۴

ارض عريض «ظلم»

اين همه از ظلم گفته‌اند و گفته‌ايم – و اين روزها هم بيشتر می‌گويم چنان‌که گويند و دانی! اين هم از ستم‌کاری گفته‌ايم و گفته‌اند. اما نقطه‌ی آغازِ ستم مايیم و همين نقطه‌ی آغاز است که می‌تواند نقطه‌ی پايانِ ستم باشد. می‌‌گويید نه؟ ملاحظه کنيد: «وَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَى فِي الظُّلُمَاتِ أَن لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذَلِكَ نُنجِي الْمُؤْمِنِينَ» (سوره‌ی ۸۷،‌ آيات ۲۱ و ۲۲). يونس‌وار بايد به زبان حال بگويی که ستم‌کاری (به خاطر همان غضبی که کردی) آن وقت است که از غم رها می‌شوی و از شمار ناجيان خواهی بود. اين ديگری، اما، رکنِ آن ستم‌هاست؛ همان ستمِ نخستين است: «قَالاَ رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا وَإِن لَّمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ» (سوره‌ی ۷، آيه ۲۳). (البته در اين «فَتَلَقَّى آدَمُ مِن رَّبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ» هم نکته‌ها بسی هست؛ محرم اسرار کجاست؟). داشتم می‌گفتم، ستم را ارض عريضی است. شايد هم عرض‌اش عريض باشد. نکته‌اش اين است که آن‌ها که آغاز به ستمگری می‌کنند، ابتدا ستم بر خويش را می‌آزمايند. تا به خودت ستم نکنی و در آن مجرب نشوی،‌ ستم به ديگری آسان نيست. وقتی عادت کردی به خودت ستم کنی، ساده‌تر می‌شود به ديگری ستم کرد. ديگر دل را آن حساسيت و صيقل نيست که اين کدورت‌ها را نشان دهد. ستمِ جباران و ستمکاران و قدرت‌مندان و فرعون‌ها (احصاء‌شان و نشان دادن‌شان به انگشت کارِ سختی است؟)، همه از اين‌جا شروع می‌شود که به آسانی به خود ستم می‌کنند. به آسانی در خشم می‌شوند (و گام اولِ ستم به خود را بر می‌دارند). به آسانی… به آسانی ديگران را هم به ستم متهم می‌کنند! آری:
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی
از ازل تا به ابد فرصت درويشان است

درويشی را عشق است! «خدايا منعم‌ام گردان به درويشی و خرسندی!»؛ و خُنُک آن درويشی که ملک دو عالم زير نگينِ‌ اوست:
اورنگ زمين، داغ نگين، بی‌کلهی تاج!
جم رشک برد حشمتِ شاهانه‌ی ما را!

شاد آن دلی که دلی نشکسته باشد و درويشی نيازرده باشد! «گفتم هوای ميکده غم می‌برد ز دل / گفتا …»

۳

اين همه نشانه و اين همه تجاهل و تغافل

می‌فرمايد که: «و کأين من آية في السموات والأرض يمرون عليها و هم عنها معرضون»

يعنی:
صد نامه فرستادم، صد راه نشان دادم
يا نامه نمی‌خوانی يا راه نمی‌دانی…

و در این «غريبستان» گرفتار افتاده‌ای. گوش‌ات به انذار هیچ مشفقی هم بدهکار نيست. «بر خيالی جنگ‌تان و صلح‌تان»! جواب‌تان چی‌ست؟ «و ما سمعنا بهذا في آبائنا الأولين». چه می‌شود کرد؟ سخت‌گيری و تعصب است و روزگار جنينی…

صد جای نامه‌های قاضی شهيد را علامت گذاشته‌ام که بنويسم. مهلتی بايد…

۰

راهِ طلب و قدمِ اخلاص

«…و آن کس که خواهد تا فرقِ ميانِ کمالِ موسوی و کمالِ عيسوی و کمالِ محمدی – صلعم – بداند، کی شايد که پيش از رسيدن بدين علم گويد: از راهِ جهودان حاصل آيد ادراکِ اين فرق، چنانکه جهودان گويند؟ يا گويد: از راهِ ترسايان حاصل شود چنان‌که ترسايان گويند؟ پس هم نشايد که علی القطع گويد از راه مسلمانان حاصل شود. زيرا که طالب نداند که ملت کفار بهتر است يا ملت اسلام، چه اگر می‌داند، او طالبِ اين کار نبود هرگز. و اگر نمی‌داند چون شايد که در دلِ او بود که اسلام به است از کفر؟

