۲

اجتهاد در مقابل نص؟

ویرایش دوم
حمید دباشی، در صفحه‌ی فیس‌بوک‌اش، در پاسخ به اقتراحی – که از فحوای کلام‌اش به روشنی بر می‌آید صمیمانه و دوستانه و با لحنی خودمانی نوشته شده – یادداشتی نوشته درباره‌ی این ماجرای «آزادی‌های یواشکی» (حالا هر چه هست، خوب یا بد). مهدی پرپنچی – که عالم و آدم می‌دانند که یک شخص نیست در این‌جا و در مقام گوینده‌ی خبر بی‌بی‌سی فارسی شناخته می‌شود – عبارات حمید دباشی را به صراحت تفسیر و تأویل کرده است و از آن عنوانی بیرون کشیده که هیچ نسبتی با نص عبارات، مضمون و حتی «روح مطلب» و «جان کلام» دباشی ندارد.

عین عبارات دباشی این‌هاست:
«امروز این خواهر ما کله سحر ایمیل زده بود میپرسید: “برر جان –شما در این مورد چی گیدی؟ خیلی کنجکاوم بدونم”–منظورش این داستان “آزادیهای یواشکی بود”– عزت این آبجی ما هم نه فقط بر من که بر همه ملت ایران واجبه –بنا بر این ما هم گفتیم چشم و براش نوشتیم:
“بین خواهرجان از قدیم گفتن پریرو تاب مستوری ندارد –درست؟ خاصه بقول مولای روم در وقت بهارو ضیمران که این مادر زیبا و با هوش ما طبیعت (کارش درسته بجان عزیزت) امر به کار خیر و بعله برون میفرماد و جهان پر از وعده های شیرینی خورونه –این بچه های ما مگه چی از گل و بلبل و زنبور عسل کم دارند؟ هان؟ هیچی–تازه این بچه ها بچه های خلف حافظ و فروغ و شاملواند دیگه –همشون هم همسن و سال و حتی بعضا شبیه پردیس دختر خود من میمونند وجملگی پر از کمالات و بقول مادرم دم بخت–خداوند او و جملگی رفتگان شما رو هم بیامرزه –درست؟ حالا این وسط یک قلقلکی هم به بنیان سست قدرت اون جمهوری کذایی میشه خوب بشه –عیبش اونه موقعی که این بی بی سی فارسی بی سیرت ورمیداره اینو خبر میکنه و چه بسا کار دست این بچه ها بده –باور کن دیگه من از اسم این “بی بی سی فارسی” هم کهیر میزنم و از اون چهار دفعه و نصفی هم که پذیرفتم برم اونجا پشیمونم –تک تک آدمهای بسیار محترم و موجهی در بینشون هست ولی کل سیستم فاسده –اینکار این بچه های ما اسمشو گذاشتن چی “آزادیهای یواشکی” درست؟ یواشکی یعنی چی –یعنی “یواش” بعلاوه یک کاف تصغیر یعنی حتی یواشتتر–باضافه یک “یای تحبیب”– یعنی یک نجوای شیرین تصویری– درست؟ کارشون هم درست بوده و توی شبکه های اجتماعی بوده –بهترین منبع خبرش هم صفحه فیس بوک این خواهر کوچک ما (همولایتی تو) مسیح خانم علینژاده که خدا عمر و عزت و تعداد این “لایک” های فیس بوکش رو حتی از جواد آقا ی ظریف هم رو روز به روز بیشترکنه –بنا بر این اگر این ملت ما رو این “صدا و سیما” و “بی بی سی فارسی” لاکردار به حال خودش بذاره والا با مادر ما طبیعت تبانی میکنند کارشونرو میکنند –بنا بر این زنده باد آزادیهای یواشکی قایمکی –چرا چونکه . . . قطره قطره جمع گردد آنگهی دریا شود . . . عزتت پایدار –یک مخلص خارج از بند ٣۵٠ داری اونهم منم . . .”».

عنوانی که مهدی پرپنچی به این عبارات داده این است: «حمید دباشی: فصل بهار است و این زنان به اقتضاى طبیعت و «کار خیر و بعله برون» و «وعده‌های شیرینی‌خورون» و برای جفت‌یابی، حجاب از سر برداشته‌اند».

کمی جملات را ساده‌ کنید. پرپنچی مدعی است که دباشی گفته است: «زنان… برای جفت‌یابی حجاب از سر برداشته‌اند». بعد از اعتراض‌های اولیه به مهدی پرپنچی، او در پاسخ توضیح زیر را در صفحه‌ی فیس‌بوک‌اش آورده است:
«ساعتی پیش در این صفحه، نظرات نسرین ستوده و حمید دباشی درباره «آزادی‌های یواشکی» به اشتراک گذاشته شده بود. تعدادی از دوستان، تیتر انتخاب شده برای مطلب آقای دباشی را تحریف سخنان ایشان قلمداد کرده و سوالاتی را در این باره مطرح کردند.
اگر با کلیک روی لینکی که به اصل مطلب آقای دباشی داده شده بود، آن را خوانده باشید، کلیدواژه‌ها یا جملات کانونی آن از این قرار است:

(«پریرو تاب مستوری ندارد»، «خاصه در وقت بهار و ضیمران که این مادر زیبا و با هوش ما طبیعت، امر به کار خیر و بعله برون میفرماد و جهان پر از وعده های شیرینی خورونه –این بچه های ما مگه چی از گل و بلبل و زنبور عسل کم دارند؟»، «جملگی پر از کمالات و دم بخت». «حالا این وسط یک قلقلکی هم به بنیان سست قدرت اون جمهوری کذایی میشه خوب بشه»، «والا با مادر ما طبیعت تبانی میکنند کارشون رو میکنند».)
از اتهامات و توهین‌های آقای دباشی که بگذریم، این لب لباب چیزی است که ایشان درباره صفحه «آزادی‌های یواشکی» نوشته‌اند. از آن جایی که این جملات فارسی است، تبعا [هکذا در اصل!] نیازی به ترجمه و تفسیر ندارد. طبق این متن، آقای دباشی معتقدند این زنان، «پری‌رویانی» هستند که «تاب مستوری» ندارند و به اقتضای «طبیعت» و برای «امر خیر» خودنمایی کرده‌اند و کارشان از دید آقای دباشی، حکایت «گل و بلبل و زنبور عسل» است که به حکم غریزه، لابد در کار جفت‌یابی و گردافشانی هستند. به گفته آقای دباشی اگر «در این وسط یک قلقلکی هم به بنیان سست قدرت» بشود باکی نیست.
تیتری که برای مطلب آقای دباشی انتخاب شده بود از این قرار است: (حمید دباشی: فصل بهار است و این زنان به اقتضاى طبیعت و «کار خیر و بعله برون» و «وعده‌های شیرینی‌خورون» و برای جفت‌یابی، حجاب از سر برداشته‌اند).
از کسانی که معتقدند این تیتر، تحریف سخنان ایشان است ممنون می‌شوم با استفاده از جملات و کلمات خود ایشان، نشان دهند که روح آن مطلب و جان کلام آقای دباشی، چه چیز دیگری بوده است؟ گروهی نوشته‌اند قصد آقای دباشی، تایید صفحه «آزادی‌های یواشکی» بوده است و نه انتقاد. امیدوارم این دوستان توجه داشته باشند که در انعکاس نظرات ایشان، هیچ دخل و تصرفی صورت نگرفته و خلاصه حرف‌شان همراه با لینک به متن کامل منتشر شده است بنابراین داوری درباره این که آن مطلب، تایید یا تکذیب «آزادی‌های یواشکی» است، با خواننده است.
درباره گفته‌های ایشان در باب ارزش خبری صفحه فیسبوکی «آزادی‌های یواشکی» هم کافی است توجه داشته باشیم که درباره آن، قبل از بی‌بی‌سی (تاکید می‌کنم قبل از بی‌بی‌سی)، ده‌ها رسانه معتبر جهان به زبان‌های مختلف، خبر تهیه و منتشر کرده‌اند. بنابراین قضاوت ایشان درباره این که این ماجرا نباید خبری می‌شد، قاعدتا برای بسیاری از رسانه‌های معتبر جهان قابلیت پذیرش نداشته است.»

چند نکته را در حاشیه می‌نویسم (و بر شیطان لعنت می‌کنم تا عطای این ماجرا – و ماجراهای دل‌آزار – را به لقای‌شان ببخشم).

۱. دباشی در متن‌اش تعریضی دارد، بلکه طعنه‌ای دارد گزنده به بی‌بی‌سی فارسی. و این نکته بسیار بسیار مهم است. مهدی پرپنچی دست‌کم برای دفع این شبهه که دست بردن در عبارات دباشی ممکن است در واکنش به طعنه‌ی گزنده‌ی دباشی – که به نظر من به جاست – باشد، خوب بود چند بار عبارات‌اش را سبک و سنگین می‌کرد تا نتیجه‌اش این نشود.

۲. جمله‌ی دباشی – که مستمسک آن تأویل غریب مهدی پرپنچی شده است – این است: «در وقت بهارو ضیمران که این مادر زیبا و با هوش ما طبیعت (کارش درسته بجان عزیزت) امر به کار خیر و بعله برون میفرماد و جهان پر از وعده های شیرینی خورونه –این بچه های ما مگه چی از گل و بلبل و زنبور عسل کم دارند؟». صورت ساده شده‌اش این است: «مادر… طبیعت… امر به کار خیر و بعله‌برون می‌فرماد…». عبارت مهدی پرپنچی – حتی بدون ساده‌سازی! – این است: « این زنان به اقتضاى طبیعت و «کار خیر و بعله برون» و «وعده‌های شیرینی‌خورون» و برای جفت‌یابی، حجاب از سر برداشته‌اند». مهدی پرپنچی با این متن دقیقاً چه کرده است؟ کلمات و واژه‌های قسمت‌های مختلف متن را داخل دیگی ریخته است و چند بار هم‌زده، نتیجه‌اش این شده که با چسباندن کلمه‌های مختلف جاهای متفاوت متن، و افزودن چاشنی تفسیر و تأویل، به جای «طبیعت» گذاشته است «زنان»! بله، در متن دباشی، حکایت از این هم هست که «پری‌رو تاب مستوری ندارد» (که نه چیز غریبی است نه چیز تازه‌ای؛ ادبیات ما مشحون است از وصف جمال!). و سخن از این نیز رفته است که «جملگی پر از کمالات‌اند» و «به قول مادرم دم بخت» (این «به قول مادرم» هم ایضاً مهم است). اما این عبارات را با صد من سریش هم نمی‌توان چسباند به این‌که دباشی مدعی است این «آزادی‌های یواشکی» به خاطر این است که این زن‌ها دم بخت هستند و می‌خواهند جفت پیدا کنند. به فرض هم که چنین باوری داشته باشد – که اصلاً هر انسان مستقل و آزادی حق داشتن استقلال نظر دارد – تنها وقتی می‌توان این را به او نسبت داد که عین این عبارات را نوشته باشد.

۳. دم خروس کجا پیدا می‌شود؟ این‌جا: «از اتهامات و توهین‌های آقای دباشی که بگذریم»! بله؟ «…که بگذریم»؟ شما قرار بود متن را روایت کنید و برای‌اش تیتر درست انتخاب کنید یا قرار بود به آن به اصطلاح «اتهامات و توهین‌ها» جواب بدهید؟ اگر فکر می‌کنید توهین کرده به شما، یک مطلب مستقل بنویسید در پاسخ به آن به اصطلاح «توهین»ها. نمی‌شد؟ یا قرار است به یک تیر چند صد تا نشان بزنیم و همین‌جوری مشت‌مشت مغالطه در کار کنیم که مخاطب نفهمد بالاخره شما قرار بود پاسخ به اصطلاح «توهین» دباشی را بدهید یا سخن او را «نقل قول» بدون تحریف و اعوجاج کنید یا قرار بود به مقتضای «زدی ضربتی ضربتی نوش کن»، حرف‌اش را چنان بگردانیم که باعث شود مردم او را به انگشت نشان بدهند و بگویند: «آهای فلانی چه سکسیستی حرف زده»؟ آخر کدام آدم عاقلی اگر بخواهد حرف سکسیستی و ضد زن بزند، از دخترش مایه می‌گذارد؟! هان؟

۴. مهدی پرپنچی از مخاطب‌اش تقاضا می‌کند که بیاید و «روح آن مطلب و جان کلام آقای دباشی» را به او نشان دهند. یعنی که منِ پرپنچی کوشیده‌ام تا – از نظر خودم – روح مطلب و جان کلام را بگذارم جلوی شما. درست است؟ خوب اگر شما کارت بیرون کشیدن روح مطلب و جان کلام است، دیگر چرا دو خط پایین‌تر سخن خودت را نقض می‌کنی و می‌گویی: «در انعکاس نظرات ایشان، هیچ دخل و تصرفی صورت نگرفته»؟! واقعاً؟ «هیچ دخل و تصرفی صورت نگرفته»؟ یعنی حتی شما به جای «طبیعت» نگذاشته‌ای «زنان»؟ این قسمت کار اظهر من الشمس است. یعنی کذب است دیگر. دخل و تصرف صریح و عریان صورت گرفته. اما، هر کوششی برای ارایه‌ی روح مطلب و جان کلام کسی – خواهی نخواهی – مسلتزم یک جور دخل و تصرف است دیگر. تأویل یعنی همین. هرمنوتیک (شما کوتاه بیایید بگذارید ساده‌اش کنیم) همین است که «نص» کلام مقابل «تأویل»‌ آن قرار بگیرد. پس، مقرر شد که بله، بر خلاف از این شاخ به آن شاخ پریدن دوست‌مان مهدی پرپنچی، دخل و تصرف صورت گرفته ولی فعلاً ادعا می‌کنیم صورت نگرفته! حبذا امانت در نقل قول!

۵. چیزی که کار را خراب‌تر از اصل‌اش می‌کند این است که مهدی پرپنچی در انتهای توضیح‌اش می‌گوید که اصلاً اعتراض آقای دباشی به این‌که چرا این خبری شده بی‌جاست! او می‌گوید این کار «ارزش خبری» دارد نشان به این نشان که قبل از بی‌بی‌سی فارسی فلان و بهمان رسانه‌ی خارجی آن را پوشش داده. انگار از ابتدا بحث حمید دباشی درباره‌ی «ارزش خبری» آن بوده! انگار در همین متن، در انتهای همین متن، حمید دباشی ننوشته است: «یک مخلص خارج از بند ٣۵٠ داری اونهم منم»؛ خوب شما که «تأویل» بلدید، چرا این‌جا حجاب نص عبارت جلوی چشم‌تان را می‌گیرد؟ حمید دباشی – چنان‌که از متن پیداست – می‌گوید مشکلی ندارد با این‌که این خانم‌ها یواشکی یا هر جوری حجاب‌شان را بردارند (اصلاً می‌گوید بردارند «قلقلکی» بدهند به نظام) ولی حواس‌تان باشد باعث نشوید کار نتیجه‌ی عکس بدهد و به جای اتصال «آزادی یواشکی» به طعم آزادی واقعی و پایدار، همین آزادی نصفه‌نیمه از شما سلب شود (این است تأویل آن «بند ۳۵۰»؛ یعنی که هنری نیست من در فراغت و امنیت و آسایش برای مردم نسخه بپیچم و یک روزش را هم نتوانم هزینه‌ای برای آن بدهم). این‌جاست که بی‌بی‌سی فارسی – نه، مهدی پرپنچی – احساس می‌کند باید تمام قد بایستد و بگوید آقا کار ما «ارزش خبری» داشت! من و شما خیلی خوب می‌دانیم، رسانه‌ها هم – از فارسی‌زبان و غیر فارسی‌زبان‌اش – تاریخ دارند و نمونه‌های بی‌شماری داریم از این‌که گاهی «ارزش خبری» در تضاد و تعارض کامل با اولویت‌های بسیار مهم‌تر انسانی قرار می‌گیرند. یک نمونه‌ی دراماتیزه شده‌ی آن دو سه قسمت اول فیلم «جان‌سخت» است که بروس ویلیس در آن بازی می‌کند. خبرنگاری که همیشه «ارزش خبری» برای‌اش مهم است، جان آدم‌های زیادی را به خطر می‌اندازد و خوب در فیلم همه می‌توانند ببیند آخر قصه چه می‌شود! عرض‌ام این نیست که لزوماً این قصه همان است؛ می‌خواهم بگویم این عین مغالطه است که «ارزش خبری» را فرو کنید توی چشم آقای دباشی و مدعی شوید اصلاً با همین دلیل ما حتی حق داریم نص سخن دباشی را تحریف کنیم!

حرف زیاد است. حوصله‌ی من کم، حوصله‌ی مخاطب هم خیلی خیلی از من کم‌تر. خیر الکلام ما قل و دل.

۲

اراده‌ی ملت: بازگشت صندوق رأی

حميد دباشی
متنی که در زیر می‌خوانید ترجمه‌ی مقاله‌ای از حمید دباشی است در تحلیل نتایج انتخابات سال ۹۲ که نسخه‌ی مثله‌شده و کوتاه‌تری از آن‌چه به فارسی در زیر می‌خوانید در وب‌سایت الجزیره منتشر شده است. فرصت برای ترجمه‌ی متن کوتاه بود و مجال زیادی برای بازنگری و ویرایش نبود. چون مطلب به گمان من اهمیت فوری و حیاتی دارد، بلافاصله دست به کار انتشارش شدم. هر لغزش یا قصوری اگر در ترجمه باشد یا معنایی نارسا مانده باشد، بی‌شک از کوتاهی من است. 
 
ترجمه را با مهربانی و به دیده‌ی اغماض بخوانید. به باور من معنا و مضمون چنان فربه است که می‌تواند راهگشای بعضی فروبستگی‌ها باشد. طبعاً متن حمید دباشی نیز مانند متن هر کس دیگری نمی‌تواند معرا و مبرا از خلل باشد. خاصیت انتشار عمومی همین است که متن پا بر زمین بیاورد و زیر تیغ نقد برود. تصور من این است که در بسیاری از موارد، دباشی انگشت بر نکات قابل تأمل و مهمی نهاده است. به رسمیت شناختن عاملیت مردم و معطوف کردن نگاه‌ها از خیره ماندن به نخبگان سیاسی یا انتقال تمام مسؤولیت به آن‌ها یا رهبران سیاسی نظام مستقر و خودکامه‌گان جا گرفته در آن، و هدایت کردن آن نگاه به سوی مردم برای فهم و تحلیل حوادث سه روز پیش، کلید فهم این متن است. این ترجمه نخستین بار در جرس منتشر شده است.

ادامه‌ی مطلب…

۲

دریچه‌های رو به رو: بازگشت عاملیت مردم

امروز شاهد ۴ حادثه‌ی به ظاهر کوچک اما عمیقاً مهم بودم که به گمان من، نشانه‌ی تغییر عمیق و شگفتی است که نه نظام، نه حتی نامزدهای مطلوب اصلاح‌طلبان حتی فکرش را هم نکرده بودند. ابتدا این بند از بیانیه‌ی میرحسین موسوی را با هم بخوانیم:

«امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه‌هایمان را قبله قرار دهیم. واجعلوا بیوتکم قبله. به خودتان و دوستان همفکرتان برگردید و این بار هر شهروند محوری باشد برای یک فعالیت مفید سیاسی،‌ اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و منتظرتشویق و کمک دولتی که وجاهت خود را از دست داده است نباشد.»

امروز صبح، حمید دباشی در صفحه‌ی فیس‌بوک‌اش نوشته بود که: «کاروانی را می‌بینم که ملت ماست و امروز به دو دسته تقسیم شده و به نظر می‌رسد که بر سر یک دوراهی رسیده. سر پیچ بعدی این دودسته دوباره به هم خواهد رسید و مخلص شما آنجا منتظر شماست» و اشاره‌ی او به کسانی بود که انتخابات را تحریم کرده‌اند و کسانی که می‌خواستند رأی بدهد. می‌خواهم بگویم که آن «پیچ بعدی» خیلی زودتر پیش چشم‌مان نمایان شده است. به شرح زیر.

۱. دست‌کم دو مورد را دیده‌ام که کسانی که خود انتخابات را تحریم کرده بودند، حاضر شدند به نیابت از کسانی که دسترسی به صندوق رأی ندارند (عمدتاً خارج از کشور) بروند و به جای آن‌ها با شناسنامه‌ی خودشان رأی بدهند. این اتفاق بسیار مهمی است. تحریم‌کنندگان و رأی‌دهندگان در یک نقطه به هم رسیده‌اند: ما هم با هم هستیم. هر دو گروه دست‌های‌شان را به سوی همدیگر دراز کرده‌اند بدون این‌که کوشش در متقاعد کردن هم داشته باشند. این روزها شاهد این استراتژی دوستان حامی حسن روحانی بودم که درست مانند ۴ سال پیش و ۸ سال پیش تمام همت‌شان را گذاشته بودند برای این‌که تحریم‌گران را متقاعد به رأی دادن کنند (که به گمان من روشی از اساس خطاست چون آزادی و حق انتخاب افراد را نادیده می‌گیرد و صورتی است از استبداد خیرخواهانه). اما امروز بدون چنین مداخله‌ای کسانی حاضر شدند از این مرز مصنوعی عبور کنند. این اتفاق یعنی بازگشت عاملیت به شهروندان. یعنی به دست گرفتن سرنوشت خویش بدون اعتنا به این‌که مسیر قدرت سخت از چه راهی می‌گذرد. یعنی ما، مردم، برای یافتن همدیگر نه نیازی به نامزدهای ریاست جمهوری داریم نه حتی نیاز به توصیه و ارشاد میرحسین موسوی. این کشف مهم، هر اندازه هم کوچک و در حاشیه باشد، در حقیقت متن کنش سیاسی و عمل آگاهانه و مستقل شهروندان ماست.

۲. امروز بسیاری از زنان ایرانی در خارج از کشور بدون حجاب اجباری رأی داده‌اند. این تصمیم‌ها هر اندازه هم کوچک و در حاشیه باشد معنای صریح‌اش این است که حتی در این مقطع حساس تن به بازی تعریف‌شده‌ی قدرت سخت نداده‌اند. هیچ حرجی بر کسانی نیست که به هر دلیلی تصمیم گرفتند حجاب بر سر کنند و رأی بدهند (چه آن‌ها که حجاب باور و اعتقاد دینی‌شان است چه آن‌ها که آن‌ را باوری دینی نمی‌دانند). مهم این است که زنان ما به آرامی و آهستگی هم که شده، نشان می‌دهند که هر وقت فرصت پیدا کنند، ایستادگی خواهند کرد.

۳. بعضی از فعالان سوری امروز به حمایت از رأی‌دهندگان ایرانی که خواهان آزادی هستند برخاستند. سوریه امروز در آتش و خون می‌سوزد ولی کسانی در آن‌جا هستند که می‌فهمند شهروندان ایرانی وقتی سرنوشت خودشان را به دست می‌گیرند یا صدای آزادی‌خواهی‌ را بلند می‌کنند حاصل‌اش هم به سود ایران است هم به سود سوریه هم به سود جهان.

۴. حادثه‌ی چهارم ظاهری طنز و شاید حتی هجوآمیز داشته باشد ولی حاوی نکته‌ی مهمی است. در هفته‌های گذشته این مغالطه به دفعات دهان به دهان گردیده و برای آن تبلیغ شده است که هر کس در انتخابات شرکت می‌کند، یعنی «ساز و کار انتخابات» جمهوری اسلامی را پذیرفته است. یعنی اگر چهار سال پیش در برابر سرقت رأی‌تان اعتراض کردید، امروز با رأی دادن ثابت می‌کنید که حرف‌تان بیجا بوده است. عده‌ای حتی حاضر نشدند وقت‌شان را صرف استدلال کردن برای نشان دادن این مغالطه‌ی تباه و باطل کنند. حرکت‌شان بسیار ساده، صریح و رندانه بود. خودتان ببینید و به هوش و رندی رأی‌دهنده‌ی ایرانی آفرین بفرستید.

امروز ما نشان دادیم که حتی وقتی قرار باشد سبز ما را بنفش کنند، باز هم سبز می‌مانیم. باز هم همدیگر را پیدا می‌کنیم. باز هم خانه‌های خود را قبله می‌کنیم و دست به سوی هم دراز می‌کنیم حتی اگر میان ما شکاف افتاده باشد. این بلوغ سیاسی چیزی است که به مخیله‌ی هاشمی، خاتمی و حسن روحانی هم خطور نکرده بود و بعید است به این آسانی خطور کند. امروز ما نشان دادیم که قلب سیاست ما هستیم. آیا قدرت‌مندان، حتی کسانی که امروز به آن‌ها رأی دادیم، چشم و گوش‌شان را باز می‌کنند تا منطق زندان خودخواسته و خودپرورده را در هم شکنند؟ آیا خواهند فهمید راه رهایی، شکستن دیوار زندان است نه فراخ‌تر کردن آن؟

به آینده امیدوارم. امروز مردم ما نشان دادند که اگر بخواهند در تلخ‌ترین شرایطی که استبداد داخلی، استکبار خارجی و خودکامگی پنهان خیرخواهانه، فیلسوفانه و روشنفکرانه – حتی گاهی بدون آن‌که بخواهد – عاملیت آن‌ها را حذف می‌کند، بایستند و بگویند که ما، سخن خودمان را خواهیم گفت هر چند شما زمین بازی را به سود خودتان تنظیم کنید یا تن به بازی در میدان زور بدهید.

۱

پیروزی ما و کامیابی دیگری

به اعتقاد من، امسال، ملت ما در آستانه‌ی بلوغی است که بذرش ۴ سال پیش کاشته شد. ما این بلوغ و این رسیدن را مدیون هم‌نوایی، هماهنگی و هم‌راهی میرحسین موسوی با جان و دل و ضمیر مردم هستیم. یعنی نقطه‌ی آغاز برداشتن حجاب از میان مردم و سیاست.

تمام کسانی که در ماجرای انتخابات پیش رو، رأی و نظر و سخنی دارند، بخشی از همین آغاز دریدن حجاب‌اند اما به شرط بلوغ. و شرط بلوغ، به اعتقاد من این است که در این روزهای آینده نه از کسی بپرسیم به چه کسی رأی می‌دهد و نه از کسی بخواهیم به کسی رأی بدهد. نه کسی را که رأی می‌دهد داوری کنیم نه کسی را که رأی نمی‌دهد. این باور، توصیه و تجویز بی‌عملی و بی‌تفاوتی نیست بلکه درست بر عکس مضمون عمیق‌تر و فخیم‌تری پشت آن نشسته است. این مضمون چیزی نیست جز همان‌که میر دلاور جنبش سبز به اختصار تمام برای ما گفته بود: «پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد. همه باید با هم کامیاب شویم، اگرچه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند.»
اگر به این باور رسیده باشیم که نه برای کسی می‌توان انتخاب کرد و نه حق تشخیص و تصمیم برای دیگری داریم، حتی وقتی که در دل خود متقاعد شده‌ایم که داریم بهترین انتخاب را برای آینده‌ی ایران می‌کنیم، نفس ترغیب دیگران به معنی یقین مطلق داشتن به تحلیلی است که خودمان داریم. اما هم‌چنان این صورت رقیق‌شده‌ی خودکامگی خیرخواهانه نیست که موضوع سخن من است. اصل سخن من این است که به مردم اعتماد کنیم. این همه حرص زدن و هول و هراس داشتن از این‌که غده‌ی سرطانی دیگری مثل احمدی‌نژاد متولد شود، یعنی سوء ظن داشتن به مردم.
هر کدام از ما می‌تواند تا آخرین روز تصمیم‌گیری برای هر انتخابی، به دل‌اش مراجعه کند و از قلب‌اش استفتاء کند. جای مفتی آدمیان ننشینیم. زمام خرد و عاطفه‌ی دیگری را مستبدانه به دست نگیریم. راه آزادی از استبداد ورزیدن ولی در صورت خفی و ملایم آن نمی‌گذارد. برای رسیدن به آزادی، باید از آزاد کردن خود و دیگری از خودرأیی و رجحان بخشیدن به رأی خویش در برابر رأی دیگر عبور کرد.
پر پیداست که هر کدام از ما به دلایلی تصمیمی داریم. هر کسی کوششی کرده است و ادله‌ی خود بر آفتاب نهاده است. بعضی – که خودم را در زمره‌ی این گروه می‌شمارم – چشم‌شان به افق وسیع‌تر و چشم‌اندازهای کلان‌تر فردای سیاست ایران نه در روز بعد از ۲۴ خرداد بلکه در ۴ سال، ۸ سال و یک قرن پس از آن است. برای این گروه هم هیچ قطعیتی در هیچ سوی قصه وجود ندارد. رودِ هستی آدمیان خروشنده در جریان است. من به گوهر این آدمی ایمان دارم. راه ناکامی ما از سوء ظن به مردم می‌گذرد. معبر سربلندی و فتح و ظفر ما اعتماد کردن به باور مردم خودمان به گوهر زندگی است. و این یعنی تفسیر امید. انتخابات سال ۹۲، برشی کوتاه است از تصویری که امید ما در آن مندرج است. بکوشیم که پیش از هر چیز با کناره گرفتن از استبداد از هر نوعی – چه در نوع دریده و وقیح و سیاه‌اش و چه در نوع خفی و خیرخواهانه‌اش – راه آزادی آدمیان را مسدود نکنیم. معیار ما برای بزرگ داشتن انتخاب و تصمیم آدمیان،‌ رابطه‌ی پیر و مراد با پیرو و مرشد نیست؛ معیار رابطه‌ی انسان‌هایی است برابر و بالغ که گوهر انسانیت و آدمیت‌شان آن‌ها را هم‌زانوی خدا می‌نشاند. شما که دم از آزادی می‌زنید، مبادا حریت این آدمی را به این سطح فرو بکاهید. تشخیص مرز باریک دعوت به بی‌عملی و اعتزال محض با دریدن حجاب میان مردم و سیاست و معزول کردن قدرتی که برفراز و مستقل از مردم می‌نشیند کار آسانی نیست. آغازش همین اعتماد کردن به مردم است.

از یاد نبریم که تمام توفیق بیدادگران و سیاه‌کاران در همین است که بتوانند میان ما شکاف بیندازند. در همین که بر سر این یک روز، که نه آغاز و نه انجام جهان است،‌ رنگ غیریت‌سازی و فاصله انداختن خویش و سیاست تباه و مردم‌گریزشان را به ما بزنند. در پیروزی ما، کسی قرار نیست شکست بخورد. حتی مؤمنان به اندیشه‌ی سعید جلیلی با تمام جهل متنسکانه و خویشتن‌باوری متوهمانه‌شان، باید در این کامیابی شریک باشند. راه‌اش همین است که با آن‌ها با تحقیر برخورد نکنیم درست همان‌طور که خود را و دوستان‌مان را نباید تحقیر کنیم. بلوغ خود، اختیار و تشخیص و تصمیم یکایک‌مان را باید به رسمیت بشناسیم. فردا، از آنِ ماست. ترانه‌سرای حماسه‌ی فردای ما،‌ سایه است:

می‌خوانم و می‌ستایمت پُرشور
ای پرده‌ی دلفریبِ رویا رنگ!
می‌بوسمت، ای سپیده‌ی گلگون؛
ای فردا! ای امید بی‌نیرنگ!
دیری‌ست که من پی تو می‌پویم.

هر سو که نگاه می‌کُنم، آوخ!
غرق است در اشک و خون نگاه من.
هر گام که پیش می‌روم، برپاست
سر نیزه‌ی خون‌فشان به‌راه من
وین راه یگانه: راه بی‌برگشت.

ره می‌سپریم همره امید
آگاه ز رنج و آشنا با درد.
یک مرد اگر به خاک می‌افتد،
برمی‌خیزد به‌جای او صد مرد.
این‌ست که کاروان نمی‌ماند.
آری، ز درون این شب تاریک
ای فردا! من سوی تو می‌رانم.
رنج است و درنگ نیست، می‌تازم.
مرگ است و شکست نیست، می‌دانم.
آبستن فتح ماست این پیکار.
می‌دانمت، ای سپیده‌ی نزدیک؛
ای چشمه‌ی تابناک جان‌افروز!
کز این شب شوم‌بخت بدفرجام
برمی‌آیی شکفته و پیروز
وز آمدن تو: زندگی خندان.
می‌آیی و بر لبِ تو صد لبخند.
می‌آیی و در دلِ تو صد امید.
می‌آیی و از فروغ شادی‌ها
تابنده به‌دامن تو صد خورشید.
وز بهر تو باز گشته صد آغوش.
در سینه‌ی گرم توست، ای فردا!
درمان امیدهای غم‌فرسود.
در دامن پاک توست، ای فردا!
پایان شکنجه‌های خون‌آلود.
ای فردا؛ ای امید بی‌نیرنگ! . . .
۱

انتشار «پرورش بذر امید: راه سبز رهایی»

کتاب «پرورش بذر امید: راه سبز رهایی» از امروز برای خرید و سفارش از وب‌سایت‌های آمازون در سراسر جهان آماده است. صفحه‌ی مربوط به این کتاب را می‌توانید در وب‌سایت ناشر (در این جا) ملاحظه کنید. کسانی که ساکن بریتانیا هستند، می‌توانند کتاب را از این‌جا سفارش دهند (و در آمریکا). نسخه‌ی کیندل کتاب هم به زودی برای خرید آماده خواهد شد (در نتیجه فعلاً نسخه‌هایی کیندلی را که احتمالاً لینک‌شان در وب‌سایت‌ها موجود است، خریداری نفرمایید).

لازم است همین‌جا از ناشر کتاب، ایچ‌ اند اس میدیا، سپاسگزاری کنم به خاطر صبر، دقت، همکاری و لطف‌شان در آماده‌ کردن آخرین ویرایش کتاب (به رغم اصلاحات مکرری که در نسخه‌های مختلف اعمال کرده بودم). مقدمه‌ی کتاب و متن ترجمه چندین بار ویرایش شده است و تا جایی که در فرصت کوتاهی که داشتم امکان‌اش فراهم بود، اشتباهات تایپی و سایر خطاهای دیگر متن مرتفع شده است. اما هم‌چنان این اثر مانند هر اثری دیگری، کاری بی‌عیب و نقص نیست و ناگزیر ممکن است لغزش‌های دیگری در متن از قلم افتاده باشند. سایر اشتباهات احتمالی (که بسیار معدود هستند) در چاپ‌های بعدی کتاب مرتفع خواهد شد.

بار دیگر ضروری است تأکید کنم که هدف عمده‌ی ترجمه‌ی بیانیه‌ها و انتشار چنین اثری، چنان‌که در مقدمه به تصریح و تلویح به آن اشاره رفته است، ارایه‌ی این ژانر از ادبیات سیاسی به جامعه‌ی آکادمیک و دانشگاهی است. در نتیجه، این اثر را به هیچ رو نباید کاری با متعلق و هدف سیاسی تلقی کرد یا آن را ذیل اهداف کنشگران سیاسی (حتی سبزها) طبقه‌بندی یا منحصر کرد. پرداختن به چنین کاری، بیش از هر چیزی انگیزه‌ای علمی دارد تا جنبش سبز مستندسازی دقیق و روشنی داشته باشد و تاریخ و سیر تحول و تطور اندیشه‌ی آن به دقت ثبت شود. لذا، فارغ از این‌که مضامین و محتویات بیانیه‌های چی‌ست، هدف اولیه‌ی کار مستندسازی و ثبت بخش مهمی از تاریخ سیاسی معاصر ایران است.

فارغ از تعلق خاطر قلبی من به جنبش آزادی‌خواهانه‌ی مردم کشورم و آرمان‌های ملی و استقلال‌طلبانه‌ی ایرانیان، یکی از مهم‌ترین انگیزه‌های انتشار چنین اثری به حوزه‌ی کار آکادمیک من و زمینه‌ی پژوهشی‌ام در دوره‌ی دکتری بر می‌گردد. در چارچوب کلی‌تر زمینه‌ی پژوهشی علوم سیاسی و روابط بین‌الملل که از سال ۲۰۰۴ حوزه‌ی عمده‌ی پژوهشی و علمی من بوده است، به ویژه بحث‌های مربوط به اتوریته و رهبری کانون اصلی تحقیق من بوده است. جنبش سبز و رویدادهای سه سال اخیر ایران، یکی از نمونه‌های غنی و ارزش‌مند برای مطالعه‌ی الگوهای رهبری و اتوریته (چه در حوزه‌ی دین و چه در حوزه‌ی سیاست) بوده است. این زمینه‌ها هر چند در متن مقدمه حضور چندان پررنگی ندارند ولی اشاراتی که در جای‌جای مقدمه آمده است، تعلق خاطر مرا به این حوزه‌ها آشکار می‌کند.

یک بار دیگر، این‌جا هم از حمید دباشی به خاطر نکات ارزش‌مندی که در راستای بهبود متن مقدمه و ارتقاء سطح آکادمیک آن متذکر شد سپاسگزارم. هم‌چنین از محمدرضا جلایی‌پور به خاطر یادآوری یکی دو نکته که از قلم افتاده بود ممنونم. از سایر دوستانی که هر کدام به نحوی در بهبود متن مقدمه سهم داشته‌اند، و نام‌شان در کتاب نیامده است، نیز سپاس‌گزارم. طبعاً هر خطا و لغزش یا قصوری که در نسخه‌ی حاضر این اثر وجود داشته باشد، یکسره متوجه من است. امیدوارم اهل دانش و پژوهش به بزرگواری از لغزش‌های احتمالی در برابر ارزش محتوای کلی اثر غمض عین کنند و پیشنهادهای‌شان را در جهت اصلاح زلل کار دریغ نکنند.
۰

تصریحات گفتمانی و جایگاه انسانِ ایرانی

از مهدی سپاسگزارم که با شکیبایی و حوصله یادداشت مرا خوانده است و در پاسخ مطلبی نوشته است. راه تفاهم ما ایرانیان از معبر همین گفت‌وگوها می‌گذرد و تا زمانی که هم‌چنان بساط گفت‌وگو بر پاست، می‌توانیم به یکدیگر دسترسی داشته باشیم. بن‌بست ما جایی آغاز می‌شود که خود را از گفت‌وگو و روشن کردن موضعِ خویش برای همدیگر مستغنی بدانیم.
در پاسخ به نکاتی که مهدی برجسته کرده است، البته می‌شود به یکایک آن‌ها پاسخ گفت ولی چون در بعضی از نکاتی که مهدی طرح کرده است، ارتباط مضمونی می‌بینم، ترجیح می‌دهم پرسش‌ها یا نقدهای مهدی را ذیل چند محور بزرگ پاسخ دهم.
اسراییل، فلسطین و ایرانیان
من در نکاتی که مهدی طرح کرده است دو نشانه‌ی مهم می‌بینم دال بر این‌که نقطه‌ی عزیمت مهدی در پاسخ گفتن به نقدِ من، هم‌چنان متأثر از گفتمان جمهوری اسلامی است. این دو نشانه‌ی این‌هاست:
یکم این‌که وقتی به مهدی اعتراض می‌کنم که آن‌که گفته است در امور ما دخالت نکنید، مقامات سیاسی فلسطینی بود در پاسخ به مقامات دولتی ایران و نباید قصه‌ی مردم را با نزاع‌های سیاسی خلط کرد. به تعبیر دقیق‌تر، مهدی موضع انسانی و عقلانی من در نقد اسراییل را – که زمین تا آسمان با جنس جنجال‌سازی‌های هوچی‌گرانه‌ی مقامات جمهوری اسلامی تفاوت دارد – به یک موضع‌گیری سیاسی و تنش‌آفرین فروکاسته بود. این‌که یک پژوهشگر – یا حتی یک روشنفکر عرصه‌ی عمومی و حتی یک فعال سیاسی – ادعا کند و بتواند این ادعا را نشان دهد و مدلل کند که در اسراییل وجود دموکراسی یک افسانه‌ی ساخته‌ی دستگاه تبلیغاتی صهیونیسم است یا در اسراییل حقوق بشر مکرر نقض می‌شود و جنایت علیه بشریت رخ داده است و به طور سیستماتیک رخ می‌دهد، کمترین دخلی ندارد به این‌که محمود عباس خوشش بیاید که ما چنین نظری درباره‌ی اسراییل داریم یا نه. سخن محمود عباس جایی درست است که دارد خطاب به نظام جمهوری اسلامی ایران سخن می‌گوید. اتوریته‌ی یک پژوهشگر را که متکای سخن‌اش استدلال علمی و جامعه‌شناختی است نباید با ادعای اتوریته‌ی یک نظام سیاسی که مشروعیت‌اش را می‌خواهد با قدرت سیاسی و نظامی بسازد خلط کرد.اما قصه به همین‌جا محدود نمی‌شود. مهدی دوباره در پاسخ من، مغالطه‌ی دومی را پیش می‌کشد که در عنوان‌بندی نکته‌ی ششم او مشهود است: «درخواست رهبران فلسطینی ها بی اعتبار است؟» در نقد من هیچ سخنی از اعتبار داشتن یا اعتبار نداشتن درخواست رهبران فلسطینی در میان نبود. بگذارید مثال را عوض کنیم. فرض کنید یک جامعه‌شناس یا پژوهشگر علوم سیاسی بیاید نشان بدهد که در ایران – در نظام سیاسی ایران – ساختاری وجود دارد که در آن حقوق بشر دستخوش بحران می‌شود و برای استقرار حقوق بشر باید این ساختار سیاسی دگرگونی بنیادین پیدا کند. گرفتیم که یک رهبر سیاسی – فرض‌ کنید مثلاً‌ حتی خوش‌نامام‌شان – به این صورت‌بندی اعتراض کردند و گفتند شما در امور ما دخالت نکنید (اصلاً چه معنا دارد که یک سیاست‌مدار به یک پژوهشگر یا روشنفکر عرصه‌ی عمومی بگوید شما در امور ما دخالت نکن؟)، این اعتراض چه وجهی دارد؟

مغز پاسخ من به مهدی این است: مهدی حتی پژوهش‌های آکادمیک، موضع‌گیری‌های روشنفکران عرصه‌ی عمومی و بعضی از فعالان سیاسی را می‌خواهد به جنس موضع‌گیری‌های حکومتی نظام جمهوری اسلامی – که سرشتی یکسره متفاوت دارد و اعتبارش را فقط از قدرت سیاسی این نظام می‌گیرد – فروبکاهد در حالی که منبع مشروعیت این دو موضع و خاستگاه اتوریته‌ی این دو از اساس متفاوت است. مثل روز روشن است که درخواست رهبران سیاسی فلسطینیان معتبر است ولی البته در چارچوب خودش و در بستر مرتبط به همان سخنان. برای یک پژوهشگر مهم نیست محمود عباس خائن است یا خادم. اگر در اسراییل حقوق بشر نقض می‌شود و نظام سیاسی آن یک روایت قوم‌گرایانه و نژادپرستانه و تبعیض‌آمیز از دموکراسی است، این سخن از اساس مستقل از خائن یا خادم بودن محمود عباس یا مستبدانه یا عادلانه بودن نظام سیاسی ایران است.

دوم این‌که وقتی از اسراییل سخن می‌گویم هم‌چنان مهدی بازی را به زمین امتیازگیری سیاسی و دیپلماسی می‌برد. انگار پژوهشگر و روشنفکر عرصه‌ی عمومی ملزم به دیپلماتیک عمل کردن و در کسوت دیپلمات ماندن است. سخن او وقتی که از «تنش‌زایی» سخن می‌گوید کاملاً درست است به خاطر این‌که وقتی سیاست‌مداری در قدرت باشد ناگزیر «مسؤول» است در برابر «منافع ملی» کشورش و نمی‌تواند به خاطر پژوهش عملی یک دانشمند علوم سیاسی – که سخن حق و مدللی هم گفته است – سرمایه‌ی مادی، معنوی و سیاسی کشورش را بسوزاند. لذا، مثل روز روشن است که موضع من – یا هر روشنفکری – نسبت به این‌که یک «دیپلمات» یا «سیاست‌مدار» ایرانی باید در قبال مسأله‌ی اسراییل یا هر مسأله‌ی دیگری چه موضعی بگیرد چی‌ست. به تعبیر دقیق‌تر، مهدی وقتی موضع‌اش را بیان می‌کند در واقع همان موضع ما را تکرار می‌کند با این تفاوت که گویی موضع ما موضعی متفاوت است – و من موضع گنجی را هم متفاوت از موضعی که مهدی می‌گیرد ارزیابی نمی‌کنم.منافع ملی فلسطینیان چیزی است که با سیاست آن‌ها در نسبت با رهبران سیاسی‌شان تعریف می‌شود. ولی بیایید قصه را از آن سو ببینیم. به نظر مهدی، این‌که آمریکا یا غرب یا سازمان ملل درباره‌ی حقوق بشر در ایران سخن بگویند، و رهبران سیاسی ایران، چه خائن باشند و چه خادم، در برابر آن موضع بگیرند و بگویند به شما ربطی ندارد، موضع درستی است؟ در واقع مراد من این است که به روشنی بدانم آیا مهدی نه تنها در گفتار بلکه در عمل هم نقدش یکدست و یکپارچه است یا فقط وقتی به نقد رهبران سیاسی ایران می‌رسد تیغ‌اش می‌برد ولی وقتی به مخالفان می‌رسد، ناگهان تیغ‌اش کُند می‌شود؟

اولویت انسان بودن بر ایرانی بودن، مسلمان بودن، اپوزیسیون بودن و روشنفکر بودن
نکته‌ی سوم مهدی – در نقد این‌که ما پیش از اپوزیسیون ایرانی بودن، انسان هستیم – به باور من آشفته و متناقض است. این نکته را به طور کامل نقل می‌کنم: «ما عین همین مشکل را با جمهوری اسلامی داریم. مقامات و پیروان فکری جمهوری اسلامی هم می گویند ما اول از همه مسلمان ایم و باید به اسلام فکر کنیم و به دنیای اسلام. من با چنین دید مشکل بنیادین دارم. من همه چیزم را در ایران و ایرانی بودن تعریف می کنم. ما انسان هستیم اما انسانی ایرانی و زاده و پرورده و دلبسته ایران. ما نقش معینی در سیاست ایران بر عهده داریم که آن را در چارچوب اپوزیسیونی تعریف می کنیم. ما اول از همه در برابر ایران و آنچه در آن می گذرد مسئول ایم. درخواست ما از دیگران هم در چارچوب منافع متقابل است. خواهند می پذیرند نخواهند نمی پذیرند. این یک رفتار اخلاقی نیست. اخلاقی هم هست اما اولا سیاسی است.»مهدی همه چیزش را در ایران و ایرانی بودن تعریف می‌کند و به عبارت دقیق‌تر، ملیت او بر بشریت او قید می‌زند. دقت کنید که من ملتفت‌ام که هر انسانی ناگزیر در یک نقطه‌ی جغرافیایی متولد می‌شود ولی این جبر جغرافیایی «علت» است نه «دلیل». پای بر فرق علت‌ها نهادن یعنی همین‌که از این قید‌های تصادفی فاصله بگیری و ایرانی بودن‌ات را در پرتو انسان بودن‌ات بفهمی. این موضع مهدی، هیچ تفاوتی با موضع جمهوری اسلامی ندارد. آن‌ها می‌‌گویند ما اول مسلمان هستیم بعد ایرانی. مهدی هم می‌گوید من اول ایرانی هستم بعد انسان (ولو عین عبارت‌اش این نباشد). مهدی درست همین‌جا یک جهش دارد: بحث از تقدم انسان بودن بر ایرانی بودن (یا اپوزیسیون بودن یا روشنفکر عرصه‌ی عمومی بودن یا فیلسوف بودن و الخ) را ناگهان رها می‌کند و می‌رسد به این‌که ما در مقام اپوزیسیون بودن در قبال ایران مسؤول‌ایم. خوب این‌که روشن است و در آن نزاعی نیست. مثل این می‌ماند که یک نفر که در انگلیس عضو حزب کارگر باشد بگوید من فقط در قبال حزب خودم مسؤول هستم و کاری به سیاست‌های حزب محافظه‌کار ندارم. بله، او راست می‌گوید ولی اگر پای اتخاذ موضعی در میان باشد که فوق سیاست‌های محافظه‌کار و کارگر باشد، او حق ندارد مسؤولیت انسانی و اخلاقی‌اش را قربانی سیاست حزبی کند. مغالطه‌ی مهدی درست همین‌جاست. این‌که مهدی در دو جمله‌ی پیاپی هم آن را اخلاقی می‌نامد و هم از آن سلب اخلاقیت می‌کند را نفهمیدم ولی مهدی به جای پاسخ دادن به من، هم‌چنان مشغول نقد موضع جمهوری اسلامی است. مگر بحث ما این بود که ما اول مسلمان‌ایم و بعد ایرانی؟ مسلمان بودن و ایرانی بودن هر دو به یک اندازه بشریت آدمی را قید می‌زنند در حالی که نسبت انسان بودن با مسلمان بودن و ایرانی بودن، نسبتی یکسان است.

مهدی در نکته‌ی دهم‌ همین نکته را به شکلی دیگر تکرار می‌کند. سخن من هیچ ربطی به «انترناسیونالیسم روسی» ندارد. من نمی‌فهمم واقعاً روس‌ها چه می‌‌گویند ولی این برچسب زدن مهدی – که در ذیل آن می‌خواهد تکلیف اصل بحث را با نفی ضمنی شوروی و روس روشن کند – دور شدن از ادب بحث است. این انسان‌گرایی که من از آن سخن می‌گویم هم در غرب و هم در شرق سابقه و نسب‌نامه دارد. هم در جهان مدرن وجود دارد و هم در جهان سنتی. کمترین ارتباطی هم به تقسیم‌بندی‌های سیاسی و ایدئولوژیکی که مهدی وارد قصه می‌کند ندارد.فروکاستن باور به اولویت عزت و کرامت آدمی به آدم‌خواری جمهوری اسلامی یعنی قلب کردن و وارونه کردن این موضع. این مغالطه‌ی عظیمی است که بگوییم تکیه بر انسان بودن آدمی – نمی‌دانم چرا مهدی پای جهان‌شهری‌گری را که مبنای‌اش از نظر من کثرت‌گرایی است در این بند از نوشته‌آش گشوده است – منافات با وطن داشتن آدمی دارد. مثل روز روشن است که هر انسانی وطنی دارد. مهدی با خلط کردن این موضع با موضع آشفته و ایدئولوژیک جمهوری اسلامی که آرمان خودش را آرمانی برای بشریت قلمداد می‌کرد و در متن‌اش غیریت‌سوزی و دیگری‌تراشی مندرج است، از رویکردی که به روشنی جهان‌شمول است و فارغ از مرزهای سیاسی و عقیدتی می‌ایستد، و در آن دیگری است که اساس است و غیریت‌تراشی بی‌معناست، اصل مسأله را تباه می‌کند. هیچ سخنی نمی‌توانست به این اندازه از تکیه بر انسان بودن دور باشد که مهدی آن را با ایدئولوژی جمهوری اسلامی یکی کند. با منطق مهدی، تمام قوانین حقوق بشر بین‌المللی هم عاقبت سر از ایدئولوژی جمهوری اسلامی در می‌آورند چون انسان بودن را بر ایرانی بودن یا آمریکایی بودن مقدم می‌دارند.

در باب وکالت
مهدی در بند آخرش می‌نویسد: « اگر کسی به فرد الف وکالت نداده که حرفی بزند به فرد ب هم وکالت نداده که با او مخالفت کند. یعنی که اگر این سخن مغالطی درست می بود هیچ ارزش و معنایی نداشت. چون مثلا همانقدر که در باره مخالفان و منتقدان گنجی و دباشی صادق است در باره خود گنجی و دباشی هم صادق است. واقعیت چیست؟ واقعیت این است که همه ما گروههایی از مردم هستیم که می کوشیم با روشهای مختلف گروه خویش را به مخاطبان وسیعتر عرضه داریم و بر افکار ایشان تاثیر بگذاریم. اگر بحث وکالت هم باشد هنوز وقت اش نرسیده است. وقتی رسید رای مردم است که تعیین خواهد کرد. تا آن زمان وجدان مردم و تمایل آنها به این یا آن گروه است که وجود دارد نه بیش». مهدی درست می‌گوید ولی سخن‌اش دقیقاً موضع خودش را سست می‌کند.مهدی در واقع همان سخن مرا تکرار می‌کند که وقت‌اش که برسد خود مردم تعیین می‌کنند چه باید کرد. این سخن بیش از هر چیز متوجه کسانی می‌تواند باشد که یا صراحتاً دعوت به حمله‌ی نظامی به ایران می‌کنند یا نتیجه‌ی عملی موضع‌گیری‌شان حمله‌ی نظامی به ایران است. مردم دقیقاً به کسانی وکالت نداده‌اند که از جانب آن‌ها بخواهند تصمیمی بگیرند که باعث ویرانی زندگی‌شان و فروریختن بمب بر سرشان شود. نام بردن از گنجی و دباشی هم در این متن بی‌وجه است و شخصی کردن قصه (به زبان دیگر مهدی می‌گوید اگر به من وکالت نداده‌اند به گنجی و دباشی هم کسی وکالتی نداده؛ ولی حتی اگر گنجی و دباشی هم بخواهند خود را نماینده‌ی تمام مردم بدانند و برای آن‌ها تعیین تکلیف کنند، وضع همین است). در سخن من هیچ مغالطه‌ای نیست. مغز سخن من این است که برای این‌که بدانیم مردم چقدر از جمهوری اسلامی به تنگ آمده‌اند و برای تغییر دادن این وضعیت خواهان چه چیزی هستند، ما حق نداریم دل خوش کنیم به تخیلات خودمان یا جهت‌گیری‌های اپوزیسیونی متبوع خودمان. یادمان نرود که ایران فقط سبزها نیستند. شمار گروه مقابل هم کم نیست. نقطه‌ی مشترک همه‌ی این‌ها انسان بودن است.

سایر نکات مهدی هم‌چنان به نزاع او با گنجی باز می‌گردد و این‌که گنجی به فلان بیانیه تاخته است و آن‌ها را تخریب کرده است. نزاع‌های سیاسی بیرون از بحث من می‌ایستند. ولی باید به یاد داشت که وقتی ما از «شجاع بودن» گنجی سخن می‌گوییم، متعلق شجاعت او به روشنی ایستادن در برابر نظام جمهوری اسلامی است. اتفاقاً همین‌جاست که خود مهدی گرفتار ناب‌گرایی است. از نظر او لابد شجاع کسی است که در تمام زندگی‌اش معصومیت دارد و اگر یک جا شجاعت به خرج داد باید در تمام جاهای دیگری که از نظر من فلان رفتار شجاعت است، هم‌چنان باشد که ما می‌گوییم و گرنه در همه جا شجاعت‌اش زیر سؤال رفته است. این تحلیل را من مغالطه می‌دانم و برخورد شخصی با مسأله کردن. این‌که قصه‌ی گنجی با نیروهای سیاسی اپوزیسیون چگونه حل می‌شود، مسأله‌ی من نیست و خارج از بحث من است. گنجی و مهدی خودشان بهتر می‌توانند مسأله‌شان را حل کنند.

البته هم‌چنان نکات دیگری در میان سخنان مهدی هست که نیازمند پاسخ است ولی این را موکول می‌کنم به یادداشت دیگری که بتوانم قصه را بیشتر باز کنم.
۲

لُبّ لُبابِ دباشی

(۱)
در میان واکنش‌هایی که به مقاله‌ی اخیر حمید دباشی تا امروز خوانده‌ام، مقاله‌ای در جرس منتشر شده است با عنوان «نامه‌ای به روشنفکر پسا‌استعمارگرا». این یادداشت، چه بسا متین‌ترین واکنش به حمید دباشی است که کوشش صادقانه‌ای برای گفت‌وگو با دباشی در آن هست، بر خلاف سایر واکنش‌هایی که بیشتر یا عصبی است یا از سر ناآگاهی و اصرار بر دنبال نکردن تبار اندیشه‌ی دباشی. همین یادداشت اما، نمونه‌ی خوبی است از این‌که چگونه دنبال نکردن دقیق فکر دباشی می‌تواند حتی نقد را هم از دقت خالی کند.

یکی از محورهای مهم این یادداشت، به رسمیت شناختن «جهان‌ها»ست یا در واقع دو جهانی که با هم تفاوتی بنیادین دارند. سپس نویسنده دباشی را به یکی از این جهان‌ها منتسب می‌کند و طرف(های) محل نقد دباشی را به جهان دیگر. این اولین نقطه‌ی لغزش نظری در این نقد است: دباشی در تمام سال‌های اخیر، کوشش خستگی‌ناپذیری برای نقد و در هم شکستن تصور وجودِ دو جهان متمایز داشته است و به نحوی سیستماتیک و مستمر دوگانه‌ی شرق-غرب را در آثارش از منظر معرفتی و اپیستمیک اوراق و ویران کرده است (که با این کار دقیقاً از فوکو عبور می‌کند و نقش گادامر و هایدگر را در کارش خیلی پررنگ‌تر می‌بینیم). این اوراق‌سازی معرفتی چه بسا مهم‌ترین مضمون‌ و درون‌مایه‌ی کار دباشی است.

دباشی قرائت و برداشتی یکسره متفاوت از سزر و فانون دارد و این را به روشنی می‌توان در مقاله‌ای که در کتاب پسااستعمارگرایی‌اش درباره‌ی گلدتسیهر نوشته است دید. دباشی با این شیوه‌ی متفاوت نقد، اورینتالیسم ادوارد سعید را هم به چالش گرفته است. در نتیجه، یکی از لغزش‌های بزرگ این نقد – و بسیاری از نقدهای دیگری که بر این سوء برداشت استوارند – این است که تبار فکر دباشی را به ادوارد سعید می‌رساند که برداشتی به شدت معیوب و مخدوش است. سعید برای نقد اورینتالیسم به نقد ادبی رو آورده است و دباشی برای اصلاح این رویکرد، آن را تاریخ‌مند کرده است و در جهت جامعه‌شناسی دانش و معرفت حرکت می‌کند و این‌جاست که مضمون «جهان‌شهری‌گری» که یکی از کلیدهای فهم اندیشه‌ی دباشی است وارد قصه می‌شود. اما جهان‌شهری‌گری مدنظر دباشی هم‌چنان تفاوتی اساسی با نوع جهان‌شهری‌گری کوامی آنتونی آپایا، شیلا بن حبیب و تیموتی برنان دارد. نزد دباشی، جهان‌شهری‌گری، مترادف با جهانی‌شدن و کُره‌گیر شدن «غرب» نیست بلکه کشف جهان‌هایی جایگزین است که مدعیات مشابهی درباره‌ی جهان‌شهری‌گری دارند و برای شرح و توضیح این مضمون، دباشی به فرهنگ، ادبیات، عرفان و زبان فارسی متوسل می‌شود تا به شیوه‌ای هرمنوتیکی، وجود، بالندگی و بقای این مضمون را که فارغ از دوگانه‌ی کاذب شرق-غرب زندگی می‌کند، نشان دهد.

این نکته را پیش از این هم تکرار کرده‌ام که نمی‌توان برای سنجش و نقد اندیشه‌ی صاحب‌نظری صرفاً به یک مقاله یا عبارت او چسبید – و خصوصاً در مورد دباشی تنها به مقالات رسانه‌ای و ژورنالیستی او اکتفا کرد – و خود را مستغنی از جست‌وجو و تفحص در آثار نظری او دانست. ستون فقرات اندیشه‌ی دباشی جایی است خارج از بروزهای ژورنالیستی سخنان او. در این مقالات ما تنها شاخ و برگی را می‌بینیم از جنگلی که پشت دیواری پنهان است. سر و کله زدن با شاخ و برگی که از دیوار بلند اندیشه‌ی او به بیرون سرک می‌کشد، تنها کاری که می‌کند احتمالاً چیدن و کوتاه کردن همان شاخ و برگ‌هاست. برای نقد زنده و جان‌دار دباشی، باید هم جسارت ورزید و هم شکیبایی داشت تا مضامین فکر او را بهتر بفهمیم. این‌که کسی درست و دقیقاً نداند نسبت ادوارد سعید با دباشی چی‌ست و مثلاً نداند که دباشی چه استفاده‌ای از فانون یا اسپیواک می‌کند و چگونه از زبان و ادبیات آن‌ها و روش‌شان برای ابراز مقصودش استفاده می‌کند، البته مشکل دباشی نیست. این از ناشکیبایی و شتاب‌زدگی خواننده است که می‌خواهد زود به مقصد برسد و در واقع تکلیف‌اش را با دباشی یکسره و خاطر خودش را از فکر کردن به او آسوده کند.
(۲)
مغز سخن منتقد را شاید بتوان این‌گونه صورت‌بندی کرد که او می‌گوید دباشی اکنون خود بخشی از جهان اول است، همان جهان استعمارگر، و حق ندارد اولویت‌های‌اش را بر اولویت‌های جهان سومِ حاشیه‌نشین و استعمارشده تحمیل کند.

مضمونِ مدعای اقتصادی کار دباشی، با سست کردن بنیاد این دوگانه، در حقیقت عبوری است از مارکس. دباشی از نظریه‌ی از خود-بیگانگی مارکس علیه اورینتالیستی کردن جهان غیر-اروپایی استفاده می‌کند: مارکس جهان استعماری را جهانی شرقی می‌دید که دست به گریبانِ استبداد شرقی است. از آن رو که استعمارگری را سوء استفاده از کار از طریق سرمایه‌ی کلان می‌بیند و این همان نکته‌ای است که نزد مارکس، به دلیل اروپامحوری او، وجود ندارد و نوشته‌های ژورنالیستی مارکس جنبه‌ی مایه‌دار کار او را بیشتر منعکس می‌کند. نقطه‌ی کور کلیدی کار مارکس تصور او از «استبداد شرقی» بود که باعث می‌شد مارکس با جهان غیر-اروپایی بیگانه شود و از دستاوردهای کوشش و کار آن‌ها بی‌بهره بماند. اندیشه‌ی پسا-مارکسی دباشی این نقطه‌ی کور را می‌پوشاند و در آثار متعددش (از جمله در «پسا-اورینتالیسم: دانش و قدرت در عصر ترور»، «الاهیات رهایی‌بخش اسلامی: مقاومت در برابر امپراتوری»، در «پوست‌ سبزه، نقاب سفید» – بررسی پیمان جعفری در تهران‌ریویو – و در «ایران: ملتی گرفتار وقفه») نشان می‌دهد که میراث‌بر سرمایه‌داری نه تنها جهان استعماری (شامل سپاه در ایران، شیوخ عرب در منطقه‌ی خلیج فارس، جنگ‌سالاران آفریقایی، اربابان مواد مخدر در آمریکای لاتین و دیگران) است بلکه سرمایه‌داری کلان‌شهرهای جهان استعمارگر هم سهم‌بران همین قصه‌اند. و کسانی که در این بازی محروم مانده‌اند و به استضعاف کشانده شده‌اند نه تنها در حاشیه بلکه در متن نیز هستند و به این ترتیب دباشی این دوگانه‌ی مرکز و حاشیه را هم دوباره در هم می‌شکند.

در همان شهر نیویورکی که دباشی در آن زندگی می‌کند، محله‌هایی هست که میزان مرگ-و-میر اطفال و امید به زندگی در آن‌ها از تهران، قاهره، یا مکزیکو سیتی بدتر است. در نتیجه، دباشی دقیقاً با چه معیاری می‌تواند به آن جهان اول خیالی متعلق باشد اما بخشی از طبقه‌ی نولیبرال برآمده در کنار هاشمی رفسنجانی جهان سومی باشند؟

در نتیجه، تأملی دوباره در آثار دباشی نشان می‌دهد که او بازنگری بنیادینی در نگاه مارکسی کرده است و از محدودیت‌های ادوارد سعید و گایاتری اسپیواک عبور کرده است. از نگاه دباشی، فرزندان ثروت‌مند اعراب و بورژوازی هندی که به مدرسه‌های نخبگان استعماری در مصر و هند رفته‌اند، شکاف میان میراث‌بران عملکرد سرمایه و افراد محروم از آن را یک‌دست و یکپارچه می‌کند و آن چندپارگی را از دو سوی طیف می‌ستاند: در نگاه دباشی، دیگر مسأله جهان استثمارگر و استثمارشده نیست. مسأله، اختلاف طبقاتی در میان دولت-ملت‌ها و خارج از آن‌هاست. دباشی تا آن‌جایی که متفکری پسااستعماری است، هم‌چنان مارکسیست باقی می‌ماند و در عین حال، مارکسیسم او عمیقاً متأثر است از اندیشه‌ی پسااستعماری. فهم اندیشه‌ی دباشی بدون فهم این نکته‌ی ظریف بسیار دشوار است.

جهانی که در ذهن منتقد دباشی نشسته است میراث تخیل استعماری است و، در عمل، نظریه‌پردازان پسااستعمارگرایی به آن دامن زده‌اند. این نظریه‌پردازان همان کسانی هستند که نویسنده به اشتباه نسب اندیشه‌ی دباشی را به آن‌ها می‌رساند در حالی که دباشی در طی سالیانی دراز نه تنها گره ذهنی آن‌ها را گشوده و از آن‌ها عبور کرده بلکه منظر فکری آن‌ها را نیز سست کرده و زیر سؤال برده است و به جای آن مدلی جایگزین را پیشنهاد کرده است.

دباشی مارکس را از منظر موضع او در خصوص استعمار نقد کرده و استعمارگری ناخودآگاهِ نهفته در مارکس را به چالش گرفته است، به ویژه در «سرمایه‌»ی اول (جلد یکم سرمایه). در این بخش از سرمایه، مارکس می‌توانست بر تز «استبداد شرقی» غلبه کند، بر آن فائق آید و آن را به کناری بگذارد. این‌جاست که دباشی هم از سعید عبور می‌کند و هم از اسپیواک. فانون جایی اشاره می‌کند که «اروپا جهان سوم را اختراع کرده است» و دباشی این مضمون را از فانون گرفته است و با آن نظریه‌ی پسااستعماری را یکسره وارونه کرده است.

این‌جاست که می‌رسیم به گسل مهمی که در نقد بالا وجود دارد که می‌توان با پرده برداشتن از آن ستون فقرات این نوشته را عریان کرد. اگر نویسنده با اسمی مثل ادوارد فوکو یا مثل اسلاووی آدورنو، و رابرت اسپیواک رو به رو بود، دیگر به این سادگی نمی‌توانست این تصویر را از «حمید دباشی» نوعی در ذهن داشته باشد و به مصاف او برود. دقت کنید که چرا گایاتری چاکراوُرتی وقتی که از همسرش، اسپیواک، جدا می‌شود، هم‌چنان نام شوهر مطلقه‌اش را در کنار اسم‌اش حفظ می‌کند! حالا لغزش کجا رخ می‌دهد؟ لغزش این‌جاست که نویسنده درست در همان لحظه‌ای که دباشی را «بومی» می‌کند و او را به کرانه‌های جهان اول پرتاب می‌کند، دقیقاً به خاطر بومی بودن‌اش از او سلب صلاحیت می‌کند و از همین طریق است که صدای او را در میان صداهای دیگر گم می‌کند. خواننده‌ی ایرانی به آن سادگی که خواننده‌ی غیر ایرانی آثار دباشی با او ارتباط برقرار می‌کند، نمی‌تواند سخن دباشی را بفهمد و این تنها به این دلیل نیست که این خواننده انگلیسی نمی‌داند یا آثار دباشی به فارسی نیستند یا به فارسی ترجمه نشده‌اند. مشکل عمیق‌تری پشت قصه نشسته است.

پرسش این است که چرا یک نفر ایرانی نمی‌تواند و نباید این انتقادهای گزنده و شلاقی را داشته باشد در حالی که مثلاً نوآم چامسکی می‌تواند؟ چه چیزی در چامسکی هست – همان چامسکی‌ای که حتی ایرانیان در فهم استخوان‌بندی اندیشه‌اش مشکل دارند و بیشتر شیفته‌ی نمودهای ژورنالیستی خلاف قاعده‌ی او هستند – که در دباشی نیست؟ چامسکی چه دارد که اگر دباشی هم همان حرف‌ها را بزند، باید با شک و تردید به او نگاه کرد؟

مسأله این است که در ذهن منتقد، این نکته به آسانی جا نمی‌افتد که کسی مثل دباشی – افرادی مثل دباشی – که به فضای ذهنی ما و به کهکشان اندیشه‌ی ما نزدیک‌اند، از اساس توانایی این را داشته باشند که تبدیل به کسانی شوند که از نگاه منتقد بالا نظریه‌پردازانی جهان اولی شوند. مسأله شخص دباشی نیست؛ مسأله این است که دباشی به مثابه‌ی یک اسم و یک نشانه به فضای ذهنی ما نزدیک‌تر است. این مضمون در مستعار بودن نامِ نویسنده هم خود را نشان می‌دهد. مستعار ماندن و مخفی ماندن نامِ او لزوماً به این دلیل نیست که او از شهرت‌خواهی یا شهرت‌طلبی پرهیز دارد بلکه گویی نویسنده در تصور کردن خود در مرکز جهان اول و نظریه‌پردازی از قلب آن تردید دارد و دقیقاً به همین دلیل است که نمی‌تواند حمید دباشی‌ای را تصور کند که در قلب همین جهانِ اولِ برساخته‌ی او باشد و باز هم تازیانه به دست بگیرد و آن را اوراق کند. پس کاری که منتقد با دباشی می‌کند هم بومی‌کردن دباشی است و هم اعتبارزدایی از او به مثابه‌ی یک نظریه‌پرداز جهان اولی است آن هم به خاطر نام شرقی/ایرانی/مسلمانی/خاورمیانه‌ای او. این بخش از جهان گویی در کهکشانی دوردست نشسته است و تنها در هپروت سیر می‌کند و فقط وقتی می‌تواند به مصاف این بخش دیگر (این دوگانه‌ی برساخته‌ی دیگر) بیاید که لباس هم‌او را به تن کند و نام هم‌او را برگیرد.
مثال آسان‌تری برای فهم این کارکرد پیچیده هم وجود دارد. برای ایرانی‌ای با این شیوه‌ی نقد، تصور این‌که یک نفر ایرانی بالاترین منصب و شغل را در ناسا داشته باشد یا متخصصی تراز اول در زمینه‌ی پزشکی باشد بسیار آسان‌تر است تا تصور کسی که بتواند شانه به شانه‌ی این غول‌های «غربی» سخنی مهیب برای عرضه داشته باشد.

مشخصاً به این جمله از متن توجه کنید: «الصاق نام بی‌شهرت جوانی گمنام به بزرگی نامور بی‌شک مقداری شهرت برای آن جوان به همراه می‌آورد. به خصوص شیرجه زدن در گرماگرم بحثی چنین داغ قطعا عملی نامورکننده است»؛ بین‌السطور این عبارت گویا چنین است که نسبت نویسنده با دباشی، انگار همان نسبت دباشی با مثلاً فوکو و بوردیو است، هر چند به آن تصریحی نمی‌رود. دلیل نویسنده برای «شیرجه نزدن در گرماگرم این بحث» به خاطر این‌که باعث «نامور شدن» احتمالی او می‌شود، دلیل چندان محکمی به نظر نمی‌رسد (در نقد سیاست و نقد نظریه‌ها، کار ما سلوک عرفانی یا تهذیب اخلاق نیست، هر چند اخلاق شخصاً و فرداً برای ما می‌تواند و باید مهم باشد).

 این‌که می‌گوییم سخنی برای عرضه کردن از این‌جا می‌آید که اگر لحظه‌ای فضای خواننده‌ی ایرانی و تحلیل‌گر ایرانی را از معادله کنار بگذاریم، خواننده‌ی غیر-ایرانی به همان راحتی با دباشی ارتباط برقرار می‌کند که با چامسکی! نشان به این نشان که خوانندگان غیر-ایرانی آثار او، اقبال به مراتب وسیع‌تر و گسترده‌تری به دباشی دارند تا خواننده‌ی ایرانی.

این خلاصه‌ی صورت‌بندی من از ماجراست. شاید جایی در تحلیل و روایت، تعابیرم دقیق نباشد یا به آن اندازه که می‌‌خواهم شفافیت نداشته باشد ولی تا حد بسیار خوبی می‌تواند بستر این مجادلات را بیشتر آشکار کند و فضا را اندکی از غبارآلودگی و ابهام دور کند. استنباط‌های بالا عمدتاً نتیجه‌ی گفت‌وگوهای مستقیم یا ای‌میلی من با حمید دباشی بوده است که در خلال آن‌ها از او خواسته‌ام پاره‌های مبهمی از فکرش را به تفصیل بیشتری برای من توضیح دهد. در نتیجه، در سطور بالا هم صورت‌بندی‌های خود دباشی را می‌بینید و هم استنباط‌ها و قرائت من از سخنان او را. اگر جایی لغزشی در صورت‌بندی رخ داده باشد، یکسره متوجه من است.
۱۲

هرمنوتیک یک نقد گزنده: موردِ دباشی

مقاله‌ای که هفته‌ی پیش حمید دباشی در وب‌سایت الجزیره به زبان انگلیسی منتشر کرد، فضایی جنجالی و تب‌آلود میان نویسندگان، روشنفکران و فعالان سیاسی ایرانی – داخل و خارج کشور – ایجاد کرد که تا امروز هم‌چنان ادامه دارد و نه تنها از اهمیت آن یادداشت کاسته نشده است بلکه دامنه‌ی گمانه‌زنی‌ها و رنجش‌ها از آن نوشته چه بسا رو به گسترش بوده است.
دباشی اساساً نویسنده‌ای دشوارنویس است و کمتر نوشته‌ای از او در رسانه‌ها منتشر می‌شود که گزنده و شلاقی نباشد؛ حکایت نوشته‌های آکادمیک دباشی، البته، حکایت دیگری است اما نوشته‌های رسانه‌ای او ریشه‌های در تربیت آکادمیک او هم دارد. این دشوارنویسی دباشی را من با کتاب معظم او درباره‌ی عین‌القضات همدانی کشف کردم. هر اندازه که دباشی در زبان انگلیسی نویسنده‌ای فصیح و توان‌مند است، نشان چندانی از او در زبان فارسی نیست. حوزه‌ی اصلی زبان‌آوری دباشی زبان انگلیسی بوده است و میدان نفوذش دست بر قضا بیشتر میان اعراب و مسلمانان غیر ایرانی. چه بسا همین نکته همواره در سوءتفاهم و عدم کوشش برای فهم درست دباشی و سخن‌اش سهیم بوده است. دباشی البته از منظر سیاسی مواضعی جنجالی دارد که برای فهم آن‌ها خواننده نیازمند پی‌گیری دقیق آثار اوست.
با این مقدمه، به یادداشت اخیر او بر می‌گردم درباره‌ی خطر جدی حمله‌ی نظامی به ایران و نقد بی‌محابا و درشت او از کسانی که زمینه‌ی نظری و عملی را برای حمله به ایران – دانسته یا نادانسته – در پوشش «مداخله‌ی بشردوستانه» هموار می‌کنند. یادداشتی که چند روز پیش نوشتم، کوششی بود برای پرداختن به جوانب حقوقی و نظری قصه از منظر علوم سیاسی و روابط بین‌الملل. بر خلاف ایرانی‌ها و فارسی‌زبان‌ها، این ترم حقوقی در میان غربیان و اهل آکادمی به شدت بررسی و حلاجی شده است و بر خلاف ما که با این مشترک لفظی به کرات بازی زبانی می‌کنیم و از ظرافت‌های آن غافل‌ایم، در دانشکده‌های علوم سیاسی و میان اهل نظر، این اصطلاح بسیار محل بررسی و موشکافی عالمانه بوده و هست. نوشته‌ی دباشی بسیار درشت‌تر و عریان‌تر از یادداشت من است. و همین صراحت و بی‌پردگی البته بسیاری را رمانده است و گروه دیگری را مستقیماً هدف گرفته است.

 

برای این‌که هم فضای بحث درباره‌ی این مقاله بازتر شود و هم امکان بررسی دقیق‌تر و فارغ از جنجال و هیاهوی آن فراهم شود، تصمیم به ترجمه‌ی آن به فارسی گرفتم تا مخاطب‌ فارسی‌زبان بهتر بتواند – بدون واسطه و صافی اظهار نظرهای افراد مختلفی که خوانده یا نخوانده با دواعی و انگیزه‌های مختلف درباره‌ی مقاله سخنی به تصریح یا تلویح گفته‌اند – با اصل متن ارتباط برقرار کند و آب را از سرِ چشمه بنوشد. این ترجمه بار نخست در وب‌سایت جرس منتشر شده است و آن را دوباره در ملکوت بازنشر می‌کنم با این مقدمه و افزودن لینک‌های داخل متن – که به جز لینک به آثار آکادمیک و کتاب‌ها، همگی پیوندهایی است که در اصل نوشته‌ی دباشی موجودند. این لینک‌ها نقشی کلیدی و مهم در فهم متن ایفا می‌کنند، بی‌اعتنایی به هر کدام از آن‌ها و کوشش برای حدس زدن این‌که این متن ممکن است مشخصاً چه کسی را هدف قرار داده باشد، چه بسا مایه‌ی گمراهی مخاطب شود. تصریحات متن دباشی یک چیز است و سخنان در لفافه و تلویحی آن چیز دیگر. خلط کردن این دو، مایه‌ی رهزنی است.
در این روزها، به طور مشخص دو بیانیه در مخالفت با جنگ منتشر شده است.بیانیه‌ی اول، بیانیه‌ای است که خود دباشی هم از امضاء کنندکان آن است. دومین بیانیه روز ۲۲ آبان‌ منتشر شده است با عنوان «بیاینه جمعی از فعالان سیاسی، مدنی، دانشجویی، دانشگاهی و روزنامه نگاران در مخالفت فعال با جنگ» در وب‌سایت گویا نیوز. (بیانیه‌ی سومی، هم روز ۲۹ آبان در وب‌سایت اخبار روز با عنوان «بیانیه‌ی فعالان داخل کشور در مورد خطر حمله نظامی» منتشر شده است). بیانیه‌ی متفاوت هم البته همhن است که دباشی و گنجی هم از امضاءکنندگان آن هستند و قبل از هر دو بیانیه منتشر شده است (متن کامل در جرس). این دو بیانیه با هم تفاوت مضمونی و ماهوی دارند. یکی از «مخالفت فعال با جنگ» سخن می‌گوید و دیگری نسبت به سوء استفاده از «مقولاتی همچون دخالت بشر دوستانه و حمایت از دموکراسی» هشدار می‌دهد. در مقاله‌ی دباشی به نقد سهیلا وحدتی به بیانیه‌ی دوم تصریح شده است و لینکی به مقاله‌ای که در نقد آن نوشته شده است نیز در متن دباشی آمده است. به یک اعتبار، مقاله‌ی دباشی نقدی گزنده است بر بیانیه‌ی گروهی از چپ‌ها و اشاره‌ای او به چپِ نوپدید این نکته را بیشتر روشن می‌کند. لذا این تلقی که مقاله‌ی دباشی یک کل واحد یا جمع مشخصی را – مثلاً امضاء کنندگان این یا آن بیانیه‌ی خاص را – آن هم با یک‌کاسه‌کردن و همه را به یک چوب راندن، تلقی دقیق و درستی نیست.
اما هم‌چنان در نوشته‌ی دباشی نقدی تلویحی نسبت به بیانیه‌ی دوم نیز هست – هر چند دیگر این نقد گزندگی و عتاب نقد دباشی را نسبت به نقد او به دومی ندارد. اما یک خط مشترک میان هر دو نقد وجود دارد و آن این است که دباشی بی‌پروا به اوراق کردن گفتمان «مداخله‌ی بشردوستانه» می‌پردازد و برای این کار هم دست او پر است: اعتنا و اتکای او به بعضی از مقالات و آثار علمی و آکادمیک – که تفاوتی آشکار و معنادار با نوشته‌های ژورنالیستی دارند – وزن متفاوتی به نقد دباشی می‌دهد. این‌جا باید توجه داشته باشیم که تشکیک کردن در کارنامه‌ی علمی و آکادمیک دباشی کارِ خامان است. فراموش نکنیم که دباشی در حوزه‌ی تربیت آکادمیک‌اش استاد است و درس‌آموخته‌ی استادی سخت‌گیر چون فیلیپ ریف. در نتیجه، در نقد دباشی نباید سراغ سخنان مبتذل و هوچی‌گرانه‌ی کسانی رفت که حتی نام دو کتاب علمی دباشی را هم نمی‌دانند اما در مراتب علمی او طعنه می‌زنند: تیغ خویش از خونِ هر تردامنی رنگین مکن / چون تو رستم‌پیشه‌ای آن به که بر رستم زنی!
به این معنا،‌ نوشته‌ی دباشی فضایی آکنده از تعلیق و ابهام دارد. جاهایی اشاراتی به کسانی هست که ضمیر به سرعت مرجع‌اش را پیدا می‌کند و جاهایی هم افرادی به سرعت ماجرا را به خودشان می‌گیرند گویی آن‌ها هم در این قصه هم‌دست‌اند و متهم. به باور من، این دقیقاً نقطه‌ی قوت نوشته‌ی دباشی است که این سد را شکسته است تا جایی که کسانی هم که مروج و مبلغ ایده‌ی «مداخله‌ی بشردوستانه» بودند، دیگر حاضر نیستند ابزار پیشبرد گفتمان جنگ شوند و در لفافه‌ی اخلاق و بشردوستی، نظرورزی‌های فلسفی‌شان مَرْکبِ پرندگان شکاری جنگ شود. این پیامدِ غیرمستقیم نوشته‌ی دباشی را باید قدر دانست.
همچنین نقد دیگری که به دباشی شده است این است که نوشته‌ی دباشی تند است و درشت و در آن اتهام زدن هست. این‌جا شاید بیش از هر چیز دیگری محل نزاع باشد. خواننده می‌تواند با دباشی موافق یا مخالف باشد اما نباید از یاد ببرد که اگر دباشی فردی یا گروهی یا نهادی را متهم می‌کند به پی گرفتن سیاستی خاص، این اتهام، نه یک‌شبه بر دباشی نازل شده است و نه یک‌سره بی‌پایه و مبناست. حجم قابل‌توجهی از نوشته‌ها، بیانیه‌ها، اهداف منتشر شده و رسمی سازمانی نهادهای سیاسی آمریکایی وجود دارد که بی‌هیچ مجامله و تعارفی درست همان چیزهایی را به تصریح بیان می‌کنند که دباشی از آن‌ها سخن می‌گوید و همان‌ها هستند که بن‌مایه‌ی «اتهام وارد کردن»های دباشی‌اند. اگر چنین است، نقدی به دباشی وارد نیست که کسی را متهم می‌کند. نقدی اگر وارد است به ما وارد است که چرا وقتی به سنجش و گریبان گرفتن از نهادهای جنگ‌افروز و مؤسساتی با بیانیه‌های مأموریت رسمی می‌رسیم، ناگهان نقش آن‌ها را فراموش می‌کنیم و یاد ملایمت و مهربانی و بهداشتی و پاکیزه سخن گفتن می‌افتیم. از همین رهگذر است که گویا بعضی به نفی بالمره و مطلق درشتی و عتاب می‌رسند. به باور نگارنده، هر درشتی و عتابی، و هر خشونتی، از آن‌جا که درشتی و عتاب در خود دارد، مستوجب نفی و طرد نیست. آن‌چه مستوجب نفی است، داشتن گفتار دوگانه است. در نوشته‌ی دباشی و در مواضع‌اش هیچ دوگانگی و تناقضی نیست. این مقاله‌ی دباشی، مغز و عصاره‌ی مواضع سیاسی او را در خود دارد. اگر این صراحت و عریانی بیان باعث رنجش است، نص عبارت دباشی این است. لذا آدمی می‌تواند با او موافق یا مخالف باشد، اما برای این مخالفت بیش از هر چیزی نیازمند استدلالی هستیم قوی‌تر و توان‌مندتر نه نسبت اتهام و افترا زدن به دباشی دادن.نکته‌ی آخر این است که در عنوان نوشته‌ی دباشی داریم «ستون پنجم پسامدرن». این تعبیر، بهترین بهانه است برای کسانی که می‌خواستند از نوشته‌ی دباشی چنین استنباط کنند که او ملتی را «جاسوس»‌ خطاب کرده است. عده‌ی زیادی در خواندن این عنوان شتاب به خرج داده‌اند. دباشی در افزودن اضافه‌ی «پسامدرن» به کلمه تعمد داشته است و مضامین دیگر متن در اشاره به استعمار و استقلال و چیزهای دیگری که بعضی از چپ‌های کهن به تحقیر از آن‌ها یاد می‌کنند، ارتباط مضمونی با این اضافه دارد. لذا، مرجع ضمیر سخن دباشی، چیزی مثل «جاسوس» نیست بلکه معنایی دیگر و بزرگ‌تر دارد. جاسوسی کار حقیرانه‌ی می‌تواند باشد اما ستون پنجم پست مدرن بودن، حکایت غریبی است! به هر حال، متن فارسی را می‌خوانید و شاید با من هم‌دل باشید و شاید هم نه.

در ادامه، متن ترجمه‌ی دباشی را می‌بینید.پ. ن. یاسر میردامادی مرا متوجه خطایی در خواندن دو – یا در واقع سه بیانیه کرد – که کوشش کردم خطا را – که هم‌چنان فرعی است بر چیزی که می‌خواستم بگویم – اصلاح کنم. امیدوارم باعث سردرگمی بیشتر نشده باشد.

ادامه‌ی مطلب…

۲

به خاطر مشتی خاک: گذاری بر فلسطین

به مناسبت نخستین سالروز درگذشت ادوارد سعید، حمید دباشی در سپتامبر سال ۲۰۰۴، مقاله‌ای به یاد او نوشت که در آن گزارش سفرش به فلسطین را داده بود. روایت دباشی از سفر به فلسطین، روایتی است جان‌دار و شرحی است از مصایب ملتی که بیش از نیم قرن است در آوارگی و نقض مستمر ابتدایی‌ترین حقوق انسانی‌اش به سر می‌برد. مقاله‌ی دباشی در الاهرام منتشر شده است. این مقاله را همان روزها به خواهش دوستی به فارسی برگرداندم. مقاله بسیار طولانی است (بیش از ده هزار کلمه) و چیزی شبیه سفرنامه است.امروز دیدم در خبرنامه‌ی گویا مقاله‌ای در نقد دباشی منتشر شده است به قلم امیرحسین فتوحی و در بخشی از این مقاله آمده است: «کسی نیست از حمید دباشی بپرسد تا حالا چند بار جرئت کرده به فلسطین و نوار غزه برود و به کودکان فلسطینی روحیه و امید و البته اندکی نان بدهد . زندان و شکنجه و مبارزه پیشکش». لابد خود دباشی بهتر از هر کس دیگری می‌تواند هم از نظر خودش دفاع کند و هم اگر لازم باشد پاسخ چنین نقدهایی را بدهد. چیزی که توجه مرا جلب کرد همین جمله بود که به روشنی حکایت از این دارد که در فضای فارسی‌زبان‌ها، ادعای بی‌سند کردن کار ساده‌ای است. از آن سو، ادعای مستند و محکم کردن هم آسان نیست: نمونه‌اش همین آقای دباشی است که درست وقتی که آب به خوابگاه جنگ‌طلبان می‌ریزد جوری گریبان‌اش را می‌گیرند که انگار تمام مدعیات‌اش نادرست و تهمت و بهتان است (و دستاویزشان هم البته زبان تند و گزنده‌ی دباشی است). باری، این نکته فرع بر قصه است. مقاله‌ی دباشی را در ادامه می‌آورم. بندهای نخستین مقاله را عیناً در این‌جا باز نشر می‌کنم. برای خواندن کل مقاله، به فایل پی‌دی‌اف آن مراجعه کنید.

من این مقاله را سال‌ها پیش ترجمه کرده‌ام و طبعاً‌ اگر قرار باشد آن را دوباره ترجمه یا ویرایش کنم، متنی متفاوت خواهد شد و نثر و ادبیات‌اش چه بسا با چیزی که می‌خوانید فرق داشته باشد. به هر تقدیر، این یادداشت از جهات مختلف خواندنی است و نه تنها با ارجاع با حوادث اخیر سیاسی مربوط به ایران. نقل و بازنشر این مقاله با ذکر منبع و نام مترجم مجاز و مباح است.

ادامه‌ی مطلب…

۰

یک دهه بعد…

این یادداشت را می‌خواستم به مناسبت ده‌سالگی وبلاگستان فارسی بنویسم. شیوه‌ی وبلاگ‌نویسی من دستخوش تغییرهای زیادی شده است – از نخستین روزی که وبلاگ نوشتم. امروز که گاهی نوشته‌های خودم را می‌خوانم گاهی حتی باور نمی‌کنم نوشته‌ای که مثلاً پنج سال پیش نوشته‌ام، مال خودم باشد. بعضی از یادداشت‌ها اکنون به هیچ رو با طبع و سلیقه‌ی امروز من سازگار نیستند و دیگر نمی‌پسندم‌شان. بعضی از یادداشت‌ها هم هستند که وقتی می‌خوانم‌شان فکر می‌کنم کس دیگری آن‌ها را نوشته است و – از شما چه پنهان – خودم از همان‌ها خوش‌ام می‌آید!

اما بگذارید مناسبت ده‌سالگی وبلاگستان را بهانه کنم و درباره‌ی ده‌سالگی دیگری حرف بزنم. و امیدوارم دوستانی که دعوت کرده‌اند چیزی درباره‌ی وبلاگستانِ ده‌ساله بنویسم، همین را از من بپذیرند و گرنه بسیار می‌شد چیز نوشت درباره‌ی وبلاگستان فارسی و مصایب و مواهب‌اش، اما در میانه‌ی این همه گرفتاری‌های روزمره، فراهم شدن زمانی یا گشوده شدن پنجره‌ی کوچکی همیشه به آن آسانی که فکر می‌کنیم نیست.

دو روز دیگر، دهمین سالگرد یازده سپتامبر است. این حادثه نه تنها سیاست را در جهان اسلام و سرنوشت مسلمانان را سخت دگرگون کرد، بلکه سیاست بین‌المللی را هم به شدت تکان داد و بسیاری از نظریه‌های سیاسی را باید پس از ۱۱ سپتامبر بازخوانی و بازنویسی کرد. چیزی که مشخصاً برای من مهم است، سرنوشت مسلمانان در این قصه است.

آن‌چه می‌نویسم نه تازه است و نه من اولین کسی هستم که درباره‌اش می‌نویسم. آکادمیسین‌ها و ارباب نظر و هم‌چنین رهبران مختلف سیاسی و دینی این مضمون را بارها گفته‌اند که جهان اسلام – یا به تعبیر دقیق‌تر «مسلمانان» – امروزه در خط مقدم تمام جنجال‌های رسانه‌ای جهان هستند که پرچمداران صف مقدم‌اش گروه اندک‌شماری از مسلمانانی هستند که بیش از هر چیزی دغدغه‌شان «سیاست» است نه «دیانت» و نه حتی «زندگی» بشر – و البته برای عده‌ای دیانت بدون سیاست یکسره بی‌معناست. بحث از سیاست و دیانت یا نسبت دین‌ورزی یک مسلمان با جهانِ پیرامون‌اش یا پرداختن‌اش به امور دنیوی – از جمله مسایل سیاسی – را عجالتاً کنار می‌گذارم ولی این نکته را می‌توان برجسته کرد که: عده‌ای اندک‌شمار که توانایی بسیج‌گری افکار عمومی یا دست‌کم تحریک جدی افکار عمومی را دارند، سرنوشت تمام مسلمانان را – از جمله تمام کسانی که مانند آن‌ها فکر و زندگی نمی‌کنند – به جنجال‌آفرینی رسانه‌ای خود گره زدند. از سوی دیگر، رسانه‌های غول‌پیکر غرب هم از این فضا بدون شک سود برده است و هم‌چنان می‌برد. لذا پیش از یازده سپتامبر، تصویری که چندان تخیل عمومی را مسخر نکرده‌ بود، ناگهان ته‌نشین شد و مسلمانی مترادف شد با تروریسم و خشونت و بی‌خردی و عقب‌ماندگی و هر چه تباهی و شرارت و رذیلت که در جهان بود. این تصویر، تصویری است کاذب. اما یک پرسش اساسی و کلیدی در میانه هم‌چنان باقی است: چه شد که چنان شد؟ و آیا مسلمانان و غربیان امروز در وضعیت بهتری است یا در موقعیت بدتری؟

کلید مسأله – و رمز بسیاری از سوء‌تفاهم‌ها – در همین خلاء دانش است. فقدان اطلاعات همیشه باعث کژفهمی‌های طولانی مدت می‌شود و گاهی این بی‌دانشی و کژفهمی‌ها قرن‌ها پایدار می‌مانند. غرب مسلمانان را چه اندازه می‌فهمد و بر عکس؟ گمان می‌کنم حادثه‌ی ۱۱ سپتامبر می‌توانست تلنگر محکمی به انسان‌های دردمند و صاحب اندیشه بزند که گریبان سیاست‌مداران را محکم‌تر بگیرند تا به جای غوغا و جنجال «جنگ علیه ترور» کمی به خودشان زحمت بدهند و راه فهم و شناخت متقابل را هموارتر کنند. سیاست‌مداران بی‌خرد در هر دو سوی این قصه بوده‌اند و البته کم نبوده‌اند به اصطلاح «روشنفکران»ی که یاری‌رسان این معرکه‌ی سوءتفاهم و رویارویی و کشاکش جهالت‌ها شده‌اند و هم‌چنان می‌شوند.

تصویری که من از جهان پس از ۱۱ سپتامبر دارم یکسره تیره نیست. در این ده‌ سال، هر دو سوی ماجرا گام‌هایی برای فهم یکدیگر برداشته‌اند هر چند پر شدن این شکاف‌ها بسیار آهسته و آرام و حتی بی‌صدا بوده است و رسانه‌ها کمتر توانسته‌اند یا کمتر خواسته‌اند توجهی به این حرکت‌ها نشان بدهند. یکی از حوادثی که نکته‌ی بدیهی و ساده‌ی جوسازی‌های رسانه‌ای ده‌ سال گذشته را با شدت هر چه تمام‌تر میانه‌ی همین رسانه‌ها مانند بمب منفجر کرد، حادثه‌ی چند ماه پیش نروژ بود که یک نفر اروپایی موبور مسیحی، آدم‌کشی هول‌ناکی مرتکب شد که تمام محاسبات رسانه‌ای غرب را ناگهان به هم ریخت. گمان می‌کنم این‌که غرب باید منتظر می‌ماند تا یک‌نفر موبور اروپایی مرتکب جنایتی از این جنس شود تا در موضع‌گیری ایدئولوژیکِ ده‌ ساله‌اش – که بعضی از مسلمانان و شرقیان هم در ریشه دواندن آن سهیم و دخیل بوده‌اند و هستند – تجدید نظر کند، خود نشان از این دارد که روشنفکرانی که در سیاست می‌توانستند تأثیرگذار باشند، بیشتر باعث عمیق‌تر شدن خوابِ بعضی از سیاست‌مداران شده بودند تا این‌که افق نگاهِ آن‌ها را بالاتر ببرند و آن‌ها را متوجه مسأله‌هایی عمیق‌تر و بنیادین‌تر برای نوع بشر کنند. درسی که باید بلافاصله پس از فاجعه‌ی ۱۱ سپتامبر گرفته می‌شد، ده سال به تعویق افتاد تا امسال در نروژ به شیوه‌ای تلخ‌تر گرفته شود (*). درس‌هایی که بشر باید بیاموزد، ناگزیرند. هر چه آدمی درس‌اش را دیرتر فرابگیرد، هزینه‌اش بالاتر خواهد بود.

آدمی برای این‌که به انسان بودن‌اش نزدیک‌تر شود و شأن بشریت‌ خودش را بهتر بشناسد، باید بیاموزد که بقیه‌ی انسان‌ها هم از هر نژاد و تیره و تبار و مذهبی که هستند، مانندِ او انسان‌اند. فرقی نمی‌کند که یکی در غرب به مسلمانی انگ عقب‌ماندگی و خشونت بزند – آن هم به بهانه‌ی همه‌ی حوادث سیاسی این سال‌ها – و این‌که مسلمانی از منظری تنگ‌نظرانه غیرمسلمانان یا مسلمانانی متفاوت با خود را تکفیر و تفسیق کند؛ هر دو از یک بیماری رنج می‌برند: هر دو، آدمی را به رسمیت نمی‌شناسند. برای هر دوی آن‌ها، آن‌چه اولویت ندارد انسان است. نزدِ آن‌ها، ایدئولوژی همیشه برتر از خودِ انسان نشسته است و این سال‌ها بسیار دیده‌ام که تدین ایدئولوژیک و سکولاریسم ایدئولوژیک چگونه کوششی سهمگین در خراشیدن چهره‌ی انسان داشته‌اند.

امیدوارم اکنون که این ده سال با این همه درس‌های پرهزینه و گران‌بها سپری شده است، آدمی کمی بیشتر از پیش برای خودش و سایر هم‌نوعان‌اش ارزش و حرمت قایل باشد.

(*) بگذارید این‌گونه توضیح بدهم: غرب در فهم جهان اسلام همیشه تعلل ورزیده است – و سابقه‌اش تا حدودی به دانش‌پژوهی‌های شرق‌شناسانه و رویکرد معوجِ آن‌ها بر می‌گردد – اما به طور مشخص، سیاست‌مداران، نخبگان و روشنفکران غربی – و هم‌دستان بومی‌شان؛ به تعبیر حمید دباشی – آن‌قدر در فهم جهان اسلام و مسلمانان (و ارایه‌ی تصویری متعادل و واقعی‌تر از مسلمانان) عقب بودند که تا زمانی که انقلاب ایران و مشخصاً حادثه‌ی گروگان‌گیری رخ نداده بود، در آگاهی عمومی غربیان چیزی به اسم مسلمان شیعه و مسلمان سنی وجود خارجی نداشت: همه مسلمان بودند دیگر، چه فرقی داشت مگر؟ و هم‌چنان غرب باید در فهم این جهان متفاوت با خود تعلل می‌کرد تا حادثه‌ی ۱۱ سپتامبر رخ داد و فهمیدند قرائت دیگری از اسلام به نام قرائت طالبانی نیز وجود دارد. این همه بی‌اعتنایی در فهم تکثر مسلمانان – و انسان‌ها – تا همین امروز به قدر کافی فاجعه آفریده است. کسی هست که بفهمد رکن رکین هم‌زیستی انسان‌ها در جهان معاصر به رسمیت شناختن و جدی گرفتن کثرت‌گرایی نظری و عملی جهانِ انسانی در همه‌ی ابعاد و وجوهِ آن است؟

صفحه‌ی قبل