۷

نزاع ميان ابتذال و فلسفيدن

يا للعجب! به قول بانو، عجب گيس‌گيس کِشون و ريز‌ريز کُشونی شده است اين ماجرای ابتذال و حواشی‌اش! آشيخ ميرزا مهدی خلجی، ظهيرالملکوت اسبق، سفير الملکوت سابق و منتقد الانام فعلی، تکمله‌ای نوشته‌ای است بر جريده‌ی پيشين‌اش که ناگهان در خاطر مبارک همايونی خطور کرد که اين وجيزه‌ی جريده‌ی سفير سابق (واشينغتنيه) با آن لحن و بيان منشيانه‌ی آميرزا ابوالقاسم خان فراهانی، خلد الله مضجعه‌، عجب آشوب عظمايی به پا کرده است، به قول آسيد نيکان کاريکارتوچی، با اين بيانات فاخر هر کالايی را می‌توانند به خلايق قالب کنند! اين عبارات، ناگهان مانند صور اسرافيل استخوان‌های قبله‌ی عالم را به جنبش درآوردند در لحد و رستاخيز ناگهانی بر پا کردند!

ما که قبله‌ی عالم باشيم، همين الساعه، وليعهد سابق و فعلی خودمان را دعوت می‌کنيم قلم به دست بگيرند و مراتب چاکری و آستان‌بوسی درگاه را به وجه اتم به جای آورند! چه معنی دارد اشاره‌ به عورت ضعیفه‌ها در محفل درس علما می‌کنند ايشان؟ مگر حجب و حيا از صحرای بيکران خاطر کاتب سابق رخت بربسته است که با چنين مباهاتی از بول و غائط مشتی مخبط به تجليل ياد می‌کنند و آن را نشان از مدرنيت و فرنگيت می‌شمارند؟ به روح جد شهيدمان قسم که ساعتی است انگشت حيرت به دندان می‌گزيم چنان که خون از لای نواجد مبارکمان روان شده است! چاکران درگاه جنت مکان، در تمام اين پهنه‌ی بی‌کران تا به حال مراتب ترقی‌خواهی خود را با کشف عورت و بول و غائط در مرآی عام و خاص به کرسی اثبات نشانده بودند؟ حاشا و کلا که چنين منکراتی در ضمير آستان‌بوسان درگاه راسخ شده باشد! دو گوش مبارک همايونی که تا به حال استماع چنين دليری‌هايی نکرده‌اند. به چشم هم اگر ببينيم شايد فقط فکر کنيم اين‌ها از فتنه‌های آخر الزمان است که چنين مزخرفاتی به نام علمای اعلام که هر يک ستونی در زير سقف بلند دانش‌ هستند، در مذاق قاطبه‌ی خلایق ريخته شود!

ما که خدا به سر شاهد است سودای هيچ سرکوبی نداشته‌ايم تا به حال (انصافاً زورمان به رعايای خودمان نمی‌رسد، چه برسد به ديگران)، اما اين‌ها که شورش نيست حکماً! اين علما دارند مدام از شورش حرف می‌زنند و قدرت! من نمی‌فهمم قدرتی که در آن سلطانی نيست و قاضی‌القضات و شحنه‌ای حاضر نيست و کليد زندانی ندارد، به چه درد می‌خورد؟ خاله خانباجی جان قبله‌ی عالم می‌خواهند با آن بساط اقتدار بگسترانند؟ اصلاً چه فضيلتی که آدم به جای کسب علم برود زبان اراذل و اوباش ياد بگيرد که علما را مضحکه کند؟
بزرگ‌اش نخوانند اهل خرد / که نام بزرگان به زشتی برد!
جماعت فيلسوف که هميشه مدعی بودند بايد روشن حرف زد، از غرائب است که به جای دو سطر توضيح روشن در مذمت دليری‌های سست‌نفسانه‌ی هواپرستانه، به تجليل آن بنشينند و ردای فلسفيت و نظريه‌پردازی بر آن بپوشانند. عجب مملکت بی‌در و پيکری شده است اين وبلاغستان! اين‌ها وبلاگ نيست ديگر، محل لاغ است گويا! قبله‌ی عالم که چشم‌شان آب نمی‌خورد اصلاً که اين قافله‌ی لنگ حتی دو فرسخ جلو برود. بعيد می‌دانيم اين‌ها حتی با طياره تا حضرت عبدالعظيم بتوانند بروند! همين‌جوری دارند در جا می‌زنند و بافندگی می‌کنند، نعوذ بالله! کاش آميرز مهدی خان که دیگر در زمره‌ی ساکنان درگاه نيستند، اين نصيحت مشفقانه را از قبله‌ی سابق بپذيرند که اگر گناهی می‌کنند، لااقل گناه پر لذت بکنند! شما که خود مثل آن خلايق نمی‌نويسيد، چرا تمجيد و تشويق فلسفی می‌کنيدشان؟ اگر حق است و انصاف است و نشان برهان و ميزان است، خود همان روش پيشه کنيد تا ما هم که قبله‌ی عالم باشيم، معنای اين شيوه از شورش را دريابيم! ولی چه حاصل! (نوشتيم «معنا» و «حاصل»، يادمان افتاد يکی می‌گفت:‌«اين‌ها معنای محصلی ندارد»!) روزگار آخر الزمان است و هر کسی متابعت رأی و هوای خويشتن می‌کند که گويند از فضايل دوموکراسی است! جل الخالق! اين بنی بشر دو پای چه ترقياتی کرده است! اين‌ها که از فهم قبله‌ی عالم خارج است. شايد وليعهد درگاه که صمصام قلم در دست دارند و خداوندگار داستان‌اند، داستانی نو بنويسيد به سياق زبان قدرت خاقانی، شايد اين مقولات مغلق ما را فهم شود! وليعهد جان!‌ دست همايونی به دامان قلم نيابت نشان‌تان!‌ بنویسيد شما را به جان گربه‌های‌تان! بنويسيد که دل‌مان خون شد!

اه! پوسيديم از بس حرف‌های ديوانی ننوشتيم. ياد رقعات ايام ماضی به خير که ساکنان درگاه خلد آشيان محروسه‌ی معظمه، هر روز رونقی به دفترخانه می‌دادند.

قبله‌ی حيران در طوفان ابتذال‌های وبلاغيه

۱

وليعهد منور

به ميمنت و مبارکی! داشتيم امروز در صحيفه‌ی خبرپراکنی سرکار مکرمه اليزابت خانوم تفرجی می‌کرديم، ناگهان چشم‌مان به جمال منور و براق وليعهد بارگاه روشن شد. اسباب شعف و مسرت فوق العاده‌ی قبله‌ی عالم شد اين رؤيت غير منتظره وليعهد بارگاه همايونی. تو را به خدا ببينيد چقدر نورانی است! وليعهد منور درگاه ملکوت؛ فشارش بدهيد به عکسی منورتر می‌رسيد!سبحان الله!‍ ما خودمان که در بلده‌ی پروسيه‌ی برلين وليعهد را ديديم اين‌قدر نورانی نبود! گويا تا سيمای بی‌صدای وليعهد در مقابل دوربين قرار می‌گيرد از آن نورهايی که توی‌اش می‌گويند فر دارد و فره (شايد هم فرفره؛ در طفوليت موهای وليعهد ما فرفری بوده است!) در آن هويداست. هر چه باشد شاهان و سلاطين همه فره‌ی ايزدی داشته‌اند!‌ وليعهد هم هر وقت بخواهد به مسند ملکوتی بنشيند لاجرم اين فره را اکتساب خواهد کرد. القصه،‌ ماجرا را کوتاه کنيم مبادا بدخواهان و بهانه‌‌جويان سعايت يا نمامی کنند. ظهير‌الملکوت دل خوشی از وليعهد ما ندارد و بساط توطئه‌چينی هم از جانب عناصر اخلال‌گر و نامطلوب در خفا و نهان در جريان است. گفته بوديم خفيه‌نويسان و مفتشان درگاه متخلفان را گوشمالی دهند. باری وليعهد جان! ما خرسنديم از انوار مشعشع ولايت‌عهدی.

۱۳

تمثال حضرت جان کين اعلی الله مقامه


در راستای اين‌که ظهير درگاه ظاهراً اشتياق وافر و ارادت غريبی به رؤيت مسوده‌ی تصاوير آن عالم استراليايی کانادا ديده‌ی بريتانيا نشسته‌ی برلين رفته پيدا کرده‌اند، عجالتاً به نقش تمثالی از معلم قبله‌ی عالم اکتفا می‌کنيم که در ذيل می‌آيد:


حضرت جان کين
 اين هم عکسی دیگر از آن عالم بی‌بديل:
حضرت کين


که البته مربوط به ايام جوانی ايشان است گويا! باری، برخی از اشارات و کتاب‌های جان کين در حجره‌ی لينکدونی ارض مقدسه آمده است. طالبان می‌توانند به همان‌جا رجوع کنند. اما ما هنوز هم به ظهير شک داريم. نمی‌دانيم اين سخنان چرب‌زبانانه را به چه قصد و نيتی گفته است. وليعهد هم که در پاسخ مرقومه‌ی ما تعلل وافر کرده است. نمی‌دانيم چه خبر است در درگاه. پراگيان که سر در نقاب سکوت کشيده‌اند الا ظهير. برلينيان هم که احتمالاً در معيت وليعهد به خاطرشان جای ديگری مشغول است. اهل وين هم که شده‌اند حاجی حاجی مکه! چه خبر است در درگاه؟ ما چهار روز ملتزم درس و مشق بوديم همه‌تان پراکنده شديد؟ زهی همت! آی ملکوت نشينان!‌ ما هول برمان داشته است؟ وليعهد! کجا رفتی؟
 قبله‌ی عالم نگران که قلبش دارد از دهانش در مي‌آيد!

۳

فاخته‌ی ملکوتی

وليعهد جان
تصدقتان گردم! مرقومه‌ی شريفه‌ی والاجاه وليعهد بزرگ بارگاه عز وصول يافت و به رؤيت چشمان خاقان جم اقتدار رسيد. از ضمير منور وليعهد درگاه البته نهان نماند و نيست که در اين ايام دراز فراق و جدايی از تدبير امور ملک و تمشيت ارکان ملکوت، لحظه‌ای از ياد رعايای درگاه غافل نبوده‌ايم. باری بارها نيت کرده بوديم که مرقومه‌ای مفصل به رسم معهود شهريارانه مکتوب کنيم و چاپار مخصوص همايونی را مکلف کنيم که به طرفة‌العينی منشور مقدس خاقانی را به تمامی اطراف و اکناف ملکوت ارسال دارند. سلطان‌بانو هم مکرراً ملال خاطر خود را از بی‌رونقی دفتر ديوانی و غبار نشستن بر کنگره‌ی ملکوتی بارگاه ابراز داشته‌اند. ما هم چنان که رسم اجداد جهاندارمان بوده‌ است مدام از نگاه عبرت و اشارت حکمت متفطن اين نکته بوديم که:


آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو
بر درگه آن شهان نهادندی رو
ديديم که بر کنگره‌اش فاخته‌ای
بنشسته همی گفت که کو کو؟ کو کو؟
هر چه باشد از این سکوت و خاموشی مستعجل ملالی به دل راه مدهيد که قبله‌ی عالم تازه ديروز از مداومت بر تکاليف جامعه‌ی غربيه‌ی وست‌مينستر و تمرين لوازم دموکراسی فراغت حاصل کرده‌اند. چنان که رسم معهود ارباب دانشگاه است گرفتار تدوين رساله‌ای بوديم که ختم تحصيل را اعلام نماييم. هنوز هم البته چندين ورق‌پاره را بايد سر و سامان دهيم تا فراغت کامل حاصل آيد.
و اما بعد؛ در باب روزگار ارض مقدسه و ممالک محروسه‌ی ملکوت لازم افتاده است که تذکرات واجب و تنبيهات لازم همايونی برای قاطبه‌ی مقیمان درگاه ارسال شود تا به آداب حضور واقف بمانند و در رسوم اقامت قصوری نورزند. وليعهد جان! قربانتان گردم! گويا تنها شما هستيد، که با وجود تنهايی که مثل تنهايی خدا شده است انگار، دمی از تمشيت امور حجره‌ی منوره‌تان غافل نمی‌شويد. بعضی‌ها گويا به سفر قندهار و هرات رفته‌اند. يکی دو نفر را که ما البته اطلاع واثق داريم که از ظل انوار همايونی خروج کرده‌اند. نازک‌الملکوت و ماوراءالملکوت سر از سمرقند و بخارا در آورده‌اند. خودتان می‌دانيد که اين طايفه‌ی دل در هوای خوبان را نمی‌شود دمی در آستان مقدسه پای‌بند کرد. هوای سيه‌چشمان کشميری و ترکان سمرقندی رهاشان نمی‌کند! صدر اعظم درگاه هم که می‌بينيد و می‌دانيد کم‌گوی شده است و اخيراً هم از قبله‌ی عالم درخواست کردند که آن نشان عاليه‌ی ادبی را که بیتی درخشان از حافظ شيرين سخن بود از صدر منزل‌شان برداريم مبادا جماعت صادر و وارد ظن خودبينی و کبر و نخوت بديشان ببرند. دل رئوف قبله‌ی عالم اجابت درخواست کرد البته. اما ما به همان بيتک خوش بوديم. ظهیر‌الملکوت که تن‌تن تنی ناتن‌تنی در آورده‌ است! ما نفهميديم ظهير با که تنی است و با که ناتنی؟ مدتی پيش از صدر اعظم شنيديم که با اتفاق يکی از مه‌پيکران پراگی سودای آب‌تنی داشته است. راست است آيا؟ هر چه باشد تأکيد فراوان بفرماييد به ايشان که احتياط واجب است که در رعايت آداب شرع کوشش وافر کنند. در همه حال از دوختن آن کلاه مشهور غفلت نکنند که مايه‌ی خذلان و شرمساری ملکی و ملکوتی نشود! سياح‌الملکوت و قديسة‌الملکوت هم گويا هوس ديار شيطان کرده‌اند. خودتان استفسار لازم را بفرماييد و خبرش را به سمع سلطان برسانيد که اين‌ها چرا از درگاه ما خارج شده‌اند؟ قصد سفر داشته‌اند فقط؟ ما مراتب رنجيدگی عميق خود را از اين بی‌ سر و سامانی درگاه به شما ابلاغ می‌کنيد. فکری بکنيد تو را به خدا!
وليعهد بزرگ! ساعد و قبضه‌ی قبله‌ی عالم از ترقيم و تحرير ديگر رنجه شد. عجالتاً همين مرقومه‌ی مختصر را داشته باشيد تا مجالی اگر حاصل شد، رقعه‌ی جديدی صادر کنيم.
 قبله‌ی در کار درگاه و دلتنگ وليعهد

۴

منشی قبله‌ی عالم

تاجری در خم شد
عارفی بازاری
در همان منزل اول گم شد
شاعری خم می شد
منشی قبله عالم
می شد
زاهدی نام خدا را به زبان جاری کرد
بعد
خرما را خورد
زاهدی نوبنیاد
راه و رسم عرفا پیشه گرفت
لنگ مرغی برداشت
و به آوای حزین آه کشید
مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک
شاعری خانه نداشت
در خیابان خوابید
شهرداری سر ذوق آمد و
اقدامی کرد
جمع درباره اثبات وجود ازلی گپ می زد
ژنده پوشی طلب برهان کرد
شاعری شعری گفت
عاشقی آه کشید
عارفی هوهو کرد
تاجری دسته چکش را رو کرد
عارفی وارونه حس می کرد
و کرامات غریبی هم داشت
مثلا طشت طلا را
لگن مس می کرد
شاعری کهنه سرا
شعر نیما را دید
زیرلب غرغر غرایی کرد
شاعری اشک نداشت
و لهذا خندید
از سيد حسين حسينی – نقل از: ابراهيم نبوی

۴

اخبار داغ سياحتی

اگر خطا نکنم و هوش و حواس قبله‌ی عالم هنوز به جا باشد و مايه‌ی رشک ساير حلقه‌نشينان نشود خبر اتمام زايمان دوباره‌ی ايگناسيو،‌ سياح‌الملکوت،‌ را بايد در بوق و کرنا کرده و به سمع و نظر جميع مترددين ارض مقدسه برسانم! وقتی که از برهوت بی‌دانشی و فن‌مردگی سخن می‌گويم مقصودم دقيقاً همين چيزی است که رؤيت می‌فرماييد. خدا به حال کسانی رحم کند که در اين تهی‌دستی علمی دست به دامان من بشوند و توقع داشته باشند در مدت زمانی کوتاه کاری عالی و با کيفيت انجام دهم! رضا علامه‌زاده هنوز منتظر يکی دو کار کوچک است که مجال تهيه و تدارک آن را پيدا نمی‌کنم. اين است که يک روز می‌بينيد يکی صفحه‌ی اصلی حلقه‌ی ملکوت را جلا می‌دهد و يکی قابله‌ی ايگناسيو می‌شود! باری صفحه‌ی ايگناسيو را ببينيد و حظ کنيد! من يکی که يک دنيا لذت بردم. راستش حسودی‌ام شد. هوس کردم من هم بانگ و رنگ و هيأت و سيمای ملکوت را هم ناگهان تغيير دهم. خدا را چه ديد،‌ شايد اين زايش برای ملکوت هم رخ داد. اما باز هم يادآوری کنم که کسانی که اينها را می‌بينند گمان نکنند من بيکار بوده‌ام و وقتم را با اينها پر کرده‌ام. هر کدام از اينها کار دوستانی بوده است که علاقه‌مند زيباتر ساختن مجموعه بوده‌اند. يک بار ديگر هم در همين صفحه مدتی پيش درخواست کرده بودم از کسانی که دانشی فنی در صفحه‌آرايی دارند تا به ياری صاحب حلقه بشتابند و اينجا را دلپذيرتر کنند. هر چه باشد قرار نيست حلقه‌ی ملکوت تنها اعتبارش به محتويات و نوشته‌ها باشد. صفحه‌پرداز ايگناسيو اگر اينها را می‌خواند بداند که ما هم به کمک او نياز داريم! باقی دوستان حلقه می‌توانند به خود سياح‌الملکوت مراجعه کنند و از او راهنمايی بخواهند.

۱۲

از فتنه‌های دربار

الساعه که مقام منيع شهرياری فراغتی از امور متفرقه‌ی اندرونی حاصل فرمودند در خاطر مبارک‌شان خطور نمود که شبِ دوشين را در معيت ملازمان درگاه اعنی سه نفر از ساکنان ارض مقدسه که همانا ملک‌الشعرای دربار، نازک‌الملکوت و قند‌الملکوت باشد همگی در رکاب سلطان‌بانو در رستوران حافظ بوديم و ميهمان ملک‌الشعراء برای بزرگداشت سالروز ولادت سلطان‌بانو. باری قبله‌ی عالم تنها می‌خواستند خاطر نشان کنند که ملک‌الشعراء در محفل دوشينه اشارات متعددی به فتنه‌ها و دسيسه‌های واقعه‌ی اخير در ممالک محروسه ما اشارت فرمودند و البته به کرات از توطئه‌های شنيعه‌ای ياد کردند که به زعم ايشان از سوی ظهير‌الملکوت صادر می‌شود. عجالتاً دستور تشکيل کميته مخصوص برای پی‌گيری جوانب امر را صادر فرموديم. هر چه باشد اراضی مقدسه‌ نيز خطوط قرمزی دارد. بارها متذکر شده‌ايم که اينجا مقولاتی از قسم دموکراسی نداريم. هر چه هست الطاف بيکران همايونی ماست. ساکنان درگاه هم البته يکايک از رقت قلب نازک شهريار آگاه‌اند! وليعهد بارگاه نيز نيک می‌داند که ما چه می‌کشيم. سلطان‌بانو هم که جای گفتن ندارد.
قصه را مختصر می‌کنيم عجالتاً تا نتايج استفسارات به سمع مبارک همايونی برسد. شايد در روزهای آتی سلطان‌بانو روايت ماجرا را مرقوم دارند.
قبله‌ی گوش به زنگ فتنه‌ها!

۱

جل الخالق!

باورم نمی‌شود! ديگر داشتم کم کم از خودم نااميد می‌شدم. يک نفر اجابت دعوت کرد و چهار خط در دبيره نوشت، باشد تا تذکره‌ای باشد برای اولوا الالباب! کاش بقيه هم ياد بگيرند. نويسنده‌ی اسپيد روح جد اندر جد قبله‌ی عالم را شاد کرد با اين کارش. البته يادآور خاطراتی هم شد برای ما که روزگاری در راهروهای دانشکده‌ی ادبيات می‌زديم زير آواز و خلقی از دست ما عاصی بودند. اما نگفت که روزگاری هم بلوار خيام مشهد را هر شب طی می‌کرديم تا جايی که همگان احتمالاً ما را چون دوقلوهای ديوانه و آوازه‌خوان آن وادی شناخته بودند! جداً‌ مايه‌ی خرسندی است. ای ساکنان ارض ملکوت! بجنبيد! شما را به خدا تعلل نکنيد!

۱۱

اغتنموا ايها الاصحاب!

ديگر به چه زبانی بنويسم؟! اين دبيره را ما همين جور از سر بخار معده نگذاشتيم اينجا! آنهایی که ننوشته‌اند معلوم است چه کسانی هستند، چون آنها که نوشته‌اند هم معلوم‌اند! ظاهراً اصلاً خوشتان نمی‌آيد چهار خط از خودتان بنويسيد! می‌ترسم اين صفحه عمر نوح بکند و گرد قيامت بر آن بنشيند! شما را به خدا يک بار هم که شده به يک تقاضای جدی من پاسخ درست و حسابی بدهيد! اصلاً فايده ندارد. بگذاريد برگرديم به فضای شهرياری خودمان:
وليعهد جان!
تصدقت گردم! اين ساکنان درگاه قبله‌ی عالم را جان به لب کرده‌اند. تمامی اوامر همايونی را پشت گوش می‌اندازند. ما نمی‌دانيم اينها چرا تا پای‌شان به ممالک غربيه می‌رسد ناگهان حقوق شهرياری ما را از خاطر می‌برند. الساعه که داشتيم تعدد منشورهای همايونی را در الزام به رونق دادن حجره‌ی مبارکه‌ی دبيره رؤيت می‌کرديم ديديم که ما هر وقت که مجال فراغت از امور اندرونی و مهمات مملکتی حاصل کرده‌ايم محض تنبه هم که شده،‌ اشارتی کرده‌ايم تا شايد حس حضور در سايه‌ی مقدس همايونی و بارگاه مبارک ملکوتی کمی رگ حميت مترددين ارض مقدسه را بجنباند و اهتمامی در آبادانی آن گوشه‌ از ملک ما نمايند. ما توانستيم ظهير درگاه را که آن قدر گريزپا بود و صدر اعظم بارگاه را که پيوسته در سفرهای پاريسيه و سير آفاق و انفس و تفرج صنع بود به راه بياوريم. گويا ديوان مظاهرت و دفتر صدارت بيشتر دغدغه‌ی آبادانی ملکوت را دارند تا ساکنان متفرقه در اقصا نقاط کره‌ی ارض. گفتيم شايد چنان که رسم ديرين ملوک بوده است، چاکران درگاه از وليعهد پر اقتدار ما حداقل به اعتبار سبيل‌اش حساب ببرند و امتثال اوامر کنند. ناچار دست به دامان شما شديم. روا ندانستيم از سلطان‌بانو بخواهيم در اين غايله شوم دخالت نمايند. چه بسا که نمامان و کج‌انديشان زبان بی‌آزرم خويش بر ايشان نيز دراز کنند از آن رو که خود نيز قلمی بر پهنه‌ی دبیره نگذاشته‌اند که البته دليل‌اش بر ما مکشوف است.
عجالتاً فرمان شهرياری بر اين تعلق دارد که استفسار لازم فرموده ببينيد چرا جمع کثيری از حاضران درگاه و ايضاً غايبان در کار دبيره قصور و اهمال دارند. مراتب را در اسرع وقت با چاپار سريع‌السير سلطنتی به سمع مبارک شهرياری برسانيد. نکته‌ی ديگر اين‌که اگر کسی از ساکنان ارض مقدسه دليلی يا محظوری برای نوشتن دارد می‌تواند در خفا و در پرده‌ی اسرار آن را به اطلاع سلطان برساند. اينجا حاجب و دربان برای گفت‌وگو با سلطان نداريم. مطلقاً کسی را هم رد صلاحيت‌ نمی‌کنيم. همگان آزادی محض دارند که بيايند و بروند اما آبروی ملک نبرند.
قبله‌ی عالم نگران بقای ملک

۸

از اصحاب ملکوت

امشب در محل نمايش فيلم چرخ و فلک ساخته‌ی صاحب سيبستان و مشغول تماشای فيلم بوديم که سلطان بانوی ملکوت تماس گرفت و خبر انتخاب شدن حلقه‌ی ملکوت را داد. مرا از چند و چون و جزييات مسابقه اطلاعی نيست و بر خلاف مدعای کسانی که داوران اين مسابقه را به انواع اتهامات نواخته‌اند،‌ هيچ‌کدام از داوران را نه از نزديک می‌شناختم و نه با هيچ‌کدام دوستی داشتم. اما به هر تقدير،‌ چنان که در خبرها آمده است ملکوت وبلاگی برتر شناخته شده است. پيش از اين‌که حکايت مسابقه‌ای در ميان باشد،‌ که نه من و نه هيچ يک از نويسندگان حلقه به قصد برنده شدن ننوشته بوديم، يک بار ديگر توضيحی در باب حلقه و نحوه‌ی شکل گرفتن و بسط آن داده بودم. گمان می‌کنم واجب باشد بار ديگر ذکر خيری از تمام کسانی شود که نقشی در گسترش حلقه و بهبود آن داشته‌اند. چنان که پيشتر هم گفته بودم روزگاری من بودم و ملکوت به تنهايی در پهنه‌ی بيکران اينترنت و وبلاگ و کاری به کار کسی نداشتم. صاحب سيبستان نخستين کسی بود که او را وسوسه‌ کردم تا وبلاگی فراهم آورد و هنوز آن زمان ميهمان يک روز در ميان بلاگ‌اسپات بوديم و ملکوت آدرس سايت نداشت و از مووبل تايپ خبری نبود. باری من و صاحب سيبستان نخستين کسان مجموعه بوديم. در واقع بايد گفت که بلا ترديد کسی که نقشی اساسی در نهادن سنگ بنای ملکوت داشت او بود. به گمانم وبلاگ سمرقند نيز همان روزها پديد آمد. مجادلات قلمی او و من با مهدی خلجی باعث شد که چندی بعد کتابچه متولد شد و سپس به فاصله اندکی، از بيم هوو، طوعاً او کرها، وبلاگ مختصر ماه‌منير که آن زمان چای تلخ بود پديد آمد که مصادف شد با انفجاری اتمی در سرزمين ملکوت و همه چيز ويران شد و ناچار سی و شش ساعت پای کامپيوتر بيدار بودم تا همه چيز را دوباره مرتب کردم. مدتی نگذشته بود که روزی عباس معروفی تلفن کرد و حکايت از ساخت وبلاگ برای چند نفر از بچه‌های برلين و خانه‌ی هدايت شد. در همين گير و دار بود که شوخی شوخی عباس معروفی را هم آلوده کردم. کيوان و فرين هم همان ايام از راه رسيدند. جمشيد برزگر و کيانوش فريد هم همان روزها به قافله‌ی ملکوتيان پيوستند. بقيه افراد هم مانند قطرات جيوه همديگر را پيدا کردند و مجموعه بسط يافت تا رسيد به آنچه امروز هست.

ادامه‌ی مطلب…

صفحه ها ... 1 2 3 4
صفحه‌ی قبل