۱

در فضيلت سنجيده سخن گفتن

مدتی است که به چيزی حساس شده‌ام، چيزی که مدت‌هاست سعی کرده‌ام خودم را از آن برهانم: زبان و ادبيات نسنجيده. هر چه فکر کردم به جای «نسنجيده» کلمه‌ای درست به ذهن‌ام نرسيد. می‌خواستم بنويسم «تلخ» يا «پر طعنه» يا «عاطفی». ولی خودِ اين کلمه‌ها شايد باعث نقضِ غرضِ من از اين يادداشت می‌شد. برای من سخن يا نوشته‌ی سنجيده، نوشته‌ای است که نويسنده يا گوينده تلاش کند از فضای جدلی و خط‌کشی‌های سياه و سفيد و رديه‌های عاطفی شديد فاصله بگيرد. حقیقت در دوگانه‌های حق و باطل آشکار نمی‌شود. چيزی هست، حکمتی هست، معنايی هست که بدون داغ و درفش می‌تواند خودش را نشان بدهد. خرد، دانش و معرفت با زبان گزنده اگر همراه شود، لکه‌ای بر دامان خرد و دانش می‌نشيند.

شاید بپرسيد مگر به گاه گفتن حقيقت، می‌شود تلخی‌ها را ناديده گرفت؟ می‌گويم که می‌شود زبان را پالايش کرد، بهداشتی کرد. هر چه زبان تلخ‌تر و عبارات «نسنجيده‌»تر باشند، احتمال تأثيرگذاری آن بر مخاطب به قصد گشودنِ گرهی که گمان داریم می‌خواهيم بگشاييم، پايين‌تر می‌آيد. فرض را بر اين گرفته‌ام که زبان را برای مفاهمه به کار می‌گيريم و برای صلح و دوستی. فرض کرده‌ام که کسی از زبان گلوله نمی‌سازد، خنجر نمی‌تراشد. فرض را بر اين گرفته‌ام که از اين برجسته‌ترين مشخصه‌ی نوع بشر می‌شود به شريف‌ترين وجهی استفاده کرد. البته بعضی هرگز این فرض را در انديشه‌شان دخيل نمی‌کنند. اما مدعای من این است که اگر قصد مفاهمه و گفت‌وگوست و نشر معرفت و دانش، بدون کمترین شکی، زبان نسنجيده، تنها خراش می‌دهد، دشمن می‌تراشد و رنجش می‌آفريند.

در نتيجه، هر وقت با چنين ادبياتی برخورد می‌کنم، که در اغلب موارد گمان می‌کنم سوء نيت يا خبث طينتی در پس گفتار يا نوشتار نويسنده‌ی آن نهفته است، ولو در آن نوشته حقيقتی باشد، ناگزير از آن گريزان‌ام و دل‌ام بر هر حقیقتی که در آن باشد سرد می‌شود. گاهی اوقات ممکن است واژه‌ای سخيف باشد، اما چنان در ظرف و بستر متنی خوب بنشيند که هيچ تلخی يا گزندی از آن حس نکنی. آدم با مثنوی خواندن هرگز حس نمی‌کند که مولوی دارد با بغض و کينه مخاطب‌اش را نفله می‌کند. ولی می‌شود همان کلمات را در متنی ديگر و در کنار عباراتی به کار برد که آينه‌ی تمام نمای خشونت و نفرت باشند.

زبان، فنی است شريف. اين فن شریف برای پايدار کردن ارزش‌های متعالی انسانی است. چيزی که می‌گويند ما انسان‌ها بدان از حيوانات متمايز شده‌ايم. پس در سنجيده سخن گفتن، به ويژه در روزگارِ ما، فضيلتی هست که نمی‌شود به بهانه‌ی راست گفتن و حقيقت آن را زير پا نهاد. زبان پالوده و بيان بی‌آزار داشتن خود در شمارِ حقیقت‌ها و ارزش‌های متعالی است.

۱

محاربه با خدا

اين جمله از امام علی است: «و لا تنصبن نفسک لحرب الله». علی اين جمله را خطاب به مالک می‌نويسد. در واقع اين جمله خطاب به زمام‌داران مسلمانان است؛ در همه‌ی اعصار و قرون. چرا محاربه با خدا؟ منظورش همين معصيت‌های عادی نيست، همين لغزش‌های مؤمنان و ترک اولی يا حتی خطايی که بعدش توبه‌ای بکنی نيست. خيلی معنای‌اش صريح است: پرهيز از تکبر. متکبر از اسامی خداوند است و در نظام فکری علی، آن‌که فخر می‌فروشد به رعايا، آن‌که تکبر می‌ورزد بر آن‌ها و شفقتی بر آن‌ها ندارد، خدای را به مبارزه طلبيده است. و حساب‌اش را بکنيد مسلمانی که دعوی دين و ايمان دارد و در عمل خدای را به مبارزه طلبيده است. و نکته‌ی شگفت ماجرا اين است که آن‌ها که خود خدای را به مبارزه می‌گيرند، به ديگران، به رعايای خود، برچسب محاربه با خدا می‌زنند! دريغ که آن‌ها که دعوی پیروی از علی دارند، چقدر از او دورند. و اين روزها تعفن دعوی‌های خالی از معنی، و تنسک‌های تنگ‌نظرانه جهان را گرفته است. و تقوی به شمعی لرزان می‌ماند که در طوفان تکبر و تنسک دين‌مداران رياکار هر لحظه بيم فرومردن‌اش هست:
درون‌ها تيره شد باشد که از غيب
چراغی بر کند خلوت‌نشينی
نمی‌بينم نشاط عيش در کس
نه درمان دلی نه درد دينی

۶

تذکره‌ی تقواييه

مدعيان دین‌داری و (حتی گاهی دينداران) خيلی آسان به ورطه‌ی فسق و بی‌تقوايی فرو می‌افتند. بی‌دين‌ها که خود بی‌تقوا هستند، اما دين‌داران هستند که در معرض هر وسوسه و هر لغزشی هستند. از همين روست که به باور من تقوا، فربه‌ترين و عظيم‌ترين مفهوم دينی و اخلاقی و سلوکی در دين اسلام است. تقوا را نمی‌شود به آسانی ترجمه کرد. دايره‌ی تقوا چنان وسيع است و چنان تکان‌دهنده است که مردِ مرد بايد فهم سنگينی اين معنا را.
وقتی از تقوا می‌گويی، از خداترسی حرف می‌زنی، از پارسايی، از ناظر دانستن خدا بر آشکار و نهان‌ات. تقوا هم تجلی فردی دارد و هم نمودِ جمعی. در جامعه، آن‌که اهل تقواست،‌ دروغ نمی‌گويد، تهمت نمی‌زند، آبروی مؤمنين را نمی‌برد، قاضی ايمان و اعتقادِ آدميان نمی‌شود. اين‌جاست که تقوا، با «ايدئولوژی» هم گاهی سر ستيز پيدا می‌کند. باورهای جزمی تنگ‌نظرانه، آرام آرام خدا را می‌کُشند و از مجموعه‌ی باورشان کنار می‌زنند. ديگر خودشان خدا می‌شوند: «ارأيت من اتخذ الهه هواه»؟ اين‌ها هوای نفسِ خويش را به خدايی می‌گيرند. و هوای نفس در بی‌پروا تيغ گشودن به روی گوشه‌نشينان و بی‌گناهان، درنگ نمی‌کند.
نگاه داشتن چشم و گوش و زبان، از ديدن آن‌چه نبايد ديد يا در آن احتياط بايد کرد و شنيدن هر لغو و دروغی و گفتن هر ناسزا و بستن هر تهمتی، از لوازم تقواست: «و لا تقف ما ليس لک به علم ان السمع و البصر و الفؤاد کل اولئک کان عنه مسئولا» و خود نيک می‌توانيد فهميدن که کدام جريده‌ها و کدام‌ رسانه‌ها را خواندن، سخط خداوندی را در پی دارد! همان‌ها که از هر رقعه‌ی دلق‌شان هزاران بت می‌توان افشاند!
اين‌ها خدا را آسان فراموش می‌کنند. دوستدار اشاعه‌ی فحشا (. . .ان تشيع الفاحشة . . .) هستند. خدا را که فراموش می‌کنند، خود را هم از ياد می‌برند. پاک فراموش می‌کنند که بودند و که شدند: «و لا تکونوا کالذين نسوا الله فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون». آری به اين‌ها می‌گويند فاسقان! آی!‌ اربابِ دينداری!‌ آی مدعيان دروغين و رسوای پارسايی!‌ شرم‌تان باد از خدايی که به هنگام داوری و حساب‌رسی، توصيه‌ی هيچ‌کسی را نمی‌پذيرد! پيش‌تر از آن‌که دير باشد‌، از خود حساب بکشيد که هنگام حساب سخت دير خواهد بود. شما که تمام عمرِ زمينی‌تان را در ظلمت و تاريکی گذرانده‌ايد و شما که درد نابينايی خويش را ندانستيد و گمان بينايی به خود برديد، همان‌ها هستيد که مخاطب وحی نبوی هستيد: «من کان فی هذه اعمی فهو فی الآخرة اعمی». همان‌ها هستيد که به عتاب خواهندتان گفت: «ارجعوا ورائکم فالتمسوا نورا»! آی بی‌نوران! آی تاريکان!‌ آی خفاشان ظلمت‌زده‌ی خورشيد ستيز! تا کی؟ دريغ‌ام می‌آيد اين سخنان دردمندانه و حکيمانه‌ی ناصر خسرو را باز گو نکنم که گفت:
چرا ملحد همی خوانی کسی را کو به صد برهان
ز قرآن و خبر کرده است اثبات مسلمانی!
حال بی‌تقوايانی که کتابِ خدا را از رو نمی‌توانند خواندن و نه ره به صورت و لفظ آن برده‌اند و نه بويی از معنا و گوهر آن به مشام‌شان رسيده است، هر که را به دست‌های ناپاک‌‌شان برسد، ملحد و بی‌دين و اهل فحشا می‌نامند!

می‌بينيد؟ تذکره‌ای می‌خواستم نوشتن که به کارِ‌ خودم بيايد و چراغ راهی باشد برای ظلمت‌های مکرری که دزدانِ روشنايی در خانه‌ی فقيران می‌زنند. می‌بينيد چه شد؟ اين همه قرآن خواندم اما برای که؟ برای آن‌ها که نصيبی از آن جز نقشی و حرفی از کلمات ندارند؟ برای آن‌ها که اگر رسول هم نزدشان حاضر بود، سخت می‌آزردندش؟ برای اين‌ها؟ ای دريغ!

۶

رضوانِ رضايت

دو سه ساعتی است که نهج‌البلاغه می‌خوانم. ظلمتی از درون می‌گزيدم. گفتم شايد آرام‌ام کند. از خطبه‌ها شروع کردم و به نامه‌ها رسيده‌ام. نامه‌ی علی به محمد حنفيه بعد از عزل‌اش و پس از وفاتِ مالک در راه مصر. می‌گويد: «مردی که حکومت مصر را بدو دادم مصلحت‌جوی ما بود، و بر دشمنان سخت‌دل و ستيزه‌رو، خدايش بيامرزاد! روزگارش را به سر آورد، و با مرگ خود ديدار کرد، و ما از او خشنوديم. خدا خشنودی خود را نصيب او کناد،‌ و پاداش‌اش را دو چندان گرداناد». سخت دل‌ام لرزيد با خواندن اين‌ها. می‌دانيد چه ذوقی دارد که علی – علی آن زمان و اين زمان – از تو خشنود باشد؟ بگويد ما از او خشنوديم؟ تا کارت نيفتاده باشد، ندانی. بايد ذوق و حلاوتِ خشنودی او و نشانه‌های شادمانی او را ديده باشی و بدانی چه چيزی او را می‌آزارد و چه در خشم‌اش می‌دارد. اين‌ها را بايد به تجربه آزمود. تا نفس‌ات را نشناسی و حيله‌های‌اش را ندانی – و اگر مردِ مرد بودی – و بر او سخت نگيری، خشنودی علی را فهميدنِ کار آسانی نيست و فرمان‌ بردنِ از او چنان‌که مالک فرمان می‌برد – و حتی گاه بر او می‌آشوبيد – کارِ هر سست طبعی نيست. آن خشنودی و اين خشنودی روزی اربابِ همت باد.

۴

تذکره‌ی نفسيه

سال‌هاست که اين فکر جگرسوز در دالان‌های ذهن‌ام می‌رود و می‌آيد که چگونه می‌توان نفسِ آدمی را مهار کرد؟ وقتی می‌گويم نفسِ آدمی، مرادم سرکشی‌ها و گردن‌کشی‌های اوست. مرادم فقط بندگی شهوت و غضب نيست. اين‌ها اقل مراتبِ بندگی نفس است. چيرگی رذايل در خوی و خصلتِ آدمی گاه راه‌های ظريف و پنهانی دارد که تيزبين‌ترين انسان‌ها هم چه بسا متوجه‌اش نشوند. در طول تاريخ بشری، و نه فقط در فرهنگ و تمدن ایرانی يا اسلامی، بسيار کسان بوده‌اند که حيله‌گری‌ها و آفاتِ نفسِ را ديده‌اند و در چيرگی بر آن کوشيده‌اند، هر کسی به نوعی.

اما در تمامِ اين سال‌ها دل‌مشغولی با اين فکر، لحظه‌ای نگرانی رهای‌ام نکرده است که ما هر چه می‌کنيم و هر اندازه تلاش می‌کنيم، باز هم در برابر وسوسه‌های خاکی سر فرود می‌آوريم و در برابر زينت‌ها اسيريم و مغلوب: زين للناس حب الشهوات من النساء و البنين و القناطير المقنطرة من الذهب و الفضة. چقدر در اين آيه‌ی کوتاه حکمت نهفته است. و يکايک اين تزيينات هنوز در روزگارِ ما معنا دارد و موضوعيت. در کارِ خويش که نظر می‌کنم، می‌بينم وصفِ حال چندان بيش از اين گفته‌ی حافظ نيست که: «خرقه‌پوشیّ من از غايت دينداری نيست / پرده‌ای بر سر صد عيب نهان می‌پوشم» و احوالِ ما در عالم بی‌پرده‌ی غيب چه احوال هول‌ناکی خواهد بود: «حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود / تا آن زمان که پرده بر افتد چها کنند؟». هميشه با خود گفته‌ام و اين سخن پير هرات را زمزمه کرده‌ام که: بنده‌ی آن گناهم که مرا به عذر آورد و بيزارم از آن طاعت که مرا به عجب آورد. پس: «ما را مبر به صحبت اصحاب خود پسند…» که «روح را صحبتِ ناجنس عذابی است اليم». گفتم عذاب اليم، يادم افتاد که گاهی اوقات وقتی آيات قرآن را خطاب به کافران و مشرکان می‌خوانم، از بيم بر خود می‌لرزم که ما بر چه راه باريکی گام می‌زنيم که به طرفة العينی ممکن است مشمول همان عذاب‌ها شويم که ديگران شدند: تلک الدار الآخرة نجعلها للذين لا يريدون علواً فی الارض و لا فساداً و العاقبة للمتقين. هر که اهل سلوک باشد، زيبد که هر روز اين آيه را برای خودش بخواند! ما اگر جويای فساد نباشيم، وسوسه‌ی استعلا بدون شک رهايمان نمی‌کند.

پ. ن. آری، عشق مهاری محکم است، اما «زنهار از اين بيابان وين راهِ بی‌نهايت!». عشق کار مردانِ مرد است، کار نهنگانِ دريای معناست. اين عشق‌های ما (از هر جنسی) تجربه‌هايی نيکوست، اما آن دردِ بزرگ را به اين سادگی درمان نمی‌کند. باور نمی‌کنيد؟ هر کسی ميزان و ترازوی نفس‌اش به دستِ خودش است. می‌تواند با خود و خدای خويش صادق باشد. يادمان نرود قصه‌ی ابليس را. من ابليس را عاشق می‌دانم. صاحبِ عشقی عظيم و بنيان‌سوز. کسی را در عاشقی يارای هماوردی با ابليس نبود. عاقبت او معروفِ دو جهان است!

۳

بندگی و حريت

آدم هر اندازه هم که فضل و هنر داشته باشد و برکت معنويت و دولتِ اين‌جهانی نصيب‌اش باشد، هميشه در معرض آفتی پنهان و خزنده است؛ آفتی که در سرشت آدمی تنيده است و از او جدا نيست. اين آفت‌ را نام‌های بسيار داده‌اند: کبر، آز، خودپسندی، حرص، غرور. طرفه‌تر اين‌که آدمی به ندرت می‌بيند اين لغزش‌ها را. خطای ديگران، غرور و تکبر ديگران، خودپسندی ديگران را هميشه با نگاهی تيزبينانه کشف می‌کنيم. به خود که می‌رسيم اما ناگهان تمام قوای عقلی و توانايی‌های کشف و شهودمان می‌ميرند!

اما فضيلت و هنر، نخست می‌تواند به آسانی تبديل به لقلقه‌ی زبان و بازيچه‌ای شود که آدمی خودش را از ياد می‌برد. مدح خلايق هم روز به روز آدمی را از درون بيشتر می‌پوساند. هر چه بيشتر تشويق‌ات کنند و حسن و کمال‌ات را بستايند، قدم به قدم به مغاکِ خودپرستی و خويشتن‌-فراموشی نزديک‌تر می‌شوی. همان مصداق «فسق» در قرآن: که خدا را از ياد بردند و خدا چنان کرد که خويش را از ياد بردند. هر وقت حس کردی، دستيافت عظيمی داشته‌ای و خويش را برتر از ديگران ديدی، همان‌جاست که بايد به نفسِ خود مشکوک باشی. نکته‌ی درخشان‌ روان‌شناسانه‌ی بحث اين است:
مطرب عشق اين زند وقت سماع
بندگی بند و خداوندی صداع
جمله شاهان بنده‌ی بنده‌ی خودند
جمله خلقان مرده‌ی مرده‌ی خودند
همين که يکی، دوستی، عزيزی، پدری، مادری، زبان به ستايش آدم می‌گشايد، اول قدم برای فربه شدن نفس است. هر چه بيشتر ستايش بشنوی، ستايش بيشتری می‌طلبی و بردباری‌ات در برابر نقد شنيدن پايين‌تر می‌آيد. این همان «خودکامی» است که حافظ می‌گفت: «همه کارم از خودکامی، به بدنامی کشيد آخر». حريت دشوار کاری است: آزادگی از خويش و بيگانه. تواضع درس شگفتی است که آدميان عمدتاً در آن می‌لنگند، علی‌الخصوص آن‌ها که تا ياد دارند، ستايش شنيده‌اند و پاداش تلاشِ خود ديده‌اند و تطاول‌ها از زلف معشوق نديده‌اند و مخدوم بی‌عنايت کم داشته‌اند. سخت است معشوق پرجفا داشتن و مخدوم بی‌عنايت داشتن. اما اگر پای محبت در ميان باشد و جفا ببينی در عشق و وفا کنی، آن‌گاه است که پخته‌تر می‌شوی و درونِ آدمی آبديده می‌شود و مرد ميدانی. آه که «زين همرهان سست عناصر دلم گرفت». اما به خود که می‌‌نگريستم، باز هم‌‌او می‌گفت:
«و ليکن اين صفت رهروان چالاک است
تو نازنين جهانی! ‌کجا توانی کرد؟»
خود را رهروی چالاک نمی‌بينم، اما رهرو چالاک هم نمی‌بينم. هر چه هست، نازنينانِ‌جهان‌اند! دريغ از اين ظلمت و برهوت! فغان از اين همه دم‌سردی! «نه درمان دلی، نه دردِ دينی»، «نشاطِ عيشی» نيست. وقتی می‌بينی که «دردِ دين» و دغدغه‌ی «نشاط» هم گاهی اوقات تبديل به نمايشی می‌شود برای آرام کردن نفس، اين حيرت و سرگشتگی جان آدم را بيشتر می‌گزد. «زنهار از اين بيابان، وين راه بی‌نهايت». درمانِ نفس، همگی ما را روزی باد!

۶

از غزل مولانا تا زمان دايره‌ای

يادم نيست اين يکی دو هفته‌ی گذشته، کی و کجا داشتم اين غزل مولانا را با خود زمزمه می‌کردم که:
اگر دل از غم دنيا جدا توانی کرد
نشاط و عيش به باغ بقا توانی کرد

شايد هفته‌ی پيش، در حال و هوای دل و حلقه‌ی ذکر بود. نمی‌دانم. اما آدم وقتی يک بار شور و حال اين دريای آتش را ، به تجربه، آزموده باشد، هر بار که آن حال باز می‌گردد، خاکستر وجودش دوباره مشتعل می‌شود:
ز آستين طبيبان هزار خون بچکد
گرم به تجربه دستی نهند بر دلِ ريش

آن‌ها که به لقلقه‌ی زبان اين ابيات را خوانده‌اند (مانند آن‌ها که به لقلقه‌ی زبان يا به ريا و سالوس قرآن می‌خوانند و نماز می‌کنند) هرگز ذوق اين لحظات روحانی را حس نمی‌کنند. ديروز داشتم چند آواز ماهور شجريان و بعد از آن بيات‌ترک‌ را با درآمدهای مختلف گوش می‌دادم و ناگهان حس کردم اين غزل مولانا را چقدر خوب می‌توان با درآمد «روح الارواح» بيات ترک به آواز خواند:
آمدم تا رو نهم بر خاک پای يار خود
آمدم تا عذرخواهم ساعتی از کار خود

و چقدر اين مايه با اين غزل سازگار است و حال و هوای پرشور مناجات را دارد که در پی آن بخوانی:
آمدم به چشم گريان تا ببيند چشمِ من
چشمه‌های سلسبيل از مهرِ آن عيار خود

و چقدر محتاج‌ایم به ساعتی تأمل. چقدر جای دقايق مراقبه و حساب‌کشی خالی است. زمانه‌ی پر شتاب و آشوب‌ناک ما کم مجال محاسبه‌ی نفس به آدم می‌دهد. اما اگر زندگی می‌خواهيم و صفا و صيقل، اين محاسبه را بايد هر جا که باشيم تکرار و تمرين کنيم، خاصه که پای عشق و ايثار در ميان باشد. حال غريبی است. هوای لندن مرتب آفتابی و بارانی می‌شود. هوای مسيح نفسی است. در اين هوا می‌توان به روی نازنينان می گلگون نوشيد! با خودم زمزمه می‌کنم که:
آن مير ساقی را بگو، مستان سلام‌ات می‌کنند
آن عمر باقی را بگو مستان سلام‌ات می‌کنند

اما: «تو رستمِ دل و جانی و سرورِ مردان / اگر به نفس لئيم‌ات غزا توانی کرد». هفته‌ی آينده پا به سی و یک سالگی می‌گذارم. امسال اما به چيز تازه‌ای دارم فکر می‌کنم که راستی معنای روز تولد چی‌ست؟

زمانِ ما دايره‌ای است. چون دايره‌ای است داريم سالگرد می‌گيريم. بعضی اتفاقات را دوباره بازسازی می‌کنيم. اتفاقاتی که رخ می‌دهند بسته به اهميت‌شان برای فرد، ارزش خاصی پيدا می‌کنند. برای من سيزده‌ رجب روز پر نور و مبارکی است (به اضافه يکی دو تا سيزده ديگر البته!)، همچنان‌که روز مبعث و زادروز پيامبر و عيد قربان و شب يلدا و نوروز و عيد غدير. اما خاصيت اين زمان دايره‌ای چی‌ست؟ به عقب‌تر اگر برگرديم، می‌بينم اين خصلت دايره‌ای بودن زمان و تکرار شدنِ آن و آغاز يک دورِ تازه بسی تغييرات مهم و شگفتی را پديد آورده است. به ادوار پيامبران نگاه کنید: دور آدم، دور نوح، دور ابراهيم، دور موسی، دور عيسی و دور محمد مصطفی. پايانِ دوره‌ی هر پيامبری، آغاز دوره‌ی پيامبر ديگر است. پايانِ دوره‌ی نبوت محمد مصطفی (خاتميتِ او)، آغاز دوره‌ای ديگر است. به تعبير خواجه‌ی طوسی، حضرت رسول، خاتم «ادوار شرايع» بود و «فاتح دورِ قيامت» و اين البته نکته‌ی مهمی است. روز تولد هر آدمی هم می‌تواند مهم باشد اگر تحولی جدی ايجاد کند. خاتمه‌ی يک دوره و آغاز دوره‌ای تازه. بعضی اوقات ما يک دوره را تمام می‌کنيم، اما تمام ذهن و هوش و حواس‌مان در دوره‌ی ماضی متوقف می‌ماند و رويی به پيشرفت و تحول ندارد. هر چه باشد، برای من سی و يک ساله‌گی تمام شده است، با تمام خوبی‌ها و بدی‌های‌اش و تمام کامرانی‌ها و ناکامی‌های‌اش. هيچ دليلی ندارد در اين «دور» تازه، ناکامی‌ها را به رخ خودم بکشم و کامِ جان را با خاطره‌های ناگوار تلخ کنم؛ اما البته که می‌توان از آن‌ها درس گرفت. اميدوارم از روزی که اين «دور» تازه آغاز می‌شود تا پايان يافتن اين دايره و آغاز دايره‌ی تازه، آرام‌تر باشم و با جهانيان در صلح باشم و از گناه کبيره‌ی آزار خلايق به دور باشم و دلی نيازارم. اميدوارم همه از دست و زبان‌ و (نوشتارم!) در امان و سلامت باشند و شرط نخستين «مسلمانی» خويش را حفظ کنم!

۰

شطحيات ملکوتی

ميان صوفيان درباره‌ی سه عالم ملک، ملکوت و جبروت اختلاف است. اختلاف آن‌ها نه تنها بر سر تعاريف اين سه عالم (در واقع تعاريف ملکوت و جبروت؛ چون اختلافی چندانی بر سر تعريف ملک نيست)، بلکه در باب ترتيب آن‌ها نيز اختلاف دارند. در روايتی که آن را به امام صادق منسوب کرده‌اند، آمده است که: «ان الله تعالی خلق الملک علی مثال ملکوته و اسس ملکوته علی مثال جبروته ليستدل بملکه علی ملکوته و بملکوته علی جبروته» يعنی: خداوند عالم ملک را بر مثال ملکوت و ملکوت را بر مثال جبروت آفريد تا انسان از ملک او به ملکوت او و از ملکوت او به جبروت او پی برد. همين روايت را شهرستانی در سخنرانی خوارزم‌اش چنين آورده است: «ان الله اسس دينه علی مثال خلقه ليستدل بخلقه علی دينه و بدينه علی وحدانيته».  اما غزالی در باب ترتيب اين‌ها صريحاً خلاف اين را می‌گويد و عالم جبروت را بين ملک و ملکوت می‌شمارد.  اما ابوطالب مکی جبروت را ورای ملکوت می‌شمارد و عين القضات همدانی نيز که در اين زمينه از منتقدين صريح غزالی است می‌گويد که: «ملکوت سايه و عکس جبروت است و ملک سايه‌ی ملکوت» و يکی را به قرص آفتاب و ديگری را به تابش آن تشبيه می‌کند: «آفتاب ديگر است و تنوير آفتاب صفتی ديگر، و شعاعات خود موجوداتی ديگر. و در اين نظر جبروت نه از ملکوت بود که معانی متصل به ذات اين‌جا جبروتی توان خواند». معانی متصل به جبروت که سبب امتياز آن از ملکوت است اين‌هاست: نهايت ملکوت اسرافيل است، چنان‌که «از ابن عباس يا از غير او منقول است که انه ليس شیء اقرب الی الله فيما خلق من اسرافيل. و اين دليل است که ايرن روای اسرافيل را آخر ملکوت دانست». پس از آن نزديک‌ترين معانی به خداوند عبارت است از رحمت ازل و ام الکتاب و حکمت. و بالاتر از اين معانی نيز قدرت ازل است. «ليس بعد اسرافيل شیء اقرب الی الله الا ثلاثة: الرحمة و امّ الکتاب و الحکمة. و شک نيست که قدرت بالای حکمت است. و اين معانی همه جبروتی است.» عين القضات ذات قديم را لم يزک می‌خواند، و جبروت را ازل و نهايت جبروت را ازل الآزال. و اين هم حرف آخر قاضی شهيد:«ای عزيز! بدان که افعال خدای تعالی دو قسم است:‌ملکی و ملکوتی. اين جهان و هر چه در اين جهان است ملک خوانند. و آن جهان و هر چه در آن جهان است ملکوت خوانند. و هر چه جز اين جهان و آن جهان باشد جبروت خوانند.» (مبسوط اين معانی را می‌توان در کتاب موجز اما پر مغز استاد نصر الله پورجوادی «عين القضات و استادان او» يافت.)

اما قاضی می‌گويد که نهايت ملکوت، اسرافیل است. و اوليا «اسرافيل وقت‌اند» يعنی نافخ صور اول و دوم. يعنی اسرافيل با دميدن صور اول اهل ظاهر و باطن را می‌ميراند و به صور دوم قيامت بر پا می‌شود. می‌توان آيا گفتن که نهايت ملکوت که بدايت اسرافيل است، سرآغاز قيامت است. يعنی قيامت معنايی جبروتی است؟! خلاصه کنم: احوال «قائميان» آيا اين نيست که نه به اين جهان تعلق دارند و نه به آن جهان؟! يعنی از ديار مشابهت و مباينت عبور کرده‌اند و خودی خويش در ميانه ندارند و همه او هستند.

۱

اژدها را دار در برف فراق

دوران دنيا می‌گذرد و شوکت‌اش برای هيچ کس ماندنی نيست. رياست، خود رياستی است اعتباری و مسندی که امروز يکی بر آن نشسته، ديری نمی‌پايد که ديگری بر آن خواهد نشست. اما کدام وارسته‌ی آزاد از زنجير وسوسه است که قدرت چشم خردش را کور نکند؟ کدام دل‌زنده است که منصب او را به فساد خودکامی و خودرايی نکشاند؟ به همان اندازه که از کردار نابخردانه ارباب قدرت بيزارم، از خود هراس دارم که اگر روزی خود در آن مقام باشم چه خواهم کرد؟ حيران‌ام که ما کی به هوش می‌آيیم و اين «فهم‌های کهنه‌ی کوته‌نظر» را معزول می‌کنيم! قدرت، وقتی درونِ آدمی را به فساد می‌کشاند، ريا و تزوير را پر زور می‌کند. بلکه، پيش از آن‌که کسی به منصبی برسد، اگر حريفِ نفسِ خود نشده باشد و درس فرزانگی نياموخته باشد، منصب بندهای بيشتری بر بال دل و خردش می‌نهد. تمام حرف را ملای روم به بلاغت تمام گفته است:
اژدها را دار در برف فراق
هين مکش او را به خورشيد عراق
نفس اژدرهاست، او کی مرده است؟
از غمِ بی‌آلتی افسرده است
نردبان خلق مايی و منی است
عاقبت زين نردبان افتادنی است
هر که بالاتر روی ابله‌تر است
استخوان‌اش سخت‌تر خواهد شکست

۳

کرامت نفس

يا هر روز به خودم نهيب می‌زنم که دندان روی جگر بگذار و چيزی ننويس تا پخته‌تر شود، يا آن‌قدر سرم شلوغ است و گرفتارم که مجال دو خط هذيان هم نمی‌ماند. با دوستی نازنين امروز صحبت می‌کردم و در اثنای سخن اشاره شده به اين‌که وقتی کسی خودش را به هر چيزی آلوده کرد، وقتی دیگر هيچ چيز برای‌اش جز خودش و منافع لحظه‌ای‌اش محترم نبود، وقتی عزت نفس خودش را از یاد برد (و حرمت و عزت ديگران را هم به طريق اولی) هميشه می‌توان او را خريد. هميشه می‌توان او را خوار کرد که: من کرمت عليه نفسه هانت عليه شهواته. بيش از هر چيز بايد از کسی هراسيد که هيچ اصل اخلاقی برای‌اش مهم نيست و حاضر است خود را به هر چيزی بفروشد. اين موجودات البته دیر يا زود قربانی وسوسه‌های قدرت‌مندان می‌شوند. قدرت چه بسا روزی از اين‌ها به عنوان هيزم آتش‌های افروخته‌ی فعلی و آتی استفاده کند، هر چند دو سه روزی آن‌ها را به کامی هم برساند. اين سخنان پوشيده و در پرده بس آن‌ها را که اهل اشارت‌اند!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد