۶

نسبت حریت و توحید – ۱

قلب پیام ادیان ابراهیمی و آیین حنیفیت، ‌نفی خداست؛ آری نفی خدا! یعنی تن ندادن و سر نسپردن به هیچ خدایی،‌ مگر البته خدای یگانه‌ای که آزادی‌بخش است و حریت‌دهنده. تعجب نکنید. آن‌چه نوشتم، ترجمه‌ی فارسی سره‌ی شهادتی است که هر مسلمان هر روز بارها بر زبان جاری می‌کند: لا اله الا الله! آن خداست که به آدمی حریت می‌دهد. آن خداست که مولاست: «ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِینَ آمَنُوا وَأَنَّ الْکَافِرِینَ لَا مَوْلَى لَهُمْ» (سوره‌ی محمد (۴۷)، آیه‌ی ۱۱). و آن خداست که نوید‌بخش آزادی است و در ذیل بندگی او بودن، آدمی را به حریت می‌رساند و از بندگی می‌رهاند. آن خداست که آدمی را خوار و حقیر نمی‌خواهد. آن خداست که آدمی را عزت و شجاعت می‌بخشد که سر به بندگی جز او فرود نیاورد. آن خداست که به ما می‌آموزد که موحد بودن، یعنی آزاده بودن. اوست که به ما می‌گوید مشرک نبودن، یعنی نفی عبادت غیر و سر پیچیدن از بندگی و اطاعتِ هر کسی جز او.

ستاندن حریتِ آدمی به هر بهانه و انگیزه‌ای (چه صورت این بهانه،‌ انگیزه‌اش دینی باشد چه ضد-دینی)، هم‌عنان است با شرک ورزیدن به او و ندیم قایل شدن برای خدای یگانه‌ی بی‌نیاز. جهان و جامعه‌ای که در آن – به تعبیر مولای متقیان – دانشمندان و عالمان لجام بر دهان داشته باشند و فرومایه‌گان و کم‌خردان، مکرم باشند و بر صدر بنشینند، جامعه‌ای است شرک‌آلود. و این همان است که سالار شهیدان به شیعیان آموخت: موحد بودن روی دیگر حریت است. عاقبت نیکوی آخرتی از همین روست که به کسانی وعده داده می‌شود که در زمین برتری نمی‌جویند (یعنی سودای نشستن بر مسند خدایی ندارند) و در زمین خدا تباهی نمی‌کنند: «تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَهُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَهُ لِلْمُتَّقِینَ» (سوره‌ی قصص (۲۸)، آیه‌ی ۸۳). این آیه خبر نیست؛ این آیه انذار است و هشدار. یعنی اگر عاقبت محمودی هست، آن عاقبت همانا از آنِ اهل تقواست و اهل تقوا کسانی هستند که نه برتری‌جویی می‌کنند و حریت خویش و سایر آدمیان را در پای سودای خدایی و استعلا،‌ قربانی می‌کنند و نه در زمین خدا تباهی و فساد می‌کنند.

اکنون که در آستانه‌ی ماه مبارک رمضان هستیم و مجال تأمل و تدبر بیشتری در قرآن فراهم است، خوب است پیام رسول نور و رحمت و هادی آزادی را پیش چشم قرار بدهیم و ببینم چه اندازه به توحید و حریت نزدیک‌ایم و چقدر از آزادگی دور شده‌ایم. افسردگی آزادگی، افسردگی توحید است. مسلمان با موحد بودن مسلمان است؛ به همان کلمه‌ی مختصر شهادت، با همان نفی خدایی غیر. چقدر مسلمان‌ایم؟

۲

مسکینا فرزند آدم!

کنار آسانسور ایستاده بودم. احساس کردم دو نفر ایرانی دارند با هم فارسی حرف می‌زنند. وقتی با هم از آسانسور پیاده شدیم، دو نفر جلوتر از من قدم بر می‌داشتند. تنها یک جمله به گوش‌ام خورد: «صد و چهل هزار پوند پول من دارد به باد می‌رود». (البته به جای «به باد می‌رود» گوینده تعبیر دیگری به کار برد که بعضی‌ها وقت عصبانیت می‌گویند!). یک بار دیگر جمله را با خودتان بخوانید. وصف حال آدمی است که گرفتار مخمصه‌ی مالی شده است. برای همه کمابیش پیش می‌آید (به درجات مختلف البته).

حال کدام جزء جمله برای چه شنونده‌ای مهم است؟ «صد و چهل هزار» اش؟ یا «پوند» بودن واحد پول؟ یا «پول»؟ یا «به باد رفتن» (حالا به هر شکلی که خواستید بخوانیدش!). ایرانی بودن گوینده؟ کدام‌اش؟ از میان این همه اجزاء، مرا فقط یک ترکیب اضافی تکان داد: «پولِ من»! صد و چهل هزار پوند رقمی نیست؛ صد و چهل میلیارد پوند هم! دولت و تنعم یا خاک‌نشینی زیاد مهم نیست. مهم این است که طرف می‌گوید: «مالِ من»! اصلاً چرا می‌گویم «طرف»؟ من، تو، او، همه‌ی ما! عادت کرده‌ایم بگوییم «مالِ ما»: خانه‌ی ما، زن و فرزندِ ما، مقامِ ما، حقوق ما، کشورِ ما، دولتِ ما، کامپیوتر ما و همین‌جور بگیر تا الی ما شاء الله!

مسکینا فرزند آدم! مسکینا او که مدام دم می‌زند از چیزی که وَهْم بَرَش داشته مالِ خودش است و نمی‌داند چیزی را که به همین سادگی بتوان از او ستاند یا ربود از اول هم چندان «مال» او نبوده است. همین خودش نشانه‌ی عجز آدمی نیست؟ وقتی آدمی این مایه ناتوان است، آن همه تکبر از کجا می‌آید که «ناز بر فلک و حکم بر ستاره» می‌کند؟ این‌ها حال بیرونی‌ها و مردمی نیست که تماشای‌شان کنیم و به حال‌شان افسوس بخوریم که آی چه مردم دنیاپرستی هستند و چقدر غافل‌اند و چه و چه! این‌ها حال ماست! این‌ها آیینه‌ی پریشانی و خودشیفته‌گی ماست. فقط وقتی از بیرون می‌شنویم‌شان شاید به آن‌ها حساس شویم. و گرنه صبح تا شب چیزهای مشابهی را تکرار می‌کنیم و حتی یک بار هم به خود نهیب نمی‌زنیم که: «دور است سرِ آب از این بادیه، هش دار! / تا غول بیابان نفریبد به سراب‌ات». بنشینیم و بیندیشیم!

۴

ارأیت من اتخذ الهه هواه؟

روزگار غریب فتنه است. روزگار فتنه‌های آخر زمان است. یکی از نشانه‌های‌اش این است: دین مصادره می‌شود؛ اخلاق به گروگان می‌رود. یعنی از اخلاق، دین‌داری و تقوا ابزاری‌ترین استفاده‌های ممکن می‌شود. به عبارت دیگر، کسانی که در خلوت و جلوت، متعبدترین و پارسا‌ترین انسان‌ها هستند، تنها به صرف عدم همراهی و موافقت با سیاست غالب و قدرت مسلط، به چوبِ بی‌دینی و بی‌اخلاقی رانده می‌شوند. نمونه‌ی کهنه‌ی تاریخی‌اش کاری بود که معاویه با علی ابن ابی‌طالب کرد که هنگام شهادت علی، شامیان متعجب گفتند مگر علی نماز هم می‌خواند؟! نکته‌ی ظریف ماجرا که از دیدِ ما پنهان می‌ماند این است که خودِ این ماجرا نشان می‌دهد معاویه در انظار مردم و رعایای‌اش چهره‌ای داشته است متظاهر به عبادت و نماز. یعنی طعنه‌ی نماز نخواندن به علی تنها از کسی می‌تواند صادر شود که لااقل تظاهری به نماز خواندن کرده باشد و گرنه به این سادگی کسی حرف‌اش را نمی‌خرید. و روزگار فتنه و شبهه دقیقاً همین است. یعنی کسانی که ظاهر کارهاشان دین‌داری است و اخلاق و باطن‌اش همین بی‌تقوایی و دروغ و ریا.

امروز البته شکل آن بازی اموی اندکی تغییر کرده است. امروز برچسب‌ها این است: اگر کسی حتی تقوا بورزد و از ورود در شبهات پرهیز کند و پارسایی و خداترسی به او نهیب بزند که نباید در احوال درونی و باطنی مردم تجسس کرد و از همه پلیدتر نباید داور و قاضی آخرت و ایمانِ مردم شد، به او برچسب «لیبرال» بودن می‌زنند و او را متهم به سست کردن پایه‌های ایمان مردم می‌کنند. (البته برای اتهام‌زننده هم هرگز مهم نیست که متهم خودش را اصلاً لیبرال می‌داند یا نه؛ مهم تازیانه‌ی تکفیر است که باید گزنده باشد!) دلیل‌اش البته مثل روز روشن است. طیف این نگاه، از نیرنگ‌بازی معاویه‌وار شروع می‌شود و تا خشک‌مغزی خوارج و تحجر طالبان امتداد دارد. خلاصه کنم که برای این عده، آسان است که از قرآن و حدیث و روایت خرج کنند تا بندگان خدا را عذاب کنند و پای میز محاسبه و محاکمه بنشانند. این گروه به سادگی از یاد می‌برند که قاضی و محاسبِ راستین خداست (اگر اعتقادی به تعالیم مسلمانی داشته باشند). توهم بزرگ این گروه این است که به بهانه‌ی اقامه‌ی عدل و قسط یا بسط اخلاق، جامه‌ی خدایی بر تن می‌کنند و خود را نماینده‌ی خشم و غضب و انتقام الهی معرفی می‌کنند (و البته گاهی هم «رأفت اسلامی» که با آن لطف می‌کنند به بندگان خدا که از غضب‌شان رهایی یافته‌اند!).

تشخیص خطا از صواب در این موارد چندان کار دشواری نیست. اندکی تعهد و مسئولیت می‌طلبد و مهار کردنِ نفس. گاهی اوقات – البته بسیاری اوقات – کسانی که چنین غلاظ و شداد پای احکام خدا را به میان می‌کشند، خود بازیچه‌ی هوا و هوسِ خویش‌اند و بیشتر به قصد تشفی خاطر، انتقام‌جویی می‌کنند. کافی است کسی اندکی به خود تکانی بدهد و چند بار از خودش بپرسد که این کارها را که می‌کند، برای رضای خدا می‌کند یا اندکی شائبه‌ی وسوسه یا فریبِ نفس هم در آن هست؟ کسی که چند بار همین سؤال را از خودش بپرسد، زبان و ادبیات‌اش به تدریج اصلاح می‌شود. روایت‌های مشهوری مثل «قطع ظهری اثنان جاهل متنسک و عالم متهتک…» عمدتاً خطاب به این نوع افراد است که البته آن‌ها هم یا در برخورد با این‌ها فرافکنی می‌کنند و یا اصلاً آن‌ها را ندیده و نشنیده می‌گیرند. حکایت عیسی و رجمِ زن زانیه، حکایتی عبرت‌آموز است که البته این افراد یارای درس گرفتن از آن را ندارند. وقتی عیسی می‌گوید تنها کسانی سنگ بیندازند که خود مرتکب معصیتی نشده‌اند، پیام او روشن است: شما خودتان هم وضع چندان بهتری ندارید؛ پس دست از داوری بدارید!

کاش این سودازدگانِ هوس که خدا و دین خدا را به بدنامی می‌کشانند، هر روز خطبه‌ی متقین نهج البلاغه را می‌خواندند. اگر سنگ‌دلی بر عده‌ای غلبه نمی‌کرد، هنگام خواندن آیات قرآن بر خود می‌لرزیدند و دست از عذاب کردن بندگانِ خدا بر می‌داشتند! آسان است خرج کردن از قرآن و حدیث و روایت، برای متهم کردن و به عبارتی «نفله کردن» بندگانِ همان خدا. دشوار است مسئولیت پذیرفتن و علم به این‌که روزی باید در برابر همان خدا پاسخ گفت. و چه بسا بپرسند از آن‌ها که این‌ها که شما کردید، آن نبود که ما گفته بودیم! اگر یک درصد آدمی احتمال بدهد که در فهم و تفسیرش خطا کرده است، آدم‌تر می‌شود و دست از عذاب خلایق بر می‌دارد. همان یک درصد برای رام‌تر شدن و آرام‌تر بودن کافی است.

در ادامه‌ی مطلب، متن کامل ترجمه‌ی خطبه‌ی همام را از نهج البلاغه نقل می‌کنم با ترجمه‌ی مرحوم دکتر شهیدی. در آن نسخه از نهج البلاغه، شماره‌ی این خطبه ۱۹۳ است. جویندگان می‌توانند مستقیماً متن عربی‌اش را نیز بخوانند (چه بسا متن عربی‌اش را هم یک بار این‌جا آوردم). شاید این‌ها تلنگری باشد برای بعضی‌ها که این روزها مثل بختک روی روح و روان مردم مسلمان افتاده‌اند و به بهانه‌ی مبارزه با ظلم و فساد و کجی و انحراف، امنیت خلق خدا را می‌ربایند و هیچ پروای خدا ندارند و اندیشه از آخرت و حساب پس دادن برای‌شان تنها وسوسه و بازیچه‌ای است برای ارضای شهوات نفسانی (شهوت مقبولیت و شهوت ریا و شهوت دین‌فروشی و توهم راست‌کیش بودن).

پ. ن. اگر معنای «شبهه» برای بعضی‌ها روشن نیست، بد نیست یک بار در ادبیات دینی‌شان تجدید نظر کنند. شبهه، یعنی این‌که کاری انجام دهی که شبیه کار اخلاقی باشد ولی فریب خورده باشی. شبهه یعنی این‌که بگویی و نشان بدهی کارت اخلاقی است و درست است ولی در خلال همان کار اخلاقی صد پلیدکاری و بی‌تقوایی هم مرتکب شوی و خداترسی را زیر پا بگذاری:
خدا زان خرقه بیزار است صد بار
که صد بت باشدش در آستینی!
همه می‌دانند قتل، دزدی، جنایت، ضایع کردن حقوق مردم بد است و باید گریبان خاطی و متهم را گرفت؛ اما اگر به بهانه‌ی مبارزه با انحراف شروع به تعقیب و آزارِ بی‌آزارانی کردی که شیوه‌شان با شیوه‌ی تو فرق دارد، آن‌جاست که آغاز لغزش است. به قول بعضی‌ها، آغازِ پایان است؛ پایان اخلاق و تقوا در لباس تقوا و «امر به معروف و نهی از منکر»!

ادامه‌ی مطلب…

۴

ارض عریض «ظلم»

این همه از ظلم گفته‌اند و گفته‌ایم – و این روزها هم بیشتر می‌گویم چنان‌که گویند و دانی! این هم از ستم‌کاری گفته‌ایم و گفته‌اند. اما نقطه‌ی آغازِ ستم ماییم و همین نقطه‌ی آغاز است که می‌تواند نقطه‌ی پایانِ ستم باشد. می‌‌گویید نه؟ ملاحظه کنید: «وَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَیْهِ فَنَادَى فِی الظُّلُمَاتِ أَن لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّیْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَکَذَلِکَ نُنجِی الْمُؤْمِنِینَ» (سوره‌ی ۸۷،‌ آیات ۲۱ و ۲۲). یونس‌وار باید به زبان حال بگویی که ستم‌کاری (به خاطر همان غضبی که کردی) آن وقت است که از غم رها می‌شوی و از شمار ناجیان خواهی بود. این دیگری، اما، رکنِ آن ستم‌هاست؛ همان ستمِ نخستین است: «قَالاَ رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا وَإِن لَّمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِینَ» (سوره‌ی ۷، آیه ۲۳). (البته در این «فَتَلَقَّى آدَمُ مِن رَّبِّهِ کَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَیْهِ» هم نکته‌ها بسی هست؛ محرم اسرار کجاست؟). داشتم می‌گفتم، ستم را ارض عریضی است. شاید هم عرض‌اش عریض باشد. نکته‌اش این است که آن‌ها که آغاز به ستمگری می‌کنند، ابتدا ستم بر خویش را می‌آزمایند. تا به خودت ستم نکنی و در آن مجرب نشوی،‌ ستم به دیگری آسان نیست. وقتی عادت کردی به خودت ستم کنی، ساده‌تر می‌شود به دیگری ستم کرد. دیگر دل را آن حساسیت و صیقل نیست که این کدورت‌ها را نشان دهد. ستمِ جباران و ستمکاران و قدرت‌مندان و فرعون‌ها (احصاء‌شان و نشان دادن‌شان به انگشت کارِ سختی است؟)، همه از این‌جا شروع می‌شود که به آسانی به خود ستم می‌کنند. به آسانی در خشم می‌شوند (و گام اولِ ستم به خود را بر می‌دارند). به آسانی… به آسانی دیگران را هم به ستم متهم می‌کنند! آری:
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی
از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

درویشی را عشق است! «خدایا منعم‌ام گردان به درویشی و خرسندی!»؛ و خُنُک آن درویشی که ملک دو عالم زیر نگینِ‌ اوست:
اورنگ زمین، داغ نگین، بی‌کلهی تاج!
جم رشک برد حشمتِ شاهانه‌ی ما را!

شاد آن دلی که دلی نشکسته باشد و درویشی نیازرده باشد! «گفتم هوای میکده غم می‌برد ز دل / گفتا …»

۳

این همه نشانه و این همه تجاهل و تغافل

می‌فرماید که: «و کأین من آیه فی السموات والأرض یمرون علیها و هم عنها معرضون»

یعنی:
صد نامه فرستادم، صد راه نشان دادم
یا نامه نمی‌خوانی یا راه نمی‌دانی…

و در این «غریبستان» گرفتار افتاده‌ای. گوش‌ات به انذار هیچ مشفقی هم بدهکار نیست. «بر خیالی جنگ‌تان و صلح‌تان»! جواب‌تان چی‌ست؟ «و ما سمعنا بهذا فی آبائنا الأولین». چه می‌شود کرد؟ سخت‌گیری و تعصب است و روزگار جنینی…

صد جای نامه‌های قاضی شهید را علامت گذاشته‌ام که بنویسم. مهلتی باید…

۰

راهِ طلب و قدمِ اخلاص

«…و آن کس که خواهد تا فرقِ میانِ کمالِ موسوی و کمالِ عیسوی و کمالِ محمدی – صلعم – بداند، کی شاید که پیش از رسیدن بدین علم گوید: از راهِ جهودان حاصل آید ادراکِ این فرق، چنانکه جهودان گویند؟ یا گوید: از راهِ ترسایان حاصل شود چنان‌که ترسایان گویند؟ پس هم نشاید که علی القطع گوید از راه مسلمانان حاصل شود. زیرا که طالب نداند که ملت کفار بهتر است یا ملت اسلام، چه اگر می‌داند، او طالبِ این کار نبود هرگز. و اگر نمی‌داند چون شاید که در دلِ او بود که اسلام به است از کفر؟

ای دوست! طالبانِ خدا اول قدم به ترکِ همه‌ی عادت‌ها بگفتند چنان‌که در حق ایشان این بیت درست بود:
بالقادسیه فتیهٌ ما ان یرون العار عاراً
لا مسلمون و لا مجوس و لا یهودَ و لا نصارا

به جلالِ قدر لم یزل که هر آدمی که در طلب فرقی داند میانِ مذهبی و مذهبی، اگر خود همه کفر و اسلام بود که هنوز در راهِ خدای تعالی قدمی به اخلاص بر نگرفت. پس من اخلص لله نبود. لاجرم چون طلب عالمیان در دین مُزَوَّر است، ثمره‌ی اخلاص ایشان را روی نمی‌نماید. ثمره‌ی اخلاص هیچ دانی چه بود؟ از مصطفا – صلعم – بشنو! من اخلص لله اربعین صباحاً ظهرت ینابیع الحکمه من قلبه علی لسانه. چون بدین شرط در راه آید، مطلوبِ او را زود در کنارِ او نهند «سنه الله التی قد خلت من قبل». من طلبنی وجدنی»

(نامه‌های عین القضات همدانی، بخش دوم، نامه‌ی ۹۲، بندهای ۲۷۸ و ۲۷۹،‌صص ۲۵۱ و ۲۵۲)

پ. ن. توضیح اضافه لازم ندارد. من فقط یک نکته‌ی بدیهی را برجسته می‌کنم. این حرف‌ها را عین القضات در اوایل قرن ششم هجری گفته است.  معلوم نیست اگر در روزگار ما می‌زیست، دیدگاه‌اش شامل چه چیزهای دیگری می‌بود. در آن روزگار که عصر غلبه‌ی اندیشه‌ی کلامی و خط‌کشی‌های جدلی بوده است، چنین رأیی صادر کردن، شهامت و جسارت می‌خواسته و البته «دردِ عشق است و جگرسوز دوایی دارد»! عین القضات به خاطر همین جنس سخنان به جانِ خویش هزینه داد.

۱

حکمتِ سالکان

بارِ نخست نیست که از بوسعید مهنه می‌نویسم. بزرگ‌مردِ سوخته و قلندری راه‌رفته که هزاران درس حکمت و معرفت از کلام و عمل‌اش می‌توان هنوز هم آموخت. اگر بپرسند یک چیز از میان این همه نکته و درسی که می‌توان از بوسعید آموخت کدام است که برای من عمیق‌ترین معنا را داشته است، این است: «ترکِ داوری». بارها درباره‌ی این نکته نوشته‌ام. می‌خواستم چیزکی مستقیم نقل کنم از اسرار التوحید. گفتم بد نیست در این آغاز سال میلادی – وقتی که هر سال‌گشت و تغییر لحظه و انقلابی، می‌تواند اسباب خیر و مایه‌ی تأمل باشد – کمی همین نکته را از نو بخوانم. ترکِ داوری آسان نیست. و اتفاقاً فهمِ «ترکِ داوری» هم آسان نیست. می‌شود ظاهرِ آدمیان و به ویژه خردشان، عقل‌شان، استدلال‌شان و شریعت‌شان را داوری کرد. کار سختی نیست. این‌ها سنجیدنی هستند. به عباراتی ابزارش یا در دستِ ما هست یا می‌توان به این ابزار رسید. اما یک چیز از حوزه‌ی داوری ما خارج است و آن داوری باطنِ آدمیان است و حکم راندن درباره‌ی دستیافت‌های معنوی و درونی آن‌ها. قلم بطلان کشیدن بر مواجید معرفتی کسی – هر که باشد – جسارت و دلیری می‌خواهد در برابر خداوندی که سرّ و علانیه‌ی ما را مو به مو می‌داند. این همه اشاره‌ای که مولوی می‌کند به این‌که درویشان را مرنجانید،‌ همین نکته است:
چونکه گنجی هست در عالم مرنج
هیچ ویران را مدان خالی ز گنج
قصد هر درویش می‌کن از گزاف
چون نشان یابی به جد می‌‌کن طواف
چون تو را آن چشمِ باطن بین نبود
گنج می‌پندار اندر هر وجود
تو به دلق پاره‌پاره کم نگر
که سیه کردند از بیرون چو زر
از برای چشمِ بد مردود شد
وز برون آن لعل دود آلود شد

این دلقِ پاره‌پاره در روزگارِ ما شکل و ظاهرِ دیگری هم می‌تواند داشته باشد. اهل اشاره خود به فراست در می‌یابند. این آیه را می‌توان در کنار این نکات خواند: «و ان تطع اکثر من فی الارض یضلوک عن سبیل الله این یتبعون الا الظن و ان هم الا یخرصون» (۶:۱۱۶)؛ بسیاری اوقات خوش‌خیالانه فکر می‌کنیم که چه اخلاقی اندیشیده‌ایم و جزم‌اندیشانه بر همان پای‌ می‌فشاریم. از چه کسانی تبعیت می‌کنیم و اخلاق‌شان را سخت نیکو می‌شماریم و در همان دام دست و پا می‌زنیم «و کل حزب بما لدیهم فرحون». از سخن دور نیفتم. این داوری که بوسعید از گردیدن گِردِ آن زنهار می‌دهد، همین داوری درباره‌ی باطنِ آدمیان و تعیین سعادت و شقاوتِ ایشان است: «تو چه دانی که پسِ پرده که خوب است و که زشت». مقصودِ من روشن است. هیچ از این سخن نمی‌توان استنباط کرد که پس می‌توان ترکِ تکلیف کرد (فرق است میانِ ترکِ تکلیف و ترکِ داوری) و به نسبیت‌گرایی محض و مطلق رسید. اما تند نمی‌توان رفت. یکی از مصادیق حزم و احتیاط همین است که هنگام داوری درباره‌ی آدمیان هر احتمالی را در نظر بگیریم و مرتب و پیوسته دایره‌ی احتمالات را تنگ‌تر و تنگ‌تر نکنیم تا به ظنیاتِ ما نزدیک‌تر شوند و حالِ ایشان منطبق بر حدس ما بیفتد. فکرش را بکنید خدای عالم هم می‌خواست چنین کند، حسابِ همه با کرام الکاتبین بود! القصه، داوری کردن در خرد و استدلال، کار آسان‌تری است تا داوری کردن در باطن و ضمیرِ نهانِ آدمیان. می‌شود استدلال کسی را مخدوش کرد. می‌شود در سخنِ ایشان در پیچید. اما در پیچیدن در احوال و باطنِ آدمیان و حکم راندن بر آینده‌ی آن‌ها – و حتی احتمالِ این یا آن دادن درباره‌ی باطنِ ایشان – آغاز لغزش است. این بندها را از اسرار التوحید با من بخوانید. شاید شما هم همان حظی را بردید که من بردم:

«شیخِ ما گفت که «داوری کافری است و از غیر دیدن شرک است و خوش بودن فریضه است.»
شیخ ما پیوسته می‌گفتی که «تو می‌نِوایی.» و هم‌او گفتی: «معشوقه‌ی بی‌عیب مجوی که نیابی.»
شیخِ ما گفت: «هزار دوست اندکی باشد و یک دشمن بسیار بود.»
شیخ ما گفت، روزی در مناجات: «بار خدایا بیامرز که روی چنین دارد و مپرس که خرده‌ای دارد.»
شیخ ما را پرسیدند که «ای شیخ! مردانِ او در مسجد باشند؟» گفت: «در خرابات هم باشند.»
شیخ ما گفت: «ما آنچ یافتیم به بیداری شب و بی‌داوری سینه و بی‌دریغی مال یافتیم.»»

الحمد لله که به «ترک داوری» آغاز شد و ختم شد به «بی‌داوری سینه». خدای‌مان در روز داوری، در امان بداراد و امروز هم از قضاوت باطنِ بندگان‌اش. الهی! توفیق شفقت بر خلق ما را عنایت کن!

۰

حکمت وقت

بارها نوشته‌ام که عین القضات همدانی چه اندازه در شکل‌گیری احوال باطنی‌ام نقش داشته است. امشب به چندین دلیل، نامه‌ها را تورق می‌کردم پس از دقایقی خلوت با خود. رسیدم به این بند:

«اول سطری که بر لوح محفوظ نوشته است این است که: انی انا الله الذی لا اله الا انا رب العالمین، سبقت رحمتی‌غضبی، من لم یرضَ بقضائی و لم یصبر علی بلائی و لم یشکر علیّّ نعمائی،‌ فلیخرج من تحت سمائی ولیطلب رباً سوائی. «ذلک بأن الله مولی الذین آمنوا و ان الکافرین لا مولیٰ لهم». بدانی که چنین بود «الله ولیّ الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و الذین کفروا اولیاؤهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات» الله!‌ الله! در نماز حاضر باشد که به قدر اقبال دل بر او، روزِ قیامت او را اقبال خواهد بود.» (نامه‌ها، بخش اول، بند ۶۵۸، ص ۳۹۴-۳۹۳).

آن‌ها که اهل حال و اشاره هستند، از همین بند، بدون هیچ شرح و توضیح اضافی قوت‌ها می‌خورند و رزقی می‌برند چرب و شیرین! کم کس است که نکته‌ی رضا به قضا، صبر بر بلا و شکر بر نعمتِ او را به نیکی دریابد و حق‌اش را ادا کند. و کم کس است که تفاوت نورانیت و ظلمت و اولیای خدا و اولیای طاغوت را به همین معیار بشناسد.

پ. ن. این جنس حرف‌ها اختصاص به عین‌القضات همدانی ندارد. بعضی‌ها همین جنس حرف‌ها و شاید عین همین‌ها را از کسان دیگر، از عارفان، زاهدان، صوفیان و سالکان دیگر شنیده‌اند. عین القضات برای من شخصیتی بوده است جذاب. نه قدیس است نه موجودی آسمانی. اما هر چه بوده، آدمی بوده است سخت صادق و یکرنگ.

۶

زُهد و ریا؛ اضطرار و نیاز!

۱. دیشب قبل از این‌که خواب‌ام ببرد، با خودم این بیت حافظ را می‌خواندم که:
آتشِ زهدِ ریا / زُهد و ریا خرمنِ دین خواهد سوخت
حافظ این خرقه‌ی پشمینه بینداز و برو

و فکر می‌کردم کدام قرائت درست‌تر است و چرا. گمان کنم این را یا جایی از سایه شنیده‌ام یا خوانده‌ام. روایتِ‌ «زُهد و ریا» درست‌تر می‌نماید به این دلایل که: اولاً ترکیب زُهدِ ریایی کمی نازیباست. مگر زُهدِ غیرریایی چه چیزی مطلوبی در خود دارد که حال زُهدِ ریایی نامطلوب شده است؟ این‌جا حافظ با دو چیز به صراحت می‌ستیزد: یکی زُهد که اساساً در جهان‌بینی او امری است منفی و مذموم و دیگری ریا که برای او امّ الرذایل است. توجه توأمان به این دو رذیلت، شاید یکی از ارکان ذهن حافظی است. در نفسِ زُهدورزی در برابر رندی و عاشقی، اندک فضیلتی نیست و این را سایر ابیات حافظ به خوبی نشان می‌دهد:
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است
عشق کاری است که موقوفِ هدایت باشد

زُهدِ رندانِ نوآموخته راهی به دهی است
من که بدنامِ جهان‌ام چه صلاح اندیشم

یارب آن زاهدِ خودبین که به جز عیب ندید
دودِ آهی‌اش در آیینه‌ی ادراک انداز!

و همین بیت اخیر، از آن ابیات طنزآمیز و رندانه‌ی حافظ است: زاهدِ خودبین،‌ به جز عیب نمی‌بیند!‌ یعنی فقط خودش را می‌بیند و بس. آیینه‌ی ادراک‌اش جز خودش را نشان نمی‌دهد و خودش عینِ عیب است! پس همان به که آیینه‌ی ادراک‌اش دودآلود شود تا دیگر خودش – و این همه عیبِ درون و برون – را نبیند! شاهکار است این حافظ! این همه که از زهد مذمت کرده است،‌ آن را هم‌ردیف ریا آورده است گویی. به همان اندازه که ریا برای او تعفن‌آور است، زهد هم آدمی را از کمال مطلوب‌اش دور می‌کند. و البته یک وجهِ بارز این زهد، تشرع‌ورزی است (و زهدفروشی هم در همین طبقه است):
دلا دلالتِ خیرت کنم به راهِ نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

به هر حال،‌ هر چه هست،‌ در نگاهِ حافظ چیزی به اسم زُهدِ ریایی نباید معنای روشن و درستی داشته باشد. در نظرِ او هم زهد است که مذموم است و هم ریا؛‌ هر یک جداگانه. و البته این ریا، همین شرکِ مخفی، چیزی نیست که به سادگی بتوان در ضمیر و باطنِ آدمی تشخیص‌اش داد. شاید سال‌ها مجاهدت کنی و عمری مراقبتِ نفس، اما باز هم فریب بخوری که ریایی نکرده‌ای! یک بار دیگر این را شاید نوشته باشم که می‌شود حرفِ صوفیان و عارفان را به تکرار و تقلید، به لقلقه‌ی زبان و طوطی‌وار بازگو کرد و خود را میانِ آن‌ها جا زد. کار سختی نیست. کمی حافظه می‌خواهد و یک شرایطِ آزمایشگاهی مناسب (!). بعد از مدتی می‌شود مثل بلبل شعر حافظ و مولوی و سعدی برای مردم خواند. بماند که اولاً جهان‌بینی این سه بزرگ با هم تفاوت‌های مهمی دارد، اما گمان می‌کنم هر کسی خودش باید خودش را پیدا کند و ببیند کی‌ست:
تو به هر صورت که آیی بایستی
که: «من‌ام این!»؛‌ والله این تو نیستی!
آدم البته همیشه دوست دارد خودش را جورِ خاصی ببیند؛ خوب ببیند و از دیگران هم بر خوبی خود شاهد و دلیل بیاورد! چه می‌شود کرد؟ آدمی است و خدای فریبِ نفسِ خویش!‌ ولی این فریب‌کاری، باطل‌السحری هم دارد: هنگام نیاز، «هنگامِ بادِ استغنا»، جایی که دیگر از آدمی نه شعر می‌خرند و نه علم، نه زُهد و نه نسب، نه فن و نه پیشه، جایی که عاجز می‌شود و هیچ راهِ برون‌رفتی از هجومِ حادثه نیست، آن وقت است می‌فهمی که لافِ پهلوانی و معرفت زدن، در میدان چقدر می‌ارزد و در خانه چقدر!

۲. مدتی است فکر می‌کنم که این دعای «امّن یُجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء» عجب دعای شگفتی است و چه اندازه کارآمد است! بعضی، یا بسیاری، از مؤمنین این دعا را به هنگام کارهای فروبسته‌‌ی بزرگ می‌خوانند. اما چه کارِ فروبسته‌ای بزرگ‌تر از وجود و هستی آدمی که دایماً سدِ راهِ پروازِ اوست؟ وجودِ آدمی تناقضی است ناگشودنی: هم بارِ اوست و هم بال‌اش. تا زنده باشی نمی‌توانی بگویی که از ننگ هستی رهیده‌ای!‌ تا هستی هم نداشته باشی، نمی‌توانی بگویی عاشقی کرده‌ای. وضعیت دردناک و دشواری است: خیرهای آمیخته با شری پیش روی آدمی است که واقع‌بینانه اگر بنگری وضعیت را جز به مصیبت تبدیل نمی‌کند! «…الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انا لله و انا الیه راجعون»؛ مصیبت همیشه مرگ نیست، خود هستی هم مصیبتی است. این هستی هم به ما اصابت کرده است: ما نبودیم و تقاضامان نبود…

۳. داوری نکردن کارِ ساده‌ای نیست؛ ما هم سخت دوست داریم داوری کنیم از حیث خودخواهی و دیگرستیزی و هم با داوری، به نوعی فرافکنی می‌کنیم و نگاهِ خود را از سنجشِ نفس و باطنِ خویش به باریک‌بینی در کار دیگران، معطوف می‌کنیم. داوری نکردن سخت است. بارها درباره‌اش نوشته‌ام و باز هم درباره‌اش خواهم نوشت. ما هیچ وقت نمی‌دانیم عاقبت خودمان چی‌ست؛ عاقبت دیگران که جای خود دارد. «زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه / رند از رهِ نیاز به دارالسلام رفت». این «دار السلام» نصیب همه‌ی اهل نیت و همت باد که به زهد، غرور و ریا راضی نشده‌اند و مشغول خودفریبی نیستند: «قل هل ننبئکم بالأخسرین اعمالاً الذین ضل سعیهم فی الحیوه الدنیا و هم یحسبون انّهم یحسنون صنعاً». این آیه زلزله در وجودِ اهلِ ذکر می‌اندازد. اگر اهل اشاره باشی، هر بار این آیه را می‌خوانی باید دوباره بنشینی و در تمام چیزهایی که خوب می‌دانسته‌ای تجدید نظر کنی! اهل اشاره می‌دانند وقتی می‌گویم «تجدید نظر» یعنی چه. این نکته همین‌جا سربسته بماند بهتر.

۰

شکوهِ آصفی و اسبِ باد و منطقِ طیر…

مالِ دنیا بد است؟ بد است آدم تنعم و تمولِ دنیوی داشته باشد؟ بله، به قول مولوی:
چی‌ست دنیا؟ از خدا غافل بُدن
نی قماش و نقده و میزان و زن
مال را کز بهرِ دین باشی حمول
نعم مال صالح خواندش رسول

مالِ دنیا اصلاً بد نیست. این‌ها البته در جایگاه مختلفی گفته می‌شود. ربط چندانی به چیزی که می‌‌‌خواهم بگویم ندارد. بارها با خودم فکر کرده‌ام و هر وقت مجال خلوتی و حالی دست داده است، چیزی که در نظرم آمده است این بوده که اگر مُلکی و مالی قرار باشد فراهم شود، حکمت‌اش هم باید باشد. سلیمان‌وار باید مال را با حکمت خواست. اما از یک جایی به بعد، تصمیم گرفتم حسابِ کار خودم را از حسابِ کار خدا جدا کنم. وظیفه‌ی من چیزی است، کار او چیز دیگر. بهتر است کارهای خودش را به خودش حواله دهم و با همان که او می‌کند ذوق و بهره‌ای ببرم. همین مرا کافی است. به من چه که اصرار کنم مالِ سلیمان و حکمت‌اش را توأمان می‌‌خواهم؟‌ دوست دارد بدهد، دوست ندارد، ندهد. (البته اگر بدهد، آدم بدش نمی‌آید!). ولی هنوز مسأله‌ای که می‌خواهم بگویم این نیست.

آدم وقتی مال داشت و بهره‌ای از نعمتِ دنیا داشت، با آن چه می‌کند و خود، آن را چگونه می‌بیند؟ فقط مهم نیست که آدم با این مال چه بکند. کلی آدم خیرخواه در دنیا هستند که کار بشردوستانه و نیکوکارانه از آن‌ها سر می‌زند. این‌که شما با این‌ پول چه می‌کنید، سرنوشت‌اش همانی است که فردی خیرخواه با هر کیش و آیین و ایمانی می‌کند. فرقی نیست میان مؤمن و بی‌‌ایمان. اما فرقِ فارق آن است که مؤمن بداند – یا اعتقاد داشته باشد که – این مال، این بهره‌مندی دنیایی از کجا آمده است. این بهره‌مندی را اگر جز عنایت بدانی و سخاوت، در گامِ اول افتاده‌ای به دام غرور. اصلاً همین‌که پیوسته و دایم، بتوانی یا از باطن‌ات خطور کند که این مال را «داری» و این مال، «مالِ تو»ست، آغاز لغزش باطنی توست. اگر از یاد ببری که این مال، اعتباری است و حقیقی نیست، اگر از یاد ببری که میانِ‌ تو که دست‌ات به دهان‌ات بیشتر از بقیه می‌رسد و آن‌‌ها که به هر دلیلی، زندگانی پررونق دنیوی ندارند و تمول تو را ندارند، فرقی نیست، یعنی هنوز نمی‌دانی که این که می‌گویی «مالِ من»، «پولِ من»، «میراثِ من»، حقیقتاً مالِ تو نیست. این داشتنِ تو با آن نداشتنِ آن درویش، به حقیقت یکی است. شک داری؟ این‌ها را وقت امتحان می‌شود دید. امتحان‌اش کجاست؟ وقتِ بیماری؛ وقت فراق؛ وقت عاشق شدن؛ وقت مرگ. در عجب‌ام از آدم‌های اهل ایمانی که این همه نشانه دارند برای علم به این‌که مال‌شان اعتباری است – و به زبان هم اقرار دارند که این مال اعتباری است – اما در کردار، جوری رفتار می‌کنند (و حتی جوری سخن می‌گویند) که انگار این مال حقیقی است! مسأله فقط از حیث اُنتولوژیک مهم نیست. این مسأله جنبه‌های دیگری هم دارد. مسأله فقط منحصر به نوعِ شناخت و دریافتِ ما از مال نیست. مسأله این هم هست که منِ مال‌دار، در عمل چگونه می‌توانم کاری کنم که آهِ یک درویش، آتش در خرمنِ این مالِ خداداده بزند (اصلاً چرا آتش بزند؟ می‌شود افزون‌تر بکند و جان‌ات را غرقه‌ی غفلت یا غرور کند و هیچ وقت نفهمی روز به روز چطور داری غرق می‌شوی).‌ کافی است گاهی اوقات فراموش کنی که این مال، مالِ تو نیست؛ همین که جوری حرف زدی که دلِ درویشی را اندک ذره‌ای رنجاندی (و من و تو هیچ ابزاری نداریم برای این‌که بسنجیم کی و کجا دل درویشان می‌رنجد)، در آستانه‌ی سقوطی. این‌جاست که نه تنها این مال می‌رود، بلکه ایمان هم به تبعِ آن ممکن است برود. بله، «بی‌دلی سهل بود گر نبود بی‌دینی». درویشی هم سهل است اگر بی‌دینی در پی‌اش نباشد!‌ پس اولیٰ‌تر آن‌که از موضع تهمت و لغزش پرهیز کرد و اصلاً نزدیک نشد به دم زدن از داشتن و دارایی.

این همه، البته بیشتر به کار اهل ایمان و کسانی می‌خورد که اهل تفقد باطن‌اند. این جور نگاه کردن به کار کسانی می‌آید که اهل محاسبه‌ی نفس باشند، نه کسانی که این‌ها را به لقلقه‌ی زبان و طوطی‌وار تکرار می‌کنند. چند ساعتی است که این بیت حافظ مدام در ذهن‌ام می‌آید و می‌رود:
شکوهِ آصفی و اسبِ باد و منطق طیر
به باد رفت و از او خواجه هیچ طرف نبست

تکرار می‌کنم که نه در مال داشتن چیزی هست که در خورِ طعنه باشد، نه درویشی و فقر چیزی است که بشود و باید آن را تشویق کرد. چه بسا رذایل که از همین درویشی‌ها و تهی‌دستی‌ها زاییده می‌شود. اما تهی‌دستی اگر زمین حاصل‌خیزی برای رذیلت‌ها و کژی‌ها می‌شود، توانگری هم زمینی‌ است حاصل‌خیز برای رذایلی از جنسی دیگر.
گفتا: «کجاست خوشتر؟» گفتم که: «قصرِ قیصر»
گفتا: «چه دیدی آن‌جا؟»‌ گفتم که: «صد کرامت»

گفتا: «چراست خالی؟» گفتم: «ز بیمِ رهزن»…
خلاصه، این قصرِ قیصر هم کم رهزن ندارد. این‌جا هم باید مراقب بود. کار ساده‌ای نیست. بسیار کار دشواری است که در ناز و نعمت زندگی کرده باشی و تنها از «تماشا کردن» احوالِ تهی‌دستان و خواندن اشعار عارفان و صوفیان بخواهی درس اعتباری بودنِ مالِ دنیا را بیاموزی. نشدنی نیست. می‌شود. اما به این شکل، این حال چشیدنی نیست. دانستنی شاید باشد، اما وقتی چشیدنی می‌شود که رفتن، دود شدن و سوختن‌اش را به چشم ببینی. مباد که این سوء عاقبت (یا به عبارتی این تنبیه) نصیب کسی شود. آگاه شدن و متواضع شدن، راه‌های بهتر و کم‌هزینه‌تری هم دارد.

شکوه سلطنت و حُسن کی ثباتی داد
ز تختِ‌ جم سخنی مانده است و افسرِ کی…
زمانه هیچ نبخشد که باز نستاند
مجو ز سفله مروت که شیئه لا شی
نوشته‌اند بر ایوان جنت المأویٰ
که هر که عشوه‌ی دنیا خرید وای به وی…

بله، «که می‌رسند ز پی، رهزنان بهمن و دی…». یکی ما را از دستِ خودمان برهاند! آدمی دشمنی بزرگتر از خودش ندارد.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد