۱

پا در کفش ديگری!

هميشه پا در کفش ديگری کردن بد نیست! البته پا در کفش ديگری کردن در زبان فارسی چیزی است به معنای مزاحمت درست کردن يا به پر و پاچه‌ی کسی پيچيدن. در انگليسی، پا در کفش ديگری کردن، چیزی است نزدیک به معنای خود را جای او گذاشتن. و اختلاف آدمیان از همین‌جا می‌افتد که به ندرت خود را جای کس ديگری می‌گذارند. چه در مقام قضاوت کردن، چه در مقام سخن گفتن یا عمل کردن، وقتی چيزی می‌گويیم يا کاری می‌کنيم که به نحوی مخاطب‌اش دیگری است يا تأثیر بر ديگری می‌گذارد (و فرق نمی‌کند اين دیگری خیلی به ما نزدیک باشد يا فرسنگ‌ها از ما دور باشد)، کمتر پيش می‌آيد که سعی کنيم خودمان را جای او بگذاريم.

این ضماير، همه حکایت از فراق و جدایی دارند. وقتی می‌گويیم «او»، این او ديگر، «ديگری» است و ديگر «من» نيست. با «او» از اين پس چون «من» برخورد نمی‌کنيم. ميان منِ و او، فاصله‌ای هست، «ديوار»ی هست و کمتر می‌توان «پل» ساخت. اساس همه‌ی رنجش‌ها، رنجيدن‌ها و رنجاندن‌ها همين است که کمتر پا در کفش دیگری می‌کنيم يا کمتر ضميرها را می‌سوزانيم. تا از من و او سخن می‌گويیم نه «ما»‌ معنا دارد و نه دوستی و حقیقت:
در «من» و «او» غیر حق چیزی نبود
فرقی انديشيدم و باطل شدم

اگر بياموزيم که خود را جای دیگری بگذاريم، شايد به اين سادگی بر مردم خشم نگيريم. اگر بياموزیم که وقت گفتن سخنی، ابتدا خود را جای مخاطب بگذاریم و ببینم خودمان از شنيدن سخنی از همين جنس چه حالی به ما دست می‌دهد، شايد هرگز سخن را چنان صورت‌بندی نکنيم که تا به امروز کرده‌ايم. و البته آدمی هميشه در مقام انکار است و کم پيش می‌آيد که اقرار کند که من و او ساخته است و فرق انديشيده است و امتيازی قایل شده است. هر چقدر هم برای اين آدمی توضیح بدهی که اگر خودت هم جای مخاطب بودی چه بسا به همين اندازه می‌رنجيدی. و اساس ماجرا همين نرنجاندن است نه اين‌که فلانی (یا «او») اگر چنین می‌دید که من می‌بينم، هرگز نمی‌رنجيد. این کمکی به التيام آن زخمی که زده‌ايم نمی‌کند. اين همان خيال‌انديشی ماست:
هر درونی کو خیال‌انديش شد
گر دليل آری،‌ خيال‌اش بيش شد
بيايید بيشتر خودمان را جای همدیگر بگذاریم. شايد اين عمق و شدت رنج و آزار گسترده‌ای که روز به روز می‌بينیم و خود درگیر آن هستیم بکاهيم. شاید بشود از این خصلت برق و آتش بودن دورتر شويم و کمی ابر و باران و گلستان باشیم. کافی است به خودمان زحمت بدهيم و خود را جای دیگری هم بگذاريم. نباید زیاد سخت باشد. می‌شود.
۴

شکستن زندان

بعضی‌ها را در زندان می‌‌شکنند، اما بعضی زندان را می‌شکنند. این قصه برای ما ایرانی‌ها، خصوصاً آن‌‌ها که در یک‌ساله‌ی اخیر زخم تازيانه‌ی بیداد را به جرم متفاوت بودن و متفاوت انديشيدن چشیده‌اند، قصه‌ای آشناست. زندان، قصه‌ی شکست است. زندان به قصد شکست ساخته می‌شود. با زندان، چیزی را می‌خواهند در آدمی بشکنند. اما این غايت همیشه بر آورده نمی‌شود. امروز به این مصرع از یکی از زيباترين غزل‌های مولوی فکر می‌کردم که می‌گويد: باز آمدم چون عيدِ نو تا قفلِ زندان بشکنم. با خودم می‌گفتم که قفل را باز هم می‌کنند، پس چرا شکستن؟ هم‌او جای دیگری می‌گويد: یکی تيشه بگیرید پیِ حفره‌ی زندان / چون زندان بشکستيد، همه‌ شاه و امیرید. حفره کردن زندان یعنی راهی به رهایی جستن از درونِ زندان. این زندان شکستن، این قفل شکستن، اراده‌ای است که از سوی زندانی باید صورت بگیرد. قفل زندان را زندان‌بان به اراده‌ی خود و به تصمیم خود و مافوق‌اش باز می‌کند با کلید. اما شکستن قفل به اراده‌ی قاهره‌ی دیگری است؛ اراده‌ای برای رهایی. زندانی، برای قفل زندان کلید ندارد، بلکه تنها باید قفل زندان را بشکند. شکستن قفل زندان دو راه دارد: یکی راه بیرونی است یعنی کسی عملاً قفل زندان را بشکند که به ندرت رخ می‌دهد و یا انقلابی رخ داده که قفل زندان را با خشم می‌شکنند از بیرون و یا اين اتفاق از درون می‌افتد بدون این‌که قفل فیزیکی متعين شکسته شود. این شکست دومی، از درون آدمی و به اتکای عزم و اراده‌ی او رخ می‌دهد. این شکست قفل زندان، کارِ شاهان است و امیران. شاهان معنا که خداوندِ خویش‌اند، چنان روح بلندی دارند که نمی‌توان آن‌ها را به بند کشيد.

اين روزها قصه‌ی زندانیانی که در حبس صاحبان قدرت افتاده‌اند، دردناک و عبرت‌آموز است. نادره‌گانی بوده‌اند و هستند که هر چه در زندان زخم خورده‌اند و هر چه بيدادگران در شکستن‌شان کوشیده‌اند، ناکام‌تر مانده‌اند. بدون شک، همه‌ی ما نمونه‌های زیادی هم‌اکنون در یاد داریم از بلعجبانی که همين روزها، زندان را در هم شکسته‌اند. جسم‌هاشان در بند قدرت است، اما روح‌اش بر اوج افلاک می‌پرد. این‌ها شاهان و امیرانی هستند که محبوس بیدادند. بیدادگر در توهم شکستِ آن‌هاست و پیروزمندانه خیالِ خامِ شکست آن‌ها را در سر دارد، غافل از آن‌که شکست‌خورده‌ی این بازی و زمين‌خورده‌ی این نبرد، خودِ زندان‌بان و آمران زندان‌اند ولو قدرت داشته باشند و زور. این است که زندان را هم می‌توان شکست و قفل زندان را هم می‌توان شکست. باید بزرگ بود. همين. این بزرگ بودن، تربیت نفس می‌خواهد و کوشش. همین که از بندِ تن رها شدی و بر خويش فرمانروا، دیگر هيچ بند و قفلی يارای شکستن آدمی را ندارد. اين است که آدمی‌زاده را طرفه‌ آفریده‌ای می‌کند که خداوندی می‌‌کند بر زمین.

می‌دانم که همه‌ی کسانی که قربانی زندان می‌شوند، تن و جانی سالم از حبس به در نمی‌برند. و حرجی هم بر آن‌ها نيست و هیچ جای ملامتی هم ندارد وقتی کسی در تنگنای بشریت، شکسته‌ی قدرت عريان و خشونت بی‌مهار می‌شود. این وضعیت عادی و طبیعی بشر است. در این ميانه، عده‌ای را به اعتراف می‌کشانند:
توبه کردی زان‌چه گفتی ای حکیم
این حديثی دردناک است از قديم
توبه کردی گرچه می‌دانی يقین
گفته و ناگفته می‌گردد زمين
تائبی گر زان‌که جامی زد به سنگ
توبه‌فرما را فزون‌تر باد ننگ
اما با تمام این احوال، زندان بیش از آن‌که تنِ آدمی را نابود کند، به قصد نابود کردن جانِ او و خردِ اوست. برای این‌که اين جنبه‌ی ماجرا را بهتر دریابیم خوب است تجربه‌های کسانی را ببينیم که به ناحق یا به وسوسه و هوس ديوانه‌گانی که قدرت در دست داشته‌اند(و دارند) یا مصدر تصميم‌گیری بوده‌اند (و هستند)، پای‌شان به زندان گشوده شده است. دریغ خوردن بر این جفاها کافی نيست. باید يک گام جلوتر آمد و انديشيد که چه می‌شود با اين وضعیت وجودی کرد؟ بدون شک، کسانی که از زاویه‌های مختلف به ماجرا می‌نگرند، هر یک به فراخور منظری که اختیار می‌کنند، راهِ برون‌رفتی از اين معضل عرضه می‌کنند. چیزی که بیش از همه ذهنِ مرا به خود مشغول می‌کند، این است که آدمی چگونه می‌تواند در زندان سلامت روح و روان و عزت نفس خود را حفظ کند و بتواند لاابالی‌وار، از این قفس پروازی بلندتر داشته باشد. این وضعیت را به هیچ وجه نمی‌توان با آزادی متعارفی که نعمت و هدیه‌ای است برای هر آدمی، يکی دانست. بدون شک وقتی که آزادی مهیا باشد، هیچ خردمندی زندان را اختیار نمی‌کند. به ياد این ابيات سایه می‌افتم که می‌‌گويد:
در کنج قفس، پشتِ خمی دارد شیر
گردن به کمند ستمی دارد شیر
در چشمِ تَرَش سایه‌ای از جنگل دور
ای وای خدایا چه غمی دارد شیر
شیر را هم که به قفس بیندازند، رنجی و غمی بر دل‌اش می‌نشيند. شیر، بيشه می‌طلبد و جنگلی برای شیر بودن. جای شیر، زندان نيست. اما همين شاعر، وقتی پای‌اش به زندان باز می‌شود، با چه میزان وفاداری و مروت می‌گويد که:
یارا حقوق صحبتِ یاران نگاه‌ دار
با همرهان وفا کن و پيمان نگاه دار
در راهِ‌ عشق گر برود جان ما چه باک
ای دل تو آن عزیزتر از جان نگاه دار
محتاج يک کرشمه‌ام ای مايه‌ی اميد
اين عشق را ز آفتِ حرمان نگاه دار
ما با اميدِ صبحِ وصال تو زنده‌ایم
ما را ز هولِ این شبِ هجران نگاه دار
مپسند یوسفِ من اسیر برادران
پروای پیرِ کلبه‌ی احزان نگاه دار
بازم خيالِ زلف تو ره زد خدای را
چشمِ مرا ز خوابِ پریشان نگاه دار
ای دل اگر چه بی‌سر و سامان‌تر از تو نیست
چون سايه سر رها کن و سامان نگاه دار
اين یک تجربه‌ی حماسی از زندان است. تجربه‌ای است که در آن رنج، اندوه، دل‌شکسته‌گی هست اما وفا، حکمت و عزت هم هست. اين‌جا، خوب است برگردم به قصه‌ی یوسف. این روزها، احوال بعضی از زندانيان ما، احوالی تأمل‌برانگیز است که هر به‌محبس‌رفته‌ای می‌تواند احوال يوسف را برای خود درونی کند. یوسف، به جفا و تهمت به زندان رفت. یوسف، از همان زندان راه عزيز شدن را پیمود:
عزيزِ مصر به رغمِ برادران غیور
ز قعر چاه بر آمد به اوجِ ماه رسید
و اين همان یوسفی است که پیش از زندان رفتن‌اش، شاعر غم و اندوه‌اش را دارد:
پیراهنی که آيد از او بوی يوسفم
ترسم برادران غیورش قبا کنند
و باز این همان يوسفی است که پیراهن‌اش را یک بار برادران می‌درند و بر آن خون می‌ریزند و یک بار دیگر زلیخا می‌درد و بر او تهمت خیانت می‌نهد. اما قصه‌ی یوسف هميشه از همين جنس نیست. هر چند وعده‌ها و بشارت‌ها در درونی کردن قصه‌ی يوسف هست، گاهی حکايت يوسف این می‌شود که:
باز شوقِ‌ یوسفم دامن گرفت
پیر ما را بوی پیراهن گرفت
ای دريغا نازک‌آرای تنش
بوی خون می‌آيد از پیراهنش
ای برادرها خبر چون می‌بريد؟
اين سفر آن گرگ يوسف را دريد
يوسفِ من! پس چه شد پیراهن‌ات؟
بر چه خاکی ریخت خونِ روشن‌ات؟
بر زمین سرد خونِ گرمِ تو
ریخت آن گرگ و نبودش شرم تو…
و این قصه هم‌چنان در زبان سایه، در «بانگ نی»، ادامه پیدا می‌کند. اين ابيات، به بهترین شکلی، حکايت آن یوسفانی از میان مردم ماست که در کهريزک و اوین خون‌شان بر خاک می‌ریزد. زندان، این جنبه را هم دارد.
یوسفی که خون‌اش بر خاک نریخته باشد، راه عزيز شدن را هم می‌پيماید، اما آن که بیرون ایستاده است نمی‌تواند و نباید هميشه شأن بشريت و انسان بودنِ يوسفِ در چاه را از خاطر ببرد و گمان کند که او چه معراجِ روح‌ای در زندان دارد یا باید داشته باشد. هميشه وضع چنین نيست. ما هم حق نداریم چنین داوری خودبينانه‌ای داشته باشیم:
امروز عزیز همه عالم شدی اما
ای یوسف من! حالِ تو در چاه نديدند!
این قصه‌ی زندان، قصه‌ی قفل شکستن، حکايت يوسفی، ماجرای عزیز شدن، داستانی است که هر دم و هر نفس این روزها قصه‌ مکررِ ماست. خوب است وقتی این قصه‌ها را می‌شنويم، با بی‌تفاوتی با آن‌ها برخورد نکنيم. و هم خوب است وقتی قصه‌ها را می‌شنویم همه چیز را تبدیل به خشم و فریاد نکنیم. گاهی می‌توان اين‌ها را خواند و ديد و شنید، ولی لطایف معنوی و حکمت از آن‌ها بیرون کشيد. از بیرون زندان و در آزادی سخن از حکمت گفتن هم البته کار آسانی نيست و دلیری می‌خواهد. اما این هم بخشی از حقيقت است. گفتن‌اش به معنای ناديده گرفتن شأن بشریت زندانی نیست. به معنای غفلت از ستمی که بر آن‌ها می‌رود هم نيست. بهترین نحوه‌ی نگاه به ماجرا این است که بتوانیم در حال آزادی تصور کنیم که اگر ما خود در زندان بودیم و آن حالت بر ما می‌رفت، چه می‌کردیم؟ و این پرسش دشوار و استخوان‌سوزی است. از آن سوی ماجرا، اما، خوب است آن‌ها که این روزها زندان‌بان‌اند یا آمران زندان‌اند به یاد داشته باشند که:
ای دریده پوستين يوسفان!
گرگ برخیزی از این خوابِ گران!
۵

مثال سليمان

بگذاريد اول بگويم چرا نوشته‌ام «مثال سليمان» و چیز دیگری به جای «مثال» نگذاشتم. می‌شد بنویسم «اسطوره‌ی سليمان» يا «داستان سليمان» يا هر کلمه‌ی دیگری که افاده‌ی معنای قصه‌ها و روایت‌های مربوط به سلیمان نبی را بکند. کلمه‌ی «مثال» را من بر حسب معانی مرتبط با آن در قاموس قرآنی می‌فهمم و به کار می‌برم، نه در معنای متعارفی که در زبان عامه آمده است. به عنوان نمونه، در تعبیرهای رمزی و نمادينی که از قرآن می‌شود، مثال داريم و ممثول. مثلاً در سنت باطنی، وقتی از جوی آب در بهشت ياد می‌کنند، مراد علم بديهی است (توجه کنيد که علم، چیزی «نوشیدنی» و نيوشیدنی در این تفسیر تأویلی به شمار می‌رود) و بر همين قياس، جوی‌های دیگر بهشت، مثل جوی شیر و عسل و شراب هم اشاره به درجات و مراتب بالاتر علم دارد. اين‌جا، آب مثال است و علم ممثول. می‌خواهم از مثال سلیمان استفاده کنم و نکته‌ای را درباره‌ی وضعيت سياسی فعلی ایران بازگو کنم. پيش از آن کلیاتی را درباره‌ی سليمان می‌گويم که برای همه آشناست.

می‌دانیم که سليمان پادشاه و پیامبری بود که زبان مرغان می‌دانست (و هنرمندی عطار را ببينيد که مثنوی منطق الطیر را می‌سراید و هدهد که در داستان سلیمان از او ياد شده است و پیام سلیمان را برای بلقيس ملکه‌ی سبا برد، راهنمای سفر معنوی و باطنی سی‌ مرغِ قصه‌ی سيمرغ او هستند). سلیمان صاحب دولت و حکمت بود یعنی علاوه بر ملک پادشاهی ظاهری، سلطنت معنوی حکیمانه را هم داشت. او در دعایی که می‌کرد،‌ تمنای‌اش داشتن دولت توأمان با حکمت بود. از این روست که سلیمان نماد حکمت است (با تمام معانی بلند، عميق و دقیقی که در فرهنگ قرآنی از حکمت مراد می‌شود). خواجه‌ی شيراز می‌گوید که:
در حکمت سلیمان هر کس که شک نماید
بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی

سلیمان، فرمانروای جن و انس بود و دیوان هم به فرمان او بودند. در داستان بلقيس، حکايتی از دیوی در میان است که تخت بلقيس را به طرفة العینی حاضر می‌کند. سلیمان، بر باد فرمان می‌راند و همه‌ی شوکت پادشاهی را نیز داشت. سلیمان نگینی داشت که بر آن اسم اعظم نقش بود و کلیدی بود برای گشودن قفل‌هایی که به شيوه‌های عادی بشری گشوده نمی‌شد. ارزش آن انگشتر به اسم اعظمی بود که نقش نگین سلیمان بود و پيوند با جان و خرد سلیمان هم داشت. وقتی که يکی از گروه دیوان، انگشتر سلیمان را ربود و در لباس سليمان بر تخت نشست، سلیمان ترکِ مُلک کرد و بر آن ترک نیز صبر کرد. اما پادشاهی آن دیو ديری نپاييد و حکومت باز به دست سلیمان افتاد. این معنا را حافظ بسیار در شعر خود تضمین کرده است. یک بیت که سخت معنادار است و جان‌مايه‌ی امید و شعله‌ی حیات در آن است، این بیت است:
به صبر کوش تو ای دل، که حق رها نکند
چنين عزیز نگينی به دست اهرمنی
هم‌او می‌گوید که:
سزد کز خاتم لعل‌اش زنم لاف سلیمانی
چون اسم اعظم‌ام باشد، چه باک از اهرمن دارم؟
و اين تقابل سلیمان و اهریمن، تقابل معنی‌داری است. جای ديگری، حافظ می‌گويد:
با دعای شبخیزان، ای شکردهان مستیز
در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی

این بیت را می‌توان گره زد به عاقبت کار سلیمان. حتی همان نگين و حکمرانی هم بدون آن اسم اعظم نمی‌پاید. و از این اسم اعظم هم که عبور کنیم، باز حتی برای سلیمان هم مرگ از راه می‌رسد و شوکت ملک ظاهری را بر باد می‌دهد. اين‌جاست که قصه‌ی موریانه مهم می‌شود. موریانه‌ی خرد و حقیری که دو بار در داستان سلیمان چهره می‌نماياند. يکی هنگامی است که پادشاه موران به طایفه‌ی خود می‌گويد از سر راه سلیمان کنار بروید، مبادا او و ياران‌اش شما را زیر پا له کنند و نابود کنند (به ياد بیاورید آن بيانیه‌ی موسوی را که در آن گفته بود از سر راه ويرانگری و غارت اين طایفه‌ی زورمدار کنار برويد و مگذاريد در نهیب سیلاب قدرت‌نمايی‌اش، به شما آسیب برسانند). مورد بعد، داستان آخرِ کارِ سلیمان است. سلیمان تکیه‌زده بر عصای خويش هنگام ساخت مسجد الأقصی از دنیا می‌رود و کسی ملتفت وفات او نمی‌شود. موریانه‌ها، عصای سلیمان را می‌خورند و جای که عصا دیگر تاب جسد سليمان را نمی‌آورد، بدنِ قائم سليمان بر زمین می‌افتد و همگان از وفاتِ سليمان با خبر می‌شوند.

مثال سليمان، مثال قدرت است و این قدرت این روزها تجلی آشکاری در سیاست روز جمهوری اسلامی دارد. يعنی آن‌چه که اين روزها از رسانه‌های رسمی تبلیغ می‌شود، شوکت و قدرقدرتی سلیمانی است، با این تفاوت بزرگ که از مثال سليمانی قصه‌ی امروز ما، بدون شک نه آن حکمت اسطوره‌ای و مثال‌زدنی باقی مانده است (و گمان نمی‌کنم دیگری جایی در سیاست رسمی باقی مانده باشد که نشان از بی‌حکمتی و در مرتبه‌ای فروتر نشان از بی‌خردی نباشد). دقت کنید که وقتی سخن از حکمت می‌گويم، از دانشی معنوی سخن می‌گویم که در آن پاره‌ای از ارزش‌های بلند پايگاهی کلیدی دارد و از عقل معاش یا عقل حفظ قدرت ظاهری سخن نمی‌گویم. تفاوت مهم دیگر این است که بر خلاف تصور پاره‌ای از کسانی که یأس و ناامیدی و نوعی عمل‌گرایی منفعلانه در آن‌ها رسوخ کرده است، آن شوکت ظاهری هم از میان رفته است. عصای سلیمانی را موریانه خورده است و همین موریانه‌های خرد چنان دماری از روزگار این سليمانِ دروغین در آورده‌اند، که بادی کافی است تا تهی‌دستی و مرگ این خالی از شوکت و حکمت را صلا در دهد.

این‌جاست که حکایت مشروعيت سیاسی در ميان می‌آید و باز هم مثال سلیمان مددرسان ما در فهم این وضعیت بغرنج و بحرانِ دامن‌گستر دارد:
اگر انگشت سلیمانی نباشد
چه خاصیت دهد نقش نگینی؟
این معنا هم اشاره به فروپاشی مهیب و بلندبانگ مشروعیتی دارد که تا به امروز به لطایف و حیل خود را بر پا داشته بود و هم حکايتی از نمايش دروغين دموکراسی و رأی مردم دارد. آن‌که امروز غاصبانه خود را نماینده‌ی مردم می‌داند و اسباب مکانیکی رأی‌گیر و انتخاباتی را که دیگر نیست، تکیه‌گاه اعتبار و مشروعیت خود می‌شمارد، غافل است از این معنای لطیف و ظریف که این نقش نگین بدون آن انگشت سلیمانی فاقد هر خاصیتی است و عاقبت‌اش پریشانی و پشيمانی است.

امشب در راه بازگشت، آلبوم گلبانگ شجريان را – که خدای‌اش تندرست و دولت‌مند نگاه دارد – گوش می‌دادم. یک بخش این آلبوم (که بخشی از آلبوم‌های دوگانه‌ی گلبانگ است)، آواز و تصنیفی در آواز دشتی است روی دو غزل از حافظ. غزل تصنيف غزلی است عاشقانه و روح‌نواز و غزل دوم، حکایتی از حال ماست. این غزل که مطلع‌اش اين بیت است:
سحرگه رهروی در سرزمینی
همی گفت این معما با قرینی…
ابیات دیگری دارد که حکايت از همین روزگار است: روزگاری که در آن درون‌ها تیره است و نه درمان دلی هست و نه درد دینی (غلبه و سلطه‌ی ریاکاری و دین‌فروشی ندیدنی نیست)؛ حکایت از روزگاری است که مردمی خرقه‌پوش شده‌اند به نام دين‌ورزی و صلاح اما خدا بیزار است از اين خرقه، «که صد بت باشدش در آستینی».

این است که فکر می‌کنم اين روزها، شعر درمانی جان‌بخش بر زخم‌ها و دردهای خردسوز و طاقت‌گداز و آتش بی‌مهاری است که در خشک و تر ما افتاده است. اين‌جاست که حافظ به فریاد ما می‌رسد. از یاد نبریم که حافظ در زمانی می‌زیسته که در شمار تاریک‌ترین دوران‌های تاریخ ایران بوده است اما هم‌چنان چشمه‌های حکمت است که از پرواز بشری ذهن و ضمیر او می‌تراود. نمونه‌ی امروزی حافظ هم که برای شما سخت آشناست و بسیار از او نوشته‌ام: سايه‌ی نازنین که – به باور من و به عقل ناقص‌ام –  بيت‌بیت غزل‌های‌اش، زلال حکمت است و حکايت فريادِ روحِ بی‌تاب و تعالی‌طلب آدمی است و قصه‌ی امیدی که فرو نمی‌میرد و هم‌چنان بالنده و تابنده در انديشه‌ی زیستن است. قصه‌ی ما، همين قصه‌ی ناتمام وفاست که هیچ کدام از این جورهای زمانه نتوانسته و نمی‌تواند ریشه‌اش را بر کند: زمانه کرد و نشد، دستِ جور رنجه مکن / به صد جفا نتوانی که بی‌وفام کنی! کاش حاکمان خالی از کفايت و درایت امروز کمی بیشتر تاریخ می‌خواندند و با زمين و زمان، با آدمی در نمی‌افتادند و با گلاويز شدن با دانش و معرفت عرض خود نمی‌بردند و زحمت ما نمی‌داشتند. زودا که ايام شوکت این سلیمان دروغين به شماره افتد و آن وقت است که خواهند دانست يعنی چه که: گره به باد مزن گر چه بر مراد رود / که اين سخن به مثل مور با سلیمان گفت!

برای این‌که لحظه‌های‌تان با طراوت و خوش شود، اين تصنیف و آواز را بشنوید و دعا کنید به جان حافظ و شجریان که جان‌ و خرد ما را نورانی و خوش کرده‌اند.

پ. ن. اگر سرعت اينترنت‌تان کند است،‌ فايل ممکن است ديرتر بار شود. بايد صبور باشيد. فکر می‌‌کنم به «صبر» بيرزد!

۴

حکمت صاحب‌نظران و اندرز به حاکمان

سعدی قطعه‌ای درخشان دارد که متأسفانه در لا‌به‌لای اشعار او گم شده است و کمتر به آن توجه شده است. به دلالت و توصيه‌ی سایه، این قطعه را خواندم و احساس می‌کنم مهم است آن را از زیر غبار ايام و بی‌اعتنایی‌های روزگار بیرون بکشيم. اين قطعه‌ی سعدی، آينه‌ای تمام‌نما از حس مناعت و استغنای اوست که تا چه اندازه برای نفس خود کرامت قایل بوده است و قدری که برای خود قایل بوده است، چه مايه بوده است. این قطعه، قطعه‌ای است حکمت‌آمیز که این روزها که زمانه‌ی گم شدنِ حکمت و غلبه‌ی غوغاست، کمتر به مضامين و دلالت‌های بلند آن توجه می‌شود. در این هنگامه‌ای که فرهنگ ما و کشور ما روزهای دشواری را از سر می‌گذارند (و روزهایی که به باور من عاقبت روشنی خواهند داشت)، توجه به این مضامين حکمت‌آمیز مهم است، خصوصاً برای جوان‌ترهای ما که با اين زهری که حاکميت دروغ و ریا در کامِ آن‌ها ريخته است، همیشه تشخيص حکمت و معرفت از کالاهای بازاری قدرت شاید برای‌شان آسان نباشد. این قطعه را بخوانيد تا در انتها دو بیت ديگری را هم از سعدی نقل کنم که سخت مناسب حال این روزهای ماست. قطعه‌ای که از آن سخن گفتم این است:
گویند: «سعدیا به چه بطال مانده‌ای
سختی مبر که وجه کفاف‌ات معین است
این دست سلطنت که تو داری به ملک شعر
پای ریاضت‌ات به چه در قید دامن است؟
یکچند اگر مدیح کنی کامران شوی
صاحب هنر که مال ندارد تغابن است
بی‌زر میسرت نشود کام دوستان
چون کام دوستان ندهی کام دشمن است»
آری مثل به کرکس مردارخور زدند
سیمرغ را که قاف قناعت نشیمن است
از من نیاید آنکه به دهقان و کدخدای
حاجت برم، که فعل گدایان خرمن است
گر گویی‌ام که سوزنی از سفله‌ای بخواه
چون خارپشت بر بدن‌ام موی، سوزن است
گفتی: «رضای دوست میسر شود به سیم‌»
این هم خلاف معرفت و رای روشن‌ است
صد گنج شایگان به بهای جُوی هنر
منت بر آن‌که می‌دهد و حیف بر من است
کز جور شاهدان بر مُنعم برند عجز
من فارغم که شاهد من منعم من است
اما آن دو بيت يکی اين است:
به مردی که مُلک سراسر زمین / نیرزد که خونی چکد بر زمين
اگر سعدی در روزگار ما می‌زیست و حادثه‌های يک‌‌سال پيش را می‌دید و همين بیت را می‌گفت، بنا به شواهدی که این روزها می‌بينيم، چه بسا عقوبت تلخی در انتظارش می‌بود. این همه هشداری که علما و اهل معرفت نسبت به خون ريختن می‌دادند، البته در دل‌های تیره کمتر اثر کرده است. و امروز بهتر می‌بینم که چه کسانی خون ریخته‌اند و پروايی هم از ريختن خونِ بیشتر ندارند،‌ حال آن‌که با آن همه رعایت، حکمت، خداترسی و مسؤولیت،‌ چکيدن حتی يک قطره خون بر زمین هم، تمام دستاوردهای یک حکومت را، هر چه که می‌خواهد باشد، بر باد می‌دهد.
اما بیت دیگر، از قصيده‌ای است که حیف‌ام آمد فقط همان بيت نخست‌اش را بياورم چون بیت‌بیت اين قصیده حکايتِ حال همگی ماست و پند و اندرز است به حاکمان. همان بیت نخست، بیتی است تکان‌دهنده که هم گفتن‌اش شجاعت می‌خواهد هم شنيدن‌اش فروتنی. گفتن‌اش شجاعت می‌خواهد چون به عیان می‌بینی که شاعر، چشم در چشم حاکم زمانه‌ی خود دوخته است و بلای عقوبت و سياست شدن را به جان خریده و تلنگری به حاکم وقت زده است. فروتنی می‌خواهد چون تنها مستکبران هستند که روی از اندرز می‌گردانند و به درشتی و تلخی نصيحت مشفقان را پاسخ می‌دهند و دست به بیداد می‌گشايند. این قصيده، کانِ حکمتی است که اين روزها اگر کسی در ایران به فکر حفظ ملک و دین باشد، موظف است که بیت‌بیت آن را به تأمل و اشتياق بخواند، الا آن‌که به سوء عاقبتی، همه اسباب بخت و اقبال از او روی گردانده باشد و به تیره‌روزی افتاده باشد و «همه آن کند کش نيايد به کار». قصيده اين است:

به نوبت‌اند ملوک اندرین سپنج سرای
کنون که نوبت تست ای ملک به عدل گرای
چه دوستی کند ایام اندک اندک بخش
که بار بازپسین دشمنیست جمله ربای؟
چه مایه بر سر این ملک سروران بودند
چو دور عمر به سر شد درآمدند از پای
تو مرد باش و ببر با خود آنچه بتوانی
که دیگرانش به حسرت گذاشتند به جای
درم به جورستانانِ زر به زینت ده
بنای خانه‌کنانند و بام قصراندای
به عاقبت خبر آمد که مُرد ظالم و ماند
به سیمِ سوختگان زرنگار کرده سرای
بخور مجلس‌اش از ناله‌های دودآمیز
عقیق زیورش از دیده‌های خون‌پالای
نیاز باید و طاعت نه شوکت و ناموس
بلند بانگ چه سود و میان تهی چو درای؟
دو خصلت‌اند نگهبان ملک و یاور دین
به گوش جان تو پندارم این دو گفت خدای
یکی که گردن زورآوران به قهر بزن
دوم که از در بیچارگان به لطف درآی
به تیغ و طعنه گرفتند جنگجویان ملک
تو بر و بحر گرفتی به عدل و همت و رای
چو همت است، چه حاجت به گرز مغفرکوب؟
چو دولت است، چه حاجت به تیرِ جوشن‌خای؟
به چشمِ عقل من این خلق پادشاهان‌اند
که سایه بر سر ایشان فکنده‌ای چو همای
سماع مجلس‌ات آواز ذکر و قرآن‌ است
نه بانگ مطرب و آوای چنگ و ناله‌ی نای
عمل بیار که رخت سرای آخرت است
نه عودسوز به کار آیدت نه عنبرسای
کف نیاز به حق برگشای و همت بند
که دست فتنه ببندد خدای کارگشای
بد اوفتند بدان لاجرم که در مثل است
که مار دست ندارد ز قتل مارافسای
هر آن کست که به آزار خلق فرماید
عدوی مملکت است او، به کشتنش فرمای
به کامه‌ی دل دشمن نشیند آن مغرور
که بشنود سخن دشمنان دوست‌نمای
اگر توقع بخشایش خدایت هست
به چشم عفو و کرم بر شکستگان بخشای
دیار مشرق و مغرب مگیر و جنگ مجوی
دلی به دست کن و زنگ خاطری بزدای
این بيت‌ها خصوصاً این روزها بامعنی‌ترند که هنرمندان و بزرگان ما، سرمایه‌های عظيم معنوی و معرفتی ما رخ در نقاب خاک می‌کشند و فرومايگان عمر دراز می‌کنند و بر مسند عزت نشانده می‌شوند. شاید هنوز چشمی استعداد بینا شدن و گوشی مهیای شنوا شدن باشد! وقتی این ابیات حکمت‌آمیز را می‌‌خوانم، بيشتر به این نتيجه می‌رسم که حاکمان امروز ایران مدت‌هاست رابطه‌شان با میراث معرفتی و حکمتی که در گنجینه‌ی تمدنی عظيم ايرانی است قطع شده است. و این قطع ارتباط، خود سرآغاز زوال و سقوط است.
۱

از آفتاب و ماه و ستاره…

«اکنون بدان‌که او را چندين هزار هزار آفتاب است که آفتابِ عالم مُلک به نسبت به آن هم‌چنان‌ است که چراغ نسبت به آفتاب. باش، هنوز تو از مردان چه دیدی و دانستی؟ تو از مردان گوشت و پوست ديدی، باش تا «جلعناً نوراً يمشي به في الناس» با تو وانماید که او چی‌ست! و آفتاب چی‌ست!… اگر جان‌های مردان بینی، هر یکی چو ستاره و ماهی و آفتابی، اصحابی کالنجوم، راه‌روان را بینی که راه خدا روند، به نور ايشان بدانی که این چه بود «و علامات و بالنجم هم يهتدون». تو هنوز از «یعلمون ظاهراً من الحياة الدنيا» قدم بیرون ننهاده‌ای. للقرآن ظهرٌ و بطنٌ. اين‌که «و بالنجم هم یهتدون» ظاهراً بوجهل و بولهب و همه‌ی کافران دانستند که راه به ستاره کنند در بیابان به شب. پس قرآن را، مگر ايشان و مؤمنان برابر دانستند؟ عجبا از غفلت خلق بس دورند، و اگر نه اين کار بس نزديک است…
ای عزيز! همانا در خاطرت گذر کند که چندين بلا که در جهان است، اگر او قادر است که برگيرد، أرحم الراحمين کجا بود؟ این اشکال از آن می‌افتد  تو را که کارهای الهی را به ترازوی عقل مخصوصِ خود می‌سنجی. این بدان ماند که عالمی بزرگ تصنیفی می‌کند در علمی و فرزندی دارد يک‌ساله بر او اعتراض کند که تو را اين به چه کار می‌آید که بدان مشغولی؟ کاغذ چرا بعضی سياه می‌کند و حواشی اوراق سفید می‌گذاری؟ اگر صلاح در سپیدی کاغذ است، پس همه سپيد بگذار. و اگر کمالِ کاغذ در سیاهی است، پس همه را سياه کن که تو قادری که همه سياه کنی. و تو دانی که پدر از جوابِ اين کودک عاجز بود، نه از عجزِ خود، یا از آن‌که اعتراض او را جواب ندارد، بلکه از قصور آن کودک که از عالم پدرش هیچ خبری نیست. اگر نه، این سؤال را این همه قدر و خطر نيست که پدر از جوابِ آن عاجز آید.
اکنون بدان‌که ملائکه و انبيا و اولیا و علما همه نسبت واکمالِ علم و قدرتِ ازلی قاصرترند به بسياری از این کودک به نسبت وا پدرِ خؤيش. و اهل غفلت که عموم خلق‌اند نسبت وا انبیا و علما قاصرتر از آن کودک‌اند وانسبت به پدر خويش. اگر عالمی جواب ابلهی ندارد در حقيقتِ جريانِ قضا و قدر و کیفيت ترتیب احکام ازلی يکی بر یکی، تو تعجب مدار!…» (عين القضات همدانی، نامه‌ها؛ ج ۱؛ صص ۳۴۴-۳۴۷)
۱

فريبِ نفس و فريبِ خويش

ما انسان‌ها خود بزرگ‌ترین دشمنِ خويش‌ایم. هر وقت که از اين عظیم‌ترین دشمن آسوده‌خاطر شويم، آفت‌های بیرونی کم‌تر می‌توانند آرامش از ما بربايند يا آسیبی به ما بزنند. آدمی هرگز خوش ندارد کسی عیوب‌اش را پيش چشم‌اش بیاورد؛ چه این نمايش عيب آشکار و علنی در روی آدمی باشد چه به اشاره و تلويح. ما همیشه دوست داریم و خوش می‌داریم که مقبول باشیم و محبوب. تصورِ این‌که نزدِ کسی خوار باشیم یا کسی به رضايت در ما نظر نکند، می‌آزاردمان. گاهی همین خیال باعث می‌شود مدام بکوشیم چهره‌ی خود را پيش خود تطهیر کنیم و به فرافکنی مشغول شويم. صوفیان اين نکته‌ی عميق را خوب دریافته بودند که این همه اهتمام به تهذيب اخلاق و تربیت نفس می‌کردند و سال‌های درازی وقت خود را صرف کشف حيله‌های نفسِ آدمی می‌کردند.

این فریب البته دو جنس و دو سطح دارد. یکی همین فریب‌هايی است که شهوداً قابل درک است. فریب‌هايی که زاييده‌ی شهوت و غضب آدمی است؛ همان فريبِ نفس و هوا (که در اخلاق دینی فراوان از آن سخن می‌گويند). سطح دوم و عميق‌ترش، که البته بی‌ربط به سطح اول نيست، به خودِ ما بر می‌گردد که خویشتن را می‌فریبیم. آدمی دیر می‌آموزد (یا اصلاً نمی‌آموزد) که نفس خودش را متهم کند. اين گریختن از متهم کردن نفس، گاهی شيوه‌ای است دفاعی. گاهی ممکن است فکر کنیم که با پرهیز از متهم کردن نفس خود و با به تعویق انداختن محاسبه‌ی نفس، هیولای خفته در درونِ آدمی آرمیده است یا کاری به کار ما ندارد. اما واقعيت اين است که تا آدمی زنده است، نفسی از حملاتِ اين دشمنِ درونی در امان نیست. حکايتِ جهاد اکبر، تنها اختصاص به پرهیز از معاصی یا رعایت آداب اخلاقی و پارسايی و پاکی ندارد. بخش مهم‌تر جهاد اکبر، همان پاره‌ی خفی و دست‌نیافتنی آن است که کمتر شکارِ نگاهِ آدمی می‌شود و برای رسیدن به چنين نگاهی سال‌ها سلوک لازم است يا همنشينی پیران و بودن در جوارِ حکیمان را می‌طلبد.
سايه غزلی دارد (که فکر می‌کنم منتشر نشده است) و بیتی از آن غزل این است:
تن درون پیرهن مار است اندر آستین
وای بر من کز گریبان تا به دامن دشمن است
این بيت، وصفِ حالِ همگی ماست. بسيار جاها که کار بر ما دشوار می‌شود، ترجیح می‌دهيم آسان‌ترین راه را اختيار کنیم و به جای گریبان گرفتن از خويش، علت ناکامی‌ها، تلخی‌ها، کوتاهی‌ها و کژروی‌های خود را عمدتاً در جای دیگری جست‌وجو کنیم. این‌ها البته هیچ کدام نتيجه نمی‌دهد که بیرون از ما، عیبی و خللی نيست. تمام نکته‌ی سلوکی ماجرا در اين است که نفس آدمی، به شيوه‌های حيرت‌انگيزی او را فریب می‌دهد. گره گشودن از فريب‌های نفس آسان نیست. عجیب نیست اگر آدمی برای فهم اتفاق‌هایی که پیرامون‌اش رخ می‌دهند، آسان‌ترین راه را اختیار کند و آموخته‌های مألوف خود را بدون کمترين زحمتی تکرار کند. کار دشوار آن است که بتوانيم رنجِ محاسبه‌ی نفس را بر خود هموار کنیم. پيش از این، در اشاره به همین نکته، بخش‌هایی از فصل اول «آغاز و انجام» طوسی را نقل کرده‌ام. فرصتی حاصل شود، باز هم بخش‌های دیگری از این رساله‌ی عميق باطنی را نقل می‌کنم. قاضی همدانی هم در همین معنا بسی نکته‌های نغز دارد. خوب است این دو را در کنار يکدیگر بخوانیم.. محاسبه‌ی نفس آسان نیست. متهم کردن هر که جز خود هميشه آسان‌تر است. آدمی میل به آسانی دارد. علو درجات و تصفيه‌ی باطن با سخت گرفتن بر خود حاصل می‌شود.
۹

تو از آيين انسانی چه می‌‌دانی؟

بيش از یک سال از آن واقعه‌ی شوم و ضد-انسانی می‌گذرد و روز به روز چشمه‌های تازه‌ای از انحطاط و تباهی سران کودتا را می‌‌بینیم. یک سال پیش، نوشته بودم که: «اين حیرت‌آور نيست آيا که – چنان‌که حميدرضا جلایی‌پور گفت – بهترین، هوشمندترین و متعهدترين فرزندان اين خاک،‌ بايد به محبس بيفتند و رنج و شکنجه ببينند، اما معتادان و سوداگران مرگ با خیالِ آسوده در خيابان‌های تهران بدون اندک هزينه‌ای دماغ و روانِ جوان‌های کشور را به فساد و تباهی بکشانند؟ این چه کشوری است که در آن خردمندان و دردمندانی که بارها لیاقت‌شان را ثابت کرده‌اند، بايد دست و دهان شکسته باشند، و «اراذل و اوباش» آسان و بی‌هزينه به تفرج بپردازند؟ این برای نظامی که دم از اسلام و اخلاق می‌زند، ننگ و بی‌آبرويی کمی نيست. اين بار دیگر قصه، قصه‌ی تطاول‌های پیشين نیست که جفا به جان‌های روشن کنند و خجلتی در پی نيايد… حجم دروغ، بی‌عدالتی و بی‌رسمی چنان است که باید قاعده‌ی ما برای فهم رفتار تطاول‌گران باشد. در جهانی که قاطبه‌ی اهل انديشه، عمده‌ی پاکان و پاک‌دامانان دل‌هاشان از این کردارهای شنیع زخم خورده است و روان‌هاشان تلخ، اندک دلیلی برای درنگ در اين نکته نیست که این‌جا گلوی عدالت را در پای ریاکاری و دروغ بریده‌اند. اين‌جاست که آن روی پلشتی‌های دولت نهم رخ می‌نماياند و نمايش عدالت از معدلت‌پروری متمایز می‌شود. اين‌جاست که تظاهر به دوستی از مهرورزی جدا می‌شود. خاک‌تان بر سر که حرمتِ نفسِ خود را هم نگاه نمی‌دارید چه رسد به حرمتِ‌ مسلم و مؤمن و حرمتِ پیر و جوانِ ما که دل‌هاشان برای آبادی، آزادی و عزت ديارمان می‌تپد.»
امروز هم هنوز در بر همان پاشنه می‌چرخد. این پرسش در ذهن کدام انسان آزاده و دین‌داری نمی‌جوشد که جرم جلایی‌پور چه بوده که چنین او، همسرش و تمام بستگان‌اش را عذاب می‌کنند و چنین در حق آنان بی‌حرمتی می‌کنند و ابتدايی‌ترین آداب اخلاق را هم زیر پا می‌نهند؟ این سؤال را پيوسته بايد از خود بپرسیم که این تقدیم الاراذل و تأخیر الافاضل نشانه‌ی چی‌ست و چرا جوانان گرم و گرامی ما، آن‌ها که از جان و دل برای آبادانی سرزمين‌شان کوشيده‌اند، آماج تیرهای تهمت و طعنه،‌ دروغ و جفا، بی‌اخلاقی و بیدادند؟ آن‌چه بر محمدرضا و همسرش می‌رود، آيینه‌ای است از نابود شدن اخلاق و انسانيت در نظامی که ادعای اخلاق و ديانت‌اش گوش فلک را کر کرده است. اما چرا؟ چرا با آن‌ها و با ما، با همه‌ی ما، چنین می‌کنند؟ پاسخ ساده و کوتاه است: جان‌سختی ما، تسلیم نشدنِ ما در برابر بيداد، تن ندادن‌مان به دروغ و بی‌اخلاقی، کرامتِ نفسِ ماست که آتش انتقام‌جویی و نادانی آن‌ها را شعله‌ورتر می‌کند. حکايت دشمنی خفاش با نور است. فروغِ راستی و ايمان،‌ چشمان دروغ و تباهی را می‌آزارد. اما مظلومان چیزی دارند که ظالمان هرگز نخواهند داشت: آهِ سردی که در صخره و خارا اثر می‌کند. انباشته شدن این آهِ مظلومان عظيم‌تر از اين نظام‌ها را شکسته است. و آن‌ها که ستم می‌کنند زودا که خواهند دانست که چه کرده‌اند و چه بر سرشان خواهد رفت. حکایت این بیدادگران، اين آيات سوره‌ی عنکبوت است: «وَقَارُونَ وَفِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَلَقَدْ جَاءهُم مُّوسَى بِالْبَيِّنَاتِ فَاسْتَكْبَرُوا فِي الْأَرْضِ وَمَا كَانُوا سَابِقِينَ فَكُلًّا أَخَذْنَا بِذَنبِهِ فَمِنْهُم مَّنْ أَرْسَلْنَا عَلَيْهِ حَاصِبًا وَمِنْهُم مَّنْ أَخَذَتْهُ الصَّيْحَةُ وَمِنْهُم مَّنْ خَسَفْنَا بِهِ الْأَرْضَ وَمِنْهُم مَّنْ أَغْرَقْنَا وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَلَكِن كَانُوا أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ» (آيات ۳۹ و ۴۰). [و قارون و فرعون و هامان را (هم هلاك كرديم‏). و به راستى موسى‏ براى آنان دلايل آشكار آورد، و(لى آنها) در آن سرزمين سركشى نمودند و (با اين همه بر ما) پيشى نجستند. و هر يك (از ايشان‏) را به گناهش گرفتار (عذاب‏) كرديم‏: از آنان كسانى بودند كه بر (سر) ايشان بادى همراه با شن فرو فرستاديم‏؛ و از آنان كسانى بودند كه فرياد (مرگبار) آنها را فرو گرفت‏؛ و برخى از آنان را در زمين فرو برديم‏؛ و بعضى را غرق كرديم‏؛ و (اين‏) خدا نبود كه بر ايشان ستم كرد بلكه خودشان بر خود ستم مى‏كردند.] اين عاقبت محتوم همه‌ی بیدادگرانی است که به ملک و قدرت غره شده‌اند. جزای این بیداد دیر نیست که بر سر ستم‌کاران فرود آيد: «وَيَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذَابِ وَلَوْلَا أَجَلٌ مُّسَمًّى لَجَاءهُمُ الْعَذَابُ وَلَيَأْتِيَنَّهُم بَغْتَةً وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذَابِ وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكَافِرِينَ يَوْمَ يَغْشَاهُمُ الْعَذَابُ مِن فَوْقِهِمْ وَمِن تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ وَيَقُولُ ذُوقُوا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ» (عنکبوت،‌ آیات ۵۳ تا ۵۵) [و از تو به شتاب درخواست عذاب (الهى را) دارند، و اگر سرآمدى معين نبود ، قطعاً عذاب به آنان مى‏رسيد و بى‏آنكه خبردار شوند غافلگيرشان مى‏كرد. و شتابزده از تو عذاب مى‏خواهند، و حال آنكه جهنم قطعاً بر كافران احاطه دارد.  آن روز كه عذاب از بالاى (سر) آنها و از زير پاهايشان آنها را فرو گيرد، و (خدا) مى‏فرمايد: ( (نتيجه‏) آنچه را مى‏كرديد بچشيد.)].
و حکايت ما با اهل ستم همان است که اشارت الهی است: «يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ أَرْضِي وَاسِعَةٌ فَإِيَّايَ فَاعْبُدُونِ» [(اى بندگان من كه ايمان آورده‏ايد، زمين من فراخ است‏؛ تنها مرا بپرستيد.)]. اين نکته را تنها کسانی در می‌يابند که در گردن‌کشی ظالمان و سلطه‌ی بیداد،‌ عبادت کسی جز خدای صمد واحد را اختیار نکرده‌اند نه آن‌ها که شرک می‌ورزند و گمان مسلمانی به خود می‌برند.
یقین دارم که آن‌ها که در راه باورهاشان و به خاطر ايمان‌شان و صداقت‌شان آزار می‌بینند و ستم می‌کشند، شيرين‌ترین حاصل را پس از فرونشستن این غبار ستم و پايانِ سيطره‌ی انحطاط و تباهی خواهند ديد. آن روز نه دور است و نه دير. ما خواهيم ماند و شکست بيداد را جشن خواهيم گرفت. «زمانه کیفرِ بيداد، سخت خواهد داد». آن‌ها که معاون ستم‌اند و ياريگر بیداد و تطهیرگر دروغ و ريا، از خود می‌پرسند آیا که آيین انسانی چی‌ست؟ ايمان چی‌ست؟ اخلاق کدام‌ است؟ مروت و فتوت چی‌ست؟ اگر می‌پرسيدند و مُهر بر دل‌ها و خردهاشان نبود، باز هم روا می‌داشتند سلطه‌ی فاجران و فاسقان را بر پاکان سرزمين ما؟!

پ. ن. آن‌ها که با مضامین اين مصحف شريف انسی دارند، بی‌شک از شنيدن اين آيات حظی و بهره‌ای خواهند برد و قوّت قلب و قوتِ جان خواهند یافت.
۴

چون غرض آمد، هنر پوشيده شد

برای آن ویرانه‌ترین نهاد – بدون هيچ شرحی ديگر!

برای آن‌‌ها که گمان می‌کنند رشوه،‌ فقط اين است که قاضی پول از کسی بگیرد تا حکم ناحق براند، می‌توان لغت‌‌نامه را دید: «آنچه بر کسی دهند تا کارسازی به ناحق کند، و در فارسی قدیم آنرا پاره گویند. (غیاث اللغات از منتخب اللغات و شرح نصاب)». همين‌که قاضی جانب قدرت و زور را بگیرد، رشوت‌خواری آغاز کرده است. و چقدر مثال‌های جانب‌داری از قدرت و سياست اين روزها زياد است. و چقدر قاضی‌ها اين روزها پيشاپيش علم به همه چیز دارند و اساساً بر مبنای همین علوم غيبی قضاوت می‌کنند!
قاضيی بنشاندند و می‌گریست
گفت نایب: «قاضيا گریه ز چی‌ست؟
اين نه وقت گريه و فریاد توست
وقت شادیّ و مبارک‌باد توست»
گفت: «اَه چون حکم راند بی‌دلی
در ميان آن دو عالم جاهلی
آن دو خصم از واقعه‌ی خود واقف‌اند
قاضی مسکين چه داند زان دو بند
جاهل است و غافل است از حالشان
چون رود در خونشان و مالشان»
گفت: «خصمان عالم‌اند و علّتی
جاهلی تو ليک شمع ملتی
زان که تو علت نداری در ميان
آن فراغت هست نور ديدگان
وآن دو عالم را غرض‌شان کور کرد
علمشان را علّت اندر گور کرد
چون غرض آمد هنر پوشيده شد
صد حجاب از دل به سوی ديده شد

چون دهد قاضی به دل رشوت قرار
کی شناسد ظالم از مظلوم زار

جهل را بی علتی عالم کند
علم را علّت کژ و ظالم کند
تا تو رشوت نستدی بيننده‌ای
چون طمع کردی ضریر و بنده‌ای»
از هوا من خوی خود واکرده‌ام
لقمه‌های شهوتی کم خورده‌ام
چاشنی گيرِ دلم شد با فروغ
راست را داند حقیقت از دروغ
(لب لباب معنوی، عین ثانی، نهر خامس، رشحه‌ی دوم)
۲

طعم قدرت و تباهی علما

 
پيش از این‌که این عبارات آتشین قاضی شهید همدان را که تازيانه‌های سلوک هستند، نقل کنم،‌ فکر می‌کنم لازم است مقدمه‌ای بنویسم. عبارات زیر، عبرت‌آموزند. نیاز به شرح و بسط بسیار ندارد. ديدگانی بصير می‌خواهد و خردی بیدار و دلی زنده تا نیک ببيند که این سخنان مهیب چگونه عمقِ تباهی را نشانه گرفته است. مسأله ساده است: قدرت، اسبابِ تباهی علما می‌شود، الا علمايی که اهل تقوا باشند. و تقوا سال‌هاست که در سرزمین ما مرده است. و مرگ تقوا (مرگِ تقوا یعنی مهجور افتادن آن و بی‌قدر و منزلت شدنِ آن) نشانه دارد.و بارزترین نشانه‌های مرگ تقوا را می‌توان در دروغ‌پردازی و اشاعه‌ی مستمر تهمت،‌ نفرت، خشونت و ریا در رسانه‌هايی دید که از حمايتِ تام و تمام و بی‌دریغ قدرت برخوردارند. همین اشاره، به گمان‌ام، کافی است. خلاصه‌ی وضعيت اين است که قدرت، همین چرب و شیرين مسندِ دنيایی و منصب پنج‌روزه، به سرعت علما را تباه می‌کند و آن‌ها را تبدیل به پیشوايان گمراهی و علماء السوء می‌کند. در متن زير، پادشاه همان صاحبِ قدرت است. مهم نیست کسوت‌اش، کسوت علمایی باشد يا نه. مهم نيست به معنای تحت اللفظی مست و جنب باشند. مست و جنب بودن يا فسق کردن، تنها در همين لفظ خلاصه نمی‌شود. بسی کارهاست که آدمی مرتکب می‌شود که به مراتب هول‌ناک‌ترند از همين‌ها که در لفظ وصف شده‌اند. اين‌جاست که قاضی شهيد،‌ این دسته از علما را، که دين را به دنیا و قدرت می‌فروشند، قومی می‌شمارد که راه شياطين می‌روند. اين‌ها همان گروهی هستند که در حديث قدسی، قطاع الطریق و راهزن بندگانِ خدا خوانده می‌شوند. به لباس شبان‌اند و به صفت گرگ. تکان‌دهنده‌ترين بخش اين عبارات آن‌جاست که می‌گويد روز قیامت کسی از ميانِ آدميان شديدترین عذاب را دارد که جاهل، فاسق، گمراه و گمراه‌کننده است و به واسطه‌ی جهل و حماقت‌اش گمان می‌برد که نزد خدا عزيز است و از وارثان انبياء است. درد از این عظيم‌تر؟ حماقت از این بزرگ‌تر؟ این است خسرانِ مبین! و البته گوشی کو که اندرزی بشنود؟ طعم قدرت، شيرين‌تر از این‌هاست!
«اکنون علما را به طيلسان وآستین فراخ شناسند. کاشکی بر این اختصار کردندی که انگشتری زرین دارند، و لباس حرام و مراکب محظور و آن‌گه گويند: عزّ اسلام می‌کنيم! اگر این عزّ اسلام است، پس عمر چرا چندین روز مرقع می‌دوخت؟ مگر ذلّ اسلام می‌طلبيد؟ معاويه با او اين عذر آورد به شام. پس عمر گفت: نحن قومٌ اعزّنا الله بالاسلام فلا نطلب العز في غیره. و سلمان فارسی گفت:
أبي الاسلام لا اب لي سواه / اذا افتخروا بقیس او تميم
اکنون اگر کسی دعوی علم کند، در نوشته و خوانده‌ی او نگاه نکنند؛ و نطق او ببينند هر که فصيح‌تر زبان بود به هذيانات، محدث او را عالم‌تر نهد. و در سلف صالح و در اخلاق و اوصاف مرد نگاه کردندی، و هر که از دنیا دورتر بودی، او را عالم‌تر نهادندی. و چون این نبودی، هر که طلب دنياش کمتر بودی و قانع‌تر بودی و قيام اللیل و صيام النهار او را بيش بودی، او را به صلاح نزدیک‌تر دانستندی. و ليکن کما انا کما انت کما الموضع کما الدّر. اکنون دينی دیگر است در روزگار ما. فاسقان کمال الدين، عماد الدين، تاج الدين، ظهير الدين و جمال الدين باشند پس دين شياطین است. و چون دين، دين شياطين بود، علما قومی باشند که راهِ شياطين دارند، و راه خدای تعالی زنند. يا داوود لا تسأل عني عالماً أسکرهُ حبُّ الدنيا فيقطعک عن طريق محبتي إولئک قطّاع الطریق علی عبادی.
در روزگار گذشته خلفای اسلام علمای دين را طلب کردندی و ايشان می‌گریختندی. اکنون از بهر صد دينار ادرار و پنجاه دينار حرام، شب و روز با پادشاهان فاسق نشينند. ده بار به سلامِ ايشان روند. و هر ده بار باشد که مست و جنب خفته باشند. پس اگر یک بار، بار یابند از شادی بیم بود که هلاک شوند. و اگر تمکين يابند که بوسی بر دستِ‌ فاسقی دهند، آن‌ را به تبجح بازگويند و شرم ندارند «و ذلک مبلغهم من العلم». و اگر محتشمی در دنیا ايشان را نصف القيامی کند، پندارند که بهشت به اقطاع به ايشان داده‌اند. در نطق نزدیک بديشان، در معامله دور از ايشان. بيت:
اما الخيام فانها کخيام / و اری النساء الحيّ غير نسائها
أشد الناس عذاباً يوم القيامة عالمٌ لم ینفعه الله بعلمه. خدای تعالی ما را خلاصی بدهاد، و رسوايی قیامت و فضيحت آن از ما بگرداناد.
جوانمردا! علماء السوء ديگرند و جهال السوء دیگر. هر که بوی علم هنوز نشنيده،‌ او را از علماء السوء نتوان نهاد. ائمةُ مضلون چون بدانند که راه خدای چی‌ست، پس به حقوق آن قيام ننمايند. اين مرد را از علماء السوء توان نهاد. اما آن‌که از خدای تعالی نام شنيده بود، و از دين خدای تعالی نام شنيده بود، کجا عالم بود؟! ثبت العرش، ثم انقش علیه. اول عالم بباید بود تا پس بد بود. صدق رسول الله – صلعم – أشد الناس عذاباً يوم القيامة جاهلٌ فاسقٌ ضالٌ مضلٌ، ثم يزعم بجهله‌ و حمقه انّه عزيزٌ عند الله و من ورثة أنبيائه. أیُّ داءٍ ادوی من هذا؟ و أية حماقةٍ أعظم من هذه؟ «و ذلک هو الخسران المبين»، لا دنیا و لا آخرة. «یدعو لم ضرّه اقرب من نفعه، لبئس المولی و لبئس العشير».»
نامه‌های عين القضات همدانی، ج ۱، صص۲۴۳-۲۴۵
۱

از قرآن‌خوانی تا قرآن‌دانی

«محدثان و مفسران و حافظان و ناقلان ديگرند و عالمان دیگر. بوبکر صدیق و عمر خطاب و علیِ بوطالب حافظِ قرآن نبودند. و پنج یا چهار کس در همه‌ی صحابه حافظِ قرآن بودند. چه گویی اهل القرآن بوبکر و عمر و علی بودند یا آن چهار پنج کس؟ نه پوستين کسی می‌کنم از سرِ جهل، تا خود را به از غيری آورم، تفسير ظاهر قرآن هم من بِهْ دانم از مفسران، چه اقل شرايط آن عربیت دانستن است، و ايشان تازی به تقلید دانند نه به ذوق. پس کمتر از بوجهل‌اند، که او فصاحتِ عربيت قرآنِ تازی دانستی. و لیکن به یقین می‌دانم که به اهل القرآن برکت (*) اولی‌تر است. اما من به یقينِ خود چه توانم کرد؟ مغرور نمی‌توانم بودن چون دیگران. ای دوست! برکت مثلاً جز «الحمدلله» أعنی فاتحة الکتاب و سورتی چند از قرآن ياد ندارد، و آن نیز بشرط هم بر نتواند خواندن. و قال، يقول نداند که چه بود. و اگر راست پرسی حدیثِ موزون به زبانِ همدانی هم نداند کردن، و ليکن دانم که قرآن او داند درست، و من نمی‌دانم الا بعضی از آن. و آن بعض هم نه از راهِ تفسير و غير آن بدانسته‌ام، از راهِ خدمتِ او بدانسته‌ام. و هذا حدیثٔ يطول.»
 
نامه‌های عين القضات همدانی، ج ۲، صص ۵۰-۵۱
(*) برکت (يا برکه‌ی همدانی) نام يکی از استادان امی عين القضات است.
صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد