۱

شعرفروشان روزگارِ من و او… (*)

«از ما می‌خواهند که مسئله انتخابات را فراموش کنیم، گویی مسئله مردم انتخابات است. چگونه توضیح دهیم که چنین نیست؟ مسئله مردم قطعا این نیست که فلانی باشد و فلانی نباشد؛ مسئله‌ آنها این است که به یک ملت بزرگ بزرگی فروخته می‌‌شود. آن چیزی که مردم را عصبانی می‌کند و به واکنش وا می‌دارد آن است که به صریح‌ترین لهجه بزرگی آنان انکار می‌شود

میرحسین موسوی؛ بیانیه‌ی شانزدهم
بگذارید به جای پرداختن مستقیم به ماجرای اخیری که فضای رسانه‌های مجازی را پرکرده است، به نکته‌ای بدیهی بپردازم که به سادگی از فرط بداهت از نگاه می‌گریزد و بی‌عملان و بت‌واره‌سازانِ سیاسی، با توسل به آن، یاری‌گر این فراموشی می‌شوند؛ یک گام عقب‌تر بگذارم و به عارضه و بیماری فرهنگی مزمنی اشاره کنم که در اعماق ضمیر ملت ما رخنه کرده و ریشه دوانده است. این عارضه، که دست بر قضا نقطه‌ی قوت و اسباب افتخار و مباهات ما هم هست، چیزی نیست جز «شعردوستی». من با شعر زندگی می‌کنم و تار و پود هستی من شعر است، اما نه همه‌جا و در هر وقتی. سال‌ها با این قصه دست به گریبان بوده‌ام و اکنون نیز هستم که چه کنم که جولان خیال و جوشش‌های فکرهای نازک و غم‌های ترد و شکننده و فردگرایانه (که این چند مورد اخیر هرگز دغدغه و ماجرای من نبوده است)، سایه بر خردگرایی و حس مسؤولیت اجتماعی، سیاسی و عقلانی من و اطرافیان‌ام نیندازد. دقت کنید که متعلق سخن من چیزی شبیه شعر متعهد و انقلابی نیست هر چند مشکلی با آن ندارم ولی سخن من فراتر از این حرف‌هاست؛ مسأله کاملاً انسانی و سیاسی است (بله؛ به نظر من انسان، موجودی است به شدت سیاسی ولی نه به آن روایت مبتذل و پوچ و تهی‌مایه‌ی «سیاست پدر و مادر ندارد» که ورد ضمیر مستبدان و استبدادپروران نیز هست).
ماجرای خبر بیماری میرحسین – چه اصل خبر درست باشد چه نباشد – یک بار دیگر در فضای مجازی این نکته را به قوت نشان داد. فضای جامعه‌ی ما زنده است؛ هر چند در بی‌تفاوتی و یأس‌های مقطعی فرو می‌رود اما زنده است و شاخک‌های‌اش حساس‌اند. با تمام این اوصاف، این حساسیت، سمت‌وسویی مسؤولانه و خردگرایانه و دوراندیشانه نمی‌گیرد. همیشه این آفت هست که این حساسیت به دامن عواطف شاعرانه، آن هم از نوع مدرن و پسامدرنی بیفتند که تنها به درد خلوت با خود و کشف و شهودهای تنهایی و در یک کلام سیاست‌زدایی می‌خورد. قصه، قصه‌ی همان زر به دست ناقصان دادن است که از آن خاکستر می‌سازند. گاهی در عبارت‌پردازی‌های شاعرانه‌ای که در مواجهه با حوادث سیاسی، اجتماعی و حتی فردی بروز می‌کند، سمت‌وسوی این عبارت‌پردازی‌ها چیزی نیست جز عقب‌نشینی و بی‌عملی و وعظ نامتعظان و دعوت به نرم‌خویی و مهر و محبتی که اگر درون‌اش را بکاوی استبداد و خشونتی به مراتب هول‌ناک‌تر از آن چیزی از آن تراوش می‌کند که در نقطه‌ی مقابل‌اش ترویج و تبلیغ می‌شود. این شعرفروشی‌ها و شاعرانه‌بازی‌ها و خیال‌پردازی‌ها، بن‌مایه‌ی استقرار و انتشار نوع لطیف‌تر، دیریاب‌تر و دیر-درمان‌پذیرترِ نوعِ دیگرِ استبدادی است که با خشونت و عریانی هر چه تمام‌تر چنگ و دندان‌اش را در استخوان آدمیان فرو می‌برد.

میرحسین موسوی، شخص نیست. فرد نیست. نماینده و عصاره و چکیده‌ی دردهای ملت ماست. لذا، خبر بیماری او و خبر هر حادثه‌ای که برای او – و برای هر کسی که انسان‌وار و جوانمردانه در گم‌نامی و نام‌داری ایستادگی می‌کند – خبر ستمی است مکرر که بر یکایک ما می‌رود. این روزها، موجی از اخباری از این دست در جریان است که: خطری بود و به خیر گذشت؛ خوشحال باشیم که حال‌اش بهتر است. من این دست اخبار را نه تنها خطرناک بلکه اهانت به شعور و عزت آدمی می‌دانم. نه تنها آدمیانی که مقاومت و ایستادگی می‌کنند بلکه همه‌ی آدمیانی که خاموش و آرام استخوان‌شان زیر سنگینی بیداد و ستم می‌شکند. این نوع صورت‌بندی‌ها، تفاوت زیادی ندارد با اخباری که در این سه سال بارها شنیده‌ایم و بارها به آن معترض بوده‌ام: فلانی از زندان آزاد شد! خبر را که پی می‌گیری، می‌بینی، آزادی‌ای در کار نبوده و نیست. چند روزی، فلان زندانی به «مرخصی» آمده است! یعنی در این روایت‌ها نه تنها حساسیت به این وجود ندارد که اصل این زندان از بنیاد ستم‌گرانه و ظالمانه بوده است و با بی‌قانونی و بی‌اخلاقی محض همراه بوده است، بلکه حتی اصل خبر را هم تحریف می‌کنند و «مرخصی» را مترادف و معادل «آزادی» قلمداد می‌کنند. و اگر نیم‌زمزمه‌ی اعتراضی هم جایی شنیده شود، فغان و فریاد بر می‌آورند که بله شما از دو روز نفس راحت کشیدن مظلومی رضایت ندارید و انتظار دارید همه تا پای جان مقاومت کنند و مثلاً اعتصاب غذا کنند تا بمیرند! صورت مغالطی این پاسخ اظهر من الشمس است. کسی انتظار تا پای جان رفتن و شهید شدن از دیگران ندارد ولی می‌توان به مردم دروغ نگفت و در انتقال و نشر اخبار دقت کرد. اگر در همین روایت اخیرتر آزادی بعضی از زندانیان – در روایت حکومتی‌اش «عفو» – دقت کنید، باز هم تکرار این چرخه‌ی باطل را می‌بینید (زندانیانی که چیزی از حبس‌شان باقی نمانده یا احتمالاً بودن و نبودشان در زندان به هر حال مسأله است باید «آزاد» شوند ولی مثلاً تاج‌زاده و ابوالفضل قدیانی و احمد زیدآبادی و مسعود باستانی و کیوان صمیمی و بهمن احمدی امویی و ده‌ها نفر دیگر، جای‌شان خوب است). «شادی»های و ذوق و هیجان‌های زودگذر و کم‌مایه‌ای که مغزشان راضی شدن به تب است از ترس مرگ،‌ ولی صورت‌بندی‌اش کاملاً استعاری و مجازی است. «آزادی»‌اش مجازی است نه واقعی. این «آزادی» و این «شادی» استعاری نه حقیقی. می‌بینید که باز هم سیطره‌ی شعر است و در حقیقت ابتذال و پوچی شعر.

دقت بفرمایید که در موضعی که من دارم، هر چند بنای من مقاومت و ایستادگی و وفاست و الگو و اسوه‌ی زندگی سیاسی و اجتماعی من حسین بن علی است، اما در نقد بالا اصلاً بحث دعوت مردم به قیام یا شورش یا مقاومت یا شهادت نیست. دعوت به ایستادگی یا برخاستن، سطح دیگری از بحث است؛ این‌جا، بحث از «دروغ» نگفتن است. بحث از این است که در لباس شعر و خیال و استعاره و مجاز، حقیقت را قلب نکنیم. بحث این است که با پررنگ کردن حواشی، متن و اصل ماجرا را در محاق نبریم.

ماجرای میرحسین – و تمام حوادث ریز و درشت دیگری که در این سال‌های سیاه استبداد بر ملت ما رفته است و می‌رود – قصه‌ی یک چیز است و بس: زندان! زندان در فهم این ماجرا کلیدی است. زندان، تجلی و عینیت خشونت نقاب‌زده است. قدرت سیاسی دقیقاً به این دلیل باید مهار شود که کلید زندان را در دست دارد و انحصار خشونت فشرده شده در اختیار اوست. اما این زندان، از حد زندان فیزیکی فراتر رفته است. به بها و خطر متهم شدن به تکرار همان شاعرانگی، که منتقدِ صورتِ مبتذل‌ِ آن هستم، ناگزیرم این تصویر را از نو بازسازی کنم: فقط میرحسین موسوی و مهدی کروبی و زهرا رهنورد نیستند که در حصر و حبس‌اند؛ فقط زندانیان سرفراز و عزت‌مند ما نیستند که در اوین و رجایی‌شهر خار چشم و استخوان گلوی استبدادند و به همین دلیل است که در بندند؛ این تمام ملت ایران است که در زندانی بزرگ‌تر زندگی می‌کند. کسانی که از خشونت‌ستیزی و ملایمت و صلح‌دوستی و «اصلاحات» بت‌واره می‌سازند فقط وضعیت زندان و حصر آن عزیزان را کم‌رنگ نمی‌کنند بلکه وضعیت زندان عظیم‌تر و بزرگ‌تری را که نه فقط ملت ما بلکه ذهن خودشان نیز در آن به زنجیر است، لطیف و خواستنی می‌کنند! از نگاه این بت‌واره‌سازان، با همه‌ی این‌ها می‌شود و باید هم‌زیستی کرد تا زمانی که گشایشی رخ بدهد و اندک روزنه‌ای برای مشارکت در قدرت باز شود تا آن وقت این «مصلحان» بتوانند گرهی از کار این ملت بگشایند (انگار تا به حال و در طول تاریخ هرگز این فرصت به دست‌شان نیامده بود که حالا می‌خواهند با یک فرصت تازه این امر معوق را به انجام برسانند و این بار بر زمین‌مانده را به منزل برسانند).

وقتی میرحسین صدای ملت ما شد و آینه‌ای برابرمان نهاد تا دریابیم که باید نوع دیگری از سیاست‌ورزی را آزمود، این نوع تازه‌ی سیاست، به روشنی به ما نشان داد که دیگر نمی‌توان به قبل از ۲۲ خرداد ۸۸ بازگشت. گمان من این است که هر کوششی برای بازگرداندن وضعیت به قبل ۲۲ خرداد، کوشش عبثی است که حاصلی جز پریشانی، پشیمانی و حرمان ندارد.

در این ماجرا، هر چند جان و تن میرحسین موسوی، هم به عنوان یک شخص و هم در کسوت انسانی عزیز که صدای ملت ما شد و هست، مهم هست، آن‌چه مهم‌تر است توجه داشتن به اصل حبس و حصر غیرقانونی و در حقیقت آدم‌ربایی حکومتی است. پرداختن به حواشی قصه – از هر سویی و با هر جزییاتی – منصرف کردن و منحرف کردن نگاه‌ها از اصل عمل غیرقانونی، غیرشرعی و ضد اخلاقی حکومتی است که مدعی اخلاق و قانون و شریعت است. اصل حبس و حصر موسوی و همه‌ی زندانیان سرفراز ما ظالمانه و ضد انسانی است و ضد دینی و ضد اخلاقی است؛ پیداست فرع‌اش چی‌ست. نگرانی ما نباید این باشد که اگر میرحسین در حصر است آیا به او چلوکباب می‌دهند یا اشکنه. حفظ سلامت و صحت موسوی در هر حالتی که باشد – در هنگامی که در حبس و حصر است – کم‌ترین وظیفه و بدهکاری این نظام در قبال میرحسین، ملت و قانون و اخلاق است. اگر میرحسین آزاد می‌بود و هر اتفاقی برای او می‌افتاد، مسأله مطلقاً آن اهمیتی را نداشت که الآن دارد. حتی اگر میرحسین با رعایت تمام موازین قانونی و اخلاقی و شرعی محاکمه‌ی علنی می‌شد و محکوم به حبس می‌شد، باز هم کم‌ترین حادثه‌ای برای او مسؤولیت این حکومت بود. خود پیداست که در این وضعیت آدم‌ربایی و پنهان‌کاری و مسدود کردن روزنه‌های خبری و زدودن شفافیت و ابهام‌افزایی، مسؤولیت مضاعف و سنگین‌تری به گردن این نظام است. مهم نیست که خبر چقدر دقیق است یا نادقیق؛ مهم این است که روایت‌های طرف مقابل – روایت‌های راویان بی‌طرف این نظام و هم‌چنین عمله‌ی ظلمی که هم‌دست جنایت‌ها هستند – فقط یک شاهد دارد و آن هم حرف و ادعای خودشان است. این‌که آن‌ها شهره به دروغ‌گویی و بهتان و افترا هستند نتیجه نمی‌دهد که هر کس غیر آن‌ها هر حرفی بزند و بگوید لزوماً درست و دقیق و موثق است اما همیشه آن‌ها را در معرض اتهام قرار می‌دهد. قدرت همیشه متهم است. این وظیفه‌ی قدرت مسلط است که همیشه از خودش رفع اتهام کند. وظیفه‌ی شهروندان و زیردستان و بی‌قدرتان نیست که در رفع اتهام از صاحبان قدرت بکوشند و سعی کنند دامن‌اش را از هر سؤال و پرسش و اتهامی پاک کنند. الگوی این انتظار از صاحبان قدرت هم چیزی نیست جز الگوی علی بن ابی‌طالب و حسین بن علی. علی هم که در مقام قدرت بود، هر جا در معرض پرسش و حتی بهتان واقع می‌شد، فضایی شفاف فراهم می‌کرد تا رفع شبهه و تهمت شود. اما این نظام مقدس، همواره در این سه سال اخیر در معرض این بهتان بوده است و نه تنها هیچ کاری برای رفع این اتهام‌ها نکرده بلکه با بی‌تدبیری‌های مضاعف و مکرر به همه‌ی شبهات دامن زده و بلکه آن‌ها را تقویت کرده است.
مسؤولیت جان و سلامت کامل و مطلق میرحسین و همه‌ی بندیان ما یک‌سره بر عهده‌ی این نظام است و خبررسانی دقیق و شفاف و خالی از نفرت‌پراکنی و افترا هم وظیفه‌ی همین نظام است – که همیشه از ادای آن عاجز مانده است و هدایت‌اش را به دست نقاب‌زنان و پرده‌نشینان امنیتی و نظامی سپرده است. پر پیداست که ما نگران سلامت میرحسین‌ایم. اما این نگرانی فقط یک قلم از نگرانی‌های ماست. این نگرانی فقط کف نگرانی‌ها و مطالبات ماست. ما نگران ایران، انسان، ایمان و اخلاق هم هستیم. ما نگران فراخ‌تر شدن فضای این زندان بزرگ‌تر هم هستیم. ما نگران استمرار و بازتولید تفکری نیز هستیم که بی‌عملی را رواج می‌دهد و با زبانی که مردم را به سادگی تخدیر می‌کند، رخوت اجتماعی و سیاسی را در آن‌ها تزریق می‌کند.
شعر آینه‌ی احساسات و عواطف و اندیشه‌ی ماست. شعر، خیال‌پردازی و – مشخص‌تر بگویم – عرفان ما، ابزار و وسیله‌ای نیست برای گریز و عزلت و خلوت. شعر برای زیستن ماست. برای زندگی ماست نه برای مرگ ما. شعر باید درمان دردهای ما باشد و بشود نه این‌که خود درد تازه‌ای باشد و آفت عظیم‌تری برای زیستن ما. شعری که نتواند به ما زندگی بیاموزد و جریان پرتلاطم حیات را پیش چشم ما زنده کند شعر نیست، بلکه خاصیتی مخدر و رخوت‌آور دارد. فراموش نکنیم که با گفتن این‌که «قلب میرحسین حصر را شکست» (یا هر صورت‌بندی‌ای دیگری از این جنس) دیوارهای زندان فیزیکی او و دیوارهای بزرگ‌تر زندانی که ذهن و اندیشه‌ی انسان‌ها و سیاست‌ورزان حرفه‌ای بیرون زندان اوین و رجایی‌شهر را احاطه کرده است، فرو نمی‌ریزد بلکه ذهن‌ها نسبت به آن دیوارهای ستبرتر حساسیت‌اش را از دست می‌دهد. میرحسین هم‌چنان در حصر است؛ ما هم‌چنان در حصریم با تن سالم یا تنِ بیمار. آزادی هم‌چنان در زنجیر است. این نکته را نباید صورتی دیگر یا معوجّ و محرّف داد. ما آزاد نیستیم؛ ما شاد نیستیم: این واقعیت است. باید برای شادی و آزادی بکوشیم. با تخیل کردن شادی و آزادی،‌ شادی و آزادی حاصل نمی‌شود. باید خون دل خورد؛ باید نبرد کرد. نبرد ممکن است هر شکل و صورتی داشته باشد ولی نبردی که در آن اندوه و یأس را نام شادی بدهی و زنجیر و حصر و زندان را آزادی نام بگذاری، نبردی است از پیش شکست‌خورده. آزاد باشیم و شاد. رسیدن به این آزادی و شادی از ذهن ما آغاز می‌شود و از گفتارمان.
(*) سطری است از شعر محمدرضا شفیعی کدکنی برای ناصر خسرو.

