۳

حکمت روز – پرهیز از نیش!

به این بیت از مولوی برخورد کردم:

آن سخن‌های چو مار و کژدم‌ات
مار و کژدم گشت و می‌گیرد دم‌ات

کافی است کسی چند مرتبه همین بیت را برای خودش بخواند. اگر از هول و هراس بر خودش نلرزد، یا اهلِ این عالم نیست یا خیلی وقت است دل‌اش مرده است و به فکر محاسبه‌ی نفس‌اش نیست. این نیش‌هایی که به دیگران می‌زنیم، اگر همین‌جا گریبان‌گیرمان نشود، جای دیگر وبال‌ گردن‌مان خواهد شد. نرم‌خویی فضیلتی است دیریاب. همه کس نرم‌خو نمی‌شود. همه کس زبان‌اش را از درشتی و زخم زدن نمی‌پیراید. همه به نوعی گرفتار این زخم زدن هستیم. تا این بخت و اقبال نصیب که شود که از این زخم زدن‌ها، چه نرم و چه سخت، رها شود. این سخن‌های چو مار و کژدم لازم نیست به عریانی و صراحت با الفاظی سخیف و رکیک، دیگران را زخمی کند. گاهی این نیش در لفافه‌ی عباراتی آرام، روح دیگری را زخمی می‌کند. محاسبه‌ی نفس کار آسانی نیست. ما انسان‌ها هم در فریب دادنِ خود استادیم، استاد!

۷

زرِ ناسره و ثمنِ بخس

وقتی بشود، یعنی اگر بشود، از آن بالا بالاها، از آن بالای ابرها به آدم‌ها و حرص و جوش زدن‌هاشان، به گریبان دریدن‌هاشان، به خشم و شهوت‌هاشان و به رفاقت‌هاشان و عهد شکستن‌هاشان نگاه کرد، آدم ممکن است با شفقت بر حالِ پریشان و رقت‌انگیز کسانی بنگرد که به خاطر «جیفه‌ی دنیا» خیلی چیزها را به سادگی زیر پا می‌گذارند: اخلاق، انسانیت، شرف، رفاقت، مردانگی و بسیار چیزهای دیگر را. مثل آبِ خوردن. و البته انسان همیشه نیاز دارد موجه باشد. همیشه می‌خواهد خوب باشد. حتی اگر بدترین جنایت‌ها را مرتکب شده باشد، دوست دارد مردم خوب ببینندش و ستوده و سزاوار بشمارندش. و این‌جاست که توجیه‌گری انسان شروع می‌شود.

ادامه‌ی مطلب…

۱

تأثیر تصفیه

می‌خواستم حدیث نفسی بنویسم. هر چه سنجیدم و اندیشیدم تنها به این رسیدم که: «انما اشکوا بثی و حزنی الی الله». جای شکایتی نمی‌ماند. تنها «حکایت‌»ای هست از اسرار التوحید در احوال بوسعید مهنه. ساعتی پیش این حکایت را می‌خواندم که الآن که دوباره حکایت را می‌خوانم می‌بینم که چه اندازه مناسب حال است و نقدِ وقت. تفسیر و تأویل‌های دلبخواه از این متن آزاد نیست!

«هم در این وقت که شیخ ما ابوسعید قدس الله روحه العزیز به نیشابور بود، مریدان می‌آمدند از هر جنسی، بعضی مهذّب بعضی نامهذّب. وقتی یکی توبه کرد، روستایی ناهموار عظیم جفتی کفش کوهیانه برقتری در پای کرده، چنانک هر وقت در خانقاه فرا رفتی آوازی از آن به سمع عزیزان می‌رسید و در بر دیوار می‌زدی و حرکاتی از او در وجود می‌آمد که صوفیان از آن می‌رنجیدندی و از غلبه و مشغله‌ی او می‌کوفتندی. روزی شیخ آن درویش را بخواند گفت: «به درمیُوُن باید شد.»‌ و آن دره‌ای است در میان کوه نیشابور و طوس. چون از نیشابور به طوس روند راه بر سر این درّه بود. و آبی از آن درّه فرو می‌آید و در رود خَروِ نیشابور می‌رود. شیخ گفت: «چون بدان درّه شوی، پاره‌ای بروی سنگی بزرگ بر آن‌جاست: بر لب آب وضو باید ساخت و بر آن سنگ دوی بگزارد و منتظر بود. دوستی از دوستان ما نزدیک تو آید. سلام ما بدو برسانی. و سخنی چند بازان درویش بگفت که «با وی بگو که او دوست عزیز ماست و هفت سال با ما صحبت داشته است.»

ادامه‌ی مطلب…

۳

معامله با نفس

آدم یکی از این سه راه را پیش رو دارد – یا حداقل این‌ها آن‌هایی است که به ذهنِ‌ من می‌رسد:
۱. یا نفس‌اش را بکشد – مثل «مردی که نفس‌اش را کشت» – که در این صورت چه بسا خودش می‌شود عینیت و تجسم همان نفس. یعنی همان نفس دوباره در خودش حلول می‌کند و می‌شود موجودی مزاحم که لحظه‌ای رهای‌اش نمی‌کند.
۲. یا مغلوب نفس‌اش بشود و مثل بره‌ای دنبال‌اش راه بیفتد.
۳. یا نفس‌اش را تسلیم امر و اراده‌ی خودش بکند و به تعبیری نفس‌اش را «مسلمان» کند.

هنوز فکر می‌کنم مطمئن‌ترین راه معامله با این نفس، همین راه سوم است. ولی انگار راه‌ها برای عملی کردن شق سوم خیلی زیاد است و همه هم دشوار. این همه سبک سنگین می‌کنی و می‌بینی این سه‌گانه و چند‌گانه‌ای که می‌شماری تازه صورت‌بندی کودکانه‌ای است از آن چیز پیچیده و تو در تویی که داری با آن زندگی می‌کنی. آرامش و طمأنینه یعنی این‌که تلاطم‌های این «چیز» از پا نیندازد تو را. سکینه یعنی این‌که بتوانی با تمام توفان‌های این «چیز» آرام بمانی، لبخند بزنی، مثل قطارِ ترمز بریده از ریل خارج نشوی، مضطرب نشوی و سرت به کار خودت و هدفِ خودت باشد. حالا این سکینه و طمأنینه نصیب‌ات می‌شود یا نه؟ خدا می‌داند!

۱

از-خدا-راضی!

فرق بین از-خود-راضی و از-خدا-راضی، فقط یک الف است! از-خود-راضی همه چیز را در آینه‌ی خود می‌بیند. از-خدا-راضی، همه چیز را انعکاس مشیت او می‌بیند و اراده‌ای برای خود نمی‌بیند. راضی است به همین که به او داده‌اند. این‌که بفهمی مؤثر در وجود خداست و بعد هم از او راضی باشی، کار ساده‌ای نیست. همان قدم اولِ معرفت است که خیلی سخت است. همین که بدانی که «گویی هستی بی دست و پا»، بقیه‌اش آسان است؛ رضایت هم به دنبال‌اش آرام آرام می‌آید. هر چقدر هم که سخت باشد، می‌آید!
۱

بزرگی شفقت بر خلق

این است آن بندی که ذکرش رفت:
«آورده‌اند که شیخ ما ابوسعید، قدس الله روحه العزیز، در نیشابور با جمعی بزرگان نشسته بود، چون استاد امام بلقسم قشیری و شیخ بومحمد جوینی و استاد اسمعیل صابونی. هر یکی سخنی می‌گفتند در آنک در شب وردِ ما چه باشد و به چه ذکر مشغول شویم. چون نوبت به شیخ ما رسید از شیخ سؤال کردند که «وردِ شیخ در شب چیست؟» شیخ ما گفت: ما همه شب می‌گویید «یا رب! فردا صوفیان را چیزی خوش ده که بخورند.» ایشان به یکدگر اندر نگرستند و گفتند: «ای شیخ! این چه ورد باشد؟» شیخ ما گفت: «مصطفی صلوات الله و سلامه علیه گفته است:‌ان الله تعالی فی عون العبد مادامَ العبدُ فی عون اخیه المسلم.» ایشان جمله اقرار دادند که وردِ شیخ ما تمام‌تر است، و هیچ وردی ورای این نیست.

دقیقه در این حکایت این است که شیخ بدیشان نمود که از وردی که شما می‌خوانید و نمازی که می‌گزارید، برای ثواب آخرت و طلبِ درجت می‌کنید و این هم نصیبِ نفسِ شماست. اگر نیکی می‌طلبید هم برای نفسِ خویش می‌خواهید. و همگی روزگار و اوراد و دعواتِ ما موقوف و مصروف است بر نیکی خواستن برای غیری. پس از این تمام‌تر. چنان‌که در سخنانِ یکی از مشایخ بزرگ است که در مناجات می‌گفت: «خداوندا! اعضا و جوارحِ مرا روز قیامت چنان گردان که هفت طبقه‌ی دوزخ از آن پر گردد، که هیچ کس را جای نماند. پس هر عذاب که همه‌ بندگان خویش را خواهی کرد بر نفسِ‌ من نه، تنها، تا من داد از نفسِ خویش بستانم و او را به مرادِ خویش نبینم و همه‌ بندگانِ تو از عقوبت خلاص یابند.» خصومت این طایفه با نفسِ خویش و شفقت ایشان بر خلق و بندگان حق سبحانه و تعالی چنین بوده است.»
(اسرار التوحید، بخش اول، ص ۲۲۶)

برای من گوهر دین همین چیزهاست. و این چیزها اصلاً چیزهایی تازه‌ای نیست. نه مبتدع است و نه کار اهل بدعت. به مذاق ملایان و بعضی از «فقها» خوش نمی‌آید. اما فقیه‌تر از آن کسی که بر خلق خدا شفقت دارد در عالم کی‌ست؟ فقیه‌تر از آن‌که با هوای نفس خود می‌ستیزد و تا این‌ اندازه مراقبت نفس می‌کند چه کسی است؟ فقیه‌تر از کسی که در کار مردم داوری نمی‌کند و امید مردم را از رحمت خدا منقطع نمی‌کند چه کسی است؟ و نافقیه‌تر از آن‌که پیوسته به مردم مژده‌ی دوزخ می‌دهد و عمودِ آتشین نشان‌شان می‌دهد، کی‌ست؟ دین و ایمان برای من این چیزهاست. این بوسعید از دوران کودکی همراه من بوده است. الآن نفس‌ گرم‌اش را در لحظه‌لحظه‌ی زندگی‌ام جاری کرده است و تمام آن‌چه را آموخته‌ام و پرورده‌ام، آبیاری می‌کند. صحبت گرم می‌خواهی و نفسِ گیرا؟ با چنین آدم‌هایی باید نشست و خاست!

۱

حدیث خویش گفتن

این حکایتِ نفس، حکایتِ شگفتی است. این خویشتن خویش را ندیدن کار آسانی نیست. بزرگ‌ترین مانع رشدِ جانِ آدمی، همین خویشتن‌بینی است. از این یک مرحله که گذشتی، حاجت به هیچ چیز دیگری نیست. چنین آدمی همه‌ی حرکات و سکنات‌اش کرامات می‌شود. هیچ چیز خارق‌العاده و عجیب و غریبی هم لازم نیست در او باشد. نه بر آسمان پریدن، نه بر آب رفتن. همین خویشتنِ خویش را ندیدن است که مهم است. همین در میان خلق بودن و با آن‌ها زیستن و خالی شدن از این کبر و ناز و نخوت است که مهم است. جملات زیر از اسرار التوحید، خواندنی است و تأمل برانگیز:

یک روز شاعری پیش شیخ ما برخاست و شعری آغاز کرد که: «همی چه خواهد این گردش زمن ز منا» شیخ گفت: «بس بس وابنشین. ابتدا حدیث خویش ورگرفتی مزه ببردی.» (ص ۱۵۲؛ «آن سوی حرف و صوت»)

چندین روز پیش، حکایتی از اسرار التوحید خواندم. عین عبارات در برابرم نیست ولی مضمون را کمابیش به خاطر دارم. ابوسعید با جمعی از اقران و بزرگان و به اصطلاح شیوخ گرد هم بوده‌اند و هر یک از «ورد» خویش حرف می‌زده است که مثلاً ذکر و وردِ من فلان است یا بهمان (یا این‌که عده‌ای از ابوسعید وردی و ذکری خواسته‌اند). رسم این است که ورد یا ذکر، دعایی باشد یا مناجاتی یا اسمی از اسماء الهی یا چیزی شبیه به این. ابوسعید می‌گوید که ورد من این است که «خدایا درویشان را غذا ده!» (یا چیزی شبیه به این) یعنی مثلاً اگر عبادت‌اش تمام می‌شود و به فرض بقیه ۳۳ مرتبه می‌گویند «یا وهاب» این ۳۳ بار می‌گفته: «خدایا درویشان را غذا ده!» و بعد توضیح می‌دهد و آیه‌ای از قرآن هم نقل می‌کند در باب مقام و جایگاه آن‌که دیگری را بر خویش مقدم می‌دارد در همین امور عادی و معمولی دنیایی و در فکر آسایش و راحتی آن‌هاست. ابوسعید انسان‌گرایی خود را حتی در دلِ آداب و مناسک بنیادین صوفیه نیز راسخ می‌کند. مهم‌ترین و برترین چیزی که نزد ابوسعید اهمیت دارد همین انسان و همین آفریده‌ی خدای بوسعید است.

این دو حکایت را نوشتم که بعضی حرف‌ها را نزنم دیگر. جلوی این زبان را گرفتن سخت است. این‌جوری بحث را منحرف می‌کنم ولی حرف‌های‌ام را هم می‌زنم دیگر. یکی ما را به دعا یاد کند که – به قول عین القضات همدانی – «ارجو که از ادبارِ خود برهیم.»

پ. ن. مدت‌های درازی است که این نکته را با خودم تمرین می‌کنم که اگر از خشم خدا می‌خواهی در امان باشی، خشم‌ مگیر. زود-خشم مباش. همان حدیث حضرت عیسی است که گفته است کسی از خشم خدا در امان است که اهل خشم گرفتن و زود خشم گرفتن نباشد. مدت‌هاست تلاش می‌کنم این «خود» را نرم‌تر کنم و زمختی‌های‌اش را بگیرم که زود خشم نگیرد. ملایم‌تر باشد. زود خشم گرفتن آسان است. بر خشم مسلط شدن و آرام شدن سخت است. اولی‌ٰ‌تر آن‌که کارِ سخت را پی بگیری تا تن به آسانی‌های نفس بدهی…. و «گر شوند آگه از اندیشه‌ی ما مغبچگان…»… چه می‌شود کرد دیگر؟ هفته‌ای یک بار می‌خوانم که:
از دلِ تنگِ گنه‌کار بر آرم آهی
کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم!

۳

از چشمِ مردم تا چشمِ خدا

به عادتِ فراغت، نشسته‌ام و اسرار التوحید را می‌کاوم. رسیدم به این گفته از ابوسعید ابوالخیر: «من نظر الی الخلق بعین الخلقِ طالتِ خصومَتُهُ معهم و من نظر الیهم بعین الحق استراح منهم» (اسرار التوحید، ج ۱، صص ۲۹۱ و ۳۳۹). شفیعی کدکنی در تعلیقات این گفته را چنین ترجمه کرده است: «هر که در خلق به چشمِ خلق بنگرد، خصومت‌اش با ایشان به درازا کشد و هر که بدیشان از چشمِ حق بنگرد، بدیشان می‌آساید.» (اسرار، ج ۲، تعلیقات شفیعی، ص ۶۰۷)

چه حکیمانه شرح داده است قصه‌ی خصومت‌های مردم را با هم. مردم چون از چشمِ خودشان، از همین نگاهِ بشری و با همین دیده‌ی عیب‌جو و بهانه‌گیر همدیگر را می‌بینند، دیگر جایی برای شفقت باقی نمی‌ماند. و شفقت چه معنای وسیع و عمیقی دارد!

۲

ما کِهتران!

جدم شیخ الاسلام خواجه بوسعدِ شیخ گفت که شیخ ما قدس الله روحه العزیز در آخر عهد، مدت یک سال هر روز مجلس گفتی در میان مجلس بگفتی که ای مسلمانان قحط خدای می‌آید، و در آخر مجلس – که مجلس وداع می‌گفت و بعد از آن نیز مجلس نگفت – روی به جمع کرد و گفت: «اگر شما را فردا سئوال کنند که شما کی‌اید؟ چه خواهید گفت شما؟» گفتند: «تا شیخ چه فرماید؟» شیخ گفت: «مگویید ما مؤمنانیم مگویید ما صوفیانیم مگویید ما مسلمانانیم که هر چه گویید حجّتِ آن از شما بخواهند و شما عاجز شوید. گویید ما کهترانیم. مهترانِ ما در پیش‌اند ما را به نزدیک مهترانِ ما برید که جواب کهتر بر مهتر بود. جهد کنید تا مهترانِ خود را دریابید که اگر شما به شما بازمانید ای بسا فضایح و قبایح که از شما آشکارا شود.»

– اسرار التوحید، جلد اول، فصل اول از باب سیم؛ صص ۳۳۷-۳۳۸.

۱

در حدیثِ تَرْک…

چیزی می‌خواندم. این نیم‌مصرع از مولوی در خاطرم گذشت که: «هان و هان تَرْکِ حسد کن با شهان…». بعدش می‌گوید: «ورنه ابلیسی شوی اندر جهان». من می‌گویم که: «هان و هان ترکِ حسد کن با کسان…» و این کسان هر که خواهند باشند. کسی به خسان حسد نمی‌برد مگر دچار کوری باطن باشد. حسد در حق شاهان معنا، آدمی را ابلیس می‌کند. به تلبیس می‌کشاند و تکبر. آدمیت و خطا کردن و خاک بودن و اهل بازگشت بودن را از آدم می‌ستاند. ترک حسد با دیگران، اول حاصلی که دارد رنج درون را از باطن آدمی می‌زداید.

اما… اما مگر همیشه آدم باید به این و آن تلنگر معرفتی و سلوکی بزند؟ مگر نمی‌شود گریبانِ خودش را بگیرد؟ این یکی که دشوارتر کار است. «سهل شیری دان که صف‌ها بشکند / شیر آن است آن که خود را بشکند». شکستن دیگران، کار سختی نیست. از عزیز تا ذلیل، از فقیر تا غنی را می‌توان به حرفی دل‌آزار رنجاند و چه بسا شکست. خویشتن شکستن کاری است بزرگ. مهار کردن این اژدهای هزاران سر کار سختی است. به خودم می‌گویم باید به جای خرده گرفتن، درس گرفت. آن‌چه در نگاه من ناروا یا زَلّت و لغزش می‌آید، همان به که آینه‌ای شود در برابرم که خود پرهیز کنم از آن‌چه من لغزش می‌دانم.

برای این‌که آدم، به قول اقبال لاهوری، «تیغ نگاه» پیدا کند، برای این‌که «حدت بصر» پیدا کند، بعضی ترک‌ها لازم است. یکی‌اش همین. ترک این‌که اصلاً دم بزنی از لغزش دیگران. امتحان سختی است. روزی هزار بار گریبان خودم را می‌گیرم. باز هم انگار بر سر خط نخستین‌ام. با خودم می‌خوانم: «لقد کنت فی غفله من هذا فکشفنا عنک غطاءک فبصرک الیوم حدید» (سوره‌ی قاف، آیه‌ی ۲۲).  این کشف غطاء و حدت بصر که به آدمی داده شود و غفلت از او زدوده شود، در این لغزش‌های آدمیان هم با شفقت می‌نگرد. اما هیهات، هیهات از جلوه‌ی نفس!‌ امان از خودنماییِ این ابلیسِ پنهان‌رو! فریاد از نرم‌رویی این درشتِ زهرآگین! آدم خوب است کمر محکم کند به تاراندنِ خویش، به تاراندنِ نفس!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد