۱

ماجرا کم کن و باز آ…

گمان نمی‌کنم ایران – و الآن وقتی می‌گویم ایران مرادم مجموعه‌ی مردم ایران، حاکمیت سیاسی فعلی ایران و تمامیت ارضی کشور است – در چهار دهه‌ی گذشته در آستانه‌ی این همه بحران فشرده و این همه فرصت استثنایی بوده است. درباره‌ی جنبش سبز و میرحسین موسوی نمی‌نویسم؛ پیش‌تر بسیار گفته‌ام. درباره‌ی روحانی هم در یکی دو ماه گذشته به تفصیل نوشته‌ام. این را هم مکرر نمی‌کنم. روی سخن‌ام در این یادداشت کوتاه با خردمندانی از میان مخالفان داخلی و خارجی نظام ایران است. این مخالفان طیف گسترده‌ای دارند؛ از هر جنس و نوعی که می‌خواهند باشند. صلح‌جو باشند یا برانداز – به این معنا که در خیال‌شان تنها راه سعادت ایران از تغییر رژیم می‌‌گذرد – یا عمدتاً کسانی باشند که غر می‌زنند و شکایت می‌کنند به معنای وسیع‌اش.

خلاصه و مغز کلام این است که روحانی در مقیاسی کلان با دو چالش بزرگ داخلی و خارجی در سطح دیپلماسی روبروست. سه مسأله‌ی محوری هم اولویت اصلی روحانی – و البته نظام – است: ۱) تحریم‌ها؛ ۲) پرونده‌ی هسته‌ای؛ و ۳) رابطه با آمریکا (و جنس و کیفیت‌اش). همه‌ی این‌ها البته در یک موضوع ملموس و روشن متبلور است: اقتصاد فروپاشیده و درهم‌شکسته‌ی ایران که حاصل هشت سال سوء مدیریت ماجراجویانه و نخوت‌آمیز بوده است. و این – یا روشن‌تر بگوییم «آن دولت هشت‌ساله» – دقیقاً همان عامل کلیدی و مهمی است که کشور را به «لبه‌ی پرتگاه» کشانده است. این صورت مسأله است.

در وضع فعلی، روحانی و دیپلماسی داخلی و خارجی‌اش – که تا این لحظه هوشمندی و کاردانی ستودنی و کم‌نظیری را نشان داده است – در آستانه‌ی سفر به نیویورک یک فرصت استثنایی تاریخی – اما محدود و مستعجل – دارد. می‌توان به شیوه‌های مختلف یاریگر عبور از این گردنه شد – که نتیجه‌ی محسوس و فوری‌اش نجات ایران است – و به روحانی کمک کرد تا برای منافع درازمدت ملی ایران گامی مهم بر دارد. باز روی سخن‌ام ناگزیر با کسانی که هنری جز ریشخند و طعنه‌زدن ندارند و در ناصیه‌ی جمهوری اسلامی جز تباهی و اهریمن‌خویی نمی‌بینند نیست. با این گروه گفت‌وگو نمی‌توان کرد. روی سخن‌ام با کسانی است که در پی بهبود واقعی اوضاع جهان‌اند در بستر واقعیت‌های موجود.

این‌که عالی‌ترین سطح سیاسی جمهوری اسلامی در شش ماه اخیر روز به روز – به هر دلیل یا علتی – نشانه‌های نرمش و ملایمت را هم در گفتار و هم در کردار نشان داده است، مغتنم است. این باب گشوده را نباید بست. نمی‌توان تغییرهای محسوس در سیاست رسمی با نتایج عملی آن – ولو در حد آزادی یک دو جین زندانی سیاسی – را نادیده گرفت یا آن را دست‌مایه ی تشفی خاطر یا استهزاء کرد. این روزنه تا همیشه باز نخواهد ماند. نشناختن اولویت‌ها و تکیه کردن بر مسایلی که در کوتاه مدت حل‌شدنی نیستند، تنها به دیپلماسی داخلی و خارجی روحانی آسیب خواهد زد. مقصودم از نشناختن اولویت‌ها چیزی از جنس رفع حصر از موسوی و کروبی نیست؛ این بخواهیم یا نخواهیم مسأله‌ی ملی است. موسوی و کروبی نام‌شان گره خورده است به صندوق رأی و نهاد انتخابات در کشور. آن‌ها آزادی و آبروی‌شان را گرو گذاشتند تا انتخابات سال ۹۲ تبدیل به چیزی شود که اکنون شده است. چیزهای دیگری که این روزها فراوان می‌بینیم و می‌خوانیم – و سخن گفتن از مصادیق‌اش در حوصله‌ی این یادداشت مختصر نیست – چیزهایی هستند که مصداق نشناختن اولویت‌اند. اهل اشاره این را نیکو در می‌یابند.

اول و آخر کلام این‌که موقعیت فعلی به دقیق‌ترین معنای کلمه «حساس» است و نه «حساس» از جنس مبتذلی که دهه‌ها در سیاست رسمی تبلیغ شده است. حساس است به این معنا که همه چیز ایران اکنون در گرو آن است. کلید گشایش بین‌المللی این قفل فروبسته اکنون در دست روحانی است. این دست را می‌توان به گرمی فشرد و یاریگر آن شد یا تعلل کرد و بهانه‌جویی و از در طعن و تمسخر و ریشخند در آمد و سود و سرمایه را یک‌جا از کف داد. فراموش نکنیم که ایران، خانه‌ی ماست. خانه‌ی همه‌ی ماست. ایران حتی خانه‌ی همان کسانی است که مشی و روش‌شان را نمی‌پسندیم. ایران حتی خانه‌ی کسانی است که بر ما ستم کرده‌اند ولی فراموش نکنیم که ایران متعلق به همه‌ی ماست. روحانی امروز در آستانه‌ی مهم‌ترین چالش در سیاست داخلی و خارجی است. هر یک صدای موافق و خردمندی که به او بپیوندند،‌ در درازمدت و حتی کوتاه‌مدت به ایران یاری خواهد رساند.

۰

از مشارکت تا اعتزال: انتخاب اخلاقی یا سیاسی؟

پس از پیروزی حسن روحانی در انتخابات ۹۲، که به تعبیری پیروزی گفتار سیاسی سنجیده و دیپلماتیک بر ادبیات عوام‌فریبانه، جنجال‌آفرین و پرخاشگر بود، دستگاه سیاست خارجی آمریکا بر سر دو راهی استمرار سیاست‌های نخوت‌آمیز گذشته یا جدی گرفتن و محترم شمردن خواست «مردم» ایران قرار دارد. مسأله البته دوسویه است و طبیعی است که بن‌بست فعلی تنها با گشودگی از یک سو از میان نخواهد رفت.

مدعای این یادداشت این است که تحولات ماه‌های اخیر، نشانه‌های معناداری برای لزوم تغییر سیاست‌های آمریکا در قبال ایران دارد. نخستین نشانه این است که انتخاب حسن روحانی به ریاست جمهوری به معنای اقبال مردم به روشی در سیاست است که در آن منافع ملی و رفاه و امنیت مردم، بازیچه‌ی ماجراجویی‌های سیاست‌مداران و لفاظی‌های تنش‌آفرین نباشد. نشانه‌ی دوم این است که مطالبات مردم سطوح و لایه‌های مختلفی داشته است که انعکاس آن را به خوبی می‌توان در مقاومت خشم‌آلود جناح مغلوب انتخابات ریاست جمهوری در جریان رأی اعتماد به وزرای حسن روحانی مشاهده کرد. نتیجه‌ی انتخابات ۹۲، به معنای نزدیک شدن «جامعه‌ی مدنی» به دولت و کم‌تر شدن شکاف میان مردم و قدرت سیاسی – در این‌جا دولت – است.

یادداشتی که از آقای آرش نراقی در نقد نامه‌نگاری‌ها و بلند کردن صدای اعتراض به سیاست‌ تحریم‌های کمرشکن و فلج‌کننده منتشر شده است، چند محور اصلی دارد که از یک سو نقد به‌جا و به موقعی است از سرخوشی‌ها و ذوق‌زدگی‌های ناپخته‌ای که گاهی تمام سیاست را در جنبش‌های فضای مجازی خلاصه می‌کنند و حتی در این توهم‌اند که سیاست ایران و جهان را به صرف همین حرکت‌ها می‌توان تغییر داد. اما از سوی دیگر، نقد ایشان بخشی از تحولات «جامعه‌ی مدنی» را نادیده نمی‌گیرد. احتیاط و تردید درباره‌ی عملکرد آینده‌ی دولت، احتیاطی مقعول است به دلیل این‌که دولت اکنون زمام قدرت را در دست دارد. اما مردمی که به این دولت رأی داده‌اند، در سال‌های اخیر بیداد و نامردمی استخوان‌سوز قدرت‌مندان داخلی و تحریم‌های ویرانگر قدرت‌های خارجی را تحمل کرده‌اند. یکی از معناهای روشن رأی آن‌ها به حسن روحانی، مطالبه‌ی از میان برداشتن تحریم‌ها به معنای انتقاد توأمان به سیاست‌های حاکمان ایران و سیاست‌های غرب است.

آقای نراقی هم‌زمان مسؤولیت کوشش برای رفع تحریم‌ها را متوجه «جامعه‌ی مدنی» و «دولت» ایران می‌کند اما در نهایت مسؤولیت اصلی را تنها به دوش دولت می‌گذارد. ایشان به درستی اشاره می‌کند که نامه‌نگاری‌ها و اعتراض «جامعه‌ی مدنی» برای لابی کردن با سیاست‌مداران آمریکایی تأثیر محدودی دارد. اما نکته‌ای که نباید از یاد برد این است که این اعتراض‌ها تنها متوجه اوباما و دولت او نیست. یک مخاطب دیگر این نامه‌نگاری‌ها درست همان ایرانیانی است که کوشش‌های مستمر آن‌ها در سال‌های اخیر برای ایجاد تحریم‌های فلج‌کننده علیه ایران ثبت‌شده و علنی است. این نامه‌نگاری‌ها اگر بتواند سویه‌ی غیراخلاقی رفتار ایرانیان خارج از کشور را که باور دارند راه آزادی و رفاه ایران تنها از زوال، فروپاشی، براندازی یا ذلیل ساختن نظام جمهوری اسلامی می‌گذرد برجسته کند، گام مهمی برداشته است. لذا به همان اندازه که می‌توان بدبینانه نتیجه‌ی این نامه‌نگاری‌ها را ناکامی دانست، می‌توان به صدای بلند آن اقدامات را نیز محکوم کرد.

کسانی که پای این نامه‌ها و بیانیه‌ها را امضا کرده‌اند عموماً افرادی هستند که پیچیدگی‌های سیاست و واقعیت‌های موجود سیاست خارجی آمریکا و ایران را به خوبی می‌شناسند. در نتیجه،‌ این افراد به خوبی می‌دانند که «ضدیت با تحریم» به بیانیه‌نویسی و نامه‌پراکنی فروکاستنی نیست. اما فروکاستن حرکت آن‌ها به بیانیه‌نویسی و نامه‌پراکنی‌ و کوچک انگاشتن مجموعه‌ی کارهای آن‌ها هم کاریکاتور ساختن از حقیقت است. در میان کسانی که با تحریم ایران مخالفت می‌کنند و کرده‌اند و این بار پای چند نامه و بیانیه را امضا کرده‌اند (و پیش از آنان مقامات سابق آمریکایی و نمایندگان سنای آمریکا کار مشابهی را کرده بودند)، کسانی هستند که نه تنها هم‌چنان محبوس زندان‌های جمهوری اسلامی‌اند بلکه در نقد مقام‌های سیاسی جمهوری اسلامی بارها نامه نوشته‌اند و حتی به صراحت رهبر کشور را مخاطب قرار داده‌اند. مطالبات آن نامه‌ها هم تنها در حد آزادی زندانیان سیاسی نبوده است بلکه در مواردی از این حد هم فراتر رفته است. آقای نراقی درباره‌ی بیانیه‌نویسان می‌گویند: «همزمان باید آزادی زندانیان سیاسی، رفع حصر رهبران جنبش سبز، و نیز گشایش فضای سیاسی را هم مطالبه کنند». بسیاری از همین کسانی که نامه امضا می‌کنند و بیانیه می‌نویسند نه تنها هم‌زمان بلکه بسیار پیش از آمدن روحانی یکایک این مطالبات را – و بیش از این‌ها را – مطرح کرده بودند و هم‌چنان مطرح می‌کنند. آقای نراقی چنان روایتی از قصه ارایه می‌کند که گویی این افراد اصل قصه را فراموش کرده‌اند و به فرع چسبیده‌اند. واقعیت این است که اصل و فرع قصه را درست همین کسانی امروز دارند روایت می‌کنند که پای همین بیانیه‌ها را هم امضا می‌کنند و پی‌گیر مطالباتی از جنس فشار از طریق افکار عمومی روی سیاست‌های خارجی آمریکا هستند. تمامِ نشدنی‌های عالم که روزی به وقوع پیوسته‌اند، از همین جنس بوده‌اند. این تأثیرگذاری‌ها هم از جنس محالات نیستند و نمونه و سابقه دارند. دشوارند، آری، اما محال نیستند. هشدار دادن نسبت به سرخوشی‌های متوهمانه مهم است و حتماً باید جدی گرفته شود، اما هم‌زمان باید این نقد را متوازن و متعادل پیش برد.

آقای نراقی درست می‌فرمایند که: «روشنفکران و فعالان مدنی مخالف تحریم باید به جای جنبش صدور بیانیه و نامه نگاری به زمامداران غربی (یا دست کم در کنار آن)، به دولت ایران فشار آوردند که زندانیان سیاسی را آزاد کند، حصر غیرقانونی رهبران جنبش سبز را از میان بردارد، و فضای سیاسی جامعه را ولو به طور نسبی بگشاید» اما مشکل همین توصیه‌ی آقای نراقی دقیقاً این‌جاست که می‌فرمایند «به جای جنبش صدور بیانیه…» گویی نامه‌نگاری، جنبش به پا کردن و بیانیه نوشتن منافات دارد با این‌که مطالباتی را در برابر دولت ایران طرح کنند. شاید بهتر بود آقای نراقی می‌گفتند که «در کنار جنبش صدور بیانیه… به دولت ایران نیز فشار آورند» تا کمی موضع‌شان متعادل می‌شد.

کلید حل بحران تحریم‌ها – چنان‌که آقای نراقی به درستی اشاره می‌کنند – در دست آقای روحانی نیز هست ولی آقای روحانی تنها عامل مؤثر نیست. جامعه‌ی مدنی و مردم هم مؤثرند برای این‌که نشان بدهند پشت رییس جمهور منتخب‌شان ایستاده‌اند و رییس جمهور تنها در پی اغراض سیاسی نظام فارغ از توجه به مردم نیست. یکی از راه‌هایی که روحانی از طریق آن می‌توان نشان بدهد پشتگرم به حمایت جامعه‌ی مدنی برای رفع تحریم‌هاست، دقیقاً همین جنس نامه‌نگاری‌هاست که نشان می‌دهد روحانی تنها صدای قدرت نیست بلکه منعکس‌کننده‌ی خواست مردم و جامعه‌ی مدنی نیز هست. لذا بی‌اهمیت انگاشتن یا عبث تلقی کردن این حرکت‌ها با منطق آقای نراقی نقض غرض است: چطور می‌شود از سویی گفت که گره تحریم‌ها به دست دولت با پشتوانه‌ی حمایت جامعه‌ی مدنی گشوده می‌شود ولی هم‌زمان همین «جامعه‌ی مدنی» را از سوی دیگر ملامت کرد یا کارشان را بی‌اثر دانست؟ اما مهم‌ترین نکته‌ای که – به درستی – در نقد آقای نراقی باید مورد توجه قرار گیرد این است که نمی‌توانیم «جامعه‌ی مدنی» را مترادف بگیریم با همین کسانی که نامه‌های مزبور را امضا کرده‌اند. جامعه‌ی مدنی بزرگ‌تر و وسیع‌تر از این‌هاست و مطالبات آن‌ها هم متکثرتر و پیچیده‌تر است اما لزوماً در تضاد و تعارض با مطالبه‌ی رفع تحریم‌ها نیست.

اما یک نکته‌ی آخر در بیان آقای نراقی وجود دارد که به باور من ستون فقرات نگاه ایشان به مسأله است. ایشان دغدغه‌ی نگرانی‌های «جامعه‌ی بین‌المللی» را دارند و می‌گویند: «این دولت آقای روحانی (و نه روشنفکران) است که می تواند با کلید تدبیر، در عین حفظ منافع ملّی ایرانیان، به نگرانی های جامعه بین المللی پاسخ شایسته دهد، و قفل تحریم ها را بگشاید». در عرف سیاسی، «جامعه‌ی بین‌المللی» مترادف است با قدرت‌های جهانی. و این جامعه‌ی بین‌المللی تا به حال رفتار چندان مناسبی با ایران – چه با مردم‌اش چه با دولت‌اش – نداشته است. این‌که نام ایران ملکوک وجود سیاست‌مداری ماجراجو شده است،‌ توجیه مناسبی برای رفتاری که «جامعه‌ی بین‌المللی» در قبال ایران داشته است نیست. این همان نکته‌ای است که در سخنان حسن روحانی هنگام مقابل نهادن «تحریم» و «تکریم» از آن یاد شد. رفتار «جامعه‌ی بین‌المللی» در قبال ایران از سر «تکریم» نبوده است چه در دوره‌ی خاتمی و چه پس از آن. لذا، ماجرا دو سویه است. هر اندازه که ایران موظف است تا در فضای بین‌المللی اعتمادسازی کند و محیطی را برای همکاری دیپلماتیک با سایر نهادهای جهانی فراهم کند، طرف‌های مقابل هم موظف‌اند اعتماد ایران و مردم‌اش را جلب کنند. نادیده گرفتن سوء کردار «جامعه‌ی بین‌المللی» یعنی مشروعیت پیشاپیش دادن به وضعیتی که آکنده است از انواع تعارض‌ها و معیارهای دوگانه. اگر ایران باید « به نگرانی های جامعه بین المللی پاسخ شایسته دهد»، بی‌شک جامعه‌ی بین‌المللی هم باید به نگرانی‌های مردم ایران پاسخ شایسته بدهد. این نامه‌نگاری‌ها به روشنی دعوت دولت اوباما – و «جامعه‌ی بین‌المللی» – است به این‌که به نگرانی سالیان دراز مردم ایران پاسخ شایسته بدهند.

از سوی دیگر، می‌توان تیغ نقد را همین‌جا متوجه نظام جمهوری اسلامی نیز کرد. همان‌گونه که «جامعه‌ی بین‌المللی» به جای تحریم باید با زبان تکریم با ملت ایران سخن بگوید، نظام جمهوری اسلامی و قدرت سیاسی هم شیوه‌ی تحقیر و تخفیف مردم را باید کنار بگذارد و خود نیز با زبان «تکریم» با مردم سخن بگوید. انتخاب حسن روحانی و کارنامه‌ی گفتاری او و بخشی از عملکرد او، تا این‌جا، حکایت از جدی گرفتن تکریم مردم دارد. استمرار آن البته قطعی و یقینی نیست. لذا، هم دولت جمهوری اسلامی و هم «جامعه‌ی بین‌المللی» در قبال مردم ایران زیر ذره‌بین هستند.

مردم ایران بارها نشان داده‌اند که هم لیاقت حاکمانی را دارند که بهتر از این بر کشورشان حکومت کنند و هم سزاوار نامردمی قدرت‌های جهانی نیستند. برای گرفتن سپر از دست بیدادگران داخلی، نباید شمشیر را در دستان بیدادگران خارجی تیز کرد و گناه قربانی شدن مردمی گروگان از هر دو سو در این میانه را تنها به گردن همان گروهی انداخت که به مردم ستم کرده‌اند و با آن‌ها بر سر مهر نیستیم.

این جنبش نامه‌نگاری هر اندازه هم که محدود باشد – و ضرورتاً محدود نمی‌ماند و بالقوه می‌تواند گسترش پیدا کند – گامی است مهم در راه مشارکت فعال سیاسی که هم انتخابی است سیاسی و هم اخلاقی. مخاطبِ پیام این حرکت‌ها هم تنها مقامات سیاسی غربی نیستند. مخاطب این حرکت‌ها هم ایرانیان خارج از کشوری هستند که در کارنامه‌شان کوشش فراوان برای اعمال تحریم‌های فلج‌کننده یا هم‌دلی و تئوریزه کردن این تحریم‌ها هست و هم حاکمان سیاسی داخل ایران که یک بار دیگر ببینید کسانی که به احکام ظالمانه‌ی آن‌ها در زندان هستند، بیش از آنها دل در گرو منافع ملی ایران دارند و غم‌خوار رنج‌های ملت هستند.

این یادداشت نخستین بار در جرس منتشر شده است.

۰

در نهفت پرده‌ی شب

هستند هم‌چنان کسانی از میان مردم عادی، از میان روشنفکران و نویسندگان که وقتی به احوال ایران می‌نگرند، ورد ضمیرشان چیزی نیست جز سخنانی یأس‌آمیز. هنری ندارند جز طعنه زدن در امیدی که در مردم هست. و این امید واقعی است. نمونه‌ی تازه‌اش را می‌توان در اعتراض‌ها و نامه‌های سرگشاده‌ای دید که هدف‌شان کاستن فشار تحریم‌ها بر مردم ایران است. پاره‌ای از روشنفکران و نویسندگان – عمدتاً در میان کسانی که خارج از مرزهای جغرافیایی ایران زندگی می‌کنند – منطق‌شان مبتنی بر دو مضمون همیشگی است: ۱) این‌گونه اعتراض‌ها و نامه نوشتن‌ها به اوباما و امثال او، سودی ندارد. کار عبثی است و تأثیری در رفع تحریم‌ها نخواهد داشت و حداکثر به کار آسوده کردن وجدان بعضی می‌آید؛ ۲) این حرکت‌ها معیوب‌اند چون – از نظر آن‌ها – مسؤول اصلی بروز تحریم‌ها مقامات حکومتی ایران هستند نه دولت آمریکا و کنگره و لابی‌گران ایرانی یا اسراییلی. از نظر آنها، این تلاش‌ها هم بی‌اثر و هم بی‌ثمر است و هم خیال‌اندیشانه و بی‌توجه به واقعیت‌ها.

من این رویکردها را ریاکارانه می‌دانم. اما فقط ریاکاری نیست. یک مسأله‌ی محوری این نگاه‌ها این است که مبتنی بر بغض و نفرت است. گره اصلی موضع عاطفی گویندگان است نسبت به نظام جمهوری اسلامی، رهبرش و تمام مقومات آن. یعنی چنان نفرت از دشمن – دشمن فرضی یا واقعی – قوی است که حاضر نیستند در این منطق دوقطبی سیاه و سفید، راه دیگر و متفاوتی را ببینند. این راه دیگر، راه مردمی است که نه سرسپرده‌ی یک نظام حکومتی خاص‌اند و نه دلبرده‌ی «مداخله‌ی بشردوستانه» یا «تحریم‌های کمرشکن» برای به زانو در آوردن احتمالی نظام حکومتی ایران هستند. تفاوت، میان کسانی است که می‌خواهند زندگی کنند و کسانی که زندگی را در خدمت ایدئولوژی یا فلسفه‌بافی خود می‌خواهند. فرقی هم نمی‌کند ایدئولوژی مزبور که زندگی را در خدمت خود می‌خواهد ولایی باشد یا چپ یا سرمایه‌دارانه یا لیبرال.

ریشخندگری، طعنه زدن، نومیدی پراکندن، چیزی نیست که اختصاص به یک طایفه یا ملت یا دین و مذهب خاص باشد. آدمی می‌تواند یا به اختیار ریشخندگری را انتخاب کند یا شرایط زندگی‌اش او را به سویی سوق دهد که جز تیرگی و تاریکی چیزی نبیند. نظام جمهوری اسلامی – مثل هر نظام سیاسی دیگری در جهان – نقاط تاریک و روشنی دارد. تیرگی محض در آن دیدن و آن را نماینده‌ی شر مطلق دیدن، تفاوت چندانی ندارد با همان نگاه ایدئولوژیکی که نظام ایران را سپید محض و طیب و طاهر و مقدس می‌داند. هر دو عاملیت انسان‌ها و نقصان و خطای بشری را – در کنار آرمان‌خواهی و توانایی حیرت‌آور انسان‌ها برای تغییر را – نادیده می‌گیرند.

برای من تفاوت این دو نگاه، در سطحی دیگر چیزی است شبیه تفاوت نگاه اخوان و سایه. شعر «زمستان» اخوان تجسم عینی این نگاه نومیدانه است. و بسیاری شعرهای دیگر اخوان. سایه – دست‌کم از نگاه من – در شعرش نقطه‌ی مقابل این رویکرد است. برای مثال،‌ این شعر سایه را ببینید:

دختر خورشید
نرم می‌بافد
دامن رقاصه‌ی صبح طلایی را
وز نهانگاه سیاه خویش
می‌سراید مرغ مرگ‌اندیش:
«چهره‌پرداز سحر مرده ست!
چشمه‌ی خورشید افسرده ست!»
می دواند در رگ شب خون سردِ این فریبِ شوم
وز نهفت پرده‌ی شب، دختر خورشید
همچنان آهسته می‌بافد دامن رقاصه‌ی صبح طلایی را!

این روزها، «مرغ مرگ‌اندیش» کم نداریم. اما هستند مرغانی زندگی‌اندیش. هم‌چنان هر روز خورشید طلوع می‌کند. هم‌چنان در داخل مرزهای ایران، در ظل همین جمهوری اسلامی، انسان‌های تازه‌ای متولد می‌شوند. انسان‌هایی هم رفتار و گفتارشان تغییر می‌کند. برای مرگ‌اندیشان، در ایران، «چشمه‌ی خورشید افسرده ست». با این نظام و این دستگاه، هیچ نور امیدی نمی‌تابد. تمام کوشش مردم، تغییرخواهان و آزادی‌جویان هم عبث است، مگر البته در مسیر همان ریشخندگری خودشان و ویرانی‌جویی پیشنهادی‌شان حرکت کند. نومیدی‌پراکنان – که به باور من در بن ضمیرشان افسرده هم هستند – نه به حال ایران می‌توانند واقع‌بینانه نگاه کنند (توانایی به رسمیت شناختن عاملیت مردم را ندارند) و نه به آینده‌ی ایران می‌توانند فکر کنند. هیچ معلوم نیست نسخه‌های پیشنهادی آن‌ها برای ایران سعادت می‌آورد یا شقاوت. حتی اگر بتوان نشان داد غایت منطقی نسخه‌های آرمان‌خواهانه‌ی آن‌ها در عمل و روی زمین، چیزی جز تیره‌روزی و ویرانی بیشتر نخواهد آورد، باز هم حاضر نیستند دست از آیه‌ی یأس خواندن بکشند. برای آن‌ها، محور جهان خودشان است. آرزو و آرمان خودشان است. تا جایی که حتی آرمان‌ها و آرزوهای همه‌ی مردم ایران و کسانی را که داخل مرزهای ایران زندگی می‌کنند بر اساس آرزوهای خودشان تفسیر می‌کنند. آن‌ها هم برای مردم نقشی قایل نیستند، درست همان‌طور که شورای نگهبان خود را قیم مردم می‌پندارد. همان‌طور که شورای نگهبان فکر می‌کند بهتر از مردم صلاح‌شان را تشخیص می‌دهد و احتمالاً بهتر از خودِ خدا و پیامبر، اسلام را می‌فهمند، آن‌ها هم بر اساس فلسفه‌هایی که می‌پردازند، مسیر صلاح و آبادانی ایران و ایرانی را جای دیگری می‌دانند. تا دیروز که منطق منحط پریشان‌خویی و پرخاش‌گری احمدی‌نژادی از در و دیوار وطن می‌بارید، کارشان آسان بود. امروز دیگر آن حجم بی‌خردی در گفتار دولتمردان ایرانی نیست. کارشان دشوارتر از پیش شده است. اما برای آن‌ها هم‌چنان «چهره‌پرداز سحر مرده ست». برای همیشه. گمان نمی‌کنم هیچ سخنی توهین‌آمیزتر و نخوت‌آمیزتر از این در برابر مردم باشد. مردم را می‌توان باور کرد. امید را می‌توان زنده نگه داشت. شورای نگهبان درون‌مان را می‌توانیم معزول کنیم. ریشخندگری کار سختی نیست. از هر بی‌عملِ افسرده‌ای ساخته است که واقعیت‌ها و حجم تباهی‌ها را گوشزد کند. هنر آن است که در میانه‌ی سنگلاخ مسیر عبور جوییار نرم و آرام و شکیبا را نشان دهی و به مردم یادآوری کنی که شب هر چقدر هم دراز باشد، خورشید باز هم طلوع خواهد کرد. بیدادگران و بی‌خردان داخل ایران، و متحدان معنوی‌شان از مستکبران و بی‌خردان خارجی همیشه بر مردم چیره و مسلط باقی نخواهند ماند.

۲

همراه شو عزیز…

«این نه تحریم یک دولت،‌ بلکه تحمیل رنج‌های بسیار بر مردمی است که مصیبت دولتمردان مالیخولیازده برایشان کافی است. راه سبز را زندگی کردن به این معناست و ما با اعمال هرگونه تحریمی بر علیه ملت خود مخالفیم.»
– میرحسین موسوی؛ بیانیه‌ی ۱۳؛ مهر ۱۳۸۸

این یادداشت یک دعوت است. دعوت به تفاهم. دعوت به آشتی. دعوت به بازگشت به مهربانی برای خاطر ایران و ایرانی. گمان می‌کنم هر کسی در اعماق ضمیرش قلباً به ایران دلبستگی داشته باشد و رفاه و آبادانی و عزت ایران و ایرانی برای‌اش مهم باشد، این دعوت را احتمالاً جدی خواهد گرفت.

نامه‌ای که زندانیان سیاسی ما برای اوباما نوشته‌اند و از او دعوت به گفت‌وگو و تعامل با دولت روحانی کرده‌اند و خواستار لغو تحریم‌های فلج‌کننده و کمرشکن علیه ملت ایران شده‌اند (نسخه‌ی انگلیسی نامه را در گاردین ببینید)، پیام مهمی از تغییر در عمیق‌ترین لایه‌های ایران دارد. چیزی که به این نامه وزن فوق‌العاده‌ای می‌دهد نویسندگان این نامه هستند. کسانی که به احکامی ظالمانه در زندان‌های جمهوری اسلامی هستند. اما تمام آن جفاهایی که افراطیون و بیدادگران بر آن‌ها کرده‌اند باعث نشده است که جانب انصاف را رها کنند یا کین‌توزی و نفرت را مجال رسوخ در جان‌شان دهند. این‌ها ایرانیانی نیستند که در غربتِ غرب آرمیده باشند و دست‌کم زندگی روزمره‌شان از آسیب تهدید در امان باشد. آن‌ها عینیت انتقام‌جویی کسانی در نظام جمهوری اسلامی هستند که حال و روز امروز را برای ایران رقم زده‌اند. اما هم‌چنان در رفتار و گفتارشان نشانی از انتقام‌جویی یا نفرت نیست. هم‌چنان اثری از ریشخندگری و نومیدی پراکندن در مواضعی که می‌گیرند نیست. این دستاورد انسانی مهمی برای ایران و ایرانی است. در میانه‌ی سال‌های تباهی که بر ایران رفته است، چراغی هنوز روشن است. شعله‌ی این چراغ نه تنها فرونمرده است بلکه ارجمندترین پرتوها از آتش آن هم‌چنان می‌تابد. ادامه‌ی مطلب…

۰

بازگشتِ مهربانی

۱. چند ماه گذشته در سیاست ایران، شاهد زوال تدریجی  گفتار زمخت و ناهموار و ادبیات پرخاش‌گر بوده‌ایم؛ دست‌کم در سطح یک نفر از مقامات رسمی نظام. از نگاه من، این بازگشت مهربانی است: مهربانی با کلمه. با واژه‌ها که مهربان باشی و از آن‌ها به مثابه‌ی تیر و خنجر برای دریدن و کشتن و سوختن استفاده نکنی، آرام‌ارام راه مهربانی بر انسان هم هموار می‌شود. نمی‌خواهم تصویری آرمان‌گرایانه یا غیرواقعی از نسبت کلام با آدمی به دست بدهم. می‌فهمم که هستند کسانی که گفتاری ملایم دارند اما کردارشان پرخاش‌جوست و در عمل آدمی را می‌درند. این را می‌فهمم. اما قاعده این نیست.

ادامه‌ی مطلب…

۱۰

به زیر خرقه‌ی رنگین چه دام‌ها دارند…

آقای اوباما مثل هر سال برای ملت ایران تبریک نوروزی فرستاده است. این قسمت‌اش عجیب نیست. هر سال این کار را می‌کند. دلیل‌اش هم روشن است: «نظام» ایران مهم‌ترین مسأله‌ی سیاست خارجی آمریکاست (و بوده است). مهم نیست حق طرف کی‌ست. مهم این است بفهمیم کدام طرف چطور عمل می‌کند. لذا، همین ابتدا بگذارید روشن کنم: ۱) اثبات شیء نفی ما عدا نمی‌کند؛ ۲) در سیاست،‌ مثل خیلی جاهای دیگر، وضعیت دوگانه و صفر و یک نیست (که اگر بطلان یکی را نشان دادیم، حقانیت طرف مقابل خود به خود ثابت شده باشد، یا بر عکس)؛ ۳) هر چقدر که این نظام از گرده‌ی ملت ما تسمه کشیده است و ستم و بیدادش بی‌شک نمونه‌ای است از یکی از تیره‌ترین دوره‌های تاریخ ایران (در بی‌کفایتی حاکمان و تلخ‌کامی مردمان)، آمریکا هم چندان معاف نیست از این قصه و سهم خود را دارد در دامن زدن به این تلخی‌ها.
تمام دعوی ما در همین جمله‌ی کوتاه بیانیه‌ی ۱۳ میرحسین موسوی آمده است: «این نه تحریم یک دولت،‌ بلکه تحمیل رنج‌های بسیار بر مردمی است که  مصیبت دولتمردان مالیخولیازده برایشان کافی است. راه سبز را زندگی کردن به این معناست و ما با اعمال هرگونه تحریمی بر علیه ملت خود مخالفیم».
توضیح و شرح و بسط لازم ندارد. ملت ما از دو سو گروگان گرفته شده است. از سوی آمریکا تبدیل به سپری انسانی شده است در زورآزمایی با حاکمان سیاسی ایران (اصلاً گرفتم موضع آمریکا حق و موضع جمهوری اسلامی عین باطل و ستم) و از سوی نظام هم همین ماجرا بر ملت ما می‌رود. این سال‌های اخیر نشان داده است که ولو به فرض ادعا یکی از اهداف این تحریم‌ها کشاندن جمهوری اسلامی پای میز مذاکره سر پرونده‌ی هسته‌ای بوده (که مذاکره در جای خود خیلی هم خوب است) بی‌شک یکی از اهداف مستقیم یا غیرمستقیم‌اش همین بوده که «مردم» به تنگ بیایند و بشورند بر دستگاه و گرنه این تحریم‌ها چه آسیبی به قدرت‌مداران رسانده است؟ جیب‌شان اندکی کوچک‌تر شده ولی هم‌چنان غوطه‌ورند در دریای چپاول و بساط مافیایی‌شان (و احتمالاً هم‌چنان خواهند بود).
غرض از این مقدمه‌ی طولانی این بود که بگویم من از اوباما نپسندیدم که برای ما ملت ایران شعر حافظ بخواند. می‌فهمم که بخشی از پیام‌اش خطاب به «رهبران» ایران است. این قصه‌ی ما نیست. شما هر چقدر دل‌ات می‌خواهد برو با آن رهبران حرف بزن،‌ شعر بخوان، داد بزن،‌ تحریم کن، اصلاً‌ برقص،‌ ولی حواس‌ات باشد که ما ملت را با این «رهبران» جمع نبند! حواس‌ات باشد وقتی داری ما را کنار این‌ها می‌گذاری و هم‌زمان برای ما متفقاً‌ شعر می‌خوانی، و از سوی دیگر ما را تحریم می‌کنی، به شعور ما داری اهانت می‌کنی و فکر می‌کنی خیلی هوشمندانه عمل کرده‌ای!
عزیز من! آقای اوباما! متأسفانه، در این یک مورد دست‌کم،‌ مشاوران خوبی نداشته‌ای. از نحوه‌ی شروع پیام‌ات حدس زدم احتمالاً از کجا خط گرفته‌ای. شما که به جای «سلام» متعارف و معمول و بی‌عیب، «درود» تحویل ما می‌دهی و ژست «غیرعرب» بودن و رفتارهای مهوع سوپرناسیونالیستی و شبه‌ایران‌باستان‌گری می‌گیری ولی هم‌زمان شعر «حافظ» برای ما می‌خوانی، یک جای کارت بد جوری می‌لنگد!
آقای اوباما! ملت ما ساده‌لوح نیستند. به یکایک حرف‌ها،‌ کلمات و آهنگ صدای شما توجه دارند! لطفاً مشاور مزبور را یک گوشمالی حسابی بدهید! این بار بدجوری به گل نشستید! اصلاً هیچ فکر کرده‌اید شاعر مزبور که این شعر را گفته، خودش هرگز در ساختار قدرت نبوده؟ خودش هیچ وقت دو بار رییس جمهور یک ابرقدرت جهانی – که دست‌کم سه دهه است با کشور محل بحث مناقشه‌ی شدید دارد – نشده؟ هیچ فکر کرده‌اید او «بیرون» ساختار قدرت، منتقد سیاست‌ورزی امثال شما و امثال حاکمان ما، هم‌زمان، بوده است؟ بهتر نبود بقیه‌ی شعرها را هم می‌خواندید و سعی نمی‌کردید دست روی رگ خواب ملت ما بگذارید؟ آقا! دعوای سیاست را باید جای دیگری و جور دیگری حل کرد! از فرهنگ ما اگر می‌خواهید مایه بگذارید، اول به خودتان یاد بدهید که با ملت ما، نه با حاکمان ما،‌ دارید چه می‌کنید! تکلیف‌مان را با این حاکمان سیاسی خودمان سعی می‌کنیم یک جوری روشن کنیم! از شما دعوت نکرده‌ایم و نخواهیم کرد که بیایید و این دعوا را فیصله بدهید. پای حافظ را به میان نکشید که می‌شود با توپ پرتر از همین حافظ برای‌تان شاهد آورد که آقا! «شاه ترکان سخن مدعیان می‌شوند / شرمی از مظلمه‌ی خون سیاوو‌ش‌اش باد»! حرف زیاد است ولی لطفاً دفعه‌ی بعد که خواستید شعر نقل کنید برای ملتی که تار و پودش شعر است، شعر را مثل پاره آجر انتخاب نکنید که بچپانید توی پیام‌تان. شاید «عوام» برای «تزیین» سخن‌شان و احتمالاً تقویت موضع‌شان از چپ و راست،‌ شعر شاهد بیاورند،‌ ولی شما باید مراقب‌تر باشید، خیلی خیلی مراقب‌تر!
 
رفیق نازنین عزیزتر از جان ما، مجید میرزاوزیری،‌ این ابیات را تقدیم حضور شما کرده که بار دیگر سعی نکنید برای ما از این شاهدها بیاورید؛ امیدوارم برای پیام سال بعد این‌ها را به خاطر بسپارید:
 
گـیـرم درخـت کـاشـته‌ام مـن، شما خفه
یـا بـس کـن ایـن نـمایـش بـد را و یا خفه
تــحـریم تــوســت گــردهٔ مــا را گرفته زیر
وانـگـه سـخـن ز مـهر بـگویـی چـرا؟ خفه
باور بـکـن ز عـقـل کـمـی بـهـره بـرده‌ایـم
هـرچـند گشـته‌ایـم از این هوی و ها خفه
حافظ اگر که گفت سخن، آسمانی است
لـفـظ دری کـجا و سـیـاسـت کـجــا، خفه
دانـی هـزار همـوطـن مـا تــو کشـتـه‌ای؟
خـواهـم ز حـق بـه عـدل نـماید تو را خفه
از هـر طـرف بـه خـاک وطن چنگ می‌زنند
آنـان جـدا خـفه تـو از ایـن سـو جـدا خـفه
کِـشـتی نـهال دشـمنـی و بـذر ناخوشی
کـندی درخـت دوسـتـی‌ام از جـفـا، خفه!
 
پ. ن. در پاسخ بعضی دوستان که می‌گویند «خوب بود مثلاً بد حرف می‌زد یا فلان و بهمان می‌کرد» عرض می‌کنم این سخن مغالطه‌ی بدتری است. اگر بد حرف می‌زد یا لیچار می‌گفت که باید می‌گفتیم خاک بر سرش و شرم بر او باد! اما هر کسی جایگاه و موقعیت‌اش بالاتر برود انتظار و توقع برای سنجیده سخن گفتن هم از او بالاتر می‌رود. یک معنای پاسخگو کردن قدرت هم همین است. اصلاً‌ نظام سیاسی آمریکا مبنای‌اش همین است که بتوانی یقه‌ی حاکمان‌ات را راحت بگیری و نقدشان کنی.
۱۲

هرمنوتیک یک نقد گزنده: موردِ دباشی

مقاله‌ای که هفته‌ی پیش حمید دباشی در وب‌سایت الجزیره به زبان انگلیسی منتشر کرد، فضایی جنجالی و تب‌آلود میان نویسندگان، روشنفکران و فعالان سیاسی ایرانی – داخل و خارج کشور – ایجاد کرد که تا امروز هم‌چنان ادامه دارد و نه تنها از اهمیت آن یادداشت کاسته نشده است بلکه دامنه‌ی گمانه‌زنی‌ها و رنجش‌ها از آن نوشته چه بسا رو به گسترش بوده است.
دباشی اساساً نویسنده‌ای دشوارنویس است و کمتر نوشته‌ای از او در رسانه‌ها منتشر می‌شود که گزنده و شلاقی نباشد؛ حکایت نوشته‌های آکادمیک دباشی، البته، حکایت دیگری است اما نوشته‌های رسانه‌ای او ریشه‌های در تربیت آکادمیک او هم دارد. این دشوارنویسی دباشی را من با کتاب معظم او درباره‌ی عین‌القضات همدانی کشف کردم. هر اندازه که دباشی در زبان انگلیسی نویسنده‌ای فصیح و توان‌مند است، نشان چندانی از او در زبان فارسی نیست. حوزه‌ی اصلی زبان‌آوری دباشی زبان انگلیسی بوده است و میدان نفوذش دست بر قضا بیشتر میان اعراب و مسلمانان غیر ایرانی. چه بسا همین نکته همواره در سوءتفاهم و عدم کوشش برای فهم درست دباشی و سخن‌اش سهیم بوده است. دباشی البته از منظر سیاسی مواضعی جنجالی دارد که برای فهم آن‌ها خواننده نیازمند پی‌گیری دقیق آثار اوست.
با این مقدمه، به یادداشت اخیر او بر می‌گردم درباره‌ی خطر جدی حمله‌ی نظامی به ایران و نقد بی‌محابا و درشت او از کسانی که زمینه‌ی نظری و عملی را برای حمله به ایران – دانسته یا نادانسته – در پوشش «مداخله‌ی بشردوستانه» هموار می‌کنند. یادداشتی که چند روز پیش نوشتم، کوششی بود برای پرداختن به جوانب حقوقی و نظری قصه از منظر علوم سیاسی و روابط بین‌الملل. بر خلاف ایرانی‌ها و فارسی‌زبان‌ها، این ترم حقوقی در میان غربیان و اهل آکادمی به شدت بررسی و حلاجی شده است و بر خلاف ما که با این مشترک لفظی به کرات بازی زبانی می‌کنیم و از ظرافت‌های آن غافل‌ایم، در دانشکده‌های علوم سیاسی و میان اهل نظر، این اصطلاح بسیار محل بررسی و موشکافی عالمانه بوده و هست. نوشته‌ی دباشی بسیار درشت‌تر و عریان‌تر از یادداشت من است. و همین صراحت و بی‌پردگی البته بسیاری را رمانده است و گروه دیگری را مستقیماً هدف گرفته است.

 

برای این‌که هم فضای بحث درباره‌ی این مقاله بازتر شود و هم امکان بررسی دقیق‌تر و فارغ از جنجال و هیاهوی آن فراهم شود، تصمیم به ترجمه‌ی آن به فارسی گرفتم تا مخاطب‌ فارسی‌زبان بهتر بتواند – بدون واسطه و صافی اظهار نظرهای افراد مختلفی که خوانده یا نخوانده با دواعی و انگیزه‌های مختلف درباره‌ی مقاله سخنی به تصریح یا تلویح گفته‌اند – با اصل متن ارتباط برقرار کند و آب را از سرِ چشمه بنوشد. این ترجمه بار نخست در وب‌سایت جرس منتشر شده است و آن را دوباره در ملکوت بازنشر می‌کنم با این مقدمه و افزودن لینک‌های داخل متن – که به جز لینک به آثار آکادمیک و کتاب‌ها، همگی پیوندهایی است که در اصل نوشته‌ی دباشی موجودند. این لینک‌ها نقشی کلیدی و مهم در فهم متن ایفا می‌کنند، بی‌اعتنایی به هر کدام از آن‌ها و کوشش برای حدس زدن این‌که این متن ممکن است مشخصاً چه کسی را هدف قرار داده باشد، چه بسا مایه‌ی گمراهی مخاطب شود. تصریحات متن دباشی یک چیز است و سخنان در لفافه و تلویحی آن چیز دیگر. خلط کردن این دو، مایه‌ی رهزنی است.
در این روزها، به طور مشخص دو بیانیه در مخالفت با جنگ منتشر شده است.بیانیه‌ی اول، بیانیه‌ای است که خود دباشی هم از امضاء کنندکان آن است. دومین بیانیه روز ۲۲ آبان‌ منتشر شده است با عنوان «بیاینه جمعی از فعالان سیاسی، مدنی، دانشجویی، دانشگاهی و روزنامه نگاران در مخالفت فعال با جنگ» در وب‌سایت گویا نیوز. (بیانیه‌ی سومی، هم روز ۲۹ آبان در وب‌سایت اخبار روز با عنوان «بیانیه‌ی فعالان داخل کشور در مورد خطر حمله نظامی» منتشر شده است). بیانیه‌ی متفاوت هم البته همhن است که دباشی و گنجی هم از امضاءکنندگان آن هستند و قبل از هر دو بیانیه منتشر شده است (متن کامل در جرس). این دو بیانیه با هم تفاوت مضمونی و ماهوی دارند. یکی از «مخالفت فعال با جنگ» سخن می‌گوید و دیگری نسبت به سوء استفاده از «مقولاتی همچون دخالت بشر دوستانه و حمایت از دموکراسی» هشدار می‌دهد. در مقاله‌ی دباشی به نقد سهیلا وحدتی به بیانیه‌ی دوم تصریح شده است و لینکی به مقاله‌ای که در نقد آن نوشته شده است نیز در متن دباشی آمده است. به یک اعتبار، مقاله‌ی دباشی نقدی گزنده است بر بیانیه‌ی گروهی از چپ‌ها و اشاره‌ای او به چپِ نوپدید این نکته را بیشتر روشن می‌کند. لذا این تلقی که مقاله‌ی دباشی یک کل واحد یا جمع مشخصی را – مثلاً امضاء کنندگان این یا آن بیانیه‌ی خاص را – آن هم با یک‌کاسه‌کردن و همه را به یک چوب راندن، تلقی دقیق و درستی نیست.
اما هم‌چنان در نوشته‌ی دباشی نقدی تلویحی نسبت به بیانیه‌ی دوم نیز هست – هر چند دیگر این نقد گزندگی و عتاب نقد دباشی را نسبت به نقد او به دومی ندارد. اما یک خط مشترک میان هر دو نقد وجود دارد و آن این است که دباشی بی‌پروا به اوراق کردن گفتمان «مداخله‌ی بشردوستانه» می‌پردازد و برای این کار هم دست او پر است: اعتنا و اتکای او به بعضی از مقالات و آثار علمی و آکادمیک – که تفاوتی آشکار و معنادار با نوشته‌های ژورنالیستی دارند – وزن متفاوتی به نقد دباشی می‌دهد. این‌جا باید توجه داشته باشیم که تشکیک کردن در کارنامه‌ی علمی و آکادمیک دباشی کارِ خامان است. فراموش نکنیم که دباشی در حوزه‌ی تربیت آکادمیک‌اش استاد است و درس‌آموخته‌ی استادی سخت‌گیر چون فیلیپ ریف. در نتیجه، در نقد دباشی نباید سراغ سخنان مبتذل و هوچی‌گرانه‌ی کسانی رفت که حتی نام دو کتاب علمی دباشی را هم نمی‌دانند اما در مراتب علمی او طعنه می‌زنند: تیغ خویش از خونِ هر تردامنی رنگین مکن / چون تو رستم‌پیشه‌ای آن به که بر رستم زنی!
به این معنا،‌ نوشته‌ی دباشی فضایی آکنده از تعلیق و ابهام دارد. جاهایی اشاراتی به کسانی هست که ضمیر به سرعت مرجع‌اش را پیدا می‌کند و جاهایی هم افرادی به سرعت ماجرا را به خودشان می‌گیرند گویی آن‌ها هم در این قصه هم‌دست‌اند و متهم. به باور من، این دقیقاً نقطه‌ی قوت نوشته‌ی دباشی است که این سد را شکسته است تا جایی که کسانی هم که مروج و مبلغ ایده‌ی «مداخله‌ی بشردوستانه» بودند، دیگر حاضر نیستند ابزار پیشبرد گفتمان جنگ شوند و در لفافه‌ی اخلاق و بشردوستی، نظرورزی‌های فلسفی‌شان مَرْکبِ پرندگان شکاری جنگ شود. این پیامدِ غیرمستقیم نوشته‌ی دباشی را باید قدر دانست.
همچنین نقد دیگری که به دباشی شده است این است که نوشته‌ی دباشی تند است و درشت و در آن اتهام زدن هست. این‌جا شاید بیش از هر چیز دیگری محل نزاع باشد. خواننده می‌تواند با دباشی موافق یا مخالف باشد اما نباید از یاد ببرد که اگر دباشی فردی یا گروهی یا نهادی را متهم می‌کند به پی گرفتن سیاستی خاص، این اتهام، نه یک‌شبه بر دباشی نازل شده است و نه یک‌سره بی‌پایه و مبناست. حجم قابل‌توجهی از نوشته‌ها، بیانیه‌ها، اهداف منتشر شده و رسمی سازمانی نهادهای سیاسی آمریکایی وجود دارد که بی‌هیچ مجامله و تعارفی درست همان چیزهایی را به تصریح بیان می‌کنند که دباشی از آن‌ها سخن می‌گوید و همان‌ها هستند که بن‌مایه‌ی «اتهام وارد کردن»های دباشی‌اند. اگر چنین است، نقدی به دباشی وارد نیست که کسی را متهم می‌کند. نقدی اگر وارد است به ما وارد است که چرا وقتی به سنجش و گریبان گرفتن از نهادهای جنگ‌افروز و مؤسساتی با بیانیه‌های مأموریت رسمی می‌رسیم، ناگهان نقش آن‌ها را فراموش می‌کنیم و یاد ملایمت و مهربانی و بهداشتی و پاکیزه سخن گفتن می‌افتیم. از همین رهگذر است که گویا بعضی به نفی بالمره و مطلق درشتی و عتاب می‌رسند. به باور نگارنده، هر درشتی و عتابی، و هر خشونتی، از آن‌جا که درشتی و عتاب در خود دارد، مستوجب نفی و طرد نیست. آن‌چه مستوجب نفی است، داشتن گفتار دوگانه است. در نوشته‌ی دباشی و در مواضع‌اش هیچ دوگانگی و تناقضی نیست. این مقاله‌ی دباشی، مغز و عصاره‌ی مواضع سیاسی او را در خود دارد. اگر این صراحت و عریانی بیان باعث رنجش است، نص عبارت دباشی این است. لذا آدمی می‌تواند با او موافق یا مخالف باشد، اما برای این مخالفت بیش از هر چیزی نیازمند استدلالی هستیم قوی‌تر و توان‌مندتر نه نسبت اتهام و افترا زدن به دباشی دادن.نکته‌ی آخر این است که در عنوان نوشته‌ی دباشی داریم «ستون پنجم پسامدرن». این تعبیر، بهترین بهانه است برای کسانی که می‌خواستند از نوشته‌ی دباشی چنین استنباط کنند که او ملتی را «جاسوس»‌ خطاب کرده است. عده‌ی زیادی در خواندن این عنوان شتاب به خرج داده‌اند. دباشی در افزودن اضافه‌ی «پسامدرن» به کلمه تعمد داشته است و مضامین دیگر متن در اشاره به استعمار و استقلال و چیزهای دیگری که بعضی از چپ‌های کهن به تحقیر از آن‌ها یاد می‌کنند، ارتباط مضمونی با این اضافه دارد. لذا، مرجع ضمیر سخن دباشی، چیزی مثل «جاسوس» نیست بلکه معنایی دیگر و بزرگ‌تر دارد. جاسوسی کار حقیرانه‌ی می‌تواند باشد اما ستون پنجم پست مدرن بودن، حکایت غریبی است! به هر حال، متن فارسی را می‌خوانید و شاید با من هم‌دل باشید و شاید هم نه.

در ادامه، متن ترجمه‌ی دباشی را می‌بینید.پ. ن. یاسر میردامادی مرا متوجه خطایی در خواندن دو – یا در واقع سه بیانیه کرد – که کوشش کردم خطا را – که هم‌چنان فرعی است بر چیزی که می‌خواستم بگویم – اصلاح کنم. امیدوارم باعث سردرگمی بیشتر نشده باشد.

ادامه‌ی مطلب…