۳

بُرد و باخت؛ در اهمیتِ چشمِ مسلح داشتن

به تازگی مقاله‌ای در کلمه منتشر شده است با عنوان «جنبش سبز و امکان زایش سیاستی رهایی‌بخش بر ترازِ «دیگری»». این مقاله را باید چندین بار به دقت خواند. اما ساده‌ترین و روان‌ترین بیان از نکته‌ی کلیدی این مقاله همان چیزی است که میرحسین موسوی گفته است که پیروزی ما شکست دیگری نیست. چنین نیست که در این بازی یکی ببرد و یکی ببازد. درک و پروراندن این نکته هم کوشش می‌خواهد و هم دلیری. کوشش می‌خواهد چون پرده برداشتن از لایه‌های عمیق‌تر این مضمون کار آسانی نیست. دلیری می‌خواهد چون برای رسیدن به این موضع، ناگزیر باید از برخی مواضع عبور کرد. مهم‌ترین عبوری که باید رخ دهد، عبور از قالب‌های تنگ و بسته‌ی ایدئولوژیک است.

این روزها، به ویژه در تب و تاب گیر و دارهای پر فراز و فرودِ سیاسی کشورمان، این مسأله هم‌چنان مطرح است که آینده‌ی جنبش سبز چی‌ست؟ وقتی از جنبش سبز سخن می‌گوییم، دست‌کم در نوع نگاهِ صاحب این قلم، از حرکتی صحبت می‌کنیم که فراگیر است و کانون اصلی و محوری آن به رسمیت شناختن دیگری است. این مضمون به بیان‌های مختلفی تا به حال طرح شده است. ‌هم‌چنین وقتی از جنبش سبز سخن می‌گوییم، ناگزیر باید متری اخلاقی نیز داشته باشیم که به سوی موضع‌گیری‌های خام، جنین‌خویانه و تعصب‌آلودی نیفتیم که ترجیع‌بند اصلی همه‌شان تنابز به القاب است (اگر بخواهیم از تعبیری قرآنی استفاده کنیم). جای هیچ تفصیلی نیست که از همه سو، آن‌چه که به عنوان جنبش سبز و با نام میرحسین موسوی شناخته شده است، آماج طیفی از طعنه‌ها، ترش‌رویی‌ها و خشونت‌های زبانی و عملی است؛ کافی است ببینیم از همین لفظ «سبز» چه مشتقاتی که نساخته‌اند و چه کینه‌ها و دشمن‌کیشی‌هایی که در این تعابیر نیست.

من جنبش سبز را حرکتی انسانی می‌بینم ولو در بادی نظر، نقطه‌ی آغاز ظاهری‌اش در یک رخدادِ سیاسی کلید خورده است. در این حرکت انسانی، خودِ آدمی و شأن و کرامت او امری است محوری. آدمیان متفاوت‌اند و تنوع دارند. این یک واقعیت است اما از نفسِ این توصیف (از واقعی بودن تنوع و تکثر آدمیان)، ارزش کثرت‌گرایی و جدی گرفتن دیگری و غیر به طور بدیهی و طبیعی متولد نمی‌شود. جدی گرفتن این ارزش، جهد و ریاضت می‌طلبد. در مواردی از این جنس است که نیاز به چشمی مسلح برای تبیین کردن اوضاع داریم. کم نیستند کسانی که به اوضاع موجود نقد دارند و به زبان‌های مختلف و با مواضعی متفاوت جویای سنجش و تغییر این وضعیت هستند. اما خطری که همواره ما را تهدید می‌کند یا معضلی که پیوسته با آن دست به گریبان‌ایم استمرار همین نگاه استبدادی است که دایماً از صورتی به صورت دیگر تغییر شکل می‌دهد و از لباسی در لباس دیگر می‌رود. روزگاری، این استبداد و بیداد در لباس پادشاهی و سلطنت، بر آدمیان ستم می‌کرد. امروز در لباس دین رفته است و صنفی روحانی برای خود امتیازی خداداده قایل می‌شود و آن را مستمسک بیدادگری می‌سازد. اما بیداد و استبداد منحصر در همین دو نیست و صورت‌های بسیاری دارد. چنین نیست که اگر از سلطنت پادشاه و ولایت صنف روحانی (که بیش از هر چیزی برساخته‌ای است که سخت شبیه نمونه‌ی مسیحی‌اش در کلیسای کاتولیک است) رها شدیم، دیگر به خورشید رسیده باشیم و غبار آخر شده باشد. این خطر دیگری‌سازی و غیریت‌تراشی همواره ما را تهدید می‌کند.

ذهن‌های ساده‌اندیش گمان می‌برند که با نقد کردن نظام پادشاهی یا افشای تباهی‌های سلطنت ایدئولوژیک دین‌ورزان مهم‌ترین مانع سعادت نوع بشر و رهایی ایرانیان از میانه برداشته می‌شود. این خام‌اندیشی است و تشخیص غلط صورت‌مسأله است. نقد نظام‌های سیاسی ناکارآمد، لزوماً نتیجه نمی‌دهد که نگاه منتقد آن‌ها برتر یا بهتر است یا صاحبِ حقی است. قطعه‌قطعه کردن آدمیان و جهان و مرز کشیدن میان حق و باطل همیشه از سوی چهارچوب‌های ذهنی دین‌ورزان صورت نمی‌گیرد. دست بر قضا، مهیب‌ترین خط‌کشی از سوی اردوی مخالف رخ داده است و هم‌چنان پرزورتر از همیشه، به ویژه در این روزگار دشوار، پیش‌تاز صحنه‌ی سخن و عمل سیاسی است. این هم البته نتیجه نمی‌دهد که آن سوی دیگر حق است یا همه چیزش درست است – شما بخوانید آن اردوی رقیب یا مخالف و مدعی سکولاریسم؛ به معنای همین سکولارهای متعارفی که کمابیش برای ایرانی‌ها معنای نسبتاً روشن و مشخصی دارد ولو از لحاظ نظری و روشی سخت درخور نقد باشد.

برای این‌که این مضمون را به زبانی رساتر و گویاتر تصویر کنم، متوسل به دو بیت از مثنوی بانگِ نی سایه می‌شوم:
آن‌که خصم خود به خاک انداخته است
در گمان برده است، اما باخته است
مرد چون با مرد رو در رو شود
مردمی از هر دو سو یکسو شود
معنا ساده و صریح است. ما به طور طبیعی در برابر خود دشمنانی را شناسایی می‌کنیم و فکر می‌کنیم که دیر یا زود هر که درست مثل ما نیندیشد یا باید از صحنه خارج شود و خفت و خواری ببیند و یا اگر هم نابود و مضمحل نشود، دست‌کم باید امتیازهایی کمتر از امتیازهایی داشته باشد که ما داریم. اگر دقت کنید در این معنا هیچ تقسیم‌بندی دینی و سکولار، کمونیست و سرمایه‌دار یا لیبرال نیست. این مضمونی انسانی است. فرقی نمی‌کند که دین‌داران رو به این شیوه‌ی مردم‌ستیزانه بیاورند یا سکولارها. هیچ تضمینی هم وجود ندارد که این استعداد، قابلیت و تمایل در یک گروه بیشتر از دیگری باشد و گروهی دیگر بری از این وسوسه یا تمایل باشند. این وسوسه به یک اندازه میان آدمیان توزیع شده است. بهره‌ی هیچ کدام از ما، از این میل به استبداد و دیگری‌تراشی و غیرت‌سازی، کمتر از بهره‌ی دیگری نیست. ما همه میل به تبعیض داریم و این وسوسه به صورت‌های مختلفی گریبان ما را می‌گیرد. این‌جاست که چشمِ مسلح داشتن به کار آدمی می‌آید. با چشم و گوشی بی‌سلاح و ساده وارد این میدان شدن، نتیجه‌اش این می‌شود که سرسپرده و سودایی یکی از این اصناف و طبقات شویم و گشودگی خود را به روی تحمل و مدارا از دست بدهیم یا گمان کنیم که ماییم که نماینده‌ی ارزش‌هایی هستیم که هرگز در خیال دیگری هم خطور نمی‌کند. و همین اندیشه‌ی انحصار ارزش‌هاست که ویرانگر است. فرض کنید که یک فرد دین‌دار مدعی شود کلیدی‌ترین ارزش اخلاقی اجتماعی و سیاسی در دست ماست و دیگران از آن بی‌بهره‌اند. یک فرد سکولار هم دقیقاً می‌تواند چنین باشد – چنان که هست و نمونه‌های‌اش بی‌شمارند. یک فرد کمونیست هم به همین شکل و یک مدافع سرمایه‌داری هم وضع بهتری ندارد. قلب مسأله در وضعیت وجودی آدمی است.

در این بازی، هر جا که هدفی برای خود قرار دادیم و در آن گروهی از آدمیان را محروم از همان امتیازهایی کردیم که برای خود قایل‌ایم، مگر این‌که آن‌ها هم به رنگ و هیأت ما در آیند یا باورمند به عقاید و ایدئولوژی‌های ما شوند، باخته‌ایم. بی‌هیچ تعارفی باخته‌ایم. و این عظیم‌ترین شکستی است که می‌تواند به ما برسد.

من فکر می‌کنم جنبش سبز، چنان‌که من آن را می‌فهمم، قابلیتی ژرف برای پروراندن این معنا دارد. و هم‌چنان در میان تولیدکنندگان اندیشه‌ی به رسمیت شناختن دیگری، میرحسین موسوی اگر تنها رهبر سیاسی نباشد، دست‌کم در شمار معدود رهبران فعال سیاسی است. نادیده گرفتن جنبش سبز و میرحسین موسوی، اولین گام آگاهانه است به سوی حذف و آبیاری کردن بذر دیگری‌سازی و غیریت‌تراشی. خودِ جنبش سبز هم اگر به همین دام بیفتد و سایر نیروهایی را که اندیشه‌ی حذفی ندارند و از گشودگی و گفت‌وگو استقبال می‌کنند و در عمل «دیگری» را جدی می‌گیرند، نادیده بگیرد، به سرنوشت مشابهی دچار خواهد شد و همین آغاز شکست است. لذا این مفهوم به رسمیت شناختن دیگری، تیغی است دو دم و برّان. در زبان آسان است از آن سخن گفتن. همه می‌توانند مدعی آن شوند و سخنانی خوش‌آب‌ورنگ و دلربا در مدیح آن بگویند. اما در عمل است که پای گویندگان لنگ می‌شود. آن‌جاست که باید دید چقدر انسانی باقی می‌مانند و چه اندازه رویکردِ انسان‌گرایانه بر جهت‌گیری‌های دیگری‌تراش،‌ تحقیرآمیز و ایدئولوژیک غلبه می‌کند.
۵

ستیزه‌جویان نئوکان صف‌آراسته در ‌برابر جنبش سبز و منافع ملی ایران

مایکل سینگ، محقق مؤسسه‌ی تحقیقات خاورنزدیک واشینگتن، سه روز پیش مقاله‌ای منتشر کرده است با عنوان «انقلاب دوباره‌ی ایران: جنبش سبز چگونه تاریخ ایران را تکرار می‌‌کند» که مغز و خلاصه‌ی آن این جمله است (که در متن آن آمده است): «جامعه‌ی جهانی نباید نگران باشد که جنبش سبز رو به شکست است، بلکه این خیال باطل را نباید در سر بپروراند که موفقیت جنبش سبز ناگزیر منجر به صلح و دموکراسی در درازمدت خواهد شد». 
خوب است کمی توضیح بیشتر بدهیم و بستر بحث و این نوع موضع‌گیری را روشن‌تر کنیم. مایکل سینگ دستیار ویژه‌ی کاندولیزا رایس و کالین پاول در دولت بوش بوده است و هم‌چنین دستیار، دانیل کورتزر، سفیر وقت آمریکا در تل‌آویو. تخصص او هم مسایل ایران و رابطه‌ی اعراب و اسراییل است. چیز پنهانی در این نکته نیست که سینگ در دل دستگاه سیاسی و نظریه‌پرداز نئوکان‌ها نشسته است و سخنان او به تعبیری دقیق بازتاب‌دهنده‌ی موضع نئوکان‌ها و کمپین‌ جنگ‌طلبی است که در واشینگتن نشسته است.
این موضع را به شکلی رقیق‌تر از سایر همکاران و کارکنان این مؤسسه بارها پیش‌تر شنیده‌ایم. قلب مسأله این است: عده‌ای می‌کوشند این نکته را جا بیندازند که اگر کسی ورودی هم‌چون امثال سینگ (و در روایت‌ِ رقیق‌تر و در لفافه‌اش هم‌چون موضع مهدی خلجی) ننویسد، پیداست خطر جنگ را جدی نگرفته، رؤیااندیشی می‌کند و این رویکردی معقول نیست. سینگ به ما صراحتاً می‌گوید که به جنبش سبز امیدی نیست. از نظر او، این جنبش نه تنها در درازمدت سهمی در استقرار صلح و دموکراسی نخواهد داشت، بلکه به دلیل مواضع‌اش ناگزیر در مسیری متفاوت حرکت می‌کند. البته این موضع، موضع باطلی است. منشور حقوق بشر میرحسین موسوی به روشنی مغالطه‌ها و بطلان این موضع‌گیری را نشان می‌دهد. هم‌چنین کارنامه‌ی یک‌ساله‌ی او در صحنه‌ی سیاسی ایران دلالت بر نکته‌ای دقیقاً خلاف این را دارد.
مسأله این است که می‌توانیم (و باید) خطر جنگ را جدی بگیریم، اما از این موضع به آن نگاه نکنیم. پرسش این است که حالا که خطر جنگ جدی است،‌ جنبش سبز چه می‌تواند بکند که هم خطر جنگ دفع شود، هم منافع ملی ایران تأمین شود و هم خاطر جهان آسوده باشد که تهدیدی برای امنیت جهانی به حساب نمی‌آییم. در یادداشت قبلی، نشان دادم که تحلیل‌گران سیاسی مختلف برداشت‌های متفاوتی از جنبش سبز دارند. جنبش سبز، مهم‌ترین امید برای پا گرفتن یک دموکراسی درون‌زا و استقرار صلحی بادوام است که در آن هم منافع ملی ایران تأمین می‌شود، هم حقوق ملت ایران رعایت می‌شود و هم تعارض و منافاتی با صلح و امنیت جهانی ندارد.
این یادداشت مختصر تکمله‌ای است بر دو نقد پیشین من بر مهدی خلجی (۱ و ۲) و در امتداد یادداشت قبلی من درباره‌ی چشم‌اندازهای جنبش سبز است. فکر می‌کنم جنبش سبز و مشخصاً میرحسین موسوی بسیار پیش از این هم درباره‌ی سیاست خارجی موضع داشته است اما در ماه‌های اخیر این موضع با شفافیت بیشتری طرح شده است و مرزکشی آشکار خود را با کمپین‌های جنگ‌طلب که جنگ را امری ناگزیر یا دست‌کم بسیار محتمل قلمداد می‌کنند و از آن رهگذر تنها یک پیشنهاد را به عنوان یگانه راه‌حل ممکن در پرهیز از جنگ معرفی می‌کنند، نشان داده است.
مایکل سینگ به صراحت هر چه تمام‌تر گفته است که جنبش سبز و نوع رهبری میرحسین موسوی با خواسته‌ی تحلیل‌گران مؤسسه‌ی واشینگتن تعارض مستقیم دارد. البته مایکل سینگ وقتی از «جامعه‌ی جهانی» سخن می‌گوید، کاری نمی‌کند جز تحمیل قرائتی نئوکانی بر مصلحت و خواسته‌های کشورهای جهان. از نظر او، صلح و دموکراسی هم تعریفی دارد که با تعریف ما از دموکراسی منافات دارد. به همان اندازه که ادبیات و عمل سیاسی احمدی‌نژاد و حامیان‌اش تهدیدی برای ایران و جهان به شمار می‌رود، موضع‌گیری ایدئولوژیک نئوکان‌ها (که شفاف‌ترین تبلورش را در موضع‌گیری این مؤسسه و تحلیل‌گران‌اش می‌‌توان دید) برای امنیت ایران و جهان خطرناک‌اند. این چشم‌بندی و نعل وارونه زدن که موسوی و جنبش سبز را درست در موضع مقابل بنشانند، حرکت معنی‌داری است. مقاله‌ی مایکل سینگ، مدعای مرا در نقدهایی که پیش از این علیه این جریان‌ جنگ‌طلب و ایدئولوژی‌اندیش نوشته بودم، تأیید و تقویت می‌کند و شاهدی است قوی بر استوار بودن آن نقد.
جمله‌ی پایانی مایکل سینگ این است: «در واقع، آمریکا و متحدان‌اش باید نه تنها در نظر داشته باشند که بهترین راه پشتیبانی از آرمان‌های دموکراتیک ایرانیان چی‌ست، بلکه هم‌چنین آماده‌ی احتمال واقعی بی‌ثباتی در ایران در صورت موفقیت اپوزیسیون باشند». مضمون و مدلول این جملات روشن است. با میرحسین موسوی باید با احتیاط برخورد کرد. تعریف او هم از آرمان‌های دموکراتیک ایرانیان، تعریفی است که پیش‌تر توضیح می‌دهد: این آرمان‌ها باید با خواسته‌های جامعه‌ی جهانی هم‌سو باشد و گرنه جای نگرانی هست. این خواسته‌ها کجا می‌توانند همسو نباشند؟ جایی که سبزها هم معتقد باشند «انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست». این مغالطه که حق مسلم دانستن انرژی هسته‌ای اسباب نگرانی است، البته برخاسته از روحیه‌ی سلطه‌جویی آمریکایی است که نئوکان‌ها عینیت آن هستند (ناگفته پیداست که بر اساس معاهده‌ی عدم تکثیر سلاح‌های هسته‌ای، آژانس موظف به کمک کردن به کشور امضاکننده‌ی قرارداد است تا به انرژی هسته‌ای صلح‌آمیز دسترسی پیدا کند و این «حق» همان چیزی است که در چند سال گذشته هم آژانس و هم همین دولت آمریکا بر آن تأکید کرده است).
ما هم نگران جنگ هستیم، اما لزومی ندارد برای این‌که رؤیاپرداز خوانده نشویم یا بی‌مسؤولیت قلمداد نشویم، حتماً همان موضعی را بگیریم که بر حسب منافع ملی آمریکا (آن هم با قرائت نئوکانی‌اش) و در چهارچوب فهم آن‌ها از دموکراسی اتخاذ شده باشد.
۲

چشم‌اندازهای جنبش سبز و بدیل سیاسی درون‌زا

جنبش سبز،‌ به شکلی که میرحسین موسوی هدایت آن را به عهده گرفته است، مهم‌ترین بدیل سیاسی برای دموکراسی درون‌زاست که دست رد به سینه‌ی دخالت خارجی می‌زند و از سوی دیگر در برابر تمامیت‌خواهی دستگاه کودتا جان‌سختانه مقاومت کرده است. این جان‌سختی موسوی را می‌توان از منظر مخالفان او که مدت‌هاست از استقامت صبورانه و هوش‌مندانه‌ی او به تنگ آمده‌اند، بهتر دید.

میرحسین موسوی، چنان‌که بارها نوشته‌ام، الگویی است از رهبری سیاسی مدرن که در تاریخ جمهوری اسلامی ایران، و به جرأت می‌گویم در تاریخ سیاسی ایران، بی‌سابقه است. برای این‌که مضمون این ادعا را بهتر درک کنیم، مهم است متنی را بازخوانی کنیم که پیش از انتخابات منتشر شد و در غوغاها و گرد و غبار حوادث پس از انتخابات نه تنها توجه کافی به آن نشد، بلکه عملاً به بوته‌ی فراموشی سپرده شد. این متن مهم و کلیدی، «منشور حقوق بشر میرحسین موسوی» است که متنی حقوقی، بی‌سابقه و درخشان است (نسخه‌ی متنی این منشور را این‌جا ببینید). اولین بار است که با چنین متنی یک رهبر سیاسی، که در آستانه‌ی رسیدن به قدرت سیاسی است با مردم شرط ضمن عقد می‌کند و خود را متعهد و ملتزم به مواردی می‌کند که مو به مو و به صراحت برای مردم بر می‌شمارد. در متن، موسوی به روشنی به معاهده‌های حقوق بشری جهانی اشاره می‌کند (که جمهوری اسلامی هم آن‌ها را امضاء‌ کرده است ولی سرنوشت آن‌ها را همه می‌دانیم) و خود را ملتزم به آن‌ها می‌داند و تعهد می‌کند که مواردی را که مغفول مانده‌اند یا ساختار لازم برای پی‌گیری آن‌ها موجود نیست، به جدیت دنبال کند، برای آن‌ها نهادسازی کند، از طریق مجلس مقررات لازم را برای آن‌ها وضع کند و پای آن‌ها بایستد. این متن متأسفانه دیده نشد و امروز وقت آن است که با دقت‌نظر این متن را از نو بخوانیم و دوباره آن را پیش رو داشته باشیم.

وضعیت فعلی ایران و جنبش سبز با یک دوگانه‌ی تصنعی و یک دوراهی برساخته مواجه است که سخت کوشش می‌شود که این دوگانه و دوراهی به گفتمان جنبش سبز و رهبری سیاسی موسوی تحمیل شود. دوگانه‌ی تصنعی این روزها، دوگانه‌ای است که در بستر بحران‌های اخیر بین‌المللی و جنجال‌آفرینی‌های مستمر سیاسی احمدی‌نژاد شکل گرفته است. صورت ساده‌ی این دوگانه این است: منافع ملی ایران (حقوق ملت ایران) با منافع جامعه‌ی جهانی تضاد دارد؛ پس برای حفظ منافع جامعه‌ی جهانی، باید از آن منافع ملی صرف‌نظر کرد تا خیر عظیم‌تری محقق شود. مضمونی که همیشه در این دوگانه‌ی تصنعی برجسته می‌شود این است که حکومت ایران خطرناک است و شما خود هم دیده‌اید که این حکومت به شما مردم هم رحم نمی‌کند و به قساوت‌آمیزترین وجهی خیزش شما را سرکوب می‌کند،‌ پس به منفعت جهانی اگر تن بدهید، به مصداق «چون که صد آمد، نود هم پیش ماست»،‌ به منافع ملی‌تان هم می‌رسید. این دوگانه، یک مغالطه دارد و یک ادعای نادرست. مغالطه‌اش این است که منافع احمدی‌نژاد و دستگاه پشتیبان او را (یعنی منافع دولت کودتا را) با منافع ملت یکی می‌گیرد، در حالی که ادعای کلیدی جنبش سبز این است که این دولت نامشروع منافع ملی را زیر پا می‌گذارد و برای حفظ قدرت منافعی را برای خودش تعریف می‌کند که با منافع ملت زاویه دارد. اما ادعای نادرست این دوگانه این است که میان منافع ملی ایران و منافع جامعه‌ی جهانی تعارضی می‌تراشد، در حالی که تأمین منافع ملی ایران می‌تواند با حفظ منافع جامعه‌ی جهانی سازگار باشد. اگر جنبش سبز از درون با همین رهبری فعلی به موفقیت برسد و این حرکت آرام،‌ آهسته و پیوسته به بار بنشیند، هم منافع ملی مردم ایران تأمین می‌شود، هم استبداد مهار می‌شود و هم منافع جامعه‌ی جهانی بدون سلطه‌ی بیرونی یا خدشه وارد شدن به عزت و کرامت ملت ایران تضمین خواهد شد. راهِ روشن آن هم پی‌گیری استراتژی مبارزه برای استقرار دموکراسی‌ درون‌زا و خود-بنیاد است.

اما دوراهی برساخته‌ای که پیوسته کوشش می‌کند خود را به این بحث تحمیل کند این است: در وضعیت فعلی، دو راه بیشتر پیش روی شما نیست؛ یکی انقلاب و براندازی است و دیگری جنگ و دخالت خارجی. پیداست که جنبش سبز نه خواستار اولی است و نه به دومی روی خوش نشان می‌دهد. پس این دوراهی برساخته کوشش می‌کند با منطق همان دوگانه‌ی تصنعی، که منافع دولت کودتا را با منافع ملت یکی می‌گیرد و اگر حتی منفعت مشترکی هم در میان باشد، به جای اعتنا به منافع ملت،‌ آن‌ها را هم در زمره‌ی منافع دولت کودتا به شمار می‌آورد، پیشنهاد دیگری را ارایه می‌کند که نتیجه‌اش به هر روی پذیرفتن سلطه و برتری منافع یکسویه‌ی غربی (مشخصاً آمریکایی)‌ است و منافع ملی ایران در بستر مبارزه‌ی جنبش سبز، تنها طفیلی تأمین منافع آن‌هاست. تضعیف موضع موسوی، یا تشکیک در مؤثر بودن و آینده‌دار بودن جنبش سبز با تکیه بر حرکتی درون‌زا، در راستای تقویت این دوگانه و تحمیل وضعیتی سوم در برابر آن دوراهی برساخته‌ی نامطلوب است.

این دوگانه و دوراهی تصنعی، به روشنی رهبری سیاسی موسوی و خصلت‌های بدیع شیوه‌ی او را به رسمیت نمی‌شناسد و آن‌ها را در تحلیل خود ناکافی می‌داند. برای فهم بهتر موضوع، بخش واپسین مقاله‌ای را از والتر پوش ترجمه کرده‌ام که می‌تواند به روشن‌تر شدن مرادِ من کمک کند. عنوان این مقاله این است: «آخرین بخت اصلاح‌طلبان ایران؟ بازخوانی جنبش سبز». والتر پوش محقق مؤسسه‌ی آلمانی امور بین‌الملل و مسایل امنیتی است. در این مقاله، که تدوین‌شده‌ی سخنرانی او در ۱۷ مارس ۲۰۱۰ (اسفند ۸۸) در پارلمان اروپاست، او تحلیل جامعی از وضعیت ایران با مراجعه به تاریخ یکی دو دهه‌ی اخیر ارایه می‌دهد و توضیح می‌دهد که چگونه جنبش سبز حاصل بسط و تحول مطالباتی است که در جریان اصلاحات تبلور پیدا کرد و اکنون جنبه و دامنه‌ای تازه پیدا کرده است. او به روشنی توضیح می‌دهد که از دید او، مهم‌ترین امید دگرگونی ساختار سیاسی ایران از درون ایران و از میان پیروان اصیل وفادار به میراث خمینی زاییده می‌شود، که اکنون نسلی هستند با تجربه که تحول عمیق فکری پیدا کرده‌اند. این مقاله را باید به دقت و با حوصله خواند. بخش نهایی این مقاله را که به جنبش سبز مربوط می‌شود، در ادامه می‌آورم. این مقاله قبل از ۲۲ خرداد نوشته شده است و طبعاً رخدادهای بعدی در آن منعکس نیست. این بخش ماجرا را ما بهتر می‌دانیم.

