۰

پیامدهای توافق و استیصال بن‌بست‌خواهان

Iran Nuclear Deal

یادداشت زیر یک دعوت عمومی است برای شکستن انحصار بحث و گفت‌وگو درباره‌ی توافق هسته‌ای و بیرون آوردن آن از تملک نظریه‌پردازان و نخبگان سیاسی، یا روزنامه‌نگاران و ستون‌نویسان و کسانی که دسترسی ویژه به رسانه‌های صوتی و تصویری دارند. این یادداشت درخواستی است برای نوشتن همگان و همه‌پرسی مجازی در میان جامعه‌ی مدنی.

مذاکرات هسته‌ای میان ایران و غرب (آمریکا به اضافه‌ی سایرین) یک سرفصل بزرگ و مهم داشت: ممانعت از دسترسی ایران به سلاح هسته‌ای. کل مذاکرات حول همین موضوع می‌گشت. همین موضوع هم بود که بیش از ۱۰ سال در کانون منازعات داغ سیاسی منتهی به تحریم‌های کمرشکن قرار داشت. آن‌چه باعث تحریم‌ها علیه ایران و تهدید به تغییر رژیم بود نه رابطه‌ی ایران با حماس و حزب‌الله بود و نه رتوریک سیاسی علیه اسراییل؛ محل نزاع برنامه‌ی هسته‌ای بود. البته برنامه‌ای هسته‌ای در مذاکرات و توافق حاصل از آن تبدیل به محور انحصاری و اختصاصی مذاکرات شد و این همان چیزی است که مخالفان مذاکرات و توافق را عصبی و آشفته می‌کند.

اگر به تاریخ اتفاقی که در عراق افتاد برگردیم می‌بینیم که آن‌چه سلسله‌جنبان تغییر رژیم در عراق شد و بهانه‌ی نهایی را فراهم کرد نه نقض حقوق بشر در عراق بود و نه حتی حمله و تجاوز نظامی مکرر عراق به کشورهای همسایه‌اش. زمینه‌ساز حمله‌ی نظامی گزارش مجعول و کذب دسترسی عراق به سلاح‌های کشتار جمعی بود. این مسیری بود که درباره‌ی ایران به قوت و البته با همکاری شماری از ایرانیان مخالف حکومت ایرانی (یعنی هم‌ردیفان فواد عجمی و کنعان مکیه) ‍پیگیری می‌شد و هم‌چنان می‌شود.

پیش از این‌که این مذاکرات به سرانجام فعلی برسد، همگان می‌دانستند موضوع این مذاکرات چه چیزهایی هست و چه چیزهایی نیست. البته مخالفان، منتقدان و تردیدافکنان امروز، پیش از این به امید این‌که این مذاکرات هرگز به هیچ سرانجامی نخواهد رسید، وقت چندانی صرف این نمی‌کردند که چه چیزهایی در دستور مذاکرات هست (یا از نظر آن‌ها باید باشد). بسیاری از این گروه پیش از این بحث‌شان حتی سلاح هسته‌ای نبود بلکه به صراحت اصرار داشتند که کل برنامه‌ی هسته‌ای ایران (چه نظامی چه غیر نظامی) برچیده شود. اما امروز چنان رفتار می‌کنند که گویی در چند سال پیش برای «حق غنی‌سازی» (همان حق مسلم کذایی) ایران خون دل‌ها خورده بودند. به هر حال آن‌چه رخ داده است این است که به شهادت و تصریح طرف‌های منازعه، آژانس انرژی اتمی و حتی دستگاه‌های امنیتی اسراییل که بزرگ‌ترین مدعی و مخالف توافق است، این توافق توافق خوبی است که باعث تحکیم امنیت در منطقه می‌شود. نه موضوع حقوق بشر، نه مسأله‌ی ساز و کارهای انتخابات و نه سیاست‌های منطقه‌ای ایران هیچ کدام نه در دستور کار این مذاکرات بود و نه ضرورتی داشت در دستور کار باشد. هدف طرفین روشن بود. سرفصل و عنوان مذاکرات برنامه‌ی هسته‌ای بود و بس.

این توافق حتی در وضع فعلی پیش از این‌که گام‌های مثبت بعدی برداشته شود به دلایل متعددی به سود منافع ملی ایران و مردم ایران است (حالا گرفتیم که حاکمیت سیاسی هم از آن سود ببرد؛ مادامی که مردم ایران هم از آن بهره‌مند شوند،‌ چه باک؟). گسل بحث در این‌جاست که در این فضای دوقطبی عده‌ای در جانب منافع ملی ایران ایستاده‌اند. منافع ملی ايران اقتضا می‌کند که تحریم‌ها برچیده شوند (به دلیل این‌که اولین قربانی تحریم‌ها مردم عادی هستند نه سپاه پاسداران یا تمامیت‌خواهی؛ آن‌ها در تمام این سال‌ها از تحریم‌ها سودهای کلان برده‌اند و کاسبی پرمنفعتی از قبل آن داشته‌اند) و خطر حمله‌ی نظامی و تغییر رژیم منتفی شود. تحریم‌ها و فکر تغییر رژیم هم از منظر تئوریک و سیاسی و هم از منظر عملی و با توجه با تاریخ و سابقه‌ی این کارها در منطقه برای جامعه‌ی مدنی و احقاق حقوق مردم ویرانگر است. مسدود کردن مسير تحریم‌ها و تغییر رژیم (در کنار مسدود کردن دسترسی به سلاح هسته‌ای) باعث بازگشت صلح به منطقه و ايران می‌شود و بنیه‌ی جامعه‌ی مدنی را تقویت می‌کند. سوی ديگر این دعوا کسانی هستند که گاهی در لباس نقد سياسی و گاهی در لباس منافع ملی ایران سخن می‌گویند ولی در عمل و نظر موضع‌شان چیزی نیست از منافع حزبی و ایدئولوژيک بخشی از جامعه‌ی آمریکا: نه حتی جمهوری‌خواهان به طور کلان بلکه بخش خاصی از جمهوری‌خواهانی که تمام جهت‌گیری‌شان همسویی محض با اسراییل آن هم نه تمام جریان‌های سیاسی اسراییل بلکه تفکری تمامیت‌خواه و بدنام که نماینده‌اش نتانیاهوست.

