۳

معامله با نفس

آدم يکی از اين سه راه را پيش رو دارد – يا حداقل اين‌ها آن‌هايی است که به ذهنِ‌ من می‌رسد:
۱. يا نفس‌اش را بکشد – مثل «مردی که نفس‌اش را کشت» – که در اين صورت چه بسا خودش می‌شود عينيت و تجسم همان نفس. يعنی همان نفس دوباره در خودش حلول می‌کند و می‌شود موجودی مزاحم که لحظه‌ای رهای‌اش نمی‌کند.
۲. يا مغلوب نفس‌اش بشود و مثل بره‌ای دنبال‌اش راه بيفتد.
۳. يا نفس‌اش را تسليم امر و اراده‌ی خودش بکند و به تعبيری نفس‌اش را «مسلمان» کند.

هنوز فکر می‌کنم مطمئن‌ترین راه معامله با اين نفس، همین راه سوم است. ولی انگار راه‌ها برای عملی کردن شق سوم خيلی زياد است و همه هم دشوار. اين همه سبک سنگين می‌کنی و می‌بينی اين سه‌گانه و چند‌گانه‌ای که می‌شماری تازه صورت‌بندی کودکانه‌ای است از آن چيز پيچيده و تو در تويی که داری با آن زندگی می‌کنی. آرامش و طمأنينه يعنی اين‌که تلاطم‌های اين «چيز» از پا نيندازد تو را. سکينه يعنی اين‌که بتوانی با تمام توفان‌های اين «چيز» آرام بمانی، لبخند بزنی، مثل قطارِ ترمز بريده از ریل خارج نشوی، مضطرب نشوی و سرت به کار خودت و هدفِ خودت باشد. حالا اين سکينه و طمأنينه نصيب‌ات می‌شود یا نه؟ خدا می‌داند!

۱

از-خدا-راضی!

فرق بين از-خود-راضی و از-خدا-راضی، فقط يک الف است! از-خود-راضی همه چیز را در آينه‌ی خود می‌بيند. از-خدا-راضی، همه چيز را انعکاس مشيت او می‌بيند و اراده‌ای برای خود نمی‌بيند. راضی است به همين که به او داده‌اند. اين‌که بفهمی مؤثر در وجود خداست و بعد هم از او راضی باشی، کار ساده‌ای نيست. همان قدم اولِ معرفت است که خيلی سخت است. همين که بدانی که «گويی هستی بی دست و پا»، بقيه‌اش آسان است؛ رضايت هم به دنبال‌اش آرام آرام می‌آيد. هر چقدر هم که سخت باشد، می‌آيد!
۱

بزرگی شفقت بر خلق

اين است آن بندی که ذکرش رفت:
«آورده‌اند که شيخ ما ابوسعيد، قدس الله روحه العزيز، در نيشابور با جمعی بزرگان نشسته بود، چون استاد امام بلقسم قشيری و شيخ بومحمد جوينی و استاد اسمعيل صابونی. هر يکی سخنی می‌گفتند در آنک در شب وردِ ما چه باشد و به چه ذکر مشغول شويم. چون نوبت به شيخ ما رسيد از شيخ سؤال کردند که «وردِ شيخ در شب چیست؟» شيخ ما گفت: ما همه شب می‌گوييد «يا رب! فردا صوفيان را چيزی خوش ده که بخورند.» ايشان به يکدگر اندر نگرستند و گفتند: «ای شيخ! اين چه ورد باشد؟» شيخ ما گفت: «مصطفی صلوات الله و سلامه عليه گفته است:‌ان الله تعالی في عون العبد مادامَ العبدُ في عون اخيه المسلم.» ايشان جمله اقرار دادند که وردِ شيخ ما تمام‌تر است، و هيچ وردی ورای اين نيست.

دقيقه در این حکايت اين است که شيخ بديشان نمود که از وردی که شما می‌خوانید و نمازی که می‌گزاريد، برای ثواب آخرت و طلبِ درجت می‌کنيد و اين هم نصيبِ نفسِ شماست. اگر نيکی می‌طلبيد هم برای نفسِ خويش می‌خواهید. و همگی روزگار و اوراد و دعواتِ ما موقوف و مصروف است بر نيکی خواستن برای غيری. پس از اين تمام‌تر. چنان‌که در سخنانِ يکی از مشايخ بزرگ است که در مناجات می‌گفت: «خداوندا! اعضا و جوارحِ مرا روز قيامت چنان گردان که هفت طبقه‌ی دوزخ از آن پر گردد، که هيچ کس را جای نماند. پس هر عذاب که همه‌ بندگان خويش را خواهی کرد بر نفسِ‌ من نه، تنها، تا من داد از نفسِ خويش بستانم و او را به مرادِ خويش نبينم و همه‌ بندگانِ تو از عقوبت خلاص يابند.» خصومت اين طايفه با نفسِ خويش و شفقت ايشان بر خلق و بندگان حق سبحانه و تعالی چنین بوده است.»
(اسرار التوحيد، بخش اول، ص ۲۲۶)

برای من گوهر دين همين چیزهاست. و اين چيزها اصلاً چيزهايی تازه‌ای نيست. نه مبتدع است و نه کار اهل بدعت. به مذاق ملايان و بعضی از «فقها» خوش نمی‌آيد. اما فقيه‌تر از آن کسی که بر خلق خدا شفقت دارد در عالم کی‌ست؟ فقيه‌تر از آن‌که با هوای نفس خود می‌ستيزد و تا اين‌ اندازه مراقبت نفس می‌کند چه کسی است؟ فقيه‌تر از کسی که در کار مردم داوری نمی‌کند و امید مردم را از رحمت خدا منقطع نمی‌کند چه کسی است؟ و نافقيه‌تر از آن‌که پیوسته به مردم مژده‌ی دوزخ می‌دهد و عمودِ آتشين نشان‌شان می‌دهد، کی‌ست؟ دين و ايمان برای من اين چیزهاست. این بوسعيد از دوران کودکی همراه من بوده است. الآن نفس‌ گرم‌اش را در لحظه‌لحظه‌ی زندگی‌ام جاری کرده است و تمام آن‌چه را آموخته‌ام و پرورده‌ام، آبیاری می‌کند. صحبت گرم می‌خواهی و نفسِ گيرا؟ با چنين آدم‌هایی باید نشست و خاست!

۱

حديث خويش گفتن

اين حکايتِ نفس، حکايتِ شگفتی است. اين خويشتن خويش را نديدن کار آسانی نيست. بزرگ‌ترين مانع رشدِ جانِ آدمی، همين خويشتن‌بينی است. از اين يک مرحله که گذشتی، حاجت به هيچ چيز ديگری نيست. چنین آدمی همه‌ی حرکات و سکنات‌اش کرامات می‌شود. هيچ چيز خارق‌العاده و عجيب و غريبی هم لازم نيست در او باشد. نه بر آسمان پريدن، نه بر آب رفتن. همين خويشتنِ خويش را نديدن است که مهم است. همین در ميان خلق بودن و با آن‌ها زيستن و خالی شدن از اين کبر و ناز و نخوت است که مهم است. جملات زير از اسرار التوحيد، خواندنی است و تأمل برانگيز:

يک روز شاعری پيش شيخ ما برخاست و شعری آغاز کرد که: «همی چه خواهد اين گردش زمن ز منا» شيخ گفت: «بس بس وابنشين. ابتدا حدیث خويش ورگرفتی مزه ببردی.» (ص ۱۵۲؛ «آن سوی حرف و صوت»)

چندين روز پيش، حکايتی از اسرار التوحيد خواندم. عين عبارات در برابرم نيست ولی مضمون را کمابيش به خاطر دارم. ابوسعيد با جمعی از اقران و بزرگان و به اصطلاح شيوخ گرد هم بوده‌اند و هر يک از «ورد» خويش حرف می‌زده است که مثلاً ذکر و وردِ من فلان است يا بهمان (يا اين‌که عده‌ای از ابوسعيد وردی و ذکری خواسته‌اند). رسم اين است که ورد يا ذکر، دعايی باشد يا مناجاتی يا اسمی از اسماء الهی يا چيزی شبيه به اين. ابوسعيد می‌گويد که ورد من این است که «خدايا درويشان را غذا ده!» (يا چیزی شبيه به اين) يعنی مثلاً اگر عبادت‌اش تمام می‌شود و به فرض بقيه ۳۳ مرتبه می‌گويند «يا وهاب» اين ۳۳ بار می‌گفته: «خدايا درويشان را غذا ده!» و بعد توضيح می‌دهد و آيه‌ای از قرآن هم نقل می‌کند در باب مقام و جايگاه آن‌که ديگری را بر خويش مقدم می‌دارد در همين امور عادی و معمولی دنيايی و در فکر آسايش و راحتی آن‌هاست. ابوسعيد انسان‌گرايی خود را حتی در دلِ آداب و مناسک بنيادين صوفيه نيز راسخ می‌کند. مهم‌ترین و برترين چيزی که نزد ابوسعيد اهميت دارد همين انسان و همين آفريده‌ی خدای بوسعيد است.

اين دو حکایت را نوشتم که بعضی حرف‌ها را نزنم ديگر. جلوی اين زبان را گرفتن سخت است. اين‌جوری بحث را منحرف می‌کنم ولی حرف‌های‌ام را هم می‌زنم دیگر. يکی ما را به دعا ياد کند که – به قول عين القضات همدانی – «ارجو که از ادبارِ خود برهيم.»

پ. ن. مدت‌های درازی است که اين نکته را با خودم تمرين می‌کنم که اگر از خشم خدا می‌خواهی در امان باشی، خشم‌ مگير. زود-خشم مباش. همان حديث حضرت عيسی است که گفته است کسی از خشم خدا در امان است که اهل خشم گرفتن و زود خشم گرفتن نباشد. مدت‌هاست تلاش می‌کنم اين «خود» را نرم‌تر کنم و زمختی‌های‌اش را بگيرم که زود خشم نگيرد. ملايم‌تر باشد. زود خشم گرفتن آسان است. بر خشم مسلط شدن و آرام شدن سخت است. اولی‌ٰ‌تر آن‌که کارِ سخت را پی بگيری تا تن به آسانی‌های نفس بدهی…. و «گر شوند آگه از انديشه‌ی ما مغبچگان…»… چه می‌شود کرد ديگر؟ هفته‌ای يک بار می‌خوانم که:
از دلِ تنگِ گنه‌کار بر آرم آهی
کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم!

۳

از چشمِ مردم تا چشمِ خدا

به عادتِ فراغت، نشسته‌ام و اسرار التوحيد را می‌کاوم. رسيدم به این گفته از ابوسعيد ابوالخير: «من نظر الي الخلق بعين الخلقِ طالتِ خصومَتُهُ معهم و من نظر اليهم بعين الحق استراح منهم» (اسرار التوحيد، ج ۱، صص ۲۹۱ و ۳۳۹). شفيعی کدکنی در تعليقات اين گفته را چنين ترجمه کرده است: «هر که در خلق به چشمِ خلق بنگرد، خصومت‌اش با ايشان به درازا کشد و هر که بديشان از چشمِ حق بنگرد، بديشان می‌آسايد.» (اسرار، ج ۲، تعلیقات شفيعی، ص ۶۰۷)

چه حکيمانه شرح داده است قصه‌ی خصومت‌های مردم را با هم. مردم چون از چشمِ خودشان، از همین نگاهِ بشری و با همين ديده‌ی عيب‌جو و بهانه‌گیر همدیگر را می‌بينند، ديگر جايی برای شفقت باقی نمی‌ماند. و شفقت چه معنای وسيع و عميقی دارد!

۲

ما کِهتران!

جدم شيخ الاسلام خواجه بوسعدِ شيخ گفت که شيخ ما قدس الله روحه العزيز در آخر عهد، مدت يک سال هر روز مجلس گفتی در ميان مجلس بگفتی که ای مسلمانان قحط خدای می‌آيد، و در آخر مجلس – که مجلس وداع می‌گفت و بعد از آن نيز مجلس نگفت – روی به جمع کرد و گفت: «اگر شما را فردا سئوال کنند که شما کی‌ايد؟ چه خواهيد گفت شما؟» گفتند: «تا شيخ چه فرمايد؟» شيخ گفت: «مگوييد ما مؤمنانيم مگوييد ما صوفيانيم مگويید ما مسلمانانيم که هر چه گوييد حجّتِ آن از شما بخواهند و شما عاجز شويد. گوييد ما کهترانيم. مهترانِ ما در پيش‌اند ما را به نزديک مهترانِ ما بريد که جواب کهتر بر مهتر بود. جهد کنيد تا مهترانِ خود را دريابيد که اگر شما به شما بازمانيد ای بسا فضايح و قبايح که از شما آشکارا شود.»

– اسرار التوحيد، جلد اول، فصل اول از باب سيم؛ صص ۳۳۷-۳۳۸.

۱

در حديثِ تَرْک…

چيزی می‌خواندم. اين نيم‌مصرع از مولوی در خاطرم گذشت که: «هان و هان تَرْکِ حسد کن با شهان…». بعدش می‌گويد: «ورنه ابليسی شوی اندر جهان». من می‌گويم که: «هان و هان ترکِ حسد کن با کسان…» و اين کسان هر که خواهند باشند. کسی به خسان حسد نمی‌برد مگر دچار کوری باطن باشد. حسد در حق شاهان معنا، آدمی را ابليس می‌کند. به تلبيس می‌کشاند و تکبر. آدميت و خطا کردن و خاک بودن و اهل بازگشت بودن را از آدم می‌ستاند. ترک حسد با ديگران، اول حاصلی که دارد رنج درون را از باطن آدمی می‌زدايد.

اما… اما مگر هميشه آدم بايد به اين و آن تلنگر معرفتی و سلوکی بزند؟ مگر نمی‌شود گریبانِ خودش را بگيرد؟ اين يکی که دشوارتر کار است. «سهل شيری دان که صف‌ها بشکند / شير آن است آن که خود را بشکند». شکستن ديگران، کار سختی نيست. از عزيز تا ذليل، از فقير تا غنی را می‌توان به حرفی دل‌آزار رنجاند و چه بسا شکست. خويشتن شکستن کاری است بزرگ. مهار کردن اين اژدهای هزاران سر کار سختی است. به خودم می‌گویم بايد به جای خرده گرفتن، درس گرفت. آن‌چه در نگاه من ناروا يا زَلّت و لغزش می‌آید، همان به که آينه‌ای شود در برابرم که خود پرهيز کنم از آن‌چه من لغزش می‌دانم.

برای اين‌که آدم، به قول اقبال لاهوری، «تيغ نگاه» پيدا کند، برای اين‌که «حدت بصر» پیدا کند، بعضی ترک‌ها لازم است. يکی‌اش همين. ترک اين‌که اصلاً دم بزنی از لغزش ديگران. امتحان سختی است. روزی هزار بار گريبان خودم را می‌گيرم. باز هم انگار بر سر خط نخستين‌ام. با خودم می‌خوانم: «لقد کنت في غفلة من هذا فکشفنا عنک غطاءک فبصرک اليوم حديد» (سوره‌ی قاف، آيه‌ی ۲۲).  اين کشف غطاء و حدت بصر که به آدمی داده شود و غفلت از او زدوده شود، در اين لغزش‌های آدميان هم با شفقت می‌نگرد. اما هيهات، هيهات از جلوه‌ی نفس!‌ امان از خودنماییِ اين ابليسِ پنهان‌رو! فرياد از نرم‌رويی اين درشتِ زهرآگين! آدم خوب است کمر محکم کند به تاراندنِ خويش، به تاراندنِ نفس!

۴

رمضان و کشاکش با ميکده‌ی عشق

حافظ می‌گويد:
ثوابِ روزه و حجِ قبول آن کس برد
که خاکِ ميکده‌ی عشق را زيارت کرد
و:
زان باده که در میکده‌ی عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و «گو» رمضان باشد

اين «ميکده‌ی عشق» يک چيزی دارد که بالای نماز و روزه و حج و اين احکام و آدابِ شریعت می‌نشيند. اين ميکده‌ی عشق يک چيزی دارد بالای ظواهر دينی. کسی که «خاکِ ميکده‌ی عشق» را زيارت بکند،‌ همه‌ی آن ثواب‌هايی را که بايد از نماز و روزه ببرد می‌برد. اما مگر همه برای «ثواب بردن» می‌روند سراغ روزه و حج؟ عده‌ای که برای ثواب بردن، گردن‌شان اسيرِ زنجيرِ شريعت نيست، بدون اين‌ها هم راهِ او را به سر می‌پويند. ولی برای رسيدن به آن منزلت، بايد خاک يک جايی را زيارت کنی. بايد خاک بشوی. بايد تکبر از سر فروبنهی. بايد بيايی پايين. بايد بروی سراغ ميکده. ميکده، جايی است که در آن داروی بيهوشی می‌فروشند. جايی که می‌تواند جرعه‌ای خورد و کسی را نيازرد. دینی که بشود اسبابِ آزار ديگران، شنيع‌تر از هر رذيلت و ناپاکی است. اين‌جا بايد عاشق شد. آدم عاشق پاکباز است. حساب و کتاب نمی‌کند. به توقع و چشمداشت کار نمی‌کند. يعنی اساساً به ثواب و عقاب کار ندارد. می‌گويد: «به رغمِ مدعيانی که منع عشق کنند / جمالِ چهره‌ی تو حجتِ‌ موجهِ‌ ماست»! عاشق مثل کاهی در تندبادِ‌ اراده‌ی دوست است. با ظواهر بازی نمی‌خورد. حضور و تقرب را با بازیچه و دل‌خوش‌کنک اطفال اشتباه نمی‌گيرد. «ديدار» را با «پاداش» اشتباه نمی‌گيرد. هر «ديداری»، بی‌شک عظيم‌ترين «پاداش» است؛ ولی هر «پاداش» نمی‌تواند «ديدار» باشد.

و اين «ميکده‌ی عشق» و «باده‌»ای که در او می‌فروشند، يک چيزی دارد که بقيه می‌گويند «چون» ماهِ رمضان است، نرويد سراغ‌اش! فهمِ عامه اين است که اين‌ها با ماه رمضان منافات دارد. اگر نمی‌داشت نمی‌گفت «گو رمضان باش»، بلکه می‌گفت: «اتفاقاً حالا که ماهِ رمضان است؛ بيا و ما را از اين باده بچشان». يک چيزی دارد اين باده که با اين ماه، حداقل با فهم عامه‌ی مردم از اين ماه نمی‌خواند و سازگار نيست. انگار يک عده‌ای به اين ماه که می‌رسند تازه فيل‌شان ياد هندوستان می‌کند و کارهايی می‌کنند که در اوقات ديگر نمی‌کردند… البته بعضی‌ها ممکن است بگويند خوب حافظ اشتباه کرده است! روی سخنِ من با اين عده نيست و بعيد هم می‌دانم با آن شهرت و اعتباری که حافظ ميان عمومِ دينداران ما برای خودش دست و پا کرده است، کسی چنين حرفی به او بزند! اما مغزِ سخن، همان است که پیش‌تر آمد. يک چيزی هست که بالاتر از اين آداب و ظواهر شرعی رمضان می‌نشيند. يک چيزی است که به شعائر و مناسک نمی‌شود به آن رسيد. برای آن يک چيز کارهای بيشتری لازم است انجام داد. اين چيز همان چيز ذوق‌بخش و روح‌افزايی است که وقتی به عاشق می‌رسد، می‌گويد حيف است ديگران از اين نعمت بی‌بهره بمانند و می‌گويد: «منکران را هم از اين می دو سه ساغر بچشان…». برای فهم اين‌ها بايد بزرگ شد. باید بالغ شد. بايد از پوست عبور کرد. «حدت بصر» می‌خواهد. نگاهی می‌خواهد که پوسته‌های ظاهر را بتواند بشکافد… شرحِ بيشتر بماند برای بعدتر.
پ. ن. وقتی اين‌ها را می‌خوانيد بد نيست از بخش نغمه‌های رمضانی طربستان، دعای هنگام افطار را گوش کنيد!

۴

اسفنديارِ وقت – يا تذکره‌ای در باب اميری و اسيری!

انگار ناگهان کليدی به دست‌ام داده باشند. دوباره نگاه می‌کنم. می‌بينم هيچ چيز تازه‌ای نيست. هيچ کجای‌اش نو نيست. هميشه اين کليد در جيب‌ام بوده است. فرق‌اش اين است که گويی از نو این کليد را برای اولین بار می‌بينم. کليدی برای گنج‌خانه‌ای که عمری بر سرش زيسته‌ام. دیرزمانی است که چيزی خواب‌ام را می‌آشوبد. آن چيز اين است: در برابر اين همه آسيب، در برابر اين همه تيرِ جان‌دوز و زهرآگين،‌ سپری کو؟ امروز که آن ابيات مثنوی را با خودم می‌خواندم آن کلمه‌ی سپر در ذهن‌ام زنده شد. سپر لازم نيست از بيرون باشد. آدم خودش می‌تواند سپر بشود. خودت که رويين‌تن شدی، می‌شوی سپر. بعضی‌ها جليقه‌ی ضد گلوله می‌پوشند ولی عده‌ای خودشان می‌شوند ضد گلوله. عده‌ای مرگ‌شان را به تأخير می‌اندازند اما گروهی به سوی مرگ می‌شتابند:
تو مکن تهديد از کشتن که من
تشنه‌ی زارم به خونِ خويشتن

ولی اين رويين‌تنی از کجا حاصل می‌شود؟ درس آموختن بايد. چيز ياد گرفتن می‌خواهد. به خون جگر حاصل می‌شود. اولين قدم‌اش اين است که در مقامِ دانای راه وعالم کل ننشينی و نگويی که می‌دانم راهِ خلاص کدام است. ما راهِ خلاص را نمی‌دانيم. گمان می‌کنيم که می‌دانيم. ظن می‌بريم به دانستن. در بهترين و صافی‌ترين و زلال‌ترين حالت، ايمان داريم به دانستن. همين. پس راهِ‌ خلاص نهان است. يا کم يا زياد. ولی بعضی چيزها را به تجربه می‌توان لمس کرد. صحبت صاحب‌دلان و همنشينی پاکان، مثل سپر می‌ماند. بهتر از اين توصيف بايد. صحبت با او و همنشينی با او، جانِ آدمی را هم صيقل می‌زند و هم رويین‌تن می‌کند. اندکی که با او مدارا و بر صحبت‌اش مداومت کنی (مدارا اين‌جا يعنی همان صبر؛ صبری که خضر از موسی طلب می‌کرد – اين يک بار را بر من ببخشاييد!)، مداومت که کنی، دقايقی و ثانيه‌هايی هم که باشد، قوت و قدرت را خواهی ديد. ديده‌ی سير و جانِ دلير آرام‌آرام می‌شود ملکه‌ات. ملکه هم که نشود، لحظاتی آثارش را می‌چشی و می‌بينی. اثرش را که ديدی، اشتياق تحصيلِ تمام‌اش به جان‌ات می‌افتد: شوقِ رويین‌تنی در برابر اين همه تيری که از بام و در می‌بارد! با خودم می‌گويم يعنی راهی هست؟ يعنی برون‌شدی هست از اين ظلماتِ بيکرانه؟ ناظری در گوش‌ام می‌خواند:
چون می‌رود اين کشتی سرگشته که آخر
جان در سرِ آن گوهر يکدانه نهاديم
من به خود می‌گويم حالا چه کسی از کشته شدن هراس دارد. گو بستاند. يکی می‌گيرد و صدها می‌دهد. هيچ هم اگر ندهد، از ننگِ چنین جانی خواهيم رهيد. همين آگاهی بس ما را. گو هيچ نباشد! به خودم نهيب می‌زنم که طاقت بايد داشت تا رسيدن به آن‌جا که بگويی:
به صف اندر آی تنها که سفنديار وقتی
درِ خيبر است بشکن که علی مرتضايی

و اسفنديار رويين‌تن بود. و خيبرِ نفس دری دارد بس استوار. مرتضا صفتی بايد که اين در را برکند. حالا اگر «بازوی شيرِ خدا هست‌ات، بيار!». دو ايستگاه ديگر مانده است. سرم را بالا می‌گيرم و اطراف‌ام را می‌نگرم. از خودم می‌پرسم: «چه می‌توان کرد که اميرِ خواسته‌ها و تمناهای‌ات شوی؟ چه می‌توان کرد که هر وقتِ به حکمت اراده‌ای کردی،‌ ميسرت شود؟ و چه می‌توان کرد که با ديدگانِ تيزی که پرده‌ی ظاهر می‌شکافند در عالم نظر کنی (در همان حد که بايد)؟ چه می‌توان کرد که به هر جا که نظر کردی، دام‌ها را به فراست و تفطن ببينی؟ آدم هم در ميانِ‌ خراباتيان دام دارد و هم نزد زهاد و صومعه‌نشينان؛ «که نهاده است به هر مجلس وعظی دامی». عالم ما چه بی‌شمار اسيرانی دارد که خيال می‌کنند امير‌ند!… اسيرِ چه؟ معلوم است. هزار چيز. از اسارت غضب و شهوت گرفته تا مال و جاه و مقام و این چيزها. اسارت زياد داريم. ماها اسير هزارها چيزيم. امير شدن سخت است. خيلی‌ها هوسِ امارت دارند، ولی هميشه اسير می‌مانند. بعضی‌ها اسمِ «امير» دارند ولی حقيقتِ «اميری»؟ نمی‌دانم. بگذريم. شرح اسيری و اميری باشد برای بعد.

پ. ن. خرقه‌پوشی من از غايتِ دين‌داری نيست
پرده‌ای بر سر صد عيبِ نهان می‌پوشم!
***
حافظم در مجلسی، دردی کش‌ام در محفلی
بنگر اين شوخی که چون با خلق صنعت می‌کنم

پ. ن. ۲. يک دنیا کار دارم!

پ. ن. ۳. دروغ چرا؟ از ظهر مشغول خواندن «رسائل اخوان الصفاء» هستم؛ برای پايان‌نامه‌ام. بخش‌های مربوط به سياست و امامت را دارم می‌خوانم برای سوابق تاریخی بحث. نسيمِ فکر حکما در مشامِ عقل‌ام – يا بی‌عقلی‌ام! – پيچيده است. اين حرف‌ها هم لازمه‌اش است دیگر.

۸

انکم و ما تعبدون من دون الله حَصَبُ جهنم انتم لها واردون (*)

نقطه‌ی عزيمت
خانه‌ی خيال‌ام جولان‌گاه بتان شده است. بتکده‌ای دارم تمام عيار! هميشه دنبال راهی گشته‌ام برای شکستنِ اين بت‌ها. امروز فکر می‌کردم که اين بت‌ها اصلاً از کجا می‌آيند که حالا بايد شکست‌شان؟ پاسخ‌اش به اين سادگی‌ها نيست. اين خيال بسی کارها می‌کند. اين خيال با عاشقان هست. با مؤمنان و زاهدان هم هست. عاشق، پيش از اين‌که عاشق شود و حتی چشم‌اش به معشوق بيفتد (مقصودم نگاهِ مادی و فيزيکی است؛ برخوردِ حسی را می‌گويم)، معشوق را برای خودش ساخته است. معشوق از پيش وجود دارد. تنها کاری که برای‌اش می‌ماند يافتن سازگاری و هم‌خوانی معشوق با تصوير ذهنی‌اش است (يعنی: «بل كل ما ميزتموه بأوهامكم في أدق معانيه فهو مخلوق مصنوع مثلكم مردود إليكم»؟). به تعبير ديگر، مثل اين‌که قبلاً عاشق لباسی را دوخته باشد و دنبال کسی می‌گردد که اين لباس به تن‌اش برود! واقعيت البته با اين تصوير و لباس فرق دارد. اتفاقاتی هم که می‌افتد به فراخور شخصيت و گنجايش عقلی و روحی عاشق، مؤمن يا زاهد فرق دارد (عاشق دين‌دار و بی‌دين ندارد؛ عاشق، عاشق است). می‌شود آرام آرام آن تصوير ذهنی و لباس از پيش دوخته شده را عوض کرد يا به دور انداخت. می‌شود خشک‌مغزانه تصوير و خیالِ خود را به آن معشوق تحميل کرد. (اين عشق و عاشقی هم زن و مرد بر نمی‌دارد؛ برای هر دو جنس پيش می‌آيد؛ برای خدا و انبيا و اوليا هم قابل تعميم است). ما از آن‌ها تصويری داریم و اين تصویر را خود ساخته‌ايم. ما، به تعبير قرآن، دوزخيان هستيم. دوزخی بودن چندان هم بد نيست. دوزخی بودن تقدير ناگزير ماست. ما همه دوزخی هستيم. همه از دوزخ عبور می‌کنيم: « وَإِن مِّنكُمْ إِلَّا وَارِدُهَا كَانَ عَلَى رَبِّكَ حَتْمًا مَّقْضِيًّا ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتقَّوا وَّنَذَرُ الظَّالِمِينَ فِيهَا جِثِيًّا» (سوره‌ی ۱۹، آيات ۷۱ و ۷۲) . عده‌ای از اين دوزخ عبور می‌کنند و عده‌ای هم به زانو در می‌آيند.

نقطه‌ی بی‌نهايت… اتحاد
بی‌نهايت جايی است، مقصدی است که نمی‌توان هرگز به آن رسيد. بی‌نهايت، افقِ‌ ماست. هميشه به سوی آن می‌دويم و هرگز نمی‌رسيم. نفسِ رفتن است که مهم است. و در خلالِ رفتن، بزرگ‌تر می‌شويم و خيال‌هامان بيشتر صيقل می‌خورد. شفافيت‌شان شايد بيشتر شود. شايد تيرگی‌ها زدوده شود. شايد درخششی پديدار شود. اين‌جاست که آدم می‌فهمد يعنی چه که:
«دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغان‌ام
با کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی؟»
و ما با کافران و مشرکان دم‌خور و دم‌سازيم. چه آن مشرکانِ رسمی و اسمی و چه اين مشرکانِ به ظاهر مسلمان و مؤمن. من از استثناها حرف نمی‌زنم (در عصر عدم قطيت هستيم؛ پس جسارت نمی‌کنم با قاطعيت بگويم استثنايی وجود ندارد و همه مثل هم هستيم!). ولی نقطه‌ی بی‌نهايت کجاست؟ جايی است که از پيش‌ترها، بيش‌تر با معشوق، محبوب، معبود و يار متحد و يکی شده باشيم. جايی که واقعيت معشوق به واقعيتِ‌ ذهنی ما نزديک‌تر شده باشد. می‌دانم که خودِ همين کلماتِ «واقعيت» و «واقعيتِ ذهنی»، مسأله‌ساز هستند. ولی با اغماض به اين‌ها اگر نگاه کنيم، می‌شود کمی نزديک‌تر شد به آن بی‌نهايت. همين. خيلی مهم است هر آدمی خودش بداند که خودش چه کسی است. ابتدايی‌ترين معنای «من عرف نفسه…» را همين بگيريد که بدانيم خودمان چه کاره‌ايم. مهم است بدانيم چه بتکده‌ای در خانه‌ی خيال‌مان داريم. لازم نيست جار بزنيم. هيچ لازم نيست تمامِ عالم و آدم بدانند چه بت‌هايی در ذهن و ضمير داريم. کسی هم حق ندارد پرده از روی بت‌های ما بيندازد. آن‌که نافرجام‌های پرستش ما را خوب می‌شناسد و می‌داند بسياری ازاين پرستش‌ها و عبادت‌های ما – همين «من دون الله‌»‌ها – هيمه‌ی دوزخ‌اند، پرده‌ی ستاريت‌اش بر بت‌خانه‌ی درونِ ما مهلتی است…

حالا که فکر می‌کنم می‌بينم که «به هيچ ذکرِ دگر نيست حاجت‌ام زين پس» (با پوزش از حافظ). از حالا انگار بايد هر روز ذکر «لا اله الا الله» گفت. انگار هر روز يکی بايد باشد که اين بت‌ها را بشکند. «توحيد بر ما عرضه کن، تا بشکنيم اصنام را». دريغ که وقتی توحيد را هم عرضه می‌کنی، قصه‌ی ما مکرر می‌شود و باز بر سرِ خانه‌ی نخست مانده‌ايم! ما چه عاشقانی هستيم که معشوق را به قامتِ خيالِ خود می‌تراشيم؟ ما چه مريدانی هستيم که مراد را محبوسِ خيالِ خود می‌سازيم؟ (فرقی نمی‌کند که زمينی‌اش کنيم يا آسمانی). ما چه بندگانی هستيم که خداوند است گويی که بندگی ما می‌کند؟! هر روز، هر لحظه بايد به خودمان انگار تلنگر بزنيم که اين‌که تو می‌گويی، مبادا او نباشد! مبادا که اين‌ها همه بر ساخته‌ی خيالِ تو باشد! و اين هول با ما باقی است!

(*) إِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ الَّلهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنتُمْ لَهَا وَارِدُونَ (سوره‌ی ۲۱، آيه‌ی ۹۸)

پ. ن. از اين‌ها نوشتن نمی‌دانم که باعث عقوبت است يا ثواب. تنها می‌دانم که بايد اين‌ها را نوشت. بايد اين تلاطم‌ها را بازگو کرد. بايد از اين موج‌های پست و بلندِ هستی گفت و گر نه آدمی را می‌بلعند. و گر نه آدمی زياد خودش را جدی می‌گيرد. وقتی خودت را بيش از آن‌چه بايد جدی گرفتی، آرام آرام آزارت به ديگران می‌رسد. فکر می‌کنی مسئول نجات بقيه هستی، در حالی که خودت داری دست و پا می‌زنی و لحظه به لحظه بيشتر فرو می‌روی. يکی بيايد ما را برهاند!

 پ. ن. ۲. (مهم): اول می‌خواستم اين را بنويسم. حالا می‌نويسم. از اول تا آخر اين نوشته، يعنی در تمام طول مدتی که اين را می‌نوشتم، ترانه‌ای گوش می‌دادم که به عقل جن هم نمی‌رسد موقع نوشتن این مطلب، من چنان چيزی گوش می‌داده‌ام. ولی آن آهنگ «ربط وثیق و مضمونی» با اين نوشته داشت. شايد ده بار از اول آن ترانه را گوش دادم (به رغمِ تمام کسانی که فکر می‌کنند هر موسيقی‌ای بايد عرفانی و آسمانی و خدايی باشد تا آدم را ياد دين و ايمان بيندازد، ما هم به ايمان فکر می‌کنيم هم به بت‌پرستی و ساقی سيمين ساق!).

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد