۳

سرِ کوهِ بلند…

 
امروز سالروز تولد پرویز مشکاتیان است. نوشتن‌ام نمی‌آید. هر بار که فکر می‌کنم به این خالیِ پرناشدنی، بند دل‌ام پاره می‌شود. غم به دل‌ام می‌نشیند. ابری به چشم‌ام می‌لغزد و دردی در وجودم می‌دود. امروز شعری از اخوان را با صدای تعریف و آهنگسازی مجید درخشانی گوش می‌دادم و این دل‌آشفتگی پریشان‌ترم می‌کرد.

 

سر کوهِ بلند آهوی خسته
شکسته دست و پا غمگین نشسته
شکستِ دست و پا درد است اما
نه چون دردِ دل‌اش کز غم شکسته
 
سر کوهِ بلند ابر است و باران
زمین غرقِ گل و سبزه‌ی بهاران
گل و سبزه‌ی بهاران خاک و خِشت است
برای آن‌که دور افتد ز یاران
 
سر کوه بلند آمد عقابی
نه هیچ‌اش ناله‌ای نه پیچ و تابی
نشست و سر به سنگی هِشت و جان داد
غروبی بود و غمگین آفتابی
 
سر کوه بلند ابر است و مهتاب
گیاه و گل گهی بیدار و گه خواب
اگر خواب‌اند اگر بیدار گویند
که: «هستی سایه‌ی ابر است، دریاب!»
 
مدت‌هاست از شعر اخوان فاصله گرفته‌ام به خاطر یأْس تسلیم‌آمیزی که در آن موج می‌زند. اما امروز با این یادآوری رنج و دوری، تنها چیزی که تسکین‌ام می‌دهد همین حکایتی است که بر «سرِ‌ کوهِ بلند» می‌رود. پرویز مشکاتیان هم «بر سر کوهِ بلند» سری هشت و… ای دریغا!

چه گلی ریخت به خاک...