۱

لولو ساختن از شبح امپرياليسم ايرانی

Iran-Tank-Toy

توضيح مترجم: مطلبی که در زیر می‌بينيد، ترجمه‌ی فارسی مقاله‌ای است که در نشنال اينترست به قلم پل پیلار منتشر شده است به اين نشانی. امیدوارم کسی هم اصل مقاله‌ای را که به زبان انگلیسی نوشته شده – و این مقاله ‍پاسخی به آن است – ترجمه کند تا برای خوانندگان فارسی‌زبانی که دسترسی به زبان انگلیسی ندارند این امکان فراهم شود تا با شفافیت بیشتر از جنس بحث‌هایی که این روزها حول سیاست ایران و مذاکرات هسته‌ای در می‌گيرند آگاه شوند و روايت‌هایی نامتقارن و گاهی مخدوش و متناقض از آن‌چه به فارسی و انگلیسی منتشر می‌شود نداشته باشند. ترجمه را با شتاب انجام داده‌ام در نتیجه لغزش‌ها را به کرم‌تان ببخشاييد. د. م.

مخالفان توافق هسته‌ای (یا در واقع، هر نوع توافقی) با ایران هم‌چنان می‌کوشند توجه‌ها را از مزایای نسبی داشتن محدودیت‌های توافق‌شده برای برنامه‌ی هسته‌ای ایران در مقايسه با نداشتن این محدودیت‌ها منصرف کنند تا تصویر ايران بسازند خونریز و قسی‌القلب با مقاصد و نيات امپرياليستی که هدف‌اش به چنگ آوردن کل خاور ميانه است. ايران به کرات چنان تصویر شده است که گويی به سوی سلطه‌ی منطقه‌ای «رژه می‌رود» يا ساير کشورها را دارد «می‌بلعد». هرگز توضيح داده نمی‌شود که اين تصویر به فرض درست بودن چطور می‌تواند دلیلی باشد برای به انجام نرساندن توافقی هسته‌ای که بتوان از رهگذر آن اطمينان حاصل کرد که اين قدرت امپرياليستی بی‌امان فرضی هرگز به قدرت‌مندترین سلاحی که نوع بشر تا کنون اختراع کرده است نرسد. اما آن‌چه که این‌جا در کار است، منطق نیست؛ کوششی است برخاسته از عواطف و احساسات برای دامن زدن به انزجار از وارد شدن در هر معامله‌ای با چنين رژيم هيولاوشی.

گره تازه‌ی اين تقلای مخالفت با توافق را می‌توان در مطلبی دید به قلم سونر چاغاپتای، جیمز جفری و مهدی خلجی که هر سه از مؤسسه‌ی واشنگتن برای سياست خاور نزديک هستند. نويسندگان اين مؤسسه می‌گويند که ايران «يک قدرت انقلابی با آرزوهای هژمونيک و سلطه‌طلبانه» است و آن را به «قدرت‌های هژمون گذشته» مانند می‌کنند چون روسيه، فرانسه، آلمان، ژاپن و بريتانيا – که قدرت‌هایی بودند که در سال ۱۹۱۴ و ۱۹۳۹ «دنيا را به کام جنگ کشاندند».

به یاد بياوريم که آن قدرت‌های هژمون چه کردند. روس‌ها از ارتش‌های‌شان برای ايجاد امپراتوری‌ای استفاده کردند که بیشتر سرزمين‌های اوراسيا را زير نگين خود داشت و دولت جانشين آن هنوز هم يازده منطقه‌ی زمانی را در اختيار خود دارد. بريتانيا با نيروی دريایی سلطنتی‌اش اقيانوس‌ها را در تصرف داشت و از قدرت‌اش برای ساختن امپراتوری‌ای استفاده کرد که خورشيد هرگز در آن غروب نمی‌کرد. فرانسه هم بخش‌های عظیمی از آفريقا و‌ آسيا را تسخير کرد و به استعمار کشید و موقعی که امپراتوری به قدر کافی مستعد داشت، بيشتر اروپا را نيز زير چکمه‌های خود آورد.  ژاپن از نیروی نظامی برای به دست آوردن سلطه بر بخش‌های عظيمی از نیمکره‌ی شرقی استفاده کرد. و اما آلمان، خود نويسندگان اين مؤسسه به یاد ما می‌آورند که – به مثابه‌ی بخشی از ارجاع تقریباً الزامی به نازی‌ها در هر نوشته‌ی ضد توافقی درباره‌ی ايران – «آلمان نازی به دنبال سلطه بر اروپا از اقيانوس اطلس تا رود ولگا بود، و می‌خواست سایر کشورها را نيز تبديل به دولت‌هايی خراج‌گزار خود کند و سلطه‌ی کامل نظامی، اقتصادی و دیپلماتيک ایجاد کند». در عمل، آلمان نازی فقط در پی این کار نبود؛ آلمان نازی از قدرت نظامی برتر و مسلطش استفاده کرد و اين هدف را محقق کرد، دست‌ کم تا مدتی.

ايران حتی به گرد پای هيچ کدام از این‌ها از حيث دستيافت‌ها، توانايی يا آرزوها نمی‌رسد. بی‌شک جمهوری اسلامی فعلی به گرد پای آن‌ها هم نمی‌رسد و باید سراغ تاریخ کهن ایران برويد تا طعم و مزه‌ای از امپرياليسم را آن هم در مقیاس کوچک همسايگی نزدیک ایرانی‌ها بچشيم. گره مطلب اين مؤسسه اين است که نويسندگان دقيقاً چنين کاری کرده‌اند. آن‌ها به ما می‌گويند که: «آرزوهای هژمونيک ایران در واقع ريشه در سلسله‌ی صفوی در قرن شانزدهم ميلادی دارد». می‌دانید که وقتی ارجاع به صفويه در قرن شانزدهم میلادی مبنای مخالفات با توافقی شود با کسی دیگر درباره‌ی برنامه‌ای هسته‌ای در قرن بيست و يکم، بار افزونی بر شانه‌های نحيف چنين استدلالی نهاده شده است.

سلسله‌ی صفوی پيش از این‌که کسی بتواند داوری کند که تمایل‌اش برای رفتار کردن به مثابه‌ی عضوی محترم از نظام دولت‌های مدرن چقدر است، از صحنه‌ی روزگار رخت بر بست. آن قدرت‌های هژمون دیگری که در این مطلب از آن‌ها نام برده شده دگرديسی پیدا کردند و اعضای محترمی از نظام بين‌المللی فعلی شدند (هر چند بحث مربوط به بحران اوکراين هم‌چنان درباره‌ی رویکرد دولت روسيه پا بر جاست). پس نویسندگان این مؤسسه وقتی می‌کوشند استدلال کنند که ايران هرگز عضوی محترم و سر به راه از همان نظم و نظام نخواهد شد، مدعی هستند که آن‌چه ایران را از ديگران متمايز می‌کند تنها اين نيست که آرزوهای هژمونيک و سلطه‌طلبانه دارد بلکه این است که «قدرتی انقلابی است با آرزوهای سلطه‌طلبانه». و می‌گويند که «قدرت‌های سلطه‌طلب انقلابی شهوت امپریاليستی رسيدن به فضای حیاتی (آلمانی) [lebensraum] به شکلی که در آلمان دوره‌ی ويلهلم بود»  را- باز هم باید پای مقايسه با نازی‌ها در ميان باشد – «با جهان‌بينی دینی يا آخرالزمانی‌ای در هم می‌آمیزند که منکر اصول نظم کلاسیک بین‌المللی است».

این‌که این سیر استدلال چقدر از واقعيت منسلخ و گسسته است از ارجاع ديگرباره‌ی نویسندگان به قدرتی ديگر آشکار می‌شود که توانایی‌ها و جاه‌طلبی‌های‌اش از افق و مقدورات ايران بسی دور است: چين، که نويسندگان از ما می‌خواهند آن را سلطه‌طلب بدانيم ولی نه نظامی انقلابی مانند ايران. آن‌ها می‌نويسند: «حتی امروز هم کشورهايی با تمايلات سلطه‌طلبانه مثل چين مشروعيت اين نظم بين‌المللی را به رسميت می‌شناسند». با توجه به اين‌که چقدر از رفتار بین‌المللی چين که بر حسب نفی آن جنبه‌هایی از نظم بين‌المللی که توسط غرب و بدون مشارکت چین برقرار شده است، توسط تحلیل‌گران بی‌شماری توضيح داده می‌شود يا توضيح داده شده است، اين مدعا، سخنی حيرت‌آور است. نمونه‌ی اخيری از اين جنبه از سیاست چین را می‌تواند در بانک توسعه‌ی زيرساخت‌های آسيایی و ساير مکانيزم‌های ساخته‌ی چین به مثابه‌ی جايگزین‌های نهادهای مالی بین‌المللی‌ای ديد که زير سلطه‌ی غرب هستند.

در مقام مقایسه، یک ویژگی مهم از سیاست خارجی رژيم «انقلابی» ايران اين بوده است که بکوشد ايران را تا جايی که امکان دارد بخشی از نظم بین‌المللی موجود به رغم خاستگاه‌های غربی آن، کند. (ايران،‌ بر خلاف چين، حتی کم‌ترين توان را برای بر پا کردن نهادهايی جايگزين نهادهای غربی حتی اگر بخواهد،‌ ندارد). اين جريان از سياست ايران را نه تنها می‌تواند در آن‌چه رهبران ایران می‌گويند بلکه در آن‌چه که انجام می‌دهند نيز می‌تواند دید، از جمله در شرکت‌شان در همايش بازنگری معاهده‌ی عدم تکثیر سلاح‌های هسته‌ای همين هفته. توافق هسته‌ای در دست مذاکره با قدرت‌های پنج به اضافه‌ی يک خود یکی از آشکارترین تجلیات سياست ايران است برای دادن امتيازهای مهم و از خود گذشتگی برای اين‌که عضوی جاافتاده‌تر از جامعه‌ی بين‌المللی شود.

تصوير کردن ايران امروز به عنوان «انقلابی» به معنای برآشفتن سبد سیب بين‌المللی به همان اندازه برخاسته از جهل و ناآگاهی از تاریخ اخير و الگوهای رفتاری واقعی ايران است که تشبیه ايران فعلی به امپرياليسم قرن شانزدهمی صفوی. در سال‌های اولیه‌ی جمهوری اسلامی واقعاً چنین باوری در ميان بسياری در تهران وجود داشت که انقلاب خودشان بدون بروز انقلاب‌های مشابهی در کشورهای همسايه ممکن است دوام نياورد. اما حالا که جمهوری اسلامی بیش از سه دهه است که دوام آورده است، چنان دیدگاه يکسره بلاموضوع و بی‌خاصيت است.

بحرين با توجه با اکثريت جمعيت شيعه‌ی آن و ادعاهای تاريخی ایران نمونه‌ی خوبی است. به رغم ناآرامی‌ها در بحرين در سال‌های اخير، دير زمانی گذشته است از هر گونه گزارش موثقی درباره‌ی فعالیت ايران در آن‌جا که بتوان صادقانه آن را براندازانه يا انقلابی توصيف کرد. اين در تضاد عريانی است با رفتار عربستان سعودی که نيروهای مسلح‌اش را به آن‌جا گسيل کرده است که ناآرامی‌های شيعيان را سرکوب کند و رژیمی سنی را در منامه استوار نگه دارد. امروز می‌توان مقايسه‌ی مشابهی را با یمن انجام داد: هر کمکی که ایرانی ها به حوثی‌هایی که شورش‌شان به تحريک ایران نبود (و در طی آن بنا به گزارش‌ها ايرانی‌ها حوثی‌ها را توصيه به خويشتن‌داری کرده‌اند)، با حملات هوايی سعودی‌ها که باعث کشته شدن صدها غير نظامی شده است، کاهش پيدا می‌کند. (یک بار ديگر به ما بگوييد که کدام کشور در خلیج فارس قدرت هژمون است؟).

قصه‌ها و داستان‌هایی از این دست که ایران يک قدرت هژمون منطقه‌ای و تهدیدگر فرضی است نه تنها دلیلی برای مخالفت با رسيدن به توافق با تهران نیست؛ بلکه اين قصه‌ها از اساس درست هم نيستند.

۰

تا خود در آينه چه ببينی!

Iran-Mehrdad-Shoghi

ماجرايی که از سفر روحانی به نيويورک آغاز شد و سحرگاه امروز در ژنو نخستين گام‌اش به پايان رسيد، فقط گشودن گره سی و چهار ساله‌ی ديپلماسی ايران و آمريکا نبود. اتفاق مهم‌تر چيزی بود که به سرنوشت کل ايران گره خورده است: ترمز کشيدن جلوی روند ويرانی و تباهی سرسام‌آوری که تمام موجوديت ايران را تهديد می‌کرد. برای ويرانی ایران، جنگ، حمله‌ی نظامی و بمباران شدن، گزينه‌های شاذ و تيره‌ی ماجرا هستند. کافی است بنگريم که آن‌چه هشت سال سپردن زمام امور کشور به دست احمدی‌نژاد بر سر ايران آورد، از صدها جنگ ويرانگرتر بود. اين چارچوب برای فهم توافق ژنو بسيار مهم است.

آن‌چه در ژنو اتفاق افتاد، پيروزی بود؟ شکست بود؟ تسليم بود؟ ترکمان‌چای هسته‌ای بود؟ روايت‌های متضاد ايران و آمريکا بود؟ همه‌ی اين‌ها بود؟ واقعيت این است که همه‌ی اين‌ها هم به نحوی درست است و هم نادرست. اما خط مشترک تمام آن‌ها طفره رفتن از کلیدی‌ترين مسأله است: توافق‌نامه‌ی ژنو مسيری را که ده‌هاست سياست ايران و موجوديت ایران را در سراشیبی سقوط انداخته بود و به «لبه‌ی پرتگاه» برده بود، اگر نگوييم متوقف کرد، بدون شک آهنگ پرشتاب آن را کندتر کرد. در نتيجه، آن‌ها که هر کدام از اين برچسب‌ها را به توافق‌نامه‌ی ژنو می‌زنند باید به اين نکته‌ی مهم توجه داشته باشند که وقتی سقف خانه دارد فرود می‌آيد و سود و سرمايه يک‌جا می‌سوزد، مهم نيست که در اين ميانه شما سود کرده‌ای يا زيان يا کسی که بازی را دارد پيش می‌برد و اين روند را متوقف می‌کند، مطلوب ماست يا نه. مهم اين است که يک قدم، ولو فقط يک قدم، برداشته شده است تا مانع ويرانی شود. شايد بگويند که چه بسا ويرانی‌ای در کار نبود. اما اين نکته ديگر واقعيت اظهر من الشمس کشور است. حتی شاید نيازی نباشد به دانستن آمار و ارقام و داشتن اطلاعات دقيق و پشت پرده.

ويرانی کشور به خاطر تحريم‌ها و فروپاشی اقتصادی نيست. دست‌کم فقط به اين خاطر نيست. هشت‌ سال سياست‌بازی خسارت‌بار و افسارگسيخته‌ی دولتمردان ماليخوليازده و کسانی که مهر تأيید بر ماجراجويی‌های آنان زدند کشور را به آستانه‌ی این پرتگاه کشانده است. به اين‌ها بيفزاييد سوء مدیريت و فساد مزمنی که سر تا پای کشور را گرفته است. در اين منجلاب بی‌تدبيری، تحريم‌ها تنها آن ويرانی را شتاب بيشتری می‌بخشيد. لحظه‌ای تصور بکنيد که اگر تا شش ماه ديگر کشور حتی بودجه‌ی تأمين ابتدایی‌ترین ارزاق مردم را نمی‌داشت، آن وقت فقط يک بند همين توافق‌نامه نمی‌تواند از بروز فاجعه جلوگیری کند؟ بی‌شک ما قرار نيست از منظر کیهان و اسراييل و عربستان سعودی به قصه بنگريم. مسأله‌ی ما هم اختلاف این روايت و آن روايت یا جدل بر سر کلمه‌ی «حق» برای غنی‌سازی نيست. مسأله اين است که چگونه می‌توان در این سيلاب بلا و توفان تباهی، کنج امنی يافت، لنگرگاهی پيدا کرد که بتوان ايران را از اين عاقبت تلخ نجات داد؟ کاری که ظريف و تيم‌اش در ژنو کردند، بدون شک اين گام اول را محقق کرد. چه بسا کاری که ظريف کرد، بهترین کار ممکن در بحرانی‌ترين وضعی بود که هيچ کورسوی اميدی برای نجات ايران ديده نمی‌شد. و اين کار را البته آبرومندانه و با حرمت انجام داد.

در اين آينه هر کس تصوير خودش را می‌بيند. ولی چقدر غم ايران برای ما بر پيش‌فرض‌ها و تعصبات‌مان اولويت دارد؟ ايران خودش آن‌قدر مهم است برای ما؟ آن‌قدر مهم هست که فکر کنيم چه شد که ناگزير به اين‌جا رسيديم؟ چه کسانی در «بريدن ترمز» و خلاص شدن از «دنده‌ی عقب» سهم داشتند؟ و آيا ما هم‌چنان به ايران و آينده‌ی ايران فکر می‌کنيم يا برای‌مان مهم است که فلان سياست‌مدار محبوب يا منفور ما منزلتی پيدا می‌کند يا از دست می‌دهد؟ آيا ما ايران را در اين آينه می‌بينيم؟

پ. ن. طرح از مهرداد شوقی است.

۰

ای جانِ منتشر، در متنِ سبزِ ما…

Meshkatian-Tombstone-Best-Faraz-Hedayati

امروز چهارمين سالروز عزيمت پرويز مشکاتيان از جهانِ تن است. پرویز در روزهايی خرقه‌ی تن بر زمين نهاد که تلخ‌ترين لحظات ايران بود. کاش اکنون که نيم‌روزنه‌ای از اميد گشوده شده است و جان‌های اميدواران اشتياق پايان تلخی‌ها را دارند، او نيز همراه ما – به جسم – بود. اما به جان، پرويز مشکاتيان، در ميان زمزمه‌های ما جاری و منتشر است. رمز اين همراهی در یک نکته‌ی ساده است: پرویز ديوانه‌وار عاشق ايران، عاشق خاک‌اش، عاشق فرهنگ‌اش،‌ عاشق مردم‌اش و عاشق تمام ميراث‌های مادی و معنوی‌اش بود. عشق او به ايران، بی‌قيد و شرط بود. پرويز از نهيب بی‌خردان و نخوت خودکامه‌گان، مهرش را به ايران واننهاد؛ هرگز. اين را به اعتبار روزها و لحظاتی که از نزديک هم‌کلام و هم‌نفس او بوده‌ام می‌گويم و شهادت می‌دهم که پرویز مشکاتیان در پريشان‌ترین لحظات‌اش هم هرگز دل از مهر ايران و مردم‌اش نبريد. سختی و تلخی بسیار کشيد اما باور داشت که «حق رها نکند چنين عزيز نگينی به دست اهرمنی».

پرویز مشکاتيان، نفس‌های‌اش، يادش، وجودش – و البته موسيقی و هنرش – در ميان ما جاری است. او رودی است که از خروش نايستاده است. من هم‌چنان هر بار که صدای‌اش در خاطرم طنين می‌اندازد، ابری به چشم‌ام می‌دود. هنوز حسرت ديدار و جبر این فاصله‌ی پرناشدنی و ناگزير، جان‌ام را می‌گزد. و از اهل مهر و وفا، نیکی می‌ماند و خرمی و شادی. چنان‌که از پرويز مانده است.

۰

پايانِ پرسش، آغازِ جنگ است!

شعر سهيل محمودی؛ خط اسرافيل شيرچی

نمی‌خواهم روضه‌خوانی کنم يا در فضايل صلح و رذايل جنگ منبر بروم. مسأله در سطحی دیگر، واقعاً مسأله‌ای انسانی است. يعنی ورای منافع قدرت‌ها و دولت‌هاست. مسأله‌ای است که يکايک ما با آن دست به گريبان‌ايم. سؤال ساده است: چرا با هم می‌جنگيم؟ چرا گريبان هم را می‌گيريم؟ چرا گلوی همدیگر را می‌دريم؟ چرا وجودمان سرشار از نفرت و انزجار از «ديگری» می‌شود؟ چه بکنيم که چنين نشود؟ اصلاً می‌شود کاری بکنيم که چنين نشود؟

باور ندارم که آدمی «مجبور» است. به تعبير عين‌القضات همدانی – که شرح‌اش را جای ديگری خواهم آورد – «آدمی مسخّر مختاری است». اين اختيار در وجود آدمی مندرج است، چنان‌که سوزندگی در آتش. آدمی، يعنی اختيار. پس جبری در کار نيست. شرايط محدودکننده حتماً هست ولی من به جبر باور ندارم (دقت هم دارم که مسأله «علمی» نیست که ابطال‌پذير باشد؛ سرشت ماجرا تا حدودی کلامی است ولی فارغ از تأمل عقلی نيست).

سال‌هاست فکر می‌کنم که هر بار خشم می‌گيريم، هر بار زره‌پوش و خنجر به دست به دريدن ديگری می‌شتابيم، کافی است يک بار از خود بپرسيم، می‌شود ديگری را آزار نداد؟ امکان دارد آيا که تحت شرايطی، بهانه‌ای جُست برای اين‌که ديگری را نکُشيم، ندريم، يا حتی نيازاريم؟ اصلاً راهی هست برای اين‌که اين بنای درندگی را سست کنيم؟ آدمی درست از آن لحظه‌ای که به اين پرسش بينديشد، راه صلح را آغاز کرده است. مهم نيست آن‌که به اين پرسش فکر می‌کند بشار اسد باشد يا باراک اوباما. هر دو می‌توانند و بايد به اين پرسش فکر کنند. اسد وقتی که دست‌اش به خون مردم خودش آغشته می‌شد، می‌توانست به خود نهيب بزند که «به مردی که مُلکِ‌ سراسر زمين | نيرزد که خونی چکد بر زمين». اوباما – و ساير قدرت‌مندان – هم می‌توانستند و هم‌چنان می‌توانند از خود بپرسند که پيش‌تر از اين‌ چه می‌شد کرد که کار به چنين فضاحتی نکشد؟ نمی‌شد راه را بر عربستان سعودی و قطر سد کنند و اجازه ندهند سلفی‌های تکفيری به بهانه‌ی ستيز با اسد، خونِ آدميان را بريزند؟ جمهوری اسلامی هم در سياست داخلی و خارجی‌اش همين وضع را دارد. هيچ کس در اين رسوايی و اين سرافکنندگی عظيم انسانی بی‌تقصیر نيست. همه مقصريم. کم یا بيش. همه آلوده‌دامن‌ايم. همه سرشکسته‌ايم.

سخت نيست ملامت کردن ديگری. اسد را می‌توان ملامت کرد و به حق می‌توان ملامت کرد. آمريکا را هم می‌توان ملامت کرد و حق هم همين است. حاميان سلفی‌های تکفيری نیز سهمی پررنگ در قصه دارند که حمايت آشکار و نهان آمريکا از آن‌ها پليدی مضاعفی در قصه است ولی مسأله بزرگی يا کوچکی جرم يا تقصير اين و آن نيست. مسأله اين است که ما آدميان وقتی در آينه می‌نگريم از خود بايد شرمسار باشيم. اين روزها فکر می‌کنم به آن‌هايی که يا مسلمانان يا مسلمانی را «مسؤول» خشونت و فاجعه می‌دانند يا «سکولارها» را. هر يکی می‌کوشد شانه از بار مسؤوليت انسانی خود خالی کند. هر دو در پی غيريت هستند. هر دو خود را مبرا و پاک از سنگينی بار بشريت می‌بينند. و اين ما هستيم که در اين منجلاب متعفن غوطه می‌زنيم.

کشتن صدام حسين، قتل قذافی، برکناری حسنی مبارک، براندازی جمهوری اسلامی، نابودی ايالات متحده‌ی آمريکا و زدوده شدن اسراييل از نقشه‌ی جهان، تنها بخش کوچکی از قصه را حل خواهد کرد (هر کس از هر زاويه‌ای و با هر منطقی به هر کدام از اين‌ها که خواست بنگرد). و معلوم نيست بعد از آن با مشکل عظيم‌تر و پيچیده‌تری مواجه نشويم. حتماً می‌شويم. دشمن با ماست. دشمن در ماست. دشمن با ما نفس می‌کشد:

این حکایت با که گويم؟ دوست با من دشمن است
ماجرا با دوست دارم، ور نه دشمن دشمن است

گرمِ چهر افروزی خويش است برق خانه سوز
تا نپنداری که او با کِشت و خرمن دشمن است

تن درون پيرهن مار است اندر آستين
وای بر من کز گریبان تا به دامن دشمن است

(ابیات بالا از غزلی از سايه است)

پ. ن. شعری که در تصوير بالا به خط اسرافيل شيرچی آمده است از سهيل محمودی است:
دلم شکسته‌تر از شيشه‌های شهر شماست
شکسته باد کسی کاين‌چنين‌تان می‌‌خواست.