۱

با تجربه‌ی ۲۲ خرداد چه می‌توان کرد؟

چه بسا عنوان اين يادداشت چیز ديگری باید می‌بود. ولی برای شروع، نياز به پرسشی با همين قالب است. ۲۲ خرداد تجربه‌ای بی‌بديل برای ملت ما بود. این تجربه، مثل هر تجربه‌ی انسانی و اجتماعی دیگری، در ظرف‌های مختلف معانی مختلفی می‌گيرد. گاهی تجربه‌ای بسيار شيرين، يا تجربه‌ای که می‌تواند بسيار روح‌نواز باشد، تبديل به تجربه‌ای تلخ و طاقت‌سوز می‌شود. و گاهی تجربه‌ای که از نگاه ديگران ممکن است مترادف با ناکامی و ذلت يا نابودی باشد، از نگاهی دیگری چيزی نيست جز کاميابی‌، عزت و سرافرازی.

یک بخش از تجربه‌ی ۲۲ خرداد، همين خصلت سوبژکتيو آن است که از سطح و افق يک اتفاق و رویداد عينی خاص بالاتر می‌رود. ۲۲ خرداد يک ذخیره‌ی عظيم اجتماعی است؛ ذخيره‌ای است که هم‌چنان می‌تواند الهام‌بخش باشد. اما پرسش اين است که مخاطب با اين اندوخته که بالقوه می‌تواند نيروی اجتماعی-سياسی قدرت‌مندی باشد، چه می‌کند؟ آيا اين تجربه‌ی شگفت‌آور را به يک تراژدی فرو می‌کاهد و خويش را قربانی می‌بيند و از آن می‌گریزد؟ يا از آن حماسه می‌سازد و در آن پهلوانی می‌‌کند؟ يا اين‌که انسانيت خويش و شکوه انتخاب آدمی را در آن متجلی می‌بيند و سرافرازی خويش را در افقی بالاتر از هدف‌های کوتاه‌مدت و نتايج زود-بازده جست‌وجو می‌کند؟

اکنون پس از سه سال از تولد جنبش سبز، اين نکته بيش از هر وقت ديگری آشکار شده است که ظروف انسانی مختلف چگونه با اين رويداد سيال یا، اگر بخواهيم دقیق‌تر بگوييم، آينه‌سان، برخورد می‌کنند. اين رويدادها نيستند که ما را رنگ‌آميزی می‌کنند. ما هستیم که رنگِ خويش را به رويدادها می‌زنيم.

این مضمون، هم مضمونی عارفانه است از قبيل آن‌که مولوی می‌گفت که «باده از ما مست شد نی ما از او» يا آن‌جا که می‌‌گفت: «کاملی گر خاک گيرد زر شود / ناقص ار زر برد خاکستر شود» (و پر پيداست که اين کلمات را نبايد تحت‌اللفظی معنا کرد و در الفاظ و عبارات پيچيد؛ بلکه معنا و مفهوم است که در آن‌ها کليدی است) و هم مضمونی است اجتماعی-سياسی. جنبه‌ی اجتماعی-سياسی آن همان است که در جنبش سبز و به ويژه در زبان و بیان ميرحسين موسوی منعکس شده است. پيش‌تر یک بار نوشته بودم که از نظر من، ميرحسين موسوی در تمام ملت تکثیر شده است. يا ميرحسين موسوی آينه‌ای بود برای نشان دادن تصویر ملت به خودشان. او وسيله‌ای شد برای این‌که عظمت اين ملت را به رخ خودشان بکشاند و به آن‌ها بگويد که هر وقت غرورشان را بخواهند مجروح کنند و هر وقت کسی بخواهد به آن‌ها بزرگی و نخوت بفروشد، هم باید و هم می‌توانند بايستند و نخوت متکبر را به زمين بکشانند.
اين اندوخته و ذخيره‌ی پرقدرت اجتماعی-سياسی، يعنی تجربه‌ی ۲۲ خرداد، به روشنی با تجربه‌ی ۲ خرداد تفاوت دارد. تفاوت دارد هم از حيث زبان و گفتار، هم از منظر عملی، هم از جهت چهره‌های عمده‌ای که نمايندگان، ميراث‌داران يا متوليان آن دو رویداد شدند. اما همين اندوخته‌ی ۲۲ خرداد اگر قرار باشد در قالب‌های تنگ جهت‌گيری‌های سياسی و اسلوب‌های مألوف اپوزيسيون جديد يا قديم حرکت کند، از پويایی می‌افتد. تمام نشاط و تپندگی جنبش سبز در همين خصلت استعلايی آن است که خود را با دستیابی به يکی دو هدف معين تعريف نمی‌کند. جنبش سبز اهل وصال نيست؛ اهل حرکت است. در وصال، توقف داريم. نقطه‌ی مقابل وصال هم فراق و هجران نيست؛ نقطه‌ی مقابل وصال، حرکت و سياليت است. جنبش يعنی همين. یعنی از حرکت باز نايستادن. يعنی جاری بودن مثل رود. يعنی زندگی. جنبش سبز يعنی زندگی. جنبش سبز را بايد زیست چنان‌که زندگی را.
آينه در آينه‌ی جنبش سبز
این است که ذخيره و اندوخته‌ی جنبش سبز و ۲۲ خرداد، در هر جانی و هر قلب و قالبی، در هر انديشه و خيالی، يکسان اثر نمی‌کند. برای بعضی هدایت‌افزاست و برای بعضی ديگر مايه‌ی ضلالت. مقايسه کردن جنبش سبز با تمام جنبش‌های آزادی‌خواهانه‌ی پيشين ملت ايران در صد سال اخير، درس‌آموز و گره‌گشاست. اما همين مقايسه را هم اگر به دست ناکاردان بسپاريد، از آن چيزی جز سرخوردگی و خفت و عقب‌ماندگی نمی‌فهمد. مقايسه‌ی جان‌بخش آن مقايسه‌ای است که بتواند به ما و ملت ما نشان بدهد که در اين صد سال، و در اين سه سال، بزرگ‌تر شده‌ايم و جنبش را زيسته‌ايم و حرکت کرده‌ايم و قد کشيده‌ایم و پخته‌تر شده‌ايم. برای فهم اين نکته، خامان ره نرفته پرواز نگاه‌شان به اين بلندا نمی‌رسد. «دريادلی بجوی، دليری، سرآمدی». ميرحسين موسوی مثل آینه‌ای، دريادل بودن، دلير بودن و سرآمد بودن ملت ما را به آن‌ها نشان داد. ما اين کشفِ دوباره‌ی خود را مرهون موسوی هستيم. موسوی مثل آينه‌ای در برابر آينه‌ی ما ايستاد: «آينه در آينه شد».
از اين افق در ماجرا نگريستن، برای اهل عبرت و آنان‌که قابل باشند، نشانه‌ها هست و درس‌ها. اما بايد به اين افق قدم نهاد. نمی‌شود در فضای پيشين و الگوهای کهن و منسوخ باقی ماند و انتظار داشت جنبش سبز با جان ما همان بکند که در زبان موسوی منعکس می‌شود. بيانيه‌های موسوی این دگرديسی معنايی و عملی را برای ما ترسيم می‌کنند. گفتار شخصی که در مناظره‌های‌اش لکنت زبان داشت و «چيز چيز»ش اسباب استهزاء مخالفان‌اش می‌شد، ناگهان در متن حادثه‌ای از قبيل ۲۲ خرداد، چنان صيقل می‌خورد که انتظار اين همه فوران انديشه و خيال از آن نمی‌رفت. دریای متلاطم و کف‌آلودی که در بيانيه‌های موسوی ديده می‌شود، گوهرشناسی می‌طلبد که از ميان‌اش صيد گوهر کند و همان‌ها را صيقل دهد و ميناگری و معماری کند با آن‌ها.
باور من اين است که ۲۲ خرداد می‌تواند تجربه‌ای گره‌گشا باشد مشروط بر اين‌که اين رویداد را تنها به يک حادثه‌ی سياسی صرف فرونکاهيم و انتظار نداشته باشيم که اين جنبش برای رفتن يکی و آمدن ديگری بر پا شده باشد (ساده‌ترین روايت‌اش اين است که جنبش سبز را برآمده از اراده‌ای برای «براندازی»، «انقلاب» يا «تغيير رژيم» بفهميم که اولِ خطاست و سنگ بنای گمراهی؛ و اين خطای مشترک «نظام مقدس» و اپوزيسيون براندازی‌خواه آن درباره‌ی جنبش سبز بود). ۲۲ خرداد تجربه‌ای بود که به ما آموخت می‌توان رهايی و آزادی و تمنای آن را زيست بدون آن‌که حتی وقتی که چشم‌انداز آزادی دور و دشوار می‌نمايد، از آن دل ببريم يا جهت‌مان را تغيير دهيم. ۲۲ خرداد درس زندگی بود. درس اميد بود. تمام آن مضامينی که در گفتار سياسی ۲۲ خرداد توليد شده است و به زبان‌های مختلف تفسیر و تأویل شده است، برای من يک معنا بيشتر ندارد: امید. نزد من، هر کسی که اهل ایمان و اميد است، هر کسی که رونده است، هر کسی که مانند آب سیال است؛ هر که اهل سکون نيست، سبز است و همراه جنبش سبزی است که در ۲۲ خرداد آغاز شد. «هر که در این حلقه نيست، فارغ از اين ماجراست». جنبش سبز، از افقی که من در آن می‌نگرم، و با نگاهی که در زبان موسوی در بيانيه‌ها خود را نشان می‌دهد، نسبتی با نومیدی و بی‌حرکتی ندارد،‌ حتی در دشوارترين و مخوف‌ترین شرايط.
بيانيه‌های موسوی: مصحفی گشوده
نقطه‌ی شروع بازخوانی تجربه‌ی ۲۲ خرداد و جنبش سبز، بازخوانی بيانيه‌های موسوی است. در این متون که متن پايه و کليدی جنبش سبز هستند و به عبارت دقیق‌تر«مصحف» جنبش سبز به شمار می‌روند، مضمون و ماده‌ی اوليه‌ی برخی از ارزش‌هايی است که اين جنبش را به پيش می‌راند آمده است. همين‌جا لازم است این نکته برجسته شود که يکی از خلصت‌های مهم جنبش سبز، پرهيز از کيش شخصيت و بنا کردن رهبری غيرمتمرکز و مردم‌محور آن بر شالوده‌ی رهبری کاريزماتيک است. تأکید خود موسوی و هشدار او به جنبش سبز نسبت به بروز تعظيم و تکريم‌های بی‌وجه و بت‌سازی‌های مشرکانه، راهنمای عمل مهمی برای جنبش سبز است نه تنها برای امروز بلکه برای آينده. افق ديد موسوی در برجسته کردن اين نکته از اين جهت مهم است که اگر قرار باشد از هم‌اکنون جنبش سبز به اين ورطه بيفتد، چشم‌انداز آينده‌ی ما بسيار تيره‌تر خواهد شد و در آينده به اين سادگی نخواهيم توانست راه سر برآوردن تملق‌ها، چاپلوسی‌ها، تقديس‌ها و شيفتگی‌های مؤمنانه را مسدود کنيم. پا گرفتن اين روحيه و نهادينه شدن حس حساسيت به رهبران سياسی و پاسخگو دانستن دايمی آن‌ها رکنی کليدی برای جنبش سبز است. در نتيجه، بازخوانی بيانيه‌های موسوی نه به مثابه‌ی اسطوره ساختن از آن‌ها و انحصار انديشه در آن‌هاست بلکه به عنوان الگويی است حداقلی که در آن‌ها ارزش‌های محوری و متعالی جنبش سبز مندرج است (و حتی در آن‌ها هم راه بحث و نظر مسدود نيست).
می‌توان نقطه‌ی آغاز و پايان بيانيه‌ها را ديد و آن‌ها را استعلا داد. استعلا دادن بيانيه‌ها به اين معناست که هر چند اين سخنان در ظرف زمان و مکان خاص خود پدیدار شده‌اند، می‌توان آن‌ها را به افقی بالاتر برد تا گرد تاريخیت بر آن‌ها ننشيند. اين به معنای تقديس يا نقدناپذير کردن آن‌ها نيست بلکه به معنای جدا کردن ارزش‌های برين و متعالی از راهبردهای مقطعی و زمانی است. اين کار اندکی خلاقيت می‌خواهد و البته ايمان و امید. برای کسانی که اهل خلاقيت نيستند، برای کسانی که اميد به سادگی در وجودشان ريشه نمی‌دواند، برای کسانی که اهل ايمان نيستند، البته همه چيز بايد مهيا و حاضر و آماده باشد. رنج بردن، پافشردن و اميد داشتن، کار هر جانی نيست. ۲۲ خرداد و جنبش سبز، مظروفی است که برای هر ظرفی يکسان کار نمی‌کند. برای کسی نوشین لبان می‌شود و برای دیگری زهر ناب. شماری را راحت است و عده‌ای را رنج. گروهی را نيل است و طایفه‌ای را خون. برای بازخوانی تجربه‌ی ۲۲ خرداد و جنبش سبز، بايد از خود و خويشتنِ‌ خويش آغاز کنيم. بيانیه‌های ميرحسين، همين را به ما می‌آموزد. و اين درس، درسِ تازه‌ای هم نیست. «در خانه اگر کس است،‌ يک حرف بس است».  
در اين سه سال، هم ناظران بيرونی و هم کسانی که بخشی از آرمان‌ها و آرزوهای خود را در آينه‌ی جنبش سبز ديده‌اند، بيش از آن‌که به بستر شکل‌گیری آن و خصلت‌های محوری آن توجه داشته باشند، شيفته‌ی تصوير خود در اين آينه شده‌اند. یکی از دستاوردهای مهم جنبش سبز این بود که مفهوم و معنای عمل سياسی و نفس سياست را دگرگون کرد. اما هم‌چنان کسانی هستند که سياستِ پس از ۲۲ خرداد را با منطق پيش از آن می‌فهمند (چه اين افراد بخشی از حاکميت سياسی جمهوری اسلامی باشند چه مخالفان و منتقدان‌‌اش). بی‌اعتنايی به اين تغيير افق و تراز سياسی، لاجرم نتيجه‌اش چيزی نمی‌شود جز آرزوانديشی و نقش خويش را در آب اين رودخانه‌ی خروشان جُستن.
سوء ظن و سو‌ء تفاهم درباره‌ی ماهيت جنبش سبز
جنبش سبز درست از زمان نضج‌گيری‌اش و حتی پيش از آن موضوع سوء ظن و سوء تفاهم بوده است. 
اين سوء ظن و سوء تفاهم ابتدا از جانب حکومت بوده و هست از آن رو که جنبش سبز را نه تنها مخالف و معترض بلکه از همان ابتدا معارض و متخاصم تلقی کرد، در حالی که اگر قاعده‌ی خردی در میان بود و زمام امور به دست خردمندان بود، جنبش سبز را حتی مخالف و معترض اين نظام نباید می‌دیدند بلکه آن را بايد جریانی مشفق می‌ديدند که در فکر عزت و اقتدار ايران و اصلاح و بهبود حال و روز همين نظام بود نه این‌که در فکر براندازی يا جايگزینی آن باشد (و اين نکات را سطر به سطر در بیانيه‌های موسوی می‌توان ديد).
سوء تفاهم ديگر آشکارا از جانب اپوزيسيون شناخته‌‌شده‌ی جمهوری اسلامی در تقریباً تمامی طيف‌های‌اش رخ داد. چتر گسترده‌ی کثرت‌گرایی که در مواضع ميرحسين (و کسان ديگری که همين مضامين را در گفتار و عمل‌شان برجسته کرده‌اند) پيوسته تبيين می‌شد، اين تصور را در اپوزیسيون ایجاد می‌کرد که – حتی به رغم تصریحات مکرر ميرحسين – حرکت جنبش سبز را در جهت نابودی یا ريشه‌کن کردن جمهوری اسلامی می‌دیدند. در نتيجه‌ی همين تصورات بود که اگر از جنبش سبز آن‌چه را که خود انتظار داشتند نمی‌ديدند،‌ يا آن را اميدی بر باد رفته قلمداد می‌کردند و يا زبان به طعن و لعن آن می‌گشودند (و هم‌چنان می‌‌گشايند).
حکومت جمهوری اسلامی و قدرت‌های مسلط و غالبِ امروز آن و هم‌چنين مخالفان سياسی آن، هر دو در جنبش سبز همانی را می‌دیدند و می‌بینند که خودشان می‌خواستند و اعتنای چندانی به آن‌چه که جنبش سبز واقعاً بود نداشتند. در این البته تردیدی نيست که در جریان اعتراض‌های پس از انتخابات حوادثی رخ داد و نشانه‌هايی نيز بود که ناگزیر ذهنِ هم حاکميت و هم مخالفان آن را به سوی برداشت‌های مزبور سوق می‌داد. اما اگر معيار را مواضع میرحسين بگيریم و آن را به مثابه‌ی شاقولی برای فهم مسير مستقیم جنبش سبز درک کنيم، اين اختلاف‌ها از ميانه بر می‌خيزد. این نکته البته حاجت به شرح و بسط دارد. وقتی از مواضع ميرحسين سخن می‌گوييم، سخن از مواضع شخص ميرحسین نيست. انديشه‌ی معيار مجموعه‌ای از حقايق عينی است (که گوهر و بن‌مايه‌ی ارزشی و معرفتی جنبش سبز را شکل می‌دهند) و اين حقايق عینی به شيواترین بیانی در کلام ميرحسين (و هم‌چنين در عبارات ساير رهبران و چهره‌های شناخته‌شده و تأثيرگذار جنبش سبز مانند مهدی کروبی) متجلی است. اين انديشه‌ی معيار در مسير توضيح، بازتوليد يا تفسیر ظرفیت‌های مغفول‌مانده‌ی آن‌ها آشکارتر می‌شود. هم‌چنين باید بر اين مضمون تأکيد کرد که جنبش سبز، چنان‌که در خلال آن‌چه تا اين‌جا گفته شد اشاره شده است، منحصر در يک فرد نيست بلکه انديشه‌ای است متکثر که همه‌ی آنانی که دل در گرو عزت و عظمت ايرانی آزاد و غنی از حيث معنا و ارزش‌های متعالی دارند به آن پای‌بندند.
خواننده شايد از خود بپرسد که چرا باید ميرحسين و مواضع‌اش را معيار بگيريم؟ پاسخ این پرسش همانا در اين نکته است که ميرحسين تبديل به صدای مطالبات و خواسته‌های عمومی مردم شده بود.  دقيقاً‌ به همين معنا، برداشت من از وضعیت حاکم بر اعتراض‌های فعلی اين است که اگر راهپيمایی و تظاهراتی در ميانه نيست،‌ دلیل‌اش به سادگی اين است که مطالبه‌ای پشت آن نيست. نبودن مطالبه به معنای روگردانی مردم از جنبش سبز نيست بلکه به اين معناست که مردم، جايی که صدای خود را در سخن ميرحسین می‌جستند، در پی او بودند و همراهِ همراهِ خود گام بر می‌داشتند و جايی که احساس می‌کردند صدای آن‌ها هم‌آهنگ با صداهای دیگر نيست، گام پس می‌نهادند. این نکته را به سادگی و بلاغت در بيانيه‌ی نهم ميرحسین می‌توان يافت:
«در اعتراض و حرکت اصلاحی و اصولی ما هیچ‌کس نباید صدمه ببیند. ما زمانی در تلاش خود موفق خواهیم بود که ابتکارهای ما برای احقاق حقوقمان تا آن حد اندیشیده شده، کارآمد و در چارچوب قانون باشد که حتی کودکان خردسال و زنان باردار بتوانند در آن شرکت کنند.»
کسانی که از جنبش سبز انتظار مقاومت از همان جنسی که مد نظر خودشان بود داشته و دارند، می‌‌انديشند که آيا اين مقاومت و اعتراض برای کودکان خردسال و زنان باردار هم ميسر هست يا نه؟ اگر نیست، به نظر من به همين سادگی از محور و هسته‌ی جنبش سبز دور شده‌اند و اگر جنبشی با آن آرمان‌ها و اهداف شکست خورده و به آن‌ها نرسیده است، بدون شک آن جنبش، جنبش سبز نيست.
بهار عربی؟
پیامی که ميرحسین پس از آغاز بهار عربی صادر کرد هم برای هسته‌های محوری جنبش سبز و هم برای آن‌ها که از متن این جريان دورتر بودند، اين تصور را ايجاد کرد که جنبش سبز و بهار عربی الگوی مشابهی دارند يا می‌توان داوری یکسانی درباره‌ی این‌ها داشت. واقعيت اين است که در پيام ميرحسين، بیش از این‌که مشابه‌سازی‌های عينی و تطابق‌های نعل بالنعل مدار اصلی باشد، برجسته کردن مطالبات مردمی و نشان دادن بیراهه رفتن‌های نظام‌های مسلط حکومتی محور بود. لذا اين قیاس نادرست و خطايی است که انتظار داشته باشيم هر آن‌چه در بهار عربی اتفاق افتاد (و هنوز همه‌ی پيامدهای‌اش جز سقوط حکومت‌شان معلوم نشده است) بايد در ايران و از مسير جنبش سبز هم اتفاق بيفتد. افسانه‌ی مشابه دانستنِ بهار عربی و جنبش سبز يکی ديگر از زمينه‌های بروز سوء تفاهم است که، به باور من، باید از آن پرهیز کرد. با تمام اين احوال، نمی‌توان از اين نکته نتيجه گرفت که جنبش سبز با آرمان‌ها يا مطالبات بهار عربی مخالف است. به گمان من عمده‌ی تفاوت‌ها در تفاوت روش‌ها و بسترهای اجتماعی است نه ضرورتاً در آرمان‌ها.
در توضیح این‌که وجه افتراق و اشتراک جنبش سبز و بهار عربی چی‌ست، بايد به اين نکته متفطن بود که جنبش سبز دل در گرو ارزش‌ها و انديشه‌های عينی و عام دارد که برای انسان، بما هو انسان، صرف‌نظر از رنگ و نژاد و فرهنگ و جغرافيا، واجد اهميت است. مطالبات بهار عربی تا آن‌جا که با اين ارزش‌ها هم‌دل و هم‌راه‌ است، با جنبش سبز هم‌افق است و به اندازه‌ای که از این جنبه‌های عام و متعالی غفلت می‌ورزد يا بدان‌ها بی‌اعتناست، راه‌اش از جنبش سبز جدا می‌شود.
ارزش‌های عام و متعالی مورد قبول جنبش سبز، در ظرف و زمینه‌ی جامعه‌ی ایرانی صورت و هيئت خاص نيازها و خواست‌های انسانی ایرانی را به خود می‌گيرد. نقش محوری جنبش سبز در اين‌جا آشکار می‌شود: هويت بومی بخشيدن به بن‌مایه‌ای که عام و فراگير و انسانی است.
تجلی مقاومت چی‌ست؟
سؤالی که باقی می‌ماند اين است که پس اين جنبش سبز کجاست؟ کجا خودش را نشان می‌دهد؟ اصلاً مقاومتی در آن هست؟ اعتراضی هست؟ يا شلعه‌ای بود که زبانه کشيد و خاکستر شد و رفت؟
پاسخ این سؤال را هم می‌توان در بيانیه‌های ميرحسین جست‌وجو کرد. شاکله‌ی اصلی جنبش سبز در حفظ اميد است و در زندگی کردن این مسير و جدی گرفتن و جهت‌دار کردن هسته‌های اصلی شبکه‌های واقعی و پيشاپيش موجود اجتماعی. در نتيجه، بخشی محوری از هویت جنبش سبز پيشاپيش در اختيار ملت ما هست و نياز به مداخله‌ای بیرونی نيست. اما باید پرسید که آيا این بخش از هويت سبز، توانسته است یا خواهد توانست تغييری در مناسبات موجود جمهوری اسلامی ايجاد کند؟ بدون شک بخشی از اين هدف هم‌اکنون محقق شده است. چيزی در سخنان ميرحسين نبود که در اين سه ساله محقق نشده باشد. اهداف ملت و اهداف جنبش سبز هم چيزهايی نيستند که يکشبه محقق شوند. صبر، خويشتن‌داری و رعایت اهداف بلندمدت‌تر و منافع ملی کشور و ملاحظه‌ی اتفاقات بين‌المللی و منطقه‌ای نشان می‌دهد که مسيری که همین امروز جنبش سبز در آن قرار دارد، مسيری نيست که به زیان ملت ما باشد.
اما تجلی مقاومت چی‌ست؟ فکر می‌کنم همین که، در بيان موسوی، اميد را مثل بذر هویت خود زنده نگه داريم و بر اصول خود پافشاری کنيم – که بسياری در گوشه و کنار ایران و جهان اين آرمان‌ها را حفظ کرده‌اند و به همراه دارند به ویژه در قلب زندان اوين – با بارش نخستين باران در این کویر، این بذر سر بر خواهد کرد و سایه‌ی سبزش بر سر تمامی مردم ما، حتی مخالفان و دشمنان‌اش،‌ گسترده خواهد شد. چشم‌انداز بيرونی کشور ما،‌ شايد منظره‌ی دشتی باشد انباشته از خاک و خاکستر و خون و دود (که این تصویر هم اغراق و مبالغه است) ولی در متن و بطن اين خاک، بذرهای ارج‌مندی هستند که با نخستين باران خواهند روييد. و اين فقط قصه‌ی اميد نيست بلکه ایمان هم ضرورت دارد. ما اگر به خود و ملت خود و به آرمان های بلندی که بن‌مایه‌ی جنبش سبز است ايمان نداشته باشيم و آن‌ها را طایفه‌ای شکست‌خورده، ذلیل و سرافکنده بدانيم، چیزی از ملت ما بر نخواهد آمد. این نکته را میرحسين کشف کرده بود و مدام بزرگی و عظمت ملت ما را به آن‌ها گوشزد می‌کرد نه قربانی بودن يا ستم‌کش بودن و ذلت آن‌ها را. بازگرداندن اعتماد به نفس ملت تنها از راه نشان دادن بزرگی‌شان به خودشان ميسر است نه از راه غر زدن و ملامت کردن و بی‌صبری کردن در برابر تأنی و درنگِ آن‌ها.
تغييری که در راه است
با آن‌چه در بالا آمد، باور من اين است که تغييری که در انتظار کشور ماست، حتی اکنون که زمام امور سرزمين‌مان در اختيار دولتمردانی بی‌کفايت و «مالیخولیازده» (به تعبير موسوی) است. این تغيير ناگزير است ولی شتاب در ايجاد تغيير آن‌ هم به شکلی وارداتی، نتیجه‌ی مخرب و ويرانگری خواهد داشت. جنبش سبز در همین کسوت و قامتی که هست، تا زمانی که خود را باور داشته باشد، در شاهراه اصلی خود حرکت کرده است. تمام اين‌ها نتيجه نمی‌دهد که بايد دست روی دست گذاشت و فقط از امید حرف زد. این نکته را ميرحسين به شيوايی هر چه تمام‌تر بازگو کرده است:
«امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه‌هایمان را قبله قرار دهیم. واجعلوا بیوتکم قبله. به خودتان و دوستان همفکرتان برگردید و این بار هر شهروند محوری باشد برای یک فعالیت مفید سیاسی،‌ اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و منتظرتشویق و کمک دولتی که وجاهت خود را از دست داده است نباشد.»
قلب تپنده‌ی جنبش سبز و چشمه‌ی جوشان الهام و خلاقیت‌اش در همين بيانيه‌هاست که همانا انعکاس و تصویر خلاقيت ملت ماست. پيش رو داشتن این آينه و تماشا کردن تصویر خويش در آن، در آستانه‌ی سالگرد سوم جنبش سبز، از ضروريات محوری و اساسی جنبش سبز است.
جنبش‌های مدنی/اجتماعی و تحليل‌های پس از وقوع
در میانه‌ی غبار حوادث پرشتاب اين سه سال، به ويژه پس از آرامش نسبی اعتراض‌هایی که بروز بیرونی و خيابانی داشتند، کم نبوده‌اند کسانی که به سرعت دست به کار الگوسازی‌هايی برای جنبش سبز شدند که عمدتاً از جنس تحليل‌های پس از وقوع‌اند. پيش‌فرض این تحليل‌ها اين است که اين جنبش تمام شده است. این نگاه هم زودرس و ناپخته است و هم آرزوانديشانه. شايد اعتراض‌های خيابانی تمام شده باشد، که حتی برای آن هم تضمینی وجود ندارد، اما هسته‌ی محوری جنبش سبز هم‌چنان در حرکت و جوشش است. اين گفتمان هم‌چنان زنده و در کار بازسازی و تصحيح مسير خود است. در نتيجه، کسانی که پیشاپيش بر مبنای ارايه‌ی تعریف‌هایی از «جنبش اجتماعی» و تحميل قالب‌ها و ويژگی‌هايی که به دست آمده از بررسی جنبش‌های ديگر پس از اتمام یا وقوع‌شان است، سنگ بنای تحليلی نادرست را می‌گذارند که منجر به نتیجه‌گيری‌های نادرست و شتاب‌زده‌ می‌شود. اين تحليل‌ها به محض وقوع حوادث تازه يکسره از اعتبار می‌افتند (به فرض این‌که حتی در خودِ اين تحليل‌ها اعتباری وجود داشته باشد).
عدم وقوع‌ تغييراتی زیر-و-رو کننده و بنيادين در کشور را نبايد به منزله‌ی نشانه‌ای برای ناکامی (يا حتی عقب‌نشينی) جنبش سبز تلقی کرد. جنبش سبز، مانند مادری که بقا و سلامت فرزند را از در گروگان دايه بودن او مهم‌تر می‌داند، با دل خونين بر دوری فرزند صبر می‌کند ولی به هيچ رو خواهان آن نيست که به صرف دستيابی به تغيير، يعنی تغيير برای تغيير، چنان کند که نه از تاک نشان ماند و نه از تاک‌نشان. درست بر عکس، جنبش سبز در این زمینه رويکردی کاملاً مخالف با همه‌ی کسان، گروه‌ها و سازمان‌هایی دارد که می‌پندارند به هر قيمت و هزينه‌ای که شده است بايد وضع موجود را تغيير داد و اين‌که از اين پس چه می‌شود، برای‌شان مهم نيست.
پايداری ارزش‌های جنبش سبز
جنبش سبز به اعتبار آن‌که شعارها و اهداف و آرمان‌هایش همان عالی‌ترین ارزش‌های مورد قبول همه‌ی کسانی است که شرافت انسانی خویش را به زر و زور و تزویر نفروخته‌اند، و این یعنی اکثریت مردم ایران، در طول مدت کوتاهی که از شکل گیری و تطورش گذشته است، بی هیاهو اما به گونه‌ای مستمر و پیوسته و با اراده‌ای در خور تحسین وظیفه‌ی ظرفیت‌سازی و تحول در دیدگاه‌ها و برجسته‌سازی ملاک‌های حق و باطل را به انجام رسانده است. جنبش این مهم را از رهگذر مقاومت تحسین برانگیز سبزهای در بند، بیانیه‌های روشنگر رهبران‌اش، و تکاپوهای نظری آن دسته از اهل اندیشه و فرهنگ که در داخل و خارج از کشور در حد توان ادای وظیفه کرده‌اند، به انجام رسانده است. محصول این تلاش گسترده، پس از گذشت سه سال، آشکار شدن هر چه بیشتر صفوف حق و باطل و رسوا شدن کسانی بوده که دل در گرو باطل داشته‌اند و  به خود باز آمدن آنانی که همه‌ی گوهر انسانیت خود را سودا نکرده بودند.
ملتی امير و مير در ميان ملت
اين معنا که ميرحسین موسوی در ملت مستغرق است و در حقیقت از ملت و با ملت است که اين «همراه» جنبش سبز (نه «پيشرو»، «پرچمدار» یا «پير»‌ و «مراد» آن) از قعر چاه سکوت برآمد و به اوج ماه عزتِ خرداديان رسيد، نکته‌ای است که بسیاری به شهود و بداهت در می‌يابند. شاید این نکته را بتوان با حکايتی از مولوی – از زندگانی مولوی – توضيح داد. در شرح ماجرای سروده شدن غزلی با مطلع «گفت لبم ناگهان نام گل و گلستان / آمد آن گلعذار کوفت مرا بر دهان…»، افلاکی در «مناقب العارفین» آورده است که روزی مولوی در باغ حسام‌الدین چلبی «معارف می‌فرمود» و بدرالدين ولدِ مدرس آهی زد و گفت: «زهی حيف! زهی دريغ!» و وقتی مولوی سبب حیف و دريغ خوردن را از او پرسيد گفت که «حيفم بر آن بود که خدمت مولانا شمس‌الدين تبریزی را در نيافتيم». مولوی مدتی طولانی سکوت می‌کند و در پاسخ می‌گويد که: «اگر به خدمت شمس‌الدين تبريزی نرسيدی – به روان مقدس پدرم – به کسی رسیدی که در هر تارِ موی او صد هزار شمس تبریزی آونگان است و در ادراکِ سرِّ سرِّ او حيران».
این قصه، نقدِ‌ حال ما و جنبش سبز نيز هست. به مثل، ميرحسین شمس تبریزیِ ماجراست و مولوی، ملتِ ما. همه از قصه‌ی شمس و مولانا تنها حکايت شیفتگی یا اشتیاق بی‌وصف و عظیم را خوانده‌اند اما از جا به جایی عاشقيت و معشوقيت در اين دو کم‌تر سخن گفته‌اند. در قصه‌ی ما، محور ماجرا عشق نيست. مغز قصه اين است که شمسِ ماجرا در برابر مولویِ حکايت، تار مويی بيش نيست. ميرحسين همراه همين ملت است و در کار ادراکِ سرّ سرّ اين ملت می‌‌کوشيد و بيانیه‌های‌اش چیزی نبود جز گره گشودن از اسرار همين ملت.
وقتی جنبش سبز و نقش مير حسين موسوی را در آن از اين منظر ببینيم، ديگر «بيانيه‌ها»، اختصاص به شخص موسوی ندارد. ديگر این بيانيه‌ها در بازه‌ی محدود و بسته‌ی زمانی ۲۲ خرداد ۸۸ تا ۲۶ بهمن ۸۹ باقی نمی‌مانند بلکه مرز زمان و حصارهای حصر را در می‌نوردند و در جان یکايک همراهان اميدوار و مؤمن اين طریق می‌نشينند تا جایی که «هر ایرانی، يک موسوی» بلکه «هر ایرانی، صد هزار موسوی» می‌شود. اين آینه را اگر مصفا کنیم و غبار نومیدی، یأس،‌ بی‌عملی و تنگ‌نظری را از آن بزدايیم، هر کدام از ما از همین امروز می‌توانيم بيانيه‌هایی بنویسیم از همان جنس:
گر چشمِ دل بر آن مه آيينه‌رو کنی
سیر جهان در آينه‌ی روی او کنی
خاک سيه مباش که کس برنگيردت
آيينه شو که خدمتِ آن ماهرو کنی
جانِ تو جلوه‌گاه جمال آن‌گهی شود
کآيينه‌اش به اشک صفا شستشو کنی
ميرِ محبوس و محصور جنبش سبز، همين‌جا و در ميانِ ما و میانه‌ی ميدان است. نشان او را در ميان خويش بايد بجوييم و از همين نقطه است که باید حرکت‌، برخاستن و نهضت را ادامه داد.
۱

انتشار «پرورش بذر اميد: راه سبز رهايی»

کتاب «پرورش بذر اميد: راه سبز رهايی» از امروز برای خريد و سفارش از وب‌سايت‌های آمازون در سراسر جهان آماده است. صفحه‌ی مربوط به اين کتاب را می‌توانید در وب‌سايت ناشر (در این جا) ملاحظه کنيد. کسانی که ساکن بريتانيا هستند، می‌توانند کتاب را از اين‌جا سفارش دهند (و در آمريکا). نسخه‌ی کيندل کتاب هم به زودی برای خريد آماده خواهد شد (در نتيجه فعلاً نسخه‌هایی کیندلی را که احتمالاً لينک‌شان در وب‌سايت‌ها موجود است، خريداری نفرماييد).

لازم است همین‌جا از ناشر کتاب، ایچ‌ اند اس ميديا، سپاسگزاری کنم به خاطر صبر، دقت، همکاری و لطف‌شان در آماده‌ کردن آخرين ويرايش کتاب (به رغم اصلاحات مکرری که در نسخه‌های مختلف اعمال کرده بودم). مقدمه‌ی کتاب و متن ترجمه چندين بار ویرايش شده است و تا جايی که در فرصت کوتاهی که داشتم امکان‌اش فراهم بود، اشتباهات تايپی و ساير خطاهای ديگر متن مرتفع شده است. اما هم‌چنان اين اثر مانند هر اثری ديگری، کاری بی‌عيب و نقص نيست و ناگزیر ممکن است لغزش‌های ديگری در متن از قلم افتاده باشند. ساير اشتباهات احتمالی (که بسيار معدود هستند) در چاپ‌های بعدی کتاب مرتفع خواهد شد.

بار دیگر ضروری است تأکید کنم که هدف عمده‌ی ترجمه‌ی بيانيه‌ها و انتشار چنين اثری، چنان‌که در مقدمه به تصريح و تلویح به آن اشاره رفته است، ارایه‌ی اين ژانر از ادبیات سياسی به جامعه‌ی آکادميک و دانشگاهی است. در نتيجه، اين اثر را به هيچ رو نباید کاری با متعلق و هدف سياسی تلقی کرد یا آن را ذيل اهداف کنشگران سياسی (حتی سبزها) طبقه‌بندی يا منحصر کرد. پرداختن به چنين کاری، بيش از هر چیزی انگيزه‌ای علمی دارد تا جنبش سبز مستندسازی دقيق و روشنی داشته باشد و تاريخ و سير تحول و تطور انديشه‌ی آن به دقت ثبت شود. لذا، فارغ از اين‌که مضامين و محتويات بیانيه‌های چی‌ست، هدف اوليه‌ی کار مستندسازی و ثبت بخش مهمی از تاريخ سياسی معاصر ايران است.

فارغ از تعلق خاطر قلبی من به جنبش آزادی‌خواهانه‌ی مردم کشورم و آرمان‌های ملی و استقلال‌طلبانه‌ی ايرانيان، یکی از مهم‌ترين انگيزه‌های انتشار چنین اثری به حوزه‌ی کار آکادميک من و زمينه‌ی پژوهشی‌ام در دوره‌ی دکتری بر می‌گردد. در چارچوب کلی‌تر زمينه‌ی پژوهشی علوم سياسی و روابط بين‌الملل که از سال ۲۰۰۴ حوزه‌ی عمده‌ی پژوهشی و علمی من بوده است، به ويژه بحث‌های مربوط به اتوريته و رهبری کانون اصلی تحقيق من بوده است. جنبش سبز و رويدادهای سه سال اخير ايران، يکی از نمونه‌های غنی و ارزش‌مند برای مطالعه‌ی الگوهای رهبری و اتوريته (چه در حوزه‌ی دین و چه در حوزه‌ی سياست) بوده است. اين زمينه‌ها هر چند در متن مقدمه حضور چندان پررنگی ندارند ولی اشاراتی که در جای‌جای مقدمه آمده است، تعلق خاطر مرا به اين حوزه‌ها آشکار می‌کند.

یک بار ديگر، اين‌جا هم از حميد دباشی به خاطر نکات ارزش‌مندی که در راستای بهبود متن مقدمه و ارتقاء سطح آکادميک آن متذکر شد سپاسگزارم. هم‌چنين از محمدرضا جلایی‌پور به خاطر یادآوری يکی دو نکته که از قلم افتاده بود ممنونم. از ساير دوستانی که هر کدام به نحوی در بهبود متن مقدمه سهم داشته‌اند، و نام‌شان در کتاب نيامده است، نيز سپاس‌گزارم. طبعاً هر خطا و لغزش يا قصوری که در نسخه‌ی حاضر اين اثر وجود داشته باشد، يکسره متوجه من است. اميدوارم اهل دانش و پژوهش به بزرگواری از لغزش‌های احتمالی در برابر ارزش محتوای کلی اثر غمض عين کنند و پيشنهادهای‌شان را در جهت اصلاح زلل کار دريغ نکنند.
۲

پرورش بذر اميد

در آستانه‌ی سالگرد سومين سال تولد جنبش سبز هستيم. از همان روزهای نخست، ظن غالب من این بود که پس از اين‌که تب رسانه‌ای داخلی و خارجی فرو می‌نشيند و جنبش سبز، در مسير استوارتر زندگی قرار می‌گيرد، به تدریج مسير اصلی و شاهراه مهم‌تر جنبش سبز هم دستخوش غبار فراموشی‌ خواهد شد. در نتیجه،‌ تصمیم به ترجمه‌ی بیانيه‌های ميرحسين به زبان انگلیسی و فراهم کردن آن‌ها برای مخاطبانی وسیع‌تر، به ويژه برای جامعه‌ی آکادميک و دانشگاهی، را امری مهم می‌دانستم. اين ترجمه‌ها امروز تمام شده و به دست انتشار سپرده شده است.
برای اين نسخه‌ی انگلیسی از بيانیه‌های ميرحسين مقدمه‌ای به انگليسی نوشته‌ام که در آن کوشيده‌ام تا حدودی رؤوس و محورهای اصلی جنبش سبز را از نگاه ميرحسین موسوی برجسته کنم. در اين کار، تمام تلاش‌ام را کرده‌ام که تا جایی که امکان دارد، بيشتر به روايت اصیل و مستقيم ماجرا از نگاه ميرحسين بپردازم و مستندسازی و ثبت بی‌واسطه‌ی جنبش سبز را متعهد شوم. در بعضی موارد ناگزیر تفسيرهای خود من هم در مقدمه آمده است، اما تا همين مقدار هم دخالت من در آن‌ها حداقلی بوده است.
اميد اصلی من این بوده و هست که اين متون تبدیل به متونی پايه برای مطالعه‌ی جنبش سبز شوند آن هم نه صرفاً برای مخاطب عام. مخاطب اصلی این کتاب، دانشگاهيان و اهل پژوهش هستند، به ويژه کسانی که در حوزه‌های علوم سياسی، فلسفه‌ی سياسی و جامعه‌شناسی سياسی کار می‌کنند. مخاطبان دیگر، در سطوح ديگری می‌توانند از ترجمه‌ی انگليسی بيانيه‌ها بهره ببرند. طبعاً فارسی‌زبانان به خود بيانيه‌ها دسترسی دارند و چه بسا انتشار انگليسی آن‌ها باعث شود عده‌ای مجدداً به مرور و بازخوانی دقیق بيانيه‌ها بنشينند و ببينند تا امروز چقدر راه آمده‌ايم و کجاها احتمالاً به بيراهه رفته‌ایم. نزد من، متر و ملاک برای فهم جهت و مسیر جنبش سبز، اصول و خطوطی است که ميرحسین به روشنی در بیانیه‌های‌اش ترسيم کرده است. هر چقدر از اين نگاه فاصله بگیریم، از جنبش سبز هم دورتر شده‌ايم. نياز به گفتن ندارد، پیش‌تر هم نوشته‌ام، که از نظر من، ميرحسين در ملت ما تکثير شده است. ما ميرحسين‌ايم و او ماست. ميرحسین از این جهت به سرعت به جايگاهی رسید که در خيال کسی نمی‌گنجيد، که صدای ملت خود شده بود و «همراه» آن‌ها بود نه «پير» یا «مراد» آن‌ها.

برای رساندن پيام این بيانيه‌ها و آن‌چه به اختصار در مقدمه‌ی کتاب آورده‌ام، مخاطب اصلی را طیف دانشگاهی قرار داده‌ام که انتظار می‌رود این جنس آثار را با دقت و روش‌مندی و موشکافی بخوانند. با رسانه‌ها و روزنامه‌نگاران با احتياط و فاصله برخورد می‌کنم چون می‌دانم فضای رسانه‌ای زبان فارسی به شدت مشروط است و مشکلات خود را دارد. اکتيويست‌های سیاسی هم سکوی مناسبی برای انتقال پيام اين کتاب نیستند، حتی اکتيويست‌های سياسی هم‌سو با سبزها. این طيف‌ها عمدتاً در مرحله‌ی دوم از چنين کتابی استفاده می‌کنند.

نسخه‌ی کاغذی این کتاب تا روز ۲۲ خرداد از طریق وب‌سايت‌های آمازون برای خرید آماده خواهد بود (و نسخه‌ی کيندل آن حدود یک ماه ديگر به بازار خواهد آمد). هنگامی که کتاب برای خرید عمومی آماده شود، خبرش را اعلام خواهم کرد. عنوان کتاب به فارسی می‌شود «پرورش بذر امید: راه سبز رهايی». طرح پشت و روی جلد کتاب را هم در این‌جا می‌بینيد. ناشر کتاب ايچ اند اس ميدياست. کتاب در ۲۵۰ صفحه منتشر شده است و شامل يک مقدمه، متن بیانيه‌ها و فهرست نمايه‌‌ها و موضوعات و مضامین کتاب است. 
۱

سبزِ سهل ممتنع

سبز بودن درست وقتی که همه‌ی سبزها يا همه‌ی کسانی که احساس سبز بودن کرده بودند، در اوج قدرت يا در اوج احساس قدرت بودند، درست در روزگاری که راهپيمایی سکوت عظمت خودمان را آينه‌وار به رخ‌مان کشيده بود و ما را مبهوت دوباره يافتن خودمان کرده بود، هنر بزرگی نیست. سبز بودن وقتی هنر است که خون حسين با خاک کربلا آميخته باشد و کاروان اسيران را به ذلت و خواری از اين شهر به آن شهر ببرند و يزيد سرمست قدرت باشد و بسياری از همان سبزهای محب اهل بيت، دلمرده و سرخورده باشند، اما تو زينب‌وار ايمانی داشته باشی مثل کوه و بدانی که باطل رفتنی است و بدانی که از هیاهوی پرزور و عربده‌ی طاغوت چيزی جز سوء عاقبت نمی‌آيد، آن وقت است که سبز بودن هنر است. پس «هنر بيار و زبان‌آوری مکن…» جانا!

مير سبز مردم

۳

طوطی «سبز» و بازرگان «زندان»

قصه‌ی مثنوی را همه شنيده‌اند. طوطی محبوس در قفس بازرگان، از او خواهش می‌کند که هنگام رفتن به هند، نزد ديگر طوطيان پیام ببرد که به ياد او هم باشند:
کان فلان طوطی که مشتاق شماست
از قضای آسمان در حبس ماست
بر شما کرد او سلام و داد خواست
وز شما چاره و ره ارشاد خواست
گفت می‌شاید که من در اشتیاق
جان دهم اینجا بمیرم در فراق
این روا باشد که من در بند سخت
گه شما بر سبزه گاهی بر درخت
این چنین باشد وفای دوستان
من درین حبس و شما در گلستان
یاد آرید ای مهان زین مرغ زار
یک صبوحی درمیان مرغزار
یاد یاران یار را میمون بود
خاصه کان لیلی و این مجنون بود
ای حریفان بت موزون خود
من قدح‌ها می‌خورم پر خون خود
یک قدح می‌نوش کن بر یاد من
گر نمی‌خواهی که بدهی داد من
یا بیاد این فتاده‌ی خاک‌بیز
چونک خوردی جرعه‌ای بر خاک ریز
و البته در خلال قصه، فيل خود شاعر هم ياد هندوستان می‌کند و قصه‌ی خودش را بیان می‌کند. باقی قصه را می‌دانيم. يکی از طوطيان به خود می‌لرزد و می‌افتد از شاخه و می‌ميرد (تظاهر به مردن می‌کند). پيام به طوطی محبوس می‌رسد و او هم با تظاهر به مردن خود را خلاص می‌کند.
امروز دومین باری است که ميرحسین موسوی، در پوشش توصيه‌ی کتابی برای تأمل، از حبس و حصر سخن‌اش را به گوش ملت سبز ما می‌رساند. اما قصه‌ی ما عکس قصه‌ی طوطی و بازرگان است. پیام موسوی، پیامی نیست که تمنای آزادی و رهانيدنی برای خود او در آن باشد. در حقیقت، موسوی طوطی محبوس قصه‌ی ما نيست. موسوی آزادتر از همگان‌ است. اين آزادی نخست در ذهن و ضمیر و انديشه است که محقق می‌شود. اتفاقاً نخستين کسانی که در حبس‌اند، زندان‌بان‌اند او هستند که اسير اين حصر گران‌اند. و این زندان‌بانان البته دو دسته‌اند: زندان‌بان عیان و آشکاری که کليد محبس به دست دارد و ابزار قضا و غزا را وسیله‌ی مجروح و مقید کردن آدميان آزاد و آزاده می‌کنند. زندان‌بانان نهان کسانی هستند که در آباد ساختن منطق زندان می‌کوشند و در پوشش صلاح و اصلاح و سازش و مماشات و گفت‌وگو و پرهیز از خشونت و خون‌ریزی – با بت‌واره ساختن از همه‌ی اين‌ها – در بسط و گسترش اين زندان نه برای امثال میرحسین بلکه برای خود و سایر هم‌بندان زندانِ عظيم‌تر و بزرگ‌تر ایران، مصرانه کوشش می‌کنند.

در حقيقت آن‌که زندانی است – آن‌که طوطی قصه است – ماييم (و زندان‌بانان عيان و نهان). و آن‌ طوطيان هندوستان، و همان يک طوطی که بر شاخه بر خود می‌لرزد و فرو می‌افتد، همانا ميرحسین موسوی است به مثل. ميرحسين به نکته و اشارت و به لطيفه و جديت، راز رهايی را بر محبوسان بيرون از حصر حقيری که گرد خود او تنيده‌اند، گوشزد می‌کند.
مسأله اما این است: آیا ما درد و دغدغه‌ی رهايی داريم؟ آيا در اين همه اشارت، گشايش و رهايشی می‌يابيم؟ حبسی و حصری که به دست ستم‌پيشگانی که خود اسير زندان پيش‌ساخته‌ی خود هستند و نخست بر خود ستم کرده‌اند، برای میرحسين و آزادگان، حبس نيست بلکه شکست زندان است. زندان اين طایفه را نمی‌شکند، بلکه آن‌ها هستند که زندان را می‌شکنند. قصه‌ی امروز ما اما اين است: ما طوطيان گرفتار – اما به ظاهر رها – از آن طوطی سبزپوش آزاد – اما به ظاهر محبوس – که با حریفان سربسته سخن می‌گويد، ادراک اسرار می‌کنيم و گوش فهمِ اشارت داريم؟
۰

از دولت-ملت تا «نظام»: دوگانه‌ی درون-برون

۱. آن‌چه امروز در جمهوری اسلامی وجود دارد، به دقيق‌ترين معنای‌اش همان است که بر زبان حاکمان‌اش جاری می‌شود: «نظام». فارغ از اين‌که دقيقاً مرادِ آن‌ها از «نظام» چه چيزی می‌تواند باشد (روايتِ پيش پاافتاده‌تر و راحت‌الحلقوم‌ترش اين است که نظام مترادف است با رهبر کشور يعنی ولی فقيه؛ البته ماجرا واقعاً پيچيده‌تر از اين روايت ساده‌سازی شده است)، اين دستگاه حکومتی بدون شک «دولت-ملت» به معنای مدرن‌اش نيست هر چند شباهت‌هايی هم به دولت-ملت دارد. تصوير يا توهمِ دولت-ملت بودن جمهوری اسلامی، پس از انتخابات خرداد ۸۸ اگر نگوييم يکسره نابود شده است، دست‌کم به شدت آسيب ديده است. (در توضيح اين مضمون بنگريد به: سرشت و سرنوشت استبداد خود-ویرانگر؛ سينا فرهودی، جرس).

۲. نظام، جايگزين دولت-ملت شده است. اين نکته هم از جهت سلبی و هم از منظر ايجابی قابل توضيح است. در تلقی «نظام» بودن از دستگاه حکومتی امروز ايران، مردم علی‌الاصول بايد مطيع، منقاد، وفادار و سرسپرده‌ی اين «نظام» باشند و هر گونه ابراز مخالفت يا اعتراضی حمل بر براندازی می‌شود يا متهم به سودای انقلاب می‌شود. در دولت-ملت، شهروند (يعنی همان مفهومی که امروزه يکسره تبديل به «رعيت» شده است)، می‌تواند با توسل به شيوه‌های دموکراتيک و همان صندوق رأی و انتخاباتی که امروزه به شدت در معرض اتهامات جدی و ويرانگر است، حاکمان را براندازند و آن‌ها را از مقام‌شان عزل کنند. اين عزل دموکراتيک و اين براندازی نرم، از پايين‌ترين سطوح می‌تواند اتفاق بيفتد تا عالی‌ترین سطح. دست بر قضا، اين نکته‌ای نيست که مضمون مواضع اپوزيسيون يا مخالفان اين نظام باشد بلکه بن‌مايه‌های مواد قانون اساسی جمهوری اسلامی است (دليل وجود انتخابات مجلس، شوراهای شهر، انتخابات رياست جمهوری و انتخابات مجلس خبرگان دقيقاً همين است). لذا، عزل دموکراتيک و براندازی نرم نه مضمونی غريب است و نه نکته‌ای بيگانه و آشتی‌ناپذير با قانون اساسی فعلی جمهوری اسلامی. 

۳. نظام، با نهادن قيود بيش از حد به تمهيدات گنجانده شده در قانون اساسی که می‌تواند راه عزل دموکراتيک و براندازی نرم را هموار کند، به ويژه با باز گذاشتن دست شورای نگهبان و عدم پاسخگويی مطلق به اعتراض‌های دموکراتيک (که از سابقه‌ی انتخابات مجلس در دوره‌ی خاتمی و حتی پيش از آن آغاز می‌شود تا به انتخابات رياست جمهوری اخير)، در حقيقت قانون اساسی را به تعليق در آورده است اما پوششی ظاهراً قانونی (با نافذ دانستن رأی شورای نگهبان و سد کردن به نتيجه رسيدن اعتراض‌ها) به ماجرا داده است.

۴. نظام، بر خلاف دولت-ملت، ديگری‌تراش و غيرساز است: در گفتمان سياسی رسمی و اعلام شده‌ی نظام، افرادی درون نظام هستند و افرادی بيرون نظام. چيزی که حقوق اين افراد را تعيين می‌کند، شهروندی آن‌ها، انسان بودن‌شان و حقوق سلب‌ناشدنی آن‌ها نيست. هر کسی که بيرون نظام باشد، بالقوه و بالفعل، حقوق‌اش سلب شدنی است. و البته ديده‌ايم که حتی کسانی که درون نظام هم هستند، عند الاقتضاء، حقوق‌شان را از دست می‌دهند و راهی قابل اتکا برای استيفای حقوق‌شان، در غياب يک دستگاه قضايی مستقل، وجود ندارد.

با چهار مقدمه‌ی بالا، به خوبی می‌توان نشان داد که جنبش سبز با عبور از منطق دوگانه‌ساز، غيريت‌تراش و ديگری‌سوز برون-درونِ نظام، افق بالاتر و روشن‌تری را برای استيفای حقوق ملت به مثابه‌ی شهروندانی گشود که حق (و نه تکليف) عزل زمام‌داران‌شان را به شيوه‌های دموکراتيک، غيرخشن و مسالمت‌آميز دارند (برای شرح و تفصيل بيشتر اين مضمون بنگريد به: جنبش سبز و امکان زایش سیاستی رهایی‌بخش بر ترازِ «دیگری»؛ محمدمهدی مجاهدی، کلمه). در اين تلقی، شرکت در انتخابات، تکليف و وظيفه نيست. مردم برای ادای وظيفه پای صندوق رأی نمی‌روند بلکه برای استيفای حقوق‌شان و به دست گرفتن زمام سرنوشت‌شان در انتخابات شرکت می‌کنند. حاضر شدن پای صندوق رأی، تکليف نيست؛ حق است. لذا مشارکت در حرکتی که پيشاپيش حق شهروندان در آن ناديده گرفته می‌شود، منطقی خودشکن و ويرانگر دارد. اما، همه‌ی اين‌ها نتيجه نمی‌دهد که جنبش سبز از صندوق رأی گريزان است؛ درست بر عکس، تمام ادعای جنبش سبز احيای سلامت انتخابات و صندوق‌های رأی است.
کسانی که اين روزها، با داعيه‌ی اصلاح‌گری، همان زبان و منطق نظام – در تقابل با دولت-ملت – را اختيار می‌کنند و به صراحت مرزی پررنگ ميان درون و برون نظام می‌کشند و از رتوريک اصلاح در برابر امنيت يا اصلاح در برابر انقلاب دفاع می‌کنند (بنگريد به: جنبش سبز: نه انقلاب، نه اصلاحات؛ شهاب میرجعفری، جرس)، در حقيقت کل مسأله را به همين دوگانه فرو می‌کاهند و از سوی ديگر، پيشاپيش منطق متکثر و حق‌مدار جنبش سبز را انکار می‌کنند. منطق جنبش سبز، منطق درون-برونِ نظام نيست؛ منطق جنبش سبز، توازن ميان حق و تکليف و حقوق يکسانِ همه‌ی شهروندان است. هر شهروندی، تا زمانی که بر مدار حقوقِ مصرح در قانون اساسی کشور حرکت می‌کند، چه مدافعان منطق دوگانه‌ساز درون-برون نظام (و اصلاح-انقلاب) بپسندند يا نپسندند، بخشی از همين دولت-ملت است و حقوق‌اش انکار ناشدنی است (و اين حقوق می‌تواند شامل حق روگردانی از ساز و کار اخذ رأيی باشد که به باورش مخدوش و معيوب است). هيچ مصلحتی نمی‌تواند پيشاپيش حقوق ابتدايی و اوليه‌ی شهروندان را نقض و نفی کند و سپس ادعا کند که می‌توان حقوق اوليه را ناديده گرفت و پس از تعامل، مذاکره و سازش و امتياز دادن و امتياز ستاندن، دوباره به حقوق اوليه‌ی ملت رجوع کرد. شايد بتوان هنگام سخن گفتن از حقوق ثانويه‌ای که اهميت بنيادين يا ضروری در استيفای حقوق ملت ندارد، مدتی مدارا کرد و مصالحه، ولی تن دادن به نقض حقوق اوليه‌ی ملت، و تبليغ منطق دوگانه‌ساز، دشمن‌تراشانه و ديگری‌سازی که ميان ملت خط‌کشی می‌کند، گام اول در تعليق ناگفته‌ی اصول مصرح همين قانون اساسی فعلی است (فارغ از اين‌که چقدر اين حرکت با حقوق اوليه‌ی بشر ناسازگاری دارد).
جنبش سبز با طرح نوع تازه‌ای از سياست‌ورزی که ديگر محبوس اين دوگانه‌سازی‌های ناکارآمد که مخل حقوق اساسی و اوليه‌ی ملت است، راهی تازه برای استيفای اين حقوق گشوده است. گام اول برای ارايه‌ی روش و راه‌حلی جايگزین، همين تفطن به بن‌بستِ اين دوگانه‌سازی‌ها و سويه‌ی غيراخلاقی، انحصارطلب و تنگ‌نظرانه‌ی آن است.
(اين يادداشت اولین بار در جرس منتشر شده است)
۳

نتايج مبارک حرکت خاتمی

اين سخن حضرت امير، یکی از حکيمانه‌ترين سخنان در انسان‌شناسی است: آدمی زیر زبان‌اش پنهان است. و گفتار آدمی با کردارش هم البته نسبت دارد. آدميان و به طور خاص‌تر، سياست‌مداران از گفتار و کردارشان شناخته می‌شوند. داوری درباره‌ی آن‌ها نیز از همين رهگذر ميسر است. ما بر مبنای معلومات‌مان داوری می‌کنيم نه مجهولات‌مان. اهل توهم‌اند – يا ارادت‌‌ – که بر اساس ناشناخته‌ها و در متن جهش‌های ايمانی داوری‌های عرصه‌ی عمومی‌شان شکل می‌گيرد، خاصه جايی که قرار باشد کار سياست را به کاردان‌اش بسپارند.

سید محمد خاتمی، تاريخ دارد. انسانی است عمومی. خاتمی با افراد عادی که عرصه‌ی زندگی‌شان عمدتاً منحصر به فضاهای خصوصی است تفاوت بسيار دارد (وبلاگ‌نويسانی که مرتب می‌نويسند نيز از این حيث به خاتمی سياست‌مدار و عمومی شبيه‌اند چون هر روز گفتارشان را در معرض داوری آدميان می‌نهند). رييس جمهور سابق ايران – با تمام سمت‌هايی که پيش از آن داشته است – تاریخی ثبت‌شده دارد که نه می‌توان آن را انکار کرد و نه توجيه. ولی او را بايد در تماميت‌اش ديد، با همه‌ی قوت‌ها و ضعف‌های‌اش. او را باید تاريخ‌مند ديد. تاریخ‌مند کردن خاتمی، يعنی اسطوره‌زدایی از او. تاريخ‌مند کردن و اسطوره‌زدایی خاصه در عرصه‌ی سياست، چه بسا يکی از ضروری‌ترین کليدهای گشايش‌های سياسی در کشور ما باشد.

کاری را که خاتمی روز جمعه کرد، به هيچ‌رو غيرمنتظره نبود. اما مهم‌تر از خود کار خاتمی، حواشی و پيامدهای ناخواسته‌ی خاص آن بود و بدون شک اين پيامدها چيزهايی نبودند که خاتمی هنگام شرکت در اين انتخابات به آن انديشيده باشد. ادبيات، زبان، نثر و منطق حاکم بر ذهن و زبان خاتمی هم البته به روشنی خود را در واکنش‌های بعدی آشکارتر کرد و همین هم البته به شکل گرفتن اين پيامدهای ناخواسته‌ی خاص کمک کرد. توضیح می‌دهم که مرادم کدام پیامدهای ناخواسته است.
اين ماجرا، خاتمی را – بدون اين‌که بخواهد – به زمين نقد کشيد. خاتمی هر چند از چندين سو گرفتار سيل عواطف محبت‌آميز و مريدانه‌ی خيل هواداران و احساسات خشن و پرخاش‌گرانه‌ی مخالفان ديروز و امروز بود، در خلال تمام اين بحث و جدل‌های داغ، ناگزير در متن سنجش‌گری‌هایی واقع شد که هر چند صدايی کمتر شنيده و خاموش‌تر دارند، از دل همين بحث و جدل‌ها سر برون می‌کنند. اين حادثه اسطوره‌ای را که از خاتمی در ذهن بعضی‌ها وجود داشت – و حتی هنوز وجود دارد – بيشتر شکست. خاتمی بسيار زمینی‌تر، خطاپذيرتر و سنجش‌پذيرتر از قبل شد. زمینی‌تر، خطاپذيرتر و سنجش‌پذير شدن به اين معناست که برای داوری گفتار و کردار او امروزه ما مجهزتر و تواناتر هستيم. توانایی تحلیل سياسی و عقلی جامعه‌ی امروز ایران بسی بالاتر از روز دوم خرداد است. جنبش سبز با دگرديسی شگفت‌آوری که در سلول‌های جامعه‌ی ايرانی ایجاد کرد،‌ به تدريج بذری را کاشت که هرچند هنوز نهالی کم‌جان و شکننده است ولی مسير اتکا به خرد و سنجش‌گری سخت‌گيرانه را هموارتر می‌کند. این نکته البته محتاج شرح و بسط است و آن را به وقتی ديگر وامی‌گذارم،‌ اما مغز سخن من اين است که بايد اين کار خاتمی را – به ويژه در بستر حوادث امروز ايران – به فال نيک گرفت چون آن‌قدر به بحث‌ها دامن زده است که کمتر کسی است که ناگهان تمامی تاريخ خاتمی و تاریخ‌مندی او پيش چشم‌اش رژه نرفته باشد و مرتب ریز و درشت تصمیم‌های دوره‌ی تصدی قدرت او را، و حتی پس از آن را، بررسی نکرده باشد.
از روز جمعه به بعد، خاتمی – به زعم من بر خلاف آن چيزی که لزوماً خودش خواسته باشد – سنجش‌پذيرتر، انسانی‌تر، زمينی‌تر از پيش شد و این برای سياست‌مدار آن هم در کشوری مثل کشور ما، اتفاق مبارکی است. اين همه چيزِ قصه نيست ولی نکته‌ی بسيار مهمی است که می‌توان سنجش رفتار و گفتار سياست‌مدار را به عهده‌ی مردم نهاد و آن‌ها را معزول و منعزل از سنجش او ندانست. در کشوری که هر مخالفت یا نقدی، توهين و تهتک تلقی می‌شود و هر لجن‌پراکنی و بی‌تقوايی و فضاحتی، نام دفاع از ارزش‌ها و انقلاب و ولايت دارد، همين‌که آرام‌آرام به جايی برسیم که بتوانيم با آهستگی و خردمندی سياست‌مداری را نقد کنيم،‌ او را از آسمان اسطوره بر زمين بشریت بنشانيم و بتوانیم تاريخ فراز و فرودها و بن‌بست‌های نظری و تناقضات فکری‌اش را ببينیم، يعنی يک گام آن هم در اين غوغای انسان‌کشی که بر ايران حاکم است، به جلو رفته‌ايم.
البته این روايت‌های ساده‌دلانه را که خاتمی نمی‌خواست قهرمان باشد يا از آبروی خودش گذشت، و تمام توجيه‌ها و تفسیرهای شبه‌ادبی صادر شده پس از ماجرا را سطحی و بيشتر تقلا و دست‌وپايی برای موجه‌سازی نفس عمل می‌دانم. به عبارت دیگر، تمام اين‌ها در راستای ساختن تصويری خواستنی، کامل، دوست‌داشتنی و پاک از سياست‌مدار است. آشفتگی‌های نظری هم البته در اين ميان مزيد بر علت می‌شود. معلوم نيست بالاخره کسانی که در این ميان از رفتار او دفاع می‌کنند مدافع کدام قرائت از نسبت اخلاق و سياست هستند. انگار شخص خاتمی گاهی تبديل به معيار گزينش نظریه و چارچوب روشی تحلیل ماجراست نه بر عکس. من البته اين نکته را ناديده نمی‌گيرم که حتی همين حادثه هم ممکن است باعث بشود آن پوسته‌ی اسطوره‌ از خاتمی ساختن، حتی ضخيم‌تر شود ولی سويه‌ی ديگر ماجرا را البته قوی‌تر می‌دانم.
به هر حال، من کل ماجرا را مطلقاً‌ منفی نمی‌دانم – حتی اگر در بدبينانه‌ترين (يا خوش‌بينانه‌ترين) روايت‌اش به معنای «جدايی»‌ خاتمی از جنبش سبز باشد (اصلاً خاتمی کی خود را بخشی از جنبش سبز می‌دانست يا چقدر هم‌راه و هم‌آهنگ و هم‌فکر میرحسین موسوی بود؟). اما پيامدهایی از اين جنس – تحلیل‌اش درست باشد يا غلط – به نظر من آن‌قدرها مهم نيست که شکستن تابوهای ذهنی و گشوده شدن تدريجی اما دردناک ذهن‌های محبوس در دوگانه‌های کاذب نظری در سياست. از اين بابت، بايد به خاتمی دست‌مريزاد گفت هر چند شايد هرگز به ذهن‌اش خطور نمی‌کرد که ممکن است این هم يکی از نتايج عمل‌اش باشد.
۶

سير «حکمت» در سياست ايران

واکنش‌های قابل انتظار به خبر شرکت سيد محمد خاتمی در انتخابات مجلس، يک پرده‌ی کوچک از سناریوی بزرگ‌تر سياست در ایران است. اما آن‌قدر که رأی دادن يا ندادن خاتمی به چشم مخالفان يا حاميان‌اش می‌آيد، تباهی تحلیل‌های توجیه‌گرانه‌ی مختلف به چشم نمی‌آيند. عمل خاتمی يک چیز است و توجيه‌های سست و بی‌پايه یا جانبداری‌های مدافعه‌جويانه چيزی ديگر. سياست‌مدار، مرد عرصه‌ی عمومی است و در عرصه‌ی عمومی آدمیان در معرض نقدند. عرصه‌ی عمومی و عرصه‌ی سياست ميدان عشق‌ورزی و محبت و عاطفه نیست که بتوان در آن کوتاهی‌ها یا قصورهای عملی سياست‌مداران را به جمال نیکو يا خلق پسنديده‌شان بخشيد.
هنوز اين تلقی از سياست که سياست‌ورزی کار بزرگان و پختگان و حکيمان است (تلقی سنتی و پدرسالارانه‌ای که در آن تخصص و دانش نقش چندانی ندارد) در ذهن و خيال طيف گسترده‌ای از سياست‌ورزان و روزنامه‌نويسان پافشاری می‌کند. هم‌چنان در ايران سياست‌ورزی نه تنها توصيف‌اش امری غيرشفاف است که تکلیف‌اش پشت پرده و در ضمن مذاکرات پنهان معين می‌شود، بلکه از اين توصيف – فارغ از درست و غلط بودن‌اش – به مرحله‌ی تجويز هم می‌رسند. در اين تصویر، مردم مانند بندگان خداوندی عالم و حکيم هستند که دانشِ همه‌ی مصلحت‌های آشکار و نهان و حسن و سوء عاقبتِ آن‌ها را دارد. مردم بايد بيايند نقش‌شان را بازی کنند و مصلحت و حکمت سياست را به عهده‌ی دانايان و حکيمانی بگذارند که مصلحت‌شان را از خودشان بهتر و بيشتر تشخيص می‌دهند.
اين روزها،‌ بی‌شک در ميان خیال مدافعان حرکت خاتمی، یا کسانی که سعی می‌کنند توجيه و توضیحی برای حرکت او بيابند، با اين جنس تحلیل‌ها برخورد می‌کنيم. اين رويکرد به سیاست است که هم‌چنان سياست را غبارآلود، مشوش و مبهم می‌کند و به زبان دیگر به مردم می‌گويد که: سياست ایرانی غيردموکراتیک، سلطانی، غيرشفاف و مبهم است و بايد چنین بماند. باید‌ش از اين‌جا می‌آيد که هر پرسشی به سرعت و به سادگی برچسب خامی، نپختگی، تبِ تند داشتن، شتاب و عجله، تندروی و جوانی می‌خورد.
در سياستی که در آن نقش آدميان جدی گرفته می‌شود، چنين توصيه‌هایی هم بی‌معناست و هم پهلو به پهلوی استبداد می‌زند. و تنها از سياست مدرن سخن نمی‌گويم که در آن‌ها آدميان واجد حقوقی هستند و تکاليف‌شان بر حقوق‌شان می‌چربد و عدم توازنی نازدودنی ميان حق و تکلیف‌شان وجود ندارد. اين نوع رويکرد به سياست حتی در سياست غيرمدرن هم همواره محل انتقاد بوده است. اين خلط «است»‌و «بايد» هم در نظر و هم در عمل برای اين «حکيمان» امروزی رخ داده است. دست‌کم در سنت مسلمانان شيعي، علی بن ابی‌طالب الگويی است که به روشنی می‌گويد حاکمان حق ندارند وقتی در مظان اتهام قرار گرفتند، پاسخگويی و توضيح عمل‌شان را به تأخیر بيندازند («اگر رعيت بر تو به ستمگرى گمان برد، عذر خود را به آشكارا با آنان در ميانه نه و با اين كار از بدگمانيشان بكاه، كه چون چنين كنى، خود را به عدالت پروده‏اى و با رعيت مدارا نموده‏اى. عذرى كه مى‏آورى سبب مى‏شود كه تو به مقصود خود رسى و آنان نيز به حق راه يابند»؛ نامه به مالک اشتر).
سياست‌ورزی سالم، سیاستی نيست که در آن همواره پرسش مردم را حواله به حکمتی پنهان بدهيم يا وعده‌ی تدبير و تمهید خردمندانه‌ای را بدهيم که هنوز سرّش بر کسی آشکار نشده است. اين جنس سیاست‌ورزی، سياست‌ورزی جباران و مستبدان است. سیاستی که جهان امروز می‌طلبد، و بی‌شک اين همان سياستی است که جامعه‌ی ايران امروز می‌طلبد، سیاستی است شفاف که در آن سیاست‌ورزان و کنش‌گران سياسی تصميمی را دور از چشم و گوش مردم نمی‌گیرند و اگر عهدی با مردم بستند بر سر عهد خود می‌مانند. در صحنه‌ی اين کشاکش مذاکره و سازشی رخ نمی‌دهد مگر آن‌که پيشاپيش مضمون و محتوای آن با مردم در ميان گذاشته شود و مردم به آن رضایت داده باشند. جز این اگر باشد، در بهترين حالت استبدادی پدرانه داريم. اگر مردم ما از سياست‌ورزان و کنش‌گران‌شان انتظار شفافیت و ايستادگی بر عهد و پيمان‌شان داشته باشند، نه تنها خواسته و انتظار گزافی نداشته‌اند بلکه توقع‌شان عين عدالت و انصاف است. برچسب خامی، شتاب‌زدگی، تبِ تند داشتن به اين انتظارات زدن، خود نشان استبداد رأی است و از بالا در مردم نگريستن و خويش را بر مسند حکيمان ديدن و ناچيز و نادیده گرفتن بلوغ مردمی که ديگر در ظرف و خيال نسل پيشين نمی‌گنجند.
آشکار است که حتی وقتی آدمی بر حقوق خويش پای می‌فشارد یا در سیاست‌ورزی انتظار شفافيت و ايستادگی بر سر عهد و پيمان دارد، پسنديده نيست که به زبانی درشت‌، گزنده و تلخ رو بياورد. اما اين نکته نيز اظهر من الشمس است که کسانی که مبلغ آن سياست ابهام، پشت پرده مذاکره کردن و تصميم‌های پنهانی گرفتن به دور از چشم مردم هستند، تکلیف تمام مطالباتِ بر حق و مدنی مردم را با توسل به نفی و نهی خشونت زبانی و عملی و ملامت کردن تندی و تندخويی – که به طور طبیعی هر انسان منصفی را ممکن است خلع سلاح کند – می‌خواهند روشن کنند و زبان آزادی‌خواهی و عدالت‌جويی را خاموش کنند.
سياست‌ورزی عرصه‌ی عمل پيامبرانه نیست که کسی وعده‌ای بدهد و بگويد صبر کنيد تا اين وعده محقق شود چون من الآن نمی‌توانم رازش را بر شما آشکار کنم. رابطه‌ی مردم و سیاست‌مدار يا کنش‌گر سياسی، رابطه‌ی موسی و خضر نيست که از يکی تسلیم و متابعت محض و بی‌چون و چرا انتظار داشته باشيم و از ديگری خويشتن‌محوری حکيمانه و باطنی‌انديشی عارفانه. اين در هم آمیختن خطرناک و هول‌ناک ساحت‌های مختلف زندگی اجتماعی و سياسی بشر، پيامدهای مخربی دارد که بدون شک راه رسیدن به یک نظام سیاسی مطلوب و حق‌مدار را دورتر می‌کند.
پس از اين‌که میرحسین موسوی بيانیه‌ی هفدهم‌اش را داد، تا مدتی آماج حملات مختلف شود ولی پس از اين‌که آن بيانيه، که بعد از حوادث عاشورا صادر شده بود، به دقت خوانده شد، يک نکته‌ی ظریف اما بسیار محوری در مشی سیاسی موسوی به تدريج در ذهن مردم جا گرفت. مغز آن بیانيه، و پیشنهادهای ارایه شده در آن، بند پايانی آن بود: «و کلام آخر آنکه همه این پیشنهادات بدون نیاز به توافق نامه و مذاکره و داد و ستدهای سیاسی و از موضع حکمت و تدبیر و خیرخواهی می‌تواند اجرایی شود». موسوی برای تغيير وضع موجود، نیازی نمی‌دید به اين‌که در خفا با حاکميت سازش یا گفت‌وگو کند يا بخواهد امتيازی بدهد تا امتيازی بگيرد. اگر قرار به گشايشی بود، باید حکومت آن را پیش چشم مردم و بدون تستر و نهان‌کاری انجام بدهد. خود موسوی هم بر همين موضع پايدار ماند که هیچ مذاکره و گفت‌وگو و پذيرفتن پيشنهادی را بدون آن‌که ابتدا آن را علناً با مردم در ميان بگذارد، نخواهد پذیرفت. الگوی سیاست‌ورزی مدرن، اخلاقی، حق‌مدار و انسانی همین است که موسوی توصيه کرده بود. نفی این ويژگی‌های مدرن، حق‌مدارانه، انسانی و اخلاقی با برچسب تندی و افراط یا شتاب‌زدگی چیزی نيست جز هموار کردن راه برای استقرار و تثبیت سياستی عقب‌افتاده، خدعه‌گرانه، تکليف‌محور و از موضع تحکم.
۱

تَرَک‌های پرصدای انتخاباتی منهزم

انتخابات سال ۸۸، که لحظه‌ی تولد جنبش سبز بود، و دستبرد وقيحانه‌ای که به آرای مردم زده شد، تیر خلاصی بود به مغز صندوق رأی در کشور و ویران کردن بنيان هر چه مشارکت مردمی در نظام سياسی ايران. تمهيدات قانون اساسیِ آن‌زمان موجود کشور – که اکنون تبديل به قانون نانوشته‌ی ديگری شده است و بسیاری از بندهای آن به صراحت و به دفعات نقض و تعليق شده است – راه را برای عزل مسالمت‌آميز و بدون خشونت حاکمان سياسی هموار می‌کرد. واکنش خشن و غیرقانونی نظام در برابر اعتراض‌های مردم و طفره رفتن مکرر آن از اقناع مسالمت‌آميز و قانونی معترضان و روی آوردن به سياست سرکوب، تهديد، ارعاب و فشل کردن مشارکت رضايت‌مندانه‌ی مردم، مهر خاتمتی بود بر فرايندهای دموکراتيک و مردم-محور.
انتخابات فردا، هر چند به بزرگی انتخابات رياست جمهوری نیست ولی اهميت‌اش به مراتب افزون‌تر از آن انتخابات مخدوش و غيرقانونی پيشين است و سران نظام هم بارها با تصريح و تلويح به اهميت آن اشاره کرده‌اند. مسأله هم فقط در اين نيست که مشارکت مردم در انتخابات ممکن است مانع از حمله‌ی نظامی به کشور شود، بلکه مغز مسأله اين‌جاست که مردم – يا دست‌کم شمار قابل‌اعتنايی از آن‌ها – ديگر به چنین نظامی برای برگزاری انتخاباتی سالم اعتماد ندارند. اختلافات داخلی و درگيری‌های فراوان داخل جناح‌های هم‌چنان باقی‌مانده و نابود نشده در ساختار سياسی به اين وضعيت بحرانی بيش از پيش دامن زده است و به رغم تمام دعوت‌های سران عالی‌رتبه‌ی نظام برای حفظ وجهه‌ی وحدت و يکپارچگی، اين تنش‌ها و شکاف‌ها روز به روز افزون‌تر شده است.
در اين ميان، توجه به اين نکته مهم است که هر چند عالی‌ترین مقام نظام از سيلی سخت مردم به صورت استکبار سخن می‌گويد و پيشاپيش وعده‌ی حضور حماسی مردم در انتخابات را می‌دهد، چهره‌های برجسته و نزديک به ولايتی مانند قاليباف با زبان عجز و لابه به التماس می‌افتند و از مردم طلب بخشش می‌کنند و قول می‌دهند که از اين پس سياست‌مداران خوبی خواهند بود (خصوصاً دقيقه‌ی پنج به بعد را ببينيد). طرفه اين است که محمدرضا پهلوی وقتی صدای انقلاب مردم را شنيد، با چنين عجز و لابه‌ای سخن نگفته بود که قاليباف گفت.
نظرسنجی‌های انجام‌شده‌ی اخير به روشنی حکايت از ادبار گسترده‌ی مردم نسبت با انتخابات دارد. محمدرضا باهنر هم از اين‌که در اين دوره رأيی نخواهند داشت سخن گفته است. واقعيت اجتماعی ستبری که زير پوست اين جامعه وجود دارد، به رغم همه‌ی سرکوب‌ها و ارعاب‌ها و با وجود همه‌ی تبليغات سيل‌آسايی که اين روزها از در و بام بر سر و روی مردم می‌بارد، شکاف‌هايی را در بالاترين سطح حاکميت ايجاد کرده است که تصورش حتی برای جنبش سبز هم آسان نيست. سخنانی که اخيراً از زبان احمد توکلی و علی مطهری شنيده می‌شود، حتی از زبان موسوی هم شنيده نشده بود (مثلاً اين مقاله‌ی توکلی را ببينيد: «حقوق متقابل شهروندان و ولی فقيه در مردمسالاری دينی»)
جنبش سبز دگرديسی باورنکردنی و حيرت‌آوری در ساخت سخت قدرت با تمام فقدان ابزارها و نداشتن سازمان‌دهی اجتماعی و سياسی ايجاد کرده است که نه تنها برای حاکميت بلکه برای بخش بزرگی از اپوزيسيون خارجی هم تصورش دشوار است. آن همه تبلیغات و سخنرانی‌های سرشار اعتماد به نفس و رجزخوانانه البته که هیچ سنخيتی و نسبتی با پوسترهايی که به راديو فردا و حتی «بالاترين» (!) استشهاد می‌کنند تا مردم را به مشارکت حداکثری (بالای ۵۰ درصد!) تشويق کنند، ندارد. جايی در درونی‌ترين لايه‌های ساخت سخت قدرت، چيزی فروريخته و نابود شده است و جز بنايی پوشالی و عظيم آن‌هم در ظاهر اين ساخت، چيزی باقی نمانده است.
برنده شدن اصغر فرهادی در اسکار و جوايز متعدد ديگرش که تنها يک نشانه از زنده بودن و استخوان‌دار بودن ساخت مدنی جامعه‌ی ايرانی است. وقتی ساير قطعات اين پازل شلوغ را با دقت و حوصله نه با شيوه‌ای تأييدگرايانه (برای موجه‌سازی پیش‌فرض‌های ايدئولوژيک) کنار هم می‌گذاريم، تهی بودن دست حاکميت سياسی برای بسيج مردم بيشتر آشکار می‌شود. از فردای روز انتخابات و هفته‌ی بعدش، بايد منتظر تعمیق بيشتر اين شکاف‌ها شد. حاکميت سياسی اکنون عميقاً از وجود بحران آگاه است هر چند هنوز به مرحله‌ی اذعان سراسری و علنی آن نرسيده است و تنها با نشانه‌هايی مانند سخنان قاليباف يا باهنر یا اعتراض‌های امثال مطهری و توکلی می‌توان از آن خبر داد.
مانا نیستانی

اين حادثه‌ی مهم – يعنی سرد بودن بی‌سابقه‌ی فضای انتخاباتی جمهوری اسلامی پس از سه دهه – مثال نقض و شاهد استواری است بر اين‌که چه اندازه سياست‌های تحريم کمرشکن و فلج‌کننده و هياهو بر سر حمله‌ی نظامی به کشور برای اين جامعه‌ی مدنی زنده و پويا که گرد نوميدی و يأس بر چهره‌اش پاشيده‌اند،‌ مخرب است. و بدون شک اين ادبار مردمی را نمی‌توان به پای سياست‌های غرب نوشت و نقش خود مردم را ناديده گرفت و به شعور آن‌ها اهانت کرد. اين جامعه، اين مردم، هم زخم سياست‌مداران ماليخوليازده را خورده است و هم آماج حملات نسنجيده و ابلهانه‌ی آمریکا و اروپا قرار گرفته است و از سوی ديگر مثل کشتی بی‌لنگری به دست اپوزيسيونی بی‌جهت به اين سو و آن سو می‌رود. فشار سنگين انتظارات مردمی هر چند تجلی اعتراضات خيابانی را ندارد – و لزومی هم ندارد که داشته باشد – کمترين و سرراست‌ترين جای بروزش همين سخنان عاجزانه‌ی قاليباف است.
سرد بودن فضای انتخاباتی و قهر مردم با صندوق‌هايی که در دستان کارگزارانی امانت‌ناشناس و دلبسته‌ی قدرت است، البته می‌تواند از سوی گروه‌هايی از اپوزيسيون تعبير به درست بودن سياست‌های مخرب غرب تلقی شود. اما نکته جای ديگری است. اين حادثه به روشنی می‌تواند به همه‌ی جهان نشان بدهد که مردم ايران تغيير سياسی را از درون می‌خواهند و غريزه‌ی بقا به روشنی به آن‌ها می‌گويد که تحریم و تهديد نظامی حتی اگر باعث برانداختن اين نظام شود، نويدبخش آينده‌ای روشن و سالم برای آن‌ها نخواهد بود. يک سود اگر داشته باشد، صدها زيان دارد و صدمه‌هايی که به ايران، به ملت ايران، به تماميت ارضی و زيرساخت‌های کشور وارد می‌کند، تا سال‌های درازی ترميم نخواهد شد. چنان‌که در يادداشت پيشين‌ام درباره‌ی فرهادی اشاره کردم، اين ملت نيست که باید با دولت و نظام آشتی کند؛ بلکه نظام و دولت است که بايد دست از انتقام‌ گرفتن از مردمی که با سياست‌مداران بی‌کفايت بر سر مهر نيستند، بردارد. راه برون‌رفت از اين بحران، به رسميت شناختن انتظارات و توقعات مردمی است که نه شرايط حاکم بر جمهوری اسلامی را می‌پسندند و نه دل در گرو مداخله‌ی خارجی، اثربخشی تحريم برای فلج کردن نظام سياسی، يا ذلت حکومت در برابر زياده‌خواهی‌های خارجی دارند.
من واقعاً انتظار ندارم که پس از انتخابات و پرده برافتادن از شکاف‌های عميقی که نشانه‌های‌اش به صد زبان در برابر چشمان ملت عرض اندام می‌کند، ستم‌پيشگان به خود بيايند و زندانيان را از بند برهانند يا فضای سياسی را باز کنند. اما اين اتفاق اگر هم بيفتد، حاصل‌اش چيزی نخواهد بود جز اين‌که نهايتاً نظام به جای خودرأيی و رجزخوانی در برابر ملت خود (ولو در پوشش ايستادگی در برابر غرب؛ که البته به جای خود و در بستر خود وجه درست و قابل‌دفاعی می‌تواند داشته باشد)، به خواست مردم تن بدهد و فضای سالمی برای مراجعه به آراء مردم برای برون‌رفت از اين بحران مهلک فراهم کند.
ما پيشاپيش و حتی پس از انتخابات هيچ ابزاری نداریم برای اين‌که بدانيم ميزان مشارکت چقدر خواهد بود. اين را اما می‌دانيم که خبرسازی، مهندسی آراء، متوسل شدن به هر شيوه‌ی غيراخلاقی و غيرقانونی برای تصرف قدرت، خصلت ثانويه‌ی حاکمان فعلی است و البته از هر ابزار تبليغاتی برای تحکيم آن استفاده خواهند کرد. اما نشانه‌هايی که از درون اردوگاه حاميان نظام می‌رسد (و مبتنی بر نظرسنجی‌های خود آن‌هاست)، اين ظن را تقويت می‌کند که ميزان مشارکت بسيار پايين خواهد بود و جای خالی اين روگردانی را نظام بايد با چيزی پر کند. توهماتی از قبيل عدد و رقم دادن پيشاپيش درباره‌ی ميزان مشارکت – آن هم در کشوری با وضعيت فعلی ايران – (چه از سوی داخلی‌ها و چه از سوی منتقدان بيرونی) بيشتر خيال‌انديشی است تا اعتنا کردن به واقعيت‌های متلاطم و پرفشار جامعه‌ای که از مناسبات فعلی حاکم بر کشور ناراضی است.
برای اين‌که ايران آينده‌ای روشن داشته باشد، تنها راه‌های تغيير منحصر به براندازی نظام از طريق انقلاب، يا اقبال به مساعدت خارجی از هر نوع نيست. هميشه راه‌های ديگری هم هست و اين راه‌ها به زبان‌های مختلف خود را در ميان حوادث ريز و درشتی که هر روزه در کشور رخ می‌دهد، خود را نشان می‌دهند. تنها بايد چشم بينا و گوش شنوا داشت و از حبس ايدئولوژی‌های صلب که راه برون‌رفت از بحران را در دوگانه‌های کاذب می‌بينند بيرون آمد. اين آفت، هم دامن‌گير اپوزيسيون داخلی شده است و هم حضور پررنگی در تفکر اپوزيسيون خارجی دارد. طرفه اين است که بعضی از گروه‌های اپوزيسيون خارجی چنان غرق در فضای سنگين تبلیغات غربی شده‌اند و ماجرای برنامه‌ی هسته‌ای را فربه کرده‌اند که گويی مردم ايران، حقوق بشر،‌ آزادی‌های دموکراتيک ديگر هيچ معنايی ندارد و از همين روست که در اشارات و تصريحات‌اش هم ديگر تعارف را کنار گذاشته‌اند و اين تعابير از جملات معمولی و هر روزه‌شان هم رخت بربسته است، لذا عجيب نيست که حتی به قيمت ابقای همين وضعيت غيرقانونی و ضدمردمی فعلی از پروژه‌های کودتاگونه‌ای حمايت کنند که باعث بهبود رابطه‌ی نظاميان و امرای حاکم با غرب شود.
آينده‌ی روشن ايران در گرو ايفای نقش هوشمندانه‌ی مردم و دست رد زدن به سينه‌ی استبدادهای داخلی و زياده‌خواهی‌های خارجی است. اتفاقی که فردا رخ خواهد داد، تنها يک بخش – و البته بخش مهمی – از اين روايت را صورت خواهد داد. من به آينده‌ی روشن ايران اميد دارم و هر اندازه که امروز ما تلخ و تيره و سياه است و موج‌خيز يأس و سرگردانی و استيصال رمق مردم ما را بريده است، روزی – که دير نيست – اين آتش نهفته و خفته زبانه خواهد کشيد و جان و دل مردم ما را روشن خواهد کرد.
بر آر ای بذر پنهانی سر از خواب زمستانی
که از هر ذره‌ی دل آفتابی بر تو گستردم
۸

اصغر فرهادی و جدايی دولت از ملت

هنوز شاید يک‌ساعت از اعلام برنده شدن فيلم «جدايی نادر از سيمين» اصغر فرهادی نگذشته است و شادی است که موج می‌زند ميان ایرانی‌ها. پیام از اين رساتر و گویاتر نمی‌تواند باشد: مردمی که آزادی و شادی می‌خواهند، اين آزادی و شادی را به فرموده‌ی دولت و حکومت نمی‌پسندند و نمی‌خواهند. شادی حق مردم است؛ چيزی نيست که دولت و حکومت بر مردم روا بداند يا به آن‌ها هديه کند. و اين‌که شادی حق مردم ماست، سياسی‌ترین مضمونی است که زاييده‌ی جنبش سبز است. رخداد امشب يک پيروزی نرم برای جنبش سبز بود. شب پیروزی شادی بر اندوه و رنج و افسردگی و نوميدی.

حاکمان جمهوری اسلامی – به ويژه کسانی که در اين چند سال زبانه‌ی بیدادشان به فلک رسيده است و رمق و نفس آزادی و شادی ملت ما را ستانده‌اند، چیزی جز رنج و غم و اندوه به ملت ما هديه نداده‌اند. کدام حرکت به ويژه در اين چند سال در اين نظام رخ داده که دلی را شاد کرده باشد یا لبخندی بر لبانی نشانده باشد؟ کدام سخن و گفتار از سوی دولت‌مردان يا مسؤولان عالی اين نظام سر زده است که خاطر آزادگان و خردمندان و اهل ایمان و تقوا و صاحبان دل‌های سالم و رمنده از بيماری دروغ و ریا را شاد کرده باشد؟ هر چه بيش‌تر می‌‌کاويم می‌بينيم که اين حاکمان نه تنها شادی و تبسم را به کسی هدیه نداده‌اند بلکه هر جا توانسته‌اند شادی و آزادی و خرمی و آسايش مردم را از صغير و کبیر و پير و جوان و مرد و زن ربوده‌اند. تنها هنرشان تحميل شادی خودخواسته‌ی نظامی و حکومتی و حقنه کردن فرهنگ سرهنگی بوده است.

امشب، گلدن گلوب و برنده شدن فرهادی آن‌قدر مهم نبود که هلهله‌ی شادی در دل‌های ایرانيان. امشب، جوانه‌ای که زير خروارها خاک و خاکستر ستم اين ماه‌ها و سال‌ها نفس می‌کشيد و به رغم هل من مبارز طلبيدن‌های جاهلان مکرم و اراذلِ مقدم، و فتنه‌جو خوانده شدن و بی‌بصيرت ناميده شدن، هم‌چنان زنده اما خاموش بود، سر از خاک بیرون کرد يعنی که ما هم‌چنان شاد هستيم و شادی و اميد را نتوانسته‌ايد از ما برباييد.

این مردم، به شادی دستوری تن نمی‌دهند. شادی تجويزی دلی را نمی‌گشايد و لبی را خندان نمی‌کند. درست بر عکس، هر جا که بخش‌نامه صادر کردند برای غم يا شادی، اين مردم خلاف‌اش را رفتند و گفتند و کردند. درست همان‌جا که بر سر فرهادی کوفتند و طعنه و تحقير نثارش کردند، مردم نه به خاطر جايزه گرفتن‌اش بلکه به خاطر همدلی و همراهی اين فرهادی با همين مردم،‌ با او شاد شدند و با او لبخند زدند و با او به بيداد پشت کردند: فرهادی با مردم بود و از مردم و از مردم گفت و با مردم رفت. همين خرده‌رويدادهای ظریف است که کسی شايد توجه چندانی به معنای عميق آن‌ها نکند ولی جنبش ما با همين خرده‌رويدادها زنده است و به پيش می‌رود. اصغر فرهادی و «جدايی نادر و سيمين» تنها يک نمونه و يک نماد آن است. اين ماجرا نمادين بود: نمادی از اين‌که ملت ديگر همراه دولتی نيست که شادی را از او می‌ربايد. این مردم هر جا که بخواهند بی‌آنکه منتظر صلاح‌دید و صواب‌ديد نظام و حکومت و سرداران و سرهنگان فرهنگ‌ناشناس باشند، با سائقه‌ی بشريت و انسانيت و صفای جان و دل‌شان شادی و هلهله می‌کنند. و اين مضمون همان است که در اين شعر درخشان شفيعی کدکنی متجلی است:
طفلی به نام شادی دیری‌ست گم شده ست
با چشم های روشن براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هرکس از او نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشان ما
یک سو خلیج فارس
سوی دگر خزر
اين واقعه پيامد سياسی ديگر هم البته برای ما دارد. رسانه‌ها همواره در متن موج‌ها زندگی می‌کنند. در اين روزها که جنگ‌طلبان و گروهی از مخالفان حکومت ايران با ساده‌لوحی در ميدانِ برافروختن آتش حمله‌ی نظامی به ایران بازی می‌کنند، این واقعه تا مدتی باعث می‌شود هم جهان و هم سياست‌مداران آمريکايی و غربی به خودِ مردم ایران بيشتر توجه کنند تا اين‌که همه‌ی هم و غم‌شان را صرف انتقام گرفتن از حاکمان ايران کنند و برای این‌ کار از مردم ايران – با تحريم‌های کمرشکن و فلج‌کننده‌ای که اولين و مهم‌ترين قربانی‌اش خود مردم ما هستند – به مثابه‌ی سپر استفاده کنند. پيام اين جایزه دوگانه است: يکی برای مسؤولان و مقامات ايرانی که همين تازه خانه‌ی سينما را ويران کرده‌اند و رشد و رويش و قدر و حرمت ديدنِ سينمای ایران را جای ديگری به رغم ميل‌شان ديدند و ديگر برای سياست‌مداران غربی که به جای گشودن راهی به جلو، در لفافه‌ی فشار آوردن بر حکومت ايران، ملت ما را بيشتر زخمی و رنجور می‌کنند.
برنده شدن اين فيلم، برنده شدن ماست؛ تصويری از شادی ماست. آن شادی که حق ماست. شادی به يغما رفته‌ی ملتی که همواره باید تاوان ندانم‌کاری‌ها و بی‌خردی‌ها و تعصب‌ها و انتقام‌جويی‌ها و عربده‌جويی‌های حاکمان‌اش با ملت خود و با جهان را بپردازد. اين اتفاق، نويد بازگشت شادی‌های ماست و این‌که شادی برای ما نمی‌ميرد. ما به هر بهانه‌ای شادی را خواهيم زيست هر چند حاکمان بيداد شادمانی ما را نپسندند:
ای دوست شاد باش که شادی سزای توست
این گنج مزد طاقت رنج‌آزمای توست 
صبح امید و پرتو دیدار و بزم مهر
ای دل بیا که این همه اجر وفای توست 
این باد خوش نفس به مراد تو می‌وزد
رقص درخت و عشوه‌ی گل در هوای توست 
شب را چه زهره کز سر کوی تو بگذرد؟
کان آفتاب سایه‌شکن در سرای توست 
خوش می‌برد تو را به سرِ چشمه‌ی مراد
این جست‌و‌جو که در قدم رهگشای توست 
ای بلبل حزین که تپیدی به خون خویش
یاد تو خوش که خنده‌ی گل خون بهای توست 
دیدی دلا که خون تو آخر هدر نشد
کاین رنگ و بوی گل همه از نافه‌های توست 
پنهان شدی چو خنده در این کوهسار و باز
هر سو گذار قافله‌های صدای توست 
از آفتاب گرمی دست تو می چشم
 برخیز کاین بهار گل افشان برای توست 
با جان سایه گرچه در آمیختی چو غم
ای دوست شاد باش که شادی سزای توست
صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد