۴

اسفنديارِ وقت – يا تذکره‌ای در باب اميری و اسيری!

انگار ناگهان کليدی به دست‌ام داده باشند. دوباره نگاه می‌کنم. می‌بينم هيچ چيز تازه‌ای نيست. هيچ کجای‌اش نو نيست. هميشه اين کليد در جيب‌ام بوده است. فرق‌اش اين است که گويی از نو این کليد را برای اولین بار می‌بينم. کليدی برای گنج‌خانه‌ای که عمری بر سرش زيسته‌ام. دیرزمانی است که چيزی خواب‌ام را می‌آشوبد. آن چيز اين است: در برابر اين همه آسيب، در برابر اين همه تيرِ جان‌دوز و زهرآگين،‌ سپری کو؟ امروز که آن ابيات مثنوی را با خودم می‌خواندم آن کلمه‌ی سپر در ذهن‌ام زنده شد. سپر لازم نيست از بيرون باشد. آدم خودش می‌تواند سپر بشود. خودت که رويين‌تن شدی، می‌شوی سپر. بعضی‌ها جليقه‌ی ضد گلوله می‌پوشند ولی عده‌ای خودشان می‌شوند ضد گلوله. عده‌ای مرگ‌شان را به تأخير می‌اندازند اما گروهی به سوی مرگ می‌شتابند:
تو مکن تهديد از کشتن که من
تشنه‌ی زارم به خونِ خويشتن

ولی اين رويين‌تنی از کجا حاصل می‌شود؟ درس آموختن بايد. چيز ياد گرفتن می‌خواهد. به خون جگر حاصل می‌شود. اولين قدم‌اش اين است که در مقامِ دانای راه وعالم کل ننشينی و نگويی که می‌دانم راهِ خلاص کدام است. ما راهِ خلاص را نمی‌دانيم. گمان می‌کنيم که می‌دانيم. ظن می‌بريم به دانستن. در بهترين و صافی‌ترين و زلال‌ترين حالت، ايمان داريم به دانستن. همين. پس راهِ‌ خلاص نهان است. يا کم يا زياد. ولی بعضی چيزها را به تجربه می‌توان لمس کرد. صحبت صاحب‌دلان و همنشينی پاکان، مثل سپر می‌ماند. بهتر از اين توصيف بايد. صحبت با او و همنشينی با او، جانِ آدمی را هم صيقل می‌زند و هم رويین‌تن می‌کند. اندکی که با او مدارا و بر صحبت‌اش مداومت کنی (مدارا اين‌جا يعنی همان صبر؛ صبری که خضر از موسی طلب می‌کرد – اين يک بار را بر من ببخشاييد!)، مداومت که کنی، دقايقی و ثانيه‌هايی هم که باشد، قوت و قدرت را خواهی ديد. ديده‌ی سير و جانِ دلير آرام‌آرام می‌شود ملکه‌ات. ملکه هم که نشود، لحظاتی آثارش را می‌چشی و می‌بينی. اثرش را که ديدی، اشتياق تحصيلِ تمام‌اش به جان‌ات می‌افتد: شوقِ رويین‌تنی در برابر اين همه تيری که از بام و در می‌بارد! با خودم می‌گويم يعنی راهی هست؟ يعنی برون‌شدی هست از اين ظلماتِ بيکرانه؟ ناظری در گوش‌ام می‌خواند:
چون می‌رود اين کشتی سرگشته که آخر
جان در سرِ آن گوهر يکدانه نهاديم
من به خود می‌گويم حالا چه کسی از کشته شدن هراس دارد. گو بستاند. يکی می‌گيرد و صدها می‌دهد. هيچ هم اگر ندهد، از ننگِ چنین جانی خواهيم رهيد. همين آگاهی بس ما را. گو هيچ نباشد! به خودم نهيب می‌زنم که طاقت بايد داشت تا رسيدن به آن‌جا که بگويی:
به صف اندر آی تنها که سفنديار وقتی
درِ خيبر است بشکن که علی مرتضايی

و اسفنديار رويين‌تن بود. و خيبرِ نفس دری دارد بس استوار. مرتضا صفتی بايد که اين در را برکند. حالا اگر «بازوی شيرِ خدا هست‌ات، بيار!». دو ايستگاه ديگر مانده است. سرم را بالا می‌گيرم و اطراف‌ام را می‌نگرم. از خودم می‌پرسم: «چه می‌توان کرد که اميرِ خواسته‌ها و تمناهای‌ات شوی؟ چه می‌توان کرد که هر وقتِ به حکمت اراده‌ای کردی،‌ ميسرت شود؟ و چه می‌توان کرد که با ديدگانِ تيزی که پرده‌ی ظاهر می‌شکافند در عالم نظر کنی (در همان حد که بايد)؟ چه می‌توان کرد که به هر جا که نظر کردی، دام‌ها را به فراست و تفطن ببينی؟ آدم هم در ميانِ‌ خراباتيان دام دارد و هم نزد زهاد و صومعه‌نشينان؛ «که نهاده است به هر مجلس وعظی دامی». عالم ما چه بی‌شمار اسيرانی دارد که خيال می‌کنند امير‌ند!… اسيرِ چه؟ معلوم است. هزار چيز. از اسارت غضب و شهوت گرفته تا مال و جاه و مقام و این چيزها. اسارت زياد داريم. ماها اسير هزارها چيزيم. امير شدن سخت است. خيلی‌ها هوسِ امارت دارند، ولی هميشه اسير می‌مانند. بعضی‌ها اسمِ «امير» دارند ولی حقيقتِ «اميری»؟ نمی‌دانم. بگذريم. شرح اسيری و اميری باشد برای بعد.

پ. ن. خرقه‌پوشی من از غايتِ دين‌داری نيست
پرده‌ای بر سر صد عيبِ نهان می‌پوشم!
***
حافظم در مجلسی، دردی کش‌ام در محفلی
بنگر اين شوخی که چون با خلق صنعت می‌کنم

پ. ن. ۲. يک دنیا کار دارم!

پ. ن. ۳. دروغ چرا؟ از ظهر مشغول خواندن «رسائل اخوان الصفاء» هستم؛ برای پايان‌نامه‌ام. بخش‌های مربوط به سياست و امامت را دارم می‌خوانم برای سوابق تاریخی بحث. نسيمِ فکر حکما در مشامِ عقل‌ام – يا بی‌عقلی‌ام! – پيچيده است. اين حرف‌ها هم لازمه‌اش است دیگر.

۸

انکم و ما تعبدون من دون الله حَصَبُ جهنم انتم لها واردون (*)

نقطه‌ی عزيمت
خانه‌ی خيال‌ام جولان‌گاه بتان شده است. بتکده‌ای دارم تمام عيار! هميشه دنبال راهی گشته‌ام برای شکستنِ اين بت‌ها. امروز فکر می‌کردم که اين بت‌ها اصلاً از کجا می‌آيند که حالا بايد شکست‌شان؟ پاسخ‌اش به اين سادگی‌ها نيست. اين خيال بسی کارها می‌کند. اين خيال با عاشقان هست. با مؤمنان و زاهدان هم هست. عاشق، پيش از اين‌که عاشق شود و حتی چشم‌اش به معشوق بيفتد (مقصودم نگاهِ مادی و فيزيکی است؛ برخوردِ حسی را می‌گويم)، معشوق را برای خودش ساخته است. معشوق از پيش وجود دارد. تنها کاری که برای‌اش می‌ماند يافتن سازگاری و هم‌خوانی معشوق با تصوير ذهنی‌اش است (يعنی: «بل كل ما ميزتموه بأوهامكم في أدق معانيه فهو مخلوق مصنوع مثلكم مردود إليكم»؟). به تعبير ديگر، مثل اين‌که قبلاً عاشق لباسی را دوخته باشد و دنبال کسی می‌گردد که اين لباس به تن‌اش برود! واقعيت البته با اين تصوير و لباس فرق دارد. اتفاقاتی هم که می‌افتد به فراخور شخصيت و گنجايش عقلی و روحی عاشق، مؤمن يا زاهد فرق دارد (عاشق دين‌دار و بی‌دين ندارد؛ عاشق، عاشق است). می‌شود آرام آرام آن تصوير ذهنی و لباس از پيش دوخته شده را عوض کرد يا به دور انداخت. می‌شود خشک‌مغزانه تصوير و خیالِ خود را به آن معشوق تحميل کرد. (اين عشق و عاشقی هم زن و مرد بر نمی‌دارد؛ برای هر دو جنس پيش می‌آيد؛ برای خدا و انبيا و اوليا هم قابل تعميم است). ما از آن‌ها تصويری داریم و اين تصویر را خود ساخته‌ايم. ما، به تعبير قرآن، دوزخيان هستيم. دوزخی بودن چندان هم بد نيست. دوزخی بودن تقدير ناگزير ماست. ما همه دوزخی هستيم. همه از دوزخ عبور می‌کنيم: « وَإِن مِّنكُمْ إِلَّا وَارِدُهَا كَانَ عَلَى رَبِّكَ حَتْمًا مَّقْضِيًّا ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتقَّوا وَّنَذَرُ الظَّالِمِينَ فِيهَا جِثِيًّا» (سوره‌ی ۱۹، آيات ۷۱ و ۷۲) . عده‌ای از اين دوزخ عبور می‌کنند و عده‌ای هم به زانو در می‌آيند.

نقطه‌ی بی‌نهايت… اتحاد
بی‌نهايت جايی است، مقصدی است که نمی‌توان هرگز به آن رسيد. بی‌نهايت، افقِ‌ ماست. هميشه به سوی آن می‌دويم و هرگز نمی‌رسيم. نفسِ رفتن است که مهم است. و در خلالِ رفتن، بزرگ‌تر می‌شويم و خيال‌هامان بيشتر صيقل می‌خورد. شفافيت‌شان شايد بيشتر شود. شايد تيرگی‌ها زدوده شود. شايد درخششی پديدار شود. اين‌جاست که آدم می‌فهمد يعنی چه که:
«دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغان‌ام
با کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی؟»
و ما با کافران و مشرکان دم‌خور و دم‌سازيم. چه آن مشرکانِ رسمی و اسمی و چه اين مشرکانِ به ظاهر مسلمان و مؤمن. من از استثناها حرف نمی‌زنم (در عصر عدم قطيت هستيم؛ پس جسارت نمی‌کنم با قاطعيت بگويم استثنايی وجود ندارد و همه مثل هم هستيم!). ولی نقطه‌ی بی‌نهايت کجاست؟ جايی است که از پيش‌ترها، بيش‌تر با معشوق، محبوب، معبود و يار متحد و يکی شده باشيم. جايی که واقعيت معشوق به واقعيتِ‌ ذهنی ما نزديک‌تر شده باشد. می‌دانم که خودِ همين کلماتِ «واقعيت» و «واقعيتِ ذهنی»، مسأله‌ساز هستند. ولی با اغماض به اين‌ها اگر نگاه کنيم، می‌شود کمی نزديک‌تر شد به آن بی‌نهايت. همين. خيلی مهم است هر آدمی خودش بداند که خودش چه کسی است. ابتدايی‌ترين معنای «من عرف نفسه…» را همين بگيريد که بدانيم خودمان چه کاره‌ايم. مهم است بدانيم چه بتکده‌ای در خانه‌ی خيال‌مان داريم. لازم نيست جار بزنيم. هيچ لازم نيست تمامِ عالم و آدم بدانند چه بت‌هايی در ذهن و ضمير داريم. کسی هم حق ندارد پرده از روی بت‌های ما بيندازد. آن‌که نافرجام‌های پرستش ما را خوب می‌شناسد و می‌داند بسياری ازاين پرستش‌ها و عبادت‌های ما – همين «من دون الله‌»‌ها – هيمه‌ی دوزخ‌اند، پرده‌ی ستاريت‌اش بر بت‌خانه‌ی درونِ ما مهلتی است…

حالا که فکر می‌کنم می‌بينم که «به هيچ ذکرِ دگر نيست حاجت‌ام زين پس» (با پوزش از حافظ). از حالا انگار بايد هر روز ذکر «لا اله الا الله» گفت. انگار هر روز يکی بايد باشد که اين بت‌ها را بشکند. «توحيد بر ما عرضه کن، تا بشکنيم اصنام را». دريغ که وقتی توحيد را هم عرضه می‌کنی، قصه‌ی ما مکرر می‌شود و باز بر سرِ خانه‌ی نخست مانده‌ايم! ما چه عاشقانی هستيم که معشوق را به قامتِ خيالِ خود می‌تراشيم؟ ما چه مريدانی هستيم که مراد را محبوسِ خيالِ خود می‌سازيم؟ (فرقی نمی‌کند که زمينی‌اش کنيم يا آسمانی). ما چه بندگانی هستيم که خداوند است گويی که بندگی ما می‌کند؟! هر روز، هر لحظه بايد به خودمان انگار تلنگر بزنيم که اين‌که تو می‌گويی، مبادا او نباشد! مبادا که اين‌ها همه بر ساخته‌ی خيالِ تو باشد! و اين هول با ما باقی است!

(*) إِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ الَّلهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنتُمْ لَهَا وَارِدُونَ (سوره‌ی ۲۱، آيه‌ی ۹۸)

پ. ن. از اين‌ها نوشتن نمی‌دانم که باعث عقوبت است يا ثواب. تنها می‌دانم که بايد اين‌ها را نوشت. بايد اين تلاطم‌ها را بازگو کرد. بايد از اين موج‌های پست و بلندِ هستی گفت و گر نه آدمی را می‌بلعند. و گر نه آدمی زياد خودش را جدی می‌گيرد. وقتی خودت را بيش از آن‌چه بايد جدی گرفتی، آرام آرام آزارت به ديگران می‌رسد. فکر می‌کنی مسئول نجات بقيه هستی، در حالی که خودت داری دست و پا می‌زنی و لحظه به لحظه بيشتر فرو می‌روی. يکی بيايد ما را برهاند!

 پ. ن. ۲. (مهم): اول می‌خواستم اين را بنويسم. حالا می‌نويسم. از اول تا آخر اين نوشته، يعنی در تمام طول مدتی که اين را می‌نوشتم، ترانه‌ای گوش می‌دادم که به عقل جن هم نمی‌رسد موقع نوشتن این مطلب، من چنان چيزی گوش می‌داده‌ام. ولی آن آهنگ «ربط وثیق و مضمونی» با اين نوشته داشت. شايد ده بار از اول آن ترانه را گوش دادم (به رغمِ تمام کسانی که فکر می‌کنند هر موسيقی‌ای بايد عرفانی و آسمانی و خدايی باشد تا آدم را ياد دين و ايمان بيندازد، ما هم به ايمان فکر می‌کنيم هم به بت‌پرستی و ساقی سيمين ساق!).

۵

ای نقاب‌دار! آدم باش! آدم شو!

تو که در پسِ نقاب نشسته‌ای و تيرِ زهرآگين می‌افکنی، روزی مشقِ عاشقی می‌کردی. خاطرت هست؟ روزی می‌خواستی «آدم» باشی. و آدم شدن لازمه‌اش عاشق شدن بود. و برای عاشق شدن، بايد سينه‌ات را از کینه‌ها می‌زدودی. بايد صيقل می‌خوردی و پاک می‌شدی. خوب، ظاهراً نشده است. اين‌که می‌گويد: «کمالِ سرِ محبت ببين نه نقصِ گناه / که هر که بی‌هنر افتد نظر به عيب کند»، هزاران حکمتِ مندرج دارد. يکی اين‌که رازِ محبت، آدمی را به کمال می‌رساند و خودش فی نفسه کمال است. همين عاشقی. همين است که می‌رساندت به جايی که بگويی: «کاملی گر خاک گيرد زر شود / ناقص ار زر برد خاکستر شود». و قدم زدن در راه کمال با تير انداختن و زهر ريختن و ماليخوليای «اصلاح» داشتن حاصل نمی‌شود. مردم را به زور به بهشت نمی‌برند. موکل سعادت عقبای مردم من و تو نيستيم. و همه انسان‌‌ايم. همه فرزندانِ آدم هستيم.

«آدم شدن» و «آدم بودن» ده‌ها تفسير و معنا دارد. يکی از معناهای آدم بودن اين است که بدانی چنان‌که برق عصيان بر آدمِ‌ صفی می‌زند، بر تو که طفلی هستی و بهره‌ات از صفوت اگر هيچ نباشد اندک است، حتماً خواهد زد! وقتی می‌فرمايد که: «ما به صد خرمنِ‌ پندار ز ره چون نرويم…» (بقيه‌ی بيت را خودت برو پيدا کن؛ شايد دو سه بيت ديگر خواندی و تکانی خوردی!)، حواس‌اش هست به اين‌که تو چه اندازه در «پندار» و «وهم» و «گمان»‌ و «خيال‌بافی» دست و پا می‌زنی و می‌پنداری که طاعت می‌کنی! اين يکی. يک معنای ديگرش اين است که آدم، گناه می‌کند. اقتضای آدم بودن – يعنی آدم بودن هر کسی – گناه کردن است. پس طعنه در گناه‌های باقی آدميان مزن (فرض را بر اين می‌گذارم که اصلاً تو «فرقان» در اختيار داری و قدرت تميز «خير» از «شر» و «گناه»‌از «ثواب» را داری!). پس تو که از سلاله‌ی آدمِ‌ خطاکاری، پرده‌دری مکن و بر سيمای حلم و ستاريتِ خدا پنجه مکش! می‌فهمی محاربه با ستاريتِ خدا يعنی چه؟ يعنی می‌تواند تمامِ آن‌چه خود در باطن‌ات نهان کرده‌ای، ناگهان پرده از روی همه‌اش بردارد! می‌دانی؟ قصه‌ی توبه‌ی نصوح را که خوانده‌ای، نه؟ بعيد می‌دانم! اگر خوانده بودی اين‌ اندازه گستاخانه حلمِ خدای‌ات را به مبارزه نمی‌گرفتی. می‌دانی؟ اين‌ها را می‌نويسم به اميدِ اين‌که سال‌های قبل‌ات را به یاد بياوری. آن روزهايی که هنوز آينه‌ی جان‌ات را اين اندازه مکدر نکرده بودی. روزی که آسان‌تر می‌توانستی اشک بريزی. روزی که آسان‌تر به «تذکره»‌ها، به «انذارها»، خوف و خشيت در جان‌ات می‌افتاد و کمی به خود می‌آمدی!

دور نشوم از قصه‌ی آدميت. در آدم بودن هنوز حرف بسيار است. بيا و آدم شو!‌ می‌دانی؟ آدم شدن يعنی اين‌که بگويی «ربنا انا ظلمنا انفسنا». آدم بودن، دانستن علمِ‌ اسماء است! تو که هنوز نوشتن نمی‌دانی و خواندن نمی‌فهمی، تو را چه به علمِ‌ اسماء؟! تو که هنوز در نوشتن به جای «را»ی مفعولی، «واو» می‌نويسی به جای صدای –ُ برای نشان دادن گفتار، تو را چه به علمِ اسماء؟! آدم شدن، يعنی تجربه‌ی توبه‌ی نصوح! شرح‌اش حيف است. گفتم. شايد جايی هنوز سلامتی باقی باشد. شايد اين سرطان تمامِ جان‌ات را از پا نينداخته باشد. شايد هنوز گه‌گاهی قرآنی، حافظی، مثنوی‌ای دست‌ات بگيری. شايد «فرمان‌»‌ای بخوانی و چهار ستونِ تن‌ات بلرزد. شايد. برای آدم بودن و آدم ماندن، بايد اول آدم شوی. بايد گريستن و ناله کردن بياموزی. نغمه‌ی خوش می‌خواهی، آوازِ پست بايد. «و اذکر ربک تضرعا و خيفة دون الجهرِ من القول…». می‌دانی که چه می‌گويم؟ آوازِ پست! با ذکر. نه فرياد و غوغا کردن؛ نه گرد و خاک به پا کردن و تشنیع زدن!

می‌دانی؟ بهتر است نقابِ دين و ايمان و مسلمانی و دعوی اصلاح از چهره برداری که سخت نازيباست با اين کردار و گفتارِ ناموافق! شايد هوای ديارِ هندوان سخت گرم است اين روزها که مجالِ انديشيدن را از تو ربوده است. گمان می‌کنم جايی که هستی، رودخانه دارد. نزديک دریا هم شايد باشی. تنی به آب بزن. شايد اين بخارهای ناموافق از دماغ‌ات بيرون رفت…

بگذریم. تشخيص‌ با خودت. هر چه می‌خواهی بکن. ولی آدم باش و آدم شو. خدای عالميان، خدای همه است. خدای ضعيف و قوی. خدای تهی‌دست و توانگر. خدای محق و مکلف. خدای خطاکار و پارسا. خدای من و خدای تو. تو که امروز «شيخِ پاکدامن»ی و من که «رندی تردامن»‌ام! می‌دانی؟ نظامِ عدلِ الهی با ميزانِ من و تو کار نمی‌کند. اصلاً. چون سنگِ عيارش هم با عقلِ من و تو سازگار نيست. آن عدلِ اين‌جهانی و عقلانی من و توست که می‌سنجد. آن هم برای خودش. بسته به اين‌که چگونه خودت را پرورانده باشی و پيراسته باشی. اين عدل، اين نیکی، اين «انتقام»، به ميزانِ من و تو سنجيده می‌شود، نه به ميزانِ او. زياد به خودت اطمينان نده که هر چه تو می‌خواهی، او هم همان می‌خواهد. خلاصه کنم، کلاه‌ات را قاضی کن و ببين خودت چه می‌خواهی! می‌دانی؟ خوب نيست خواسته‌ی شخصِ خودت را به پای او بنويسی! خوب نيست هوس‌های خودت را به او منسوب کنی. او خودش زبان دارد، ندارد؟ می‌دانی اصلاً چرا اين همه به خودم زحمت می‌دهم و اين همه می‌نويسم؟ می‌شود آسان‌تر همه‌ی اين‌ها را نخوانده و نشنيده بگيرم. می‌شود همه‌ی اين‌ها را نخوانده و نشنيده بگيرند. خيلی‌ها همين راه را برگزيده‌اند. اما… من، نه. من فکر می‌کنم هنوز برای نجات‌ات دير نشده. می‌دانی نجات اين نيست که مثل بقيه باشی. نجات يعنی اين‌: «مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش». خودت کلاه‌ات را قاضی کن ببين چقدر زهد فروخته‌ای. يکی از راه‌های زهد فروشی، پيدا کردن و به انگشت نشان دادنِ «فسق»‌های ديگران است. آه… هر چه بيشتر فکر می‌کنم، بيشتر آه از نهادم بر می‌خيزد. فکر می‌کنم که لابد «علی» برای‌ات مهم است که از او مدد می‌جويی. ولی آخر علی اهل رازپوشی بود. علی اهل فتوت بود. علی مردانه‌ تيغ می‌زد. با دغل‌کاری نسبتی نداشت. تو چرا از پشت نقاب، تير زهرآگين می‌اندازی؟ اصلاً حکمتِ اين نقاب‌داری و وعده‌ی نقاب از رخ افکندن و لاف پر بودن زدن از چی‌ست؟ می‌دانی چنين پشتِ نقاب بودن يعنی چه؟ يعنی ضعفِ شخصيت؛ يعنی زبونی؛ يعنی جُبن. می‌دانی که مردان از همان ابتدا مرد هستند. يا زنان. اين شهامت، اين صلابتِ شخصيت ربطی به جنسيت ندارد. آن واژه‌ی «مرد» مجازاً آمده است. شهامت را نمی‌تواند وعده داد. يا شهامت داری و دليری، يا نداری و نيستی. نمی‌شود بگويی دو سه روز ديگر که وقت‌اش شد، دلير می‌شوم و با شهامت. اسمِ اين که تو می‌کنی، نيرنگ است و حيله‌گری… می‌گويی که دست‌ات پر است! مطمئن‌ای که تهی‌دست نيستی؟ چقدر يقين داری که همه‌ی بافته‌ها و ساخته‌های‌ات به خانه‌ی عنکبوت نمی‌ماند؟

بزرگ‌تر از اين باش! دست از اين حقارت و پستی بشوی! مگو ديگران چه کرده‌اند و چه نکرده‌اند! بگو تو خود چه کرده‌ای و چه نکرده‌ای! فسق؟ فاسق؟ برای‌ات فسق را دوباره بايد معنا کرد! «و لا تکونوا کالذين نسوا الله فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون». فاسق کسی است که خودش را فراموش می‌کند. تو را اين روزها توهم گرفته است که همه فراموش کرده‌اند که چه هستند و که بودند و تنها تويی که سخت آگاهی و می‌دانی که چه هستی و که بودی! خدا را که فراموش کردی، خودت را هم فراموش می‌کنی. آن وقت می‌شوی فاسق. فسق يعنی اين. فسق يعنی اين‌که بيمار باشی و ندانی که بيماری؛ چون از خودت غافلی. آن که دليری می‌کند و به معنای عام‌فهم فسق می‌کند، چندان‌اش خطر نيست که تو را که فسق‌ات ظاهراً پاک‌دامنی است. نه. مرد اگر هستی برو خطا کن! برو گناه کن! برو در معصيت غوطه بخور و آدم شدن و توبه کردن بياموز و دست از اشاعه‌ی فحشا بشوی! کار کردن يعنی اين! می‌دانی، تو خاک نشده‌ای هنوز، هوسِ الماس شدن داری! چه‌هاست در سرِ اين قطره‌ی محال انديش!… ديگر بيش از اين سخن به خاک نبايد افکند. دیگر سخن را نبايد تباه کرد. اين‌ها را بخوان. اگر دیدی لازم است باز هم دردِ دل کنيم، اگر ديدی که هنوز آن روزگار صفای باطن و نازکی دل‌ات را به ياد داری، ندايی بده شايد باز بشود آن دفترِ کهنه را باز کنیم. شايد شد! خدا را چه ديدی؟

۳

اين فردِ بی‌لنگر!

لب لباب مثنوی و گزيده‌ی شمس شفيعی کدکنی سال‌هاست که همدم من بوده‌اند و شايد در اکثريت قريب به اتفاق سفرهای‌ام به هر جای دنیا همراه‌ِ من بوده‌اند. سال‌ها پيش، روی صفحه‌ی اول هر دوی اين‌ها بيتی را از يکی از شعرهای قيصر امين‌پور مرحوم نوشته‌ بودم:
هر آن‌که بی تو سفر کرد طعمه‌ی موج است
چرا که در شب توفان چراغ را گم کرد

اين نکته را و چراغ‌داری روح‌های بزرگ و درخشانی مثل مولوی را به ويژه اين‌جا، در لندن و خارج از فضای مألوف وطن بيشتر و عميق‌تر حس می‌کنم. اين‌جا که مردم سخت تمايل دارند به فردگرايی و گسستن همه‌ی رشته‌ها و پيوندهای تعلق. ولی برای من قصه، قصه‌ای تازه و اين‌جايی نيست. سال‌هاست که انس با اين جان‌ها فربه و مجرب، دست‌ام را در تنهايی‌ها و تاريکی‌ها گرفته است و چه بسا همواره اين‌ها برای من تازيانه‌ی سلوک بوده‌اند. آدم می‌شود از سرِ نخوت بگويد که همه‌ی اين راه‌ها را می‌خواهد خودش برود تا بياموزد. و البته بهانه‌اش و پوشش‌اش «آزادی» است. برای من آزادی، معنای‌اش آزاد بودن روح و جان و خرد است. يعنی سر تسليم و ارادات در برابر هيچ کس فرود نياوری و بدانی که پذيرفتن هر ولايتی و دل در گرو هر «مولا»يی نهادن، يعنی قدم در راه آزادی نهادن و هر ولايتی که آخرش بندگی باشد نه آزادی، ولايت نيست که رقيت است. از سخن دور نيفتم. می‌خواستم بگويم که برای من يافتنِ خويش و رسيدن به آرامش و طمأنينه قرين بوده است با همين همنشينی‌ها. نمی‌شود ذره بود و از جوار آفتاب گريخت. در عالم ذره‌گی لاف آفتابی زدن مترادف است با نابودی و بر باد رفتن. آدم، اين آدمی که من می‌شناسم، اين منی که من می‌شناسم، نيازمند قطب‌نما و نقشه است. و قطب‌نما و نقشه‌ی من همين دست‌مايه‌های آشنايی هستند که سال‌ها با آن‌ها زيسته‌ام و نمی‌توانم تمام سرمايه‌ و سودایِ خود را در گروِ طبع‌آزمايی‌های «رندان نوآموخته» بگذارم. هفته‌ی پیش، در ايران، شبی راهی خانه‌ی مادر ‌بودم بعد از اتمام کار روزانه. راننده رادیوی ماشين‌اش روشن بود. صدای قرآن می‌آمد. گفتم صدای رادیو را بلند کند. حالت غريبی رفت. گاهی اوقات شنيدن دو سه آيه قرآن، چنان دگرگون‌ات می‌کند که سخن هیچ فیلسوفی آن ذوق را نصيب‌ات نمی‌کند.

ولی همين‌ها کافی است؟ همين از همنشين‌ها گفتن و دمی غنيمت شمردن و لحظه‌ای خوش بودن و ذوقی بردن و دستی برآوردن کافی است؟ هميشه برای من بعدِ اين‌ها مسأله بوده است. بعدش چه؟ بعدش آدم‌تر می‌شوی؟ بعدش متواضع‌تر و خاکسارتر می‌شوی يا نه؟ بعدش باد تکبر از سر فرو می‌نهی يا نه؟ بعدش خلايق از دست و زبان‌ات به امان می‌مانند يا نه؟ بعدش به عيان وصف حال‌ات اين می‌شود که:
چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را
غبار خاطری از رهگذارِ ما نرسد؟

این‌گونه می‌شوی؟ يا چنان مستِ خويشتن و آرمان‌ها و آرزوهای خودی که آن لباسِ خود-دوخته را می‌خواهی به زور به قامتِ تمام عالميان بپوشانی که همه چون تو باشند؟ گاهی اوقات آدم خيال می‌کند خیلی خودش خوب است! گاهی اوقات اين توهم به آدم دست می‌دهد که چه با اخلاقم من! عيبِ ديگران را ديدن کار سختی نيست، عيبِ خويشتن ديدن است که دشوار است. تازيانه به گرده‌ی خويش کشيدن است که طرفه کاری است کارستان. و برای اين‌ کار، برای آموختن اين حساب‌رسی و حساب‌کشی، نيازمند صحبت پيرانی. محتاج به نفسِ گرمِ صاحب‌قدمی هستی که راه رفته باشد و رمز و رازِ درونِ آدمی را شناخته باشد. و… هر چه باشد، حالِ من يکی با همين‌ها خوش است و خوش می‌شود. ذهن و ضمیر من آکنده است از عطار و مولوی و حافظ. از حلاج و بوسعيد و عين القضات. از قرآن و محمد و علی. از صحیفه و نهج البلاغه. لنگرهای من همين‌ها هستند. هر چه بالِ خرد پيدا کنی، باز هم جاهايی محتاج لنگری. جايی نيازمندِ نيازی. و اين نياز است که برای بعضی روح حيات است… و ایمن شدن از شر نفس عقبه‌ای است صعب! … عجيب است اگر مدام زمزمه کنم که: «چو بيد بر سرِ ايمانِ خويش می‌لرزم»؟ بر سرِ ايمان لرزيدن برای کسی مهم است که ايمان‌اش برای‌اش عزيز باشد. برای کسی که «ايمان» خورشيد زندگانی‌اش نباشد و چراغ‌افروز خلوت و جلوت‌اش ايمان نباشد، از ایمان گفتن و بر سرِ ايمان لرزيدن هم کار عبثی است. و این گوهر، اين آفتاب هستی‌فروز از سرای وجودِ هيچ صاحب‌دلی غايب مباد.

۴

نان و جان

تو که از نانِ خويش گذشتن نتوانی، از جانِ خويش چگونه خواهی گذشتن؟

– يک نفر!

۴

نوروزنامه

اول از همه سال نو بر آن‌ها که خانه‌ی تن و جان‌شان را نو کرده‌اند فرخنده و خجسته باد. قبل از اين‌که به گذشته و حال نگاه کنم، خوب است آرزوهای نيک و امیدهای خوب مان را به ياد بياوریم و عاجزانه جنبشی بکنيم برای تحقق‌شان. دو سه ساعت است با خودم کلنجار می‌روم که چیزی ننویسم، بس که ابرهای تيره‌ی نوميدی و رنج آسمان جان اهل دل رو پوشانده است. اما بايد نوشت اين‌ها را. شايد روزی که حال دوران دگرگون شد، دوباره اين‌ها را بخوانيم و بدانيم چه‌ها بر ما رفته است.

سالی که گذشت برای من همه کار بود و درس. هيچ سالی به اين اندازه درگیر سفر و کارهای سنگين نبودم. چندين ماه هم شده است که يک پايان‌نامه‌ی عظيم‌الجثه‌ی دکترا هر روز مرا به عالم سودا می‌کشاند! بخت و اقبال‌ام بلند بوده است که استادان راهنمای‌ام هر دو هم سخت مهربان‌اند و هم عالم و دانشمند. دانشجوی دکترای بدشانس کسی است که استاد راهنمای بهانه‌‌جو و بد قلق داشته باشد! اما اين سال، سالی بود که در آن «عقاب جور گشوده است بال بر همه شهر» و کمانِ گوشه‌نشينان و تير آه‌شان هنوز دامن اهل ظلم نگرفته است.

بگذاريد از خوبی بنويسم. گفته‌اند که امسال سالِ نوآوری و شکوفايی است. فتوح‌اش را در برنامه‌ی تحويل سال تلويزيون جام جم در لندن ديديم. می‌دانيد اين نوحه‌خوانی‌ها که در عيد نوروز از حرم امام رضا پخش می‌شود چيز غريبی در خود دارد. عده‌ای مداح، مداح‌های نورسيده، لحن‌شان، آهنگ‌شان همان لحن و آهنگ‌های خواننده‌های قبل از انقلاب، و بگذاريد بگويم خواننده‌های کوچه‌بازاری يا خواننده‌های لس آنجلسی است. يعنی لفظ را عوض کرده‌اند، آن‌هم به نحو سخيف و سستی و شعر شده است سر هم بندی و آهنگ هم چنان که گفتم. انگار قصد داشتند دمِ نوروز، سال نو را به کام‌مان زهر کنند. نه نوای نقاره‌ای، نه بانگ توپی، نه آهنگی مألوف و نه صدايی دلنشين. هر چه بود عرض اندام دين‌داری قشری و تضرع زاهدانه بود. و البته نوآوری از اين بهتر می‌خواهيد که مداحان همان خواننده‌های لس‌ آنجلسی باشند در لباس دين؟ شکوفايی از اين بهتر که لس آنجلس با ريش و عبا در ام القرای اسلام عرض اندام می‌کند؟ با خودم فکر می‌کردم که اين‌ها با اين تظاهرها، امام رضا را هم دارند لوث می‌کنند. امام رضا هم اسباب و وسيله‌ی تملق و چاپلوسی آن‌هاست. چيز تازه و عجيبی نيست. دين يعنی خادم قدرت (قدرت هم به طور پيش‌فرض مشروعيت الهی و آسمانی دارد ديگر). قبلاً هم نوشته‌ام. راستی چه بلايی سر ايران آمده است؟ ایرانی‌ها حس طنز شگفتی دارند. از طنز مقصودم فقط خنده و هزل نيست. طنز که می‌گويم طنز حافظی را می‌گويم و رندی‌اش را. طنز عبيد زاکانی را می‌گويم. طنزی که در آن واقعيت‌های تلخ زمانه به شيواترين بيانی و رندانه با الفاظی فصیح و شيوا نشان داده می‌‌شوند. زبان امروز رسانه‌های رسمی ما شده است زبان چاپلوسی، زبان سالوس و تزوير، زبان تظاهر به دين‌داری، زبان فاصله‌ گرفتن از روح و معنای دين، زبان توجيه، زبان فريب. زبان عوام‌فريبی. و امسال، چون سال‌های پیشين، سال ويران شدن پاکی و صراحت و صداقت زبان بود. سالی که از هر چه سخن می‌گويی، درست خلاف‌اش رخ می‌دهد. سال تباهی زبان. قصه‌ی دراز را کوتاه می‌کنم.

در اين مناسبت‌ها دعا کار خوبی است. دعا می‌کنم که ما، ايرانی‌ها، از مذهبی و لامذهب، از چپ و راست، از اصلاح‌طلب و اصول‌گرا، از هر کيش و آيين که باشند، خرمی و شادکامی دل و جان داشته باشند و دنياشان آبادتر شود و بساط فقر و تهی‌دستی و رنج دنيا و دین از ميان‌شان برچيده شود. باشد که با نو شدن سال، زبان و ذهن‌ها نيز نو شود. باشد که شاهد زوال جهالت و تعصب و ريا باشيم. باشد که گوهر عقل در کنار معنای دين قدر ببيند و بر صدر نشيند. باشد که اين نزاع‌های کودکانه بر سر دين و عقل و سياست، تبديل به کوشش‌های عالمانه و مجاهدت‌هايی خالصانه شود که خالی از شبهه‌ی غرض‌ورزی و قدرت‌طلبی باشد. باشد که ايران جامعه‌‌ای شود که ديگر در آن جاهلان مکرم و عالمان مُلَجّم نباشند. باشد که امر به معروف و نهی از منکر راستين، که روح‌اش نظارت شهروندان بر حاکمان‌شان است، جايگاه راستين‌اش را پيدا کند و به تعرض قدرت در احوال ظاهر و باطن مردمان استحاله و تحريف نشود. باشد که عالمان و اهل دانش بر میثاقی که با خدای خود دارند وفادار بمانند و وفای به عهد کنند. باشد که جولان‌های نفس اماره‌ی اهل سياست، به نام خدا و به اسم دین، رو به ضعف و سستی نهد و عقل مَلَکی و اخلاق ستوده‌ و پذيرفته‌ی انسانی جای آن را بگيرد. و البته باشد که زورگويی‌های سياست‌مداران جهانی و دورويی و رياکاری آن‌ها هم تمام شود. هر چه هست فقط برای خودمان نبايد باشد. زبان‌مان هميشه نبايد در انتقاد از خودمان دراز باشد و خيال کنيم همه‌ی دنيا به جز خودمان گل و بلبل است. بر همين منوال خودتان برای خودتان و برای ما بنشينيد و دعا کنيد.

هنگام تحويل سال، حافظ را باز کردم. اين بيت آمد:
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زين تغابن که خزف می‌شکند بازارش
چند بيت پايين‌تر آمده بود:
صوفی سر خوش از اين دست که کج کرد کلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش!

چشم‌ انتظار می‌مانيم که امسال، به دو جام دگر، دستارِ صوفيانی که چنين سرخوشی می‌کنند و ناز می‌فروشند و نخوت، آشفته شود تا بدانند که «رند از ره نياز به دار السلام رفت»!
برای دل‌ِ خودمان هم غزلی از مولوی را خوانديم. دو بيتِ شيرين‌ اين غزل را می‌آورم، برای حال اهل دل:
اندر قفص هستی، اين طوطی قدسی را
زان پيش که بر پرّد،‌ شکرانه‌ شکرخا کن
چون مستِ ازل گشتی، شمشير ابد بستان
هندوبک هستی را ترکانه تو يغما کن

پس شکر. و اين شُکرِ شِکَروار نصيب طوطی قدسیِ جان باد! شکر فزون از حد به خاطر آن‌چه که داريم و حتی آن‌چه که نداريم:
گيرم ار موی‌ها زبان گردد
هر زبانی هزار جان گردد
تا بدان شکرِ تو فزون گويم
شکرِ توفيق شکر چون گويم؟

۳

در نماز

يکی از نماز پرسيده بود و چگونگی‌اش (و البته به جوانب خصوصی ماجرا توجه داشت). گفتم خوب است این قطعه از نامه‌های عین‌القضات را نقل کنم. نماز همه آن نيست که مردم – عموم مردم – به جا می‌آورند. و بی‌نمازی همه آن نيست که عموم مردم بی‌نمازی قلمداد می‌کنند. قصد تخفيف شريعت در ميان نيست، اما شريعت نبايد لقلقه‌ی زبان عوام و جهال باشد که هم شريعت قربانی شود و هم حقيقت. اولی‌تر آن است که در احوال رابطه‌ی عبد و معبود کسی تجسس و تفحص نکند و به خدا واگذارد و به تکميل علم و عمل خويش – نفسِ خويش – در نماز بپردازد. امر به معروف و نهی از منکر را شرط‌هاست.

«دوم رکن نماز است، اولاً، بر تو و بر عموم فرض است که نماز بياموزی. اول علم‌اش حاصل کنی، پس به عمل مشغول شوی! و چون خدا گويد: «فويل للمصلين الذين هم عن صلاتهم ساهون» (الماعون، آيات ۴ و ۵) تو را فريضه ببايد دانست که شرط نماز مقبول چی‌ست؟ و چه سبب را ثمره‌ی بعضی نمازها ويل آمد. چه اگر اين ندانی چه دانی که فريضه‌ی نماز گزاردی يا نه. مصطفا – صلعم – می‌گويد که يأتي علی الناس زمانٌ يجتمعون في المساجدِ و يصلون و ليس فيما بينهم مسلم، آخر تو را سودای آن نبوَد که اين «يصلون» که حديث مصطفا بدان ناطق است و مقرون است بدين که «ليس فيما بينهم مسلم»، چی‌ست.
آخر نگويی که خليل چرا گويد: «رب اجعلني مقيم الصلاة»؟ (ابراهيم، آيه‌ی ۴۰) از اين حرکات و قيام و قعود که تو در نماز به جا آری، عاجز بود؟ آخر نگويی که «الذين هم علي صلاتهم دائمون» (المعارج، آيه‌ی ۲۳) چی‌ست؟ و دوام در نماز چون صورت بندَد؟ اگر «الأنبياء في قبورهم يصلون» تو را معلوم گردد که چی‌ست، بدانی که «في صلاتهم دائمون» چی‌ست! ای دوست! يموت المرءُ علي ما عاش عليه. و انبياء از اين قوم بودند که «في صلاتهم دائمون». پس ضرورت بوَد که «الأنبياء في قبورهم يصلون». باش که «و ذکر اسم ربّه فصلّي» نقاب از روی خود بر گيرد، فای تعقب در فصلّی با تو بگويد که نماز چه بود، آن‌گه در اين حقايق راهی بری.» (بخش دوم نامه‌های عين القضات، نامه‌ی هفتادم، صص ۷۴ و ۷۵).

۱

توفيق

۱. جان جاهل زين دعا جز دور نيست
زان‌که يارب گفتن‌اش دستور نيست
بر دهان و بر دل‌اش قفل است و بند
تا ننالد با خدا وقت گزند
اين‌جاست که بايد شکر بگويی که اين رسن را آويخته‌اند و راهی نموده‌اند برای سخن گفتن، برای حرف زدن، برای اين‌که بفهمی اين يعنی چه که می‌گويد: «و اذا سألک عبادی عنی فاني قريب اجيب دعوة الداع اذا دعان فلسيتجيبوا لي و ليؤمنوا بي لعلهم يرشدون».
۲. عبادت کردن هنری نيست. آدمی که اهل عبادت می‌شود تازه مدیون شده است. تازه بدهی‌اش شروع می‌شود. تازه به او منت گذاشته‌اند و راه‌اش داده‌اند به حريم. تازه آشنا شده است. هر چه بيشتر وارد این حريم بشود، بيشتر می‌فهمد که «اياک نعبد» بدون «اياک نستعين» ميسر نيست.
گيرم ار موی‌ها زبان گردد
هر زبانی هزار جان گردد
تا بدان شکر تو فزون گويم
شکرِ توفيقِ شکر چون گويم؟
پس می‌بينيد همه‌اش شد بدهی؟ اين‌جاست که وقتی بيشتر بمانی، وقتی محرم دل می‌شوی، تازه معنای عبوديت برای تو می‌شود اين‌که همه از اويی. شايد روزی برسد که بگويی همه اويی. ولی فعلاً همه از اويی. اگر نيکی و اگر بد همه از اويی. مثل پدری که فرزندی دارد و برای‌اش خوب بودن و بد بودن فرزند در درجه‌ی دوم اهميت است. آن شفقت است که بالادست اين قضاوت‌ها می‌نشيند.  اين‌جاست که آدم وقتی توفيق شفقت بر خلق پيدا می‌کند، تازه به اخلاق او نزديک‌تر شده است. و وقتی در این حريم ماندی، تازه بيشتر می‌فهمی که فقط تو نيستی که از اويی، مؤمن و کافر همه از اويند، چه مقر باشند به آن و چه منکرش.
۰

سير بی سلوک

می‌خواستم بنويسم آدم گاهی اوقات بازنده‌ی هميشگی است. هميشه بدهکار می‌شود. فرقی نمی‌کند دفاع کنی، يا توجيه. توضیح بدهی يا بگویی توبه. روزگاری صحیفه‌ی سجاديه‌ی مونس شب و روزم بود. و هنوز که هنوز است آثار آن فضا در جان‌ام باقی. يکی از درخشان‌ترین تجربه‌های سلوکی که در صحيفه می‌شود ديد اين‌جاست که بنده در اوج خاکساری است و در متنهای عبوديت. او توصيفی که از شرمساری و پشيمانی خود می‌کند، چنان عظيم است که مو بر اندام آدمی راست می‌کند. و از همان سو توصيفی که از لطف بيکران و مهر بی‌پايان و بی قيد و شرط محبوب می‌کند آن‌قدر اميدبخش است که «جرم» را در برابر «لطف» او عظمتی نمی‌ماند. و توصیفی که او از خطای آدمی می‌کند بسی واقعی است و گویی حاصل سال‌ها روان‌کاوی آدمی است – همه‌ی آدميان. و وصفی که از رحمت حضرتِ دوست می‌کند هم چيزی نيست يک‌جانبه و اغراق‌آميز. هر چه هست اوست که آينه‌ای به دست آدمی می‌دهد تا شأن و مقام خودش را بهتر ببيند. گاهی اوقات شرايطی که آدم در آن واقع می‌شود، نياز آدمی را به چنين تکيه‌گاهی‌هايی بيشتر نشان می‌دهد. نمی‌شود او را از معادله حذف کرد و عنداللزوم وقتی راه ديگری نمی‌يابی به او متوسل شوی. سلوک کار دشواری است. مايه گذاشتن از او دشوارتر.
۳

اين رسن آويخته

اين‌که بدانی رشته‌ای آويخته هست برای آن‌که بدان چنگ بزنی و با آن بروی بالا مهم است. مهم‌تر آن است که همت کنی و آن رشته را به دست بياوری و به کار ببری و سودای سر بالا داشته باشی:
حمد لله کاين رسن آويختند
فضل و رحمت را به هم آميختند
آن وقت می‌فهمی معنای صبر را و معنای دوستی را و معنای مهر را. آن وقت است که می‌توانی تفاوت صبر و بی‌عاری را تشخيص دهی. تا آن رسن را بيرون آويخته نبينی، بسيار چيز متشابه می‌نمايند و قدم از وادی مشابهت با عالم مباينت نمی‌توانی گذاشتن. و «کيميايی همچو صبر آدم نديد». و … آن بيت بالا را برای خود زمزمه می‌کردم. چه سوداها که نداريم و چه اندازه راه است از خام‌دلی تا دريادلی و دليری و سرآمدی! و:
بر آستانِ تو مشکل توان رسيد آری
عروج بر فلک سروری به دشواری است!
باور داشتن رکن اين همه است. بی باور، کويری می‌شوی بی‌حاصل، تشنه و خشک و نوميد. باور که بيايد، اميد هم می‌آيد. و تشنگی و خشکی آغازی می‌شود برای سيراب شدن و حاصل‌خيزی. اندکی باور، کمی همت تمام دست‌مايه‌ات می‌شود.

مبهم بود، نه؟ مهم نيست. مهم اين است که اين‌ها نشانه می‌شود، يادآوری می‌شود برای اين‌که بعدها که به گذشته نگاه کنی، بدانی از کجا آمده‌ای و چه‌ها از سر گذرانده‌ای و هم امروز و هم فردا، کم نيستند آن‌ها که حالِ تو در چاه نمی‌بينند.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد