۴

حکمتِ استغنا و خصلتِ سبز بودن

پس از اين همه ماه که از دميده شدنِ روحِ‌ آگاهی در ملتِ ما گذشته است،‌ خوب است بپرسيم که چه اتفاقی افتاده است و چه چيزی فرق کرده است؟ به کجا قرار بود برسيم که نرسيده‌ايم؟ هميشه می‌توان ادعاهای بزرگ داشت و توقعات عجيب و غريب. هميشه می‌‌‌توان گفت که «چرخ بر هم زنم ار غيرِ مرادم گردد». هميشه می‌‌‌توان گفت: «عالمی ديگر ببايد ساخت وز نو آدمی». این‌ها همه شدنی است. اما آن‌چه در دست است چی‌ست؟

برای اين‌که پاسخ اين پرسش را روشن‌تر ببينيم،‌ شايد بهتر باشد از چشمِ طرف مقابل،‌ از نگاهِ‌ مدعی و از منظرِ حريف به ماجرا بنگريم. واقعيت‌ اين‌هاست: حريف تا به امروز با اتکاء‌ به نيروی نظامی و امنيتی،‌ به استظهار ثروت و قدرت، هم‌چنان خود را در مقامی که بوده حفظ کرده است. کميتِ آن قدرت، کمابيش تغييری نکرده است. کيفيت‌اش؟ به جرأت می‌‌توان گفت که رخنه‌های عظيمی در کيفيتِ آن قدرت افتاده است. و اين معنا حتی بر زبان عالی‌رتبه‌ترين مقامات اردوی مدعی نيز جاری شده است (بگرديد در وب و اخبار؛ يافتن‌اش کارِ ساده‌ای است!). حال پرسش اين است: جنبش سبز به کجا می‌‌‌‌خواست برسد که نرسيد؟ من فکر می‌کنم جنبش سبز بذرهايی کاشته است که تا حريف بخواهد از خواب خرگوش بيدار شود،‌ اين بذرها درخت‌های تنومندی شده است. همين که ابهت دروغ شکسته شده است، ظفرمندی بزرگی است. همين‌که لودگی و مسخرگی در لباس عالی‌‌ترین مقامِ‌ اجرايی سياسی کشور،‌ ديگر امری عادی تلقی نمی‌شود و مردم روی از آن بر می‌گردانند،‌ اتفاق بزرگی است. همين که خيل حبس‌ديدگان و مصيبت‌زدگان اين غائله‌، باز هم در ميان مردم حرمت و عزت دارند و طرف مقابل روز به روز از حرمت‌اش کاسته می‌شود و تنها به اعتبار زور و ارعاب خودش را بر پا نگه داشته است و نمی‌‌تواند خود را در دلِ‌ مردم جا دهد، حکايت از پيروزی غريبی دارد (و  تمام ابزارهای سرکوب و تضييع حقوق و محروميت‌های مختلف به دستان صاحبِ قدرتی بوده که هنوز همان قدرت کمّی و ظاهری را دارد).

بگذاريد مقصودم را خلاصه بگويم. طرفی که مدام لاف پيروزی می‌زند، برج و بارويی شکسته و سوارانی نفس‌بريده دارد چون به محض اين‌‌که اندک نشانه‌ای از فتور در اين آرايش قدرتِ مادی و ظاهری پديدار شود، ناگزير باید عطای قدرت و مقام را به لقای‌اش ببخشد. ماجرا ساده است: کسی نمی‌‌تواند به زور و زر و با ارعاب دل از مردم بربايد. جلب قلوب با زورِ سرنيزه و با تهديد مستمر ميسر نيست. دو سه روزی شايد بتوان با فشارِ روانی بی‌امان،‌ اين مسند و منصب را نگاه داشت. اما اين استمرار،‌ جاودان نمی‌شود. هر چه برای ميسر و مقدر ساختن اين بساط کوشش شده و خون دل خورده‌اند،‌ برای از ميان رفتن‌اش کوششی لازم نيست: «اينما تکونوا يدرککم الموت ولو کنتم في بروج مشيده»ِ.

کسانی که خود را خوابِ خرگوش می‌دهند و نام مطالبات ملت را فتنه می‌گذارند و تقاضای بی‌رنگ و رونق شدن بيدادگری و رياکاری را اغتشاش می‌‌‌نامند و از هيچ بهانه و فرصتی برای رنگ‌آميزی و صحنه‌سازی فروگذار نمی‌‌کنند، قاعدتاً‌ می‌دانند که اگر دعوا تنها بر سر قدرت پنج‌روزه‌ی دنيا بود،‌ اين جنبش درست همان روز ۲۲ خرداد،‌ شکست خورده بود. اين اشتباه محاسباتی طرف مقابل از آن‌جا ناشی می‌‌شود که فکر می‌کند کسانی که در برابر او ايستاده‌‌اند،‌ طمع در منصب‌ و کرسی‌اش دوخته‌اند،‌ غافل از آن‌که پرسش و مطالبه بسيار ساده‌تر از اين‌هاست: در همان جايی که نشسته‌ای،‌ خوب باش،‌ آقا باش،‌ عزت داشته باش،‌ دادگری کن و ريشه‌ی ستم و دروغ و ريا را برکن. اگر اين کار از تو ساخته است،‌ باش و تاج سرِ‌ همگان باش. اگر نمی‌توانی دادگستری کنی و تنها انتظار داری مردم خرد و ايمان‌شان را مرعوب و منکوب اراده و مشيت‌ات بدانند،‌ پيشاپيش شکست خورده‌ای حتی اگر هنوز بر اريکه‌ی قدرت تکيه زده‌ای:
گره به باد مزن،‌ گرچه بر مراد رود
که اين سخن به مثل مور با سليمان گفت
و در اين داستانِ سليمان،‌ و قصه‌ی موران و حکايت باد،‌ عبرت‌ها هست و مثل‌ها که دريايی از معانی را از آن‌چه اين روزها بر وطن ما رفته است،‌ به نظم و عبارت می‌‌کشد. قدرت داشتن و باد در کف بودن، حکايت کسانی است که قدرت دارند،‌ اما در دل‌ها جای ندارند. دل‌های آدميان را نمی‌‌توان پيوسته با فريب رام کرد. چيزی در نهادِ آدمی هست که دير يا زود،‌ فريب و دروغ و نيرنگ را می‌‌خواند. چيزی در عالم هست که دير يا زود،‌ کشته‌های آدميان را بر آفتاب می‌اندازد:
در زمينِ‌ مردمان خانه مکن
کار خود کن،‌ کار بيگانه مکن
از مکافات عمل غافل مشو
گندم از گندم برويد جو ز جو
قلب پهلو می‌زند با زر به شب
انتظار روز می‌‌دارد ذهب
با زبان حال،‌ زر گويد که باش
ای مزور تا بر آيد روز فاش

نکته بسيار ساده است: تقلب کردن،‌ شايد آخرالامر شدنی باشد و بتوان همه‌ی راه‌های احراز تقلب را مسدود کرد و خلاصه جان سالم به در برد. اما داوریِ‌ داور را چه می‌‌کنند؟‌ اين همه قلب و دغل در کار او را چه می‌‌کنند؟ از آن‌جا هم گريزی هست؟ سکه‌ی قلابی را شايد بتوان مدتی خرج کرد، اما اين سکه‌ی تقلبی هميشه و همه‌جا خرج کردنی نيست. آن کس که اين سکه را به بازار آورده،‌ خودش بهتر می‌داند که جايی بالاخره بايد اين سکه‌ی جعلی را دور بيندازد و دستِ طلب و تمنا به سوی طلای راستين دراز کند! تمامِ سرّ پيروزی سبز بودن در همين است.
پس:
۱. ساده‌لوحی و خيال‌بافی است اگر کسانی گمان می‌‌کنند جنبش سبز يعنی همين شلوغی خيابان‌ها يا ناکامی و نابودی جنبش سبز يعنی اين‌که «درگيری» يا «زد و خورد» در جايی نباشد؛ اتفاقاً پيروزی جنبش سبز دقيقاً‌ به همين است که هيچ درگيری و زد و خوردی نباشد،‌ اما بيدادگر و دروغ‌گوی رياکار ديگر هيچ حرمتی و عزتی نداشته باشد و ستمديدگان بيش از پيش عزيز باشند:‌ عزيز مصر به رغمِ برادران غيور / ز قعرِ چاه بر آمد،‌ به اوج ماه رسيد‍! ببينيد سرنوشت تمام کسانی که احکام حبس‌های سنگين به نام‌شان می‌‌خورد. ببينيد چقدر عزت می‌بينند؟ شاهد از اين آشکارتر؟

۲. پيروزی راستين از آنِ‌ کسی است که دل‌های مردمان را به خلق نيکو و به درستی و راستی به دست می‌آورد نه کسی که به تهديد و درشت‌گويی و درشت‌‌خويی و خط و نشان کشيدن برای مردم می‌خواهد پايه‌های کرسی لرزانِ خود را محکم کند: به حسنِ خلق توان کرد صيدِ اهل نظر / به دام و دانه نگيرند مرغِ دانا را!

۳. اين بازی،‌ بازی درازی است. اين قصه هيچ وقت قرار نبود يکشبه تمام شود. ملت ما تازه رموز اين بازی پر نيرنگ را آموخته است و هر روز ترفندی تازه را برای نقشِ بر آب کردن حيله‌های کهنه‌ی حريف رو می‌‌کند. اما فغان از روزی که بخت و اقبال از صاحبِ قدرت برگردد. سليمانِ زمان هم اگر باشد،‌ ملک و دولت را از کف خواهد داد. دنيا،‌ دنی است و رفتنی؛‌ حتی اگر صاحب‌اش رسول مصدَّق و ولی الله باشد – اوليای دروغين و شغالان افتاده در خمِّ رنگ و طاووس شده جای خود دارند! اين دنیا و اين قدرت اگر به کسی قرار بود وفا کند،‌ همانا به پاکان و صديقان وفا می‌کرد.

۴. مدعی تمام هيبت و حشمت‌اش را مديون همين ساز و برگِ قدرتِ دنيايی است. بگوييد که اگر همین‌ها را نداشته باشيد،‌ به استظهار چه نيرويی می‌‌توان دل‌های آدميان را جلب کرد؟ کسی که ستم می‌‌کند (و می‌داند که ستم می‌‌‌کند)،‌ اگر ايمان داشته باشد يا ايمان بياورد، همان لحظه دست از ستم‌گری می‌‌‌کشد (بخت‌اش اگر یار باشد و عنایتی اگر همراه‌اش شود). و مهم‌ترين ابزار سنجش ستم همانا اين است که ببينی آن‌که قدرت دارد و ثروت و امکاناتِ ستم کردن دارد (حبس و زجر و قتل و شکنجه و تبعيد از کسانی که ابزارش را ندارند ساخته نيست)،‌ آيا هنگام استفاده از اين‌ها پرهيز و تقوا دارد یا نه؟ از خدا می‌ترسد یا از بنده‌ی خدا؟ دل در گروِ هوسِ دنيا دارد يا پروای آخرت؟ ستم با قدرت نسبتی محکم و استوار دارد. غالب آن است که ضعفا مظنون به ستم‌گری نيستند و قدرت‌مندان هميشه در مظان تهمت ستم‌اند و اتفاقاً‌ خودِ آن‌ها بايد در رفع اين اتهام جهد بليغ کنند (نه این‌که انتظار داشته باشند زيردستان‌شان کوشش کنند تا اين اتهام از آن‌ها رفع شود) و در برابر اين اتهام فروتنی پيشه‌ کنند. مثل روز روشن است که اکنون ستمگران در برابر فریاد بیدادخواهی و اتهام ستمگری به خود چه می‌‌کنند!‍

استغنا يعنی همين که هیچ قدرت مادی و ظاهری در کف‌ات نباشد اما چنان استظهار به عنايت حق و راستی و درستی داشته باشی که سر در برابر هيچ حشمت و دولتی فرود نياوری. اين است که سبز بودن،‌ استغنا هم می‌آورد:
چه هوايی به سرش بود که با دستِ تهی
پشتِ پا بر هوسِ دولتِ دنيا زد و رفت!
۴

تحرير محل نزاع – چشم‌اندازِ آينده

اکنون بيش از هشت ماه است که از تولد جنبش سبز گذشته است. فراز و فرودهای متعددی را ديده‌ايم. راه پر سنگلاخی را هم تا به امروز پيموده‌ايم. خوب است حالا که اين جريان ديگر پا به دوره‌ی استقرار و تحکيمِ خود گذاشته است، بينديشيم و علاوه بر تأمل در دستاوردهای اين مبارزه‌ی نفس‌گير، چراغِ راهی داشته باشيم برای روزها – و شب‌های – پيشِ رو.

برای شروع بايد يک‌بارِ ديگر از خود بپرسيم اصلِ دعوا بر سر چه بود؟ يافتن پاسخ اين پرسش، حتی در ميانه‌ی اين غبار تبليغاتی و فشار سنگين رسانه‌ای و تبليغاتی کار دشواری نبايد باشد. ملتی از ميانِ گزينه‌های موجود انتخابی کرد (و هيچ کس نمی‌تواند بگويد کسانی که به موسوی رأی دادند «ملت» نيستند؛ چون پا نهادن به اين مسير يعنی پذيرفتن اين‌که هم شورای نگهبان خطا کرده است و هم نظام و بعيد می‌دانم که دستگاه سياسی ايران حاضر باشد تن به چنين «اعتراف»ی بدهد). دليل اين انتخاب هم به سادگی اين بود که يک مشی، يک روش و يک سليقه‌ی سياسی را نه تنها نمی‌پسنديد بلکه باور داشت که آن سليقه‌ی سياسی سرمايه‌های مادی و معنوی و دستاوردهای مدنی و ملی ايران را به بازی گرفته است و مجموع کارنامه‌اش جز تباهی و ويرانی اقتصادی، فرهنگی و سياسی حاصلی برای ملت نداشته است. دغدغه‌ی اصلی هم به نظر من استيفای حقوق ملت بوده است (اين معنا را می‌توان ذيل «جمهوريت نظام» فهميد). عدالت يکی از محوری‌ترين خواسته‌های مندرج در مضمون استيفای حقوق ملت است. عدالت هم يعنی نظام فارغ از تعلقِ خاطرش يا ميل‌اش به اين گرايش يا آن گرايش سياسی، هنگام اجرای عدالت فرقی ميان رييس دولت و روزنامه‌نگار ساده نگذارد و هنگام اجرای عدالت يکی را عزيزکرده نداند و نخواند و ديگری را جاسوس يا برانداز ننامد. اجرای عدالت يعنی اغماض نکردن در برابر معيارهای دوگانه‌ای که سال‌هاست در دستگاه قضا رسم بوده است. پس بی هيچ شکی، ملتی که خواستار تغيير است، تشنه‌ی عدالت و حق است و در برابر ضايع شدن حق‌اش – ولو اين حق، حق حتی يک نفر باشد – ايستادگی می‌کند و خاموش نمی‌نشيند. لذا عدالت، يکی از ارکان مهم مطالبات جنبش سبز است.

ملت ايران، فارغ از سليقه‌های مختلف سياسی‌اش، عمدتاً ملتی است مسلمان (مسلمان را هم به معنای موسع می‌گيريم نه با تعريفی تنگ و مضيق که شمار کثيری از مسلمانان فقهی – يعنی «هر» قايل به شهادتين – را بتوان از دايره‌اش بيرون کرد). هسته‌ی مرکزی جنبش سبز هم اساساً در پی استقرار سکولاريسم به مثابه‌ی يک ايدئولوژی نيست. لذا، نه در مدعيات اصلی‌اش مخالف دين بوده است و نه اساس دعوای‌اش بر سرِ دين است. دين‌داری و دين‌ورزی ايرانيان نمی‌تواند و نمی‌بايد در تضاد با عدالت‌خواهی آن‌ها باشد. آزادی و عدالت را هم نمی‌توان به بهانه‌ی دين قربانی کرد. غوغايی هم که رسانه‌های دولتی بر سر دين به پا می‌کنند (و سبزها را مخالف دين يا هتاک قلمداد می‌کنند)، غوغايی است مجازی و بيش از هر چيزی ابزاری است تبليغاتی برای تضعيف يا متهم ساختن جريانی که به دست‌اندازی بی‌حساب و قانون‌گريزانه‌ی آن‌ها به قدرت معترض است و در برابر بيدادگری آن خاموش ننشسته است. اين شيوه هم شيوه‌ای کهن است که ناراضيانِ سياسی را با برچسب بی‌دينی يا فسق برانند و تکفير و تفسيق کنند. مغالطه‌هايی از جنس يکی دانستن خواسته‌های جنبش سبز با نظريه‌های اکبر گنجی، همين راه را می‌رود. فکر می‌کنم جامعه‌ی ما به اين پختگی رسيده است که بداند اگر کسی به هزينه کردن سودجويانه‌ی دين و باورهای مردم اعتراض می‌کند، طبعاً خارج از دايره‌ی ديانت نيست. لذا، دين‌فروشی و اسلام‌پناهی دروغين و رياکارانه‌ی کسانی که خود را در سنگر اسلام و ايمان قرار می‌دهند و آبروی ديانت را به شيوه‌های مختلف می‌برند، خود يکی از زمينه‌های بروز اعتراض است (اين نکته را هم می‌توان ذيل «اسلاميت نظام» فهميد).

از اين دو نکته که بگذريم، تأکيد فراوان بدنه‌ی اصلی جنبش سبز، که تبلورش در مواضع شفاف و صريح ميرحسين موسوی است، «اجرای بدون تنازل قانون اساسی» است. اين يعنی جنبش سبز نه در پی براندازی نظام است و نه به دنبال انقلاب است. ادامه‌ی اين موضع و پافشاری بر آن، حتی زير بار فشارهای تبليغاتی سنگين رسانه‌ای، از مبانی اساسی نهضت سبز است. اين روزها شايد بيش از هر وقت ديگری روشن شده است که در کشور به دو قانون عمل می‌شود. يکی قانون اساسی کشور که تنها يک بند و يک ماده ندارد و ترکيبی است از «حقوق» ملت و «تکاليف» حاکمان – يا به عبارت دقيق‌تر «برگزيدگان» آن‌ها در نظام سياسي. قانون ديگری هم هست که اين روزها به آن عمل می‌شود و آن قانون، قانون قدرت است؛ قانون «حفظ نظام» به هر قيمتی ولو به قيمت زير پا گذاشتن مسلمات شرعی و ناديده گرفتن بعضی از مواد قانون اساسي. قانونی که هميشه جانب منصوبان و دولت‌مداران را می‌گيرد و پيوسته و به شيوه‌ای سيستماتيک از خطاها و قانون‌گريزی‌های آنان چشم می‌‌پوشد يا رسيدگی به تخلفات آن‌ها را پيوسته به تعويق می‌اندازد (از جمله تعلل در رسيدگی به جنايات کهريزک و فاجعه‌ی کوی دانشگاه که با وجود تصريح عالی‌ترين مقام سياسی نظام باز هم به مثابه‌ی اموری پيش‌پاافتاده با آن‌ها برخورد می‌شود) و از سوی ديگر کمترين اعتراضی را – حتی اگر در چهارچوب مواد همان قانون اول انجام شده باشد – به اشد مجازات محکوم می‌کند و برای خاموش کردن يک صدا و ميدان دادن بی‌حد و حصر به صدايی ديگر، از نقض مکرر حقوق تضمين شده‌ی ملت در قانون اساسی اول طفره می‌رود (حبس‌های بی‌حساب و قاعده که در آن ابتدايی‌ترين آيين دادرسی و قضايی ناديده گرفته می‌شود؛ بازداشت‌های نامتعارف در اوقات نامتعارف؛ محروم شدن متهمان از حقوق قانونی‌شان و «مجرم» خواندن صريحِ «متهم» حتی پيش از تشکيل دادگاهی قانونی و زمانی که متهم در حبس است و از هر نوع دسترسی به وکيل محروم است، همگی نمونه‌هايی از اين تخلفات است).

کسانی که تصور می‌کردند جنبش سبز هدف‌اش سرنگون کردن نظام است،‌ حق دارند اگر سرخورده و مأيوس باشند. کسانی که هم دوست دارند جنبش سبز را برانداز قلمداد کنند و توطئه‌گر، اغتشاش‌گر و فتنه‌جو، حق دارند اگر عصبی و عصبانی باشند. هر دو گروه راهِ ميانه و معتدل را يا گم کرده‌اند يا اساساً‌ نمی‌خواهند. ما هم که نه در پی براندازی هستيم و نه سودای پی‌افکندن عالمی از نو و آدمی ديگر داريم حق داريم اگر خود را هم‌چنان سبز بدانيم و در عين حال دايره‌ی سبز بودن را چنان وسيع بگيريم که «حق» هيچ ايرانی را، چه در داخل و چه در خارج کشور، به هيچ بهانه‌ای پايمال نخواهيم. حق چيزی نيست که به فرموده‌ بتوان کسی را از آن محروم کرد. اگر طلب عدالت و مطالبه‌ی آزادی‌های قانونی (و آزادی‌هايی که هر انسان و هر مسلمانی از آن‌ها برخوردار است) «حق» است، هيچ کس در هيچ مقامی نمی‌تواند اين حق را از کسی، چه سبز و چه غيرسبز، دريغ کند. سبز بودن يعنی پرهيز از تماميت‌خواهی و سياه و سفيد ديدن ملت؛ سبز بودن يعنی طبقه‌طبقه نکردنِ مردم و به رسميت شناختن تفاوت‌ها و اختلاف سليقه‌های آن‌ها. اجرای عادلانه‌ی قانون می‌تواند مانند چتری بر سر تمام ملت باشد و خواسته‌ی جنبش سبز از اين روشن‌تر نمی‌تواند باشد که نظام نمی‌تواند با سوءظن يا به بهانه‌ی اين‌که عده‌ای با من مخالف‌اند و خلاف کرده‌اند (به فرض اثبات خلاف‌کاری آن عده)، حقوق جمعِ کثير ديگری را پايمال کنند يا در استيفای حقوق‌شان تعلل کند. جنبش سبز ملت را دوپاره نمی‌خواهد. شايد يکی از مهم‌ترين وظايف ما همين است که آرامش به کشور بازگردد و ملتی که دوپاره شده است دوباره يکپارچه شود در عين حفظ اختلاف سليقه‌اش. اما مهم‌تر از آن بازگشت به عدالت است (عدالتی که آزادی هم برای همگان در ظل آن محقق شود و هيچ کس عزيزکرده در برابر قانون نباشد).

مطمئنم که می‌توان زوايای بيشتری را از اين موضوع ديد و شکافت، اما تا همين حد هم طولانی نوشته‌ام و بايد باقی را در يادداشتی ديگر نوشت، اما اگر به اختصار بخواهم بگويم شاید مجموعه‌ی بيانيه‌ها و مصاحبه‌های موسوی، منشور و آيين‌نامه‌ای روشن و شفاف برای جنبش سبز است که همه‌ی نکات بالا را می‌توان به وضوح در آن‌ها دید.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9
صفحه‌ی بعد