پ. ن. عکسی که در این متن آمده است، به مضمون متن ربطی مستقیم و ارگانیک دارد. لطفاً اگر جایی این متن را نقل می‌کنید، عکس را هم ضمیمه‌ی آن کنید.

۰

مشارکت در نا-انتخابات در برابر جنبشی برای تجدید امکان انتخابات

یادداشتی که با امضای «جمعی از اساتید علوم سیاسی» منتشر شده است، ظاهراً هدف‌اش تدوین راهبردهای عملی سیاسی اصلاح‌طلبان است اما از مضامین صریح و تلویحی یادداشت چیزی بر نمی‌آید جز توصیف وضعیت موجود و سپس تجویز همان وضع موجود به عنوان استراتژی. مزیت چنین یادداشت‌هایی این است که در فضای عمومی و علنی منتشر می‌شود – حتی اگر پیش از انتشار موضوع بحث و نظر و مشورت جمعی از هم‌فکران سیاسی بوده باشد – و در نتیجه، امکان سنجش آشکار و مکتوب ناظران بیرونی را فراهم می‌کند. 
متنی نامهربان و ارعاب‌گر
هر چند این متن، نویسندگانی گم‌نام دارد، از افزودن نام «اساتید علوم سیاسی» کاری نمی‌رود جز پیشاپیش مرعوب ساختن مخاطبان. لذا اولین نقدی که به این نوشته وارد است همین نام مستعار پرمدعا و مبهم است. اگر متنی منعکس‌کننده‌ی دانشوری – نه سیاست‌ورزی حرفه‌ای –باشد، خودِ متن به روشنی گویای عمق و دقت نظری آن و روش‌مندی حاکم بر آن خواهد بود، لذا اشاره به این مرجع ضمیر مبهم نه تنها خدمتی به مضمون و محتوای نوشته نمی‌کند بلکه دلالتهای ناخواسته‌ی دیگری دارد. پرسش جدی این است که هر چند ممکن است به دلیل سیطره‌ی فضای سنگین و سیاه امنیتی، عده‌ای از ذکر نام‌شان ابا داشته باشند، چه دلیلی برای این مرعوب کردن مخاطب می‌تواند وجود داشته باشد آن هم در عرصه‌ی بحثی که مربوط به سرنوشت عمومی ملت است و ملک شخصی و اختصاصی یا میدان بازی احزاب سیاسی نیست؟ این متن از همین آغاز با مخاطب بنای نامهربانی ساز می‌کند و با «عجب علم» برترنشینی خود را به رخ مخاطب می‌کشاند که پیشاپیش او را تسلیم نظر خود کند.
درباره‌ی اجزای متعددی از این نوشته می‌توان به تفصیل بحث کرد (و پاره‌ای از این نکات در زیر خواهد آمد)، اما خوب است اندکی با فاصله به متن بنگریم و بکوشیم تا مدعای اصلی آن را بدون حواشی و زواید ببینیم. متن یک پیام روشن دارد: ما – یعنی همین «جمع اساتید علوم سیاسی» به نیابت از «خرد جمعی» اصلاح‌طلبان– مشغول کاری برای گشودن انسداد سیاسی موجود هستیم. شما – یعنی هر که غیر از ما و هر کسی که راهبردهای ما را نمی‌پسندد و با آن همدل نیست – در کار ما مزاحمت و اخلالی نکند و بگذارد بدون ایجاد شکاف کارمان را بکنیم. این‌که این شیوه آیا به گشودن انسداد سیاسی می‌انجامد یا نه، خود جای بحث دارد ولی هم‌چنان فرع قصه است در این طرح کلی. هم‌چنین این ادعا که «دیگران» در کار این گشایش به هر نحوی ممکن است «اخلال» یا «شکاف» ایجاد کنند نیز بحث دیگری است که باز هم در حاشیه‌ی مدعای کلی قابل بررسی است ولی مستقل از مضمون اصلی نوشته نیست. 
«بنگر که بر آن کوه چه افزود و چه کاست»
یک سؤال جدی و مهم که پس از خواندن این متن به ذهن مخاطب خطور می‌کند این است: اگر این متن نوشته نمی‌شد جای چه چیزی خالی بود؟ این متن – که ظاهراً مضمون تحلیلی دارد ولی در عمل چیزی جز توصیف وضعیت نیست – چه چیزی به ما می‌دهد و چه شکاف و خلائی را پر می‌کند؟
سؤال بعدی که بلافاصله پس از این سؤال پیش می‌آید این است که: «ما» – شامل همین برآیند خرد جمعی اصلاح‌طلبان و تمام ملت ایران از سبز گرفته تا غیر سبز – از این پس چه باید بکند که نمی‌کرده است و چه کارهایی را که می‌کرده نباید بکند؟ به عبارت دقیق‌تر، اگر توصیه‌های این یادداشت نبود، آیا مردم راه دیگری می‌رفتند که اکنون با تجویزها و توصیه‌ها آن راه را نمی‌روند؟
زمان: عنصر بی‌خاصیت
این متن زمان‌گسیخته است. حرکت زمان در این متن معنا ندارد. پیشنهادها و توصیه‌های این متن، کمترین اعتنایی به تحولاتی که در نهادهای سیاسی ایران اتفاق افتاده است ندارد به این معنا که تمام این حرف‌ها را هم در انتخابات سال ۸۴ و هم در انتخابات سال ۸۸ و هم حتی در دو دوره‌ی انتخاباتی که منجر به پیروزی سید محمد خاتمی شد می‌توان طرح کرد با این تفاوت که امروز دایره‌ی عمل بسیار تنگ‌تر از پیش شده است. جز این، نویسندگان متن، همچنان در همان میدان پیشین بازی می‌کنند. این میدان کدام است؟ قانون اساسی؟ از متن چنین بر نمی‌آید. مدلول روشن متن این است که بازیگران آینده‌ی این طرح، میدانی جز میدان دیکته شده و از پیش تعیین شده‌ی حاصل از تعلیق قانون اساسی ندارند.
سلامت انتخابات؟
نویسندگان متن به فرد یا افرادی که قرار است بازیگر این میدان از پیش تعیین شده برای بازی پیشاپیش باخته‌ای باشند که به تصریح نویسندگان همین متن، پیروزی برنده‌اش از قبل تضمین شده است، توصیه می‌کنند که: «سلامت انتخابات را شرط حضور خود در رقابت انتخاباتی بداند و متعهد باشد در صورت مشاهده نشانه‌های عدم سلامت انتخابات، از ادامه رقابت خودداری کند و با حضور خود به انتخابات نمایشی مشروعیت نبخشد». این جمله در فهم این متن کلیدی است: مگر پس از تجربه‌ی ۱۳۸۸ دیگر در فساد نهادینه‌ی انتخابات تردیدی وجود دارد؟ مگر ۲۲ خرداد ۸۸ با بانگی مهیب نابودی صندوق رأی را اعلام نکرد؟ چه اتفاقی در صحنه‌ی سیاست امروزی ایران افتاده است که وهم و گمان سلامت انتخابات را باید دوباره به خودمان بقبولانیم؟ یعنی برای درک این نکته که قواعد بازی از همان ابتدا در راستای شکست محض و قطعی بازیگر مغلوب و مهجور طراحی شده است، باید مدام وارد این بازی شویم تا این نکته را کشف کنیم؟ این نوع تعابیر به روشنی بن‌بست توصیه‌های این متن را ترسیم می‌کند. اشاره‌های متن به شرکت آقای خاتمی در انتخابات نه تنها بینه‌ی آشکاری است بر این‌که بازخوردهای آن ماجرا کمترین عبرتی را برای اصلاح‌طلبان به همراه نداشته است بلکه تصریح بلیغی است بر این‌که در نگاه نویسندگان این متن، مردم نقشی جز پیروی و پرهیز از مزاحمت و ایجاد اخلال ندارند. گویی واکنش‌های سنگین و تندی که به حرکت آقای خاتمی بروز کرد و همچنان در جریان است، نه تنها کمترین سهمی در تصحیح این خطاهای سیاسی در این متن نداشته است بلکه هم‌چنان نشانه‌ای است از راسخ شدن خوی استبداد مهربانانه و پدرانه. 
سبزها: غایب بزرگ و دیگریِ حاشیه‌نشین
این متن ظاهراً هم‌راستا و هم‌سو با سبزها نوشته شده است، اما متن به روشنی حکایت از فاصله گرفتن آشکار از آرمان‌های جنبش سبز دارد. آن‌چه که در جنبش سبز مهم است، نام افراد و نشان آن‌ها نیست. مضمون و محتوای جهت‌گیری سیاسی است که تعیین‌کننده‌ی ارزش آن است. اگر خود میرحسین موسوی هم متنی بنویسد که در مقایسه با تمام بیانیه‌های بلیغ و درخشان‌اش مدلولی جز عقب‌گرد و فرود آمدن از افق سیاست سبز  پس از ۲۲ خرداد باشد، بی‌شک آن متن نسبتی با جنبش سبز نخواهد داشت. جنبش سبز دغدغه‌اش هرگز بازگشت به ساختار قدرت به هر شکل ممکن نبود و نیست. جنبش سبز، چنان‌که در گفتار میرحسین موسوی و مشی آگاهانه و فریادشده‌ی ملت خود را نشان داد، چیزی نبود و نیست جز حرکتی برای احیای نقش شهروندان نه بازگردان قدرت به یک حزب سیاسی که حتی در تبیین مواضع سیاسی‌اش نیز از شمول‌گرایی نظری و عملی فاصله می‌گیرد. متن از اصلاح‌طلبان و سبزهای اصلاح‌طلب سخن می‌گوید و گویی در افق دید نویسندگان، سیاست سبزی که اصلاح‌طلب نباشد یا با آرمان‌های اصلاح‌طلبان همدلی نداشته باشد یا بی‌معناست، یا وجود خارجی ندارد یا دچار «چپ‌روی» و «رادیکالیسم» و تندروی و افراط است یا لابد «خارج‌نشین». زاویه داشتن این گروه با میرحسین موسوی از ابتدای اعلام نامزدی‌اش به روشنی گواه این تفاوت مشی است – و طرفه این است که حتی در همین متن متناقض به متفاوت بودن مشی موسوی و کروبی اشاره می‌رود – اما گویا اصلاح‌طلبان بر این باور راسخ‌اند که جنبش سبز امتداد منطقی یا نتیجه‌ی طبیعی اصلاح‌طلبی است. در این نکته شکی نیست که اصلاح‌طلبان در جریان انتخابات سال ۸۸ امکانات و توانایی‌های سیاسی و نیروی انسانی و بسیج‌گری‌شان را در اختیار میرحسین موسوی نهادند و سهم مهمی در عمومی کردن پیام او ایفا کردند. اما پرچمدار این تغییر تراز بنیادین در سیاست‌ورزی امروز پس از جنبش سبز، نه احزاب اصلاح‌طلب، بلکه مردمی بودند که دایره‌ی عمل و اندیشه‌شان بسیار وسیع‌تر از احزاب اصلاح‌طلب بود و هست. میرحسین موسوی هم کاری نکرد جز همدلی و همراهی با همین موج مردم و سخن ایشان را بی‌پروا بر زبان آوردن.
با این مقدمه، این متن دچار دیگری‌ستیزی مستتر و مزمنی است. دیگری یعنی هر کسی که مانند نویسندگان این متن نمی‌اندیشد. این دیگری‌ یا متهم است و گمراه و همراه با بیگانگان و یا حداکثر با نویسندگان متن مخالف که در هر دو صورت وظیفه‌‌اش چیزی نیست جز سکوت و اخلال نکردن. برای فهم خلل این منطق و آشکار کردن این دیگری‌ستیزی و غیرتراشی، باید پرسش را وارونه کرد. چرا باید سبزهای غیراصلاح‌طلب همان راهی را بروند که نویسندگان این متن توصیه می‌کنند؟ اگر بنا به اخلال نکردن است، چرا توصیه‌کنندگان فوق خودشان دست از این به اصطلاح «اخلال» بر نمی‌دارند؟ مگر در ماجرای انتخابات مجلس نهم، سبزها در کاری اخلال کرده بودند؟ مگر سبزها راه‌شان را از کسی جدا کرده بودند؟ آقای خاتمی رأیی داده است و عده‌ای با او مخالف بودند. این‌که بگوییم رأی آقای خاتمی با تشخیص خودش محترم است یک چیز است و این‌که انتظار داشته باشیم بقیه‌ی سبزها هم – با توجیه پرهیز از ایجاد شکاف و اخلال نکردن – همان راهی را بروند که ایشان رفت چیز دیگر. 
اگر بار دیگر به نگاه میرحسین موسوی برگردیم، منطق جنبش سبز منطقی نیست که در آن با پیروزی ما، دیگری شکست‌خورده و معزول باشد. این نه تنها برای اصلاح‌طلبان بلکه برای دشمنان سرسخت و قسم‌خورده‌ی سبزها نیز صادق است. قرار نیست با پیروزی ما آن‌ها از میدان بیرون بروند و گوشه‌نشین شوند یا از حقوقی کم‌تر از حقوق ما برخوردار شوند. در منطق پس از ۲۲ خرداد، مسأله کنار رفتن یک فرد یا از مسند پایین کشیدن یک صاحب قدرت نیست. مسأله رأی مردم است. مسأله ساز-و-کاری است که در خلال آن رأی مردم به هیچ انگاشته می‌شود. کلید فهم جنبش سبز این‌جاست نه در دغدغه‌ی بازگشت به ساختار قدرت. اگر نگرانی بازگشت به ساختار قدرت بود، موسوی نمی‌گفت من همان روز اول از حق خودم گذشتم ولی دربرابر ضایع شدن حق مردم سکوت نخواهم کرد
حضور فعال در عرصه‌ی سیاسی وقتی که قانون عادلانه و آزادانه بی‌معنا باشند به افسانه شبیه است. این متن چیزی به ما نمی‌دهد جز تزریق حس کاذب فعالیت سیاسی در فضای بن‌بست آن هم با توهم گشوده شدن فضای سیاسی. عجیب‌تر آن است که در خود متن هم این سرگشتگی و تناقض آشکار است: ظاهراً رأی دادن آقای خاتمی به قصد گرفتن امتیازهایی و گشوده شدن فضای سیاسی بوده است که نتیجه‌ی معکوس داد و هم در برابر حاکمیت سیاسی بی‌پاسخ ماند و هم از سوی مردم با بی‌مهری مواجه شد. علت تکرار این شیوه‌ی آزموده چی‌ست؟
بیان استمرار انسداد
نویسندگان متن، به جای کلی‌گویی و تکرار توصیف وضعیت و بیان کلیاتی که حاصلی جز ایجاد شکاف‌های بیشتر ندارد – و از این جهت متن خودشکن است و خلاف ادعای خود عمل می‌کند – می‌توانستند به روشنی بگویند – چنان‌که به دفعات حتی بر زبان آقای خاتمی جاری شده است – که در شرایط فعلی امکان فعالیت سیاسی وجود ندارد. فعالیت سیاسی نیازمند حداقل‌هایی است برای تحقق کف خواسته‌های دموکراتیک و منطبق با حقوق اساسی مردم – اعم از سبز یا غیر سبز، اصلاح‌طلب یا غیر اصلاح‌طلب – و در غیاب این حداقل‌ها هر گونه القاء وجود این حداقل‌ها افزودن بر توهم‌هاست.
تغییر تراز سیاست و تأخیر فاز اصلاح‌طلبان
پس از ۲۲ خرداد، منطق سیاست‌ورزی در ایران دستخوش دگردیسی بنیادین شده است. این نکته، امری است که حتی از دید حاکمان سیاسی پنهان نمانده و به شیوه‌های مختلف در عملکرد آن‌ها متجلی است. اما اصلاح‌طلبان – یا دست‌کم نویسندگان این متن – هم‌چنان با منطق قبل از ۲۲ خرداد – یا به عبارت دقیق‌تر با منطق دوم خرداد – می‌اندیشند. جنبش اصلاح‌‌طلبی یا دوم خرداد هر دستاوردی که داشته است – مثبت یا منفی – پس از عبور از گردنه‌ی ۲۲ خرداد دستخوش دگردیسی شده است و دیگر آن موجود پیشین نیست. این کوشش و مقاومت برای به عقب کشیدن عقربه‌های ساعت تاریخ و تلاش برای احیای اصلاحاتی که همواره با تعریف‌های کشسان و نامتعین در موقعیت‌های مختلف بروز می‌کند، نشان از تأخیر فاز این دسته از کنش‌گران سیاسی دارد و بی‌توجهی آن‌ها به جریان‌های جاری در جامعه. همان نخبه‌گرایی و منسلخ بودن از واقعیت جامعه که بارها در صحنه‌ی سیاست ایران اصلاح‌طلبان را به شکست کشانید، این بار در برابر جنبش سبز خود را نشان می‌دهد و هر جایی که به منظر متفاوتی برخورد می‌کند یا به «دیگری» نهیب می‌زند که اخلال نکند و ایجاد مزاحمت در کار بقیه نکند یا ابایی از برچسب زدن به آن‌ها ندارد و «چپ‌روی» را هم مانند دشنام به کار می‌گیرد خصوصاً در فضایی که از «رادیکالیسم» هیولایی ساخته‌اند که همواره می‌توان با نشان دادن تصویر آن هر حرکتی را خاموش کرد.
واقعیت این است که بازی کردن در صحنه‌ی سیاست ایران چنین نیست که بگوییم بگذارید اصلاح‌‌طلبان کار خود را بکنند و سبزها – یا آن‌ها که با اصلاح‌طلبان اختلاف نظر دارند – کار خودشان را بکنند. واقعیت این است که این شیوه‌ی بازی کردن در میدان سیاست – یعنی قدم نهادن در زمین از پیش‌تعیین‌شده‌ی قواعد نابرابر حاصل از تعلیق قانون – نه تنها برای اصلاح‌طلبان نتیجه‌ای از پیش تعیین شده دارد و قدم نهادن در دامی است که اقتدارگرایان از هم‌اکنون با سرخوشی چشم‌انتظار آن هستند، بلکه راه حرکت و عمل دیگران را هم مسدود می‌کند.
«رنج ضایع، سعی باطل، پای ریش»
بازخوانی دوباره‌ی این متن به روشنی یک نکته را بازگو می‌کند: از منظر اصلاح‌طلبان، در فضای فعلی هیچ کاری نمی‌توان کرد. ولی می‌توان فرض کرد که می‌شود کاری کرد. با این فرض می‌شود پیش رفت و اگر فضایی احیاناً گشوده شد، دیگرانی هم که با این راهبرد موافق نبوده‌اند می‌توانند وارد بازی شوند و سهمی از قصه داشته باشند. حقیقت این است که اگر این راهبرد خاصیت و نتیجه‌ای می‌داشت، باید در مناسبت‌های مختلفی که آقای خاتمی – لابد به توصیه‌ی مشاوران‌شان – چراغ سبزی برای «گفت‌وگو» و «مذاکره» نشان دادند، کمترین نشانه‌ای از گشایش مشاهده می‌شد نه این‌که روز به روز بر این انسدادها افزوده می‌شد.
آن‌چه در بالا آمد، چه بسا درشت‌تر از چیزی باشد که در ذهن نویسنده گذشته است ولی دست‌کم می‌تواند تلنگری بزند به نویسندگان متن که اگر قرار باشد راهبردشان را بازنویسی کنند با مخاطب مهربان‌تر باشند و شعور او را دست‌کم نگیرند و چنین قیم‌مآبانه و از موضع دانای کل، آن هم از پس نقاب، در فضای سیاسی میدان‌داری نکنند.
نزاع جنبش سبز با حاکمیت سیاسی بر سر کسب کرسی‌های قدرت نیست. دغدغه‌ی ملت ما آزادی و عدالت است و این آزادی و عدالت از طریق مشارکت در فعالیت سیاسی در فضای بن‌بست میسر نمی‌شود بلکه با رخنه کردن در دلِ این سنگ خارا محقق می‌شود. حکایت جنبش سبز با فضای تیره و سهمگین سیاست فعلی، حکایت نبرد سنگ با سنگ نیست؛ قصه‌ی پایداری آب است در برابر سرسختی خارا. جنبش سبز قرار است از رأی مردم اعاده‌ی حیثیت کند و سلامت انتخابات را برگرداند نه این‌که جنازه‌ی صندوق رأی را بر سر دست بگیرد و زنده بودن او را در خیال بپروراند و امید داشته باشد که با این توهم جانی به تن مرده‌ی این صندوق برگردد. برای چاره کردن درد، نمی‌توان آن را نادیده گرفت و با مفروض گرفتن عدم آن، آن را معدوم کرد.
کشمکش سلب و ایجاب
این متن و زوایای مختلف آن را هم‌چنان می‌توان به نقد کشید اما پرسشی که باقی می‌ماند هم‌چنان این است که «چه باید کرد؟». یک بخش پاسخ این سؤال هم‌اکنون محقق شده است. همین‌که پرسش «چه باید کرد؟» بخشی از آگاهی عمومی مردم شده است و کم‌تر کسی است که این روزها از خود و دیگران این سؤال را نپرسد، یعنی رسوخ اصل مسأله به آگاهی عمومی. یافتن تمام پاسخ بی‌شک زمان می‌برد (و عمده‌ی این پاسخ‌ها از متن جامعه و از میان مردم می‌آید نه از برآیند تحلیل‌ها و لابی‌های نخبگان و احزاب سیاسی؛ برجسته‌ترین نمونه‌ی جُستن این پاسخ‌ها را هم باید در تجربه‌ی راهپیمایی سکوت ۲۵ خرداد یافت). اما این پرسش را در کنار متن فوق و هم‌چنین این نقد – و هر نقد دیگری – بر آن می‌توان دوباره پرسید. اگر به این متن این عیوب احتمالاً وارد است، پس چه می‌شود کرد؟ یا به جای آن چه باید کرد؟ طرح این سؤال در کنار این نقد، بی‌شک مغالطی است. هر سلبی لزوماً همراه با ایجاب نیست. گوشزد کردن خلل‌های یک متن به این معنا نیست که آن‌که لغزش‌های آن را می‌بیند حتماً پاسخی متفاوت دارد‌ یا باید داشته باشد و اگر هم داشته باشد، ملزم به ارایه‌ی عمومی آن است. در نتیجه، به جای طرح این دوگانه‌ی کاذب سلب-ایجاب که کارکردی جز دعوت منتقد و مخاطب به سکوت ندارد، راه خردمندانه‌تر آن است که از سنجش‌گری‌ها – حتی اگر راه‌های جایگزینی پیشنهاد نکرده باشند – استقبال شود تا خلل‌های احتمالی را بتوان جبران کرد.
(این متن اولین بار در جرس منتشر شده است)
۱

با تجربه‌ی ۲۲ خرداد چه می‌توان کرد؟

چه بسا عنوان این یادداشت چیز دیگری باید می‌بود. ولی برای شروع، نیاز به پرسشی با همین قالب است. ۲۲ خرداد تجربه‌ای بی‌بدیل برای ملت ما بود. این تجربه، مثل هر تجربه‌ی انسانی و اجتماعی دیگری، در ظرف‌های مختلف معانی مختلفی می‌گیرد. گاهی تجربه‌ای بسیار شیرین، یا تجربه‌ای که می‌تواند بسیار روح‌نواز باشد، تبدیل به تجربه‌ای تلخ و طاقت‌سوز می‌شود. و گاهی تجربه‌ای که از نگاه دیگران ممکن است مترادف با ناکامی و ذلت یا نابودی باشد، از نگاهی دیگری چیزی نیست جز کامیابی‌، عزت و سرافرازی.

یک بخش از تجربه‌ی ۲۲ خرداد، همین خصلت سوبژکتیو آن است که از سطح و افق یک اتفاق و رویداد عینی خاص بالاتر می‌رود. ۲۲ خرداد یک ذخیره‌ی عظیم اجتماعی است؛ ذخیره‌ای است که هم‌چنان می‌تواند الهام‌بخش باشد. اما پرسش این است که مخاطب با این اندوخته که بالقوه می‌تواند نیروی اجتماعی-سیاسی قدرت‌مندی باشد، چه می‌کند؟ آیا این تجربه‌ی شگفت‌آور را به یک تراژدی فرو می‌کاهد و خویش را قربانی می‌بیند و از آن می‌گریزد؟ یا از آن حماسه می‌سازد و در آن پهلوانی می‌‌کند؟ یا این‌که انسانیت خویش و شکوه انتخاب آدمی را در آن متجلی می‌بیند و سرافرازی خویش را در افقی بالاتر از هدف‌های کوتاه‌مدت و نتایج زود-بازده جست‌وجو می‌کند؟

اکنون پس از سه سال از تولد جنبش سبز، این نکته بیش از هر وقت دیگری آشکار شده است که ظروف انسانی مختلف چگونه با این رویداد سیال یا، اگر بخواهیم دقیق‌تر بگوییم، آینه‌سان، برخورد می‌کنند. این رویدادها نیستند که ما را رنگ‌آمیزی می‌کنند. ما هستیم که رنگِ خویش را به رویدادها می‌زنیم.