کسانی هستند که در اين دعوا خواهان بن‌بست هستند. مسأله‌ی محوری‌شان از نگاه من چيزی نیست جز همان‌که پيش‌تر ذیل «سندرم جمهوری اسلامی» (بنگريد به این‌جا و این‌جا) توصيف‌اش کرده‌ام: ایران و ایران‌دوستی خیلی خوب است به شرطی که در آن جمهوری اسلامی جایی نداشته باشد، در آن خامنه‌ای وجود نداشته باشد، در آن هرگز انقلاب نشده باشد و الخ؛ آن‌چه که امروز در ایران وجود دارد واقعیت سیاسی و تاریخی است و تاریخ را نمی‌توان معکوس کرد. اما این سناریوی مقابله یا تشکیک و تردید بسیار آشناست. این همان سناریویی است که با روی کار آمدن محمد خاتمی در دوم خرداد مخالفان جمهوری اسلامی را آشفته کرد (کسانی که کنفرانس برلین را بر هم زدند دقیقاً همین نگرانی را داشتند که رابطه‌ی ایران با غرب خوب می‌شود). روزگار عیش و کامرانی این طایفه دوره‌ی تاخت و تاز محمود احمدی‌نژاد بود. روی کار آمدن روحانی بازگشت همان اتفاق دوره‌ی خاتمی بود. آن‌چه که رخ داده بود و این بار هم رخ داده است (و به گمان من اگر خناسان تخریبی نکنند باز هم رخ می‌دهد) بازگشت امید است به مردم. بازگشت امید همان چيزی است که سلسله‌جنبان جنبش سبز بود و همان چیزی است که بن‌بست‌ سياست را می‌شکند. شکست یا به شکست کشاندن این توافق چیزی نیست جز کوشش آگاهانه برای دمیدن یأس و شکستن شاخ امید. اینک شاخ غول هسته‌ای شکسته است ولی هم‌چنان هستند کسانی که می‌کوشند ديو ديگری از میان آن بیرون بکشند. باطل‌السحر این افسونگری‌ها به میدان کشیدن مردم و جامعه‌ی مدنی و شکستن انحصار گفت‌وگو درباره‌ی این مسایل است.

۰

تأملاتی در حاشيه‌ی بحران اوکراين

Obama-NSA-Putin

۱. بحران اوکراین به رغم – و حتی شايد به دليل – تمام مداخله‌ی اروپا و آمريکا، نتيجه‌ای معکوس داد. انضمام کريمه به روسيه تنها حاصل سرسختی و جاه‌طلبی پوتین نبود. بخش مهمی از کار انضمام کريمه با روسیه را اروپا و آمریکا با سوء تدبیرشان تسهيل کردند. واقعيت‌های قصه از اين قرار است که رييس جمهوری که به شيوه‌ای دموکراتيک و با رأی مردم انتخاب شده بود، در جریان اعتراضی که چندين لايه بود و هويت‌های سياسی مشخصی نداشت (از جمله اين‌که نقش نيروهای افراطی و تندرو در سرنگون کردن يانوکويچ پررنگ بود)، از قدرت کنار نهاده شد (هيچ جای قانون اساسی اوکراين نمی‌گويد که حتی وقتی رييس جمهور فاسد است، می‌توانيد خارج از عرف قانونی کشور او را تنها با اعتراض عزل کنيد). اروپا و آمريکا از جنبش يوروميدان حمايت کرد. عاقبت کار فرار رييس جمهور قانونی کشور شد و سنگين‌ شدن وزنه به سود روسیه. به عبارت ديگر، روسيه بهانه‌ای را که هميشه منتظرش بود پيدا کرد. در کريمه همه‌پرسی برگزار شد (يعنی باز هم در فرايندی دموکراتيک) و اکثريت مردم کريمه که به هر حال به روسيه متمایل‌اند، رأی به انضمام کریمه به روسیه دادند. اروپا و آمریکا اين انضمام را خلاف قانون اساسی خواندند (در حالی که پيش‌تر از آن هيچ اشاره‌ای به سرنگونی دولت در تعارض با قانون اساسی نداشتند). آن‌چه می‌ماند تنها رتوریک طرفين است که از ظواهر بر می‌آيد که پوتین در اين میدان پیروز شده است (افزايش فراوان محبوبيت پوتين و افول ستاره‌ی اقبال اوباما پس از اين بحران يکی از شواهد ماجراست).

۲. مخالفان اروپايی و آمريکایی پوتین روسیه را تحریم کرده‌اند. اما تحریم روسیه زمین تا آسمان با تحريم عراق، سوريه و ايران تفاوت دارد. در خاورميانه علاوه بر محدود کردن بعضی از مقامات حکومتی آسیب اصلی به مردم اين کشورها می‌رسید ولی در روسیه هيچ اتفاق مهمی با اين تحريم‌های ضعيف‌ و بی‌رمق نمی‌افتد. يعنی باز هم اروپا و آمریکا بازنده‌ی قصه‌اند و پوتين پیروز نبرد.

۳. در پرونده‌ی هسته‌ای ايران، هميشه بیم آن هست که اين اختلاف ميان روسیه و قدرت‌های ديگر صدمه‌ای به روند مذاکرات بزند. اما نکته‌ی مهم اين مذاکرات اين است که به هر حال آمریکا دست‌کم از بین آن‌که مبادا دوباره روسيه ابتکار عمل را به دست بگيرد، از مماشات با ايران سود خواهد برد. گشوده شدن کانال ارتباط مستقیم بین ايران و آمریکا، ايران را از روسیه بی‌نیاز می‌کند ولی هم‌زمان آمریکا هم چاره‌ای نخواهد داشت جز اين‌که همين ارتباط را ادامه دهد تا اين‌که هم‌زمان هم با روسیه قطع ارتباط کند و هم با ايران و منزوی‌تر از پيش شود. تحليل من اين است که انضمام کريمه به روسیه در نهایت به تسهيل مذاکرات هسته‌ای ایران با غرب ياری می‌رساند.

۴. روسيه در عمل قدرتی جهانی است که تا امروز طرف‌دار کشورهای شيعه بوده است (از ايران بگیرید تا سوریه). درست بر خلاف آمریکا که مشخصاً هم‌پیمان عربستان سعودی و کشورهای به ويژه افراطی سنی است. پس از بحران اوکراين، روسيه بيشتر به اسد متمايل خواهد شد و تا همین امروز هم اسد در نبرد با مخالفان‌اش دست بالا را داشته است. در معادله‌ای که يک سوی آن ایران، سوریه و روسیه هستند و سوی ديگرش آمریکا و کشورهای اروپايی، به ویژه وقتی که بحران سوريه بدون مشارکت و همکاری ایران غيرقابل حل می‌نمايد، آمریکا با زخمی کردن روسیه تنها برگ‌های برنده‌اش را از دست داده است. تصور آينده‌ی سياسی سوریه بدون اسد با اشتباهات پياپی سياسی آمریکا – از جمله به خاطر مماشات‌اش با عربستان سعودی و قاطعيت نشان ندادن در برابر گسترش حضور نیروهای افراطی و خشن در ميان مخالفان اسد – اکنون بسیار دشوارتر شده است. از دست دادن همراهی روسيه کار را بر آمریکا بيش از پيش دشوار خواهد کرد.

۵. بحران اوکراين برای پوتين فرصتی تاریخی بود که هم غرور ملی روس‌ها را – پس از تجربه‌ی تلخ اتحاد شوروی و ناکامی تاریخی‌شان – به رخ طرف مقابل بکشاند و هم چهره‌ی خود را در داخل روسیه ترمیم کند. فشارها و جنجال‌های سياسی و رسانه‌ای طرف مقابل هم چيزی بيش از سر و صدا نيستند و در عمل به نظر نمی‌رسد که اتفاق خاصی بیفتد؛ به ويژه که روسیه هيچ اقدام نظامی علیه اوکراين نکرده است؛ هیچ حمله‌ای رخ نداده است و پوتين تنها با تماشا کردن و بهره‌گيری از فرصت‌هایی که اروپا و آمریکا با شتاب و بی‌تدبيری در اختيارش گذاشته‌اند موقعیت خود را به آسانی تثبیت کرد. اعتراض‌های اوکراین بيش از آن‌که يادآور بهار عربی در نمونه‌ی تونس (يا حتی اعتراض‌های مخملی یا رنگی سابق) باشد، چيزی است شبيه مصر: مبارک می‌رود، مرسی به قدرت می‌رسد و با کودتای ارتش سرنگون می‌شود. وضع اوکراين از سابق بهتر نشده است هر چند دولت تازه روی کار آمده سخت مستأصل است که به اتحاديه‌ی اروپا نزديک شود. پهن شدن بساط ناتو بیخ گوش روسيه برای پوتين پذيرفتنی نبود. ناتو تنها با دادن هزينه‌ی از دست رفتن کريمه می‌توانست آغوش‌اش را به روی اوکراين تازه بگشاید. اما آن‌که حالا سرش بی‌کلاه می‌ماند، نه روسيه است و نه کریمه بلکه دقيقا اوکراين جديد است. اتحاديه‌ی اروپا اگر قرار بود به کشوری کمک کند، ناگزير می‌بايست دست اسپانيا و یونان و کشورهای بحران‌زده‌اش را بگیرد. نجات اقتصادی اوکراين آخرين چيزی است که اروپاييان در اين بحران اقتصادی به آن علاقه‌مندند (پر پيداست که مسأله نه دموکراسی است و نه آزادی وحقوق بشر؛ اگر بود می‌توانستند در برابر حزب اسوُبودا، جناح راست و رفتارهای افراطی‌شان موضع بگيرند – و این‌ها بخشی تعيين‌کننده از يوروميدان بودند – که بديهی است نمی‌خواستند اعتراض‌ها به يانوکويچ را به این شکل در هم بکشند).

۶. پوتين سرمايه‌گذاری کلانی روی سياست‌های دوگانه‌ی غرب کرد و هیچ نمونه‌ای از خيره‌سری و يکجانبه‌نگری آن‌ها را از قلم نينداخت. درست در همان روزی که کریمه به روسیه منضم شد، پوتين هم وقت را غنيمت شمرد و شايد غراترین سخنرانی تمام عمر سياسی‌اش را ايراد کرد. سخنان پوتين بی‌شک تأثیرگذار بود. هم مصرف داخلی و تبلیغاتی داشت و هم به آسانی می‌توانست مخالفان خارجی‌اش را به شلاق انتقادهای گزنده بگيرد. پوتين اگر قرار بود تنها به پیشينه و سابقه‌ی اروپا و آمریکا در مداخله‌های سياسی و نظامی‌شان تکيه کند، نيازی به هیچ توضيح يا توجيهی برای انضمام کریمه به اوکراين نداشت. پوتين بدون شلیک حتی يک گلوله کریمه را به روسیه منضم کرد. از نظر منتقدان غرب، اگر همه‌پرسی کريمه از نظر اروپا و غرب «غيرقانونی» است، کل قانون اساسی افغانستان و عراق مشکل بدخيم‌تر و مزمن‌تری دارد که تنها به استظهار آمریکا مستقر شده است (و بدون حضور نظامی پرهزینه و خون‌بار آمریکا تحقق‌اش محال بود). پوتين از همه‌ی این موارد بهترین استفاده‌ی تبلیغاتی و سياسی را کرد. اين وضع برای آمریکا هم ناگوار بود و هم ناگزير. اوباما نه می‌توانست و نه می‌خواست بگويد حمله به عراق غيرقانونی بوده است و تمام این تعلل و ترديدها برای پوتين مائده‌ای آسمانی بود. روشن است که مسأله خوب یا بد بودن پوتين نيست؛ مسأله واقعيتی سياسی است که فارغ از ميل باطنی چپ و راست اکنون محقق شده است. آمريکا بازنده‌ی بزرگ و زخم‌خورده‌ی این دعواست.

۱

ماجرا کم کن و باز آ…

Rouhani-Plane-Photo

گمان نمی‌کنم ايران – و الآن وقتی می‌گويم ايران مرادم مجموعه‌ی مردم ايران، حاکميت سياسی فعلی ایران و تماميت ارضی کشور است – در چهار دهه‌ی گذشته در آستانه‌ی اين همه بحران فشرده و اين همه فرصت استثنايی بوده است. درباره‌ی جنبش سبز و ميرحسين موسوی نمی‌نویسم؛ پيش‌تر بسیار گفته‌ام. درباره‌ی روحانی هم در يکی دو ماه گذشته به تفصيل نوشته‌ام. اين را هم مکرر نمی‌کنم. روی سخن‌ام در اين یادداشت کوتاه با خردمندانی از ميان مخالفان داخلی و خارجی نظام ايران است. این مخالفان طيف گسترده‌ای دارند؛ از هر جنس و نوعی که می‌خواهند باشند. صلح‌جو باشند يا برانداز – به اين معنا که در خيال‌شان تنها راه سعادت ايران از تغيير رژيم می‌‌گذرد – يا عمدتاً کسانی باشند که غر می‌زنند و شکايت می‌کنند به معنای وسيع‌اش.

خلاصه و مغز کلام اين است که روحانی در مقياسی کلان با دو چالش بزرگ داخلی و خارجی در سطح دیپلماسی روبروست. سه مسأله‌ی محوری هم اولويت اصلی روحانی – و البته نظام – است: ۱) تحريم‌ها؛ ۲) پرونده‌ی هسته‌ای؛ و ۳) رابطه با آمريکا (و جنس و کيفيت‌اش). همه‌ی این‌ها البته در يک موضوع ملموس و روشن متبلور است: اقتصاد فروپاشيده و درهم‌شکسته‌ی ايران که حاصل هشت سال سوء مديريت ماجراجويانه و نخوت‌آميز بوده است. و اين – يا روشن‌تر بگوييم «آن دولت هشت‌ساله» – دقيقاً همان عامل کليدی و مهمی است که کشور را به «لبه‌ی پرتگاه» کشانده است. اين صورت مسأله است.

در وضع فعلی، روحانی و ديپلماسی داخلی و خارجی‌اش – که تا اين لحظه هوشمندی و کاردانی ستودنی و کم‌نظيری را نشان داده است – در آستانه‌ی سفر به نيويورک يک فرصت استثنايی تاريخی – اما محدود و مستعجل – دارد. می‌توان به شيوه‌های مختلف ياریگر عبور از اين گردنه شد – که نتيجه‌ی محسوس و فوری‌اش نجات ايران است – و به روحانی کمک کرد تا برای منافع درازمدت ملی ایران گامی مهم بر دارد. باز روی سخن‌ام ناگزير با کسانی که هنری جز ریشخند و طعنه‌زدن ندارند و در ناصيه‌ی جمهوری اسلامی جز تباهی و اهريمن‌خويی نمی‌بينند نيست. با اين گروه گفت‌وگو نمی‌توان کرد. روی سخن‌ام با کسانی است که در پی بهبود واقعی اوضاع جهان‌اند در بستر واقعیت‌های موجود.

اين‌که عالی‌ترين سطح سياسی جمهوری اسلامی در شش ماه اخير روز به روز – به هر دليل يا علتی – نشانه‌های نرمش و ملايمت را هم در گفتار و هم در کردار نشان داده است، مغتنم است. اين باب گشوده را نباید بست. نمی‌توان تغيیرهای محسوس در سياست رسمی با نتايج عملی آن – ولو در حد آزادی يک دو جين زندانی سياسی – را ناديده گرفت يا آن را دست‌مایه ی تشفی خاطر يا استهزاء کرد. اين روزنه تا هميشه باز نخواهد ماند. نشناختن اولویت‌ها و تکيه کردن بر مسايلی که در کوتاه مدت حل‌شدنی نيستند، تنها به دیپلماسی داخلی و خارجی روحانی آسيب خواهد زد. مقصودم از نشناختن اولویت‌ها چيزی از جنس رفع حصر از موسوی و کروبی نيست؛ اين بخواهيم يا نخواهيم مسأله‌ی ملی است. موسوی و کروبی نام‌شان گره خورده است به صندوق رأی و نهاد انتخابات در کشور. آن‌ها آزادی و آبروی‌شان را گرو گذاشتند تا انتخابات سال ۹۲ تبدیل به چیزی شود که اکنون شده است. چيزهای ديگری که اين روزها فراوان می‌بينيم و می‌خوانيم – و سخن گفتن از مصاديق‌اش در حوصله‌ی اين يادداشت مختصر نيست – چيزهايی هستند که مصداق نشناختن اولويت‌اند. اهل اشاره اين را نيکو در می‌يابند.

اول و آخر کلام اين‌که موقعيت فعلی به دقیق‌ترین معنای کلمه «حساس» است و نه «حساس» از جنس مبتذلی که دهه‌ها در سياست رسمی تبلیغ شده است. حساس است به اين معنا که همه چيز ايران اکنون در گرو آن است. کليد گشايش بين‌المللی اين قفل فروبسته اکنون در دست روحانی است. اين دست را می‌توان به گرمی فشرد و ياريگر آن شد يا تعلل کرد و بهانه‌جويی و از در طعن و تمسخر و ريشخند در آمد و سود و سرمايه را يک‌جا از کف داد. فراموش نکنيم که ايران، خانه‌ی ماست. خانه‌ی همه‌ی ماست. ايران حتی خانه‌ی همان کسانی است که مشی و روش‌شان را نمی‌پسنديم. ايران حتی خانه‌ی کسانی است که بر ما ستم کرده‌اند ولی فراموش نکنيم که ايران متعلق به همه‌ی ماست. روحانی امروز در آستانه‌ی مهم‌ترین چالش در سياست داخلی و خارجی است. هر يک صدای موافق و خردمندی که به او بپيوندند،‌ در درازمدت و حتی کوتاه‌مدت به ايران ياری خواهد رساند.

۰

پايانِ پرسش، آغازِ جنگ است!

شعر سهيل محمودی؛ خط اسرافيل شيرچی

نمی‌خواهم روضه‌خوانی کنم يا در فضايل صلح و رذايل جنگ منبر بروم. مسأله در سطحی دیگر، واقعاً مسأله‌ای انسانی است. يعنی ورای منافع قدرت‌ها و دولت‌هاست. مسأله‌ای است که يکايک ما با آن دست به گريبان‌ايم. سؤال ساده است: چرا با هم می‌جنگيم؟ چرا گريبان هم را می‌گيريم؟ چرا گلوی همدیگر را می‌دريم؟ چرا وجودمان سرشار از نفرت و انزجار از «ديگری» می‌شود؟ چه بکنيم که چنين نشود؟ اصلاً می‌شود کاری بکنيم که چنين نشود؟

باور ندارم که آدمی «مجبور» است. به تعبير عين‌القضات همدانی – که شرح‌اش را جای ديگری خواهم آورد – «آدمی مسخّر مختاری است». اين اختيار در وجود آدمی مندرج است، چنان‌که سوزندگی در آتش. آدمی، يعنی اختيار. پس جبری در کار نيست. شرايط محدودکننده حتماً هست ولی من به جبر باور ندارم (دقت هم دارم که مسأله «علمی» نیست که ابطال‌پذير باشد؛ سرشت ماجرا تا حدودی کلامی است ولی فارغ از تأمل عقلی نيست).

سال‌هاست فکر می‌کنم که هر بار خشم می‌گيريم، هر بار زره‌پوش و خنجر به دست به دريدن ديگری می‌شتابيم، کافی است يک بار از خود بپرسيم، می‌شود ديگری را آزار نداد؟ امکان دارد آيا که تحت شرايطی، بهانه‌ای جُست برای اين‌که ديگری را نکُشيم، ندريم، يا حتی نيازاريم؟ اصلاً راهی هست برای اين‌که اين بنای درندگی را سست کنيم؟ آدمی درست از آن لحظه‌ای که به اين پرسش بينديشد، راه صلح را آغاز کرده است. مهم نيست آن‌که به اين پرسش فکر می‌کند بشار اسد باشد يا باراک اوباما. هر دو می‌توانند و بايد به اين پرسش فکر کنند. اسد وقتی که دست‌اش به خون مردم خودش آغشته می‌شد، می‌توانست به خود نهيب بزند که «به مردی که مُلکِ‌ سراسر زمين | نيرزد که خونی چکد بر زمين». اوباما – و ساير قدرت‌مندان – هم می‌توانستند و هم‌چنان می‌توانند از خود بپرسند که پيش‌تر از اين‌ چه می‌شد کرد که کار به چنين فضاحتی نکشد؟ نمی‌شد راه را بر عربستان سعودی و قطر سد کنند و اجازه ندهند سلفی‌های تکفيری به بهانه‌ی ستيز با اسد، خونِ آدميان را بريزند؟ جمهوری اسلامی هم در سياست داخلی و خارجی‌اش همين وضع را دارد. هيچ کس در اين رسوايی و اين سرافکنندگی عظيم انسانی بی‌تقصیر نيست. همه مقصريم. کم یا بيش. همه آلوده‌دامن‌ايم. همه سرشکسته‌ايم.

سخت نيست ملامت کردن ديگری. اسد را می‌توان ملامت کرد و به حق می‌توان ملامت کرد. آمريکا را هم می‌توان ملامت کرد و حق هم همين است. حاميان سلفی‌های تکفيری نیز سهمی پررنگ در قصه دارند که حمايت آشکار و نهان آمريکا از آن‌ها پليدی مضاعفی در قصه است ولی مسأله بزرگی يا کوچکی جرم يا تقصير اين و آن نيست. مسأله اين است که ما آدميان وقتی در آينه می‌نگريم از خود بايد شرمسار باشيم. اين روزها فکر می‌کنم به آن‌هايی که يا مسلمانان يا مسلمانی را «مسؤول» خشونت و فاجعه می‌دانند يا «سکولارها» را. هر يکی می‌کوشد شانه از بار مسؤوليت انسانی خود خالی کند. هر دو در پی غيريت هستند. هر دو خود را مبرا و پاک از سنگينی بار بشريت می‌بينند. و اين ما هستيم که در اين منجلاب متعفن غوطه می‌زنيم.

کشتن صدام حسين، قتل قذافی، برکناری حسنی مبارک، براندازی جمهوری اسلامی، نابودی ايالات متحده‌ی آمريکا و زدوده شدن اسراييل از نقشه‌ی جهان، تنها بخش کوچکی از قصه را حل خواهد کرد (هر کس از هر زاويه‌ای و با هر منطقی به هر کدام از اين‌ها که خواست بنگرد). و معلوم نيست بعد از آن با مشکل عظيم‌تر و پيچیده‌تری مواجه نشويم. حتماً می‌شويم. دشمن با ماست. دشمن در ماست. دشمن با ما نفس می‌کشد:

این حکایت با که گويم؟ دوست با من دشمن است
ماجرا با دوست دارم، ور نه دشمن دشمن است

گرمِ چهر افروزی خويش است برق خانه سوز
تا نپنداری که او با کِشت و خرمن دشمن است

تن درون پيرهن مار است اندر آستين
وای بر من کز گریبان تا به دامن دشمن است

(ابیات بالا از غزلی از سايه است)

پ. ن. شعری که در تصوير بالا به خط اسرافيل شيرچی آمده است از سهيل محمودی است:
دلم شکسته‌تر از شيشه‌های شهر شماست
شکسته باد کسی کاين‌چنين‌تان می‌‌خواست.

۰

از مشارکت تا اعتزال: انتخاب اخلاقی يا سیاسی؟

Mana-Sanctions-EU

پس از پيروزی حسن روحانی در انتخابات ۹۲، که به تعبیری پيروزی گفتار سياسی سنجيده و ديپلماتيک بر ادبیات عوام‌فريبانه، جنجال‌آفرين و پرخاشگر بود، دستگاه سياست خارجی آمریکا بر سر دو راهی استمرار سياست‌های نخوت‌آميز گذشته يا جدی گرفتن و محترم شمردن خواست «مردم» ايران قرار دارد. مسأله البته دوسويه است و طبیعی است که بن‌بست فعلی تنها با گشودگی از یک سو از ميان نخواهد رفت.

مدعای این یادداشت اين است که تحولات ماه‌های اخير، نشانه‌های معناداری برای لزوم تغيير سیاست‌های آمریکا در قبال ايران دارد. نخستين نشانه اين است که انتخاب حسن روحانی به رياست جمهوری به معنای اقبال مردم به روشی در سياست است که در آن منافع ملی و رفاه و امنيت مردم، بازيچه‌ی ماجراجويی‌های سياست‌مداران و لفاظی‌های تنش‌آفرین نباشد. نشانه‌ی دوم اين است که مطالبات مردم سطوح و لايه‌های مختلفی داشته است که انعکاس آن را به خوبی می‌توان در مقاومت خشم‌آلود جناح مغلوب انتخابات رياست جمهوری در جريان رأی اعتماد به وزرای حسن روحانی مشاهده کرد. نتيجه‌ی انتخابات ۹۲، به معنای نزديک شدن «جامعه‌ی مدنی» به دولت و کم‌تر شدن شکاف ميان مردم و قدرت سياسی – در اين‌جا دولت – است.

يادداشتی که از آقای آرش نراقی در نقد نامه‌نگاری‌ها و بلند کردن صدای اعتراض به سياست‌ تحريم‌های کمرشکن و فلج‌کننده منتشر شده است، چند محور اصلی دارد که از یک سو نقد به‌جا و به موقعی است از سرخوشی‌ها و ذوق‌زدگی‌های ناپخته‌ای که گاهی تمام سياست را در جنبش‌های فضای مجازی خلاصه می‌کنند و حتی در این توهم‌اند که سیاست ايران و جهان را به صرف همین حرکت‌ها می‌توان تغيير داد. اما از سوی ديگر، نقد ايشان بخشی از تحولات «جامعه‌ی مدنی» را ناديده نمی‌گيرد. احتياط و ترديد درباره‌ی عملکرد آينده‌ی دولت، احتياطی مقعول است به دليل اين‌که دولت اکنون زمام قدرت را در دست دارد. اما مردمی که به اين دولت رأی داده‌اند، در سال‌های اخير بیداد و نامردمی استخوان‌سوز قدرت‌مندان داخلی و تحريم‌های ويرانگر قدرت‌های خارجی را تحمل کرده‌اند. يکی از معناهای روشن رأی آن‌ها به حسن روحانی، مطالبه‌ی از ميان برداشتن تحريم‌ها به معنای انتقاد توأمان به سياست‌های حاکمان ايران و سياست‌های غرب است.

آقای نراقی هم‌زمان مسؤولیت کوشش برای رفع تحریم‌ها را متوجه «جامعه‌ی مدنی» و «دولت» ایران می‌کند اما در نهايت مسؤوليت اصلی را تنها به دوش دولت می‌گذارد. ايشان به درستی اشاره می‌کند که نامه‌نگاری‌ها و اعتراض «جامعه‌ی مدنی» برای لابی کردن با سياست‌مداران آمريکايی تأثير محدودی دارد. اما نکته‌ای که نباید از ياد برد اين است که اين اعتراض‌ها تنها متوجه اوباما و دولت او نيست. يک مخاطب ديگر این نامه‌نگاری‌ها درست همان ايرانيانی است که کوشش‌های مستمر آن‌ها در سال‌های اخير برای ايجاد تحریم‌های فلج‌کننده عليه ايران ثبت‌شده و علنی است. این نامه‌نگاری‌ها اگر بتواند سويه‌ی غيراخلاقی رفتار ایرانيان خارج از کشور را که باور دارند راه آزادی و رفاه ایران تنها از زوال، فروپاشی، براندازی يا ذلیل ساختن نظام جمهوری اسلامی می‌گذرد برجسته کند، گام مهمی برداشته است. لذا به همان اندازه که می‌توان بدبينانه نتيجه‌ی اين نامه‌نگاری‌ها را ناکامی دانست، می‌توان به صدای بلند آن اقدامات را نيز محکوم کرد.

کسانی که پای این نامه‌ها و بيانيه‌ها را امضا کرده‌اند عموماً افرادی هستند که پيچیدگی‌های سياست و واقعيت‌های موجود سياست خارجی آمریکا و ایران را به خوبی می‌شناسند. در نتيجه،‌ این افراد به خوبی می‌دانند که «ضديت با تحریم» به بيانیه‌نویسی و نامه‌پراکنی فروکاستنی نيست. اما فروکاستن حرکت آن‌ها به بيانيه‌نویسی و نامه‌پراکنی‌ و کوچک انگاشتن مجموعه‌ی کارهای آن‌ها هم کاریکاتور ساختن از حقيقت است. در میان کسانی که با تحریم ایران مخالفت می‌کنند و کرده‌اند و اين بار پای چند نامه و بيانیه را امضا کرده‌اند (و پيش از آنان مقامات سابق آمريکایی و نمایندگان سنای آمريکا کار مشابهی را کرده بودند)، کسانی هستند که نه تنها هم‌چنان محبوس زندان‌های جمهوری اسلامی‌اند بلکه در نقد مقام‌های سياسی جمهوری اسلامی بارها نامه نوشته‌اند و حتی به صراحت رهبر کشور را مخاطب قرار داده‌اند. مطالبات آن نامه‌ها هم تنها در حد آزادی زندانيان سياسی نبوده است بلکه در مواردی از این حد هم فراتر رفته است. آقای نراقی درباره‌ی بیانيه‌نویسان می‌گويند: «همزمان باید آزادی زندانیان سیاسی، رفع حصر رهبران جنبش سبز، و نیز گشایش فضای سیاسی را هم مطالبه کنند». بسياری از همين کسانی که نامه امضا می‌کنند و بيانيه می‌نويسند نه تنها هم‌زمان بلکه بسيار پيش از آمدن روحانی يکايک اين مطالبات را – و بيش از این‌ها را – مطرح کرده بودند و هم‌چنان مطرح می‌کنند. آقای نراقی چنان روايتی از قصه ارايه می‌کند که گويی اين افراد اصل قصه را فراموش کرده‌اند و به فرع چسبيده‌اند. واقعيت اين است که اصل و فرع قصه را درست همین کسانی امروز دارند روایت می‌کنند که پای همين بيانيه‌ها را هم امضا می‌کنند و پی‌گير مطالباتی از جنس فشار از طريق افکار عمومی روی سياست‌های خارجی آمريکا هستند. تمامِ نشدنی‌های عالم که روزی به وقوع پيوسته‌اند، از همين جنس بوده‌اند. اين تأثیرگذاری‌ها هم از جنس محالات نيستند و نمونه و سابقه دارند. دشوارند، آری، اما محال نيستند. هشدار دادن نسبت به سرخوشی‌های متوهمانه مهم است و حتماً باید جدی گرفته شود، اما هم‌زمان بايد اين نقد را متوازن و متعادل پیش برد.

آقای نراقی درست می‌فرمايند که: «روشنفکران و فعالان مدنی مخالف تحریم باید به جای جنبش صدور بیانیه و نامه نگاری به زمامداران غربی (یا دست کم در کنار آن)، به دولت ایران فشار آوردند که زندانیان سیاسی را آزاد کند، حصر غیرقانونی رهبران جنبش سبز را از میان بردارد، و فضای سیاسی جامعه را ولو به طور نسبی بگشاید» اما مشکل همين توصيه‌ی آقای نراقی دقيقاً اين‌جاست که می‌فرمايند «به جای جنبش صدور بيانيه…» گویی نامه‌نگاری، جنبش به پا کردن و بيانيه نوشتن منافات دارد با این‌که مطالباتی را در برابر دولت ايران طرح کنند. شايد بهتر بود آقای نراقی می‌گفتند که «در کنار جنبش صدور بيانيه… به دولت ايران نيز فشار آورند» تا کمی موضع‌شان متعادل می‌شد.

کليد حل بحران تحريم‌ها – چنان‌که آقای نراقی به درستی اشاره می‌کنند – در دست آقای روحانی نيز هست ولی آقای روحانی تنها عامل مؤثر نيست. جامعه‌ی مدنی و مردم هم مؤثرند برای اين‌که نشان بدهند پشت رييس جمهور منتخب‌شان ایستاده‌اند و رييس جمهور تنها در پی اغراض سياسی نظام فارغ از توجه به مردم نيست. يکی از راه‌هايی که روحانی از طريق آن می‌توان نشان بدهد پشتگرم به حمايت جامعه‌ی مدنی برای رفع تحريم‌هاست، دقيقاً همين جنس نامه‌نگاری‌هاست که نشان می‌دهد روحانی تنها صدای قدرت نيست بلکه منعکس‌کننده‌ی خواست مردم و جامعه‌ی مدنی نيز هست. لذا بی‌اهميت انگاشتن يا عبث تلقی کردن اين حرکت‌ها با منطق آقای نراقی نقض غرض است: چطور می‌شود از سويی گفت که گره تحريم‌ها به دست دولت با پشتوانه‌ی حمايت جامعه‌ی مدنی گشوده می‌شود ولی هم‌زمان همين «جامعه‌ی مدنی» را از سوی ديگر ملامت کرد يا کارشان را بی‌اثر دانست؟ اما مهم‌ترین نکته‌ای که – به درستی – در نقد آقای نراقی بايد مورد توجه قرار گيرد اين است که نمی‌توانيم «جامعه‌ی مدنی» را مترادف بگيریم با همين کسانی که نامه‌های مزبور را امضا کرده‌اند. جامعه‌ی مدنی بزرگ‌تر و وسيع‌تر از اين‌هاست و مطالبات آن‌ها هم متکثرتر و پيچيده‌تر است اما لزوماً در تضاد و تعارض با مطالبه‌ی رفع تحریم‌ها نيست.

اما يک نکته‌ی آخر در بيان آقای نراقی وجود دارد که به باور من ستون فقرات نگاه ايشان به مسأله است. ايشان دغدغه‌ی نگرانی‌های «جامعه‌ی بين‌المللی» را دارند و می‌گويند: «این دولت آقای روحانی (و نه روشنفکران) است که می تواند با کلید تدبیر، در عین حفظ منافع ملّی ایرانیان، به نگرانی های جامعه بین المللی پاسخ شایسته دهد، و قفل تحریم ها را بگشاید». در عرف سياسی، «جامعه‌ی بين‌المللی» مترادف است با قدرت‌های جهانی. و این جامعه‌ی بين‌المللی تا به حال رفتار چندان مناسبی با ایران – چه با مردم‌اش چه با دولت‌اش – نداشته است. اين‌که نام ایران ملکوک وجود سياست‌مداری ماجراجو شده است،‌ توجيه مناسبی برای رفتاری که «جامعه‌ی بين‌المللی» در قبال ایران داشته است نيست. این همان نکته‌ای است که در سخنان حسن روحانی هنگام مقابل نهادن «تحريم» و «تکريم» از آن ياد شد. رفتار «جامعه‌ی بين‌المللی» در قبال ايران از سر «تکريم» نبوده است چه در دوره‌ی خاتمی و چه پس از آن. لذا، ماجرا دو سويه است. هر اندازه که ايران موظف است تا در فضای بين‌المللی اعتمادسازی کند و محيطی را برای همکاری ديپلماتيک با ساير نهادهای جهانی فراهم کند، طرف‌های مقابل هم موظف‌اند اعتماد ایران و مردم‌اش را جلب کنند. ناديده گرفتن سوء کردار «جامعه‌ی بين‌المللی» يعنی مشروعيت پيشاپيش دادن به وضعيتی که آکنده است از انواع تعارض‌ها و معیارهای دوگانه. اگر ايران بايد « به نگرانی های جامعه بین المللی پاسخ شایسته دهد»، بی‌شک جامعه‌ی بين‌المللی هم بايد به نگرانی‌های مردم ایران پاسخ شايسته بدهد. اين نامه‌نگاری‌ها به روشنی دعوت دولت اوباما – و «جامعه‌ی بين‌المللی» – است به اين‌که به نگرانی ساليان دراز مردم ايران پاسخ شايسته بدهند.

از سوی ديگر، می‌توان تيغ نقد را همین‌جا متوجه نظام جمهوری اسلامی نيز کرد. همان‌گونه که «جامعه‌ی بین‌المللی» به جای تحريم باید با زبان تکریم با ملت ايران سخن بگوید، نظام جمهوری اسلامی و قدرت سياسی هم شيوه‌ی تحقیر و تخفيف مردم را باید کنار بگذارد و خود نیز با زبان «تکريم» با مردم سخن بگويد. انتخاب حسن روحانی و کارنامه‌ی گفتاری او و بخشی از عملکرد او، تا اين‌جا، حکایت از جدی گرفتن تکريم مردم دارد. استمرار آن البته قطعی و يقینی نیست. لذا، هم دولت جمهوری اسلامی و هم «جامعه‌ی بين‌المللی» در قبال مردم ايران زیر ذره‌بين هستند.

مردم ايران بارها نشان داده‌اند که هم لياقت حاکمانی را دارند که بهتر از اين بر کشورشان حکومت کنند و هم سزاوار نامردمی قدرت‌های جهانی نيستند. برای گرفتن سپر از دست بيدادگران داخلی، نبايد شمشير را در دستان بيدادگران خارجی تيز کرد و گناه قربانی شدن مردمی گروگان از هر دو سو در اين ميانه را تنها به گردن همان گروهی انداخت که به مردم ستم کرده‌اند و با آن‌ها بر سر مهر نيستيم.

اين جنبش نامه‌نگاری هر اندازه هم که محدود باشد – و ضرورتاً محدود نمی‌ماند و بالقوه می‌تواند گسترش پيدا کند – گامی است مهم در راه مشارکت فعال سياسی که هم انتخابی است سياسی و هم اخلاقی. مخاطبِ پيام این حرکت‌ها هم تنها مقامات سياسی غربی نيستند. مخاطب اين حرکت‌ها هم ايرانيان خارج از کشوری هستند که در کارنامه‌شان کوشش فراوان برای اعمال تحريم‌های فلج‌کننده يا هم‌دلی و تئوريزه کردن اين تحريم‌ها هست و هم حاکمان سياسی داخل ايران که يک بار ديگر ببينيد کسانی که به احکام ظالمانه‌ی آن‌ها در زندان هستند، بيش از آنها دل در گرو منافع ملی ايران دارند و غم‌خوار رنج‌های ملت هستند.

اين يادداشت نخستین بار در جرس منتشر شده است.

۲

همراه شو عزيز…

«این نه تحریم یک دولت،‌ بلکه تحمیل رنج‌های بسیار بر مردمی است که مصیبت دولتمردان مالیخولیازده برایشان کافی است. راه سبز را زندگی کردن به این معناست و ما با اعمال هرگونه تحریمی بر علیه ملت خود مخالفیم.»
– ميرحسين موسوی؛ بيانيه‌ی ۱۳؛ مهر ۱۳۸۸

این يادداشت يک دعوت است. دعوت به تفاهم. دعوت به آشتی. دعوت به بازگشت به مهربانی برای خاطر ايران و ايرانی. گمان می‌کنم هر کسی در اعماق ضميرش قلباً به ايران دلبستگی داشته باشد و رفاه و آبادانی و عزت ايران و ايرانی برای‌اش مهم باشد، اين دعوت را احتمالاً جدی خواهد گرفت.

نامه‌ای که زندانيان سياسی ما برای اوباما نوشته‌اند و از او دعوت به گفت‌وگو و تعامل با دولت روحانی کرده‌اند و خواستار لغو تحريم‌های فلج‌کننده و کمرشکن علیه ملت ایران شده‌اند (نسخه‌ی انگليسی نامه را در گاردين ببينيد)، پیام مهمی از تغيير در عميق‌ترین لايه‌های ايران دارد. چيزی که به این نامه وزن فوق‌العاده‌ای می‌دهد نويسندگان اين نامه هستند. کسانی که به احکامی ظالمانه در زندان‌های جمهوری اسلامی هستند. اما تمام آن جفاهايی که افراطیون و بيدادگران بر آن‌ها کرده‌اند باعث نشده است که جانب انصاف را رها کنند یا کين‌توزی و نفرت را مجال رسوخ در جان‌شان دهند. اين‌ها ايرانيانی نيستند که در غربتِ غرب آرمیده باشند و دست‌کم زندگی روزمره‌شان از آسيب تهديد در امان باشد. آن‌ها عينيت انتقام‌جویی کسانی در نظام جمهوری اسلامی هستند که حال و روز امروز را برای ايران رقم زده‌اند. اما هم‌چنان در رفتار و گفتارشان نشانی از انتقام‌جویی يا نفرت نيست. هم‌چنان اثری از ریشخندگری و نوميدی پراکندن در مواضعی که می‌گيرند نيست. اين دستاورد انسانی مهمی برای ايران و ايرانی است. در ميانه‌ی سال‌های تباهی که بر ایران رفته است، چراغی هنوز روشن است. شعله‌ی اين چراغ نه تنها فرونمرده است بلکه ارجمندترين پرتوها از آتش آن هم‌چنان می‌تابد. ادامه‌ی مطلب…

۱۰

به زير خرقه‌ی رنگين چه دام‌ها دارند…

آقای اوباما مثل هر سال برای ملت ايران تبريک نوروزی فرستاده است. اين قسمت‌اش عجيب نيست. هر سال اين کار را می‌کند. دلیل‌اش هم روشن است: «نظام» ايران مهم‌ترين مسأله‌ی سياست خارجی آمريکاست (و بوده است). مهم نیست حق طرف کی‌ست. مهم اين است بفهميم کدام طرف چطور عمل می‌کند. لذا، همين ابتدا بگذاريد روشن کنم: ۱) اثبات شیء نفی ما عدا نمی‌کند؛ ۲) در سياست،‌ مثل خيلی جاهای ديگر، وضعيت دوگانه و صفر و يک نیست (که اگر بطلان یکی را نشان داديم، حقانيت طرف مقابل خود به خود ثابت شده باشد، یا بر عکس)؛ ۳) هر چقدر که اين نظام از گرده‌ی ملت ما تسمه کشيده است و ستم و بیدادش بی‌شک نمونه‌ای است از يکی از تيره‌ترين دوره‌های تاريخ ايران (در بی‌کفايتی حاکمان و تلخ‌کامی مردمان)، آمريکا هم چندان معاف نيست از این قصه و سهم خود را دارد در دامن زدن به اين تلخی‌ها.
تمام دعوی ما در همين جمله‌ی کوتاه بيانيه‌ی ۱۳ ميرحسين موسوی آمده است: «این نه تحریم یک دولت،‌ بلکه تحمیل رنج‌های بسیار بر مردمی است که  مصیبت دولتمردان مالیخولیازده برایشان کافی است. راه سبز را زندگی کردن به این معناست و ما با اعمال هرگونه تحریمی بر علیه ملت خود مخالفیم».
توضيح و شرح و بسط لازم ندارد. ملت ما از دو سو گروگان گرفته شده است. از سوی آمريکا تبديل به سپری انسانی شده است در زورآزمايی با حاکمان سياسی ايران (اصلاً گرفتم موضع آمريکا حق و موضع جمهوری اسلامی عين باطل و ستم) و از سوی نظام هم همين ماجرا بر ملت ما می‌رود. اين سال‌های اخير نشان داده است که ولو به فرض ادعا يکی از اهداف اين تحريم‌ها کشاندن جمهوری اسلامی پای ميز مذاکره سر پرونده‌ی هسته‌ای بوده (که مذاکره در جای خود خيلی هم خوب است) بی‌شک يکی از اهداف مستقيم يا غيرمستقيم‌اش همين بوده که «مردم» به تنگ بيايند و بشورند بر دستگاه و گرنه اين تحريم‌ها چه آسيبی به قدرت‌مداران رسانده است؟ جيب‌شان اندکی کوچک‌تر شده ولی هم‌چنان غوطه‌ورند در دريای چپاول و بساط مافيايی‌شان (و احتمالاً هم‌چنان خواهند بود).
غرض از اين مقدمه‌ی طولانی اين بود که بگويم من از اوباما نپسنديدم که برای ما ملت ايران شعر حافظ بخواند. می‌فهمم که بخشی از پيام‌اش خطاب به «رهبران» ايران است. اين قصه‌ی ما نيست. شما هر چقدر دل‌ات می‌خواهد برو با آن رهبران حرف بزن،‌ شعر بخوان، داد بزن،‌ تحريم کن، اصلاً‌ برقص،‌ ولی حواس‌ات باشد که ما ملت را با اين «رهبران» جمع نبند! حواس‌ات باشد وقتی داری ما را کنار اين‌ها می‌گذاری و هم‌زمان برای ما متفقاً‌ شعر می‌خوانی، و از سوی ديگر ما را تحريم می‌کنی، به شعور ما داری اهانت می‌کنی و فکر می‌کنی خيلی هوشمندانه عمل کرده‌ای!
عزيز من! آقای اوباما! متأسفانه، در اين يک مورد دست‌کم،‌ مشاوران خوبی نداشته‌ای. از نحوه‌ی شروع پيام‌ات حدس زدم احتمالاً از کجا خط گرفته‌ای. شما که به جای «سلام» متعارف و معمول و بی‌عيب، «درود» تحويل ما می‌دهی و ژست «غيرعرب» بودن و رفتارهای مهوع سوپرناسيوناليستی و شبه‌ايران‌باستان‌گری می‌گيری ولی هم‌زمان شعر «حافظ» برای ما می‌خوانی، يک جای کارت بد جوری می‌لنگد!
آقای اوباما! ملت ما ساده‌لوح نيستند. به يکایک حرف‌ها،‌ کلمات و آهنگ صدای شما توجه دارند! لطفاً مشاور مزبور را یک گوشمالی حسابی بدهيد! اين بار بدجوری به گل نشستيد! اصلاً هيچ فکر کرده‌ايد شاعر مزبور که اين شعر را گفته، خودش هرگز در ساختار قدرت نبوده؟ خودش هيچ وقت دو بار رييس جمهور يک ابرقدرت جهانی – که دست‌کم سه دهه است با کشور محل بحث مناقشه‌ی شديد دارد – نشده؟ هيچ فکر کرده‌ايد او «بيرون» ساختار قدرت، منتقد سياست‌ورزی امثال شما و امثال حاکمان ما، هم‌زمان، بوده است؟ بهتر نبود بقيه‌ی شعرها را هم می‌خوانديد و سعی نمی‌کرديد دست روی رگ خواب ملت ما بگذاريد؟ آقا! دعوای سياست را بايد جای ديگری و جور ديگری حل کرد! از فرهنگ ما اگر می‌خواهيد مايه بگذاريد، اول به خودتان ياد بدهيد که با ملت ما، نه با حاکمان ما،‌ داريد چه می‌کنيد! تکليف‌مان را با اين حاکمان سياسی خودمان سعی می‌کنيم يک جوری روشن کنيم! از شما دعوت نکرده‌ايم و نخواهيم کرد که بيايید و اين دعوا را فيصله بدهيد. پای حافظ را به ميان نکشيد که می‌شود با توپ پرتر از همين حافظ برای‌تان شاهد آورد که آقا! «شاه ترکان سخن مدعيان می‌شوند / شرمی از مظلمه‌ی خون سياوو‌ش‌اش باد»! حرف زياد است ولی لطفاً دفعه‌ی بعد که خواستيد شعر نقل کنيد برای ملتی که تار و پودش شعر است، شعر را مثل پاره آجر انتخاب نکنيد که بچپانيد توی پيام‌تان. شايد «عوام» برای «تزيين» سخن‌شان و احتمالاً تقويت موضع‌شان از چپ و راست،‌ شعر شاهد بياورند،‌ ولی شما بايد مراقب‌تر باشيد، خيلی خيلی مراقب‌تر!
 
رفيق نازنين عزيزتر از جان ما، مجيد ميرزاوزيری،‌ اين ابيات را تقديم حضور شما کرده که بار ديگر سعی نکنيد برای ما از اين شاهدها بیاوريد؛ اميدوارم برای پيام سال بعد اين‌ها را به خاطر بسپاريد:
 
گـیـرم درخـت کـاشـته‌ام مـن، شما خفه
یـا بـس کـن ایـن نـمایـش بـد را و یا خفه
تــحـریم تــوســت گــردهٔ مــا را گرفته زیر
وانـگـه سـخـن ز مـهر بـگویـی چـرا؟ خفه
باور بـکـن ز عـقـل کـمـی بـهـره بـرده‌ایـم
هـرچـند گشـته‌ایـم از این هوی و ها خفه
حافظ اگر که گفت سخن، آسمانی است
لـفـظ دری کـجا و سـیـاسـت کـجــا، خفه
دانـی هـزار همـوطـن مـا تــو کشـتـه‌ای؟
خـواهـم ز حـق بـه عـدل نـماید تو را خفه
از هـر طـرف بـه خـاک وطن چنگ می‌زنند
آنـان جـدا خـفه تـو از ایـن سـو جـدا خـفه
کِـشـتی نـهال دشـمنـی و بـذر ناخوشی
کـندی درخـت دوسـتـی‌ام از جـفـا، خفه!
 
پ. ن. در پاسخ بعضی دوستان که می‌گويند «خوب بود مثلاً بد حرف می‌زد يا فلان و بهمان می‌کرد» عرض می‌کنم اين سخن مغالطه‌ی بدتری است. اگر بد حرف می‌زد يا ليچار می‌گفت که بايد می‌گفتيم خاک بر سرش و شرم بر او باد! اما هر کسی جايگاه و موقعيت‌اش بالاتر برود انتظار و توقع برای سنجيده سخن گفتن هم از او بالاتر می‌رود. يک معنای پاسخگو کردن قدرت هم همين است. اصلاً‌ نظام سياسی آمريکا مبنای‌اش همين است که بتوانی يقه‌ی حاکمان‌ات را راحت بگيری و نقدشان کنی.