(این یادداشت و این کارتون مانا نیستانی هم خواندنی و دیدنی است)

مرتبط: آیا واقعاً در آستانه‌ی جنگ با آمریکا هستیم؟

ادامه‌ی مطلب…

۶

منافع ملی ایران:‌ تعبیر ایرانی یا نئوکانی؟

۱. کمتر کسی است که در جریان فراز و فرودهای صحنه‌ی سیاست خارجی ایران باشد و خطر حمله‌ی نظامی به ایران را جدی نگیرد. با تبلیغات گسترده‌ای که این روزها صورت می‌گیرد و نوع سیاست تحریک‌آمیز، ماجراجویانه و رجزخوانانه‌ی دولت کودتا، باید این احتمال را جدی گرفت و به آن اندیشید. تنها نکته‌ی متفاوتی که باقی می‌ماند این است که نوع موضعی که جنبش سبز می‌گیرد، ناگزیر یکی از دو موضعی نیست که به طور رسمی در داخل و خارج از ایران طرح می‌شود. این دو موضع، فارغ از این‌که در عمل به جنگ ختم شود یا نه، یکی موضع دولت کودتاست با «رجزخوانی و بذله‌گویی»های احمدی‌نژاد و حامیان‌اش و دیگری موضع کسانی است که بر این باورند که ایران – چه رهبران جنبش سبز و چه حاکمیتی که امروز بر مسند قدرت است – باید بر همان مبنا و در همان چهارچوبی که غرب تعیین می‌کند و بر سر بقا به مذاکره در‌باره‌ی پرونده‌ی هسته‌ای بپردازند تا خطر جنگ دفع شود. راه سومی نیز وجود دارد که با هر یک از دو راه پیش‌گفته مباینت دارد اما لزوماً نتایج‌اش همانی نیست که این دو راه پیشنهاد می‌کنند.
۲

ارزش‌های اخلاقی دین و جنبش سبز

جنبش سبز پیوندی تنگاتنگ با ارزش‌های اخلاقی دین دارد. این تعبیر حاجت به شرح و تبیین دارد. بخش بزرگی از ساکنان فرهنگ ایرانی به‌ درجات و معانی مختلفی متدین اند. به تبع و به نحوی طبیعی، بخش بزرگی از جنبش سبز هم دین‌دار اند. مهم است که تشخیص دهیم در رویکرد تازه‌ای که با جنبش سبز به امر سیاست پدید آمده است،‌ جایگاه دین کجاست. نخست باید به بعضی تمایزها توجه داشت.

دین‌ورزی و التفات به روح دیانت، تفاوتی اساسی دارد با تبدیل کردن دین به ابزاری برای حکومت کردن. اگر چه دینِ حکومتی نیز هم‌چنان نوعی از دین به شمار می‌رود، اما ابزار ساختن از دین و به کار بستن آن به منزله‌ی نردبانی برای رسیدن به قدرت یا محقق کردن اهدافِ سیاسی، سوء استفاده از دین و فاصله گرفتن از پیامِ محمدی است. اگر دین را راهی برای زیستن بدانیم، ناگزیر باید میان ارزش‌های اخلاقی دین و شعائر و مناسک دینی تفاوت قایل شد. چنین نیست که هر کس مقید و ملتزم به ظواهر شرعی و آیین‌های دینی است، لزوماً‌ متلزم به آداب اخلاقی دین نیز باشد. میراث تاریخی و فرهنگی ما و هشدارهای جدی عارفان و معلمان اخلاق درست از زمان پیامبر اسلام نسبت به بروز شرک خفی، ریاکاری، دام تزویر ساختن از قرآن و نمایش غرض‌آلودِ تمسک به دین (یا حتی نمایشی که چه بسا به‌رغم حسنِ نیت دین‌دار ممکن است منجر به برداشتی از این جنس شود) می‌تواند چراغ راه ما باشد. شعائر دینی بدون شک کارکرد خود را در زندگی هر مؤمنِ مسلمانی (یا مؤمن به هر آیین دیگری)‌ دارند اما استفاده از آن به عنوان عنصری که برای گروهی که دین‌ورزی شرعی نقشی محوری در زندگی‌شان دارد، نمی‌تواند زمینه‌ساز بهره‌مندی از امتیازی ویژه و فضیلتی خاص باشد در قیاس با کسانی که اخلاص در دین‌ورزی برای‌شان به معنی التزام به جوانب اخلاقی دین و پرهیز از نمایش دادن لوازم دین‌داری است (و حتی کسانی که دین‌ورز نیستند اما در پای‌بندی به اخلاق با ما هم‌دل و هم‌داستان‌اند).

بر همین قیاس، روح دین‌داری نسبتی جدایی‌ناپذیر با دین‌ورزی متشرعانه یا عمل به فرائض دینی بر مبنای دستورات صلب فقهی ندارد. از سوی دیگر، ارزش‌های اخلاقی دین به خاطر خصلت سیال و انسان‌مدارشان میان آدمیان مشترک است. اولویت دادن به ارزش‌های اخلاقی دین لزوماً منجر به حاکمیت دین‌ورزی فقیهانه یا متشرعانه نمی‌شود.

سخن گفتن از التزام به ارزش‌های اخلاقی دین، در شرایط فعلی خطرخیز و ابهام‌آفرین است. هیچ مؤمنی (مسلمان یا غیر مسلمان) کمترین دلیلی ندارد برای این‌که از دین‌ورزی‌اش شرمسار باشد مگر دین‌ورزی‌اش به معنای محدود ساختن زیستِ سایر آدمیان یا ضایع کردن حقوق آن‌ها باشد. اگر دین‌ورزی و مسلمانی آن است که مردم از دست و زبان مؤمن در امان باشد (و دین‌ورزی و ایمان، نسبتی مستقیم با امنیت‌‌آفرینی و امنیت داشتن داشته باشد) نمی‌توان به هیچ بهانه‌ای خواستار محدود کردن یا معزول کردن دین‌ورزی شد. در وضعیت فعلی کشور ما که به خاطر سوءتدبیر و بدکرداری متولیان رسمی و خودخوانده‌ی دین، چهره‌ی ناخوشایندی از دین ترسیم شده است،‌ مهم است که با تشبث به معیارهای تفرقه‌افکن یا مرزکشی‌هایی از این جنس میان ملت فاصله نیندازیم. دین‌داران دقیقاً به خاطر غیرت‌ورزی نسبت به دین و «درد دین» داشتن باید از دیگران نسبت به این چهارچوب اخلاقی حساسیت بیشتری داشته باشند. این حساسیت به خصوص برای دین‌ورزانی که به آرمان‌های جنبش سبز ایمان دارند واجب‌تر است.

فهم ارزش‌های اخلاق دین نه دشوار است و نه تا به حال از آن کم سخن گفته‌اند. صداقت، درست‌کاری، پرهیز از دروغ و ریا، حرمت نهادن به کرامت و شخصیت انسان‌ها، کم‌آزاری، تحقق وجدان اجتماعی اسلام، دست‌گیری از تهی‌دستان و یاری رساندن به خودکفایی و استقلال آن‌ها، گشودن فضا برای دانش‌ورزی و پژوهش عقلی بدون نگرانی از آزار و تعقیب قدرت‌مندان و سیاست‌مداران، همه به بیان‌های مختلفی در زمره‌ی ارزش‌های اخلاقی دین هستند. به تعبیر دقیق‌تر، دین‌ورزی اخلاقی دین‌داران بخشی از هویت آن‌هاست. دین‌ورزان نه دلیلی برای دست کشیدن از چهارچوب‌های اخلاقی و ایمانی آیین‌شان دارند و نه حق تحمیل معیارهای دینی خود را به دیگران دارند (بنا به دستورات اخلاقی همین دین). ناگفته پیداست که این معیار با رویکرد فقهی چه بسا دشوار به نظر برسد، خصوصاً با فقهی که به قدرت گره خورده است و در جهت احراز منافع سیاست قدم بر می‌دارد.

 دین‌داران نه باید از تدین‌شان شرم‌سار باشند نه در صدد تظاهر برآیند. این صراط مستقیم تدین است که از مو باریک‌تر و از شمشیر آخته‌تر است. نباید به‌خاطر تهمت‌هایی که به متدینان می‌زنند آن‌ها از یکی از دو سوی این راه به بی‌راهه روند، یعنی نه باید شرمسارانه تدین ورزند و نه متظاهرانه. این هر دو انفعال است. یا ایها الذین امنوا کونوا قوامین لله شهداء بالقسط و لایجرمنکم شنئان قوم علی ان لاتعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوی واتقوا الله ان الله خبیر بما تعملون.
۲

حق مسلم ما و انرژی هسته‌ای: سبزها کجا ایستاده‌اند؟

این یادداشت را برای مردمک نوشته‌ام و نخستین بار در آن‌جا منتشر شده است. در متنی که این‌جا هست، تغییرات نگارشی مختصر و ویرایش اندکی صورت گرفته است.
 
یادداشت مهدی خلجی در مردمک، با عنوان «آیا به نظر سبزها هم انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست؟»، را می‌توان در سه سطح خواند. کوشش می‌کنم یادداشت را که بخش مهمی از آن به شکل پرسش است، بازسازی کنم و نقدهایی را که به ذهن‌ام می‌رسد بگویم.
۳

ابابیل رسانه‌های خرد و فیل رسانه‌ی حکومتی

حکومت از رسانه‌ای که در اختیار و انحصار خودش نباشد و چیزی را خارج از نظارتِ سخت‌گیرانه‌ی خودش منتشر کند، سخت هراس دارد. این هراس در یک سال گذشته شدت بیشتری گرفته است و به شیوه‌های مختلف و با رفتارهای عصبی و دور از منطقی این هول و هراس را نمایان‌تر کرده است. نکته‌ی قابل فهمِ این رفتار این است که شاهرگ ادامه‌ی حیات این بساط همین جعل خبر و دست‌کاری اطلاعات و بازی دادن افکار عمومی است. در نتیجه هر منفذی که بتواند رخنه‌ای در پیکره‌ی این خبرسازی و اطلاعات‌بازی بیندازد و پایه‌های‌اش را لق کند، خطر به حساب می‌آید.

جنبش سبز نامی است عام برای اعتراضی خاص به سوء تدبیر، بی‌کفایتی، ریاکاری، دروغ‌گویی و عملکردِ ضعیف و پریشان دولتی که تخصص عجیبی در جنجال‌آفرینی و ماجراجویی دارد. این چتر وسیع گرایش‌ها و سلیقه‌های مختلفی را در بر می‌گیرد و بسیاری کوشش می‌کنند اعتراض‌شان را زیر همین پرچم طرح کنند. اما این جنبش متکثر که هم بخش‌های خردمند و هسته‌ای عقلانی و موجه دارد و هم حاشیه‌هایی کنترل‌نشده و طبیعی و رها، فاقد رسانه است. دسترسی جنبش سبز به رسانه، دسترسی یکسان و عادلانه‌ای نیست. در نتیجه، هر خبری که از این جنبش و چهره‌های مهم و مطرح سیاسی‌ و رهبران‌اش صادر می‌شود (مراد من از رهبران مشخصاً میرحسین موسوی، کروبی و خاتمی است؛ با حفظ اولویت موسوی)، ناگزیر تنها یک جای طرح دارد و آن هم فضای مجازی است (و البته شبکه‌های اجتماعی داخل جامعه).

حفظ کردنِ میدانِ فضای مجازی، در دنیای تغییر یافته‌ی فعلی، شاید یکی از مهم‌ترین وظیفه‌های ماست. فضایی مجازی جایی است که از هجوم و غارت قدرت حکومت و خشونتِ عریانِ دولتی در امان مانده است و پیوسته دستخوش دگردیسی‌های عجیب شده و توانسته راهِ خود را از میانِ خارا باز کند و همیشه به شیوه‌هایی تازه سخن‌اش را به بیان‌های مختلف بگوید. فضای مجازی، فضایی یکدست نیست. بهترین نمونه از بدترین کارکردهای فضای مجازی، فضای «بالاترین» است که به اعتقاد من نمونه‌ای است عالی از بدترین عیوب دموکراسی. بالاترین الگویی است که آینه‌ی تمام‌قد عیوب دموکراسی است. دلیل‌اش هم ساده است: تکثر مهارناپذیر و قاعده‌شکنی که به سادگی می‌تواند رأی اقلیت را بر همه‌ی ارزش‌های اکثریت یک جامعه غلبه دهد. خصلت نامتعین و سیال بالاترین و کسانی که تمامِ وقت‌شان را در خدمتِ آن می‌گذارند، به خوبی این را نشان می‌دهد. 

اما فضای مجازی محدود به این لینکدانی‌ها نیست. فضای مجازی در کنار وب‌سایت‌های متعددی که در این یکی دو ساله به سرعت در این پهنه روییده‌اند، شامل فضاهای وب ۲ مثل فیس‌بوک، فرندفید، توییتر، یوتیوب، گوگل‌ریدر و فضاهایی مشابه هم هست. تأثیرگذاری این فضاهای وب در سطح جامعه چی‌ست؟ دقیقاً نمی‌توان به این پرسش پاسخ داد. یک راه سنجش آن، تعیین ضریب نفوذ اینترنت در جامعه و سنجش میزان دانش کاربران از فضاهای مجازی و نحوه‌ی استفاده از آن‌هاست. اما باز هم نمی‌توان به پاسخ روشنی رسید و دلیل‌اش پیشاپیش روشن است: سیاست انحصار خبری و رسانه‌ای حکومتی همیشه میل دارد به این‌که همه‌ی اخبار را در پرتو سلیقه‌ی قدرت و منافع سیاسی خود، فهم، تفسیر و حتی تولید کند. پس داوری ما هم به جز در حد محدودی، منحصر به داوری نظری و گمانه‌زنی می‌شود.

پرسش بزرگ‌تر اما این است: در این فضای آشفته، محدود و آکنده از سوء‌تفاهم، در اختیار داشتن این فضا بهتر است یا دل بریدن از آن؟ کسانی که به دلایل مختلفی از فضای وب سرخورده هستند (چه سبز باشند چه غیر سبز)، شاید پیوسته در پی توجیهی برای فاصله گرفتن از آن باشند. اما اگر دوباره به این نکته بازگردیم که دگرگونی‌های فضای سیاسی کشور ما این روزها ارتباط تنگاتنگی با فضای مجازی دارد، می‌توان به سادگی و صراحت گفت که حفظ کردن سنگر فضاهای مجازی، همان کاری را با قدرت می‌کند که پرندگان ابابیل با فیل‌های ابرهه کردند. این ضعف متکثر و پراکنده‌ی فضای وب با تمام نقصان‌هایی که دارد، می‌تواند نیروی عظیم رسانه‌ای حکومتی را به زحمت‌های بزرگ بیندازد (کما این‌که انداخته است). این مورچه‌گانِ فضای مجازی، شیر ژیان قدرت امنیتی و نظامی را پوست درانیده‌اند. برای فهم دقیق این رخداد، بیشتر باید به نشانه‌ها توجه کرد. حضور موسوی در جامعه‌ی ما چیزی است جز حضور در فضای وب؟ ما از موسوی جز بیانیه و مصاحبه‌ی ویدیویی روی یوتیوب و عکس‌های مختلفی که منتشر می‌شوند چه چیز دیگری می‌بینیم یا اساساً می‌توانیم ببینیم؟ موسوی نه حضوری در ساختار سخت (و حتی نرم) قدرت دارد و نه در هیچ رسانه‌ای نامی از او به میان می‌آید (مگر از باب تحقیر و طعنه یا تهمت و دشنام). تنها بال پرواز موسوی همین فضای مجازی است که سخن‌اش را به گوش همگان می‌رساند. موسوی اسم رمزی است در فضای مجازی و نشانی روشنی است در مرورگرهای وب که پیامی دیگر را به شیوه‌ای تازه منتقل می‌کند: پیام مقاومت و صبر و امید را.

خالی گذاشتن این فضا، یعنی این‌که اجازه بدهیم این فضا را کسان دیگری اشغال کنند که می‌توانند سرنوشت ما را به شکل دیگری رقم بزنند. فضای وب برای ما حکایت همان مدرسه و خانقاه سعدی است:
صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه
بشکست عهد صحبت اهل طریق را
گفتم: «میان عالم و عابد چه فرق بود
تا اختیار کردی از آن این فریق را؟»
گفت: «آن گلیمِ خویش به در می‌برد ز موج
این جهد می‌‌کند که بگیرد غریق را»

نشانه‌ی اهمیت فضای وب در جامعه‌ی ما امروز به روشنی دیدنی است. قدرت حاکم به شیوه‌های مختلفی در برابر آن واکنش نشان می‌دهد. اثبات این‌که تأثیرگذاری فضای مجازی در جامعه چقدر است برای ما امکان‌پذیر نیست اما از واکنش سیاست حاکم می‌توان پی به اهمیت و عمق اثر آن برد. اگر این فضا، فضای بی‌تأثیر یا بی‌اهمیتی بود (یا وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌های مختلف نقشی در شکل دادن به صحنه‌ی سیاست نداشتند)، نه خبری از فیل‌ترینگ بود و نه نشانه‌ای از اتهام تراشیدن‌های مکرر برای این حلقه‌های به ظاهر ضعیف. «بیهوده‌سخن بدین درازی نبود». از دست دادن این فضا یا فاصله گرفتن از آن کمکی به گشوده شدن روزنی تازه نمی‌کند بلکه باعث از دست رفتن یا تضعیفِ دستِ کم یکی دیگری از آن چیزهایی است که هنوز ما برای آشکار کردن صدای (متفاوت) خود در اختیار داریم.

پ. ن. مطالبی را که این روزها خیلی بیشتر از پیش و با دقت و هوش‌مندی عجیبی روی وب‌سایت هاشمی رفسنجانی پدیدار می‌شوند، نشانه‌ی دیگری از اهمیت فضای وب دارد و بازتابی که در صحنه‌ی سیاست می‌گذارد. کافی است عکس‌العمل‌های مختلف قدرت حاکم را به همین علایم پراکنده‌ای که در وب صادر می‌شود ارزیابی کنیم.

۳

هنر «مانا» و دریوزگی دشمنان

یادداشت زیر را به دعوت محمود فرجامی به مناسبت جایزه‌ی شجاعتی که مانا نیستانی گرفته است نوشته‌ام. این یادداشت نخستین بار در آی‌طنز منتشر شده است.
هنرمندان، نویسندگان، شاعران و عمدتاً کسانی که حوزه‌ی کارشان به فرهنگ باز می‌گردد، همیشه این بخت را ندارند که در مقاطع و مفاصل مهم عطف تاریخی منطقه‌ای یا جهانی قرار بگیرند. این‌که آدمی به تصادف یا اتفاق در متن و قلب حادثه‌هایی سرنوشت‌ساز قرار بگیرد، نتیجه نمی‌دهد که همیشه تصمیم یا انتخاب درستی در نقش ایفا کردن خواهد داشت. عزت، شرف و بزرگی همیشه از آدمی سراغ نمی‌گیرد. گاهی که به اتفاق روزگار، مجالی فراهم می‌شود که آدمی گوهر خویش بنماید و نشان بدهد که هنگام تصمیم‌های دشوار کدام سو می‌ایستد، هنگامه‌ی دمیدن ستاره‌ی بخت اهل هنر است.
این مضمون را شاید با تملق و چاپلوسی یا عوام‌فریبی اشتباه بگیرند. اما تفاوتی که میان عوام‌فریبی و هوش‌مندی در موضع‌گیری هست این است که آزادی و عدالت مفاهیمی ساده‌اند و برای فهم‌شان نیاز به درجه‌ی بالایی از تجرید ذهنی نیست. ساده‌ترین انسان‌ها به سرعت می‌توانند تفاوت تبعیض را با برابری ببینند. کافی است حداقلی از ابزارها را در اختیارشان بگذاری و وجودی خالی از رنجِ درون یا بغض و کین‌توزی داشته باشند. تشخیص راست از دروغ هم همیشه دشوار نیست. بعضی نکات را به شهود و بداهت می‌توان دریافت.
کار هنرمند و در این مورد مشخص کارتونیست، روایتی بصری و حسی‌تر از کار منتقد یا اندیشه‌وران اجتماعی-سیاسی است. کارتون می‌تواند هم‌چون تصویر حسی مقاله‌ای مبسوط و مفصل عمل کند. کارتون ابزار انتقال حس تصویرگر آن است به مخاطب چنان‌که نویسنده‌ی یک مقاله یا یک سخنران می‌کوشد مغز سخن‌اش را به مخاطب منتقل کند. آثاری که مانا نیستانی در این یک‌سال آفریده است حکایت از درک عمیق او از رنج‌های مردم‌اش دارد. هر هنرمندی این توانایی را ندارد که بدون فرو افتادن در موج‌های عوام‌فریبانه، درد و رنجِ آدمیان را فارغ از ملاحظات تقرب به قدرت‌های سیاسی و جدا از سلیقه‌های شخصی‌اش، ببیند و زبانِ حالِ دردهای آن‌ها باشد. مانا تصویرگر دردهای ما و حسرت‌های ما بوده است. او امیدهای ما را هم روایت کرده است. اندیشه‌ی جنبش سبز هم در تصویرهای او به بیانی شیوا و صمیمی تجلی کرده است.
این‌که هنرمندی بتواند تشخیص بدهد که چه وقتی، و کجا چه چیزی را باید بگوید، بنویسد یا تصویر کند، کار آسانی نیست. بخشی از آن به درک و عمق بینش آدمی بر می‌گردد. بخش دیگری از آن شهودی است. بخشی از آن هم شاید بخت و اقبال باشد. آثار مانا این ویژگی را داشته است که چون نکته در دهانِ دوست، به جا بوده است. دشواری کارِ هنرمند این است که در برابر داوری زمانه و زمان قرار می‌گیرد. هم‌عصران هنرمند او را می‌سنجد و به کارهای او اقبال می‌کنند یا از آن رو می‌گردانند. آیندگان هم به داوری حاصل اندیشه و هنر آدمی می‌نشینند. به گذشته اگر نگاه کنیم، حتی بدون این‌که کسی حاجت به دانش ادبی یا فهم بسترهای فرهنگی و تاریخی ایران داشته باشد، هنوز کسی حافظ را هم‌ارز و هم‌قدر سوزنی سمرقندی یا عنصری نمی‌داند. در دلِ مردمان جا یافتن و در دیده‌ی صاحب‌نظران نشستن، کار آسانی نیست و «هزار نکته در این کار و بارِ دلداری‌‌ست». بدون این‌که بخواهم در داوری مانا راه افراط بروم، گمان می‌کنم تا به این‌جا مانا این توفیق را داشته که نبض زمانه‌ی خود را در دست داشته باشد و منعکس کننده‌ی حسرت‌ها و امیدهای جامعه‌ای بیدادکشیده باشد که غروری زخمی دارد اما با صلابت در برابر ستم ایستاده است.
فکر می‌کنم داوری زمانه‌ی مانا، داوری مثبت و مهرآمیز از او و آثار اوست. کم‌اند کسانی که از آثار مانا به هر دلیلی رو بگردانند یا تصویری از او را در خور طعن بدانند. در توفیق هنر مانا همین بس که رجانیوز کوشید آثاری را که مانا برای جنبش سبز کشیده بود،‌ به همان شکل و با دست بردن در رنگ‌ها، جعل کند و به سود خود مصادره کند. این‌که دشمنان او هم ناگزیر به دریوزگی او آمدند، نشانه‌ای از عبور مانا از مرزهای تنگ‌نظرانه و پیش‌پاافتاده‌ی هنر کلیشه‌ای و شعاری است. 
۲

کلیدِ زندان؛ کلید فهمِ قدرت

این نکته را بارها نوشته‌ام که همیشه می‌توان و باید به صاحب قدرت شک داشت. صاحب قدرت، به ویژه وقتی که قدرت‌اش قدرت متمرکز باشد، کلید زندان را در دست دارد. قدرت، توانایی اعمال خشونت دارد. در نظام‌های سیاسی دموکراتیک، مهار کردن خشونت یکی از محوری‌ترین دغدغه‌های امر سیاسی است. ارزش نظام سیاسی و نحوه‌ی رهبری هر رژیمی بسته به این است که خشونت را چگونه مهار می‌کند و چگونه بر خشونت نقاب می‌زند. دستگاه‌هایی که نقاب از چهره‌ی خشونت بر می‌دارند یا خشونت به سبب سوء عملکرد و بی‌تدبیری‌شان در رهبری سیاسی عریان می‌شود، به سرعت به ورطه‌ی تمامیت‌خواهی، انحصار یا به عبارت دقیق‌تر استبداد می‌غلتند.

این مضمون، یعنی نقاب زدن بر خشونت یا مهار کردن خشونت (نابود کردن خشونت محال است)، تنها درباره‌ی نظام‌های سیاسی حاکم معنادار نیست بلکه تمام جنبش‌های مخالف سیاسی در برابر نظام حاکم، چه در کشورهایی دموکراتیک باشند که حق مخالفت و اجازه‌ی رقابت صریح و علنی با قدرت مسلط را دارند و چه در کشورهایی توسعه‌نیافته‌ای که در آن‌ها جنبش معترض و مخالف به خشن‌ترین وجهی سرکوب می‌شود، همگی نسبتی با خشونت دارند. اما تمایل به عریان کردن خشونت، بیشتر نزد کسانی است که کلید زندان را در دست دارند و قوه‌ی قهریه‌ی از آن‌ها فرمان‌بر است (و به همین دلیل است که قدرت است که همیشه باید در مظان اتهام باشد).

با این مقدمه، می‌توان به جنبش سبز و وضعیت فعلی جامعه‌ی ایرانی بازگشت. جنبش سبز هم مانند هر جریان سیاسی دیگری نسبتی با خشونت دارد. این نسبت در نظر و در موضع‌گیری‌های سیاسی رهبران جنبش سبز،‌ نسبتی سلبی است. جنبش سبز مروج خشونت نیست و از آن آگاهانه فاصله می‌گیرد. خوب است این‌جا تکلیف مغالطه‌ای را نیز روشن کنیم که دستگاه کودتا در این یک‌ساله پیوسته به آن متوسل شده است (و نمونه‌ی شنیع و وقیحانه‌اش را در ماجرای حمله به بیوت مراجع – صانعی و منتظری – نمایش داد و داستان حمله به بیت آقای نوری همدانی را برای رد گم کردن به راه انداخت): جنبش سبز به دلیل توده‌وار بودن و نامتمرکز بودن‌اش و این‌که ساز و کاری برای تشکل سیاسی مشخص و قانونی ندارد، ناگزیر جریانی است باز که هر کسی ممکن است از راه برسد و خود را در صفوف سبزها جا بزند. اما اگر به مشی سیاسی رهبران جنبش سبز و جریان عمومی آن نگاه کنیم، دو نکته‌ی متمایز را می‌توان یافت: ۱) توسل به خشونت به روشنی با روش و موضع‌گیری‌های موسوی و کروبی منافات صریح دارد و طبعاً در هر نقطه‌ای که بخواهد خود را به نام سبزها جا بزند، دچار ریزش می‌شود و ناگزیر راه‌اش از سبزها جدا می‌شود. در نتیجه گروه‌هایی که با قانون اساسی و کلیت جمهوری اسلامی اختلاف اساسی دارند و توسل به خشونت هم در دستور کارشان هست، با این روش زاویه پیدا می‌کنند؛ ۲) به فرض بروز خشونت در میان سبزها،‌ با خشونتی منفعلانه رو به رو هستیم نه خشونت عریانی که کلید زندان به دست دارد. فرض کنیم که گروهی که مخالف یک حاکمیت مستقر سیاسی باشد، بخواهد به شیوه‌ی نظام حاکم خشونت را پیاده کند. این گروه ناگزیر به خاطر نداشتن دستگاه‌های ضابط قضایی، قاضی گوش به فرمان، زندان‌های بلانظارت و نیروهای شبه‌نظامی ناشناخته ولی در همه‌جا حاضر، دایره‌ی عمل بسیار محدودتری دارد. از این دو نکته، نتیجه‌ی بلافصلی که می‌خواهم بگیرم این است: جنبش سبز دست کم به دو دلیل زیر، قابلیتِ خود-تصحیح‌گری بالاتری نسبت به قدرت مسلط دارد: ۱) وابسته نبودن‌اش به قدرت مسلط سیاسی و در واقع محرومیت مطلق‌اش از هرگونه اعمال نفوذ سیاسی؛ و ۲) محروم بودن‌اش از حمایت مالی داخلی و خارجی برای پیشبرد اهداف و شعارهای‌اش (از رسانه‌های خارج از کشور صحبت نمی‌کنم؛ بی‌بی‌سی به طور طبیعی نه ارگان جنبش سبز به شمار می‌رود و نه عقلاً می‌توان آن را حامی جنبش سبز تلقی کرد مگر با خیال‌اندیشی‌ها و توهم‌های حکومتی؛ مغالطه‌ی حکومت از این روست که بی‌بی‌سی روزنه‌ی خبری متفاوتی در برابر انحصار خبری و دروغ‌سازی رسانه‌های داخل ایران ایجاد کرده است).

به تمام این‌ها می‌توان درایت، هوش‌مند و رهبری اخلاقی و مسؤولانه‌ی سران جنبش سبز و به ویژه میرحسین موسوی را افزود که توانسته است در مقاطع حساس تصمیم‌هایی خردمندانه به سود جنبش سبز بگیرد. حال نکته‌ی محوری این است: جنبش سبز که اکنون دسترسی به قدرت ندارد، چه می‌تواند بکند که در صورت تحکیم جایگاه‌اش به عنوان یک اپوزیسیون قانونی و به رسمیت شناخته شده در داخل نظام یا در صورت رسیدن به قدرت، که آن وقت کلید زندان را هم به دست خواهد داشت و توانایی اعمال خشونت را خواهد یافت، از فروافتادن به ورطه‌ی استبداد یا برخوردهای تنگ‌نظرانه پرهیز کند؟ به نظر من پاسخ در نهادینه شدن تدریجی اندیشه‌های میانه‌روانه و ضد-خشونت است (و البته مؤلفه‌های مهم دیگری که موسوی هم در بیانیه‌ی ۱۸ به آن‌ها اشاره کرده است). این از بخت و اقبال بلند جنبش سبز است که زود به نتیجه نرسیده است و آهسته و آرام به سوی مقصودش پیش می‌رود. همین آهستگی راه را برای جنبش سبز هموار می‌کند تا بیاموزد که چگونه باید در حال و آینده، خشونت را مهار کند یا بر آن نقاب بزند.

فراموش نکنیم: خشونت نقطه‌ی کانونی قدرت است. دموکراسی به خاطر نسبت ویژه‌ای که با خشونت دارد و راه‌کارهای مشخصی که برای نقاب زدن بر خشونت یافته است، الگویی قابل تأمل است. اگر دموکراسی توان مهار خشونت را از دست بدهد، تفاوت چندانی با نظام‌های توتالیتر ندارد.
۱

از قدرتِ دست‌های تهی تا صلابت سخنِ میرحسین

در همین چند ساعتی که از صدور بیانیه‌های ۱۸ میرحسین گذشته است، پرسش‌های زیادی طرح شده که خاصیت این بیانیه‌های چی‌ست؟ این بیانیه‌ها به باور من هم خاصیت دارد و هم تأثیر. اما پیش از این‌که از اهمیت‌شان بنویسم خوب است دقیقاً ببینیم که کجا ایستاده‌ایم. منطق ورودِ من به این بحث، منطق تحلیل موقعیت است. اتفاقاتی که در ایران می‌افتد در خلاء رخ نمی‌دهد و فضایی آرمانی برای تحقق خواسته‌ها فراهم نیست. نباید از یاد برد که جنبش سبز هیچ ندارد جز دست‌هایی تهی. ما نه دسترسی به رسانه‌هایی داریم که نام‌شان ملی است اما در خدمت منافع و تبلیغات دولتِ کودتا هستند ونه حزبی سیاسی داریم که مدافع حقوق ملت باشد. همه‌ی رسانه‌ها و منافذ بیانِ آزاد، مسدودند. فعالان سبز و اصلاح‌طلبان یا در زندان‌اند یا دست‌هاشان بسته است. از یک سو بهره‌مندی تمام عیار دولت کودتا از همه‌ی امکانات عمومی و ثروت‌های خصوصی را داریم و از سوی دیگر محرومیت مطلق معترضان و فعالان سبز را. در این فضا، چه عملی شدنی است و چه عملی مفید است؟ هر عملی یک نتیجه‌ی ناگزیر دارد: سیل خشونت و مقابله‌ی قهری قدرت. در این فضا، روش خردمندان و شیوه‌ی حکیمان غوغا کردن یا شعار دادن‌های میان‌تهی و نشدنی نیست. تدبیر و بینش سیاسی حکم می‌کند که گام‌های مؤثرتر و شدنی‌تر برداشته شود.

اما گامِ مؤثر چی‌ست؟ پاسخ به این پرسش هم مقدمه‌ای لازم دارد. رکنِ استمرارِ بیداد دستگاهِ‌ کودتا، انحصار منابع خبری و در اختیار گرفتن شاهراه‌های رسانه‌ای، جعل اخبار، تحریف واقعیت‌ها، دست‌کاری در اطلاع‌رسانی و ارایه‌ی تحلیل‌های دروغ‌بنیاد است. در برابر این هجوم بی‌امان تبلیغات و دروغ‌سازی‌ها، روشنگری و تبیین دقیق نظری، بر هر کار دیگری اولویت دارد. در این شرایط، چه گزینه‌های پیش روی جنبش سبز و رهبران آن است؟ اگر چنان که میرحسین به درستی بر منافع ملی و قانون اساسی پافشاری می‌‌کند، بخواهیم دایره‌ی کلانی برای عمل جنبش سبز تعریف کنیم، گزینه‌های عملی ما بسیار محدودند.

هوش‌مندی موسوی در بسیج کردن همان امکانات محدود است. جایی که دستگاه عریض و طویل کودتا با مصادره‌ی امکانات عمومی از به کرسی نشاندن دروغ‌اش عاجز می‌شود، میرحسین با تکیه بر همین خرده‌رسانه‌ها و تبدیل کردن هر شهروند به یک جنبش، کاری می‌کند که در توان مدعیان نیست. زخم‌های ملت ما مرهمی ندارند جز در میانِ خودِ ملت. دوای این دردها را از بیگانه نمی‌توان جُست. هر چه هست، میانِ خویشتنِ ماست. منافع ملی هم اقتضا نمی‌کند که به سوی استمداد از بیگانگان برویم.

گاهی این تصور پیش می‌آید که سخن گفتن و بیانیه صادر کردن کار اندکی است. اگر سخن گفتن، تنها در حد شعار دادن باشد و خیال‌پردازی، البته که کاری است عبث. اپوزیسیون خارج از کشور سی سال است مشغول این-مباد-آن-باد گفتن است. اما سخن داریم تا سخن. سخنی که گرهی بگشاید و پرتو نوری بر زاویه‌ای تاریک بیفکند و سخنی که گرمی‌بخش و روشنگر باشد کجا و سخنی که در آن طعن باشد و بی‌عملی و کنایه و سردی کجا؟

بیانیه‌ی آخر موسوی سرشار از تحلیل‌های سیاسی بدیع و بصیرت‌های ناب نظری است. لا به لای همین سخنان صلب و استوار راه‌کار عملی هم می‌توان یافت. این بیانیه‌ها – به گفته‌ی خود موسوی – نه فصل‌الخطاب هستند و نه داعیه‌دار کمال و مطلق‌بودن. در نگاه موسوی، مطلق‌اندیشی هم‌عنان شرک است. پس به جای بهانه گرفتن، خوب است تأمل بیشتری بکنیم تا ببینیم چه گام‌های بلندی برداشته‌ایم.

در مهم‌ترین تحول سیاسی نیم‌قرن اخیر در ایران که منجر به انقلاب اسلامی شد، به باور من، بیش از آن‌که سخن گفته شود عمل شده بود. بسیاری از سخنان و نظریه‌ها خام و ناپخته باقی مانده بودند و نتیجه‌ی این فقدان تأمل نظامی شد که امروز می‌بینیم. جنبش سبز نه در پی انقلاب است و نه به دنبال براندازی. این جنبش نویددهنده‌ی فهمی تازه از سیاست، روابط بین‌الملل، آداب کشورداری و زمام‌داری خوب است که پیش‌تر در مخیله‌ی رهبرانِ سیاسی ما نمی‌گنجید مگر در حد چند شعار کلی. نظریه‌هایی که در اروپا چند قرن طول کشید تا صیقل بخورند و سپس وارد عمل سیاسی کشورهای غربی شوند، در کشور ما در همین یک‌ساله گذشته تراش خورده‌اند و آرام‌آرام الگویی درخشان را در سیاست‌ورزی نشان می‌دهند. این دستاورد کمی نیست. کمترین خاصیت این بیانیه‌ها، روشن‌تر کردن مرزهای بحث نظری است و مهم‌ترین خاصیت‌اش نشان دادن مسیر و جهت عملِ سیاسی است. کافی است رساله‌های مهم سیاسی صد ساله‌ی اخیر اروپا را باز کنیم و رؤوس آن‌ها را بررسی کنیم. گویی چکیده‌ی این‌ها را در بیانیه‌ی میرحسین می‌بینیم. مشخصاً اگر تاریخ شکل‌گیری ایده‌ی حقوق بشر را مطالعه کنیم (ر. ک. به کتاب «اختراع حقوق بشر» لین هانت)، درخششِ این بند بیانیه‌ی میرحسین را می‌توان بهتر فهمید:

«نخستین ارزش اجتماعی مدنظر جنبش سبز دفاع از کرامت انسانی وحقوق بنیادین بشر فارغ از ایدئولوژی، مذهب، جنسیت، قومیت و موقعیت اجتماعی است. استقرار و تضمین موازین حقوق بشر به عنوان یکی از مهمترین دستاوردهای بشری و حاصل خرد جمعی همه انسانها مورد تایید و تاکید جنبش سبز است. این حقوق خدادادی است و هیج فرمانروا، دولت، مجلس یا قدرتی نمی تواند آنها را لغو یا به صورت ناموجه و خودسرانه محدود کند. تحقق این امر مستلزم احترام به اصولی چون برابری، مدارا، گفتگو، حل مسالمت آمیز مناقشات و صلح طلبی است که خود در پرتو ایجاد زمینه های لازم برای فعالیت آزاد رسانه های مستقل، جلوگیری از سانسور، دسترسی آزاد به اطلاعات، گسترش و تعمیق جامعه مدنی، احترام به حریم خصوصی افراد، فعالیت آزادانه شبکه های اجتماعی غیر دولتی و اصلاح قواعد و مقررات در جهت حذف هرگونه تبعیض میان شهروندان امکان پذیر است.»

سه مثال مشخص می‌زنم از این‌که همین سخن گفتن، موضع‌ گرفتن و بیانیه‌های میرحسین چه تأثیر مهمی در شکل‌گیری حرکت‌های سیاسی ماه‌های اخیر داشته است:

۱. در ماجرای اعدام‌ها، پس از آن همه فشاری که از داخل و خارج به میرحسین آمد، او موضعی گرفت (و مواضع او همه از جنس «سخن»اند نه عمل؛ اما سخن‌هایی هستند به مثابه‌ی عمل) که نه در آن راه افراط رفت و نه تفریط؛‌ نه از موازین قانونی عدول کرد و نه گروگان موضع‌گیری‌های افراطی و رادیکال گروه‌های سیاسی اپوزیسیون شد. یک خطای نظری و موضع‌گیری اشتباه میرحسین می‌توانست به بهای سنگینی برای جنبش سبز و شخص او تمام شود. با وجود آن همه رعایت و اعتدال، رسانه‌های دروغ‌پرداز تا جایی رفتند که باز هم او را در صف دفاع از تروریسم قرار دادند حال آن‌که در کلام او دفاع از مر قانون آمده بود و رعایت آداب شکلی و ماهوی دادرسی.

۲. موضعی که میرحسین در قبال آیت‌الله خمینی دارد نمونه‌ی دیگری از همین سخنان سنجیده و حکیمانه‌ی اوست. مجموع مواضع او درباره‌ی آیت‌الله خمینی باز هم حکایت از همان موضع اعتدال دارد که نه اهل بت‌سازی و تقدیس بیهوده است و نه دست از صداقت خود بر می‌دارد و نه علاقه‌ی خود را به او پنهان می‌کند. یکایک این‌ها، الگوهایی است عملی که در جاهای دیگر می‌توانند سرمشق قرار بگیرند.

۳. در ماجرای لغو راهپیمایی ۲۲ خرداد، میرحسین به فراست دریافته بود که دستگاهِ کودتا برای پنهان کردن بی‌کفایتی‌اش در سیاست داخلی و ماجراجویی‌های پرهزینه‌اش در سیاست خارجی نیاز به بحران‌سازی و حادثه‌آفرینی دارد (یک نمونه‌ی اخیر پنهان‌کاری‌های دولتی را این‌جا ببینید). لغو راهپیمایی۲۲ خرداد دستِ دستگاهِ خشونت را برای سرکوب مردم تهی کرد. نتیجه آن شد که از حادثه‌ی فجیع و شرم‌آور ۱۴ خرداد به سوی حمله‌ی سبوعانه به بیت صانعی پیش رفتند.

از این دست بسیار می‌توان برشمرد و فراوان می‌توان اشاره و تصریح از بیانیه‌های او بیرون کشید که نشان دهد الگوی عمل سیاسی او در میان این همه محرومیت چی‌ست. در صحنه‌ی نابرابری که یک‌طرف همه چیز و همه اسبابی برای قدرت‌نمایی دارد و طرف دیگر از همه چیز برای طرح خواسته‌های‌اش محروم است، این بیانیه‌های خردمندانه و سنجیده به مثابه‌ی بارقه‌ی امیدی در میان ظلمتی تلخ و آبِ زلالی در کویرِ اندیشه‌ای است که حاصل سرکوب و خفقان یک سال گذشته است. حجمِ تولید فکری و جوانه‌زدن اندیشه‌های نو و نقش‌های تازه در سیاست‌ورزی را ندیدن، بی‌سلیقه‌گی و بهانه‌جویی است.

دشوار نیست از میرحسین بپرسیم پس چه می‌کند؟ اگر بعضی از سبزها مدعی هستند که رهبری جنبش سبز در دست همه است، پس مسؤولیت ما هم کم از مسؤولیت میرحسین نیست. ما چه می‌کنیم؟ ما چه قدمی بر می‌داریم؟ سهم ما در گسترش آگاهی و رخنه کردن در سد خبرسازی و دروغ‌پروری دستگاهِ کودتا چی‌ست؟ ما صدای آزادی و عدالت را چگونه به گوش آحاد ملتی می‌رسانیم که در محاصره‌ی تبلیغات انحصاری دولت کودتا قرار گرفته‌اند؟ «او چه می‌کند؟» پرسشی است که همواره باید در کنار «او چه می‌تواند بکند؟» پاسخ داده شود. میرحسین هم در عمل و هم در سخن نشان داده است که هم در برابر نقد گشاده‌روست و هم تأثیرپذیری خود را در برابر سخن خردمندانه و سنجیده در گفتارهای بعدی‌اش نشان می‌دهد.

فکر می‌کنم اکنون وقت آن است که همه‌ی کسانی که در خود بضاعتی برای نقد و تحلیل می‌بینند آستین بالا بزنند و بیشتر بنویسند و دستِ کم در سخن پاکیزه و خردمندانه گفتن، دست به عمل ببرند و گرنه سخنانِ سرد و مأیوس‌کننده را این روزها دولت کودتا به بهترین وجهی اداره می‌کند. این کشور، این سرزمین و این آب و خاک از آنِ ماست. کاری نکنیم که سودِ آن را نهایتاً حریفان و دشمنانِ ما ببرند. بسیار سخن گفتن و سنجیده و پخته سخن گفتن و افزودن بر سخنان دقیق و انباشتن تجربه‌های عمیق بسی بهتر است از بسیار عمل کردن اما عمل کردنی بی‌سرانجام و هرز رفتن در میان خشونت و خون‌ریزی. فراموش نکنیم که این راه یک‌ساله را ما با دست‌هایی تهی آمده‌ایم و این بینش و آگاهی دستاورد سخت‌گیری در سخن و سنجیده‌گی در عمل بوده است. سخن سنجیده مقدم است بر عمل سالم و معتدل.
صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد