۰

حسن بی‌پايان او…

خوب فکر کنيد به اين‌که چطور در طول تاريخ انسان‌ها و به طور خاص‌تر فرهنگ ایرانی عشق را استعلا داده است. از زمين آن را جدا کرده‌ و در عالمی ورای قید و بندهای زمان و مکان در جهانی ديگر آن را جاری کرده است. اسم‌اش را می‌خواهيد بگذاريد خيالات يا عوالم معنوی-معرفتی. هر چه بگوييد فرق نمی‌کند. واقعيت قصه اين است که قرن‌ها اين آمد و رفت ذهن و خیال آدمی وجود داشته و به خیال من هم‌چنان وجود خواهد داشت.

آدمی‌زاده در طول حيات‌اش دلدادگی و دلبردگی‌ها را می‌چشد. و سهم آدمی از نومیدی‌ها و حرمان‌ها زياد است. بگذاريد مثل را از جای ديگری شروع کنيم. آدمی‌زاده تجربه‌ی حکومت هم‌نوعان‌اش را بر خود دارد. انسانی بر انسان‌هایی ديگر حکمرانی می‌‌‌کند. حکمرانی نه که فرمان‌روايی و جان‌ستانی. کار سلطان و پادشاه اين بود. انسانی با قدرت بی‌نهايت و در عين حال ضعف‌ها و فسادهايی به همان اندازه بی‌منتها. آدمی برای اين‌که از شر اين سلطان خلاص شود، سلطان را استعلا داد. و سلطان به مسند خدايی رفت اما پيش از صعود به آن مسند، ضعف‌های‌اش را در زمين جا گذاشت. ضعف‌ها و بی‌‌خردی‌ها و محدوديت‌ها شد سهم انسان جزوع هلوع. و هر چه خوبی است شد از آن خدا. عکس قصه هم صادق است. خدا را از آسمان به زير کشيدند و سلطان شد ظل الله! اين تمثیل‌ها را آوردم که بگويم وضع عشق هم همين است. و از رهگذار همين خيال است که آن خدا و آن سلطان از مجاز پا به عرصه‌ی واقعيت می‌نهد. عشق هم وضع مشابهی دارد.

شاعر عارف ما می‌گويد: عشق آن زنده گزين کو باقی است | وز شراب جانفزايت ساقی است. چرا؟ چون شاهدان ديگر می‌ميرند. پير می‌شوند. فرسوده می‌شوند. کج خلق می‌شوند. در يک کلام ديری نمی‌گذرد که انسان بودن‌شان را بر آفتاب می‌افکنند. می‌گويد برو سراغ محبوبی که نميرد. شراب بی‌‌خمار داشته باشد. فقط طرب باشد و شادمانی نه این‌که شهدی آلوده‌ی زهر ناب باشد. حالا همين مولوی هم زهر جانسوز آن عشق استعلا يافته را هم چشيده است. به اميد عشق آن زنده دل به دریا زده است. اما به در بسته می‌خورد و عظمت و هیبت اين شير خونخوار را به عيان می‌بيند.

سعدی را ببينيد حالا. می‌گويد: همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد | اگر احتمال دارد به قيامت اتصالی. تصور کنيد چه حالی بر عاشق رفته. تن به همه چيز داده. همه چيز را تا دم مرگ تاب آورده. حتی مرگ هم برای‌اش مهم نيست. می‌گويد همه چيز هم که از کف رفته باشد حتی اگر يک نفس مجال اين باشد که آن طرف – اگر آن طرفی باشد – ببينمت،‌ باز هم می‌ارزد. ببينيد چه جهانی ساخته که می‌توان چنين به آن دل بست. اين‌ها ديوانه‌بازی‌های مشتی شاعر نيست. چيزی است که در ضمیر آدمی می‌جوشد. اين همان عشق هزار ساله آن شاهد سرمدی است که سايه‌ی ما هم می‌‌گويد.

حافظ همين مضمون را به اين شکل خوش‌تراش ميناگری کرده است:
حسن بی‌پايان او چندان که عاشق می‌کشد
زمره‌ای ديگر به عشق از غيب سر بر می‌‌کنند

هم حسن او بی‌‌پايان است و هم خيل عاشقان ته نمی‌کشند. اين قافله تا به حشر رهرو دارد!

اين حرف‌ها را می‌شود به هزار شکل و زبان و بيان دیگر گفت. و هيچ غریب نیست اگر میان هر ملتی و طایفه‌ای این سخنان شنیدنی باشد. از شاعران و عارفان گرفته تا فیلسوفان مضامين مشابهی را پرورانده‌اند. هنر و ادبيات درست همين‌جاهاست که می‌بالد و می‌روید. وقتی اين‌ها را می‌‌نوشتم تصنيفی را که شجریان با گروه شهناز روی غزل سعدی اجرا کرده در ذهنم می‌گذشت. با خود زمزمه می‌کردمش. شما هم بشنويد. شجریان سهمی در آفريدن اين جهان برای ما داشته که هيچ کم از سهم حافظ و سعدی و مولوی نيست. ما جرعه‌جرعه از دريای هنر شجریان ره به اقيانوس اين‌ها برده‌ايم. جان‌اش خرم باد و رنج تن‌اش کم باد که جان ما را نورانی‌تر کرده است و دست وجودمان را پرتر.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

مرا که قبله گرفتم چه کار با اصنام

حال و هوای بهار، ماهور طلب می‌کند و راک. خاصه با صدای شجریان و ساز لطفی. غزل سعدی را هم تراشیده‌اند برای حال و هوای بهار.

مرا دو چشم به راه و دو گوش بر پیغام
تو فارغی و به افسوس می‌رود ایام

شبی نپرسی و روزی که دوستدارانم
چگونه شب به سحر می‌برند و روز به شام

ببردی از دل من مهر هر کجا صنمیست
مرا که قبله گرفتم چه کار با اصنام

به کام دل نفسی با تو التماس منست
بسا نفس که فرورفت و برنیامد کام

مرا نه دولت وصل و نه احتمال فراق
نه پای رفتن از این ناحیت نه جای مقام

چه دشمنی تو که از عشق دست و شمشیرت
مطاوعت به گریزم نمی‌کنند اقدام

ملامتم نکند هر که معرفت دارد
که عشق می‌بستاند ز دست عقل زمام

مرا که با تو سخن گویم و سخن شنوم
نه گوش فهم بماند نه هوش استفهام

اگر زبان مرا روزگار دربندد
به عشق در سخن آیند ریزه‌های عظام

بر آتش غم سعدی کدام دل که نسوخت
گر این سخن برود در جهان نماند خام

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

سعديانه

این از کارهای قدیمی است گویا که از روی صفحه‌ی گرامافون پياده شده است. سایه غزل‌های سعدی را با آهنگ فریدون شهبازيان می‌خواند. سایه وقتی غزل سعدی را می‌خواند انگار غزل خودش را دارد می‌خواند. لحن و آهنگ همان است که هنگام خواندن شعر خودش دارد. شعر خواندن هر شاعری امضای خاص دارد. اين هم امضای سايه است.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

بهاری خرم است ای گل، کجايی…

برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز

چو آتش در درخت افکند گُلنار
دگر منقل مَنِه آتش میفروز

چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست
حسدگو دشمنان را دیده بردوز

بهاری خُرم است ای گل کجایی
که بینی بلبلان را ناله و سوز

جهان بی ما بسی بودست و باشد
برادر جز نکونامی میندوز

نکویی کن که دولت بینی از بخت
مَبَر فرمان بدگوی بدآموز…

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۱

گفتم آهن‌دلی کنم چندی…

ديرگاهی است که طربخانه‌ی ملکوت غبار گرفته است. خيل مشغله و فکر و خيال و بیماری و باقی امور طاقت‌سوز زندگی مجال زدودن غبار از آينه‌ی طربستان نمی‌داد. فکر کردم چه خوب است با غزل‌های سعدی و صدای بهشتی شجريان طراواتی به اين خانه‌ی غبارگرفته بدهم. تا همين امروز هم آهندلی کرده بودم که طربستان اين‌جا بیشتر به بايگانی شبیه بود. حالا وقت آن است که دستی برآوریم و کاری بکنيم.
قطعه‌ی اول، آوازی است در نوا روی غزل «دلبرا پيش وجودت همه خوبان عدم‌اند» که تا جايی که به خاطر می‌آورم با گروه پايور اجرا شده است (اگر اطلاعات‌اش نادقيق است، دوستان اهل خبر اصلاح کنند). اين قطعه در ابتدا و انتها تصنيف نوا را هم دارد و فقط آواز نيست. سه آواز بعدی، در حقیقت قطعات اجرايی است از شجريان به همراه گروه عارف در آلمان در شهر بن. اين اجرا، که فايل‌اش مرحمتی يکی از دوستان اهل ذوق و دل است، از راديوی آلمان – يحتمل راديوی شهر بن – پخش شده است و در مقدمه‌‌ی کل برنامه توضيحاتی به زبان آلمانی آمده است که طبعاً در اين‌جا نمی‌شنويد. اجرای مزبور در حقيقت مرکب‌خوانی است، آوازها هم پیاپی‌اند به همين ترتيبی که آورده‌ام، يعنی از اجرای نوا روی غزل «گفتم آهندلی کنم چندی» آغاز می‌شود و سپس می‌رسد به آواز بيات ترک روی «از هر چه می‌رود سخن دوست خوش‌تر است» و آن‌گاه عبور می‌کند به آواز سه‌گاه روی غزل «سرو سيمينا به صحرا می‌روی».
برای اين غزل‌ها و اين آوازها هر چه بگويم زائد است و اتلاف وقت. این‌ها را فقط بايد شنيد. گوش بدهيد و محظوظ شويد.