۲

چشم‌اندازهای جنبش سبز و بديل سياسی درون‌زا

جنبش سبز،‌ به شکلی که ميرحسین موسوی هدايت آن را به عهده گرفته است، مهم‌ترين بديل سیاسی برای دموکراسی درون‌زاست که دست رد به سینه‌ی دخالت خارجی می‌زند و از سوی دیگر در برابر تمامیت‌خواهی دستگاه کودتا جان‌سختانه مقاومت کرده است. اين جان‌سختی موسوی را می‌توان از منظر مخالفان او که مدت‌هاست از استقامت صبورانه و هوش‌مندانه‌ی او به تنگ آمده‌اند، بهتر دید.

میرحسین موسوی، چنان‌که بارها نوشته‌ام، الگویی است از رهبری سياسی مدرن که در تاريخ جمهوری اسلامی ايران، و به جرأت می‌گويم در تاریخ سياسی ایران، بی‌سابقه است. برای این‌که مضمون اين ادعا را بهتر درک کنيم، مهم است متنی را بازخوانی کنیم که پيش از انتخابات منتشر شد و در غوغاها و گرد و غبار حوادث پس از انتخابات نه تنها توجه کافی به آن نشد، بلکه عملاً به بوته‌ی فراموشی سپرده شد. اين متن مهم و کلیدی، «منشور حقوق بشر ميرحسين موسوی» است که متنی حقوقی، بی‌سابقه و درخشان است (نسخه‌ی متنی اين منشور را اين‌جا ببینيد). اولین بار است که با چنین متنی يک رهبر سياسی، که در آستانه‌ی رسیدن به قدرت سياسی است با مردم شرط ضمن عقد می‌کند و خود را متعهد و ملتزم به مواردی می‌کند که مو به مو و به صراحت برای مردم بر می‌شمارد. در متن، موسوی به روشنی به معاهده‌های حقوق بشری جهانی اشاره می‌کند (که جمهوری اسلامی هم آن‌ها را امضاء‌ کرده است ولی سرنوشت آن‌ها را همه می‌دانيم) و خود را ملتزم به آن‌ها می‌داند و تعهد می‌کند که مواردی را که مغفول مانده‌اند يا ساختار لازم برای پی‌گیری آن‌ها موجود نیست، به جدیت دنبال کند، برای آن‌ها نهادسازی کند، از طریق مجلس مقررات لازم را برای آن‌ها وضع کند و پای آن‌ها بايستد. اين متن متأسفانه ديده نشد و امروز وقت آن است که با دقت‌نظر اين متن را از نو بخوانيم و دوباره آن را پیش رو داشته باشيم.

وضعيت فعلی ایران و جنبش سبز با يک دوگانه‌ی تصنعی و يک دوراهی برساخته مواجه است که سخت کوشش می‌شود که اين دوگانه و دوراهی به گفتمان جنبش سبز و رهبری سياسی موسوی تحميل شود. دوگانه‌ی تصنعی این روزها، دوگانه‌ای است که در بستر بحران‌های اخير بین‌المللی و جنجال‌آفرینی‌های مستمر سياسی احمدی‌نژاد شکل گرفته است. صورت ساده‌ی این دوگانه اين است: منافع ملی ایران (حقوق ملت ایران) با منافع جامعه‌ی جهانی تضاد دارد؛ پس برای حفظ منافع جامعه‌ی جهانی، باید از آن منافع ملی صرف‌نظر کرد تا خیر عظيم‌تری محقق شود. مضمونی که هميشه در اين دوگانه‌ی تصنعی برجسته می‌شود این است که حکومت ايران خطرناک است و شما خود هم ديده‌اید که این حکومت به شما مردم هم رحم نمی‌کند و به قساوت‌آميزترین وجهی خیزش شما را سرکوب می‌کند،‌ پس به منفعت جهانی اگر تن بدهید، به مصداق «چون که صد آمد، نود هم پيش ماست»،‌ به منافع ملی‌تان هم می‌رسید. این دوگانه، یک مغالطه دارد و يک ادعای نادرست. مغالطه‌اش این است که منافع احمدی‌نژاد و دستگاه پشتیبان او را (یعنی منافع دولت کودتا را) با منافع ملت يکی می‌گيرد، در حالی که ادعای کلیدی جنبش سبز این است که این دولت نامشروع منافع ملی را زیر پا می‌گذارد و برای حفظ قدرت منافعی را برای خودش تعریف می‌کند که با منافع ملت زاویه دارد. اما ادعای نادرست اين دوگانه اين است که میان منافع ملی ايران و منافع جامعه‌ی جهانی تعارضی می‌تراشد، در حالی که تأمين منافع ملی ایران می‌تواند با حفظ منافع جامعه‌ی جهانی سازگار باشد. اگر جنبش سبز از درون با همین رهبری فعلی به موفقیت برسد و اين حرکت آرام،‌ آهسته و پيوسته به بار بنشيند، هم منافع ملی مردم ایران تأمین می‌شود، هم استبداد مهار می‌شود و هم منافع جامعه‌ی جهانی بدون سلطه‌ی بیرونی یا خدشه وارد شدن به عزت و کرامت ملت ایران تضمین خواهد شد. راهِ روشن آن هم پی‌گیری استراتژی مبارزه برای استقرار دموکراسی‌ درون‌زا و خود-بنیاد است.

اما دوراهی برساخته‌ای که پيوسته کوشش می‌کند خود را به اين بحث تحمیل کند اين است: در وضعیت فعلی، دو راه بيشتر پيش روی شما نیست؛ یکی انقلاب و براندازی است و ديگری جنگ و دخالت خارجی. پيداست که جنبش سبز نه خواستار اولی است و نه به دومی روی خوش نشان می‌دهد. پس اين دوراهی برساخته کوشش می‌کند با منطق همان دوگانه‌ی تصنعی، که منافع دولت کودتا را با منافع ملت یکی می‌گيرد و اگر حتی منفعت مشترکی هم در ميان باشد، به جای اعتنا به منافع ملت،‌ آن‌ها را هم در زمره‌ی منافع دولت کودتا به شمار می‌آورد، پيشنهاد ديگری را ارایه می‌کند که نتيجه‌اش به هر روی پذیرفتن سلطه و برتری منافع يکسويه‌ی غربی (مشخصاً آمريکایی)‌ است و منافع ملی ايران در بستر مبارزه‌ی جنبش سبز، تنها طفيلی تأمین منافع آن‌هاست. تضعیف موضع موسوی، يا تشکيک در مؤثر بودن و آينده‌دار بودن جنبش سبز با تکيه بر حرکتی درون‌زا، در راستای تقويت اين دوگانه و تحمیل وضعيتی سوم در برابر آن دوراهی برساخته‌ی نامطلوب است.

اين دوگانه و دوراهی تصنعی، به روشنی رهبری سیاسی موسوی و خصلت‌های بدیع شیوه‌ی او را به رسميت نمی‌شناسد و آن‌ها را در تحلیل خود ناکافی می‌داند. برای فهم بهتر موضوع، بخش واپسين مقاله‌ای را از والتر پوش ترجمه کرده‌ام که می‌تواند به روشن‌تر شدن مرادِ من کمک کند. عنوان این مقاله اين است: «آخرين بخت اصلاح‌طلبان ایران؟ بازخوانی جنبش سبز». والتر پوش محقق مؤسسه‌ی آلمانی امور بین‌الملل و مسايل امنيتی است. در این مقاله، که تدوین‌شده‌ی سخنرانی او در ۱۷ مارس ۲۰۱۰ (اسفند ۸۸) در پارلمان اروپاست، او تحلیل جامعی از وضعیت ايران با مراجعه به تاریخ یکی دو دهه‌ی اخیر ارایه می‌دهد و توضیح می‌دهد که چگونه جنبش سبز حاصل بسط و تحول مطالباتی است که در جريان اصلاحات تبلور پيدا کرد و اکنون جنبه و دامنه‌ای تازه پیدا کرده است. او به روشنی توضيح می‌دهد که از دید او، مهم‌ترين اميد دگرگونی ساختار سياسی ایران از درون ایران و از میان پیروان اصیل وفادار به ميراث خمینی زاييده می‌شود، که اکنون نسلی هستند با تجربه که تحول عمیق فکری پيدا کرده‌اند. این مقاله را بايد به دقت و با حوصله خواند. بخش نهایی اين مقاله را که به جنبش سبز مربوط می‌شود، در ادامه می‌آورم. اين مقاله قبل از ۲۲ خرداد نوشته شده است و طبعاً رخدادهای بعدی در آن منعکس نیست. اين بخش ماجرا را ما بهتر می‌دانیم.

(اين یادداشت و این کارتون مانا نیستانی هم خواندنی و دیدنی است)

مرتبط: آیا واقعاً در آستانه‌ی جنگ با آمريکا هستيم؟

ادامه‌ی مطلب…

۶

منافع ملی ايران:‌ تعبير ايرانی يا نئوکانی؟

۱. کمتر کسی است که در جريان فراز و فرودهای صحنه‌ی سیاست خارجی ایران باشد و خطر حمله‌ی نظامی به ایران را جدی نگیرد. با تبلیغات گسترده‌ای که اين روزها صورت می‌گیرد و نوع سیاست تحریک‌آميز، ماجراجويانه و رجزخوانانه‌ی دولت کودتا، باید این احتمال را جدی گرفت و به آن انديشيد. تنها نکته‌ی متفاوتی که باقی می‌ماند این است که نوع موضعی که جنبش سبز می‌گیرد، ناگزیر يکی از دو موضعی نيست که به طور رسمی در داخل و خارج از ايران طرح می‌شود. این دو موضع، فارغ از اين‌که در عمل به جنگ ختم شود يا نه، يکی موضع دولت کودتاست با «رجزخوانی و بذله‌گويی»های احمدی‌نژاد و حاميان‌اش و دیگری موضع کسانی است که بر این باورند که ايران – چه رهبران جنبش سبز و چه حاکميتی که امروز بر مسند قدرت است – باید بر همان مبنا و در همان چهارچوبی که غرب تعيین می‌کند و بر سر بقا به مذاکره در‌باره‌ی پرونده‌ی هسته‌ای بپردازند تا خطر جنگ دفع شود. راه سومی نیز وجود دارد که با هر یک از دو راه پيش‌گفته مباینت دارد اما لزوماً نتايج‌اش همانی نيست که اين دو راه پيشنهاد می‌کنند.
۲

ارزش‌های اخلاقی دين و جنبش سبز

جنبش سبز پيوندی تنگاتنگ با ارزش‌های اخلاقی دين دارد. اين تعبير حاجت به شرح و تبيین دارد. بخش بزرگی از ساکنان فرهنگ ایرانی به‌ درجات و معانی مختلفی متدین اند. به تبع و به نحوی طبیعی، بخش بزرگی از جنبش سبز هم دين‌دار اند. مهم است که تشخیص دهيم در رويکرد تازه‌ای که با جنبش سبز به امر سياست پديد آمده است،‌ جايگاه دين کجاست. نخست بايد به بعضی تمايزها توجه داشت.

دين‌ورزی و التفات به روح ديانت، تفاوتی اساسی دارد با تبدیل کردن دين به ابزاری برای حکومت کردن. اگر چه دينِ حکومتی نیز هم‌چنان نوعی از دين به شمار می‌رود، اما ابزار ساختن از دين و به کار بستن آن به منزله‌ی نردبانی برای رسيدن به قدرت يا محقق کردن اهدافِ سیاسی، سوء استفاده از دين و فاصله گرفتن از پيامِ محمدی است. اگر دين را راهی برای زيستن بدانيم، ناگزیر باید ميان ارزش‌های اخلاقی دين و شعائر و مناسک دینی تفاوت قايل شد. چنين نيست که هر کس مقيد و ملتزم به ظواهر شرعی و آيين‌های دينی است، لزوماً‌ متلزم به آداب اخلاقی دين نيز باشد. ميراث تاريخی و فرهنگی ما و هشدارهای جدی عارفان و معلمان اخلاق درست از زمان پيامبر اسلام نسبت به بروز شرک خفی، رياکاری، دام تزوير ساختن از قرآن و نمايش غرض‌آلودِ تمسک به دین (يا حتی نمايشی که چه بسا به‌رغم حسنِ نيت دين‌دار ممکن است منجر به برداشتی از این جنس شود) می‌تواند چراغ راه ما باشد. شعائر دينی بدون شک کارکرد خود را در زندگی هر مؤمنِ مسلمانی (يا مؤمن به هر آيین ديگری)‌ دارند اما استفاده از آن به عنوان عنصری که برای گروهی که دين‌ورزی شرعی نقشی محوری در زندگی‌شان دارد، نمی‌تواند زمینه‌ساز بهره‌مندی از امتيازی ويژه و فضيلتی خاص باشد در قياس با کسانی که اخلاص در دين‌ورزی برای‌شان به معنی التزام به جوانب اخلاقی دين و پرهيز از نمايش دادن لوازم دين‌داری است (و حتی کسانی که دین‌ورز نيستند اما در پای‌بندی به اخلاق با ما هم‌دل و هم‌داستان‌اند).

بر همين قیاس، روح دین‌داری نسبتی جدایی‌ناپذیر با دين‌ورزی متشرعانه يا عمل به فرائض دینی بر مبنای دستورات صلب فقهی ندارد. از سوی دیگر، ارزش‌های اخلاقی دین به خاطر خصلت سيال و انسان‌مدارشان ميان آدميان مشترک است. اولویت دادن به ارزش‌های اخلاقی دين لزوماً منجر به حاکمیت دین‌ورزی فقيهانه يا متشرعانه نمی‌شود.

سخن گفتن از التزام به ارزش‌های اخلاقی دين، در شرايط فعلی خطرخیز و ابهام‌آفرين است. هیچ مؤمنی (مسلمان يا غير مسلمان) کمترین دلیلی ندارد برای این‌که از دین‌ورزی‌اش شرمسار باشد مگر دين‌ورزی‌اش به معنای محدود ساختن زیستِ ساير آدميان يا ضايع کردن حقوق آن‌ها باشد. اگر دين‌ورزی و مسلمانی آن است که مردم از دست و زبان مؤمن در امان باشد (و دين‌ورزی و ايمان، نسبتی مستقیم با امنيت‌‌آفرینی و امنيت داشتن داشته باشد) نمی‌توان به هيچ بهانه‌ای خواستار محدود کردن يا معزول کردن دين‌ورزی شد. در وضعيت فعلی کشور ما که به خاطر سوءتدبير و بدکرداری متولیان رسمی و خودخوانده‌ی دين، چهره‌ی ناخوشايندی از دين ترسیم شده است،‌ مهم است که با تشبث به معیارهای تفرقه‌افکن يا مرزکشی‌هايی از اين جنس میان ملت فاصله نيندازيم. دین‌داران دقیقاً به خاطر غيرت‌ورزی نسبت به دین و «درد دين» داشتن باید از ديگران نسبت به اين چهارچوب اخلاقی حساسيت بيشتری داشته باشند. اين حساسيت به خصوص برای دين‌ورزانی که به آرمان‌های جنبش سبز ايمان دارند واجب‌تر است.

فهم ارزش‌های اخلاق دين نه دشوار است و نه تا به حال از آن کم سخن گفته‌اند. صداقت، درست‌کاری، پرهيز از دروغ و ريا، حرمت نهادن به کرامت و شخصيت انسان‌ها، کم‌آزاری، تحقق وجدان اجتماعی اسلام، دست‌گيری از تهی‌دستان و ياری رساندن به خودکفايی و استقلال آن‌ها، گشودن فضا برای دانش‌ورزی و پژوهش عقلی بدون نگرانی از آزار و تعقيب قدرت‌مندان و سياست‌مداران، همه به بيان‌های مختلفی در زمره‌ی ارزش‌های اخلاقی دين هستند. به تعبیر دقیق‌تر، دين‌ورزی اخلاقی دين‌داران بخشی از هويت آن‌هاست. دین‌ورزان نه دلیلی برای دست کشيدن از چهارچوب‌های اخلاقی و ايمانی آيين‌شان دارند و نه حق تحميل معيارهای دینی خود را به ديگران دارند (بنا به دستورات اخلاقی همین دين). ناگفته پیداست که اين معيار با رويکرد فقهی چه بسا دشوار به نظر برسد، خصوصاً با فقهی که به قدرت گره خورده است و در جهت احراز منافع سیاست قدم بر می‌دارد.

 دین‌داران نه باید از تدین‌شان شرم‌سار باشند نه در صدد تظاهر برآیند. این صراط مستقیم تدین است که از مو باریک‌تر و از شمشیر آخته‌تر است. نباید به‌خاطر تهمت‌هایی که به متدینان می‌زنند آن‌ها از یکی از دو سوی این راه به بی‌راهه روند، یعنی نه باید شرمسارانه تدین ورزند و نه متظاهرانه. این هر دو انفعال است. یا ایها الذین امنوا کونوا قوامین لله شهداء بالقسط و لایجرمنکم شنئان قوم علی ان لاتعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوی واتقوا الله ان الله خبير بما تعملون.
۲

حق مسلم ما و انرژی هسته‌ای: سبزها کجا ايستاده‌اند؟

اين يادداشت را برای مردمک نوشته‌ام و نخستین بار در آن‌جا منتشر شده است. در متنی که اين‌جا هست، تغيیرات نگارشی مختصر و ويرايش اندکی صورت گرفته است.
 
يادداشت مهدی خلجی در مردمک، با عنوان «آیا به نظر سبزها هم انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست؟»، را می‌توان در سه سطح خواند. کوشش می‌کنم يادداشت را که بخش مهمی از آن به شکل پرسش است، بازسازی کنم و نقدهايی را که به ذهن‌ام می‌رسد بگويم.
۳

ابابيل رسانه‌های خرد و فيل رسانه‌ی حکومتی

حکومت از رسانه‌ای که در اختيار و انحصار خودش نباشد و چیزی را خارج از نظارتِ سخت‌گیرانه‌ی خودش منتشر کند، سخت هراس دارد. این هراس در يک سال گذشته شدت بیشتری گرفته است و به شيوه‌های مختلف و با رفتارهای عصبی و دور از منطقی این هول و هراس را نمایان‌تر کرده است. نکته‌ی قابل فهمِ اين رفتار اين است که شاهرگ ادامه‌ی حیات این بساط همین جعل خبر و دست‌کاری اطلاعات و بازی دادن افکار عمومی است. در نتیجه هر منفذی که بتواند رخنه‌ای در پيکره‌ی این خبرسازی و اطلاعات‌بازی بیندازد و پایه‌های‌اش را لق کند، خطر به حساب می‌آيد.

جنبش سبز نامی است عام برای اعتراضی خاص به سوء تدبیر، بی‌کفایتی، ریاکاری، دروغ‌گويی و عملکردِ ضعیف و پريشان دولتی که تخصص عجیبی در جنجال‌آفرینی و ماجراجويی دارد. اين چتر وسیع گرايش‌ها و سلیقه‌های مختلفی را در بر می‌گيرد و بسیاری کوشش می‌کنند اعتراض‌شان را زیر همین پرچم طرح کنند. اما اين جنبش متکثر که هم بخش‌های خردمند و هسته‌ای عقلانی و موجه دارد و هم حاشيه‌هایی کنترل‌نشده و طبیعی و رها، فاقد رسانه است. دسترسی جنبش سبز به رسانه، دسترسی یکسان و عادلانه‌ای نیست. در نتيجه، هر خبری که از اين جنبش و چهره‌های مهم و مطرح سياسی‌ و رهبران‌اش صادر می‌شود (مراد من از رهبران مشخصاً میرحسين موسوی، کروبی و خاتمی است؛ با حفظ اولویت موسوی)، ناگزیر تنها يک جای طرح دارد و آن هم فضای مجازی است (و البته شبکه‌های اجتماعی داخل جامعه).

حفظ کردنِ میدانِ فضای مجازی، در دنيای تغيیر یافته‌ی فعلی، شايد یکی از مهم‌ترين وظيفه‌های ماست. فضايی مجازی جايی است که از هجوم و غارت قدرت حکومت و خشونتِ عریانِ دولتی در امان مانده است و پيوسته دستخوش دگرديسی‌های عجیب شده و توانسته راهِ خود را از ميانِ خارا باز کند و هميشه به شيوه‌هایی تازه سخن‌اش را به بيان‌های مختلف بگويد. فضای مجازی، فضايی يکدست نيست. بهترین نمونه از بدترین کارکردهای فضای مجازی، فضای «بالاترين» است که به اعتقاد من نمونه‌ای است عالی از بدترين عيوب دموکراسی. بالاترين الگویی است که آينه‌ی تمام‌قد عيوب دموکراسی است. دلیل‌اش هم ساده است: تکثر مهارناپذیر و قاعده‌شکنی که به سادگی می‌تواند رأی اقلیت را بر همه‌ی ارزش‌های اکثريت يک جامعه غلبه دهد. خصلت نامتعين و سيال بالاترین و کسانی که تمامِ وقت‌شان را در خدمتِ آن می‌گذارند، به خوبی این را نشان می‌دهد. 

اما فضای مجازی محدود به این لینکدانی‌ها نيست. فضای مجازی در کنار وب‌سایت‌های متعددی که در اين یکی دو ساله به سرعت در این پهنه روييده‌اند، شامل فضاهای وب ۲ مثل فیس‌بوک، فرندفيد، توييتر، یوتيوب، گوگل‌ريدر و فضاهایی مشابه هم هست. تأثيرگذاری این فضاهای وب در سطح جامعه چی‌ست؟ دقیقاً نمی‌توان به این پرسش پاسخ داد. یک راه سنجش آن، تعيین ضریب نفوذ اينترنت در جامعه و سنجش ميزان دانش کاربران از فضاهای مجازی و نحوه‌ی استفاده از آن‌هاست. اما باز هم نمی‌توان به پاسخ روشنی رسید و دلیل‌اش پیشاپیش روشن است: سیاست انحصار خبری و رسانه‌ای حکومتی همیشه ميل دارد به این‌که همه‌ی اخبار را در پرتو سلیقه‌ی قدرت و منافع سیاسی خود، فهم، تفسير و حتی تولید کند. پس داوری ما هم به جز در حد محدودی، منحصر به داوری نظری و گمانه‌زنی می‌شود.

پرسش بزرگ‌تر اما اين است: در این فضای آشفته، محدود و آکنده از سوء‌تفاهم، در اختیار داشتن اين فضا بهتر است يا دل بريدن از آن؟ کسانی که به دلایل مختلفی از فضای وب سرخورده هستند (چه سبز باشند چه غیر سبز)، شاید پیوسته در پی توجیهی برای فاصله گرفتن از آن باشند. اما اگر دوباره به اين نکته بازگردیم که دگرگونی‌های فضای سیاسی کشور ما اين روزها ارتباط تنگاتنگی با فضای مجازی دارد، می‌توان به سادگی و صراحت گفت که حفظ کردن سنگر فضاهای مجازی، همان کاری را با قدرت می‌کند که پرندگان ابابيل با فيل‌های ابرهه کردند. این ضعف متکثر و پراکنده‌ی فضای وب با تمام نقصان‌هایی که دارد، می‌تواند نیروی عظیم رسانه‌ای حکومتی را به زحمت‌های بزرگ بیندازد (کما اين‌که انداخته است). اين مورچه‌گانِ فضای مجازی، شير ژيان قدرت امنیتی و نظامی را پوست درانيده‌اند. برای فهم دقیق این رخداد، بيشتر باید به نشانه‌ها توجه کرد. حضور موسوی در جامعه‌ی ما چیزی است جز حضور در فضای وب؟ ما از موسوی جز بيانيه و مصاحبه‌ی ويديویی روی یوتیوب و عکس‌های مختلفی که منتشر می‌شوند چه چیز دیگری می‌بینیم یا اساساً می‌توانیم ببينیم؟ موسوی نه حضوری در ساختار سخت (و حتی نرم) قدرت دارد و نه در هيچ رسانه‌ای نامی از او به میان می‌آید (مگر از باب تحقیر و طعنه يا تهمت و دشنام). تنها بال پرواز موسوی همين فضای مجازی است که سخن‌اش را به گوش همگان می‌رساند. موسوی اسم رمزی است در فضای مجازی و نشانی روشنی است در مرورگرهای وب که پیامی دیگر را به شيوه‌ای تازه منتقل می‌کند: پیام مقاومت و صبر و امید را.

خالی گذاشتن اين فضا، یعنی این‌که اجازه بدهيم اين فضا را کسان ديگری اشغال کنند که می‌توانند سرنوشت ما را به شکل ديگری رقم بزنند. فضای وب برای ما حکايت همان مدرسه و خانقاه سعدی است:
صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه
بشکست عهد صحبت اهل طریق را
گفتم: «ميان عالم و عابد چه فرق بود
تا اختيار کردی از آن این فريق را؟»
گفت: «آن گلیمِ خویش به در می‌برد ز موج
اين جهد می‌‌کند که بگیرد غريق را»

نشانه‌ی اهميت فضای وب در جامعه‌ی ما امروز به روشنی ديدنی است. قدرت حاکم به شيوه‌های مختلفی در برابر آن واکنش نشان می‌دهد. اثبات اين‌که تأثيرگذاری فضای مجازی در جامعه چقدر است برای ما امکان‌پذیر نیست اما از واکنش سياست حاکم می‌توان پی به اهميت و عمق اثر آن برد. اگر این فضا، فضای بی‌تأثیر يا بی‌اهميتی بود (یا وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌های مختلف نقشی در شکل دادن به صحنه‌ی سیاست نداشتند)، نه خبری از فیل‌ترینگ بود و نه نشانه‌ای از اتهام تراشيدن‌های مکرر برای این حلقه‌های به ظاهر ضعيف. «بيهوده‌سخن بدين درازی نبود». از دست دادن این فضا یا فاصله گرفتن از آن کمکی به گشوده شدن روزنی تازه نمی‌کند بلکه باعث از دست رفتن یا تضعیفِ دستِ کم يکی ديگری از آن چيزهایی است که هنوز ما برای آشکار کردن صدای (متفاوت) خود در اختیار داریم.

پ. ن. مطالبی را که این روزها خیلی بیشتر از پیش و با دقت و هوش‌مندی عجیبی روی وب‌سایت هاشمی رفسنجانی پدیدار می‌شوند، نشانه‌ی دیگری از اهمیت فضای وب دارد و بازتابی که در صحنه‌ی سیاست می‌گذارد. کافی است عکس‌العمل‌های مختلف قدرت حاکم را به همین علايم پراکنده‌ای که در وب صادر می‌شود ارزیابی کنيم.

۳

هنر «مانا» و دريوزگی دشمنان

يادداشت زیر را به دعوت محمود فرجامی به مناسبت جایزه‌ی شجاعتی که مانا نيستانی گرفته است نوشته‌ام. این یادداشت نخستين بار در آی‌طنز منتشر شده است.
هنرمندان، نویسندگان، شاعران و عمدتاً کسانی که حوزه‌ی کارشان به فرهنگ باز می‌گردد، هميشه این بخت را ندارند که در مقاطع و مفاصل مهم عطف تاریخی منطقه‌ای يا جهانی قرار بگیرند. این‌که آدمی به تصادف يا اتفاق در متن و قلب حادثه‌هایی سرنوشت‌ساز قرار بگیرد، نتیجه نمی‌دهد که همیشه تصميم يا انتخاب درستی در نقش ایفا کردن خواهد داشت. عزت، شرف و بزرگی هميشه از آدمی سراغ نمی‌گیرد. گاهی که به اتفاق روزگار، مجالی فراهم می‌شود که آدمی گوهر خویش بنماید و نشان بدهد که هنگام تصميم‌های دشوار کدام سو می‌ایستد، هنگامه‌ی دميدن ستاره‌ی بخت اهل هنر است.
این مضمون را شايد با تملق و چاپلوسی يا عوام‌فریبی اشتباه بگیرند. اما تفاوتی که ميان عوام‌فریبی و هوش‌مندی در موضع‌گيری هست این است که آزادی و عدالت مفاهيمی ساده‌اند و برای فهم‌شان نیاز به درجه‌ی بالایی از تجرید ذهنی نیست. ساده‌ترين انسان‌ها به سرعت می‌توانند تفاوت تبعیض را با برابری ببینند. کافی است حداقلی از ابزارها را در اختیارشان بگذاری و وجودی خالی از رنجِ درون يا بغض و کین‌توزی داشته باشند. تشخيص راست از دروغ هم هميشه دشوار نیست. بعضی نکات را به شهود و بداهت می‌توان دریافت.
کار هنرمند و در این مورد مشخص کارتونیست، روایتی بصری و حسی‌تر از کار منتقد يا انديشه‌وران اجتماعی-سياسی است. کارتون می‌تواند هم‌چون تصویر حسی مقاله‌ای مبسوط و مفصل عمل کند. کارتون ابزار انتقال حس تصويرگر آن است به مخاطب چنان‌که نويسنده‌ی يک مقاله يا يک سخنران می‌کوشد مغز سخن‌اش را به مخاطب منتقل کند. آثاری که مانا نیستانی در اين يک‌سال آفریده است حکايت از درک عمیق او از رنج‌های مردم‌اش دارد. هر هنرمندی اين توانایی را ندارد که بدون فرو افتادن در موج‌های عوام‌فریبانه، درد و رنجِ آدميان را فارغ از ملاحظات تقرب به قدرت‌های سياسی و جدا از سلیقه‌های شخصی‌اش، ببيند و زبانِ حالِ دردهای آن‌ها باشد. مانا تصويرگر دردهای ما و حسرت‌های ما بوده است. او امیدهای ما را هم روايت کرده است. انديشه‌ی جنبش سبز هم در تصويرهای او به بيانی شيوا و صمیمی تجلی کرده است.
اين‌که هنرمندی بتواند تشخيص بدهد که چه وقتی، و کجا چه چيزی را بايد بگوید، بنویسد يا تصویر کند، کار آسانی نيست. بخشی از آن به درک و عمق بینش آدمی بر می‌گردد. بخش ديگری از آن شهودی است. بخشی از آن هم شاید بخت و اقبال باشد. آثار مانا اين ويژگی را داشته است که چون نکته در دهانِ دوست، به جا بوده است. دشواری کارِ هنرمند اين است که در برابر داوری زمانه و زمان قرار می‌گيرد. هم‌عصران هنرمند او را می‌سنجد و به کارهای او اقبال می‌کنند يا از آن رو می‌گردانند. آیندگان هم به داوری حاصل انديشه و هنر آدمی می‌نشينند. به گذشته اگر نگاه کنيم، حتی بدون اين‌که کسی حاجت به دانش ادبی يا فهم بسترهای فرهنگی و تاريخی ایران داشته باشد، هنوز کسی حافظ را هم‌ارز و هم‌قدر سوزنی سمرقندی يا عنصری نمی‌داند. در دلِ مردمان جا يافتن و در ديده‌ی صاحب‌نظران نشستن، کار آسانی نيست و «هزار نکته در این کار و بارِ دلداری‌‌ست». بدون اين‌که بخواهم در داوری مانا راه افراط بروم، گمان می‌کنم تا به این‌جا مانا اين توفیق را داشته که نبض زمانه‌ی خود را در دست داشته باشد و منعکس کننده‌ی حسرت‌ها و اميدهای جامعه‌ای بیدادکشيده باشد که غروری زخمی دارد اما با صلابت در برابر ستم ايستاده است.
فکر می‌کنم داوری زمانه‌ی مانا، داوری مثبت و مهرآمیز از او و آثار اوست. کم‌اند کسانی که از آثار مانا به هر دلیلی رو بگردانند يا تصویری از او را در خور طعن بدانند. در توفیق هنر مانا همین بس که رجانيوز کوشيد آثاری را که مانا برای جنبش سبز کشيده بود،‌ به همان شکل و با دست بردن در رنگ‌ها، جعل کند و به سود خود مصادره کند. اين‌که دشمنان او هم ناگزير به دریوزگی او آمدند، نشانه‌ای از عبور مانا از مرزهای تنگ‌نظرانه و پيش‌پاافتاده‌ی هنر کليشه‌ای و شعاری است. 
۲

کليدِ زندان؛ کليد فهمِ قدرت

اين نکته را بارها نوشته‌ام که همیشه می‌توان و باید به صاحب قدرت شک داشت. صاحب قدرت، به ویژه وقتی که قدرت‌اش قدرت متمرکز باشد، کلید زندان را در دست دارد. قدرت، توانایی اعمال خشونت دارد. در نظام‌های سياسی دموکراتيک، مهار کردن خشونت یکی از محوری‌ترین دغدغه‌های امر سیاسی است. ارزش نظام سياسی و نحوه‌ی رهبری هر رژیمی بسته به این است که خشونت را چگونه مهار می‌کند و چگونه بر خشونت نقاب می‌زند. دستگاه‌هایی که نقاب از چهره‌ی خشونت بر می‌دارند یا خشونت به سبب سوء عملکرد و بی‌تدبیری‌شان در رهبری سیاسی عریان می‌شود، به سرعت به ورطه‌ی تمامیت‌خواهی، انحصار یا به عبارت دقیق‌تر استبداد می‌غلتند.

این مضمون، یعنی نقاب زدن بر خشونت يا مهار کردن خشونت (نابود کردن خشونت محال است)، تنها درباره‌ی نظام‌های سياسی حاکم معنادار نیست بلکه تمام جنبش‌های مخالف سیاسی در برابر نظام حاکم، چه در کشورهایی دموکراتیک باشند که حق مخالفت و اجازه‌ی رقابت صریح و علنی با قدرت مسلط را دارند و چه در کشورهايی توسعه‌نیافته‌ای که در آن‌ها جنبش معترض و مخالف به خشن‌ترین وجهی سرکوب می‌شود، همگی نسبتی با خشونت دارند. اما تمایل به عریان کردن خشونت، بيشتر نزد کسانی است که کلید زندان را در دست دارند و قوه‌ی قهریه‌ی از آن‌ها فرمان‌بر است (و به همین دلیل است که قدرت است که هميشه باید در مظان اتهام باشد).

با این مقدمه، می‌توان به جنبش سبز و وضعیت فعلی جامعه‌ی ایرانی بازگشت. جنبش سبز هم مانند هر جریان سیاسی دیگری نسبتی با خشونت دارد. این نسبت در نظر و در موضع‌گیری‌های سیاسی رهبران جنبش سبز،‌ نسبتی سلبی است. جنبش سبز مروج خشونت نيست و از آن آگاهانه فاصله می‌گيرد. خوب است اين‌جا تکلیف مغالطه‌ای را نیز روشن کنیم که دستگاه کودتا در این یک‌ساله پیوسته به آن متوسل شده است (و نمونه‌ی شنیع و وقيحانه‌اش را در ماجرای حمله به بیوت مراجع – صانعی و منتظری – نمايش داد و داستان حمله به بيت آقای نوری همدانی را برای رد گم کردن به راه انداخت): جنبش سبز به دلیل توده‌وار بودن و نامتمرکز بودن‌اش و اين‌که ساز و کاری برای تشکل سیاسی مشخص و قانونی ندارد، ناگزیر جريانی است باز که هر کسی ممکن است از راه برسد و خود را در صفوف سبزها جا بزند. اما اگر به مشی سیاسی رهبران جنبش سبز و جریان عمومی آن نگاه کنیم، دو نکته‌ی متمايز را می‌توان یافت: ۱) توسل به خشونت به روشنی با روش و موضع‌گیری‌های موسوی و کروبی منافات صريح دارد و طبعاً در هر نقطه‌ای که بخواهد خود را به نام سبزها جا بزند، دچار ريزش می‌شود و ناگزیر راه‌اش از سبزها جدا می‌شود. در نتيجه گروه‌هایی که با قانون اساسی و کلیت جمهوری اسلامی اختلاف اساسی دارند و توسل به خشونت هم در دستور کارشان هست، با اين روش زاویه پيدا می‌کنند؛ ۲) به فرض بروز خشونت در میان سبزها،‌ با خشونتی منفعلانه رو به رو هستيم نه خشونت عريانی که کلید زندان به دست دارد. فرض کنیم که گروهی که مخالف یک حاکمیت مستقر سیاسی باشد، بخواهد به شيوه‌ی نظام حاکم خشونت را پیاده کند. این گروه ناگزیر به خاطر نداشتن دستگاه‌های ضابط قضايی، قاضی گوش به فرمان، زندان‌های بلانظارت و نیروهای شبه‌نظامی ناشناخته ولی در همه‌جا حاضر، دایره‌ی عمل بسیار محدودتری دارد. از این دو نکته، نتیجه‌ی بلافصلی که می‌خواهم بگیرم این است: جنبش سبز دست کم به دو دليل زیر، قابليتِ خود-تصحيح‌گری بالاتری نسبت به قدرت مسلط دارد: ۱) وابسته نبودن‌اش به قدرت مسلط سیاسی و در واقع محروميت مطلق‌اش از هرگونه اعمال نفوذ سیاسی؛ و ۲) محروم بودن‌اش از حمايت مالی داخلی و خارجی برای پيشبرد اهداف و شعارهای‌اش (از رسانه‌های خارج از کشور صحبت نمی‌کنم؛ بی‌بی‌سی به طور طبیعی نه ارگان جنبش سبز به شمار می‌رود و نه عقلاً می‌توان آن را حامی جنبش سبز تلقی کرد مگر با خيال‌انديشی‌ها و توهم‌های حکومتی؛ مغالطه‌ی حکومت از این روست که بی‌بی‌سی روزنه‌ی خبری متفاوتی در برابر انحصار خبری و دروغ‌سازی رسانه‌های داخل ایران ایجاد کرده است).

به تمام اين‌ها می‌توان درایت، هوش‌مند و رهبری اخلاقی و مسؤولانه‌ی سران جنبش سبز و به ويژه ميرحسین موسوی را افزود که توانسته است در مقاطع حساس تصمیم‌هایی خردمندانه به سود جنبش سبز بگیرد. حال نکته‌ی محوری این است: جنبش سبز که اکنون دسترسی به قدرت ندارد، چه می‌تواند بکند که در صورت تحکیم جايگاه‌اش به عنوان يک اپوزیسيون قانونی و به رسميت شناخته شده در داخل نظام يا در صورت رسیدن به قدرت، که آن وقت کلید زندان را هم به دست خواهد داشت و توانایی اعمال خشونت را خواهد یافت، از فروافتادن به ورطه‌ی استبداد یا برخوردهای تنگ‌نظرانه پرهیز کند؟ به نظر من پاسخ در نهادينه شدن تدریجی اندیشه‌های ميانه‌روانه و ضد-خشونت است (و البته مؤلفه‌های مهم دیگری که موسوی هم در بيانيه‌ی ۱۸ به آن‌ها اشاره کرده است). اين از بخت و اقبال بلند جنبش سبز است که زود به نتيجه نرسيده است و آهسته و آرام به سوی مقصودش پیش می‌رود. همين آهستگی راه را برای جنبش سبز هموار می‌کند تا بیاموزد که چگونه بايد در حال و آينده، خشونت را مهار کند يا بر آن نقاب بزند.

فراموش نکنيم: خشونت نقطه‌ی کانونی قدرت است. دموکراسی به خاطر نسبت ويژه‌ای که با خشونت دارد و راه‌کارهای مشخصی که برای نقاب زدن بر خشونت يافته است، الگویی قابل تأمل است. اگر دموکراسی توان مهار خشونت را از دست بدهد، تفاوت چندانی با نظام‌های توتاليتر ندارد.
۱

از قدرتِ دست‌های تهی تا صلابت سخنِ ميرحسين

در همین چند ساعتی که از صدور بيانیه‌های ۱۸ ميرحسين گذشته است، پرسش‌های زيادی طرح شده که خاصيت اين بيانیه‌های چی‌ست؟ این بيانيه‌ها به باور من هم خاصيت دارد و هم تأثیر. اما پیش از این‌که از اهميت‌شان بنويسم خوب است دقیقاً ببينیم که کجا ايستاده‌ایم. منطق ورودِ من به این بحث، منطق تحلیل موقعیت است. اتفاقاتی که در ايران می‌افتد در خلاء رخ نمی‌دهد و فضایی آرمانی برای تحقق خواسته‌ها فراهم نیست. نباید از ياد برد که جنبش سبز هیچ ندارد جز دست‌هایی تهی. ما نه دسترسی به رسانه‌هايی داريم که نام‌شان ملی است اما در خدمت منافع و تبلیغات دولتِ کودتا هستند ونه حزبی سياسی داريم که مدافع حقوق ملت باشد. همه‌ی رسانه‌ها و منافذ بيانِ آزاد، مسدودند. فعالان سبز و اصلاح‌طلبان يا در زندان‌اند يا دست‌هاشان بسته است. از یک سو بهره‌مندی تمام عيار دولت کودتا از همه‌ی امکانات عمومی و ثروت‌های خصوصی را داريم و از سوی ديگر محروميت مطلق معترضان و فعالان سبز را. در این فضا، چه عملی شدنی است و چه عملی مفید است؟ هر عملی يک نتيجه‌ی ناگزير دارد: سیل خشونت و مقابله‌ی قهری قدرت. در این فضا، روش خردمندان و شيوه‌ی حکیمان غوغا کردن يا شعار دادن‌های ميان‌تهی و نشدنی نيست. تدبیر و بينش سياسی حکم می‌کند که گام‌های مؤثرتر و شدنی‌تر برداشته شود.

اما گامِ مؤثر چی‌ست؟ پاسخ به اين پرسش هم مقدمه‌ای لازم دارد. رکنِ استمرارِ بيداد دستگاهِ‌ کودتا، انحصار منابع خبری و در اختیار گرفتن شاهراه‌های رسانه‌ای، جعل اخبار، تحریف واقعيت‌ها، دست‌کاری در اطلاع‌رسانی و ارايه‌ی تحليل‌های دروغ‌بنياد است. در برابر اين هجوم بی‌امان تبليغات و دروغ‌سازی‌ها، روشنگری و تبيین دقیق نظری، بر هر کار ديگری اولویت دارد. در اين شرایط، چه گزینه‌های پيش روی جنبش سبز و رهبران آن است؟ اگر چنان که میرحسين به درستی بر منافع ملی و قانون اساسی پافشاری می‌‌کند، بخواهيم دايره‌ی کلانی برای عمل جنبش سبز تعریف کنیم، گزينه‌های عملی ما بسيار محدودند.

هوش‌مندی موسوی در بسيج کردن همان امکانات محدود است. جايی که دستگاه عریض و طویل کودتا با مصادره‌ی امکانات عمومی از به کرسی نشاندن دروغ‌اش عاجز می‌شود، میرحسين با تکيه بر همين خرده‌رسانه‌ها و تبدیل کردن هر شهروند به يک جنبش، کاری می‌کند که در توان مدعيان نيست. زخم‌های ملت ما مرهمی ندارند جز در ميانِ خودِ ملت. دوای اين دردها را از بيگانه نمی‌توان جُست. هر چه هست، ميانِ خويشتنِ ماست. منافع ملی هم اقتضا نمی‌کند که به سوی استمداد از بیگانگان برويم.

گاهی این تصور پيش می‌آيد که سخن گفتن و بيانيه صادر کردن کار اندکی است. اگر سخن گفتن، تنها در حد شعار دادن باشد و خيال‌پردازی، البته که کاری است عبث. اپوزيسيون خارج از کشور سی سال است مشغول اين-مباد-آن-باد گفتن است. اما سخن داريم تا سخن. سخنی که گرهی بگشايد و پرتو نوری بر زاويه‌ای تاریک بیفکند و سخنی که گرمی‌بخش و روشنگر باشد کجا و سخنی که در آن طعن باشد و بی‌عملی و کنایه و سردی کجا؟

بيانيه‌ی آخر موسوی سرشار از تحلیل‌های سیاسی بديع و بصيرت‌های ناب نظری است. لا به لای همين سخنان صلب و استوار راه‌کار عملی هم می‌توان يافت. اين بيانيه‌ها – به گفته‌ی خود موسوی – نه فصل‌الخطاب هستند و نه داعيه‌دار کمال و مطلق‌بودن. در نگاه موسوی، مطلق‌انديشی هم‌عنان شرک است. پس به جای بهانه گرفتن، خوب است تأمل بيشتری بکنيم تا ببينيم چه گام‌های بلندی برداشته‌ايم.

در مهم‌ترين تحول سياسی نیم‌قرن اخير در ايران که منجر به انقلاب اسلامی شد، به باور من، بيش از آن‌که سخن گفته شود عمل شده بود. بسیاری از سخنان و نظریه‌ها خام و ناپخته باقی مانده بودند و نتيجه‌ی اين فقدان تأمل نظامی شد که امروز می‌بينيم. جنبش سبز نه در پی انقلاب است و نه به دنبال براندازی. اين جنبش نويددهنده‌ی فهمی تازه از سياست، روابط بین‌الملل، آداب کشورداری و زمام‌داری خوب است که پيش‌تر در مخيله‌ی رهبرانِ سياسی ما نمی‌گنجید مگر در حد چند شعار کلی. نظريه‌هايی که در اروپا چند قرن طول کشید تا صيقل بخورند و سپس وارد عمل سياسی کشورهای غربی شوند، در کشور ما در همين يک‌ساله گذشته تراش خورده‌اند و آرام‌آرام الگويی درخشان را در سياست‌ورزی نشان می‌دهند. اين دستاورد کمی نيست. کمترین خاصيت اين بیانيه‌ها، روشن‌تر کردن مرزهای بحث نظری است و مهم‌ترین خاصیت‌اش نشان دادن مسیر و جهت عملِ سياسی است. کافی است رساله‌های مهم سياسی صد ساله‌ی اخير اروپا را باز کنیم و رؤوس آن‌ها را بررسی کنيم. گويی چکیده‌ی این‌ها را در بيانیه‌ی میرحسین می‌بینیم. مشخصاً اگر تاریخ شکل‌گیری ایده‌ی حقوق بشر را مطالعه کنيم (ر. ک. به کتاب «اختراع حقوق بشر» لین هانت)، درخششِ این بند بيانيه‌ی میرحسین را می‌توان بهتر فهميد:

«نخستین ارزش اجتماعی مدنظر جنبش سبز دفاع از کرامت انسانی وحقوق بنیادین بشر فارغ از ایدئولوژی، مذهب، جنسیت، قومیت و موقعیت اجتماعی است. استقرار و تضمین موازین حقوق بشر به عنوان یکی از مهمترین دستاوردهای بشری و حاصل خرد جمعی همه انسانها مورد تایید و تاکید جنبش سبز است. این حقوق خدادادی است و هیج فرمانروا، دولت، مجلس یا قدرتی نمی تواند آنها را لغو یا به صورت ناموجه و خودسرانه محدود کند. تحقق این امر مستلزم احترام به اصولی چون برابری، مدارا، گفتگو، حل مسالمت آمیز مناقشات و صلح طلبی است که خود در پرتو ایجاد زمینه های لازم برای فعالیت آزاد رسانه های مستقل، جلوگیری از سانسور، دسترسی آزاد به اطلاعات، گسترش و تعمیق جامعه مدنی، احترام به حریم خصوصی افراد، فعالیت آزادانه شبکه های اجتماعی غیر دولتی و اصلاح قواعد و مقررات در جهت حذف هرگونه تبعیض میان شهروندان امکان پذیر است.»

سه مثال مشخص می‌زنم از این‌که همین سخن گفتن، موضع‌ گرفتن و بیانیه‌های ميرحسین چه تأثیر مهمی در شکل‌گیری حرکت‌های سیاسی ماه‌های اخير داشته است:

۱. در ماجرای اعدام‌ها، پس از آن همه فشاری که از داخل و خارج به میرحسين آمد، او موضعی گرفت (و مواضع او همه از جنس «سخن»اند نه عمل؛ اما سخن‌هایی هستند به مثابه‌ی عمل) که نه در آن راه افراط رفت و نه تفريط؛‌ نه از موازين قانونی عدول کرد و نه گروگان موضع‌گيری‌های افراطی و راديکال گروه‌های سياسی اپوزیسيون شد. یک خطای نظری و موضع‌گیری اشتباه ميرحسين می‌توانست به بهای سنگينی برای جنبش سبز و شخص او تمام شود. با وجود آن همه رعايت و اعتدال، رسانه‌های دروغ‌پرداز تا جایی رفتند که باز هم او را در صف دفاع از تروریسم قرار دادند حال آن‌که در کلام او دفاع از مر قانون آمده بود و رعایت آداب شکلی و ماهوی دادرسی.

۲. موضعی که میرحسین در قبال آيت‌الله خمینی دارد نمونه‌ی دیگری از همين سخنان سنجیده و حکيمانه‌ی اوست. مجموع مواضع او درباره‌ی آیت‌الله خمینی باز هم حکایت از همان موضع اعتدال دارد که نه اهل بت‌سازی و تقدیس بیهوده است و نه دست از صداقت خود بر می‌دارد و نه علاقه‌ی خود را به او پنهان می‌کند. یکايک اين‌ها، الگوهایی است عملی که در جاهای دیگر می‌توانند سرمشق قرار بگیرند.

۳. در ماجرای لغو راهپيمايی ۲۲ خرداد، میرحسین به فراست دریافته بود که دستگاهِ کودتا برای پنهان کردن بی‌کفایتی‌اش در سیاست داخلی و ماجراجویی‌های پرهزینه‌اش در سياست خارجی نياز به بحران‌سازی و حادثه‌آفرینی دارد (يک نمونه‌ی اخیر پنهان‌کاری‌های دولتی را این‌جا ببينید). لغو راهپيمایی۲۲ خرداد دستِ دستگاهِ خشونت را برای سرکوب مردم تهی کرد. نتیجه آن شد که از حادثه‌ی فجیع و شرم‌آور ۱۴ خرداد به سوی حمله‌ی سبوعانه به بیت صانعی پیش رفتند.

از اين دست بسيار می‌توان برشمرد و فراوان می‌توان اشاره و تصریح از بیانیه‌های او بیرون کشید که نشان دهد الگوی عمل سیاسی او در ميان این همه محروميت چی‌ست. در صحنه‌ی نابرابری که یک‌طرف همه چیز و همه اسبابی برای قدرت‌نمایی دارد و طرف ديگر از همه چیز برای طرح خواسته‌های‌اش محروم است، این بيانیه‌های خردمندانه و سنجيده به مثابه‌ی بارقه‌ی اميدی در میان ظلمتی تلخ و آبِ زلالی در کویرِ انديشه‌ای است که حاصل سرکوب و خفقان یک سال گذشته است. حجمِ تولید فکری و جوانه‌زدن اندیشه‌های نو و نقش‌های تازه در سیاست‌ورزی را ندیدن، بی‌سلیقه‌گی و بهانه‌جویی است.

دشوار نیست از ميرحسین بپرسیم پس چه می‌کند؟ اگر بعضی از سبزها مدعی هستند که رهبری جنبش سبز در دست همه است، پس مسؤولیت ما هم کم از مسؤولیت ميرحسین نیست. ما چه می‌کنيم؟ ما چه قدمی بر می‌داریم؟ سهم ما در گسترش آگاهی و رخنه کردن در سد خبرسازی و دروغ‌پروری دستگاهِ کودتا چی‌ست؟ ما صدای آزادی و عدالت را چگونه به گوش آحاد ملتی می‌رسانیم که در محاصره‌ی تبلیغات انحصاری دولت کودتا قرار گرفته‌اند؟ «او چه می‌کند؟» پرسشی است که همواره باید در کنار «او چه می‌تواند بکند؟» پاسخ داده شود. ميرحسين هم در عمل و هم در سخن نشان داده است که هم در برابر نقد گشاده‌روست و هم تأثیرپذیری خود را در برابر سخن خردمندانه و سنجيده در گفتارهای بعدی‌اش نشان می‌دهد.

فکر می‌کنم اکنون وقت آن است که همه‌ی کسانی که در خود بضاعتی برای نقد و تحلیل می‌بينند آستين بالا بزنند و بیشتر بنویسند و دستِ کم در سخن پاکیزه و خردمندانه گفتن، دست به عمل ببرند و گرنه سخنانِ سرد و مأیوس‌کننده را اين روزها دولت کودتا به بهترین وجهی اداره می‌کند. اين کشور، اين سرزمین و اين آب و خاک از آنِ ماست. کاری نکنيم که سودِ آن را نهايتاً حریفان و دشمنانِ ما ببرند. بسيار سخن گفتن و سنجيده و پخته سخن گفتن و افزودن بر سخنان دقیق و انباشتن تجربه‌های عميق بسی بهتر است از بسیار عمل کردن اما عمل کردنی بی‌سرانجام و هرز رفتن در میان خشونت و خون‌ریزی. فراموش نکنیم که این راه یک‌ساله را ما با دست‌هایی تهی آمده‌ایم و اين بینش و آگاهی دستاورد سخت‌گيری در سخن و سنجيده‌گی در عمل بوده است. سخن سنجیده مقدم است بر عمل سالم و معتدل.
۳

بيانيه‌ی ۱۸ موسوی؛ تبلور يک سال مبارزه

بارها در یک سال گذشته اين نکته را نوشته‌ام که ميرحسين موسوی الگويی است از رهبری سياسی اخلاقی، مسؤولانه و خردمندانه. اين ميرحسين ديگر ميرحسينی نیست که پيش از انتخابات می‌شناختيم. ما هم ديگر انسان‌های پيشين نيستیم. ميرحسين و ما، با هم و در کنار هم روييده و باليده‌ايم. اکسير اين مبارزه جان‌های بسياری را گداخته و زر کرده است. در يک سال گذشته، به طور ميانگين هر ۲۰ روز ميرحسين موسوی بيانيه‌ای صادر کرده است (مصاحبه‌ها و دیدارهای مختلف او را اگر کنار بگذاريم) و هر بيانيه مفصلی و مقطعی از پيشروی جنبش سبز است. اینک بيانیه‌ی ۱۸ موسوی با آن عنوان برانگيزاننده و حماسی، نمونه‌ای تازه است از يک درخشش فکری و سياسی بديع.

جنبش سبز بر خلاف تبلیغات سنگين رسانه‌ای حریف و نيرنگ‌های امپراتوری دروغ پيوسته در بالیدن و قد کشيدن بوده است. دروغ‌سازان یک بار در لشکرکشی سازمانی‌دهی‌شده‌ی ۹ دی زمزمه‌ی «دفن فتنه» را سر دادند و دیری نپاييد که خود دریافتند که نه دفنی رخ داده است و نه «فتنه»ای از میان رفته است. ناگزیر همان سرود را بار ديگر در ۲۲ بهمن سردادند. اردوکشی مهندسی‌شده‌ی ۲۲ بهمن هم نتوانست آن مدفون ادعایی‌شان را خاموش کند و هم‌چنان نفسِ گرم و آتشين اين سبزهای زخم‌خورده بر می‌آمد. ۲۲ خرداد رسيد و با پيام لغو راهپيمايی از سوی ميرحسین و کروبی، نقشه‌ی خشونت‌گستری و نیرنگ تازه‌ی آن‌ها نقش بر آب شد، اما هم‌چنان ناگزیر به اعترافی تازه شدند: ديگر این بار فتنه‌ی سبز را دفن کرديم! این اعتراف معنای روشنی داشت: همه‌ی سرودهای قبلی دستگاه کودتا صداهايی ناموزون بود و خودِ دروغ‌سازان هم نتوانسته بودند دروغ‌شان را باور کنند. غائله‌ی ۱۴ خرداد در برابر سید حسن خمینی نتيجه‌ی معکوس داد و خروشی از علما و مراجع برآورد. ناگزیر متوسل به حمله‌ی وحشيانه به بیت صانعی شدند تا باقی مراجع حسابِ کار خود بکنند و این نطفه‌ی خشونتی که بستند هنوز به بار ننشسته و پاسخ نگرفته است. این هم از خطاهای مهلک دستگاه کودتاست. شاید درست‌تر باشد که بگويم موفق‌ترين رهبران جنبش سبز را باید در ميان زمام‌داران کودتا جست‌وجو کرد که بی هیچ کوششی و با کمترین هزينه‌ای از سوی ما گام‌به‌گام ملت را به اميدهای‌شان نزدیک‌تر می‌کنند. این خطای تازه‌ی دستگاه کودتا سرآغاز عمیق‌تر شدن شکاف‌هايی است که رخنه‌های عظيم‌تری را در پیکره‌ی این دستگاه بی‌اخلاق، دروغ‌پرور و بی‌تقوا می‌اندازد.

اما سخن بر سر بيانيه‌ی موسوی است. با خود می‌انديشيدم که اين همه پختگی و بلاغت را در کدام حرکت آزادی‌خواهانه در صد سال اخیر ایران می‌توان جست‌وجو کرد؟ تحولاتی که در پهنه‌ی جامعه و در صحنه‌ی جهانی رخ داده است ناگزیر این جنبش را از سایر حرکت‌ها متمايز می‌‌کند. اما درایت و هوش‌مندی موسوی را ببینید که در این بيانيه چگونه خرد و عاطفه را در کنار هم می‌گذارد. این بيانيه آمیزه‌ای است از احساس و ایمان و عقلانيت و حکمت. گاهی اگر ندانيم که داریم بيانيه‌ی موسوی را می‌خوانیم اين تصور به آدمی دست می‌دهد که به نسخه‌ای صيقل‌خورده و بديع از قانون‌ اساسی ايران رسيده‌ايم. مضامين همگی تازه نیستند و مهم‌ترين رؤوس این منشور سبز برجسته کردن بخش‌های حقوق ملت در همین قانون اساسی فعلی است اما به رسمیت شناختن تفاوت‌ها و تأکید بر حقوق برابر بخش‌های مختلف جامعه‌ی ایرانی، وجهه‌ای تازه به این بیانیه می‌دهد.

از اين مهم‌تر، به گمان من، فروتنی و تواضع موسوی است. موسوی خود بهتر می‌داند که چه وزنی در رهبری جنبش سبز دارد. تا این‌جا یک بار از زبان او نشنيده‌ايم که نقش خود را به عنوان یک فرد برجسته کند. او همواره خود را برادر و همراه جنبش سبز ناميده است. اکنون هم که منشوری پيش چشمِ ملت می‌گذارد، آن را «متن پیشنهادی» می‌خواند و می‌گويد که «به توصیه دوستان منشوری برای هماهنگی و همدلی بیشتر و تقویت هویت مشترک جنبش سبز تهیه شده که در ادامه این مقدمه تقدیم می‌شود». این بیانیه آمیزه‌ای است از شعر و نثر؛ تلفیقی است از نگاهِ حکيمانه‌ای به امر سیاسی و باورِ ايمانی-ایرانی. او می‌گويد: «این متن قدم اولین است و جنبش سبز در سیر تکاملی خود انشاءالله متن کاملتر و زیباتری خواهد آفرید». باید این درايت و تواضع را از بُن جان ستود. جایی که ادعای کمال و بی‌عیب بودن در خیال کسی که در کسوت رهبری است بيايد، باید از آينده‌ی آن جنبش هراس داشت (يا اين‌ بخش را بخوانيد: «جنبش سبز، یک حرکت اجتماعی فراگیر است که هرگز خود را مبری از خطا نمی‌انگارد و با نفی هرگونه مطلق‌نگری شرک‌آلود، بر گسترش فضای نقد و گفتگو در درون و بیرون جنبش تاکید دارد. دیده بانی سیر حرکت و تحول جنبش از سوی همه فعالان و به خصوص صاحبان اندیشه و عمل امری حیاتی است که می‌تواند جنبش را از لغزش به ورطه تمامیت‌خواهی و فساد بر حذر دارد»). این فروتنی و این گشودگی به روی خردِ جمعی، سرمایه‌ای کم‌یاب است به ويژه در میان ما ایرانیان. این را باید قدر دانست و آن را پررنگ‌تر کرد.
به نظر من، کاری که اين بيانيه می‌کند، هم‌سو کردن و متحد کردن جنبش سبز حول آرمان‌های واحدی است که می‌تواند به مثابه‌ی چتری بر سر همه‌ی آزادی‌خواهان و عدالت‌جويان باشد. گاهی اوقات وقتی سخنان میرحسين را می‌خوانم شک می‌کنم که اين‌ها نوشته‌های خودِ من است و از زبان و قلمِ من صادر شده است. این حس، حس مشترکی است که از بسياری شنيده‌ام. ميرحسین زبانِ حال همگی ما شده است. چيزی که در دل‌های همگی ماست بر زبان او جاری می‌شود و به شیواترين و بلیغ‌ترین بیانی به تحریر در می‌آيد. آن‌چه در اين بيانیه می‌بينيم، نسخه‌ی صیقل‌خورده و اندیشیده‌شده از چیزی است که آینده‌ی ما را رقم می‌زند. اعتدال، توازن، واقع‌بینی و هوش‌مندی به آسانی در یک بيانیه‌ی سیاسی جمع نمی‌شوند. مطمئن‌ام که این روزها هر چه بیشتر در این بیانیه تأمل کنیم، نکات درخشانی را در آن خواهيم یافت که در بار اولِ‌ خواندن‌اش به آن نرسیده بوديم. میرحسین می‌گويد وقت آن رسيده است که شعارِ «هر ایرانی یک ستاد» به «هر ایرانی يک جنبش» تبدیل شود. من در این بيان، نفی سودای ریاست و هوس سروری را می‌بینم. رهبری که بتواند نفی کیش شخصیت کند و چنین فروتنانه در ميان و در متن ملتِ خويش بايستد، رهبری است کم‌ياب بلکه نایاب.

می‌خواهم درباره‌ی مسأله‌ی رهبری جنبش هم زمانی به تفصيل بنويسم. اما به اجمال، فقط این نکته را می‌گويم که به نظر من جنبش سبز رهبر دارد. میرحسين موسوی و مهدی کروبی رهبران صفِ اول اين جنبش‌اند. هر یک توانايی‌ها و ظرفيت‌هایی دارند. لذا من این جنبش را بی‌رهبر نمی‌دانم. وسوسه‌ی نفی اتوریته یا اتوريته‌ستیزی که گاهی از آن تعبیر به «بی‌مرکزی» شده است – و به نظر من تعبیری است نادقیق – بیش از هر چیز پهلو به پهلوی آنارشيسم می‌زند. از این زاویه مهم است که در این مقطع از جنبش عده‌ای بنشینند و تاریخ آنارشيسم را به دقت مطالعه کنند. آنارشیسم، همه را برابر می‌خواهد. در آنارشیسم همه رهبرند و همه مساوی. اما جنس جنبش سبز، جنس آنارشیسم نیست. هر چه زمان بیشتر می‌گذرد، خصلت ميانه‌رو و خردمند جنبش سبز آشکارتر می‌شود و حواشی و زوائد آن هويداتر. آرام‌آرام آن‌ها که از قافله عقب مانده‌اند به این کاروان می‌پيوندند و آن‌ها که تند رفته‌اند و تند می‌روند در خواهند یافت که راه عزت و کرامت اين ملت از بلند گفتن و درشت گفتن و با شتاب رفتن نمی‌گذرد. (بد نيست کسانی که این همه بر سر «رهبری جنبش» جنجال می‌کنند و نام ميرحسین موسوی فغان‌شان را بلند می‌کند، اين کارتون هوش‌مندانه و زیبای مانا نیستانی را ببینید).

بيانیه‌ی ۱۸ موسوی، نقطه‌ی کانونی جنبش سبز است و منشوری درخشان از انديشه‌ی سیاسی حکيمانه‌ای که در قرن بیست و يکم به کار ما می‌آيد. جنبش سبز، حرکتی است آرام و نهضتی است که به تدريج در بساط ستم رخنه می‌کند:
چو آب آهسته زیرِ کَه در آيم
بناگه خرمنِ کَه در ربايم!
۸

جنبش سبز؛ رستاخيزی آگاهی‌بخش

اين يادداشت، نخستين بار در مردمک منتشر شده است. همان يادداشت را با تغييرات اندکی بازنشر کرده‌ام (و با توجه خاص به مسأله‌ی جنسيت چند کلمه را به آن افزوده‌ام).

سالی که گذشت، سال زخم‌ها و مرهم‌ها بود. سال حسرت‌ها و امیدها بود و سال آگاهی و رستاخیزی تازه برای ملت ايران بود. از همه‌ی اين‌ها گفتن بدون انگشت نهادن بر تکثر و تنوع ملت ايران ميسر نيست. این تکثر و تنوع را می‌توان در آرایش گروه‌های مختلف سياسی در کشور دید. آرايش نظامِ سیاسی فعلی کشور بدون هیچ تردید به سوی یکدست کردن و يکپارچه کردن صداهای مختلف رفته است. نوع برخورد خشن، تندخويانه و سرکوب‌گرانه‌ی قدرتِ حاکم با هر که جز او و متفاوت با او می‌انديشد، اظهر من الشمس است: وجود بالفعل تنوع و تکثر در جامعه‌ی ایرانی، اتخاذ موضعی کثرت‌گرايانه و مداراجويانه را از سوی قدرت نتیجه نمی‌دهد. درست بر عکس، ساختار قدرتِ فعلی به گونه‌ای است که تکثر و تنوع را خطر می‌بیند و تا جایی پیش می‌رود که حتی همان شماری را که خود به عنوان گروه‌های متفاوت به رسميت شناخته است (از طریق آمار اعلام شده – و به زعمِ مخالفان مخدوشِ – وزارت کشور در انتخابات رياست جمهوری)، رسماً نادیده می‌گيرد و به تلخ‌ترین زبان و با درشت‌ترین عمل با مقابله با آن‌ها بر می‌خیزد. تمامِ اين‌ها حکایت از جنبه‌ی تاريک رخدادهای یک سال گذشته دارد. يک سال گذشته، سال رنج و حسرت و درد بوده است. اما اميدهای بسیاری در بوته‌ی همين رنج‌های متولد شده‌اند. پس جا دارد که ببينيم جنبش سبز تا اين‌جا چه است و چه دستاوردی داشته است.

جنبشی که خواسته‌های‌اش پس از انتخابات در یک پرسش ساده رقم خورد و پاسخ «رأی من کو؟» را با شفافيت و آرامش و سکوت می‌طلبید، پاسخی جز سرکوب و خشونتِ عریان و پرونده‌سازی‌های گسترده و قتل و شکنجه و تهديد نديد. اين پرسش با تمام مسأله‌های پيش و پس از انتخابات گره خورد: رواج دروغ و تهمت در جامعه، ریاکاری به نامِ دین، استبداد و بیداد به نام حفظ نظام حکومتی، گره خوردن سیاست قدرت‌مندان و تباهی‌ها و تزویرشان به اسمِ اسلام و مسلمانی، بی‌کفایتی و سوء‌تدبیر مسؤولان حکومتی، آسيب دیدن سریع مشروعيت و اقتدار نظام به دنبال واکنش‌های عصبی و خشماگين قدرت سياسی، نادیده گرفتن حقوق مشروع و مصرح در قانون کشور و بسی خلل‌های دیگر که پس از برخورد سهمگين نیروهای نظامی و امنیتی با لایه‌های مختلف مردم، عمق بيشتری پيدا کرد.

سخن گفتن از «جنبش سبز»‌ کار آسانی نیست به دلیل این‌که چیزی که به نام جنبش سبز شناخته شده، همراهان، دوستداران، مدعيان، حریفان و دشمنان متکثر و بی‌شماری دارد. در نتيجه، جایی که قرار باشد هویت جنبش سبز تعریف شود، افراد زیادی ادعای سهم یا طلب افتخار از جنبش سبز می‌کنند و گروه‌های بسیاری هم جنبش سبز را تبلور تمامی خواسته‌های دشمنانِ خود می‌شمارند. اما هم‌چنان می‌توان خطوطی مهم را در جنبش سبز برجسته کرد که می‌توان با اطمینان گفته از ويژگی‌های ممتاز جنبش سبز است.

۱. جنبش سبز، اعتراض‌اش را با تمسک به اصول قانونی مربوط به حقوق ملت که در قانون اساسی جمهوری اسلامی مندرج است رقم زد. يعنی اعتراض‌های جنبش سبز محملی قانونی دارد و برای به میدان کشیدن اين اعتراض‌ها نه نيازی به براندازی دارد و نه حاجتی به مداخله‌ی بیگانگان. اصول معطل‌مانده‌ی قانون اساسی که به مصادره‌ی قدرت در آمده است و پیوسته قدرت‌مداران در پوشاندن یا تفسیر معوجّ آن کوشش می‌کنند، همان چيزهایی است که در زبان موسوی از آن تعبیر به «اجرای بدون تنازل قانون اساسی» شده است.

۲.  جنبش سبز خشونت‌ستيز و خشونت‌گریز است. درست است که در هر جریان اعتراضی وقتی گروه‌های مختلفی در غوغای اعتراض‌ها به آن می‌پیوندند و خواسته‌ها و آمال شخصی یا جناحی خود را می‌جویند ابهاماتی پديد می‌آید، اما گوهر درخشان جنبش سبز که آرام‌آرام جای خود را در زبان و ادبيات اين جنبش باز می‌کند، از خشونت گریزان است و به سوی اعتدال در انديشه و عمل می‌رود.

۳. جنبش سبز کثرت‌گراست و تفاوت‌های قومی، فرهنگی، اعتقادی، زبانی، جنسیتی و فکری بخش‌های مختلف ملت ایرانی را به رسميت می‌شناسد. این گشوده بودن به سوی تفاوت‌ها، دستاورد بزرگی است که در گفتار و کردار نظام حاکم نه تنها دیده نمی‌شود بلکه مصادیق خلافِ به رسميت شناختن تکثر، از سر تا پای سخن و عمل آن‌ها مشهود است. جنبش سبز، خود را بر مبنا و پایه‌ی به رسميت شناختنِ دیگری معنا کرده است. جنبش سبز آغاز زدودن تقسيم‌بندی‌های «ما»/«ديگران»، «خودی»/«غير-خودی»، «مذهبی»/«سکولار»، «مرد/زن» است و سنگ‌بنای عبور از تمایزهای مصنوعی و تفرقه‌افکن است.

۴.  جنبش سبز حرکتی انقلابی، بنيان‌کن، سريع و شتاب‌زده نيست. جنبش سبز هم در قابلیت‌های‌اش و هم در فرجامی عملی‌اش، جنبشی است آهسته و پیوسته. گره خوردن جنبش به ضرب‌آهنگ عادی و روزمره‌ی زندگی انسان‌ها و زیستن‌شان در بوته‌ی دشواری‌ها و اتکاء به صبر و اميد، نقطه‌ی ثقل اين جریان است. در نتيجه، این جريان از همین منظر و معبر، راه‌اش از حرکت‌های رادیکال و افراطی – از هر سوی و با هر تعلق سياسی و فکری – جدا می‌شود.

۵. این جريان، نوید-دهنده‌ی معياری تازه در رهبری سیاسی است و توانسته است مؤلفه‌های مهمی را برای معرفی يک الگوی اخلاقی برای رهبری سیاسی معرفی کند. معیارهای اخلاقی رهبری سیاسی، چنان که در زبان و عمل میرحسين موسوی هويداست، چنان گنجایش و فراخنایی دارد که می‌تواند ورای جناح‌بندی‌های سياسی، دينی و فکری مختلف، نقطه‌ی مشترکی برای همبستگی و همدلی ايرانیانی باشد که از بیداد، قانون‌گریزی،‌ سالوس و ریا، تماميت‌گرايی و تبعيض به نام دین و نظام به ستوه آمده‌اند.

۶. این خيزش مردمی گوهری برابری‌طلب دارد و مبارزه با تبعيض، در کانون خواسته‌های‌اش قرار دارد. مبارزه برای زدودن تبعیض و نابرابری، در سایه‌ی دو مفهوم کلان و بلند عدالت و آزادی قرار دارد. عدالت و‌ آزادی، تبعیض‌بردار نيستند و نمی‌توان عدالتی را که برای عده‌ای فراهم شده، از عده‌ای دیگر دریغ کرد. آزادی گزينشی که تنها در انحصار گروهی خاص قرار بگیرد، آزادی استبداد است، نه آزادی انسان. با این مقدمات، می‌توان اين نکته را نتیجه گرفت که مسیر حرکت جنبش سبز، به سوی بازگرداندن کرامتِ انسان است. اين کرامت، در سال‌های گذشته، با سياست‌های قدرت‌مدارانی که نزدشان منصب سیاسی (که توجيه دینی هم يافته است) بر عزت و حرمتِ انسان اولويت دارد، پای‌مال شده است. جنبش سبز، جنبشی است انسانی

۷. جنبش سبز، نهضتی آگاهی‌بخش است. آگاهی با رهایی و آزادی نسبتی مستقیم دارد. این آزادی، «خبر» را هم شامل می‌شود. جنبش سبز، حرکتی است برای آزاد کردن خبر از حبس تبلیغات يک‌جانبه و جو‌سازی‌های رسانه‌ای قدرت. کلید سلطه‌ی قدرت در کشورِ ما انحصار رسانه در دست گروهی خاص و وابسته به قدرت بوده است. شکستن این انحصار از طریق ایجاد شبکه‌های گسترده و متنوع اجتماعی که با فروافتادن هر يک، شبکه‌ای تازه از خاک فروافتادگان سر بر می‌زند، مهم‌ترین شاهد بر پا گرفتن بذر آزادی خبر و تکثر و تنوع منابع آگاهی‌بخش است.

۸. شاید مهم‌ترین دستاورد سياسی جنبش سبز، فروریختن ترس است. قدرت سياسی دیگر هيبت، عظمت و رعب‌آوری پيشین را ندارد. شکستن اقتدار قدرت سياسی و از ميان رفتن بیم و هراس مردم از بلند سخن گفتن با حاکمان و انتقاد از آن‌ها، دستاوردی است که به سادگی میسر نمی‌شد اما اکنون به خاطر جنبش سبز تبدیل به سنت شده است. سنت امر به معروف و نهی از منکر به مثابه‌ی ابزاری برای تحقیر و سرکوب مردم از دست قدرت گرفته شده است و تبدیل به وسيله‌ای رهایی‌بخش در دستان منتقدان قدرت و ناصحان سياست‌مداران شده است.

نکات بالا را می‌توان به شيوه‌های مختلف بسط داد. بخشی از این نکات را می‌توان به صورت خواسته يا آرمان‌های جنبش سبز طرح کرد. اما در غياب پژوهشی جامع و دقیق، به خاطر مسدود بودن روزنه‌های خبری، با مرور بر رخدادهای یک سال گذشته، می‌توان به اجمال به نتايج بالا رسید. اگر بپذيریم که جنبش سبز، جنبشی است درازمدت که اهداف‌اش به آرامی محقق می‌شود، می‌توان با رضایت خاطر بیشتر، دستاوردهای بالا را به عنوان غايات جنبش سبز پذیرفت.
صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد