از هستی ما باشد. چيزهایی را اين‌جا می‌نويسیم پيش از اين‌که در فضای طوفانی شبکه‌های آنلاين گرفتار شويم که زلالی خودش را دارد. ببينم می‌شود اين چند خط را ادامه داد و نوشت يا نه؟ همين‌جا روی تک‌بیتی از سایه درنگ می‌کنم تا دوباره که برگشتم درباره‌اش حرف بزنم:

از تن زنده روان است روان تو، که گفت

بی تنِ زنده روان است روانِ تو که نيست

(و البته سایه نه صوفی است و نه به معنای متعارف و دست‌مالی‌شده «عارف»)

تا بعد!

۰

هيچ بر هیچ

 فکر نمی‌کنم در روزگار معاصر، یعنی همین عصر تکنولوژی و وب و فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی، وسوسه‌ای قوی‌تر و پرزورتر از نمايش خويش و میل به دیده شدن و مطرح شدن وجود داشته باشد. این وسوسه دامن بسیار کسان را که در دنیای ماقبل اينترنت – و در واقع ماقبل شبکه‌های اجتماعی – مهارشان بيشتر به دست خودشان بود، گرفته است. در ميزان همه‌گیری و نفوذ و رسوخ اين شبکه‌ها همین بس که بسیاری از کسانی که امروز آلوده‌ی آن شده‌اند، حتی وبلاگ هم نمی‌نوشتند. يک دلیل ساده و روشن‌اش اين است که شبکه‌های اجتماعی کار عرضه‌ی نفس را بر آدميان بسيار بسيار آسان‌تر کرده‌اند (و به همان اندازه میزان کنترل بر تولیدات و نمايش‌های آدمی توسط گردانندگان این شبکه‌ها و دولت‌ها گسترش يافته است).

blog-cartoon

بيهوده حاشيه نروم. فکر می‌کنم شبکه‌های اجتماعی، بسیار چيزها به آدمی می‌دهند و بسيار چيزها را هم از او می‌ستانند. بحث انتخاب هم شايد نباشد. بحث خوب و بد هم در ميان نيست که بگويی شبکه‌های اجتماعی خوب‌اند یا بد. شايد هيچ قاعده‌ی کلی وجود نداشته باشد. هر فردی، به تنهايی،‌چه بسا خودش فقط، می‌تواند تصميم بگيرد که شبکه‌های اجتماعی، يا حتی کدام شبکه‌ی اجتماعی و تحت چه شرايطی برای او مناسب هستند. با خودم که حساب می‌کنم گاهی اوقات فکر می‌کنم پرداختن به بعضی مسايل شبکه‌های اجتماعی – و درگیر شدن در بعضی بحث‌ها،‌ حتی وقتی که جنبه‌ای علمی و آکادميک هم پيدا می‌کنند – حيف است و بر باد دادن عمر گران‌مایه. سؤال اين است که آدمی – نه بگذاريد بگويم «من»ِ گوينده – خودش را خرج چه چيزی می‌کند؟ آدم هميشه می‌تواند از خودش بپرسد که خودش را به چه چيزی می‌فروشد؟ گرفتيم که فلان سخن من و ما در بهمان فضا ناشنيده و نادیده ماند. آخرش چه می‌شود؟ بخت دنیا یا رستگاری عقبای ما در گرو مطرح شدن فلان نظر ماست؟ دنیا بدون ما از حرکت می‌ايستد؟ زمين متوقف می‌شود؟ مثلاً کسانی که چند بار تجربه‌ی ترک فيس‌بوک داشته‌اند، احتمالاً می‌توانند بهتر بگويند که با اين ترک چيزی را از دست داده‌اند یا به دست آورده‌اند.

خيلی وقت‌ها، در دنيای واقعی و در دنیای مجازی نیز، اين بیت حافظ پيش چشم‌ام بوده است:
دولت پير مغان باد که باقی سهل است | ديگری گو برو و نام من از ياد ببر
اين همان آدمی است که برای‌اش همصحبتی و هم‌نفسی با يار – يار يگانه‌ی واحد – به دو جهان می‌ارزد: يار با ماست چه حاجت که زيادت طلبيم | دولت صحبت آن مونس جان ما را بس.
اما همه‌ی این‌ها به پای اين بيت حیرت‌آور حافظ – که گویی تصويری رنگ‌آمیزی‌شده از خیام است – نمی‌رسد:
جهان و کار جهان، جمله هیچ بر هيچ است
هزار بار من اين نکته کرده‌ام تحقیق.

هيچ! ما که «چو خشخاشی بر روی دريا» هستيم و چه بسا همان هم در اين بيکرانه‌ی هستی نباشيم، کجای جهان را پر می‌کنيم با اين حنجره دريدن و «روز و شب عربده با خلق خدا»؟ بگذار همه با خيالی که دارند خوش باشند. و کل حزب بما لديهم فرحون. مشکل خيلی وقت‌ها اين است که زمین بازی و قواعد بازی در شبکه‌های اجتماعی را به جای اين‌که ما تعريف کنیم، صاحبان شرکت‌های بزرگ و در سطح پایین‌تر بقیه‌ی کاربران تعيين می‌کنند. گويی در اين ميدان خودت چندان اختیاری نداری. گويي فضای مجازی عرصه‌ی نبرد جبر و اختيار دوران مدرن است. خيلی وقت‌ها کاری می‌کنی و چيزی می‌گویی و فکر می‌کنی با اختیار اين کار را کرده‌ای در حالی که کسی، چيزی، حالی، خيالی، وسوسه‌ای پاسخی تو را گوش‌کشان می‌کشاند و خودت در اين توهم و گمانی که چه عرصه‌ی فراخی برای اختیار و اعمال فرديت آدمی. آخر قصه؟ هيچ، هيچ اندر هيچ! اين «هیچی» بيشتر وقتی خودش را نشان می‌دهد که درگیر تجربه‌های وجودی باشی و ببینی که از فرش تا عرش نه در فضای مجازی و نه در فضای واقعی‌اش، «چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من»! اين‌ها را اگر آدميان با خودشان مرتب مرور کنند، کمی ملايم‌تر می‌شوند. از سرکشی و غرورشان کاسته می‌شود. متواضع‌تر می‌شوند. آن سخت‌گیری و تعصب، آن خشم و خروش زبانه‌اش فرو می‌نشيند. در خانه اگر کس است، یک حرف بس است.

hubspot facebook moving truck

۵

در زمین مردمان خانه مکن!

جز این‌که مفت و رایگان اطلاعات شخصی و خصوصی خودمان را در اختيار انواع و اقسام نهادهای امنيتی و شرکت‌های غيرپاسخگو قرار می‌دهيم، ما در فيس‌بوک دقيقاً چه می‌کنيم؟ طبيعی است که فيس‌بوک «جاذبه» دارد. آدم‌ها به دلايل متعددی «آلوده»ی فيس‌بوک‌اند. کم نيستند کسانی که از مشاهده‌ی بازخورد سریع و مستقيم حرفی که می‌زنند (يا عکسی که می‌گذارند) احساس ذوق و شعف مضاعف می‌کنند. در وبلاگ وقتی چيزی بنويسی، چه بسا مردم آرام و بی‌صدا می‌خوانند و می‌روند و حتی وقتی مطلبی را می‌پسندند، پسندشان در جان‌شان می‌ماند (مگر ضرورتی هم هست که سر کوی و برزن داد بزنند که: «آی فلانی! خوش‌ام آمد»؟). در فيس‌بوک ظاهراً چنين نيست. چنين نيست که هيچ، دام شهوتِ شهرت هم هست. بعضی تا لب تر می‌کنند، وقتی ظرف کم‌تر از يک دقیقه سيلابی از «لايک» به سوی‌شان سرازير می شود، طبيعی است چه حسی در درون‌شان رخنه می‌کند! هيچ آدمی در برابر اين وسوسه مصون نيست. آدمی را تعريف و تحسين خوش می‌آيد. آدمی، راحت «خر» می‌شود. بديهی است که این «قاعده» نيست. هيچ آدم عاقلی نمی‌تواند تعميمی کلی بدهد که وضع همه در فيس‌بوک چنين است، ولی همان آدم‌های عاقل هم اين هشدار را به قدر کافی جدی می‌گيرند.

فيس‌‌بوک، از نظر من، سرزمين دگران است. زمين مردمان است. خانه‌ی دیگری است. صاحب‌اش خودش را چندان به من و شما پاسخگو نمی‌داند. فردای روز اگر ناگهان همه‌ی پست‌های شما، همه‌ی يادداشت‌های شما، همه‌ی عکس‌های شما دود شود و برود هوا، شما يقه‌ی هيچ کسی را نمی‌توانيد بگيريد. در وبلاگ وضع کمی فرق دارد. ميزان دسترسی و کنترل شما بر محتوايی که توليد می‌کنيد، خيلی بيشتر است. تفاوت البته در اين است که برای وبلاگ باید زحمت بيشتری بکشيد. کمی خون دل لازم دارد. هم باید طرح و شکل و شمايل مناسبی برای‌اش داشته باشید که امضای خودتان را داشته باشد و هم ناگزير سبک خودتان را در نوشتن داريد (و می‌سازيد). در فيس‌بوک همه چیز قالب دارد. برای همه کمابيش به طور يکسان تعریف شده است. ظلم هم اگر هست، ظلم علی السويه است. ولی ظلمی است که تقریباً همه در آن به يک اندازه «عاجز» و «مستأصل‌»اند. همه در فيس‌بوک کمابيش به يک اندازه دست از «انتخاب» و «اختيار» خود شسته‌اند ولی طرفه آن که تقريباً همه دچار اين «احساس» (بخوانيد «توهم») اند که: ما در اين‌جا آزاديم! اين حبابِ آزادی البته بارها ترکيده است و باز هم خواهد ترکيد، ولی کو گوش شنوا؟! لذا سؤال اين است که: ما در فيس‌بوک چه می‌کنيم جز وقت‌گذرانی و خوش و بش و استفاده از فضایی که ديگری – موقت و مشروط – در اختيار ما گذاشته – آن هم با نظارتی کمابيش نامحسوس – که در آن پچ‌پچ کنيم و گاهی ذوق‌زده شويم و سودای دگرگون ساختن عالم در آن به سرمان بزند؟ می‌فهمم که شايد اين نوع نگاه من به قصه کمی بدبينانه باشد – علی‌الخصوص برای کسی که خودش هم به نوعی در فيس‌بوک در زمره‌ی مقيمان است – ولی اين‌ها مانع از اين نمی‌شود که نگاه انتقادی‌مان را به قصه از دست بدهيم.

مرادم از طرح اين منظر به فيس‌بوک اين بود که فيس‌بوک را در کنار وبلاگ بنشانم. به گمان من، آدم اگر سخنی دارد که جدی است و خواستار ماندگاری آن سخن است، اولی‌تر آن است که آن را در وبلاگ بنويسد تا اين‌که سرنوشت سخن‌اش را گره بزند به فضای ناپايدار فيس‌بوک. برای من، وقتی چيزی در فيس‌بوک می‌نويسم، کمابيش منسلخ کردن سرنوشت سخن از خودِ من متر اوليه است. بعد از مدتی، آن سخن يا فراموش می‌شود يا پی‌گيری سرنوشت و عاقبت – و پس و پيش‌اش – دشوار می‌شود. در وبلاگ، پی‌گيری این جنبه‌های معانی و مضامينی که بر قلم‌مان جاری می‌شود هم آسان‌تر است و هم قابل اعتمادتر. فيس‌بوک زمينی است لرزان و زلزله‌خیز. وبلاگ وضع‌اش کمی تا قسمتی بهتر از فيس‌بوک است. اينترنت به طور کلی قلمرو مالکيت و اختيار ما نيست اما بعضی از سرزمين‌ها کمی وضع بهتری دارند. دست‌کم به اين يک دليل من فکر می‌کنم دوران وبلاگ‌ها نه تنها به سر نرسيده است بلکه اتفاقاً در برابر فيس‌بوک، هم‌چنان لنگرگاه مفيد و محکم‌تری هستند. وبلاگ زير نگين خودِ ماست؛ فيس‌بوک ملکِ طلقِ آقای زاکربرگ است؛ و اين ولايت، «نپايد و دلبستگی را نشايد». اگر همين‌طور لا بشرط و بی چشم‌داشت چیزکی در فيس‌بوک روان می‌کنيم و دل از آن می‌کَنيم، خوب البته حرجی بر ما نیست. ولی فکر می‌کنم آن کسانی که کارشان را جدی‌تر می‌گيرند و برای سخن‌شان ارزش بيشتری قايل‌اند، شايد کمی در سياست آنلاين‌شان بخواهند بازنگری کنند. استفاده کردن از یک «امکان» يک چيز است و مقيد و اسير آن امکان شدن چیز ديگری. افزوده شدن امکانی تازه گاهی باعث می‌شود ما تمام قابليت‌های ديگرمان را گاهی ناخواسته و تحت فشار محيط يکسره واگذار کنيم.

پ. ن. کارتون از مانا نيستانی؛ تفسير به رأی از من!
مرتبط:
۱. فلوچارت رسانه‌های اجتماعی: وبلاگ، فيس‌بوک، توييتر (انگليسی).
۲. «اين چن تا لايک داره»؛ سروش رضايی (بدون شرح واقعاً)