۱

دایره‌ی خودی-بیخودی و رهِ افسانه

مقصود آفرینش شناخت است. شناخت آدمی. منزلت این طرفه آفریده‌ی نازنین که آفریدگاری می‌تواند و می‌‌داند. این معنا را در طول تاریخ به هزاران زبان نوشته‌اند، گفته‌اند، سروده‌اند و تصویر کرده‌اند. در قرآن آمده است که «ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون». عارفان حاشیه‌ای تفسیری بر کناره‌ی این آیه افزوده‌اند که: «ای لیعرفون». یعنی مقصود آفرینش همین شناخت است. عرفان صوفیان و فیلسوفان به عرفانِ عاشقان گره خورد و گفتند که: عاشق شو ار نه روزی کارِ‌ جهان سر آید / ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی. یعنی شناخت تبدیل شد به عاشقی. اما در عاشقی هم نکته هم‌چنان شناخت است. در نفس عاشقی – به خودی خود – هیچ منزلتی نیست. عاشقی ابزار است. عشق، خود هدف نیست. عشق، فرض راه است. راهی است برای شناخت. و این راه – که «طریقی عجب خطرناک است» – از خامان رهزنی می‌کند و در پندار و سودا گمان می‌کنند که همین است که ابتدا و انتهای آفرینش است و ماده و مضمون این گمراهی هم به پهنای تاریخ پیش روی مردم گسترده و فراهم است. نکته‌ی ظریف ماجرا این است که «حشمتِ‌ این عشق از فرزانگی است / عشقِ بی‌‌ فرزانگی،‌ دیوانگی است». عشقی که خرد و حکمت را به بهانه‌ی دست‌مالی شده و تکراری تقابل عقل و عشق،‌ فرو می‌گذارد، خود گرفتار تکبری است که لباس فروتنی به تن دارد. از سخن دور نیفتم: عشق هم ابزار شناخت است. شناختِ آدمی؛ با همین مضمونِ فاخرِ «من عرف نفسه فقد عرف ربه» که دریایی است از حکمت. آدمی وقتی خویشتن را بشناسند، کمالِ آدمی را هم می‌تواند در برابر خدای بنهد!
سخن از خودی و بیخودی گفتن آسان نیست. به لفظ و زبان آسان است. می‌توان طوطی‌وار سخن درویشان و بزرگان و عارفان را تکرار کرد و بر ساده‌دلان فسون خواند و دل‌های شیفته را رام کرد. اما مغزِ‌ حکمت در شعر دانستن و شعر خواندن و دلبری کردن نیست. مغز حکمت همین فرزانگی است که بدانی چگونه از خویش عبور کنی و باز به خویش برگردی. بدانی که چگونه خودِ ابلیسی را با خودِ خداصفت یکی نگیری. یکی وقتی از خودی می‌گوید، چیزی از غیر ندارد. هر چه می‌گوید همه از خود است و بام تا شام غیر از گفته، اندیشیده و بافته‌ی خویش چیزی در نظر ندارد. کمالی هم اگر می‌بیند در خود می‌بیند یا در آن‌چه مصدَّق و مؤیَّدِ خودِ اوست. یعنی حتی اگر حکمتی ببیند یا بشنود که با یافته‌های خودش سازگار نباشد، آن را باطل می‌انگارد. تناقض این قصه هم درست همین‌جاست: بیخودی جایی ممدوح است و جایی مذموم. سکر و صحو و بیهوشی، جایی که ناپختگان راه نرفته منزل دارند، نمایش است و دام بر مرغانِ کم‌هوش نهادن. از آن سو، مقامِ خودی وقتی که با معرفت و حکمت و فرزانگی همراه و هم‌عنان باشد، پهلوی به پهلوی خدایی می‌ساید. این‌جا درست همان‌جایی است که مقام خلیفه اللهی آدمی است. درست همان‌جاست که آدمی صاحبِ‌ جام جم است و پیر مغان: هم‌او که «به تأیید نظر حل معما می‌کرد» و هم‌او که «گفت خطا بر قلم صنع نرفت»‌ و نظر پاکِ خطاپوش داشت.
اما حکایت ادیان و نزاع ملت‌ها و مذاهب همین قصه‌ی ساده‌ی حقیقت در میان ندیدن است. از همین روست که نزاع بر سر دین و آیین و یک کیش و آیین را بر حق دانستن و آداب و مناسک‌اش را متصل و پیوسته به عین حقیقت شمردن و آن را یگانه راه رستگاری دانستن و بس، حکایت از همین نابینایی و تهی‌دستی دارد. این بیت حافظ، از ابیات شگفت، رندانه و فوق‌العاده «انسانی» اوست:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت رهِ‌ افسانه زدند
دین‌فروشی و بهشت‌فروشی، حکایت همین طایفه‌ی معذوری است که حقیقتی نمی‌بینند و نمی‌یابند اما چنان به خود و افسانه‌ی برساخته‌ی خود مشغول‌اند که به خیال‌شان هم گذر نمی‌کند که از اساس چیزی در میانه نیست و مشغول جنباندن گهواره‌ای خالی هستند. یکی از تعبیرهای «رهِ افسانه زدن» این است که نغمه‌ی افسانه ساز می‌کنند. یعنی رهِ چیزی زدن را به معنای آهنگی ساز کردن اگر بگیریم (این بیت را در نظر داشته باشید: چه راه می‌زند این مطرب مقام‌شناس / که در میان غزل قول آشنا آورد)، نتیجه این می‌شود که: یکی از بیرون در احوال این ارباب ادیان نگاه می‌کند و آن‌ها را معذور می‌دارد که نمی‌دانند و نمی‌بینند و از همین روست که قصه و افسانه می‌سازند و خود مشغولِ افسانه‌های ساخته و بافته‌ی خود می‌شوند.
این بیت حافظ را با خود می‌خوانم:
زاهد شرابِ کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در میانه خواسته‌ی کردگار چیست
و ناگهان شکاف عمیقی گشوده می‌شود میان «شرابِ کوثر» و «پیاله‌»ی حافظی (که به گواهی و شهادت همین بیت، از جنسی است متفاوت با «شراب کوثر» یا احتمالاً باده‌های روحانی). به تأمل که می‌نگری می‌بینی این «زاهد» جایی است در میانه‌ی همان نزاع هفتاد و دو ملت و آن حافظ جایی نشسته است در مقام ناظر و شاهد این جنگِ طایفه‌ی معذوران!
 
بگذریم. این قصه را پیوند می‌زنم به موسیقی. همین غزل حافظ را با صدای بهشتی شجریان بشنوید. اجرای گلهای تازه‌ی شماره‌ی ۱۶۲ است.

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجامِ کار چیست

پ. ن. شجریان این آواز ابوعطا را یک بار با تار هوشنگ ظریف در برنامه‌ی گلهای تازه خوانده است و یک بار دیگر هم با تار محمدرضا لطفی خوانده است. هر دو آواز هر یک لطفی دارد! دومی را هم افزودم که حسابی مستفیض شوید در این «بهار دلکش»!

۱

مکن در کفر و دین منزل… و حتی در یقین منزل!

مراد از هستی، نه کفر است و نه دین. مراد، خودِ آدمی است. این سخن را می‌شود به هزار زبان و بیان گفت و نوشت و شرح داد و هنوز قصه ناتمام خواهد ماند. ادبیات کلاسیک عارفانه‌ی ما مشحون است از همین نکته. حتی در زبان قرآن هم که متنی است بنا به تعریف «دینی» همین مضمون به شکلی آمده است و البته با ابزار تفسیر و بل تأویل می‌شود همین مضمون را در آن جست‌وجو کرد. این مضمون، اختصاص به قرآن هم ندارد. در سایر متون «مقدس» و دینی هم می‌توان همین نشانه‌ها را یافت. همین‌که می‌گوید: «و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون» که این‌ها را جز برای عبادت نیافریدم و عارفان گفته‌اند که «ای لیعرفون». یعنی مقصود شناخت بود و بس. همین اشاره‌ی «شناخت» متعلق‌های مختلفی می‌گیرد. باز آمده است که: من عرف نفسه فقد عرف ربه. شاید یکی از تکان‌دهنده‌ترین نکته‌ها در همین تعبیر است که هر که خویشتن را شناخت، خدای خود را شناخته است.

از مقصود دور نیفتم. مراد از هستی، همین آدمی است. شناختِ همین آدمی. همین است که شاعر رند ما می‌گوید که «عاشق شو ار نه روزی کارِ جهان سر آید / ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی». عشق آدمی را به خودش می‌شناساند. عشق، آیینه‌ی معرفت و شناخت است. عشق، آیینه است. یار هم آینه‌گی می‌کند، عاشق را. برای رسیدن به این معنا، هم کفر مانع است و هم دین. باید جایی نشست بالاتر از این‌ها. آفتِ رهرو، «یقین» است. وقتی یقین کردی، از تلاطم می‌افتی. وقتی یقین پیدا کردی که به لب و مغز حقیقت دست یافته‌ای (چه این حقیقت دینی باشد و چه حقیقتی کافرانه)، همان‌جاست که خواهی گندید. راه رفتن، یعنی توقف نکردن در یقین (دینی باشد یا غیردینی). این یقین، آن مضمون دوردست و آن بلند نورانی و آن «شکوفه‌زارِ انفجارِ نور» است که تنها بر کرانه‌ی افق هستی بایدش دید. یقینی که در چنگ باشد، یقین نیست: مرید همتِ آن رهروم که پا نگذاشت / به جاده‌ای که در او کوه و دشت و دریا نیست.

و سال‌های درازی است که فکر می‌کنم این قصیده‌ی نهنگ‌آسا و تازیانه‌وار سنایی مضمون‌اش همین نکته است و بس: در یقین منزل نباید کردن، بلکه در کفر و ایمان هم. می‌‌گوید:
مکن در جسم و جان منزل، که این دون و است و آن والا
قدم زین هر دو بیرون نه، نه این‌جا باش و نه آن‌جا
بهرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمان 
بهرچ از دوست وا مانی چه زشت آن نقش و چه زیبا
گواه رهرو آن باشد که سردش یابی از دوزخ 
نشان عاشق آن باشد که خشکش بینی از دریا
سخن کز روی دین گویی چه عبرانی چه سریانی 
مکان کز بهر حق جویی چه جابلقا چه جابلسا
شهادت گفتن آن باشد که هم ز اول در آشامی
همه دریای هستی را بدان حرفِ نهنگ آسا
و در این قصیده، البته بیت‌های فراوانی هست با درجات مختلفی از درخشش و زیبایی. اما یک خط مشترک در این قصیده و پاره‌ای دیگر از قصیده‌ها و غزلیات سنایی هست و آن تلاطمی غریب است. این جانِ ناآرام است که سر به هیچ چیز فرود نمی‌آورد: نه مرید دین می‌شود و نه مرید کفر. قدمی بلندتر و بالاتر از این‌ها بر می‌دارد…
تا نهادی گنجِ رازِ عشقِ خود در خاکِ ما
قدسیان را ملتمس تشریف انسان گشتن است
بس است تا همین‌جا.
۱

همه زندگی آن است که خاموش نمیرید

خاموشی و سکوت، دو وجه دارد. یک وجه خموشی رو به جانب مرگ و مرده‌گی دارد. مرده‌گان، مرده‌گان معنا و مرده‌گان حقیقت، سخن نمی‌گویند. زبان‌بسته‌اند و خاموش. آن‌ها که زنده‌اند، سخن‌گوی‌اند ولو به زبان هیچ نگویند. هزار اشارت و بشارت از آن‌ها صادر می‌شود که دلالت بر زنده بودن‌شان دارد. و این سخن و گویایی خاموشانه‌ی آن‌هاست که آتش زندگی را بر می‌فروزد.

خاموشی وجه دیگری هم دارد. و این خاموشی آن است که دیگران می‌خواهند، یا در واقع آن خاموشی که ستم و بیداد می‌خواهد. بیداد، مرگِ داد است و ندای مرگ در گوش آدمیان. ستم، خموشی ما را می‌خواهد نه خروش ما را. پس این دو وجه خاموشی، یکی روی در اختیار و انتخاب دارد و دیگری روی در اجبار و تحمیل. آن‌که روی در اختیار و انتخاب دارد، از کمالِ نفسِ آدمی بر می‌خیزد. سکوتِ اول، سکوتی فربهی‌بخش است. سکوت اول، کار سالکان است؛ آن‌ها که از بسیاری گفتار خموشی می‌گزینند نه از تهی بودن و هیچ نداشتن. سکوت دوم، از استبداد می‌خیزد و مرعوب شدن. این یکی یعنی منکوب ستم شدن. سکوت دوم، همان است که وصف عام‌اش استخفاف است در برابر فرعون‌های بیرونی. این سکوت از تسلیم در برابر قدرت می‌خیزد. این سکوت، دلالت بر زبونی و عجز و استیصال آدمی دارد.

گاهی سکوتی که به اجبار و تحمیل است، ممکن است حمل بر سکوت اختیاری سالکانه شود. و زهی خامی که آدمی نتواند تفاوت سکوت اجباری و از سر خوف را با سکوت سالکانه ببیند. همیشه سکوت اجباری در خورد ملامت نیست ولی آن‌گه که سکوت در برابر فرعون را حمل بر سکوت سالکانه کنیم، دروغ را میدان داده‌ایم و دامن به فریبِ خویش و دیگران گشوده‌ایم. سکوت سالکانه را هم حمل بر سکوت ضعیفان و متوسطان کردن، نیز، جفاست. جفا در حق سالکان است. رندان هم سکوت می‌کنند. می‌توان هر چه بالا از سالکان گفتیم، به اسم دیگری، در حق رندان بگوییم. خموشی رندانه هم از همین جنس است. رندان اهل مماشات با فرعون‌ها نیستند. رندان خود صاحب ولایت‌اند و تن به ولایت فرعون نمی‌دهند. از همین روست که رندان یا سکوت نمی‌کنند و به عبارتی، جمله‌ای، بیتی و مصرعی هم که شده، بانگی در سرای شوکت فرعون می‌اندازند که خواب بر دیدگان‌اش حرام می‌کند. و این‌جاست که رندی، خصلتی موسوی می‌شود. و همین‌جاست که آتش موسی گل می‌کند و از درخت می‌توان نکته‌ی «توحید» شنید (و توحید را نسبتی با فرعون نیست).

گویایی، یعنی زندگی. زنده‌گان‌اند که سخن می‌گویند. و فرهنگ ما ایرانیان، فرهنگِ سخن است و سخن گفتن، نه خموشی و سر در گریبان فرو بردن و صبر بر جفای بیدادگران. آن‌چه بهانه‌ی نوشتن این سطور شد، تصنیفی بود از محمدرضا لطفی در ماهور که با صدای مرضیه روی غزل «بمیرید بمیرید…» مولوی ساخته شده است (گل‌های تازه‌ی ۱۲۶). وقتی که این‌ها را می‌نوشتم به فکر افتادم که با این حساب، در زمانه‌ی ما، فرهنگ، ادبیات و موسیقی ایران، پرونده‌ی قطوری از جرایمی (به زعم حاکمان امروزی کشور ما) دارد که این روزها بساط امنیتی و نظامی حاکم بر ایران از مواجه شدن با آن هراس دارد، چون هر سطری، هر بیتی، هر نغمه‌ای و آهنگی، لرزه‌ای بر رکنی از این بساط ستم می‌اندازد. راه را که کج بروی، قدم به قدم ناگزیر به افزودن بر خطاها هستی. این بار کجی که در خرداد ۸۸ بر استر لنگ این دولت نهاده شد، روز به روز بیشتر به بی‌راهه می‌رود. اما بیم گمراهی برای ملت ما نیست. این همه روشن‌بینی و حکمتی که داریم نهیب زندگی به ما می‌زند و دعوت به گویایی و پویا بودن می‌کند. پس خاموش نباید بود. دست‌کم در برابر فرعونان خموشی نباید گزید. و هر کسی به نوعی و شیوه‌ای سخن می‌گوید و سکوت می‌شکند. زنده‌گان چنین‌اند. روی سخن ما هم با زنده‌گان است نه مرده‌گان!

۱

پا در کفش دیگری!

همیشه پا در کفش دیگری کردن بد نیست! البته پا در کفش دیگری کردن در زبان فارسی چیزی است به معنای مزاحمت درست کردن یا به پر و پاچه‌ی کسی پیچیدن. در انگلیسی، پا در کفش دیگری کردن، چیزی است نزدیک به معنای خود را جای او گذاشتن. و اختلاف آدمیان از همین‌جا می‌افتد که به ندرت خود را جای کس دیگری می‌گذارند. چه در مقام قضاوت کردن، چه در مقام سخن گفتن یا عمل کردن، وقتی چیزی می‌گوییم یا کاری می‌کنیم که به نحوی مخاطب‌اش دیگری است یا تأثیر بر دیگری می‌گذارد (و فرق نمی‌کند این دیگری خیلی به ما نزدیک باشد یا فرسنگ‌ها از ما دور باشد)، کمتر پیش می‌آید که سعی کنیم خودمان را جای او بگذاریم.

این ضمایر، همه حکایت از فراق و جدایی دارند. وقتی می‌گوییم «او»، این او دیگر، «دیگری» است و دیگر «من» نیست. با «او» از این پس چون «من» برخورد نمی‌کنیم. میان منِ و او، فاصله‌ای هست، «دیوار»ی هست و کمتر می‌توان «پل» ساخت. اساس همه‌ی رنجش‌ها، رنجیدن‌ها و رنجاندن‌ها همین است که کمتر پا در کفش دیگری می‌کنیم یا کمتر ضمیرها را می‌سوزانیم. تا از من و او سخن می‌گوییم نه «ما»‌ معنا دارد و نه دوستی و حقیقت:
در «من» و «او» غیر حق چیزی نبود
فرقی اندیشیدم و باطل شدم

اگر بیاموزیم که خود را جای دیگری بگذاریم، شاید به این سادگی بر مردم خشم نگیریم. اگر بیاموزیم که وقت گفتن سخنی، ابتدا خود را جای مخاطب بگذاریم و ببینم خودمان از شنیدن سخنی از همین جنس چه حالی به ما دست می‌دهد، شاید هرگز سخن را چنان صورت‌بندی نکنیم که تا به امروز کرده‌ایم. و البته آدمی همیشه در مقام انکار است و کم پیش می‌آید که اقرار کند که من و او ساخته است و فرق اندیشیده است و امتیازی قایل شده است. هر چقدر هم برای این آدمی توضیح بدهی که اگر خودت هم جای مخاطب بودی چه بسا به همین اندازه می‌رنجیدی. و اساس ماجرا همین نرنجاندن است نه این‌که فلانی (یا «او») اگر چنین می‌دید که من می‌بینم، هرگز نمی‌رنجید. این کمکی به التیام آن زخمی که زده‌ایم نمی‌کند. این همان خیال‌اندیشی ماست:
هر درونی کو خیال‌اندیش شد
گر دلیل آری،‌ خیال‌اش بیش شد
بیایید بیشتر خودمان را جای همدیگر بگذاریم. شاید این عمق و شدت رنج و آزار گسترده‌ای که روز به روز می‌بینیم و خود درگیر آن هستیم بکاهیم. شاید بشود از این خصلت برق و آتش بودن دورتر شویم و کمی ابر و باران و گلستان باشیم. کافی است به خودمان زحمت بدهیم و خود را جای دیگری هم بگذاریم. نباید زیاد سخت باشد. می‌شود.
۴

شکستن زندان

بعضی‌ها را در زندان می‌‌شکنند، اما بعضی زندان را می‌شکنند. این قصه برای ما ایرانی‌ها، خصوصاً آن‌‌ها که در یک‌ساله‌ی اخیر زخم تازیانه‌ی بیداد را به جرم متفاوت بودن و متفاوت اندیشیدن چشیده‌اند، قصه‌ای آشناست. زندان، قصه‌ی شکست است. زندان به قصد شکست ساخته می‌شود. با زندان، چیزی را می‌خواهند در آدمی بشکنند. اما این غایت همیشه بر آورده نمی‌شود. امروز به این مصرع از یکی از زیباترین غزل‌های مولوی فکر می‌کردم که می‌گوید: باز آمدم چون عیدِ نو تا قفلِ زندان بشکنم. با خودم می‌گفتم که قفل را باز هم می‌کنند، پس چرا شکستن؟ هم‌او جای دیگری می‌گوید: یکی تیشه بگیرید پیِ حفره‌ی زندان / چون زندان بشکستید، همه‌ شاه و امیرید. حفره کردن زندان یعنی راهی به رهایی جستن از درونِ زندان. این زندان شکستن، این قفل شکستن، اراده‌ای است که از سوی زندانی باید صورت بگیرد. قفل زندان را زندان‌بان به اراده‌ی خود و به تصمیم خود و مافوق‌اش باز می‌کند با کلید. اما شکستن قفل به اراده‌ی قاهره‌ی دیگری است؛ اراده‌ای برای رهایی. زندانی، برای قفل زندان کلید ندارد، بلکه تنها باید قفل زندان را بشکند. شکستن قفل زندان دو راه دارد: یکی راه بیرونی است یعنی کسی عملاً قفل زندان را بشکند که به ندرت رخ می‌دهد و یا انقلابی رخ داده که قفل زندان را با خشم می‌شکنند از بیرون و یا این اتفاق از درون می‌افتد بدون این‌که قفل فیزیکی متعین شکسته شود. این شکست دومی، از درون آدمی و به اتکای عزم و اراده‌ی او رخ می‌دهد. این شکست قفل زندان، کارِ شاهان است و امیران. شاهان معنا که خداوندِ خویش‌اند، چنان روح بلندی دارند که نمی‌توان آن‌ها را به بند کشید.

این روزها قصه‌ی زندانیانی که در حبس صاحبان قدرت افتاده‌اند، دردناک و عبرت‌آموز است. نادره‌گانی بوده‌اند و هستند که هر چه در زندان زخم خورده‌اند و هر چه بیدادگران در شکستن‌شان کوشیده‌اند، ناکام‌تر مانده‌اند. بدون شک، همه‌ی ما نمونه‌های زیادی هم‌اکنون در یاد داریم از بلعجبانی که همین روزها، زندان را در هم شکسته‌اند. جسم‌هاشان در بند قدرت است، اما روح‌اش بر اوج افلاک می‌پرد. این‌ها شاهان و امیرانی هستند که محبوس بیدادند. بیدادگر در توهم شکستِ آن‌هاست و پیروزمندانه خیالِ خامِ شکست آن‌ها را در سر دارد، غافل از آن‌که شکست‌خورده‌ی این بازی و زمین‌خورده‌ی این نبرد، خودِ زندان‌بان و آمران زندان‌اند ولو قدرت داشته باشند و زور. این است که زندان را هم می‌توان شکست و قفل زندان را هم می‌توان شکست. باید بزرگ بود. همین. این بزرگ بودن، تربیت نفس می‌خواهد و کوشش. همین که از بندِ تن رها شدی و بر خویش فرمانروا، دیگر هیچ بند و قفلی یارای شکستن آدمی را ندارد. این است که آدمی‌زاده را طرفه‌ آفریده‌ای می‌کند که خداوندی می‌‌کند بر زمین.

می‌دانم که همه‌ی کسانی که قربانی زندان می‌شوند، تن و جانی سالم از حبس به در نمی‌برند. و حرجی هم بر آن‌ها نیست و هیچ جای ملامتی هم ندارد وقتی کسی در تنگنای بشریت، شکسته‌ی قدرت عریان و خشونت بی‌مهار می‌شود. این وضعیت عادی و طبیعی بشر است. در این میانه، عده‌ای را به اعتراف می‌کشانند:
توبه کردی زان‌چه گفتی ای حکیم
این حدیثی دردناک است از قدیم
توبه کردی گرچه می‌دانی یقین
گفته و ناگفته می‌گردد زمین
تائبی گر زان‌که جامی زد به سنگ
توبه‌فرما را فزون‌تر باد ننگ
اما با تمام این احوال، زندان بیش از آن‌که تنِ آدمی را نابود کند، به قصد نابود کردن جانِ او و خردِ اوست. برای این‌که این جنبه‌ی ماجرا را بهتر دریابیم خوب است تجربه‌های کسانی را ببینیم که به ناحق یا به وسوسه و هوس دیوانه‌گانی که قدرت در دست داشته‌اند(و دارند) یا مصدر تصمیم‌گیری بوده‌اند (و هستند)، پای‌شان به زندان گشوده شده است. دریغ خوردن بر این جفاها کافی نیست. باید یک گام جلوتر آمد و اندیشید که چه می‌شود با این وضعیت وجودی کرد؟ بدون شک، کسانی که از زاویه‌های مختلف به ماجرا می‌نگرند، هر یک به فراخور منظری که اختیار می‌کنند، راهِ برون‌رفتی از این معضل عرضه می‌کنند. چیزی که بیش از همه ذهنِ مرا به خود مشغول می‌کند، این است که آدمی چگونه می‌تواند در زندان سلامت روح و روان و عزت نفس خود را حفظ کند و بتواند لاابالی‌وار، از این قفس پروازی بلندتر داشته باشد. این وضعیت را به هیچ وجه نمی‌توان با آزادی متعارفی که نعمت و هدیه‌ای است برای هر آدمی، یکی دانست. بدون شک وقتی که آزادی مهیا باشد، هیچ خردمندی زندان را اختیار نمی‌کند. به یاد این ابیات سایه می‌افتم که می‌‌گوید:
در کنج قفس، پشتِ خمی دارد شیر
گردن به کمند ستمی دارد شیر
در چشمِ تَرَش سایه‌ای از جنگل دور
ای وای خدایا چه غمی دارد شیر
شیر را هم که به قفس بیندازند، رنجی و غمی بر دل‌اش می‌نشیند. شیر، بیشه می‌طلبد و جنگلی برای شیر بودن. جای شیر، زندان نیست. اما همین شاعر، وقتی پای‌اش به زندان باز می‌شود، با چه میزان وفاداری و مروت می‌گوید که:
یارا حقوق صحبتِ یاران نگاه‌ دار
با همرهان وفا کن و پیمان نگاه دار
در راهِ‌ عشق گر برود جان ما چه باک
ای دل تو آن عزیزتر از جان نگاه دار
محتاج یک کرشمه‌ام ای مایه‌ی امید
این عشق را ز آفتِ حرمان نگاه دار
ما با امیدِ صبحِ وصال تو زنده‌ایم
ما را ز هولِ این شبِ هجران نگاه دار
مپسند یوسفِ من اسیر برادران
پروای پیرِ کلبه‌ی احزان نگاه دار
بازم خیالِ زلف تو ره زد خدای را
چشمِ مرا ز خوابِ پریشان نگاه دار
ای دل اگر چه بی‌سر و سامان‌تر از تو نیست
چون سایه سر رها کن و سامان نگاه دار
این یک تجربه‌ی حماسی از زندان است. تجربه‌ای است که در آن رنج، اندوه، دل‌شکسته‌گی هست اما وفا، حکمت و عزت هم هست. این‌جا، خوب است برگردم به قصه‌ی یوسف. این روزها، احوال بعضی از زندانیان ما، احوالی تأمل‌برانگیز است که هر به‌محبس‌رفته‌ای می‌تواند احوال یوسف را برای خود درونی کند. یوسف، به جفا و تهمت به زندان رفت. یوسف، از همان زندان راه عزیز شدن را پیمود:
عزیزِ مصر به رغمِ برادران غیور
ز قعر چاه بر آمد به اوجِ ماه رسید
و این همان یوسفی است که پیش از زندان رفتن‌اش، شاعر غم و اندوه‌اش را دارد:
پیراهنی که آید از او بوی یوسفم
ترسم برادران غیورش قبا کنند
و باز این همان یوسفی است که پیراهن‌اش را یک بار برادران می‌درند و بر آن خون می‌ریزند و یک بار دیگر زلیخا می‌درد و بر او تهمت خیانت می‌نهد. اما قصه‌ی یوسف همیشه از همین جنس نیست. هر چند وعده‌ها و بشارت‌ها در درونی کردن قصه‌ی یوسف هست، گاهی حکایت یوسف این می‌شود که:
باز شوقِ‌ یوسفم دامن گرفت
پیر ما را بوی پیراهن گرفت
ای دریغا نازک‌آرای تنش
بوی خون می‌آید از پیراهنش
ای برادرها خبر چون می‌برید؟
این سفر آن گرگ یوسف را درید
یوسفِ من! پس چه شد پیراهن‌ات؟
بر چه خاکی ریخت خونِ روشن‌ات؟
بر زمین سرد خونِ گرمِ تو
ریخت آن گرگ و نبودش شرم تو…
و این قصه هم‌چنان در زبان سایه، در «بانگ نی»، ادامه پیدا می‌کند. این ابیات، به بهترین شکلی، حکایت آن یوسفانی از میان مردم ماست که در کهریزک و اوین خون‌شان بر خاک می‌ریزد. زندان، این جنبه را هم دارد.
یوسفی که خون‌اش بر خاک نریخته باشد، راه عزیز شدن را هم می‌پیماید، اما آن که بیرون ایستاده است نمی‌تواند و نباید همیشه شأن بشریت و انسان بودنِ یوسفِ در چاه را از خاطر ببرد و گمان کند که او چه معراجِ روح‌ای در زندان دارد یا باید داشته باشد. همیشه وضع چنین نیست. ما هم حق نداریم چنین داوری خودبینانه‌ای داشته باشیم:
امروز عزیز همه عالم شدی اما
ای یوسف من! حالِ تو در چاه ندیدند!
این قصه‌ی زندان، قصه‌ی قفل شکستن، حکایت یوسفی، ماجرای عزیز شدن، داستانی است که هر دم و هر نفس این روزها قصه‌ مکررِ ماست. خوب است وقتی این قصه‌ها را می‌شنویم، با بی‌تفاوتی با آن‌ها برخورد نکنیم. و هم خوب است وقتی قصه‌ها را می‌شنویم همه چیز را تبدیل به خشم و فریاد نکنیم. گاهی می‌توان این‌ها را خواند و دید و شنید، ولی لطایف معنوی و حکمت از آن‌ها بیرون کشید. از بیرون زندان و در آزادی سخن از حکمت گفتن هم البته کار آسانی نیست و دلیری می‌خواهد. اما این هم بخشی از حقیقت است. گفتن‌اش به معنای نادیده گرفتن شأن بشریت زندانی نیست. به معنای غفلت از ستمی که بر آن‌ها می‌رود هم نیست. بهترین نحوه‌ی نگاه به ماجرا این است که بتوانیم در حال آزادی تصور کنیم که اگر ما خود در زندان بودیم و آن حالت بر ما می‌رفت، چه می‌کردیم؟ و این پرسش دشوار و استخوان‌سوزی است. از آن سوی ماجرا، اما، خوب است آن‌ها که این روزها زندان‌بان‌اند یا آمران زندان‌اند به یاد داشته باشند که:
ای دریده پوستین یوسفان!
گرگ برخیزی از این خوابِ گران!
۵

مثال سلیمان

بگذارید اول بگویم چرا نوشته‌ام «مثال سلیمان» و چیز دیگری به جای «مثال» نگذاشتم. می‌شد بنویسم «اسطوره‌ی سلیمان» یا «داستان سلیمان» یا هر کلمه‌ی دیگری که افاده‌ی معنای قصه‌ها و روایت‌های مربوط به سلیمان نبی را بکند. کلمه‌ی «مثال» را من بر حسب معانی مرتبط با آن در قاموس قرآنی می‌فهمم و به کار می‌برم، نه در معنای متعارفی که در زبان عامه آمده است. به عنوان نمونه، در تعبیرهای رمزی و نمادینی که از قرآن می‌شود، مثال داریم و ممثول. مثلاً در سنت باطنی، وقتی از جوی آب در بهشت یاد می‌کنند، مراد علم بدیهی است (توجه کنید که علم، چیزی «نوشیدنی» و نیوشیدنی در این تفسیر تأویلی به شمار می‌رود) و بر همین قیاس، جوی‌های دیگر بهشت، مثل جوی شیر و عسل و شراب هم اشاره به درجات و مراتب بالاتر علم دارد. این‌جا، آب مثال است و علم ممثول. می‌خواهم از مثال سلیمان استفاده کنم و نکته‌ای را درباره‌ی وضعیت سیاسی فعلی ایران بازگو کنم. پیش از آن کلیاتی را درباره‌ی سلیمان می‌گویم که برای همه آشناست.

می‌دانیم که سلیمان پادشاه و پیامبری بود که زبان مرغان می‌دانست (و هنرمندی عطار را ببینید که مثنوی منطق الطیر را می‌سراید و هدهد که در داستان سلیمان از او یاد شده است و پیام سلیمان را برای بلقیس ملکه‌ی سبا برد، راهنمای سفر معنوی و باطنی سی‌ مرغِ قصه‌ی سیمرغ او هستند). سلیمان صاحب دولت و حکمت بود یعنی علاوه بر ملک پادشاهی ظاهری، سلطنت معنوی حکیمانه را هم داشت. او در دعایی که می‌کرد،‌ تمنای‌اش داشتن دولت توأمان با حکمت بود. از این روست که سلیمان نماد حکمت است (با تمام معانی بلند، عمیق و دقیقی که در فرهنگ قرآنی از حکمت مراد می‌شود). خواجه‌ی شیراز می‌گوید که:
در حکمت سلیمان هر کس که شک نماید
بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی

سلیمان، فرمانروای جن و انس بود و دیوان هم به فرمان او بودند. در داستان بلقیس، حکایتی از دیوی در میان است که تخت بلقیس را به طرفه العینی حاضر می‌کند. سلیمان، بر باد فرمان می‌راند و همه‌ی شوکت پادشاهی را نیز داشت. سلیمان نگینی داشت که بر آن اسم اعظم نقش بود و کلیدی بود برای گشودن قفل‌هایی که به شیوه‌های عادی بشری گشوده نمی‌شد. ارزش آن انگشتر به اسم اعظمی بود که نقش نگین سلیمان بود و پیوند با جان و خرد سلیمان هم داشت. وقتی که یکی از گروه دیوان، انگشتر سلیمان را ربود و در لباس سلیمان بر تخت نشست، سلیمان ترکِ مُلک کرد و بر آن ترک نیز صبر کرد. اما پادشاهی آن دیو دیری نپایید و حکومت باز به دست سلیمان افتاد. این معنا را حافظ بسیار در شعر خود تضمین کرده است. یک بیت که سخت معنادار است و جان‌مایه‌ی امید و شعله‌ی حیات در آن است، این بیت است:
به صبر کوش تو ای دل، که حق رها نکند
چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی
هم‌او می‌گوید که:
سزد کز خاتم لعل‌اش زنم لاف سلیمانی
چون اسم اعظم‌ام باشد، چه باک از اهرمن دارم؟
و این تقابل سلیمان و اهریمن، تقابل معنی‌داری است. جای دیگری، حافظ می‌گوید:
با دعای شبخیزان، ای شکردهان مستیز
در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی

این بیت را می‌توان گره زد به عاقبت کار سلیمان. حتی همان نگین و حکمرانی هم بدون آن اسم اعظم نمی‌پاید. و از این اسم اعظم هم که عبور کنیم، باز حتی برای سلیمان هم مرگ از راه می‌رسد و شوکت ملک ظاهری را بر باد می‌دهد. این‌جاست که قصه‌ی موریانه مهم می‌شود. موریانه‌ی خرد و حقیری که دو بار در داستان سلیمان چهره می‌نمایاند. یکی هنگامی است که پادشاه موران به طایفه‌ی خود می‌گوید از سر راه سلیمان کنار بروید، مبادا او و یاران‌اش شما را زیر پا له کنند و نابود کنند (به یاد بیاورید آن بیانیه‌ی موسوی را که در آن گفته بود از سر راه ویرانگری و غارت این طایفه‌ی زورمدار کنار بروید و مگذارید در نهیب سیلاب قدرت‌نمایی‌اش، به شما آسیب برسانند). مورد بعد، داستان آخرِ کارِ سلیمان است. سلیمان تکیه‌زده بر عصای خویش هنگام ساخت مسجد الأقصی از دنیا می‌رود و کسی ملتفت وفات او نمی‌شود. موریانه‌ها، عصای سلیمان را می‌خورند و جای که عصا دیگر تاب جسد سلیمان را نمی‌آورد، بدنِ قائم سلیمان بر زمین می‌افتد و همگان از وفاتِ سلیمان با خبر می‌شوند.

مثال سلیمان، مثال قدرت است و این قدرت این روزها تجلی آشکاری در سیاست روز جمهوری اسلامی دارد. یعنی آن‌چه که این روزها از رسانه‌های رسمی تبلیغ می‌شود، شوکت و قدرقدرتی سلیمانی است، با این تفاوت بزرگ که از مثال سلیمانی قصه‌ی امروز ما، بدون شک نه آن حکمت اسطوره‌ای و مثال‌زدنی باقی مانده است (و گمان نمی‌کنم دیگری جایی در سیاست رسمی باقی مانده باشد که نشان از بی‌حکمتی و در مرتبه‌ای فروتر نشان از بی‌خردی نباشد). دقت کنید که وقتی سخن از حکمت می‌گویم، از دانشی معنوی سخن می‌گویم که در آن پاره‌ای از ارزش‌های بلند پایگاهی کلیدی دارد و از عقل معاش یا عقل حفظ قدرت ظاهری سخن نمی‌گویم. تفاوت مهم دیگر این است که بر خلاف تصور پاره‌ای از کسانی که یأس و ناامیدی و نوعی عمل‌گرایی منفعلانه در آن‌ها رسوخ کرده است، آن شوکت ظاهری هم از میان رفته است. عصای سلیمانی را موریانه خورده است و همین موریانه‌های خرد چنان دماری از روزگار این سلیمانِ دروغین در آورده‌اند، که بادی کافی است تا تهی‌دستی و مرگ این خالی از شوکت و حکمت را صلا در دهد.

این‌جاست که حکایت مشروعیت سیاسی در میان می‌آید و باز هم مثال سلیمان مددرسان ما در فهم این وضعیت بغرنج و بحرانِ دامن‌گستر دارد:
اگر انگشت سلیمانی نباشد
چه خاصیت دهد نقش نگینی؟
این معنا هم اشاره به فروپاشی مهیب و بلندبانگ مشروعیتی دارد که تا به امروز به لطایف و حیل خود را بر پا داشته بود و هم حکایتی از نمایش دروغین دموکراسی و رأی مردم دارد. آن‌که امروز غاصبانه خود را نماینده‌ی مردم می‌داند و اسباب مکانیکی رأی‌گیر و انتخاباتی را که دیگر نیست، تکیه‌گاه اعتبار و مشروعیت خود می‌شمارد، غافل است از این معنای لطیف و ظریف که این نقش نگین بدون آن انگشت سلیمانی فاقد هر خاصیتی است و عاقبت‌اش پریشانی و پشیمانی است.

امشب در راه بازگشت، آلبوم گلبانگ شجریان را – که خدای‌اش تندرست و دولت‌مند نگاه دارد – گوش می‌دادم. یک بخش این آلبوم (که بخشی از آلبوم‌های دوگانه‌ی گلبانگ است)، آواز و تصنیفی در آواز دشتی است روی دو غزل از حافظ. غزل تصنیف غزلی است عاشقانه و روح‌نواز و غزل دوم، حکایتی از حال ماست. این غزل که مطلع‌اش این بیت است:
سحرگه رهروی در سرزمینی
همی گفت این معما با قرینی…
ابیات دیگری دارد که حکایت از همین روزگار است: روزگاری که در آن درون‌ها تیره است و نه درمان دلی هست و نه درد دینی (غلبه و سلطه‌ی ریاکاری و دین‌فروشی ندیدنی نیست)؛ حکایت از روزگاری است که مردمی خرقه‌پوش شده‌اند به نام دین‌ورزی و صلاح اما خدا بیزار است از این خرقه، «که صد بت باشدش در آستینی».

این است که فکر می‌کنم این روزها، شعر درمانی جان‌بخش بر زخم‌ها و دردهای خردسوز و طاقت‌گداز و آتش بی‌مهاری است که در خشک و تر ما افتاده است. این‌جاست که حافظ به فریاد ما می‌رسد. از یاد نبریم که حافظ در زمانی می‌زیسته که در شمار تاریک‌ترین دوران‌های تاریخ ایران بوده است اما هم‌چنان چشمه‌های حکمت است که از پرواز بشری ذهن و ضمیر او می‌تراود. نمونه‌ی امروزی حافظ هم که برای شما سخت آشناست و بسیار از او نوشته‌ام: سایه‌ی نازنین که – به باور من و به عقل ناقص‌ام –  بیت‌بیت غزل‌های‌اش، زلال حکمت است و حکایت فریادِ روحِ بی‌تاب و تعالی‌طلب آدمی است و قصه‌ی امیدی که فرو نمی‌میرد و هم‌چنان بالنده و تابنده در اندیشه‌ی زیستن است. قصه‌ی ما، همین قصه‌ی ناتمام وفاست که هیچ کدام از این جورهای زمانه نتوانسته و نمی‌تواند ریشه‌اش را بر کند: زمانه کرد و نشد، دستِ جور رنجه مکن / به صد جفا نتوانی که بی‌وفام کنی! کاش حاکمان خالی از کفایت و درایت امروز کمی بیشتر تاریخ می‌خواندند و با زمین و زمان، با آدمی در نمی‌افتادند و با گلاویز شدن با دانش و معرفت عرض خود نمی‌بردند و زحمت ما نمی‌داشتند. زودا که ایام شوکت این سلیمان دروغین به شماره افتد و آن وقت است که خواهند دانست یعنی چه که: گره به باد مزن گر چه بر مراد رود / که این سخن به مثل مور با سلیمان گفت!

برای این‌که لحظه‌های‌تان با طراوت و خوش شود، این تصنیف و آواز را بشنوید و دعا کنید به جان حافظ و شجریان که جان‌ و خرد ما را نورانی و خوش کرده‌اند.

پ. ن. اگر سرعت اینترنت‌تان کند است،‌ فایل ممکن است دیرتر بار شود. باید صبور باشید. فکر می‌‌کنم به «صبر» بیرزد!

۴

حکمت صاحب‌نظران و اندرز به حاکمان

سعدی قطعه‌ای درخشان دارد که متأسفانه در لا‌به‌لای اشعار او گم شده است و کمتر به آن توجه شده است. به دلالت و توصیه‌ی سایه، این قطعه را خواندم و احساس می‌کنم مهم است آن را از زیر غبار ایام و بی‌اعتنایی‌های روزگار بیرون بکشیم. این قطعه‌ی سعدی، آینه‌ای تمام‌نما از حس مناعت و استغنای اوست که تا چه اندازه برای نفس خود کرامت قایل بوده است و قدری که برای خود قایل بوده است، چه مایه بوده است. این قطعه، قطعه‌ای است حکمت‌آمیز که این روزها که زمانه‌ی گم شدنِ حکمت و غلبه‌ی غوغاست، کمتر به مضامین و دلالت‌های بلند آن توجه می‌شود. در این هنگامه‌ای که فرهنگ ما و کشور ما روزهای دشواری را از سر می‌گذارند (و روزهایی که به باور من عاقبت روشنی خواهند داشت)، توجه به این مضامین حکمت‌آمیز مهم است، خصوصاً برای جوان‌ترهای ما که با این زهری که حاکمیت دروغ و ریا در کامِ آن‌ها ریخته است، همیشه تشخیص حکمت و معرفت از کالاهای بازاری قدرت شاید برای‌شان آسان نباشد. این قطعه را بخوانید تا در انتها دو بیت دیگری را هم از سعدی نقل کنم که سخت مناسب حال این روزهای ماست. قطعه‌ای که از آن سخن گفتم این است:
گویند: «سعدیا به چه بطال مانده‌ای
سختی مبر که وجه کفاف‌ات معین است
این دست سلطنت که تو داری به ملک شعر
پای ریاضت‌ات به چه در قید دامن است؟
یکچند اگر مدیح کنی کامران شوی
صاحب هنر که مال ندارد تغابن است
بی‌زر میسرت نشود کام دوستان
چون کام دوستان ندهی کام دشمن است»
آری مثل به کرکس مردارخور زدند
سیمرغ را که قاف قناعت نشیمن است
از من نیاید آنکه به دهقان و کدخدای
حاجت برم، که فعل گدایان خرمن است
گر گویی‌ام که سوزنی از سفله‌ای بخواه
چون خارپشت بر بدن‌ام موی، سوزن است
گفتی: «رضای دوست میسر شود به سیم‌»
این هم خلاف معرفت و رای روشن‌ است
صد گنج شایگان به بهای جُوی هنر
منت بر آن‌که می‌دهد و حیف بر من است
کز جور شاهدان بر مُنعم برند عجز
من فارغم که شاهد من منعم من است
اما آن دو بیت یکی این است:
به مردی که مُلک سراسر زمین / نیرزد که خونی چکد بر زمین
اگر سعدی در روزگار ما می‌زیست و حادثه‌های یک‌‌سال پیش را می‌دید و همین بیت را می‌گفت، بنا به شواهدی که این روزها می‌بینیم، چه بسا عقوبت تلخی در انتظارش می‌بود. این همه هشداری که علما و اهل معرفت نسبت به خون ریختن می‌دادند، البته در دل‌های تیره کمتر اثر کرده است. و امروز بهتر می‌بینم که چه کسانی خون ریخته‌اند و پروایی هم از ریختن خونِ بیشتر ندارند،‌ حال آن‌که با آن همه رعایت، حکمت، خداترسی و مسؤولیت،‌ چکیدن حتی یک قطره خون بر زمین هم، تمام دستاوردهای یک حکومت را، هر چه که می‌خواهد باشد، بر باد می‌دهد.
اما بیت دیگر، از قصیده‌ای است که حیف‌ام آمد فقط همان بیت نخست‌اش را بیاورم چون بیت‌بیت این قصیده حکایتِ حال همگی ماست و پند و اندرز است به حاکمان. همان بیت نخست، بیتی است تکان‌دهنده که هم گفتن‌اش شجاعت می‌خواهد هم شنیدن‌اش فروتنی. گفتن‌اش شجاعت می‌خواهد چون به عیان می‌بینی که شاعر، چشم در چشم حاکم زمانه‌ی خود دوخته است و بلای عقوبت و سیاست شدن را به جان خریده و تلنگری به حاکم وقت زده است. فروتنی می‌خواهد چون تنها مستکبران هستند که روی از اندرز می‌گردانند و به درشتی و تلخی نصیحت مشفقان را پاسخ می‌دهند و دست به بیداد می‌گشایند. این قصیده، کانِ حکمتی است که این روزها اگر کسی در ایران به فکر حفظ ملک و دین باشد، موظف است که بیت‌بیت آن را به تأمل و اشتیاق بخواند، الا آن‌که به سوء عاقبتی، همه اسباب بخت و اقبال از او روی گردانده باشد و به تیره‌روزی افتاده باشد و «همه آن کند کش نیاید به کار». قصیده این است:

به نوبت‌اند ملوک اندرین سپنج سرای
کنون که نوبت تست ای ملک به عدل گرای
چه دوستی کند ایام اندک اندک بخش
که بار بازپسین دشمنیست جمله ربای؟
چه مایه بر سر این ملک سروران بودند
چو دور عمر به سر شد درآمدند از پای
تو مرد باش و ببر با خود آنچه بتوانی
که دیگرانش به حسرت گذاشتند به جای
درم به جورستانانِ زر به زینت ده
بنای خانه‌کنانند و بام قصراندای
به عاقبت خبر آمد که مُرد ظالم و ماند
به سیمِ سوختگان زرنگار کرده سرای
بخور مجلس‌اش از ناله‌های دودآمیز
عقیق زیورش از دیده‌های خون‌پالای
نیاز باید و طاعت نه شوکت و ناموس
بلند بانگ چه سود و میان تهی چو درای؟
دو خصلت‌اند نگهبان ملک و یاور دین
به گوش جان تو پندارم این دو گفت خدای
یکی که گردن زورآوران به قهر بزن
دوم که از در بیچارگان به لطف درآی
به تیغ و طعنه گرفتند جنگجویان ملک
تو بر و بحر گرفتی به عدل و همت و رای
چو همت است، چه حاجت به گرز مغفرکوب؟
چو دولت است، چه حاجت به تیرِ جوشن‌خای؟
به چشمِ عقل من این خلق پادشاهان‌اند
که سایه بر سر ایشان فکنده‌ای چو همای
سماع مجلس‌ات آواز ذکر و قرآن‌ است
نه بانگ مطرب و آوای چنگ و ناله‌ی نای
عمل بیار که رخت سرای آخرت است
نه عودسوز به کار آیدت نه عنبرسای
کف نیاز به حق برگشای و همت بند
که دست فتنه ببندد خدای کارگشای
بد اوفتند بدان لاجرم که در مثل است
که مار دست ندارد ز قتل مارافسای
هر آن کست که به آزار خلق فرماید
عدوی مملکت است او، به کشتنش فرمای
به کامه‌ی دل دشمن نشیند آن مغرور
که بشنود سخن دشمنان دوست‌نمای
اگر توقع بخشایش خدایت هست
به چشم عفو و کرم بر شکستگان بخشای
دیار مشرق و مغرب مگیر و جنگ مجوی
دلی به دست کن و زنگ خاطری بزدای
این بیت‌ها خصوصاً این روزها بامعنی‌ترند که هنرمندان و بزرگان ما، سرمایه‌های عظیم معنوی و معرفتی ما رخ در نقاب خاک می‌کشند و فرومایگان عمر دراز می‌کنند و بر مسند عزت نشانده می‌شوند. شاید هنوز چشمی استعداد بینا شدن و گوشی مهیای شنوا شدن باشد! وقتی این ابیات حکمت‌آمیز را می‌‌خوانم، بیشتر به این نتیجه می‌رسم که حاکمان امروز ایران مدت‌هاست رابطه‌شان با میراث معرفتی و حکمتی که در گنجینه‌ی تمدنی عظیم ایرانی است قطع شده است. و این قطع ارتباط، خود سرآغاز زوال و سقوط است.
۱

از آفتاب و ماه و ستاره…

«اکنون بدان‌که او را چندین هزار هزار آفتاب است که آفتابِ عالم مُلک به نسبت به آن هم‌چنان‌ است که چراغ نسبت به آفتاب. باش، هنوز تو از مردان چه دیدی و دانستی؟ تو از مردان گوشت و پوست دیدی، باش تا «جلعناً نوراً یمشی به فی الناس» با تو وانماید که او چی‌ست! و آفتاب چی‌ست!… اگر جان‌های مردان بینی، هر یکی چو ستاره و ماهی و آفتابی، اصحابی کالنجوم، راه‌روان را بینی که راه خدا روند، به نور ایشان بدانی که این چه بود «و علامات و بالنجم هم یهتدون». تو هنوز از «یعلمون ظاهراً من الحیاه الدنیا» قدم بیرون ننهاده‌ای. للقرآن ظهرٌ و بطنٌ. این‌که «و بالنجم هم یهتدون» ظاهراً بوجهل و بولهب و همه‌ی کافران دانستند که راه به ستاره کنند در بیابان به شب. پس قرآن را، مگر ایشان و مؤمنان برابر دانستند؟ عجبا از غفلت خلق بس دورند، و اگر نه این کار بس نزدیک است…
ای عزیز! همانا در خاطرت گذر کند که چندین بلا که در جهان است، اگر او قادر است که برگیرد، أرحم الراحمین کجا بود؟ این اشکال از آن می‌افتد  تو را که کارهای الهی را به ترازوی عقل مخصوصِ خود می‌سنجی. این بدان ماند که عالمی بزرگ تصنیفی می‌کند در علمی و فرزندی دارد یک‌ساله بر او اعتراض کند که تو را این به چه کار می‌آید که بدان مشغولی؟ کاغذ چرا بعضی سیاه می‌کند و حواشی اوراق سفید می‌گذاری؟ اگر صلاح در سپیدی کاغذ است، پس همه سپید بگذار. و اگر کمالِ کاغذ در سیاهی است، پس همه را سیاه کن که تو قادری که همه سیاه کنی. و تو دانی که پدر از جوابِ این کودک عاجز بود، نه از عجزِ خود، یا از آن‌که اعتراض او را جواب ندارد، بلکه از قصور آن کودک که از عالم پدرش هیچ خبری نیست. اگر نه، این سؤال را این همه قدر و خطر نیست که پدر از جوابِ آن عاجز آید.
اکنون بدان‌که ملائکه و انبیا و اولیا و علما همه نسبت واکمالِ علم و قدرتِ ازلی قاصرترند به بسیاری از این کودک به نسبت وا پدرِ خؤیش. و اهل غفلت که عموم خلق‌اند نسبت وا انبیا و علما قاصرتر از آن کودک‌اند وانسبت به پدر خویش. اگر عالمی جواب ابلهی ندارد در حقیقتِ جریانِ قضا و قدر و کیفیت ترتیب احکام ازلی یکی بر یکی، تو تعجب مدار!…» (عین القضات همدانی، نامه‌ها؛ ج ۱؛ صص ۳۴۴-۳۴۷)
۱

فریبِ نفس و فریبِ خویش

ما انسان‌ها خود بزرگ‌ترین دشمنِ خویش‌ایم. هر وقت که از این عظیم‌ترین دشمن آسوده‌خاطر شویم، آفت‌های بیرونی کم‌تر می‌توانند آرامش از ما بربایند یا آسیبی به ما بزنند. آدمی هرگز خوش ندارد کسی عیوب‌اش را پیش چشم‌اش بیاورد؛ چه این نمایش عیب آشکار و علنی در روی آدمی باشد چه به اشاره و تلویح. ما همیشه دوست داریم و خوش می‌داریم که مقبول باشیم و محبوب. تصورِ این‌که نزدِ کسی خوار باشیم یا کسی به رضایت در ما نظر نکند، می‌آزاردمان. گاهی همین خیال باعث می‌شود مدام بکوشیم چهره‌ی خود را پیش خود تطهیر کنیم و به فرافکنی مشغول شویم. صوفیان این نکته‌ی عمیق را خوب دریافته بودند که این همه اهتمام به تهذیب اخلاق و تربیت نفس می‌کردند و سال‌های درازی وقت خود را صرف کشف حیله‌های نفسِ آدمی می‌کردند.

این فریب البته دو جنس و دو سطح دارد. یکی همین فریب‌هایی است که شهوداً قابل درک است. فریب‌هایی که زاییده‌ی شهوت و غضب آدمی است؛ همان فریبِ نفس و هوا (که در اخلاق دینی فراوان از آن سخن می‌گویند). سطح دوم و عمیق‌ترش، که البته بی‌ربط به سطح اول نیست، به خودِ ما بر می‌گردد که خویشتن را می‌فریبیم. آدمی دیر می‌آموزد (یا اصلاً نمی‌آموزد) که نفس خودش را متهم کند. این گریختن از متهم کردن نفس، گاهی شیوه‌ای است دفاعی. گاهی ممکن است فکر کنیم که با پرهیز از متهم کردن نفس خود و با به تعویق انداختن محاسبه‌ی نفس، هیولای خفته در درونِ آدمی آرمیده است یا کاری به کار ما ندارد. اما واقعیت این است که تا آدمی زنده است، نفسی از حملاتِ این دشمنِ درونی در امان نیست. حکایتِ جهاد اکبر، تنها اختصاص به پرهیز از معاصی یا رعایت آداب اخلاقی و پارسایی و پاکی ندارد. بخش مهم‌تر جهاد اکبر، همان پاره‌ی خفی و دست‌نیافتنی آن است که کمتر شکارِ نگاهِ آدمی می‌شود و برای رسیدن به چنین نگاهی سال‌ها سلوک لازم است یا همنشینی پیران و بودن در جوارِ حکیمان را می‌طلبد.
سایه غزلی دارد (که فکر می‌کنم منتشر نشده است) و بیتی از آن غزل این است:
تن درون پیرهن مار است اندر آستین
وای بر من کز گریبان تا به دامن دشمن است
این بیت، وصفِ حالِ همگی ماست. بسیار جاها که کار بر ما دشوار می‌شود، ترجیح می‌دهیم آسان‌ترین راه را اختیار کنیم و به جای گریبان گرفتن از خویش، علت ناکامی‌ها، تلخی‌ها، کوتاهی‌ها و کژروی‌های خود را عمدتاً در جای دیگری جست‌وجو کنیم. این‌ها البته هیچ کدام نتیجه نمی‌دهد که بیرون از ما، عیبی و خللی نیست. تمام نکته‌ی سلوکی ماجرا در این است که نفس آدمی، به شیوه‌های حیرت‌انگیزی او را فریب می‌دهد. گره گشودن از فریب‌های نفس آسان نیست. عجیب نیست اگر آدمی برای فهم اتفاق‌هایی که پیرامون‌اش رخ می‌دهند، آسان‌ترین راه را اختیار کند و آموخته‌های مألوف خود را بدون کمترین زحمتی تکرار کند. کار دشوار آن است که بتوانیم رنجِ محاسبه‌ی نفس را بر خود هموار کنیم. پیش از این، در اشاره به همین نکته، بخش‌هایی از فصل اول «آغاز و انجام» طوسی را نقل کرده‌ام. فرصتی حاصل شود، باز هم بخش‌های دیگری از این رساله‌ی عمیق باطنی را نقل می‌کنم. قاضی همدانی هم در همین معنا بسی نکته‌های نغز دارد. خوب است این دو را در کنار یکدیگر بخوانیم.. محاسبه‌ی نفس آسان نیست. متهم کردن هر که جز خود همیشه آسان‌تر است. آدمی میل به آسانی دارد. علو درجات و تصفیه‌ی باطن با سخت گرفتن بر خود حاصل می‌شود.
۹

تو از آیین انسانی چه می‌‌دانی؟

بیش از یک سال از آن واقعه‌ی شوم و ضد-انسانی می‌گذرد و روز به روز چشمه‌های تازه‌ای از انحطاط و تباهی سران کودتا را می‌‌بینیم. یک سال پیش، نوشته بودم که: «این حیرت‌آور نیست آیا که – چنان‌که حمیدرضا جلایی‌پور گفت – بهترین، هوشمندترین و متعهدترین فرزندان این خاک،‌ باید به محبس بیفتند و رنج و شکنجه ببینند، اما معتادان و سوداگران مرگ با خیالِ آسوده در خیابان‌های تهران بدون اندک هزینه‌ای دماغ و روانِ جوان‌های کشور را به فساد و تباهی بکشانند؟ این چه کشوری است که در آن خردمندان و دردمندانی که بارها لیاقت‌شان را ثابت کرده‌اند، باید دست و دهان شکسته باشند، و «اراذل و اوباش» آسان و بی‌هزینه به تفرج بپردازند؟ این برای نظامی که دم از اسلام و اخلاق می‌زند، ننگ و بی‌آبرویی کمی نیست. این بار دیگر قصه، قصه‌ی تطاول‌های پیشین نیست که جفا به جان‌های روشن کنند و خجلتی در پی نیاید… حجم دروغ، بی‌عدالتی و بی‌رسمی چنان است که باید قاعده‌ی ما برای فهم رفتار تطاول‌گران باشد. در جهانی که قاطبه‌ی اهل اندیشه، عمده‌ی پاکان و پاک‌دامانان دل‌هاشان از این کردارهای شنیع زخم خورده است و روان‌هاشان تلخ، اندک دلیلی برای درنگ در این نکته نیست که این‌جا گلوی عدالت را در پای ریاکاری و دروغ بریده‌اند. این‌جاست که آن روی پلشتی‌های دولت نهم رخ می‌نمایاند و نمایش عدالت از معدلت‌پروری متمایز می‌شود. این‌جاست که تظاهر به دوستی از مهرورزی جدا می‌شود. خاک‌تان بر سر که حرمتِ نفسِ خود را هم نگاه نمی‌دارید چه رسد به حرمتِ‌ مسلم و مؤمن و حرمتِ پیر و جوانِ ما که دل‌هاشان برای آبادی، آزادی و عزت دیارمان می‌تپد.»
امروز هم هنوز در بر همان پاشنه می‌چرخد. این پرسش در ذهن کدام انسان آزاده و دین‌داری نمی‌جوشد که جرم جلایی‌پور چه بوده که چنین او، همسرش و تمام بستگان‌اش را عذاب می‌کنند و چنین در حق آنان بی‌حرمتی می‌کنند و ابتدایی‌ترین آداب اخلاق را هم زیر پا می‌نهند؟ این سؤال را پیوسته باید از خود بپرسیم که این تقدیم الاراذل و تأخیر الافاضل نشانه‌ی چی‌ست و چرا جوانان گرم و گرامی ما، آن‌ها که از جان و دل برای آبادانی سرزمین‌شان کوشیده‌اند، آماج تیرهای تهمت و طعنه،‌ دروغ و جفا، بی‌اخلاقی و بیدادند؟ آن‌چه بر محمدرضا و همسرش می‌رود، آیینه‌ای است از نابود شدن اخلاق و انسانیت در نظامی که ادعای اخلاق و دیانت‌اش گوش فلک را کر کرده است. اما چرا؟ چرا با آن‌ها و با ما، با همه‌ی ما، چنین می‌کنند؟ پاسخ ساده و کوتاه است: جان‌سختی ما، تسلیم نشدنِ ما در برابر بیداد، تن ندادن‌مان به دروغ و بی‌اخلاقی، کرامتِ نفسِ ماست که آتش انتقام‌جویی و نادانی آن‌ها را شعله‌ورتر می‌کند. حکایت دشمنی خفاش با نور است. فروغِ راستی و ایمان،‌ چشمان دروغ و تباهی را می‌آزارد. اما مظلومان چیزی دارند که ظالمان هرگز نخواهند داشت: آهِ سردی که در صخره و خارا اثر می‌کند. انباشته شدن این آهِ مظلومان عظیم‌تر از این نظام‌ها را شکسته است. و آن‌ها که ستم می‌کنند زودا که خواهند دانست که چه کرده‌اند و چه بر سرشان خواهد رفت. حکایت این بیدادگران، این آیات سوره‌ی عنکبوت است: «وَقَارُونَ وَفِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَلَقَدْ جَاءهُم مُّوسَى بِالْبَیِّنَاتِ فَاسْتَکْبَرُوا فِی الْأَرْضِ وَمَا کَانُوا سَابِقِینَ فَکُلًّا أَخَذْنَا بِذَنبِهِ فَمِنْهُم مَّنْ أَرْسَلْنَا عَلَیْهِ حَاصِبًا وَمِنْهُم مَّنْ أَخَذَتْهُ الصَّیْحَهُ وَمِنْهُم مَّنْ خَسَفْنَا بِهِ الْأَرْضَ وَمِنْهُم مَّنْ أَغْرَقْنَا وَمَا کَانَ اللَّهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَلَکِن کَانُوا أَنفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ» (آیات ۳۹ و ۴۰). [و قارون و فرعون و هامان را (هم هلاک کردیم‏). و به راستى موسى‏ براى آنان دلایل آشکار آورد، و(لى آنها) در آن سرزمین سرکشى نمودند و (با این همه بر ما) پیشى نجستند. و هر یک (از ایشان‏) را به گناهش گرفتار (عذاب‏) کردیم‏: از آنان کسانى بودند که بر (سر) ایشان بادى همراه با شن فرو فرستادیم‏؛ و از آنان کسانى بودند که فریاد (مرگبار) آنها را فرو گرفت‏؛ و برخى از آنان را در زمین فرو بردیم‏؛ و بعضى را غرق کردیم‏؛ و (این‏) خدا نبود که بر ایشان ستم کرد بلکه خودشان بر خود ستم مى‏کردند.] این عاقبت محتوم همه‌ی بیدادگرانی است که به ملک و قدرت غره شده‌اند. جزای این بیداد دیر نیست که بر سر ستم‌کاران فرود آید: «وَیَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذَابِ وَلَوْلَا أَجَلٌ مُّسَمًّى لَجَاءهُمُ الْعَذَابُ وَلَیَأْتِیَنَّهُم بَغْتَهً وَهُمْ لَا یَشْعُرُونَ یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذَابِ وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَهٌ بِالْکَافِرِینَ یَوْمَ یَغْشَاهُمُ الْعَذَابُ مِن فَوْقِهِمْ وَمِن تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ وَیَقُولُ ذُوقُوا مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ» (عنکبوت،‌ آیات ۵۳ تا ۵۵) [و از تو به شتاب درخواست عذاب (الهى را) دارند، و اگر سرآمدى معین نبود ، قطعاً عذاب به آنان مى‏رسید و بى‏آنکه خبردار شوند غافلگیرشان مى‏کرد. و شتابزده از تو عذاب مى‏خواهند، و حال آنکه جهنم قطعاً بر کافران احاطه دارد.  آن روز که عذاب از بالاى (سر) آنها و از زیر پاهایشان آنها را فرو گیرد، و (خدا) مى‏فرماید: ( (نتیجه‏) آنچه را مى‏کردید بچشید.)].
و حکایت ما با اهل ستم همان است که اشارت الهی است: «یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ أَرْضِی وَاسِعَهٌ فَإِیَّایَ فَاعْبُدُونِ» [(اى بندگان من که ایمان آورده‏اید، زمین من فراخ است‏؛ تنها مرا بپرستید.)]. این نکته را تنها کسانی در می‌یابند که در گردن‌کشی ظالمان و سلطه‌ی بیداد،‌ عبادت کسی جز خدای صمد واحد را اختیار نکرده‌اند نه آن‌ها که شرک می‌ورزند و گمان مسلمانی به خود می‌برند.
یقین دارم که آن‌ها که در راه باورهاشان و به خاطر ایمان‌شان و صداقت‌شان آزار می‌بینند و ستم می‌کشند، شیرین‌ترین حاصل را پس از فرونشستن این غبار ستم و پایانِ سیطره‌ی انحطاط و تباهی خواهند دید. آن روز نه دور است و نه دیر. ما خواهیم ماند و شکست بیداد را جشن خواهیم گرفت. «زمانه کیفرِ بیداد، سخت خواهد داد». آن‌ها که معاون ستم‌اند و یاریگر بیداد و تطهیرگر دروغ و ریا، از خود می‌پرسند آیا که آیین انسانی چی‌ست؟ ایمان چی‌ست؟ اخلاق کدام‌ است؟ مروت و فتوت چی‌ست؟ اگر می‌پرسیدند و مُهر بر دل‌ها و خردهاشان نبود، باز هم روا می‌داشتند سلطه‌ی فاجران و فاسقان را بر پاکان سرزمین ما؟!

پ. ن. آن‌ها که با مضامین این مصحف شریف انسی دارند، بی‌شک از شنیدن این آیات حظی و بهره‌ای خواهند برد و قوّت قلب و قوتِ جان خواهند یافت.
صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد