۰

شهر آشنايی

این تعبیر «آشنايی» را میان سخنان اهل معرفت زیاد می‌توان يافت. قصه‌اش دراز است. برمی‌گردد – شايد – به قصه‌ی آفرينش و عهد و ميثاق ازل. حرف‌های افلاطونیان هم لابلای اين سخنان هست. که آدمی جایی زمانی رويی را دیده است در نهايت حسن و جمال. و به مرور زمان هر چه بیشتر آلوده‌ی اين زمان و مکان و این چاه طبیعت می‌شود، آن جمال را از ياد می‌برد. صوفیان می‌گویند آینه‌ی ضمیر آدمی هر چه بیشتر صیقل بخورد، تجلی آن چهره در اين آينه محتمل‌تر خواهد شد. عده‌ای هم می‌گويند قطعی می‌شود. اين حرف صوفیان است. به خیال من اما اين‌ها را آدمی آفریده و پرورده است و عجب آفريده‌ای و شگفتا پرورده‌ای که از ضمیر آدمی تراويده است. شما بگو: خلق آدم علی صورته الرحمن. اصلاً بگو: من عرف نفسه فقد عرف ربه. يا بگو به قول خواجه‌ی شیراز که: دوش ديدم که ملايک در ميخانه زدند | گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند. و مرادم همان قسمت «دوش ديدم» بود و ضمیر فاعلی مستتر در عبارتی که حکايت از وجود کسی پيش از ملايک و آدم می‌کند. ماجرا را کوتاه کنم.

آن (یا اين) جمال ازلی چيز شگفتی است. وقتی که یک بار دیدی و شناختی آن جمال را، دیگر سخت است به هر چيزی راضی شوی. نه که نمی‌شود. آدمی‌زاده بالاخره گرفتار قید زمان و مکان و هزار عیب و علت است و خیلی پیش می‌آيد که فراموش می‌کند: ولقد عهدنا الی آدم من قبل فنسی ولم نجد له عزما. اين «عزم» در آدمی سست است. مفطور و جبلی هم هست انگار (حالا آن فطرت و جبلت هم خودش محل بحث است به هر حال). پرسش این است که آدمی خودش را به چه می‌فروشد؟ کجا فرود می‌آيد؟ کجا سر خم می‌کند؟ وقتی راه به آن جمال ازلی ببری آيا ديده به هر جمالی می‌سپاری؟ ماجرای شهر آشنايی هم همين است که شاعر می‌گويد: آن کس که ز شهر آشنايی است | داند که متاع ما کجايی است. تمام قصه هم درونی است و در ضمیر آدميان می‌گذرد. همه چيز «حس» است. از بويايی گرفته تا شنوايی و بينايی. چهر‌ه‌ای ديده‌ای به غایت جمال. سخنی شنيده‌ای حيرت‌آور. بويی استشمام کردی که هم‌چنان دماغ‌ات را مست می‌‌دارد. و نکته يکسره در همين زمان ماضی است. آدمی مدام از حال به گذشته چنگ می‌اندازد به سودای آينده. و این گذشته هم گذشته‌ی زمانی نيست. مثل آینده‌ای که آينده‌ی زمانی نیست. هر دو لازمان و لامکان اند.

اين قصه‌ها را خواندم فقط برای همين. که آن آشنايی مهم است. همان که می‌گفت: تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی. آشنا که شدی انگار راهی به آن سوی پرده يافته‌ای. اين سال‌ها چندان هم مطمئن نيستم که اين آشنايی اکتسابی است يا دادنی. به کوشش است يا به کشش، چون کشش بالاخره مفروض می‌گيرد آن سوی اين طناب کسی يا چيزی هست و اگر – به فرض – هر دو سوی طناب خودمان باشيم، آن وقت قصه سخت می‌شود: چه کسی دارد چه کسی را می‌کشد؟ اين‌ها که به اين زبان ساده دارم می‌نويسم سابقه‌ی هزاران ساله دارد ميان صوفيان و عارفان ما و ميان بعضی از فيلسوفان ما. آن‌ها که کمی عريان‌تر درباره‌ی اين مسايل حرف زده بودند برچسب دهری بودن خوردند. عده‌‌ای هم بسته به اين‌که منافع سياسی و اقتصادی کدام گروه با حرف‌های‌شان به خطر می‌افتاده، حتی جان‌شان را سر اين حرف‌ها گذاشتند. اما برای ما عجالتاً مسأله سلوکی و معرفتی است. «آن آشنای ره که بود پرده‌دار کو»؟

آخر هم آن حرفی را که می‌خواستم بزنم نزدم. خدا را شکر!
داشتم از صبح اين تصنیف را گوش می‌دادم. اين چيزها از خيالم گذر کرد. شما هم گوش کنيد شايد چيز ديگری به خيال شما رسید. عقل ناقص ما اين‌ها را گفت. شما را نمی‌دانم!

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

بگرفته ما زنجیر او، بگرفته او دامان ما

يک دوره‌ای در دهه‌ی ۶۰ در اوج آن فضای اختناق و سرکوب و ويرانی، راه هر پيغام و خبری مسدود بود و همه جا گرد مرگ پاشيده شده بود، موسیقی ما به خيالم به نحو حيرت‌آوری روزنه‌ای شده بود برای نشان دادن جان‌سختی ملی و فرهنگی ما. وقتی می‌گويم روزنه‌ای شده بود معنای‌اش اين نيست که يک طيف گسترده از انواع آفرينش‌های موسیقایی متنوع داشتيم. نه. فضا بسته بود به معنای دقیق کلمه. ولی در بطن همان فروبستگی همان کسانی که چيزی می‌آفريدند گويی به جان هستی راه برده بودند. شجریان را می‌گذارم کنار چون آستان‌اش چنان بلند است که نيازمند وصف و شرح ما نيست. در همان دوره خواننده‌ی جوانی رويید و بالید و درخشيد که استوارترین کارهای‌هاش به نظرم کارهای همان دوره بود: حسام الدين سراج. و مرادم عمدتاً‌ همان کارهايی است که با محسن نفر کرد. يعنی شما يکی دو تا ساز داشتی و يک خواننده. ولی چيزی که می‌شنيدی انگار ارکستر عظیمی بود که رنج‌ها و غم‌های ملتی را فرياد می‌زد ولی اميد هم می‌داد که اين شب تيره هميشه چنين نخواهد ماند. القصه، روده‌درازی نکنم. مقدمه را نوشتم برای اين‌که بگويم سراج با همان چند کاری که روی غزل‌های مولوی کرده بود چه آثار درخشانی آفرید. برويم سراغ شعر اما.

در آلبوم وصل مستان، روی غزل: ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا، بیتی هست که خارق‌العاده است و افشاگر البته. می‌گويد:
ای سرخوشان ای سرخوشان آمد طرب دامن کشان
بگرفته ما زنجير او بگرفته او دامان ما
خوب به تصویری که ساخته دقت کنید. درباره‌ی طرب حرف می‌زند. درباره‌ی خودش حرف نمی‌زند که من مثلاً شادم و طربناک. اين طرب است که بندگی او را می‌‌کند. زنجير طرب به دست اوست. و تازه طرب التماس‌اش را می‌کند. شادی غلام است. او نيست که شادی را طلب می‌کند. طربناکی مشتاق اوست. گويی طرب به گوينده می‌گويد: تو بیا مرا دریاب! حيرت‌آور است واقعاً.

اما بيت بعدش ناگهان عمق آشفتگی را عريان می‌کند:

آمد شراب آتشين ای ديو غم کنجی نشين
ای جان مرگ انديش رو ای ساقی باقی درآ
همه چيز بيت گويی حکايت از طرب دارد الا اين قسمت: ای ديو غم! کنجی نشين! دقت دارید؟ غم هنوز دیوی می‌‌کند. غم هنوز هم پنجه به روی جان‌اش می‌کشد. درباره‌ی آدم عادی حرف نمی‌زنيم؛ آدم‌هايی مثل ماها که گرفتار هزار عارضه و بلا هستيم (و عمدتاً گرفتار انواع افسردگی‌های کلينيکی هستيم). درباره‌ی مولوی‌ای سخن می‌‌گوييم که طرب التماس‌اش را می‌‌کند. خيلی خوب متوجه است که اين ديو غم هست، وجود دارد. وجودش را نمی‌شود منکر شد. فقط می‌شود و بايد رام‌اش کرد. همان‌جور که طرب را به زنجير می‌کنی، بايد افساری هم به گردن ديو غم ببندی. و تا آدمی فوق غم و شادی ننشيند، هميشه سر اولين گردنه به چاله‌ی اندوه و فسردگی می‌افتد. و اين فوق غم و شادی رفتن هم تجربه و سلوک می‌خواهد. هزار بار باید زمين بخوری تا بياموزی چه کنی به اين دو و چطور از دل اين قبض و بسط‌ها رشد کنی و بيرون بيايی.

حالا اين تصنيف را با اين مقدمات گوش کنید.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.