۲

از بحث در مفاهيم تا خلط مفاهيم

مهدی در سيبستان پاسخی مشبع به نقدِ من داده است که جای خرسندی است. خيلی خوب است که هنوز باغِ سيبِ مهدی دارد نفس می‌کشد و زير سايه‌ی ساختمان‌های مدرن – و بعضاً رسانه‌ای و راديويی – فراموش‌اش نکرده است!

مهدی يکی دو نکته را خيلی خوب توضيح داده است که بايد قدرشناس‌اش بود. اما همچنان از پرداختن به بعضی نکات اصلی که قلبِ سخن من بود، باز مانده است. اين‌ها را بيشتر توضيح می‌دهم تا شايد اگر مهدی دوست داشت بعداً به آن بپردازد (اگر هم نداشت و فکر می‌کند ما کماکان نمی‌‌فهميم که فبها!).

ادامه‌ی مطلب…

۱

خشت اول چون نهد معمار کج . . .

اين‌جا که من نشسته‌ام سه چهار نفر خيلی جدی مشغول کار هستند. ظاهراً تا زمانی که نيازی به کمک فنی من نباشد، وقت‌ام آزاد است. پس برگردم به همان ماجرای يقه‌گيری نوشته‌ی سابق. نظر امين را لحاظ کرده‌ام و دو سه خط مختصر مهدی را هم ديده‌ام. هنوز منتظر صاحب سيبستانم که توجيهی موجه‌تر برای ادعاهايی که کرده است ارايه کند. عجالتاً قبل از اين‌که آن بحث قبلی از مدار خارج شود يا از «روح بحث» خالی شود، يکی دو نکته را تکرار کنم شايد از ابهام‌های بعدی جلوگيری کند. مهدی نوشته است که: «در پيچيدن در معنای مهندس و معمار و آرشيتکت کمی دور از روح بحث است که در الفاظ نمی پيچد. راست اين است که من اينها را در يک حوزه معنايی به کار می برم و برای آنچه می خواهم بگويم کفايت می کند.» نخست اين‌که کار من در پيچيدن در الفاظ نبود. حرف من اصلاً بحث در باب لفظ «مهندس»، «معمار» و «آرشيتکت» نبود. دوباره تکرار می‌کنم: معمار و آرشيتکت هر دو يک نفر هستند. به هر معماری ممکن است – و در ايران بيشتر – مهندس بگويند. اما به هر مهندسی، معمار نمی‌گويند: مهندس مکانيک هم داريم، مهندس برق هم داريم، مهندس عمران هم داريم. پس، بحث بر سر تفاوت معنايی و کارکردی «معمار» (همان «آرشيتکت»)، «بساز بفروش» (پيمانکار ساختمانی و حتی بنّا) و «روشنفکر» است.

ادامه‌ی مطلب…

۰

درباره‌ی معماری و روشنفکری و دقت

اين ايرادی است که به خود من هم خيلی وقت‌ها وارد است. خيلی اوقات پیش می‌آيد که چيزی می‌نويسم بدون توضيح و پر ابهام. بعد مجبور می‌شوم سه چهار تا پست ديگر بنويسم تا ابهام بر طرف شود. مهدی درست می‌گويد که يقه‌اش را گرفته‌ام. خوبی وبلاگستان هم همين است. نمی‌شود همين‌جور چيزی بنويسی و توقع داشته باشی همه در بست حرف‌ات را بپذيرند. اما من به خودم حق می‌دهم يقه‌ی مهدی را بگيرم وقتی می‌بينم حرف‌اش نادقيق است. روح حرف مهدی – روح بحث‌اش به قول خودش – هر چه باشد نياز به اين همه حشو و زوائد نداشت. شايد اگر مهدی مختصر و مفيد دو سه پاراگراف همان روح بحث‌اش را می‌نوشت و معمار و مهندس و روشنفکر را يکی نمی‌گرفت، من اين‌جور يقه‌اش را نمی‌گرفتم. يادداشت قبلی را اصلاح کردم. بخش مربوط به نشانه‌شناسی خط خورد و به جای‌اش دو لينک درباره‌ی نشانه‌شناسی در پايان اضافه شد (برای اين‌که علاوه بر مهدی يقه‌ی خودم را هم گرفته باشم!). ولی درباره‌ی معماری و روشنفکری من هنوز با مهدی دست به يقه‌ام. فعلاً هم دارم می‌روم ناهار. باز می‌گردم و با حوصله‌ی بيشتر می‌نويسم.

پ. ن. خوب. من از ناهار خيلی وقت است برگشته‌ام و لازم است يک حاشيه را درباره‌ی عنوان مطلب قبلی‌ام اضافه کنم. مهدی می‌گويد نمی‌داند مشاهده‌ی پخته کدام است و خام کدام. بگذاريد يک مثال بزنم تا روشن شود. در عرف علمی، کسی که به جمع‌آوری داده‌ها (ديتا) می‌پردازد، تا زمانی که اين داده‌ها را پردازش نکرده باشد، داده‌های‌اش خام است. داده‌ها که پردازش شد تازه می‌توان از دلِ آن‌ها تئوری بيرون کشيد و قضيه ثابت کرد و قانون کشف کرد (به عبارتی به داده‌های پردازش نشده خام می‌گويند). پس هر مشاهده‌ای تا زمانی که تحليل نشود و نتيجه‌ی خاصی از آن گرفته نشود خام است در عرف علم. بر همين سياق، وقتی می‌گويم مشاهدات مهدی خام است مقصودم اين است که اين مشاهدات را هر کسی می‌تواند بکند و هر کسی می‌تواند روايت‌ کند اين‌ها را. مهم اين است که من و شما چگونه نحوه‌ی روايت‌مان با روايت بقيه فرق دارد و از همه مهم‌تر چه تحليلی ارايه می‌دهيم که امتیاز مهمی بر ساير تحليل‌ها داشته باشد. وقتی تحليل ما از داده‌های خام دقيق، علمی و سازوار باشد، آن وقت می‌شود گفت به نتايج پخته‌ای رسيده‌ايم. تمت اشارتنا فی باب «خام» و «پخته»!

۵

از مشاهده‌ی خام تا تئوری‌پردازی خام‌تر: سهل و ممتنعِ صاحب سيبستان

نوشته‌ی ديروز مهدی جامی، که قاعدتاً بايد آن را ادامه‌ی منطقی چند مطلب اخيرش دانست، سرشار از تناقضات و آکنده از پريشانی‌های مفهومی است. مهدی، مطلبی مفصل نوشته است که به گمان من محتاج حک و اصلاح فراوان است. از اين مطلب هفده بندی، شايد بتوان دو پاراگراف روشن و بدون ابهام بيرون کشيد که حرفی در خور تأمل در آن باشد و نتوان در آن شک کرد.

به طور خلاصه، نوشته‌ی مهدی، سوای کلی‌گويی‌ها، بعضی نظرهای ناپخته و مشاهدات شخصی، بازگويی پاره‌ای «واقعيت‌»های آشکار جامعه‌ی آشفته و سرسام‌آور ايرانی است. از اين گذشته، می‌توان يک نکته را به وضوح در نوشته‌ی صاحب سيبستان ديد: مهدی گويی خود را از خودِ «معمار»ها بی نياز می‌داند و به خود حق می‌دهد از جانب‌ِ آن‌ها نظر بدهد و تئوری صادر کند. مهدی حتی چيزی به نام «خوشباشی ايرانی» را به خواننده‌اش معرفی می‌کند که درکِ شخصی مهدی است و انطباق آن هم با چيزی به نام «خوشباشی آمريکايی» محصول تجربه‌ و مشاهده‌ای است که او در چند سال اخير از آمريکا و ايران داشته است. در نفس منتقل کردن اين تجربه و مشاهده البته هيچ ايرادی نيست؛ تعميم‌ دادن آن و مفهوم سازی و تئوری ساختن‌های نادقيق و مبهم بر پايه‌ی آن‌هاست که محل اشکال است.

بدون اين‌که بيشتر به اين مقدمه‌ی کلی بپردازم وارد جزييات می‌شوم تا صورت نقدم روشن‌تر شود.

۱. از عنوان شروع می‌کنم. عنوان نوشته‌ی مهدی اين است: «آرشيتکت‌ها روشنفکرانی که ما را شهری می‌کنند». اين جمله پر است از کلی‌گويی و ادعاهای ثابت نشده. چه کسی گفته است «آرشيتکت‌ها» روشنفکر هستند؟ خودِ آرشيتکت‌های چنين ادعايی دارند؟ مراد مهدی از «روشنفکری» چی‌ست؟ از ديدِ او کسوت «روشنفکری» زيبنده چه کسانی است که حال او اين ردا را بر دوش «آرشيتکت‌ها» می‌اندازد؟ دقت کنيد. نمی‌گويم آرشيتکت نمی‌تواند روشنفکر باشد يا روشنفکر هرگز آرشيتکت نمی‌شود. نخير. حرف من اين است: اين همانی بر قرار کردن، برهان می‌طلبد و تقرير روشن و استدلال متقن. مهدی نه تنها نتوانسته است برهانی روشن ارايه کند، بلکه تا آخر نوشته‌اش اصل ماجرا را هم مبهم‌تر و مشوش‌تر از اول رها می‌کند و به حاشيه‌هايی می‌پردازد که ربط چندانی به موضوع‌اش ندارد.

۲. مهدی از «نشانه‌شناسی تهران و شهرهای بزرگ ايران» ياد می‌کند. اين «نشانه شناسی» کجاست؟ چه کسی اين «نشانه‌شناسی» را تقرير کرده است؟ فيلسوفان؟ روشنفکران؟ سياست‌مداران؟ اديبان؟ معماران؟ نمی‌شود من خودم از چيزی به اسم نشانه‌شناسی حرف بزنم که فقط نزدِ من موجود است و فقط من تعريف‌اش می‌کنم و مرجع‌اش هم خودم باشم. مرجع مهدی در سخن گفتن از چيزی به اسم «نشانه‌شناسی» چی‌ست و کی‌ست؟ من وقتی می‌گويم مثلاً علوم سياسی، مراجع علوم سياسی و چهره‌های برجسته و تئوريسين‌های طراز اول‌اش روشن هستند. اما مرجع «نشانه‌شناسی» چی‌ست و کی‌ست؟

۳. مهدی با بی‌پروايی از «روشنکفران فرهنگ‌ساز» و «پيغمبران لاکتاب» حرف می‌زند که از ديد او همان «مهندسان» و «برج‌سازان» و «پل‌سازان» و «جاده‌سازان» هستند! اين‌ها نمی‌توانند سخنان و نوشته‌های صاحب سيبستان يا حداقل آدمی انديشمند که دغدغه‌ی استحکام و سلامت مدعای عقلانی‌اش را دارد، باشند. چنين تعبيرات احساسی و عاطفی غليظ و سنگينی به درد تمجيد و ستايش می‌خورد يا تبليغات انتخاباتی رياست جمهوری برای کسب رأی. اين نسبت‌ها و دعوی‌های ثابت نشده که هزار و یک مدعی در هر کدام‌شان هست، واقعاً چطور مهدی را به اين‌جا رسانده است که «آن‌ها ما را شهری‌تر می‌کنند»؟ اصلاً شهری شدن يعنی چه؟

۴. مهدی چيزی را که در ايران (و شهرهای بزرگی مثل تهران) می‌بيند «گويای ديد مهندسان از جهان امروز» می‌‌داند که دارد از نظر او يک «نگرش ملی» می‌شود و خودِ او آن را «آمريکايی شدن جهان» می‌نامد. بگذاريد همين‌جا وارد يکی از خلل‌های بزرگ نوشته‌ی مهدی شوم. مهدی نتوانسته است (يا شايد هم نخواسته است) ميان «معمار» (همان «آرشيتکت» يعنی آدم‌هايی مثل چارلز جنکز، حسن فتحی، محمد کريم پيرنيا، داراب ديبا، نادر خليلی، نادر اردلان، فرشيد موسوی، تادو آندو، زها حديد، ريچارد ماير و آدم‌هايی از اين دست) و «مهندس» («مهندس راه و ساختمان»، «بساز بفروش»، «شرکت ساختمانی» و حتی «بنّا» – هر يک از اين‌ها با ديگری فرق‌های زيادی دارند البته. همه مثل هم نيستند.) و «روشنفکر» تمايز قايل شود. دست بر قضا اين در هم آميختگی و در هم راندن اين سه طبقه‌ی متفاوت که گاهی اوقات می‌توانند با هم اشتراک و قرابت داشته باشند، به مهدی کمک می‌کند تا ادعايی را بدون سندِ محکم و صرفاً با تکيه بر بلاغت نوشتاری و گفتار عاطفی در ذهن خواننده‌اش بنشاند.

مهدی تا نداند «معمار» کی‌ست و چه می‌کند، نخواهد فهميد چه نتايج مهيب و درشتی دارد از مدعيات‌اش می‌گيرد. کاش مهدی با چهار نفر معمارِ معماری خوانده در دانشگاه‌های ايران و خارج از ايران حرف می‌زد، کارهای‌شان را می‌ديد، دغدغه‌های آن‌ها را بررسی می‌کرد تا درمی‌يافت که تصويری که دارد ارايه می‌کند، تصويری است که فقط خودش می‌خواهد يا خودش دوست دارد ببيند. اين تصوير از معمار، مهندس، روشنفکر منطبق با واقعيت نيست. فرعی است بر تصور ذهنی صاحب سيبستان.

۵. مهدی به سادگی «روشنفکر معمار ايرانی» را مساوی و مترادف با کسی گرفته است که «ارزش افزوده‌ نتيجه و حاصل کار و زحمت‌اش هم بيشتر است و خواهان بيشتری دارد». اين يعنی چه؟ يعنی «روشنفکر معمار ايرانی» همان بساز بفروش يا پيمانکارانی که با شهرداری‌های ايران قرارداد دارند هستند و بس. کار با اين عنوان پر طمطراق و دهن پر کن ندارم. شما به جای آن «روشنفکر معمار ايرانی» هر چه که دوست داريد بگذاريد. اما آن کسی که در پی تحقق آرزوی مردم برای «زندگی کردن در يک آپارتمان زيبا و گران‌قيمت و تصاحب آن» باشد – که از ديد مهدی ناگهان شده است «حاصل روشنفکرانه» و «اثر روشنفکرانه» – واقعاً کدام‌يک از خصايص و صفات «روشنفکر» بودن و «معمار» بودن و «ايرانی» بودن را دارد؟ اين کارها را ممکن بود هر آدم «غير روشنفکر»، «غير معمار» و «غير ايرانی» هم انجام بدهد. پس چه نیازی به صادر کردن اين همه احکام کلی و يافت مصداق‌های متغير و ناثابت؟ حال بار معنايی اين کلمه‌ای را که مهدی به کار برده است ببينيد: «من در ايران کمتر کسی را می‌شناسم که قادر به رفض اين «اثر» روشنفکرانه باشد». دقت کرديد؟ هر کسی اين‌ها را نپذيرفت، «رافضی» شده است! مهدی هيچ کلمه‌ی ديگری را نمی‌توانست به کار ببرد که بار دينی و کلامی نداشته باشد و پيشينه‌ی مطالعات ادبی و تاريخی مهدی را – که توغلی در معماری و شهرسازی،‌ مدرن حداقل، نکرده است – نشان ندهد؟

۶. مهدی می‌نويسد «معماران بر اساس سليقه و دريافت شخصی خود و يا شخص صاحبکار عمل نکرده‌اند بلکه در چارچوب نوعی منطق زيباشناختی شهری که از سوی شهرداری و دولت و عقل سليم عمومی حمايت و اعمال شده حرکت کرده‌اند و طرح زده‌اند و اجرا کرده‌اند». چه ايرادی به اين جمله وارد است؟ نخست، همان استفاده‌ی افسارگسيخته از لفظ «معمار» و خالی کردن آن از مفهوم و معنای واقعی و عملی و علمی آن در عرف «معماری» است. دوم اين‌که چه کسی گفته است شهرداری و دولت و عقل سليم عمومی اين سليقه‌ها را حمايت و اعمال کرده است؟ گاهی اوقات ده‌ها عامل سياسی و حماقت‌های مسئولين فضای معماری را نابود کرده است. مهدی در بند بعدی به خوبی به نابودی محيط زيست شهری و بی‌قاعده کردن ساخت و ساز اشاره کرده است، اما در آن‌جا هم مشخص است نيست خوبی‌ها و بدی‌های اين رخدادها به گردن «معمار» است، يا «مهندس» يا «شهرساز» يا «روشنفکر» يا «دولت» يا «شهرداری» يا «عقل سليم عمومی» يا شتر-گاو-پلنگی که هيچ کدام از اين‌ها نيست اما همه‌ی اين‌ها هست!

۷. جای خوشحالی است که دو بند پايانی نوشته‌ی مهدی به «سوال» ختم شده است و تئوری‌های کلان نپرداخته است! مهدی در پايان نوشته‌اش از «الگوی دموکراسی متناسب با اين نوسازی» حرف می‌زند؟ اين حرف يعنی چه؟ چه اندازه روی اين کار شده است؟ حرف مهدی تنها در حد اشاره است و بس. و گرنه بايد مشخص کرد که مقصودِ او از «دموکراسی» چی‌ست؟ چه نوع «دموکراسی»ای؟ «ليبرال دموکراسی»؟ دموکراسی مينيمال يا ماکزيمال؟ «جامعه‌ی مدنی» در دموکراسی مورد نظر مهدی چه نقشی دارد؟ «کثرت‌گرايی» کجای ماجرا واقع می‌شود و ربطِ اين‌ها به معماری و شهرسازی چی‌ست؟ کاش مهدی کتاب «پست مدرنيسم چی‌ست؟» چارلز جنکز را بخواند و بعد دوباره در نوشته‌اش تجديد نظر کند. بدون شک ديدش بعد از خواندن اين کتاب تغيير خواهد کرد. (اين کتاب به فارسی هم ترجمه شده است، با ترجمه‌ی فرهاد مرتضايی).

۸. اين نکته‌ی حاشيه‌ای هم بايد اول می‌آمد. مهدی می‌گويد به «مهندسی اجتماعی» ديگر اعتقادی ندارد، زمانی داشته است ولی حالا ندارد. مقصودش از «مهندسی اجتماعی» همان چيزی است که پوپر به آن اشاره می‌کند؟ مهدی اگر نقدی بر اين نظريه ارايه نمی‌کند، چه دلیلی دارد این جمله را اول نوشته‌اش آورده است؟ مهدی اين را تحت تأثير نوشته‌ی دکتر کاشی نوشته است؟ آيا نوشته‌ی کاشی در راستای نوشته‌ی مهدی است؟ من جداً شک دارم نوشته‌ی دکتر کاشی ربط مستقيمی يا حتی غيرمستقيمی به اين شيوه‌ی تحليل مهدی داشته باشد.

۹. يک نکته‌ی نهايی را هم بايد بيفزايم که شايد ذکر بخشی از آن چندان لازم نباشد. پيش از انتشار اين مطلب، هم متن نوشته‌ی مهدی و هم نقد خودم را به دو معمار يکی در ژنو و يکی در لندن دادم تا روی هر دو نظر بدهند. هر دو نفر با نقد من همراه و متفق بودند. و از دوست معمار ژنونشين‌ام، فرخ درخشانی، هم نکات تازه‌ای را شنيدم که لازم است اين‌ها هم افزوده شوند به اين مطلب. عمده‌ی کسانی که اين وضعيت را می‌بينند، به قول فرخ، می‌روند تهران، لندن، آمستردام، پاريس و نيويورک و آن اندازه به ساير نقاط جهان سفر نمی‌کنند تا بدانند که اين جريان مختص ايران نيست. اين بزرگراه سازی، برج‌سازی، هتل‌سازی و مغازه‌سازی در قاهره‌ی مصر هم هست، در اندونزی هم هست. شکی در آمريکايی شدن و ميل مردم به آمريکايی شدن نيست. اما چه نتيجه‌ای از اين می‌شود گرفت؟ که معماری اين است؟ که معماران روشنفکران ما هستند؟ فرخ به درستی می‌گفت که بله، در کويت، در دوبی هم ساختمان‌سازی رشد وسيعی کرده است. اما چه کسانی اين ساختمان‌ها را می‌سازند؟ آيا اين‌ها نماينده‌ی ساختمان‌سازی آمريکايی هستند؟ عمده‌ی اين‌ها جوانانی هستند که در آمريکا تحصيل کرده‌اند آن‌هم در ميد وست، نه در هاروارد يا برکلی. معماری‌شان هم، معماری کويت و دوبی، معماری نيويورک نيست، معماری هيوستون است. حال سخن مهدی چی‌ست؟ چه طرفی از اين‌ها بسته می‌شود؟ جز چند مشاهده‌ی کلی و واقعيت آشکار چه نکته‌ی مهم و کشف شگفتی در اين مشاهدات هست؟ سخن مهدی در باب گرايش مردم به آمريکايی شدن درست است. مشاهده‌ای درست است. اما اين وسط جهانی شدن از ديد مهدی کجا رفته است؟

پ. ن. در راستای نوشته‌ی مهدی و بر آفتاب افتادن ضعف دانشِ ما درباره‌ی نشانه‌شناسی، لطف فرموده لينک‌های زير را در ويکی‌پيديای فارسی و انگليسی مشاهده کنيد. اميدوارم نکته‌ی معنادار و مثبتی را به بحث مهدی افزوده باشد:

نشانه‌شناسی (ويکی‌پيديای فارسی)
نشانه‌شناسی (ويکی‌پيديای انگليسی)