ای دوست! طالبانِ خدا اول قدم به ترکِ همه‌ی عادت‌ها بگفتند چنان‌که در حق ايشان اين بيت درست بود:
بالقادسية فتيةٌ ما ان يرون العار عاراً
لا مسلمون و لا مجوس و لا يهودَ و لا نصارا

به جلالِ قدر لم يزل که هر آدمی که در طلب فرقی داند ميانِ مذهبی و مذهبی، اگر خود همه کفر و اسلام بود که هنوز در راهِ خدای تعالی قدمی به اخلاص بر نگرفت. پس من اخلص لله نبود. لاجرم چون طلب عالميان در دين مُزَوَّر است، ثمره‌ی اخلاص ايشان را روی نمی‌نمايد. ثمره‌ی اخلاص هيچ دانی چه بود؟ از مصطفا – صلعم – بشنو! من اخلص لله اربعين صباحاً ظهرت ینابيع الحکمة من قلبه علی لسانه. چون بدين شرط در راه آيد، مطلوبِ او را زود در کنارِ او نهند «سنة الله التي قد خلت من قبل». من طلبني وجدني»

(نامه‌های عين القضات همدانی، بخش دوم، نامه‌ی ۹۲، بندهای ۲۷۸ و ۲۷۹،‌صص ۲۵۱ و ۲۵۲)

پ. ن. توضیح اضافه لازم ندارد. من فقط يک نکته‌ی بديهی را برجسته می‌کنم. اين حرف‌ها را عين القضات در اوايل قرن ششم هجری گفته است.  معلوم نیست اگر در روزگار ما می‌زيست، ديدگاه‌اش شامل چه چيزهای دیگری می‌بود. در آن روزگار که عصر غلبه‌ی انديشه‌ی کلامی و خط‌کشی‌های جدلی بوده است، چنين رأيی صادر کردن، شهامت و جسارت می‌خواسته و البته «دردِ عشق است و جگرسوز دوايی دارد»! عين القضات به خاطر همين جنس سخنان به جانِ خويش هزينه داد.

۱

حکمتِ سالکان

بارِ نخست نيست که از بوسعيد مهنه می‌نويسم. بزرگ‌مردِ سوخته و قلندری راه‌رفته که هزاران درس حکمت و معرفت از کلام و عمل‌اش می‌توان هنوز هم آموخت. اگر بپرسند يک چيز از میان اين همه نکته و درسی که می‌توان از بوسعيد آموخت کدام است که برای من عميق‌ترين معنا را داشته است، اين است: «ترکِ داوری». بارها درباره‌ی اين نکته نوشته‌ام. می‌خواستم چيزکی مستقيم نقل کنم از اسرار التوحيد. گفتم بد نيست در اين آغاز سال ميلادی – وقتی که هر سال‌گشت و تغيیر لحظه و انقلابی، می‌تواند اسباب خير و مايه‌ی تأمل باشد – کمی همين نکته را از نو بخوانم. ترکِ داوری آسان نيست. و اتفاقاً فهمِ «ترکِ داوری» هم آسان نيست. می‌شود ظاهرِ آدميان و به ويژه خردشان، عقل‌شان، استدلال‌شان و شريعت‌شان را داوری کرد. کار سختی نيست. اين‌ها سنجيدنی هستند. به عباراتی ابزارش يا در دستِ ما هست يا می‌توان به اين ابزار رسيد. اما يک چيز از حوزه‌ی داوری ما خارج است و آن داوری باطنِ آدميان است و حکم راندن درباره‌ی دستيافت‌های معنوی و درونی آن‌ها. قلم بطلان کشيدن بر مواجيد معرفتی کسی – هر که باشد – جسارت و دليری می‌خواهد در برابر خداوندی که سرّ و علانيه‌ی ما را مو به مو می‌داند. اين همه اشاره‌ای که مولوی می‌کند به اين‌که درويشان را مرنجانيد،‌ همين نکته است:
چونکه گنجی هست در عالم مرنج
هيچ ويران را مدان خالی ز گنج
قصد هر درويش می‌کن از گزاف
چون نشان يابی به جد می‌‌کن طواف
چون تو را آن چشمِ باطن بين نبود
گنج می‌پندار اندر هر وجود
تو به دلق پاره‌پاره کم نگر
که سيه کردند از بيرون چو زر
از برای چشمِ بد مردود شد
وز برون آن لعل دود آلود شد

این دلقِ پاره‌پاره در روزگارِ ما شکل و ظاهرِ ديگری هم می‌تواند داشته باشد. اهل اشاره خود به فراست در می‌يابند. اين آيه را می‌توان در کنار اين نکات خواند: «و ان تطع اکثر من في الارض يضلوک عن سبيل الله اين یتبعون الا الظن و ان هم الا يخرصون» (۶:۱۱۶)؛ بسياری اوقات خوش‌خيالانه فکر می‌کنيم که چه اخلاقی انديشيده‌ايم و جزم‌انديشانه بر همان پای‌ می‌فشاريم. از چه کسانی تبعيت می‌کنيم و اخلاق‌شان را سخت نيکو می‌شماريم و در همان دام دست و پا می‌زنيم «و کل حزب بما لديهم فرحون». از سخن دور نيفتم. اين داوری که بوسعيد از گرديدن گِردِ آن زنهار می‌دهد، همين داوری درباره‌ی باطنِ آدميان و تعيين سعادت و شقاوتِ ايشان است: «تو چه دانی که پسِ پرده که خوب است و که زشت». مقصودِ من روشن است. هيچ از اين سخن نمی‌توان استنباط کرد که پس می‌توان ترکِ تکليف کرد (فرق است ميانِ ترکِ تکلیف و ترکِ داوری) و به نسبيت‌گرايی محض و مطلق رسيد. اما تند نمی‌توان رفت. يکی از مصاديق حزم و احتياط همين است که هنگام داوری درباره‌ی آدميان هر احتمالی را در نظر بگيريم و مرتب و پيوسته دايره‌ی احتمالات را تنگ‌تر و تنگ‌تر نکنيم تا به ظنياتِ ما نزديک‌تر شوند و حالِ ايشان منطبق بر حدس ما بيفتد. فکرش را بکنيد خدای عالم هم می‌خواست چنين کند، حسابِ همه با کرام الکاتبين بود! القصه، داوری کردن در خرد و استدلال، کار آسان‌تری است تا داوری کردن در باطن و ضميرِ نهانِ آدميان. می‌شود استدلال کسی را مخدوش کرد. می‌شود در سخنِ ايشان در پيچيد. اما در پيچيدن در احوال و باطنِ آدميان و حکم راندن بر آينده‌ی آن‌ها – و حتی احتمالِ اين يا آن دادن درباره‌ی باطنِ ايشان – آغاز لغزش است. اين بندها را از اسرار التوحيد با من بخوانيد. شايد شما هم همان حظی را برديد که من بردم:

«شيخِ ما گفت که «داوری کافری است و از غير ديدن شرک است و خوش بودن فريضه است.»
شيخ ما پيوسته می‌گفتی که «تو می‌نِوايی.» و هم‌او گفتی: «معشوقه‌ی بی‌عيب مجوی که نيابی.»
شيخِ ما گفت: «هزار دوست اندکی باشد و يک دشمن بسيار بود.»
شيخ ما گفت، روزی در مناجات: «بار خدايا بيامرز که روی چنين دارد و مپرس که خرده‌ای دارد.»
شيخ ما را پرسيدند که «ای شيخ! مردانِ او در مسجد باشند؟» گفت: «در خرابات هم باشند.»
شيخ ما گفت: «ما آنچ يافتيم به بيداری شب و بی‌داوری سينه و بی‌دريغی مال يافتيم.»»

الحمد لله که به «ترک داوری» آغاز شد و ختم شد به «بی‌داوری سينه». خدای‌مان در روز داوری، در امان بداراد و امروز هم از قضاوت باطنِ بندگان‌اش. الهی! توفيق شفقت بر خلق ما را عنايت کن!

۰

حکمت وقت

بارها نوشته‌ام که عين القضات همدانی چه اندازه در شکل‌گيری احوال باطنی‌ام نقش داشته است. امشب به چندين دليل، نامه‌ها را تورق می‌کردم پس از دقایقی خلوت با خود. رسيدم به اين بند:

«اول سطری که بر لوح محفوظ نوشته است اين است که: اني انا الله الذی لا اله الا انا رب العالمين، سبقت رحمتي‌غضبي، من لم يرضَ بقضائي و لم يصبر علی بلائي و لم يشکر عليّّ نعمائي،‌ فليخرج من تحت سمائي وليطلب رباً سوائي. «ذلک بأن الله مولي الذين آمنوا و ان الکافرين لا مولیٰ لهم». بدانی که چنين بود «الله وليّ الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور و الذين کفروا اولياؤهم الطاغوت يخرجونهم من النور الي الظلمات» الله!‌ الله! در نماز حاضر باشد که به قدر اقبال دل بر او، روزِ قيامت او را اقبال خواهد بود.» (نامه‌ها، بخش اول، بند ۶۵۸، ص ۳۹۴-۳۹۳).

آن‌ها که اهل حال و اشاره هستند، از همين بند، بدون هيچ شرح و توضيح اضافی قوت‌ها می‌خورند و رزقی می‌برند چرب و شيرين! کم کس است که نکته‌ی رضا به قضا، صبر بر بلا و شکر بر نعمتِ او را به نيکی دريابد و حق‌اش را ادا کند. و کم کس است که تفاوت نورانيت و ظلمت و اوليای خدا و اوليای طاغوت را به همين معيار بشناسد.

پ. ن. اين جنس حرف‌ها اختصاص به عين‌القضات همدانی ندارد. بعضی‌ها همين جنس حرف‌ها و شايد عين همين‌ها را از کسان ديگر، از عارفان، زاهدان، صوفيان و سالکان ديگر شنيده‌اند. عين القضات برای من شخصیتی بوده است جذاب. نه قديس است نه موجودی آسمانی. اما هر چه بوده، آدمی بوده است سخت صادق و يکرنگ.

۶

زُهد و ريا؛ اضطرار و نیاز!

۱. ديشب قبل از اين‌که خواب‌ام ببرد، با خودم اين بيت حافظ را می‌خواندم که:
آتشِ زهدِ ريا / زُهد و ريا خرمنِ دين خواهد سوخت
حافظ اين خرقه‌ی پشمينه بينداز و برو

و فکر می‌کردم کدام قرائت درست‌تر است و چرا. گمان کنم اين را يا جايی از سايه شنیده‌ام يا خوانده‌ام. روايتِ‌ «زُهد و ريا» درست‌تر می‌نمايد به اين دلايل که: اولاً ترکيب زُهدِ ريايی کمی نازيباست. مگر زُهدِ غيرريايی چه چيزی مطلوبی در خود دارد که حال زُهدِ ريايی نامطلوب شده است؟ اين‌جا حافظ با دو چيز به صراحت می‌ستيزد: يکی زُهد که اساساً در جهان‌بينی او امری است منفی و مذموم و ديگری ريا که برای او امّ الرذايل است. توجه توأمان به اين دو رذيلت، شايد یکی از ارکان ذهن حافظی است. در نفسِ زُهدورزی در برابر رندی و عاشقی، اندک فضيلتی نیست و اين را ساير ابيات حافظ به خوبی نشان می‌دهد:
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است
عشق کاری است که موقوفِ هدايت باشد

زُهدِ رندانِ نوآموخته راهی به دهی است
من که بدنامِ جهان‌ام چه صلاح انديشم

يارب آن زاهدِ خودبين که به جز عيب نديد
دودِ آهی‌اش در آيينه‌ی ادراک انداز!

و همین بيت اخير، از آن ابيات طنزآميز و رندانه‌ی حافظ است: زاهدِ خودبين،‌ به جز عيب نمی‌بيند!‌ يعنی فقط خودش را می‌بيند و بس. آيينه‌ی ادراک‌اش جز خودش را نشان نمی‌دهد و خودش عينِ عيب است! پس همان به که آيينه‌ی ادراک‌اش دودآلود شود تا ديگر خودش – و اين همه عيبِ درون و برون – را نبيند! شاهکار است اين حافظ! اين همه که از زهد مذمت کرده است،‌ آن را هم‌رديف ريا آورده است گويی. به همان اندازه که ريا برای او تعفن‌آور است، زهد هم آدمی را از کمال مطلوب‌اش دور می‌کند. و البته يک وجهِ بارز اين زهد، تشرع‌ورزی است (و زهدفروشی هم در همين طبقه است):
دلا دلالتِ خيرت کنم به راهِ نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

به هر حال،‌ هر چه هست،‌ در نگاهِ حافظ چيزی به اسم زُهدِ ريايی نبايد معنای روشن و درستی داشته باشد. در نظرِ او هم زهد است که مذموم است و هم ريا؛‌ هر يک جداگانه. و البته اين ريا، همين شرکِ مخفی، چيزی نيست که به سادگی بتوان در ضمير و باطنِ آدمی تشخيص‌اش داد. شايد سال‌ها مجاهدت کنی و عمری مراقبتِ نفس، اما باز هم فريب بخوری که ريايی نکرده‌ای! یک بار ديگر اين را شايد نوشته باشم که می‌شود حرفِ صوفيان و عارفان را به تکرار و تقليد، به لقلقه‌ی زبان و طوطی‌وار بازگو کرد و خود را ميانِ آن‌ها جا زد. کار سختی نيست. کمی حافظه می‌خواهد و یک شرايطِ آزمايشگاهی مناسب (!). بعد از مدتی می‌شود مثل بلبل شعر حافظ و مولوی و سعدی برای مردم خواند. بماند که اولاً جهان‌بينی اين سه بزرگ با هم تفاوت‌های مهمی دارد، اما گمان می‌کنم هر کسی خودش بايد خودش را پيدا کند و ببيند کی‌ست:
تو به هر صورت که آيی بايستی
که: «من‌ام اين!»؛‌ والله اين تو نيستی!
آدم البته هميشه دوست دارد خودش را جورِ خاصی ببيند؛ خوب ببيند و از ديگران هم بر خوبی خود شاهد و دليل بياورد! چه می‌شود کرد؟ آدمی است و خدای فريبِ نفسِ خويش!‌ ولی اين فريب‌کاری، باطل‌السحری هم دارد: هنگام نياز، «هنگامِ بادِ استغنا»، جايی که ديگر از آدمی نه شعر می‌خرند و نه علم، نه زُهد و نه نسب، نه فن و نه پيشه، جايی که عاجز می‌شود و هیچ راهِ برون‌رفتی از هجومِ حادثه نيست، آن وقت است می‌فهمی که لافِ پهلوانی و معرفت زدن، در ميدان چقدر می‌ارزد و در خانه چقدر!

۲. مدتی است فکر می‌کنم که اين دعای «امّن يُجيب المضطر اذا دعاه و يکشف السوء» عجب دعای شگفتی است و چه اندازه کارآمد است! بعضی، يا بسیاری، از مؤمنين اين دعا را به هنگام کارهای فروبسته‌‌ی بزرگ می‌خوانند. اما چه کارِ فروبسته‌ای بزرگ‌تر از وجود و هستی آدمی که دايماً سدِ راهِ پروازِ اوست؟ وجودِ آدمی تناقضی است ناگشودنی: هم بارِ اوست و هم بال‌اش. تا زنده باشی نمی‌توانی بگويی که از ننگ هستی رهيده‌ای!‌ تا هستی هم نداشته باشی، نمی‌توانی بگويی عاشقی کرده‌ای. وضعيت دردناک و دشواری است: خيرهای آميخته با شری پيش روی آدمی است که واقع‌بينانه اگر بنگری وضعیت را جز به مصيبت تبديل نمی‌کند! «…الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انا لله و انا اليه راجعون»؛ مصيبت هميشه مرگ نيست، خود هستی هم مصيبتی است. اين هستی هم به ما اصابت کرده است: ما نبوديم و تقاضامان نبود…

۳. داوری نکردن کارِ ساده‌ای نيست؛ ما هم سخت دوست داريم داوری کنيم از حيث خودخواهی و دیگرستيزی و هم با داوری، به نوعی فرافکنی می‌کنيم و نگاهِ خود را از سنجشِ نفس و باطنِ خويش به باريک‌بينی در کار ديگران، معطوف می‌کنيم. داوری نکردن سخت است. بارها درباره‌اش نوشته‌ام و باز هم درباره‌اش خواهم نوشت. ما هيچ وقت نمی‌دانيم عاقبت خودمان چی‌ست؛ عاقبت ديگران که جای خود دارد. «زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه / رند از رهِ نياز به دارالسلام رفت». اين «دار السلام» نصيب همه‌ی اهل نيت و همت باد که به زهد، غرور و ریا راضی نشده‌اند و مشغول خودفريبی نیستند: «قل هل ننبئکم بالأخسرين اعمالاً الذين ضل سعيهم في الحيوة الدنيا و هم يحسبون انّهم یحسنون صنعاً». اين آيه زلزله در وجودِ اهلِ ذکر می‌اندازد. اگر اهل اشاره باشی، هر بار اين آيه را می‌خوانی بايد دوباره بنشينی و در تمام چيزهایی که خوب می‌دانسته‌ای تجديد نظر کنی! اهل اشاره می‌دانند وقتی می‌گويم «تجديد نظر» يعنی چه. اين نکته همين‌جا سربسته بماند بهتر.

۰

شکوهِ آصفی و اسبِ باد و منطقِ طير…

مالِ دنيا بد است؟ بد است آدم تنعم و تمولِ دنيوی داشته باشد؟ بله، به قول مولوی:
چی‌ست دنيا؟ از خدا غافل بُدن
نی قماش و نقده و ميزان و زن
مال را کز بهرِ دين باشی حمول
نعم مال صالح خواندش رسول

مالِ دنيا اصلاً بد نيست. اين‌ها البته در جايگاه مختلفی گفته می‌شود. ربط چندانی به چيزی که می‌‌‌خواهم بگويم ندارد. بارها با خودم فکر کرده‌ام و هر وقت مجال خلوتی و حالی دست داده است، چيزی که در نظرم آمده است اين بوده که اگر مُلکی و مالی قرار باشد فراهم شود، حکمت‌اش هم بايد باشد. سليمان‌وار بايد مال را با حکمت خواست. اما از يک جايی به بعد، تصميم گرفتم حسابِ کار خودم را از حسابِ کار خدا جدا کنم. وظيفه‌ی من چيزی است، کار او چيز ديگر. بهتر است کارهای خودش را به خودش حواله دهم و با همان که او می‌کند ذوق و بهره‌ای ببرم. همين مرا کافی است. به من چه که اصرار کنم مالِ سليمان و حکمت‌اش را توأمان می‌‌خواهم؟‌ دوست دارد بدهد، دوست ندارد، ندهد. (البته اگر بدهد، آدم بدش نمی‌آيد!). ولی هنوز مسأله‌ای که می‌خواهم بگويم اين نيست.

آدم وقتی مال داشت و بهره‌ای از نعمتِ دنيا داشت، با آن چه می‌کند و خود، آن را چگونه می‌بيند؟ فقط مهم نيست که آدم با اين مال چه بکند. کلی آدم خيرخواه در دنيا هستند که کار بشردوستانه و نيکوکارانه از آن‌ها سر می‌زند. اين‌که شما با اين‌ پول چه می‌کنيد، سرنوشت‌اش همانی است که فردی خيرخواه با هر کيش و آيين و ايمانی می‌کند. فرقی نيست ميان مؤمن و بی‌‌ايمان. اما فرقِ فارق آن است که مؤمن بداند – يا اعتقاد داشته باشد که – اين مال، اين بهره‌مندی دنيايی از کجا آمده است. اين بهره‌مندی را اگر جز عنايت بدانی و سخاوت، در گامِ اول افتاده‌ای به دام غرور. اصلاً همين‌که پيوسته و دايم، بتوانی يا از باطن‌ات خطور کند که اين مال را «داری» و اين مال، «مالِ تو»ست، آغاز لغزش باطنی توست. اگر از ياد ببری که اين مال، اعتباری است و حقيقی نيست، اگر از ياد ببری که ميانِ‌ تو که دست‌ات به دهان‌ات بيشتر از بقيه می‌رسد و آن‌‌ها که به هر دليلی، زندگانی پررونق دنيوی ندارند و تمول تو را ندارند، فرقی نيست، يعنی هنوز نمی‌دانی که اين که می‌گويی «مالِ من»، «پولِ من»، «ميراثِ من»، حقيقتاً مالِ تو نيست. اين داشتنِ تو با آن نداشتنِ آن درويش، به حقيقت يکی است. شک داری؟ اين‌ها را وقت امتحان می‌شود ديد. امتحان‌اش کجاست؟ وقتِ بيماری؛ وقت فراق؛ وقت عاشق شدن؛ وقت مرگ. در عجب‌ام از آدم‌های اهل ايمانی که اين همه نشانه دارند برای علم به اين‌که مال‌شان اعتباری است – و به زبان هم اقرار دارند که اين مال اعتباری است – اما در کردار، جوری رفتار می‌کنند (و حتی جوری سخن می‌گويند) که انگار اين مال حقيقی است! مسأله فقط از حيث اُنتولوژيک مهم نيست. اين مسأله جنبه‌های ديگری هم دارد. مسأله فقط منحصر به نوعِ شناخت و دريافتِ ما از مال نيست. مسأله اين هم هست که منِ مال‌دار، در عمل چگونه می‌توانم کاری کنم که آهِ يک درويش، آتش در خرمنِ اين مالِ خداداده بزند (اصلاً چرا آتش بزند؟ می‌شود افزون‌تر بکند و جان‌ات را غرقه‌ی غفلت يا غرور کند و هیچ وقت نفهمی روز به روز چطور داری غرق می‌شوی).‌ کافی است گاهی اوقات فراموش کنی که اين مال، مالِ تو نيست؛ همين که جوری حرف زدی که دلِ درويشی را اندک ذره‌ای رنجاندی (و من و تو هيچ ابزاری نداريم برای اين‌که بسنجيم کی و کجا دل درويشان می‌رنجد)، در آستانه‌ی سقوطی. اين‌جاست که نه تنها اين مال می‌رود، بلکه ايمان هم به تبعِ آن ممکن است برود. بله، «بی‌دلی سهل بود گر نبود بی‌دينی». درويشی هم سهل است اگر بی‌دینی در پی‌اش نباشد!‌ پس اولیٰ‌تر آن‌که از موضع تهمت و لغزش پرهيز کرد و اصلاً نزديک نشد به دم زدن از داشتن و دارايی.

اين همه، البته بيشتر به کار اهل ايمان و کسانی می‌خورد که اهل تفقد باطن‌اند. اين جور نگاه کردن به کار کسانی می‌آيد که اهل محاسبه‌ی نفس باشند، نه کسانی که اين‌ها را به لقلقه‌ی زبان و طوطی‌وار تکرار می‌کنند. چند ساعتی است که اين بيت حافظ مدام در ذهن‌ام می‌آيد و می‌رود:
شکوهِ آصفی و اسبِ باد و منطق طير
به باد رفت و از او خواجه هيچ طرف نبست

تکرار می‌کنم که نه در مال داشتن چيزی هست که در خورِ طعنه باشد، نه درويشی و فقر چيزی است که بشود و بايد آن را تشويق کرد. چه بسا رذايل که از همين درويشی‌ها و تهی‌دستی‌ها زاييده می‌شود. اما تهی‌دستی اگر زمين حاصل‌خيزی برای رذيلت‌ها و کژی‌ها می‌شود، توانگری هم زمينی‌ است حاصل‌خيز برای رذايلی از جنسی ديگر.
گفتا: «کجاست خوشتر؟» گفتم که: «قصرِ قيصر»
گفتا: «چه ديدی آن‌جا؟»‌ گفتم که: «صد کرامت»

گفتا: «چراست خالی؟» گفتم: «ز بيمِ رهزن»…
خلاصه، اين قصرِ قيصر هم کم رهزن ندارد. اين‌جا هم بايد مراقب بود. کار ساده‌ای نيست. بسيار کار دشواری است که در ناز و نعمت زندگی کرده باشی و تنها از «تماشا کردن» احوالِ تهی‌دستان و خواندن اشعار عارفان و صوفيان بخواهی درس اعتباری بودنِ مالِ دنيا را بياموزی. نشدنی نيست. می‌شود. اما به این شکل، اين حال چشيدنی نيست. دانستنی شايد باشد، اما وقتی چشيدنی می‌شود که رفتن، دود شدن و سوختن‌اش را به چشم ببينی. مباد که اين سوء عاقبت (يا به عبارتی اين تنبيه) نصيب کسی شود. آگاه شدن و متواضع شدن، راه‌های بهتر و کم‌هزينه‌تری هم دارد.

شکوه سلطنت و حُسن کی ثباتی داد
ز تختِ‌ جم سخنی مانده است و افسرِ کی…
زمانه هيچ نبخشد که باز نستاند
مجو ز سفله مروت که شيئه لا شی
نوشته‌اند بر ايوان جنت المأویٰ
که هر که عشوه‌ی دنيا خريد وای به وی…

بله، «که می‌رسند ز پی، رهزنان بهمن و دی…». يکی ما را از دستِ خودمان برهاند! آدمی دشمنی بزرگتر از خودش ندارد.

۳

حکمت روز – پرهيز از نيش!

به اين بيت از مولوی برخورد کردم:

آن سخن‌های چو مار و کژدم‌ات
مار و کژدم گشت و می‌گيرد دم‌ات

کافی است کسی چند مرتبه همين بيت را برای خودش بخواند. اگر از هول و هراس بر خودش نلرزد، يا اهلِ اين عالم نيست یا خيلی وقت است دل‌اش مرده است و به فکر محاسبه‌ی نفس‌اش نيست. اين نيش‌هايی که به ديگران می‌زنيم، اگر همين‌جا گريبان‌گيرمان نشود، جای ديگر وبال‌ گردن‌مان خواهد شد. نرم‌خويی فضيلتی است ديرياب. همه کس نرم‌خو نمی‌شود. همه کس زبان‌اش را از درشتی و زخم زدن نمی‌پيرايد. همه به نوعی گرفتار اين زخم زدن هستيم. تا اين بخت و اقبال نصيب که شود که از اين زخم زدن‌ها، چه نرم و چه سخت، رها شود. این سخن‌های چو مار و کژدم لازم نيست به عريانی و صراحت با الفاظی سخيف و رکيک، ديگران را زخمی کند. گاهی اين نيش در لفافه‌ی عباراتی آرام، روح ديگری را زخمی می‌کند. محاسبه‌ی نفس کار آسانی نيست. ما انسان‌ها هم در فريب دادنِ خود استاديم، استاد!

۷

زرِ ناسره و ثمنِ بخس

وقتی بشود، يعنی اگر بشود، از آن بالا بالاها، از آن بالای ابرها به آدم‌ها و حرص و جوش زدن‌هاشان، به گریبان دریدن‌هاشان، به خشم و شهوت‌هاشان و به رفاقت‌هاشان و عهد شکستن‌هاشان نگاه کرد، آدم ممکن است با شفقت بر حالِ پريشان و رقت‌انگیز کسانی بنگرد که به خاطر «جيفه‌ی دنيا» خيلی چيزها را به سادگی زير پا می‌گذارند: اخلاق، انسانيت، شرف، رفاقت، مردانگی و بسيار چیزهای دیگر را. مثل آبِ خوردن. و البته انسان هميشه نیاز دارد موجه باشد. هميشه می‌خواهد خوب باشد. حتی اگر بدترين جنايت‌ها را مرتکب شده باشد، دوست دارد مردم خوب ببينندش و ستوده و سزاوار بشمارندش. و اين‌جاست که توجيه‌گری انسان شروع می‌شود.

ادامه‌ی مطلب…

۱

تأثیر تصفيه

می‌خواستم حديث نفسی بنويسم. هر چه سنجيدم و انديشيدم تنها به اين رسيدم که: «انما اشکوا بثي و حزني الي الله». جای شکايتی نمی‌ماند. تنها «حکايت‌»ای هست از اسرار التوحيد در احوال بوسعيد مهنه. ساعتی پيش اين حکایت را می‌خواندم که الآن که دوباره حکايت را می‌خوانم می‌بينم که چه اندازه مناسب حال است و نقدِ وقت. تفسير و تأويل‌های دلبخواه از اين متن آزاد نيست!

«هم در اين وقت که شيخ ما ابوسعيد قدس الله روحه العزيز به نيشابور بود، مريدان می‌آمدند از هر جنسی، بعضی مهذّب بعضی نامهذّب. وقتی يکی توبه کرد، روستايی ناهموار عظيم جفتی کفش کوهيانه برقتری در پای کرده، چنانک هر وقت در خانقاه فرا رفتی آوازی از آن به سمع عزيزان می‌رسيد و در بر ديوار می‌زدی و حرکاتی از او در وجود می‌آمد که صوفيان از آن می‌رنجيدندی و از غلبه و مشغله‌ی او می‌کوفتندی. روزی شيخ آن درويش را بخواند گفت: «به درميُوُن بايد شد.»‌ و آن دره‌ای است در ميان کوه نيشابور و طوس. چون از نيشابور به طوس روند راه بر سر اين درّه بود. و آبی از آن درّه فرو می‌آيد و در رود خَروِ نیشابور می‌رود. شيخ گفت: «چون بدان درّه شوی، پاره‌ای بروی سنگی بزرگ بر آن‌جاست: بر لب آب وضو بايد ساخت و بر آن سنگ دوی بگزارد و منتظر بود. دوستی از دوستان ما نزديک تو آيد. سلام ما بدو برسانی. و سخنی چند بازان درويش بگفت که «با وی بگو که او دوست عزيز ماست و هفت سال با ما صحبت داشته است.»

ادامه‌ی مطلب…

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد