۰

اسباب کشی درون‌سازمانی!

من دوباره می‌نويسم. ساغر نوشته‌های ملکوت به خانه‌ی اصلی خود بازگشته است (هرچند اينجا خانه‌ی من است و صاحب وبلاگ ملکوت ميهمان من!)
از يک بلاگر هم برای طراحی خانه‌ام تشکر می‌کنم که شوق رفتن به خانه‌ی جديد را برای من زنده کرد، خدايش خير دهاد که داريوش را هم از نوشتن من در ملکوت خودش رهانيد، بار سنگينی بودم، خودم می‌دانم!
کسانی (شايد هم کسی!) که نوشته‌هايم را در اينجا می‌خواندند و کامنت‌های آشنا می‌گذاشتند و دچار سوء تفاهم‌های غريب شده‌اند تشريف بياورند در خانه‌ی خودم ميزبانشان هستم تا تکليف‌شان را معلوم کنم!
حالا خيال نکنيد که ديگر اينجا نخواهم نوشت، می‌نويسم! جای گرم و نرمی بود، خوش می‌گذشت!
يک نکته‌ی ديگر را هم بگويم و بروم که خواب امانم را بريده است: آن نوشته‌ی به يادت هست را که حتما به ياد داريد اسراری دارد که به دشواری افشا توان کردن!‌ و عقل جن هم به آن نمی‌رسد (هرچند يک جن باهوش توانست بفهمد مخاطبش کيست (سرماخوردگی‌ات خوب شد؟)).
بس است ديگر، خيلی دور برداشته‌ام. شب همگی به خير.

۷

به يادت هست؟

اين چند روز مدام به يادت بوده‌ام. شايد هر ثانيه و هر لحظه‌ای که با خود می‌توانستم خلوت کنم. به روشنی در برابر ديدگانم قد می‌کشی و می‌ايستی، استوارتر از آخرين ديدارمان در زمستانی سرد. ولی گرمای دست‌هايت را که هر روز به دور شانه‌‌هايم حلقه می‌کردی اينجا در قلب لندن هم می‌توانم احساس کنم، به خدا حتی با به خاطر آوردن لغزيدن انگشتانت بر پوست صورتم خون چنان در رگانم می‌دود که در اين چله‌ی زمستان پنجره‌ها را می‌گشايم تا تبم فروبنشيند.
آنقدر چشم شاهد هم‌آغوشی‌هايمان بودند که ديگر بوسه‌های کوتاهمان لحظه‌ای در شکفتن در هر زمان و مکانی ترديد نمی‌کردند. همين لحظه که در حال نوشتن هستم چنان طراوتی احساس می‌کنم که انگار آويخته بر گردنت در باغ پرشکوفه‌ای که داشتی می‌غلتيم و صدای خنده‌ی‌مان گنجشککان عاشق را از ميان شاخ و برگ‌های تازه جوانه‌زده‌ی بهاری پرواز می‌دهد.
سال پيش چنين روزی بود که برای آخرين بار به ميهمانی سی‌روزه‌ات آمدم. هرچند مهربان نبودی، هرچند به همراه تازه‌ام حسادت می‌کردی ولی خوب می‌دانستی که ذره‌ای از عشق بی‌کرانم به تو کاسته نشده بود. می‌دانستی حتی پس از پيوستن به مرد عاشقی که مرا از تو ربود تا ابد بر تو عاشق می‌مانم اما نامهربان بودی. از همان نگاه اول‌ات می‌شد فهميد و تا آخر هم نتوانستم آرامت کنم. چنان کردی که حتی ديگر اجازه‌ی دوباره ديدن‌ات را هم ندادی.
باز هم شکايتی ندارم، همين که می‌دانم دوستم داری و می‌دانی دلم برای ديدن‌ات پرمی‌کشد کافی‌است. حتی اگر تو در ميانه‌ی کوير ايران نشسته‌باشی و من زير باران جزيره‌ای در غرب اروپا خيس گريه باشم.

۱

حال من

بی تو ساغر شکسته‌ام من

۲

سروش مهر

ننوشتن محال است. حالا تازه فهميده‌ام که دلم برای چه چيز اينجا در اين قاره‌ی سبز، هميشه تنگ می‌شود. از معدود اوقاتی بود که از زمان خروجم از ايران شاد بودم، يا شاد که نه … مست و مدهوش بودم. به لطف مهربان مردی در ميانه‌ی جمعی نشسته بودم که عطر حضورشان تمام غصه‌های ماه‌های گذشته را از دل و جانم زدود. انگار اين خاک کرمان می‌خواهد تا ابد با من مهربان باشد. تا زمانی که در آن شهر زندگی می‌کردم هيچ‌گاه دلم برای شهر خودم بی‌تاب نشد و حالا ديشب در خانه‌‌ی خانواده‌ای از همان ديار همان حس امنيت و مهری را که در آن شهر جاگذاشته و آمده بودم، دوباره يافته بودم.
هله اندوه سرآمد بزن آن ساز طرب را
هله خورشيد برآمد بشکن طالع شب را