این مضمون، هم مضمونی عارفانه است از قبیل آن‌که مولوی می‌گفت که «باده از ما مست شد نی ما از او» یا آن‌جا که می‌‌گفت: «کاملی گر خاک گیرد زر شود / ناقص ار زر برد خاکستر شود» (و پر پیداست که این کلمات را نباید تحت‌اللفظی معنا کرد و در الفاظ و عبارات پیچید؛ بلکه معنا و مفهوم است که در آن‌ها کلیدی است) و هم مضمونی است اجتماعی-سیاسی. جنبه‌ی اجتماعی-سیاسی آن همان است که در جنبش سبز و به ویژه در زبان و بیان میرحسین موسوی منعکس شده است. پیش‌تر یک بار نوشته بودم که از نظر من، میرحسین موسوی در تمام ملت تکثیر شده است. یا میرحسین موسوی آینه‌ای بود برای نشان دادن تصویر ملت به خودشان. او وسیله‌ای شد برای این‌که عظمت این ملت را به رخ خودشان بکشاند و به آن‌ها بگوید که هر وقت غرورشان را بخواهند مجروح کنند و هر وقت کسی بخواهد به آن‌ها بزرگی و نخوت بفروشد، هم باید و هم می‌توانند بایستند و نخوت متکبر را به زمین بکشانند.
این اندوخته و ذخیره‌ی پرقدرت اجتماعی-سیاسی، یعنی تجربه‌ی ۲۲ خرداد، به روشنی با تجربه‌ی ۲ خرداد تفاوت دارد. تفاوت دارد هم از حیث زبان و گفتار، هم از منظر عملی، هم از جهت چهره‌های عمده‌ای که نمایندگان، میراث‌داران یا متولیان آن دو رویداد شدند. اما همین اندوخته‌ی ۲۲ خرداد اگر قرار باشد در قالب‌های تنگ جهت‌گیری‌های سیاسی و اسلوب‌های مألوف اپوزیسیون جدید یا قدیم حرکت کند، از پویایی می‌افتد. تمام نشاط و تپندگی جنبش سبز در همین خصلت استعلایی آن است که خود را با دستیابی به یکی دو هدف معین تعریف نمی‌کند. جنبش سبز اهل وصال نیست؛ اهل حرکت است. در وصال، توقف داریم. نقطه‌ی مقابل وصال هم فراق و هجران نیست؛ نقطه‌ی مقابل وصال، حرکت و سیالیت است. جنبش یعنی همین. یعنی از حرکت باز نایستادن. یعنی جاری بودن مثل رود. یعنی زندگی. جنبش سبز یعنی زندگی. جنبش سبز را باید زیست چنان‌که زندگی را.
آینه در آینه‌ی جنبش سبز
این است که ذخیره و اندوخته‌ی جنبش سبز و ۲۲ خرداد، در هر جانی و هر قلب و قالبی، در هر اندیشه و خیالی، یکسان اثر نمی‌کند. برای بعضی هدایت‌افزاست و برای بعضی دیگر مایه‌ی ضلالت. مقایسه کردن جنبش سبز با تمام جنبش‌های آزادی‌خواهانه‌ی پیشین ملت ایران در صد سال اخیر، درس‌آموز و گره‌گشاست. اما همین مقایسه را هم اگر به دست ناکاردان بسپارید، از آن چیزی جز سرخوردگی و خفت و عقب‌ماندگی نمی‌فهمد. مقایسه‌ی جان‌بخش آن مقایسه‌ای است که بتواند به ما و ملت ما نشان بدهد که در این صد سال، و در این سه سال، بزرگ‌تر شده‌ایم و جنبش را زیسته‌ایم و حرکت کرده‌ایم و قد کشیده‌ایم و پخته‌تر شده‌ایم. برای فهم این نکته، خامان ره نرفته پرواز نگاه‌شان به این بلندا نمی‌رسد. «دریادلی بجوی، دلیری، سرآمدی». میرحسین موسوی مثل آینه‌ای، دریادل بودن، دلیر بودن و سرآمد بودن ملت ما را به آن‌ها نشان داد. ما این کشفِ دوباره‌ی خود را مرهون موسوی هستیم. موسوی مثل آینه‌ای در برابر آینه‌ی ما ایستاد: «آینه در آینه شد».
از این افق در ماجرا نگریستن، برای اهل عبرت و آنان‌که قابل باشند، نشانه‌ها هست و درس‌ها. اما باید به این افق قدم نهاد. نمی‌شود در فضای پیشین و الگوهای کهن و منسوخ باقی ماند و انتظار داشت جنبش سبز با جان ما همان بکند که در زبان موسوی منعکس می‌شود. بیانیه‌های موسوی این دگردیسی معنایی و عملی را برای ما ترسیم می‌کنند. گفتار شخصی که در مناظره‌های‌اش لکنت زبان داشت و «چیز چیز»ش اسباب استهزاء مخالفان‌اش می‌شد، ناگهان در متن حادثه‌ای از قبیل ۲۲ خرداد، چنان صیقل می‌خورد که انتظار این همه فوران اندیشه و خیال از آن نمی‌رفت. دریای متلاطم و کف‌آلودی که در بیانیه‌های موسوی دیده می‌شود، گوهرشناسی می‌طلبد که از میان‌اش صید گوهر کند و همان‌ها را صیقل دهد و میناگری و معماری کند با آن‌ها.
باور من این است که ۲۲ خرداد می‌تواند تجربه‌ای گره‌گشا باشد مشروط بر این‌که این رویداد را تنها به یک حادثه‌ی سیاسی صرف فرونکاهیم و انتظار نداشته باشیم که این جنبش برای رفتن یکی و آمدن دیگری بر پا شده باشد (ساده‌ترین روایت‌اش این است که جنبش سبز را برآمده از اراده‌ای برای «براندازی»، «انقلاب» یا «تغییر رژیم» بفهمیم که اولِ خطاست و سنگ بنای گمراهی؛ و این خطای مشترک «نظام مقدس» و اپوزیسیون براندازی‌خواه آن درباره‌ی جنبش سبز بود). ۲۲ خرداد تجربه‌ای بود که به ما آموخت می‌توان رهایی و آزادی و تمنای آن را زیست بدون آن‌که حتی وقتی که چشم‌انداز آزادی دور و دشوار می‌نماید، از آن دل ببریم یا جهت‌مان را تغییر دهیم. ۲۲ خرداد درس زندگی بود. درس امید بود. تمام آن مضامینی که در گفتار سیاسی ۲۲ خرداد تولید شده است و به زبان‌های مختلف تفسیر و تأویل شده است، برای من یک معنا بیشتر ندارد: امید. نزد من، هر کسی که اهل ایمان و امید است، هر کسی که رونده است، هر کسی که مانند آب سیال است؛ هر که اهل سکون نیست، سبز است و همراه جنبش سبزی است که در ۲۲ خرداد آغاز شد. «هر که در این حلقه نیست، فارغ از این ماجراست». جنبش سبز، از افقی که من در آن می‌نگرم، و با نگاهی که در زبان موسوی در بیانیه‌ها خود را نشان می‌دهد، نسبتی با نومیدی و بی‌حرکتی ندارد،‌ حتی در دشوارترین و مخوف‌ترین شرایط.
بیانیه‌های موسوی: مصحفی گشوده
نقطه‌ی شروع بازخوانی تجربه‌ی ۲۲ خرداد و جنبش سبز، بازخوانی بیانیه‌های موسوی است. در این متون که متن پایه و کلیدی جنبش سبز هستند و به عبارت دقیق‌تر«مصحف» جنبش سبز به شمار می‌روند، مضمون و ماده‌ی اولیه‌ی برخی از ارزش‌هایی است که این جنبش را به پیش می‌راند آمده است. همین‌جا لازم است این نکته برجسته شود که یکی از خلصت‌های مهم جنبش سبز، پرهیز از کیش شخصیت و بنا کردن رهبری غیرمتمرکز و مردم‌محور آن بر شالوده‌ی رهبری کاریزماتیک است. تأکید خود موسوی و هشدار او به جنبش سبز نسبت به بروز تعظیم و تکریم‌های بی‌وجه و بت‌سازی‌های مشرکانه، راهنمای عمل مهمی برای جنبش سبز است نه تنها برای امروز بلکه برای آینده. افق دید موسوی در برجسته کردن این نکته از این جهت مهم است که اگر قرار باشد از هم‌اکنون جنبش سبز به این ورطه بیفتد، چشم‌انداز آینده‌ی ما بسیار تیره‌تر خواهد شد و در آینده به این سادگی نخواهیم توانست راه سر برآوردن تملق‌ها، چاپلوسی‌ها، تقدیس‌ها و شیفتگی‌های مؤمنانه را مسدود کنیم. پا گرفتن این روحیه و نهادینه شدن حس حساسیت به رهبران سیاسی و پاسخگو دانستن دایمی آن‌ها رکنی کلیدی برای جنبش سبز است. در نتیجه، بازخوانی بیانیه‌های موسوی نه به مثابه‌ی اسطوره ساختن از آن‌ها و انحصار اندیشه در آن‌هاست بلکه به عنوان الگویی است حداقلی که در آن‌ها ارزش‌های محوری و متعالی جنبش سبز مندرج است (و حتی در آن‌ها هم راه بحث و نظر مسدود نیست).
می‌توان نقطه‌ی آغاز و پایان بیانیه‌ها را دید و آن‌ها را استعلا داد. استعلا دادن بیانیه‌ها به این معناست که هر چند این سخنان در ظرف زمان و مکان خاص خود پدیدار شده‌اند، می‌توان آن‌ها را به افقی بالاتر برد تا گرد تاریخیت بر آن‌ها ننشیند. این به معنای تقدیس یا نقدناپذیر کردن آن‌ها نیست بلکه به معنای جدا کردن ارزش‌های برین و متعالی از راهبردهای مقطعی و زمانی است. این کار اندکی خلاقیت می‌خواهد و البته ایمان و امید. برای کسانی که اهل خلاقیت نیستند، برای کسانی که امید به سادگی در وجودشان ریشه نمی‌دواند، برای کسانی که اهل ایمان نیستند، البته همه چیز باید مهیا و حاضر و آماده باشد. رنج بردن، پافشردن و امید داشتن، کار هر جانی نیست. ۲۲ خرداد و جنبش سبز، مظروفی است که برای هر ظرفی یکسان کار نمی‌کند. برای کسی نوشین لبان می‌شود و برای دیگری زهر ناب. شماری را راحت است و عده‌ای را رنج. گروهی را نیل است و طایفه‌ای را خون. برای بازخوانی تجربه‌ی ۲۲ خرداد و جنبش سبز، باید از خود و خویشتنِ‌ خویش آغاز کنیم. بیانیه‌های میرحسین، همین را به ما می‌آموزد. و این درس، درسِ تازه‌ای هم نیست. «در خانه اگر کس است،‌ یک حرف بس است».  
در این سه سال، هم ناظران بیرونی و هم کسانی که بخشی از آرمان‌ها و آرزوهای خود را در آینه‌ی جنبش سبز دیده‌اند، بیش از آن‌که به بستر شکل‌گیری آن و خصلت‌های محوری آن توجه داشته باشند، شیفته‌ی تصویر خود در این آینه شده‌اند. یکی از دستاوردهای مهم جنبش سبز این بود که مفهوم و معنای عمل سیاسی و نفس سیاست را دگرگون کرد. اما هم‌چنان کسانی هستند که سیاستِ پس از ۲۲ خرداد را با منطق پیش از آن می‌فهمند (چه این افراد بخشی از حاکمیت سیاسی جمهوری اسلامی باشند چه مخالفان و منتقدان‌‌اش). بی‌اعتنایی به این تغییر افق و تراز سیاسی، لاجرم نتیجه‌اش چیزی نمی‌شود جز آرزواندیشی و نقش خویش را در آب این رودخانه‌ی خروشان جُستن.
سوء ظن و سو‌ء تفاهم درباره‌ی ماهیت جنبش سبز
جنبش سبز درست از زمان نضج‌گیری‌اش و حتی پیش از آن موضوع سوء ظن و سوء تفاهم بوده است. 
این سوء ظن و سوء تفاهم ابتدا از جانب حکومت بوده و هست از آن رو که جنبش سبز را نه تنها مخالف و معترض بلکه از همان ابتدا معارض و متخاصم تلقی کرد، در حالی که اگر قاعده‌ی خردی در میان بود و زمام امور به دست خردمندان بود، جنبش سبز را حتی مخالف و معترض این نظام نباید می‌دیدند بلکه آن را باید جریانی مشفق می‌دیدند که در فکر عزت و اقتدار ایران و اصلاح و بهبود حال و روز همین نظام بود نه این‌که در فکر براندازی یا جایگزینی آن باشد (و این نکات را سطر به سطر در بیانیه‌های موسوی می‌توان دید).
سوء تفاهم دیگر آشکارا از جانب اپوزیسیون شناخته‌‌شده‌ی جمهوری اسلامی در تقریباً تمامی طیف‌های‌اش رخ داد. چتر گسترده‌ی کثرت‌گرایی که در مواضع میرحسین (و کسان دیگری که همین مضامین را در گفتار و عمل‌شان برجسته کرده‌اند) پیوسته تبیین می‌شد، این تصور را در اپوزیسیون ایجاد می‌کرد که – حتی به رغم تصریحات مکرر میرحسین – حرکت جنبش سبز را در جهت نابودی یا ریشه‌کن کردن جمهوری اسلامی می‌دیدند. در نتیجه‌ی همین تصورات بود که اگر از جنبش سبز آن‌چه را که خود انتظار داشتند نمی‌دیدند،‌ یا آن را امیدی بر باد رفته قلمداد می‌کردند و یا زبان به طعن و لعن آن می‌گشودند (و هم‌چنان می‌‌گشایند).
حکومت جمهوری اسلامی و قدرت‌های مسلط و غالبِ امروز آن و هم‌چنین مخالفان سیاسی آن، هر دو در جنبش سبز همانی را می‌دیدند و می‌بینند که خودشان می‌خواستند و اعتنای چندانی به آن‌چه که جنبش سبز واقعاً بود نداشتند. در این البته تردیدی نیست که در جریان اعتراض‌های پس از انتخابات حوادثی رخ داد و نشانه‌هایی نیز بود که ناگزیر ذهنِ هم حاکمیت و هم مخالفان آن را به سوی برداشت‌های مزبور سوق می‌داد. اما اگر معیار را مواضع میرحسین بگیریم و آن را به مثابه‌ی شاقولی برای فهم مسیر مستقیم جنبش سبز درک کنیم، این اختلاف‌ها از میانه بر می‌خیزد. این نکته البته حاجت به شرح و بسط دارد. وقتی از مواضع میرحسین سخن می‌گوییم، سخن از مواضع شخص میرحسین نیست. اندیشه‌ی معیار مجموعه‌ای از حقایق عینی است (که گوهر و بن‌مایه‌ی ارزشی و معرفتی جنبش سبز را شکل می‌دهند) و این حقایق عینی به شیواترین بیانی در کلام میرحسین (و هم‌چنین در عبارات سایر رهبران و چهره‌های شناخته‌شده و تأثیرگذار جنبش سبز مانند مهدی کروبی) متجلی است. این اندیشه‌ی معیار در مسیر توضیح، بازتولید یا تفسیر ظرفیت‌های مغفول‌مانده‌ی آن‌ها آشکارتر می‌شود. هم‌چنین باید بر این مضمون تأکید کرد که جنبش سبز، چنان‌که در خلال آن‌چه تا این‌جا گفته شد اشاره شده است، منحصر در یک فرد نیست بلکه اندیشه‌ای است متکثر که همه‌ی آنانی که دل در گرو عزت و عظمت ایرانی آزاد و غنی از حیث معنا و ارزش‌های متعالی دارند به آن پای‌بندند.
خواننده شاید از خود بپرسد که چرا باید میرحسین و مواضع‌اش را معیار بگیریم؟ پاسخ این پرسش همانا در این نکته است که میرحسین تبدیل به صدای مطالبات و خواسته‌های عمومی مردم شده بود.  دقیقاً‌ به همین معنا، برداشت من از وضعیت حاکم بر اعتراض‌های فعلی این است که اگر راهپیمایی و تظاهراتی در میانه نیست،‌ دلیل‌اش به سادگی این است که مطالبه‌ای پشت آن نیست. نبودن مطالبه به معنای روگردانی مردم از جنبش سبز نیست بلکه به این معناست که مردم، جایی که صدای خود را در سخن میرحسین می‌جستند، در پی او بودند و همراهِ همراهِ خود گام بر می‌داشتند و جایی که احساس می‌کردند صدای آن‌ها هم‌آهنگ با صداهای دیگر نیست، گام پس می‌نهادند. این نکته را به سادگی و بلاغت در بیانیه‌ی نهم میرحسین می‌توان یافت:
«در اعتراض و حرکت اصلاحی و اصولی ما هیچ‌کس نباید صدمه ببیند. ما زمانی در تلاش خود موفق خواهیم بود که ابتکارهای ما برای احقاق حقوقمان تا آن حد اندیشیده شده، کارآمد و در چارچوب قانون باشد که حتی کودکان خردسال و زنان باردار بتوانند در آن شرکت کنند.»
کسانی که از جنبش سبز انتظار مقاومت از همان جنسی که مد نظر خودشان بود داشته و دارند، می‌‌اندیشند که آیا این مقاومت و اعتراض برای کودکان خردسال و زنان باردار هم میسر هست یا نه؟ اگر نیست، به نظر من به همین سادگی از محور و هسته‌ی جنبش سبز دور شده‌اند و اگر جنبشی با آن آرمان‌ها و اهداف شکست خورده و به آن‌ها نرسیده است، بدون شک آن جنبش، جنبش سبز نیست.
بهار عربی؟
پیامی که میرحسین پس از آغاز بهار عربی صادر کرد هم برای هسته‌های محوری جنبش سبز و هم برای آن‌ها که از متن این جریان دورتر بودند، این تصور را ایجاد کرد که جنبش سبز و بهار عربی الگوی مشابهی دارند یا می‌توان داوری یکسانی درباره‌ی این‌ها داشت. واقعیت این است که در پیام میرحسین، بیش از این‌که مشابه‌سازی‌های عینی و تطابق‌های نعل بالنعل مدار اصلی باشد، برجسته کردن مطالبات مردمی و نشان دادن بیراهه رفتن‌های نظام‌های مسلط حکومتی محور بود. لذا این قیاس نادرست و خطایی است که انتظار داشته باشیم هر آن‌چه در بهار عربی اتفاق افتاد (و هنوز همه‌ی پیامدهای‌اش جز سقوط حکومت‌شان معلوم نشده است) باید در ایران و از مسیر جنبش سبز هم اتفاق بیفتد. افسانه‌ی مشابه دانستنِ بهار عربی و جنبش سبز یکی دیگر از زمینه‌های بروز سوء تفاهم است که، به باور من، باید از آن پرهیز کرد. با تمام این احوال، نمی‌توان از این نکته نتیجه گرفت که جنبش سبز با آرمان‌ها یا مطالبات بهار عربی مخالف است. به گمان من عمده‌ی تفاوت‌ها در تفاوت روش‌ها و بسترهای اجتماعی است نه ضرورتاً در آرمان‌ها.
در توضیح این‌که وجه افتراق و اشتراک جنبش سبز و بهار عربی چی‌ست، باید به این نکته متفطن بود که جنبش سبز دل در گرو ارزش‌ها و اندیشه‌های عینی و عام دارد که برای انسان، بما هو انسان، صرف‌نظر از رنگ و نژاد و فرهنگ و جغرافیا، واجد اهمیت است. مطالبات بهار عربی تا آن‌جا که با این ارزش‌ها هم‌دل و هم‌راه‌ است، با جنبش سبز هم‌افق است و به اندازه‌ای که از این جنبه‌های عام و متعالی غفلت می‌ورزد یا بدان‌ها بی‌اعتناست، راه‌اش از جنبش سبز جدا می‌شود.
ارزش‌های عام و متعالی مورد قبول جنبش سبز، در ظرف و زمینه‌ی جامعه‌ی ایرانی صورت و هیئت خاص نیازها و خواست‌های انسانی ایرانی را به خود می‌گیرد. نقش محوری جنبش سبز در این‌جا آشکار می‌شود: هویت بومی بخشیدن به بن‌مایه‌ای که عام و فراگیر و انسانی است.
تجلی مقاومت چی‌ست؟
سؤالی که باقی می‌ماند این است که پس این جنبش سبز کجاست؟ کجا خودش را نشان می‌دهد؟ اصلاً مقاومتی در آن هست؟ اعتراضی هست؟ یا شلعه‌ای بود که زبانه کشید و خاکستر شد و رفت؟
پاسخ این سؤال را هم می‌توان در بیانیه‌های میرحسین جست‌وجو کرد. شاکله‌ی اصلی جنبش سبز در حفظ امید است و در زندگی کردن این مسیر و جدی گرفتن و جهت‌دار کردن هسته‌های اصلی شبکه‌های واقعی و پیشاپیش موجود اجتماعی. در نتیجه، بخشی محوری از هویت جنبش سبز پیشاپیش در اختیار ملت ما هست و نیاز به مداخله‌ای بیرونی نیست. اما باید پرسید که آیا این بخش از هویت سبز، توانسته است یا خواهد توانست تغییری در مناسبات موجود جمهوری اسلامی ایجاد کند؟ بدون شک بخشی از این هدف هم‌اکنون محقق شده است. چیزی در سخنان میرحسین نبود که در این سه ساله محقق نشده باشد. اهداف ملت و اهداف جنبش سبز هم چیزهایی نیستند که یکشبه محقق شوند. صبر، خویشتن‌داری و رعایت اهداف بلندمدت‌تر و منافع ملی کشور و ملاحظه‌ی اتفاقات بین‌المللی و منطقه‌ای نشان می‌دهد که مسیری که همین امروز جنبش سبز در آن قرار دارد، مسیری نیست که به زیان ملت ما باشد.
اما تجلی مقاومت چی‌ست؟ فکر می‌کنم همین که، در بیان موسوی، امید را مثل بذر هویت خود زنده نگه داریم و بر اصول خود پافشاری کنیم – که بسیاری در گوشه و کنار ایران و جهان این آرمان‌ها را حفظ کرده‌اند و به همراه دارند به ویژه در قلب زندان اوین – با بارش نخستین باران در این کویر، این بذر سر بر خواهد کرد و سایه‌ی سبزش بر سر تمامی مردم ما، حتی مخالفان و دشمنان‌اش،‌ گسترده خواهد شد. چشم‌انداز بیرونی کشور ما،‌ شاید منظره‌ی دشتی باشد انباشته از خاک و خاکستر و خون و دود (که این تصویر هم اغراق و مبالغه است) ولی در متن و بطن این خاک، بذرهای ارج‌مندی هستند که با نخستین باران خواهند رویید. و این فقط قصه‌ی امید نیست بلکه ایمان هم ضرورت دارد. ما اگر به خود و ملت خود و به آرمان های بلندی که بن‌مایه‌ی جنبش سبز است ایمان نداشته باشیم و آن‌ها را طایفه‌ای شکست‌خورده، ذلیل و سرافکنده بدانیم، چیزی از ملت ما بر نخواهد آمد. این نکته را میرحسین کشف کرده بود و مدام بزرگی و عظمت ملت ما را به آن‌ها گوشزد می‌کرد نه قربانی بودن یا ستم‌کش بودن و ذلت آن‌ها را. بازگرداندن اعتماد به نفس ملت تنها از راه نشان دادن بزرگی‌شان به خودشان میسر است نه از راه غر زدن و ملامت کردن و بی‌صبری کردن در برابر تأنی و درنگِ آن‌ها.
تغییری که در راه است
با آن‌چه در بالا آمد، باور من این است که تغییری که در انتظار کشور ماست، حتی اکنون که زمام امور سرزمین‌مان در اختیار دولتمردانی بی‌کفایت و «مالیخولیازده» (به تعبیر موسوی) است. این تغییر ناگزیر است ولی شتاب در ایجاد تغییر آن‌ هم به شکلی وارداتی، نتیجه‌ی مخرب و ویرانگری خواهد داشت. جنبش سبز در همین کسوت و قامتی که هست، تا زمانی که خود را باور داشته باشد، در شاهراه اصلی خود حرکت کرده است. تمام این‌ها نتیجه نمی‌دهد که باید دست روی دست گذاشت و فقط از امید حرف زد. این نکته را میرحسین به شیوایی هر چه تمام‌تر بازگو کرده است:
«امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه‌هایمان را قبله قرار دهیم. واجعلوا بیوتکم قبله. به خودتان و دوستان همفکرتان برگردید و این بار هر شهروند محوری باشد برای یک فعالیت مفید سیاسی،‌ اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و منتظرتشویق و کمک دولتی که وجاهت خود را از دست داده است نباشد.»
قلب تپنده‌ی جنبش سبز و چشمه‌ی جوشان الهام و خلاقیت‌اش در همین بیانیه‌هاست که همانا انعکاس و تصویر خلاقیت ملت ماست. پیش رو داشتن این آینه و تماشا کردن تصویر خویش در آن، در آستانه‌ی سالگرد سوم جنبش سبز، از ضروریات محوری و اساسی جنبش سبز است.
جنبش‌های مدنی/اجتماعی و تحلیل‌های پس از وقوع
در میانه‌ی غبار حوادث پرشتاب این سه سال، به ویژه پس از آرامش نسبی اعتراض‌هایی که بروز بیرونی و خیابانی داشتند، کم نبوده‌اند کسانی که به سرعت دست به کار الگوسازی‌هایی برای جنبش سبز شدند که عمدتاً از جنس تحلیل‌های پس از وقوع‌اند. پیش‌فرض این تحلیل‌ها این است که این جنبش تمام شده است. این نگاه هم زودرس و ناپخته است و هم آرزواندیشانه. شاید اعتراض‌های خیابانی تمام شده باشد، که حتی برای آن هم تضمینی وجود ندارد، اما هسته‌ی محوری جنبش سبز هم‌چنان در حرکت و جوشش است. این گفتمان هم‌چنان زنده و در کار بازسازی و تصحیح مسیر خود است. در نتیجه، کسانی که پیشاپیش بر مبنای ارایه‌ی تعریف‌هایی از «جنبش اجتماعی» و تحمیل قالب‌ها و ویژگی‌هایی که به دست آمده از بررسی جنبش‌های دیگر پس از اتمام یا وقوع‌شان است، سنگ بنای تحلیلی نادرست را می‌گذارند که منجر به نتیجه‌گیری‌های نادرست و شتاب‌زده‌ می‌شود. این تحلیل‌ها به محض وقوع حوادث تازه یکسره از اعتبار می‌افتند (به فرض این‌که حتی در خودِ این تحلیل‌ها اعتباری وجود داشته باشد).
عدم وقوع‌ تغییراتی زیر-و-رو کننده و بنیادین در کشور را نباید به منزله‌ی نشانه‌ای برای ناکامی (یا حتی عقب‌نشینی) جنبش سبز تلقی کرد. جنبش سبز، مانند مادری که بقا و سلامت فرزند را از در گروگان دایه بودن او مهم‌تر می‌داند، با دل خونین بر دوری فرزند صبر می‌کند ولی به هیچ رو خواهان آن نیست که به صرف دستیابی به تغییر، یعنی تغییر برای تغییر، چنان کند که نه از تاک نشان ماند و نه از تاک‌نشان. درست بر عکس، جنبش سبز در این زمینه رویکردی کاملاً مخالف با همه‌ی کسان، گروه‌ها و سازمان‌هایی دارد که می‌پندارند به هر قیمت و هزینه‌ای که شده است باید وضع موجود را تغییر داد و این‌که از این پس چه می‌شود، برای‌شان مهم نیست.
پایداری ارزش‌های جنبش سبز
جنبش سبز به اعتبار آن‌که شعارها و اهداف و آرمان‌هایش همان عالی‌ترین ارزش‌های مورد قبول همه‌ی کسانی است که شرافت انسانی خویش را به زر و زور و تزویر نفروخته‌اند، و این یعنی اکثریت مردم ایران، در طول مدت کوتاهی که از شکل گیری و تطورش گذشته است، بی هیاهو اما به گونه‌ای مستمر و پیوسته و با اراده‌ای در خور تحسین وظیفه‌ی ظرفیت‌سازی و تحول در دیدگاه‌ها و برجسته‌سازی ملاک‌های حق و باطل را به انجام رسانده است. جنبش این مهم را از رهگذر مقاومت تحسین برانگیز سبزهای در بند، بیانیه‌های روشنگر رهبران‌اش، و تکاپوهای نظری آن دسته از اهل اندیشه و فرهنگ که در داخل و خارج از کشور در حد توان ادای وظیفه کرده‌اند، به انجام رسانده است. محصول این تلاش گسترده، پس از گذشت سه سال، آشکار شدن هر چه بیشتر صفوف حق و باطل و رسوا شدن کسانی بوده که دل در گرو باطل داشته‌اند و  به خود باز آمدن آنانی که همه‌ی گوهر انسانیت خود را سودا نکرده بودند.
ملتی امیر و میر در میان ملت
این معنا که میرحسین موسوی در ملت مستغرق است و در حقیقت از ملت و با ملت است که این «همراه» جنبش سبز (نه «پیشرو»، «پرچمدار» یا «پیر»‌ و «مراد» آن) از قعر چاه سکوت برآمد و به اوج ماه عزتِ خردادیان رسید، نکته‌ای است که بسیاری به شهود و بداهت در می‌یابند. شاید این نکته را بتوان با حکایتی از مولوی – از زندگانی مولوی – توضیح داد. در شرح ماجرای سروده شدن غزلی با مطلع «گفت لبم ناگهان نام گل و گلستان / آمد آن گلعذار کوفت مرا بر دهان…»، افلاکی در «مناقب العارفین» آورده است که روزی مولوی در باغ حسام‌الدین چلبی «معارف می‌فرمود» و بدرالدین ولدِ مدرس آهی زد و گفت: «زهی حیف! زهی دریغ!» و وقتی مولوی سبب حیف و دریغ خوردن را از او پرسید گفت که «حیفم بر آن بود که خدمت مولانا شمس‌الدین تبریزی را در نیافتیم». مولوی مدتی طولانی سکوت می‌کند و در پاسخ می‌گوید که: «اگر به خدمت شمس‌الدین تبریزی نرسیدی – به روان مقدس پدرم – به کسی رسیدی که در هر تارِ موی او صد هزار شمس تبریزی آونگان است و در ادراکِ سرِّ سرِّ او حیران».
این قصه، نقدِ‌ حال ما و جنبش سبز نیز هست. به مثل، میرحسین شمس تبریزیِ ماجراست و مولوی، ملتِ ما. همه از قصه‌ی شمس و مولانا تنها حکایت شیفتگی یا اشتیاق بی‌وصف و عظیم را خوانده‌اند اما از جا به جایی عاشقیت و معشوقیت در این دو کم‌تر سخن گفته‌اند. در قصه‌ی ما، محور ماجرا عشق نیست. مغز قصه این است که شمسِ ماجرا در برابر مولویِ حکایت، تار مویی بیش نیست. میرحسین همراه همین ملت است و در کار ادراکِ سرّ سرّ این ملت می‌‌کوشید و بیانیه‌های‌اش چیزی نبود جز گره گشودن از اسرار همین ملت.
وقتی جنبش سبز و نقش میر حسین موسوی را در آن از این منظر ببینیم، دیگر «بیانیه‌ها»، اختصاص به شخص موسوی ندارد. دیگر این بیانیه‌ها در بازه‌ی محدود و بسته‌ی زمانی ۲۲ خرداد ۸۸ تا ۲۶ بهمن ۸۹ باقی نمی‌مانند بلکه مرز زمان و حصارهای حصر را در می‌نوردند و در جان یکایک همراهان امیدوار و مؤمن این طریق می‌نشینند تا جایی که «هر ایرانی، یک موسوی» بلکه «هر ایرانی، صد هزار موسوی» می‌شود. این آینه را اگر مصفا کنیم و غبار نومیدی، یأس،‌ بی‌عملی و تنگ‌نظری را از آن بزداییم، هر کدام از ما از همین امروز می‌توانیم بیانیه‌هایی بنویسیم از همان جنس:
گر چشمِ دل بر آن مه آیینه‌رو کنی
سیر جهان در آینه‌ی روی او کنی
خاک سیه مباش که کس برنگیردت
آیینه شو که خدمتِ آن ماهرو کنی
جانِ تو جلوه‌گاه جمال آن‌گهی شود
کآیینه‌اش به اشک صفا شستشو کنی
میرِ محبوس و محصور جنبش سبز، همین‌جا و در میانِ ما و میانه‌ی میدان است. نشان او را در میان خویش باید بجوییم و از همین نقطه است که باید حرکت‌، برخاستن و نهضت را ادامه داد.
۱

انتشار «پرورش بذر امید: راه سبز رهایی»

کتاب «پرورش بذر امید: راه سبز رهایی» از امروز برای خرید و سفارش از وب‌سایت‌های آمازون در سراسر جهان آماده است. صفحه‌ی مربوط به این کتاب را می‌توانید در وب‌سایت ناشر (در این جا) ملاحظه کنید. کسانی که ساکن بریتانیا هستند، می‌توانند کتاب را از این‌جا سفارش دهند (و در آمریکا). نسخه‌ی کیندل کتاب هم به زودی برای خرید آماده خواهد شد (در نتیجه فعلاً نسخه‌هایی کیندلی را که احتمالاً لینک‌شان در وب‌سایت‌ها موجود است، خریداری نفرمایید).

لازم است همین‌جا از ناشر کتاب، ایچ‌ اند اس میدیا، سپاسگزاری کنم به خاطر صبر، دقت، همکاری و لطف‌شان در آماده‌ کردن آخرین ویرایش کتاب (به رغم اصلاحات مکرری که در نسخه‌های مختلف اعمال کرده بودم). مقدمه‌ی کتاب و متن ترجمه چندین بار ویرایش شده است و تا جایی که در فرصت کوتاهی که داشتم امکان‌اش فراهم بود، اشتباهات تایپی و سایر خطاهای دیگر متن مرتفع شده است. اما هم‌چنان این اثر مانند هر اثری دیگری، کاری بی‌عیب و نقص نیست و ناگزیر ممکن است لغزش‌های دیگری در متن از قلم افتاده باشند. سایر اشتباهات احتمالی (که بسیار معدود هستند) در چاپ‌های بعدی کتاب مرتفع خواهد شد.

بار دیگر ضروری است تأکید کنم که هدف عمده‌ی ترجمه‌ی بیانیه‌ها و انتشار چنین اثری، چنان‌که در مقدمه به تصریح و تلویح به آن اشاره رفته است، ارایه‌ی این ژانر از ادبیات سیاسی به جامعه‌ی آکادمیک و دانشگاهی است. در نتیجه، این اثر را به هیچ رو نباید کاری با متعلق و هدف سیاسی تلقی کرد یا آن را ذیل اهداف کنشگران سیاسی (حتی سبزها) طبقه‌بندی یا منحصر کرد. پرداختن به چنین کاری، بیش از هر چیزی انگیزه‌ای علمی دارد تا جنبش سبز مستندسازی دقیق و روشنی داشته باشد و تاریخ و سیر تحول و تطور اندیشه‌ی آن به دقت ثبت شود. لذا، فارغ از این‌که مضامین و محتویات بیانیه‌های چی‌ست، هدف اولیه‌ی کار مستندسازی و ثبت بخش مهمی از تاریخ سیاسی معاصر ایران است.

فارغ از تعلق خاطر قلبی من به جنبش آزادی‌خواهانه‌ی مردم کشورم و آرمان‌های ملی و استقلال‌طلبانه‌ی ایرانیان، یکی از مهم‌ترین انگیزه‌های انتشار چنین اثری به حوزه‌ی کار آکادمیک من و زمینه‌ی پژوهشی‌ام در دوره‌ی دکتری بر می‌گردد. در چارچوب کلی‌تر زمینه‌ی پژوهشی علوم سیاسی و روابط بین‌الملل که از سال ۲۰۰۴ حوزه‌ی عمده‌ی پژوهشی و علمی من بوده است، به ویژه بحث‌های مربوط به اتوریته و رهبری کانون اصلی تحقیق من بوده است. جنبش سبز و رویدادهای سه سال اخیر ایران، یکی از نمونه‌های غنی و ارزش‌مند برای مطالعه‌ی الگوهای رهبری و اتوریته (چه در حوزه‌ی دین و چه در حوزه‌ی سیاست) بوده است. این زمینه‌ها هر چند در متن مقدمه حضور چندان پررنگی ندارند ولی اشاراتی که در جای‌جای مقدمه آمده است، تعلق خاطر مرا به این حوزه‌ها آشکار می‌کند.

یک بار دیگر، این‌جا هم از حمید دباشی به خاطر نکات ارزش‌مندی که در راستای بهبود متن مقدمه و ارتقاء سطح آکادمیک آن متذکر شد سپاسگزارم. هم‌چنین از محمدرضا جلایی‌پور به خاطر یادآوری یکی دو نکته که از قلم افتاده بود ممنونم. از سایر دوستانی که هر کدام به نحوی در بهبود متن مقدمه سهم داشته‌اند، و نام‌شان در کتاب نیامده است، نیز سپاس‌گزارم. طبعاً هر خطا و لغزش یا قصوری که در نسخه‌ی حاضر این اثر وجود داشته باشد، یکسره متوجه من است. امیدوارم اهل دانش و پژوهش به بزرگواری از لغزش‌های احتمالی در برابر ارزش محتوای کلی اثر غمض عین کنند و پیشنهادهای‌شان را در جهت اصلاح زلل کار دریغ نکنند.
۲

پرورش بذر امید

در آستانه‌ی سالگرد سومین سال تولد جنبش سبز هستیم. از همان روزهای نخست، ظن غالب من این بود که پس از این‌که تب رسانه‌ای داخلی و خارجی فرو می‌نشیند و جنبش سبز، در مسیر استوارتر زندگی قرار می‌گیرد، به تدریج مسیر اصلی و شاهراه مهم‌تر جنبش سبز هم دستخوش غبار فراموشی‌ خواهد شد. در نتیجه،‌ تصمیم به ترجمه‌ی بیانیه‌های میرحسین به زبان انگلیسی و فراهم کردن آن‌ها برای مخاطبانی وسیع‌تر، به ویژه برای جامعه‌ی آکادمیک و دانشگاهی، را امری مهم می‌دانستم. این ترجمه‌ها امروز تمام شده و به دست انتشار سپرده شده است.
برای این نسخه‌ی انگلیسی از بیانیه‌های میرحسین مقدمه‌ای به انگلیسی نوشته‌ام که در آن کوشیده‌ام تا حدودی رؤوس و محورهای اصلی جنبش سبز را از نگاه میرحسین موسوی برجسته کنم. در این کار، تمام تلاش‌ام را کرده‌ام که تا جایی که امکان دارد، بیشتر به روایت اصیل و مستقیم ماجرا از نگاه میرحسین بپردازم و مستندسازی و ثبت بی‌واسطه‌ی جنبش سبز را متعهد شوم. در بعضی موارد ناگزیر تفسیرهای خود من هم در مقدمه آمده است، اما تا همین مقدار هم دخالت من در آن‌ها حداقلی بوده است.
امید اصلی من این بوده و هست که این متون تبدیل به متونی پایه برای مطالعه‌ی جنبش سبز شوند آن هم نه صرفاً برای مخاطب عام. مخاطب اصلی این کتاب، دانشگاهیان و اهل پژوهش هستند، به ویژه کسانی که در حوزه‌های علوم سیاسی، فلسفه‌ی سیاسی و جامعه‌شناسی سیاسی کار می‌کنند. مخاطبان دیگر، در سطوح دیگری می‌توانند از ترجمه‌ی انگلیسی بیانیه‌ها بهره ببرند. طبعاً فارسی‌زبانان به خود بیانیه‌ها دسترسی دارند و چه بسا انتشار انگلیسی آن‌ها باعث شود عده‌ای مجدداً به مرور و بازخوانی دقیق بیانیه‌ها بنشینند و ببینند تا امروز چقدر راه آمده‌ایم و کجاها احتمالاً به بیراهه رفته‌ایم. نزد من، متر و ملاک برای فهم جهت و مسیر جنبش سبز، اصول و خطوطی است که میرحسین به روشنی در بیانیه‌های‌اش ترسیم کرده است. هر چقدر از این نگاه فاصله بگیریم، از جنبش سبز هم دورتر شده‌ایم. نیاز به گفتن ندارد، پیش‌تر هم نوشته‌ام، که از نظر من، میرحسین در ملت ما تکثیر شده است. ما میرحسین‌ایم و او ماست. میرحسین از این جهت به سرعت به جایگاهی رسید که در خیال کسی نمی‌گنجید، که صدای ملت خود شده بود و «همراه» آن‌ها بود نه «پیر» یا «مراد» آن‌ها.

برای رساندن پیام این بیانیه‌ها و آن‌چه به اختصار در مقدمه‌ی کتاب آورده‌ام، مخاطب اصلی را طیف دانشگاهی قرار داده‌ام که انتظار می‌رود این جنس آثار را با دقت و روش‌مندی و موشکافی بخوانند. با رسانه‌ها و روزنامه‌نگاران با احتیاط و فاصله برخورد می‌کنم چون می‌دانم فضای رسانه‌ای زبان فارسی به شدت مشروط است و مشکلات خود را دارد. اکتیویست‌های سیاسی هم سکوی مناسبی برای انتقال پیام این کتاب نیستند، حتی اکتیویست‌های سیاسی هم‌سو با سبزها. این طیف‌ها عمدتاً در مرحله‌ی دوم از چنین کتابی استفاده می‌کنند.

نسخه‌ی کاغذی این کتاب تا روز ۲۲ خرداد از طریق وب‌سایت‌های آمازون برای خرید آماده خواهد بود (و نسخه‌ی کیندل آن حدود یک ماه دیگر به بازار خواهد آمد). هنگامی که کتاب برای خرید عمومی آماده شود، خبرش را اعلام خواهم کرد. عنوان کتاب به فارسی می‌شود «پرورش بذر امید: راه سبز رهایی». طرح پشت و روی جلد کتاب را هم در این‌جا می‌بینید. ناشر کتاب ایچ اند اس میدیاست. کتاب در ۲۵۰ صفحه منتشر شده است و شامل یک مقدمه، متن بیانیه‌ها و فهرست نمایه‌‌ها و موضوعات و مضامین کتاب است. 
۱

سبزِ سهل ممتنع

سبز بودن درست وقتی که همه‌ی سبزها یا همه‌ی کسانی که احساس سبز بودن کرده بودند، در اوج قدرت یا در اوج احساس قدرت بودند، درست در روزگاری که راهپیمایی سکوت عظمت خودمان را آینه‌وار به رخ‌مان کشیده بود و ما را مبهوت دوباره یافتن خودمان کرده بود، هنر بزرگی نیست. سبز بودن وقتی هنر است که خون حسین با خاک کربلا آمیخته باشد و کاروان اسیران را به ذلت و خواری از این شهر به آن شهر ببرند و یزید سرمست قدرت باشد و بسیاری از همان سبزهای محب اهل بیت، دلمرده و سرخورده باشند، اما تو زینب‌وار ایمانی داشته باشی مثل کوه و بدانی که باطل رفتنی است و بدانی که از هیاهوی پرزور و عربده‌ی طاغوت چیزی جز سوء عاقبت نمی‌آید، آن وقت است که سبز بودن هنر است. پس «هنر بیار و زبان‌آوری مکن…» جانا!

میر سبز مردم

۳

طوطی «سبز» و بازرگان «زندان»

قصه‌ی مثنوی را همه شنیده‌اند. طوطی محبوس در قفس بازرگان، از او خواهش می‌کند که هنگام رفتن به هند، نزد دیگر طوطیان پیام ببرد که به یاد او هم باشند:
کان فلان طوطی که مشتاق شماست
از قضای آسمان در حبس ماست
بر شما کرد او سلام و داد خواست
وز شما چاره و ره ارشاد خواست
گفت می‌شاید که من در اشتیاق
جان دهم اینجا بمیرم در فراق
این روا باشد که من در بند سخت
گه شما بر سبزه گاهی بر درخت
این چنین باشد وفای دوستان
من درین حبس و شما در گلستان
یاد آرید ای مهان زین مرغ زار
یک صبوحی درمیان مرغزار
یاد یاران یار را میمون بود
خاصه کان لیلی و این مجنون بود
ای حریفان بت موزون خود
من قدح‌ها می‌خورم پر خون خود
یک قدح می‌نوش کن بر یاد من
گر نمی‌خواهی که بدهی داد من
یا بیاد این فتاده‌ی خاک‌بیز
چونک خوردی جرعه‌ای بر خاک ریز
و البته در خلال قصه، فیل خود شاعر هم یاد هندوستان می‌کند و قصه‌ی خودش را بیان می‌کند. باقی قصه را می‌دانیم. یکی از طوطیان به خود می‌لرزد و می‌افتد از شاخه و می‌میرد (تظاهر به مردن می‌کند). پیام به طوطی محبوس می‌رسد و او هم با تظاهر به مردن خود را خلاص می‌کند.
امروز دومین باری است که میرحسین موسوی، در پوشش توصیه‌ی کتابی برای تأمل، از حبس و حصر سخن‌اش را به گوش ملت سبز ما می‌رساند. اما قصه‌ی ما عکس قصه‌ی طوطی و بازرگان است. پیام موسوی، پیامی نیست که تمنای آزادی و رهانیدنی برای خود او در آن باشد. در حقیقت، موسوی طوطی محبوس قصه‌ی ما نیست. موسوی آزادتر از همگان‌ است. این آزادی نخست در ذهن و ضمیر و اندیشه است که محقق می‌شود. اتفاقاً نخستین کسانی که در حبس‌اند، زندان‌بان‌اند او هستند که اسیر این حصر گران‌اند. و این زندان‌بانان البته دو دسته‌اند: زندان‌بان عیان و آشکاری که کلید محبس به دست دارد و ابزار قضا و غزا را وسیله‌ی مجروح و مقید کردن آدمیان آزاد و آزاده می‌کنند. زندان‌بانان نهان کسانی هستند که در آباد ساختن منطق زندان می‌کوشند و در پوشش صلاح و اصلاح و سازش و مماشات و گفت‌وگو و پرهیز از خشونت و خون‌ریزی – با بت‌واره ساختن از همه‌ی این‌ها – در بسط و گسترش این زندان نه برای امثال میرحسین بلکه برای خود و سایر هم‌بندان زندانِ عظیم‌تر و بزرگ‌تر ایران، مصرانه کوشش می‌کنند.

در حقیقت آن‌که زندانی است – آن‌که طوطی قصه است – ماییم (و زندان‌بانان عیان و نهان). و آن‌ طوطیان هندوستان، و همان یک طوطی که بر شاخه بر خود می‌لرزد و فرو می‌افتد، همانا میرحسین موسوی است به مثل. میرحسین به نکته و اشارت و به لطیفه و جدیت، راز رهایی را بر محبوسان بیرون از حصر حقیری که گرد خود او تنیده‌اند، گوشزد می‌کند.
مسأله اما این است: آیا ما درد و دغدغه‌ی رهایی داریم؟ آیا در این همه اشارت، گشایش و رهایشی می‌یابیم؟ حبسی و حصری که به دست ستم‌پیشگانی که خود اسیر زندان پیش‌ساخته‌ی خود هستند و نخست بر خود ستم کرده‌اند، برای میرحسین و آزادگان، حبس نیست بلکه شکست زندان است. زندان این طایفه را نمی‌شکند، بلکه آن‌ها هستند که زندان را می‌شکنند. قصه‌ی امروز ما اما این است: ما طوطیان گرفتار – اما به ظاهر رها – از آن طوطی سبزپوش آزاد – اما به ظاهر محبوس – که با حریفان سربسته سخن می‌گوید، ادراک اسرار می‌کنیم و گوش فهمِ اشارت داریم؟
۰

از دولت-ملت تا «نظام»: دوگانه‌ی درون-برون

۱. آن‌چه امروز در جمهوری اسلامی وجود دارد، به دقیق‌ترین معنای‌اش همان است که بر زبان حاکمان‌اش جاری می‌شود: «نظام». فارغ از این‌که دقیقاً مرادِ آن‌ها از «نظام» چه چیزی می‌تواند باشد (روایتِ پیش پاافتاده‌تر و راحت‌الحلقوم‌ترش این است که نظام مترادف است با رهبر کشور یعنی ولی فقیه؛ البته ماجرا واقعاً پیچیده‌تر از این روایت ساده‌سازی شده است)، این دستگاه حکومتی بدون شک «دولت-ملت» به معنای مدرن‌اش نیست هر چند شباهت‌هایی هم به دولت-ملت دارد. تصویر یا توهمِ دولت-ملت بودن جمهوری اسلامی، پس از انتخابات خرداد ۸۸ اگر نگوییم یکسره نابود شده است، دست‌کم به شدت آسیب دیده است. (در توضیح این مضمون بنگرید به: سرشت و سرنوشت استبداد خود-ویرانگر؛ سینا فرهودی، جرس).

۲. نظام، جایگزین دولت-ملت شده است. این نکته هم از جهت سلبی و هم از منظر ایجابی قابل توضیح است. در تلقی «نظام» بودن از دستگاه حکومتی امروز ایران، مردم علی‌الاصول باید مطیع، منقاد، وفادار و سرسپرده‌ی این «نظام» باشند و هر گونه ابراز مخالفت یا اعتراضی حمل بر براندازی می‌شود یا متهم به سودای انقلاب می‌شود. در دولت-ملت، شهروند (یعنی همان مفهومی که امروزه یکسره تبدیل به «رعیت» شده است)، می‌تواند با توسل به شیوه‌های دموکراتیک و همان صندوق رأی و انتخاباتی که امروزه به شدت در معرض اتهامات جدی و ویرانگر است، حاکمان را براندازند و آن‌ها را از مقام‌شان عزل کنند. این عزل دموکراتیک و این براندازی نرم، از پایین‌ترین سطوح می‌تواند اتفاق بیفتد تا عالی‌ترین سطح. دست بر قضا، این نکته‌ای نیست که مضمون مواضع اپوزیسیون یا مخالفان این نظام باشد بلکه بن‌مایه‌های مواد قانون اساسی جمهوری اسلامی است (دلیل وجود انتخابات مجلس، شوراهای شهر، انتخابات ریاست جمهوری و انتخابات مجلس خبرگان دقیقاً همین است). لذا، عزل دموکراتیک و براندازی نرم نه مضمونی غریب است و نه نکته‌ای بیگانه و آشتی‌ناپذیر با قانون اساسی فعلی جمهوری اسلامی. 

۳. نظام، با نهادن قیود بیش از حد به تمهیدات گنجانده شده در قانون اساسی که می‌تواند راه عزل دموکراتیک و براندازی نرم را هموار کند، به ویژه با باز گذاشتن دست شورای نگهبان و عدم پاسخگویی مطلق به اعتراض‌های دموکراتیک (که از سابقه‌ی انتخابات مجلس در دوره‌ی خاتمی و حتی پیش از آن آغاز می‌شود تا به انتخابات ریاست جمهوری اخیر)، در حقیقت قانون اساسی را به تعلیق در آورده است اما پوششی ظاهراً قانونی (با نافذ دانستن رأی شورای نگهبان و سد کردن به نتیجه رسیدن اعتراض‌ها) به ماجرا داده است.

۴. نظام، بر خلاف دولت-ملت، دیگری‌تراش و غیرساز است: در گفتمان سیاسی رسمی و اعلام شده‌ی نظام، افرادی درون نظام هستند و افرادی بیرون نظام. چیزی که حقوق این افراد را تعیین می‌کند، شهروندی آن‌ها، انسان بودن‌شان و حقوق سلب‌ناشدنی آن‌ها نیست. هر کسی که بیرون نظام باشد، بالقوه و بالفعل، حقوق‌اش سلب شدنی است. و البته دیده‌ایم که حتی کسانی که درون نظام هم هستند، عند الاقتضاء، حقوق‌شان را از دست می‌دهند و راهی قابل اتکا برای استیفای حقوق‌شان، در غیاب یک دستگاه قضایی مستقل، وجود ندارد.

با چهار مقدمه‌ی بالا، به خوبی می‌توان نشان داد که جنبش سبز با عبور از منطق دوگانه‌ساز، غیریت‌تراش و دیگری‌سوز برون-درونِ نظام، افق بالاتر و روشن‌تری را برای استیفای حقوق ملت به مثابه‌ی شهروندانی گشود که حق (و نه تکلیف) عزل زمام‌داران‌شان را به شیوه‌های دموکراتیک، غیرخشن و مسالمت‌آمیز دارند (برای شرح و تفصیل بیشتر این مضمون بنگرید به: جنبش سبز و امکان زایش سیاستی رهایی‌بخش بر ترازِ «دیگری»؛ محمدمهدی مجاهدی، کلمه). در این تلقی، شرکت در انتخابات، تکلیف و وظیفه نیست. مردم برای ادای وظیفه پای صندوق رأی نمی‌روند بلکه برای استیفای حقوق‌شان و به دست گرفتن زمام سرنوشت‌شان در انتخابات شرکت می‌کنند. حاضر شدن پای صندوق رأی، تکلیف نیست؛ حق است. لذا مشارکت در حرکتی که پیشاپیش حق شهروندان در آن نادیده گرفته می‌شود، منطقی خودشکن و ویرانگر دارد. اما، همه‌ی این‌ها نتیجه نمی‌دهد که جنبش سبز از صندوق رأی گریزان است؛ درست بر عکس، تمام ادعای جنبش سبز احیای سلامت انتخابات و صندوق‌های رأی است.
کسانی که این روزها، با داعیه‌ی اصلاح‌گری، همان زبان و منطق نظام – در تقابل با دولت-ملت – را اختیار می‌کنند و به صراحت مرزی پررنگ میان درون و برون نظام می‌کشند و از رتوریک اصلاح در برابر امنیت یا اصلاح در برابر انقلاب دفاع می‌کنند (بنگرید به: جنبش سبز: نه انقلاب، نه اصلاحات؛ شهاب میرجعفری، جرس)، در حقیقت کل مسأله را به همین دوگانه فرو می‌کاهند و از سوی دیگر، پیشاپیش منطق متکثر و حق‌مدار جنبش سبز را انکار می‌کنند. منطق جنبش سبز، منطق درون-برونِ نظام نیست؛ منطق جنبش سبز، توازن میان حق و تکلیف و حقوق یکسانِ همه‌ی شهروندان است. هر شهروندی، تا زمانی که بر مدار حقوقِ مصرح در قانون اساسی کشور حرکت می‌کند، چه مدافعان منطق دوگانه‌ساز درون-برون نظام (و اصلاح-انقلاب) بپسندند یا نپسندند، بخشی از همین دولت-ملت است و حقوق‌اش انکار ناشدنی است (و این حقوق می‌تواند شامل حق روگردانی از ساز و کار اخذ رأیی باشد که به باورش مخدوش و معیوب است). هیچ مصلحتی نمی‌تواند پیشاپیش حقوق ابتدایی و اولیه‌ی شهروندان را نقض و نفی کند و سپس ادعا کند که می‌توان حقوق اولیه را نادیده گرفت و پس از تعامل، مذاکره و سازش و امتیاز دادن و امتیاز ستاندن، دوباره به حقوق اولیه‌ی ملت رجوع کرد. شاید بتوان هنگام سخن گفتن از حقوق ثانویه‌ای که اهمیت بنیادین یا ضروری در استیفای حقوق ملت ندارد، مدتی مدارا کرد و مصالحه، ولی تن دادن به نقض حقوق اولیه‌ی ملت، و تبلیغ منطق دوگانه‌ساز، دشمن‌تراشانه و دیگری‌سازی که میان ملت خط‌کشی می‌کند، گام اول در تعلیق ناگفته‌ی اصول مصرح همین قانون اساسی فعلی است (فارغ از این‌که چقدر این حرکت با حقوق اولیه‌ی بشر ناسازگاری دارد).
جنبش سبز با طرح نوع تازه‌ای از سیاست‌ورزی که دیگر محبوس این دوگانه‌سازی‌های ناکارآمد که مخل حقوق اساسی و اولیه‌ی ملت است، راهی تازه برای استیفای این حقوق گشوده است. گام اول برای ارایه‌ی روش و راه‌حلی جایگزین، همین تفطن به بن‌بستِ این دوگانه‌سازی‌ها و سویه‌ی غیراخلاقی، انحصارطلب و تنگ‌نظرانه‌ی آن است.
(این یادداشت اولین بار در جرس منتشر شده است)
۳

نتایج مبارک حرکت خاتمی

این سخن حضرت امیر، یکی از حکیمانه‌ترین سخنان در انسان‌شناسی است: آدمی زیر زبان‌اش پنهان است. و گفتار آدمی با کردارش هم البته نسبت دارد. آدمیان و به طور خاص‌تر، سیاست‌مداران از گفتار و کردارشان شناخته می‌شوند. داوری درباره‌ی آن‌ها نیز از همین رهگذر میسر است. ما بر مبنای معلومات‌مان داوری می‌کنیم نه مجهولات‌مان. اهل توهم‌اند – یا ارادت‌‌ – که بر اساس ناشناخته‌ها و در متن جهش‌های ایمانی داوری‌های عرصه‌ی عمومی‌شان شکل می‌گیرد، خاصه جایی که قرار باشد کار سیاست را به کاردان‌اش بسپارند.

سید محمد خاتمی، تاریخ دارد. انسانی است عمومی. خاتمی با افراد عادی که عرصه‌ی زندگی‌شان عمدتاً منحصر به فضاهای خصوصی است تفاوت بسیار دارد (وبلاگ‌نویسانی که مرتب می‌نویسند نیز از این حیث به خاتمی سیاست‌مدار و عمومی شبیه‌اند چون هر روز گفتارشان را در معرض داوری آدمیان می‌نهند). رییس جمهور سابق ایران – با تمام سمت‌هایی که پیش از آن داشته است – تاریخی ثبت‌شده دارد که نه می‌توان آن را انکار کرد و نه توجیه. ولی او را باید در تمامیت‌اش دید، با همه‌ی قوت‌ها و ضعف‌های‌اش. او را باید تاریخ‌مند دید. تاریخ‌مند کردن خاتمی، یعنی اسطوره‌زدایی از او. تاریخ‌مند کردن و اسطوره‌زدایی خاصه در عرصه‌ی سیاست، چه بسا یکی از ضروری‌ترین کلیدهای گشایش‌های سیاسی در کشور ما باشد.

کاری را که خاتمی روز جمعه کرد، به هیچ‌رو غیرمنتظره نبود. اما مهم‌تر از خود کار خاتمی، حواشی و پیامدهای ناخواسته‌ی خاص آن بود و بدون شک این پیامدها چیزهایی نبودند که خاتمی هنگام شرکت در این انتخابات به آن اندیشیده باشد. ادبیات، زبان، نثر و منطق حاکم بر ذهن و زبان خاتمی هم البته به روشنی خود را در واکنش‌های بعدی آشکارتر کرد و همین هم البته به شکل گرفتن این پیامدهای ناخواسته‌ی خاص کمک کرد. توضیح می‌دهم که مرادم کدام پیامدهای ناخواسته است.
این ماجرا، خاتمی را – بدون این‌که بخواهد – به زمین نقد کشید. خاتمی هر چند از چندین سو گرفتار سیل عواطف محبت‌آمیز و مریدانه‌ی خیل هواداران و احساسات خشن و پرخاش‌گرانه‌ی مخالفان دیروز و امروز بود، در خلال تمام این بحث و جدل‌های داغ، ناگزیر در متن سنجش‌گری‌هایی واقع شد که هر چند صدایی کمتر شنیده و خاموش‌تر دارند، از دل همین بحث و جدل‌ها سر برون می‌کنند. این حادثه اسطوره‌ای را که از خاتمی در ذهن بعضی‌ها وجود داشت – و حتی هنوز وجود دارد – بیشتر شکست. خاتمی بسیار زمینی‌تر، خطاپذیرتر و سنجش‌پذیرتر از قبل شد. زمینی‌تر، خطاپذیرتر و سنجش‌پذیر شدن به این معناست که برای داوری گفتار و کردار او امروزه ما مجهزتر و تواناتر هستیم. توانایی تحلیل سیاسی و عقلی جامعه‌ی امروز ایران بسی بالاتر از روز دوم خرداد است. جنبش سبز با دگردیسی شگفت‌آوری که در سلول‌های جامعه‌ی ایرانی ایجاد کرد،‌ به تدریج بذری را کاشت که هرچند هنوز نهالی کم‌جان و شکننده است ولی مسیر اتکا به خرد و سنجش‌گری سخت‌گیرانه را هموارتر می‌کند. این نکته البته محتاج شرح و بسط است و آن را به وقتی دیگر وامی‌گذارم،‌ اما مغز سخن من این است که باید این کار خاتمی را – به ویژه در بستر حوادث امروز ایران – به فال نیک گرفت چون آن‌قدر به بحث‌ها دامن زده است که کمتر کسی است که ناگهان تمامی تاریخ خاتمی و تاریخ‌مندی او پیش چشم‌اش رژه نرفته باشد و مرتب ریز و درشت تصمیم‌های دوره‌ی تصدی قدرت او را، و حتی پس از آن را، بررسی نکرده باشد.
از روز جمعه به بعد، خاتمی – به زعم من بر خلاف آن چیزی که لزوماً خودش خواسته باشد – سنجش‌پذیرتر، انسانی‌تر، زمینی‌تر از پیش شد و این برای سیاست‌مدار آن هم در کشوری مثل کشور ما، اتفاق مبارکی است. این همه چیزِ قصه نیست ولی نکته‌ی بسیار مهمی است که می‌توان سنجش رفتار و گفتار سیاست‌مدار را به عهده‌ی مردم نهاد و آن‌ها را معزول و منعزل از سنجش او ندانست. در کشوری که هر مخالفت یا نقدی، توهین و تهتک تلقی می‌شود و هر لجن‌پراکنی و بی‌تقوایی و فضاحتی، نام دفاع از ارزش‌ها و انقلاب و ولایت دارد، همین‌که آرام‌آرام به جایی برسیم که بتوانیم با آهستگی و خردمندی سیاست‌مداری را نقد کنیم،‌ او را از آسمان اسطوره بر زمین بشریت بنشانیم و بتوانیم تاریخ فراز و فرودها و بن‌بست‌های نظری و تناقضات فکری‌اش را ببینیم، یعنی یک گام آن هم در این غوغای انسان‌کشی که بر ایران حاکم است، به جلو رفته‌ایم.
البته این روایت‌های ساده‌دلانه را که خاتمی نمی‌خواست قهرمان باشد یا از آبروی خودش گذشت، و تمام توجیه‌ها و تفسیرهای شبه‌ادبی صادر شده پس از ماجرا را سطحی و بیشتر تقلا و دست‌وپایی برای موجه‌سازی نفس عمل می‌دانم. به عبارت دیگر، تمام این‌ها در راستای ساختن تصویری خواستنی، کامل، دوست‌داشتنی و پاک از سیاست‌مدار است. آشفتگی‌های نظری هم البته در این میان مزید بر علت می‌شود. معلوم نیست بالاخره کسانی که در این میان از رفتار او دفاع می‌کنند مدافع کدام قرائت از نسبت اخلاق و سیاست هستند. انگار شخص خاتمی گاهی تبدیل به معیار گزینش نظریه و چارچوب روشی تحلیل ماجراست نه بر عکس. من البته این نکته را نادیده نمی‌گیرم که حتی همین حادثه هم ممکن است باعث بشود آن پوسته‌ی اسطوره‌ از خاتمی ساختن، حتی ضخیم‌تر شود ولی سویه‌ی دیگر ماجرا را البته قوی‌تر می‌دانم.
به هر حال، من کل ماجرا را مطلقاً‌ منفی نمی‌دانم – حتی اگر در بدبینانه‌ترین (یا خوش‌بینانه‌ترین) روایت‌اش به معنای «جدایی»‌ خاتمی از جنبش سبز باشد (اصلاً خاتمی کی خود را بخشی از جنبش سبز می‌دانست یا چقدر هم‌راه و هم‌آهنگ و هم‌فکر میرحسین موسوی بود؟). اما پیامدهایی از این جنس – تحلیل‌اش درست باشد یا غلط – به نظر من آن‌قدرها مهم نیست که شکستن تابوهای ذهنی و گشوده شدن تدریجی اما دردناک ذهن‌های محبوس در دوگانه‌های کاذب نظری در سیاست. از این بابت، باید به خاتمی دست‌مریزاد گفت هر چند شاید هرگز به ذهن‌اش خطور نمی‌کرد که ممکن است این هم یکی از نتایج عمل‌اش باشد.
۶

سیر «حکمت» در سیاست ایران

واکنش‌های قابل انتظار به خبر شرکت سید محمد خاتمی در انتخابات مجلس، یک پرده‌ی کوچک از سناریوی بزرگ‌تر سیاست در ایران است. اما آن‌قدر که رأی دادن یا ندادن خاتمی به چشم مخالفان یا حامیان‌اش می‌آید، تباهی تحلیل‌های توجیه‌گرانه‌ی مختلف به چشم نمی‌آیند. عمل خاتمی یک چیز است و توجیه‌های سست و بی‌پایه یا جانبداری‌های مدافعه‌جویانه چیزی دیگر. سیاست‌مدار، مرد عرصه‌ی عمومی است و در عرصه‌ی عمومی آدمیان در معرض نقدند. عرصه‌ی عمومی و عرصه‌ی سیاست میدان عشق‌ورزی و محبت و عاطفه نیست که بتوان در آن کوتاهی‌ها یا قصورهای عملی سیاست‌مداران را به جمال نیکو یا خلق پسندیده‌شان بخشید.
هنوز این تلقی از سیاست که سیاست‌ورزی کار بزرگان و پختگان و حکیمان است (تلقی سنتی و پدرسالارانه‌ای که در آن تخصص و دانش نقش چندانی ندارد) در ذهن و خیال طیف گسترده‌ای از سیاست‌ورزان و روزنامه‌نویسان پافشاری می‌کند. هم‌چنان در ایران سیاست‌ورزی نه تنها توصیف‌اش امری غیرشفاف است که تکلیف‌اش پشت پرده و در ضمن مذاکرات پنهان معین می‌شود، بلکه از این توصیف – فارغ از درست و غلط بودن‌اش – به مرحله‌ی تجویز هم می‌رسند. در این تصویر، مردم مانند بندگان خداوندی عالم و حکیم هستند که دانشِ همه‌ی مصلحت‌های آشکار و نهان و حسن و سوء عاقبتِ آن‌ها را دارد. مردم باید بیایند نقش‌شان را بازی کنند و مصلحت و حکمت سیاست را به عهده‌ی دانایان و حکیمانی بگذارند که مصلحت‌شان را از خودشان بهتر و بیشتر تشخیص می‌دهند.
این روزها،‌ بی‌شک در میان خیال مدافعان حرکت خاتمی، یا کسانی که سعی می‌کنند توجیه و توضیحی برای حرکت او بیابند، با این جنس تحلیل‌ها برخورد می‌کنیم. این رویکرد به سیاست است که هم‌چنان سیاست را غبارآلود، مشوش و مبهم می‌کند و به زبان دیگر به مردم می‌گوید که: سیاست ایرانی غیردموکراتیک، سلطانی، غیرشفاف و مبهم است و باید چنین بماند. باید‌ش از این‌جا می‌آید که هر پرسشی به سرعت و به سادگی برچسب خامی، نپختگی، تبِ تند داشتن، شتاب و عجله، تندروی و جوانی می‌خورد.
در سیاستی که در آن نقش آدمیان جدی گرفته می‌شود، چنین توصیه‌هایی هم بی‌معناست و هم پهلو به پهلوی استبداد می‌زند. و تنها از سیاست مدرن سخن نمی‌گویم که در آن‌ها آدمیان واجد حقوقی هستند و تکالیف‌شان بر حقوق‌شان می‌چربد و عدم توازنی نازدودنی میان حق و تکلیف‌شان وجود ندارد. این نوع رویکرد به سیاست حتی در سیاست غیرمدرن هم همواره محل انتقاد بوده است. این خلط «است»‌و «باید» هم در نظر و هم در عمل برای این «حکیمان» امروزی رخ داده است. دست‌کم در سنت مسلمانان شیعی، علی بن ابی‌طالب الگویی است که به روشنی می‌گوید حاکمان حق ندارند وقتی در مظان اتهام قرار گرفتند، پاسخگویی و توضیح عمل‌شان را به تأخیر بیندازند («اگر رعیت بر تو به ستمگرى گمان برد، عذر خود را به آشکارا با آنان در میانه نه و با این کار از بدگمانیشان بکاه، که چون چنین کنى، خود را به عدالت پروده‏اى و با رعیت مدارا نموده‏اى. عذرى که مى‏آورى سبب مى‏شود که تو به مقصود خود رسى و آنان نیز به حق راه یابند»؛ نامه به مالک اشتر).
سیاست‌ورزی سالم، سیاستی نیست که در آن همواره پرسش مردم را حواله به حکمتی پنهان بدهیم یا وعده‌ی تدبیر و تمهید خردمندانه‌ای را بدهیم که هنوز سرّش بر کسی آشکار نشده است. این جنس سیاست‌ورزی، سیاست‌ورزی جباران و مستبدان است. سیاستی که جهان امروز می‌طلبد، و بی‌شک این همان سیاستی است که جامعه‌ی ایران امروز می‌طلبد، سیاستی است شفاف که در آن سیاست‌ورزان و کنش‌گران سیاسی تصمیمی را دور از چشم و گوش مردم نمی‌گیرند و اگر عهدی با مردم بستند بر سر عهد خود می‌مانند. در صحنه‌ی این کشاکش مذاکره و سازشی رخ نمی‌دهد مگر آن‌که پیشاپیش مضمون و محتوای آن با مردم در میان گذاشته شود و مردم به آن رضایت داده باشند. جز این اگر باشد، در بهترین حالت استبدادی پدرانه داریم. اگر مردم ما از سیاست‌ورزان و کنش‌گران‌شان انتظار شفافیت و ایستادگی بر عهد و پیمان‌شان داشته باشند، نه تنها خواسته و انتظار گزافی نداشته‌اند بلکه توقع‌شان عین عدالت و انصاف است. برچسب خامی، شتاب‌زدگی، تبِ تند داشتن به این انتظارات زدن، خود نشان استبداد رأی است و از بالا در مردم نگریستن و خویش را بر مسند حکیمان دیدن و ناچیز و نادیده گرفتن بلوغ مردمی که دیگر در ظرف و خیال نسل پیشین نمی‌گنجند.
آشکار است که حتی وقتی آدمی بر حقوق خویش پای می‌فشارد یا در سیاست‌ورزی انتظار شفافیت و ایستادگی بر سر عهد و پیمان دارد، پسندیده نیست که به زبانی درشت‌، گزنده و تلخ رو بیاورد. اما این نکته نیز اظهر من الشمس است که کسانی که مبلغ آن سیاست ابهام، پشت پرده مذاکره کردن و تصمیم‌های پنهانی گرفتن به دور از چشم مردم هستند، تکلیف تمام مطالباتِ بر حق و مدنی مردم را با توسل به نفی و نهی خشونت زبانی و عملی و ملامت کردن تندی و تندخویی – که به طور طبیعی هر انسان منصفی را ممکن است خلع سلاح کند – می‌خواهند روشن کنند و زبان آزادی‌خواهی و عدالت‌جویی را خاموش کنند.
سیاست‌ورزی عرصه‌ی عمل پیامبرانه نیست که کسی وعده‌ای بدهد و بگوید صبر کنید تا این وعده محقق شود چون من الآن نمی‌توانم رازش را بر شما آشکار کنم. رابطه‌ی مردم و سیاست‌مدار یا کنش‌گر سیاسی، رابطه‌ی موسی و خضر نیست که از یکی تسلیم و متابعت محض و بی‌چون و چرا انتظار داشته باشیم و از دیگری خویشتن‌محوری حکیمانه و باطنی‌اندیشی عارفانه. این در هم آمیختن خطرناک و هول‌ناک ساحت‌های مختلف زندگی اجتماعی و سیاسی بشر، پیامدهای مخربی دارد که بدون شک راه رسیدن به یک نظام سیاسی مطلوب و حق‌مدار را دورتر می‌کند.
پس از این‌که میرحسین موسوی بیانیه‌ی هفدهم‌اش را داد، تا مدتی آماج حملات مختلف شود ولی پس از این‌که آن بیانیه، که بعد از حوادث عاشورا صادر شده بود، به دقت خوانده شد، یک نکته‌ی ظریف اما بسیار محوری در مشی سیاسی موسوی به تدریج در ذهن مردم جا گرفت. مغز آن بیانیه، و پیشنهادهای ارایه شده در آن، بند پایانی آن بود: «و کلام آخر آنکه همه این پیشنهادات بدون نیاز به توافق نامه و مذاکره و داد و ستدهای سیاسی و از موضع حکمت و تدبیر و خیرخواهی می‌تواند اجرایی شود». موسوی برای تغییر وضع موجود، نیازی نمی‌دید به این‌که در خفا با حاکمیت سازش یا گفت‌وگو کند یا بخواهد امتیازی بدهد تا امتیازی بگیرد. اگر قرار به گشایشی بود، باید حکومت آن را پیش چشم مردم و بدون تستر و نهان‌کاری انجام بدهد. خود موسوی هم بر همین موضع پایدار ماند که هیچ مذاکره و گفت‌وگو و پذیرفتن پیشنهادی را بدون آن‌که ابتدا آن را علناً با مردم در میان بگذارد، نخواهد پذیرفت. الگوی سیاست‌ورزی مدرن، اخلاقی، حق‌مدار و انسانی همین است که موسوی توصیه کرده بود. نفی این ویژگی‌های مدرن، حق‌مدارانه، انسانی و اخلاقی با برچسب تندی و افراط یا شتاب‌زدگی چیزی نیست جز هموار کردن راه برای استقرار و تثبیت سیاستی عقب‌افتاده، خدعه‌گرانه، تکلیف‌محور و از موضع تحکم.
صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد