۷

کالبدشکافی چند پاسخ

سختِ عنانِ قلم را گرفته بودم که وارد ماجرای آشوری و نويسنده‌ی فل سفه نشوم. تازه رفته‌ام سراغ اينترنت و می‌بينم که حضرتِ استاد نامِ اين حقير را بر قلم مبارک رانده‌اند و اشاره‌ها کرده‌اند. اما «من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم»؟ ايشان که فروتر از آشوری را در خورِ نقد نمی‌ديدند و اصلاً عنقای قاف‌نشينی بودند که با خاکيان‌شان نسبتی نبود. چه افتادِ اين سر ما را که لايق خاکِ درِ ايشان شد؟! اسمِ‌ اين نوشته را گذاشته‌ام «کالبدشکافی». اين کار يعنی تشريح به معنای پزشکی‌اش و البته که کار تميز و پاکيزه‌ای نيست. ولی تا «کالبدشکافی» نکنيم، هرگز ريشه‌ی درد را درست تشخيص نمی‌دهيم و نمی‌توان آسيب‌شناسی درستی داشت.

باری، ناگزير چند نکته را توضيح می‌دهم تا بعضی سوء تفاهم‌ها رفع شود. من بی هيچ ترديد می‌گويم و در «ادبِ نقد» هم اشاره کرده‌ام که اين جنس واکنش‌ها از سوی صاحب فل سفه بيشتر مظلوم‌نمايی است تا پاسخ‌گويی صريح يا مردانه به ميدان آمدن. بيش از هر چيزی ابراز رنجش و دلخوری است با مقدار معتنابهی فضل‌فروشی و عرضِ‌ اندام علمی-فلسفی. به داوری او درباره‌ی زمانه يا هفتان کاری ندارم. درباره‌ی خودم می‌گويم و توصيفاتِ عامِ حضرت‌شان که غبارش بر دامن من نيز می‌نشيند.

ادامه‌ی مطلب…

۷

ادبِ نقد

هر مقامی ادبی دارد. نقد هم ادبِ خاص خود را دارد. وقتی می‌گويم نقد، ادب خود را دارد، مرادم اين نيست که نقد لزوماً بايد مؤدبانه باشد تا نقد باشد. نقد يعنی سنجش، يعنی ارزيابی کردن يعنی بر آفتاب افکندن نقصان و خلل يک انديشه يا يک متن. آن‌چه مقوّم يک نقدِ محکم است، وجود استدلال معتبر و قوی در آن است. نقد، زمانی که خالی از استدلال به جا و معتبر نباشد، چه در آن مؤدبانه چيز نوشته باشی و چه بی‌ادبانه (داوری درباره‌ی مؤدبانه يا بی‌ادبانه نوشتن، حوزه‌ی اخلاق است، نه نقد)، نقد کماکان نقد است. استدلال هنوز در آن هست.

پس چی‌ست که باعث می‌شود نقد آزاردهنده باشد؟ آن‌که نقد می‌شود آيا از خدشه وارد شدن به استدلال‌اش خشمگين می‌شود يا از سخنان درشتی که خطاب به او می‌رود؟ مهم نوعِ رابطه‌ای است که انسان‌ها با هم دارند و توقعی که از يکديگر دارند. حال، خود حسابِ اين را بکنيد که چيزی به نام نقد نوشته شده باشد که در آن نه نشانی از استدلالِ محکم و متين باشد و نه ادب و مروت رعايت شده باشد. اين ديگر نام‌اش نقد نيست، هتاکی است. گندم‌نمايی و جوفروشی است. با اين‌حال، اين پرسش هنوز پرسشی معتبر است که آيا فلان نقد منصفانه، اخلاقی يا مؤدبانه بود يا نه؟ البته که اين پرسش عمقی دارد و دغدغه‌ای. نقد، بی‌رحمانه می‌تواند باشد و همدلانه هم می‌تواند باشد. می‌شود سنگين‌ترين نقدها را هم با زبانی نوشت که بوی هتاکی ندهد. هيچ فضيلت و هنری در اين نيست که زيور و زينتِ نقدمان را ادبيات خشن و زمخت و بی‌ادبانه کنيم. وقتی می‌شود به زبانی آرام‌تر نوشت، آيا گمان می‌کنيم با درشت نوشتن چيزی به وزن نقدمان افزوده می‌شود؟ آری، نقد هنوز نقد باقی می‌ماند. اگر استدلالی موجه در آن باشد، وزن‌اش به قوت خود باقی است. تنها اين نکته می‌ماند که آيندگان خواهند گفت فلانی خلل‌های يک استدلال را خوب می‌ديد، ولی سخت تلخ‌زبان بود و درشت‌گو و بی‌بهره از خلقِ نيکو.

مهم‌تر از همه‌ی اين‌ها يک نکته است که در روزگار مدرن، خاصه در عصر غلبه‌ی وبلاگ‌ها در رسانه‌ها، ديگر نمی‌توان در برج عاج نشست و نقد کرد و نقدها را هم تنها از موضع بالا قبول کرد. نمی‌شود گفت که من نقد را تنها زمانی می‌پذيرم و می‌پسندم که حضرت استاد (آن هم آن استادی که خودم دوست دارم استادش بنامم)‌ بر من نوشته باشد. و من فقط همين استاد را لايق نقد شدن می‌دانم و نه فروتر از او را! اين فرومايگان که هستند که من با آن‌ها دست و پنجه نرم کنم؟ اين‌خودبزرگ‌بينی‌های متبخترانه اگر در روزگار ماقبل جهانی‌شدن خريداری داشت، امروز ديگر خريداری ندارد. در عصر جهانی‌شدن، هر چه شما در اين نقطه‌ی عالم گفتی و نوشتی، در کسری از ثانيه در آن سوی عالم قابل خواندن و شنيدن و تجربه کردن است. ديگر نمی‌توانيم چيزی بگوييم و توقع داشته باشيم فقط خودمان و دو سه نفر که خودمان می‌پسنديم آن را بخوانند. اين يکی از تناقض‌های ذهن‌های جهان سومی ماست که پا به روزگار جهانی شدن می‌نهيم، می‌خواهيم مدرن و جهانی باشيم ولی آدابِ آن را رعايت نکنيم و حصاری از تفکرِ خويش دور خود بکشيم.

پس نقد از هر کسی که صادر شده باشد، تا زمانی که اصول نقد را – و اصول نقد توجه کردن به اصلِ سخن و سنجش استدلال نقد شونده است – رعايت‌ کرده باشد، نقدش وزنِ خود را دارد. حال من می‌توانم اين نقد را خوش بدارم يا ناخوش. اما اگرمن نقدی را نپسنديدم و بر ديگری نقدی نوشتم که همان عيوبی را داشته باشد که من بر ديگران گرفته‌ام، يعنی هنوز روحی خردسال دارم. عرصه‌ی نقد شدن، يعنی اين‌که هر چه گفتی از همان جنس خواهی شنيد. ضربتی زدی، ضربتی خواهی خورد. در اين ميدان بايد مرد بود و نبايد گفت آن‌جا که من ضربت زدم، حق داشتم و حال که ضربت خوردم به جفا خورده‌ام. اين مظلوم‌نمايی‌ها نشانه‌ی کودکی و نابالغ بودن است. فضای نقد، بيابانی پر سنگلاخ است: «پای نگار کرده، اين راه را نشايد».

من اين نکته را می‌پذيرم که خامان ناآزموده هم از اين فضای باز جهانی شده استفاده می‌کنند و چنان می‌نمايند که گويی دانشمندند. اما اين فضا تنها بازيچه‌ی دست کودکان نيست. گاهی اوقات بزرگ‌سالانی که پيش‌تر هرگز قدر و ميزان تحمل‌شان سنجيده نشده است و تا به حال در خلوت و جلوت زبان به درشتی می‌گشوده‌اند، پا به اين وادی می‌نهند و خويشتن را چنان‌که هست می‌نمايند. اين تيغ، تيغی است که گلوی همه را يکسان می‌برد. ظلمی است علی‌السويه. عارف و عامی و عالم و جاهل نمی‌شناسد. يقين بدانيد که اگر مارکس و هگل، فوکو و راسل، پوپر و هايدگر هم در زمانه‌ی ما بودند و دسترسی به اينترنت و وبلاگ داشتند، پس از مدتی زبان‌شان و لحن‌شان دستخوش تغيير می‌شد. نقد، ادب خاص خود را دارد. دشوارتر از آن نقدی که در فضای وب‌ نوشته شود،‌ مقتضی آدابی تازه‌تر هم هست.

در اين فضا، اگر اهل جدل باشی و جدلی‌نويس (يادمان نرود که در مجادله هم می‌توان استدلال کرد و جدل هم خود حاوی يک نوع نقد است)، می‌توانی فقط متکلم وحده باشی و برای خودت بنويسی بدون اين‌که از کسی چيز بشنوی. اما اگر بابِ گفت‌وگو و مراوده را بازتر کردی و پنجره‌ی نقد شدنِ مستقيم را گشودی، ديگر نخواهی توانست همانی بمانی که قبلاً بوده‌ای. دير يا زود، آهسته آهسته‌ تغيیر می‌کنی، مگر اين‌که آن عُجبِ دانش سخت در دل‌ات محکم شده باشد. و اين‌جا همان گذرگاه دشوار است:‌ آدمِ وبلاگ‌نويس بخش نظرهای وبلاگ‌اش را باز می‌گذارد يا می‌بندد؟ بر آن نظارت می‌کند و موکول به تأييد نويسنده می‌کندش يا مستقيم و بی‌واسطه پنجره‌ی خانه‌اش را باز می‌کند؟ اين‌ها همه بسته به نگرش و تلقی صاحب آن وبلاگ خاص است. اما بدون هيچ شکی، آن‌که دريچه‌های گفت‌وگو را در خانه‌اش- علی الاطلاق – می‌بندد و فقط برای ديگران حرف می‌زند، يعنی خانه‌اش محل تاخت و تاز خودش است و بس. پس آن‌چه نادانیِ ما را زايل می‌کند، چی‌ست؟ بيشتر کتاب خواندن و انبانی از دانش شدن – آن هم دانشی نسنجيده و تکبر آور؟ يا بيشتر گفت‌وگو کردن و بيشتر شنيدن و انديشه را به چوبِ نقد آشنا کردن؟ گاهی اوقات سنجيده‌تر آن است که چيزی بنويسم و منتظر بمانيم ببينيم ديگران درباره‌ی آن چه می‌گويند. توضيح اضافه دادن در مقام ايضاح خوب است، در مقام توجيه و شانه‌خالی کردن از بار مسئوليت نه. تضارب آرا چه بسا که ارج و ارزش واقعی يک نوشته را بيشتر آشکار کند، تا توضيحاتِ مکررِ ما. از آن مهم‌تر، زمان و خوانندگان خود داورانی سخت‌گير و نکته‌سنج‌اند. اگر حافظ هنوز باقی مانده است، يعنی از آزمونِ نقدِ زمانه و مردم سر بلند بيرون آمده است. چه بسا شاعران هم‌زمان او بودند و اکنون نيستند و اعتبار و شهرت‌شان به نيم قرن هم نکشيد.
هنوز بسيار فاصله داريم با آن‌که می‌گفت:
عراق و فارس گرفتی به شعرِ خوش حافظ
بيا که نوبت بغداد و وقتِ تبريز است

۴

ملاحظه‌ی بزرگان و نقدِ بی‌امان

مدتی پيش بانو به خاطر سالگرد ازدواج‌مان مجموعه‌ای از کتاب‌های پوپر را برای‌ام هديه گرفته بود که ديوانه‌بازی‌های فلسفی‌ام کمی ارضا شود! اين‌ها را البته در دوران دانشجويی خوانده بودم، ولی شديداً نياز داشتم همه را يک بار ديگر بازخوانی کنم و خودِ کتاب‌ها را برای ارجاعِ مدام دمِ دست‌ام داشته باشم. پوپر در مقدمه‌ی چاپ نخست «جامعه‌ی باز و دشمنانِ آن: افسون افلاطون» (جلد اول جامعه‌ی باز)، در همان بند نخست، سخنانی دارد که می‌تواند سرمشقِ بسياری از ما باشد. دسترسی به ترجمه‌ی فارسی کتاب نداشتم، خودم ترجمه‌اش کردم و اين‌جا می‌آورمش، محض تذکر به خودم و ديگران.

«اگر در اين کتاب سخنان درشتی درباره‌ی بعضی از بزرگترين رهبرانِ عقلانی بشريت آمده است، انگيزه‌ی من اين نيست که آن‌ها را خرد بشمارم. اين‌ها از اين اعتقادِ من ناشی می‌شود که اگر قرار باشد تمدنِ ما باقی بماند، بايد عادت ملاحظه‌ کردنِ انسان‌های بزرگ را ترک کنيم. انسان‌های بزرگ ممکن است اشتباهات بزرگ مرتکب شوند؛ و چنان‌که اين کتاب سعی می‌کند نشان دهد، بعضی از رهبران بزرگِ گذشته حامی حمله‌ی جاودانی به آزادی و خرد بوده‌اند. نفوذِ آن‌ها، که بسيار به ندرت به چالش کشيده شده است، هنوز هم کسانی را که تمدنِ به دفاعِ از آن‌ها وابسته است، گمراه می‌کند و ميانِ آن‌ها جدايی می‌افکند. اگر ما در بيان صريح و آشکارِ انتقادمان از آن‌چه که به اذعانِ همه بخشی از ميراث عقلانی ماست درنگ بورزيم، مسئوليت اين جدايی فاجعه‌بار و شايد مهلک به گردنِ ماست. ما با ترديد در انتقادِ از بخشی از آن چه بسا ياريگر ويرانی تمامِ آن باشيم.»

پوپر، متواضعانه‌ به جای اين‌که تمامِ ميراث عقلانیِ گذشته را زير سئوال ببرد و نفی کند، در پیِ آن است که «بخشی» از آن را نقد کند. زمانه‌ی ما منتقدانی دارد که می‌خواهند شأن انتقاد کردن‌شان را از ويران کردن و نابود کردن هر آن چيزی بگيرند که متفاوت با اندیشه‌ی آن‌هاست. پوپر منتقدِ سر سخت افلاطون، هگل و مارکس بود و مدافع پر شور ليبرال دموکراسی. به اعتقادِ من اگر قرار باشد از کسی آدابِ نقد کردنِ درست و منصفانه و دقيق را بياموزيم، يکی از اين‌ها بدون شک کارل پوپر است.

۱

استادان ادبيات و استادان فلسفه‌خوانده

روز قبل از اين‌که بروم مونيخ، خوشبختانه توانستم در روز اول ششمين کنفرانس دو سالانه‌ی مطالعات ايرانی شرکت کنم (البته با کمی تأخير). به خاطر کمبود وقتی که داشتم تنها فرصت داشتم در دو پانل شرکت کنم که البته هر دو مغتنم بود. اولی البته پانلی بود که داريوش آشوری در آن مطلبی داشت و پانل دوم، پانلی بود که اساتيدی چون دکتر مهدی محقق، دکتر نصر‌الله پورجوادی، آليس هانزبرگر و جمعی از ارباب دايرة المعارف بزرگ اسلامی در آن حضور داشتند.

در پانل دوم نکته‌ای توجه‌ام را جلب کرد. نکته‌ی ظريفی است و شايد چندان به چشم نيايد اما ارزش گفتن دارد. در ميان تمام سخنرانی‌های آن پانل روز اول، سنجيده‌ترين، عالمانه‌ترين و منطقی‌ترين سخنرانی از آن نصرالله پورجوادی بود. از آن سو، البته کسانی چون آليس هانزبرگر و لئونارد لوييسون هم سخن گفتند. اما يک تفاوت بارز ميان سخنان پورجوادی و سخنان مثلاً لوييسون بود. لوييسون با تکيه بر ذايقه‌ی ادبی و سليقه‌ی صوفيانه‌اش مطلب ارايه می‌کرد که البته برای کسی چون من جای سئوال زياد داشت. لوييسون، فی‌المثل، در باب بحث تأثيرپذيری حافظ از نزاری قهستانی به ذکر چند شاهد مثال بسنده کرده بود (که البته مظاهر مصفا هم اين‌ها را در مقدمه‌ی تصحيح‌اش از ديوان نزاری آورده بود)، اما به راحتی می‌شد اين شواهد را تضعيف و حتی طرد کرد. اين مقايسه‌ها بيش از آن‌که پايه‌ی محکم استدلالی داشته باشند، مبتنی بر حدس و گمان و تمايل درونی گوينده بر يافتن شباهتی ميان حافظ و نزاری بود. من ترديدی ندارم که به هر حال، نزاری تأثيری بر شاعران پس از خود داشته است. اما آن اندازه بزرگ کردن نزاری و ناديده گرفتن تمام سنت ادبی پيش از حافظ تنها از کسی بر می‌آمد که در حوزه‌ی ادبيات و عرفان‌ورزی ذوقی مانده باشد و ممارستی در فلسفه نکرده باشد. بر خلاف سخنان لوييسون، سخنان پورجوادی بسيار حساب‌شده و دقيق بود و تلاشی جدی به خرج داده بود که هيچ چيزی اعتبار عقلانی و استدلالی مدعيات‌اش را مخدوش نکند (به جز يکی دو مورد حاشيه‌ای که من بر سخنان پورجوادی افزودم و مورد قبول او هم بود).

اين تفاوت بزرگ به نظر من از آموزش فلسفی پورجوادی می‌آيد. پورجوادی دانش فلسفی‌اش از کسانی مثل هانزبرگر و لوييسون (در عين ادای احترام به تلاش‌های هر دو) بسيار بيشتر است. البته در آن ميان،‌ با تکمله‌های دکتر محقق هم با آن لحن عالمانه و ملاوارش هر وقت که ابياتی از ناصر خسرو را نقل می‌کرد يا حديثی را يادآور می‌شد، آدم بلافاصله حس می‌کرد با کسی روبه روست که بسيار در علوم عربيت و معارف آخوندی متبحر است.

پ. ن. افراد بی‌شماری در اين همايش بودند که البته امکان ديدارشان فراهم نشد. يک نمونه‌اش همين مادام ميم وبلاگستان. شايد روزی ديگر در جايی ديگر بشود اين ارکان وبلاگستانی را گرد هم ديدار کرد.

۶

ترجمه‌های سليقه‌ای و نقدهای لرزان

چيزکی که می‌خواستم در نقد نوشته‌ی سعيد حنايی بنويسم، تبديل به يادداشتی افسار گسيخته شد که علی‌الظاهر باعث رنجش شديد سعيد حنايی شده است. اين بار می‌کوشم بدون وارد شدن به حواشی ماجرا، اصل سخن او را «نقد» کنم و «قضاوت» را به عهده‌ی خوانندگان منصف بگذارم.

سعيد در يادداشت انتقادی‌اش، تلاش دارد ثابت کند که برای کلمه‌ی «تولرانس» معادل درست «تحمل» است، نه «رواداری». اما ببينيم او تا چه اندازه در اين کار توفيق داشته است و مقدمات و نتيجه‌اش چه نسبتی با هم دارند. در اين يادداشت ديرهنگام سعی می‌کنم بخش‌های مختلف نوشته‌ی او را بشکافم و ايرادهای استدلالی و شواهد او را بسنجم. قسمت نظرهای اين بخش باز است. لطفاً نظرتان را درباره‌ی موضوع و مربوط به نقد بنویسيد و بحث را به نزاع و درگيری نيالاييد. اين نقد پانزده بندی، بسيار طولانی شد. در واقع خيلی طولانی‌تر از اين بود، اما ديگر نمی‌شد بيش از اين ادامه‌اش داد. اگر لازم شد، در مطلب جداگانه‌ای بسطش خواهم داد.

ادامه‌ی مطلب…

۳

دريغ از راه‌ِ دور و رنج بسيار!

از خواندن اين مطلب سعيد حنايی کاشانی شگفت زده شدم بسيار. او خواسته است آشوری را نقد کند، اما تنها شيوه‌ی طعنه زدن و بهانه‌جويی را پی گرفته است. من خود به جای تولرانس، بسيار جاها معادل «مدارا» را نهاده‌ام و البته معادل «رواداری» آشوری را نيز بسيار می‌پسندم و به دلايلی معادل «تحمل» را از بن نادرست می‌دانم. دست بر قضا، سعيد حنايی کاشانی با آن همه شواهدی که آورده است،‌ شواهدش نه تنها کفايت نمی‌کند بلکه بيشتر به کاريکاتوری فضل‌فروشانه شبيه است. هنوز از ياد نبرده‌ام آن نوشته‌ی قديمی صاحب فل سفه را در نقد کتاب آشوری درباره‌ی حافظ. صاحب فل سفه به جای اثبات مدعا و توضيح قانع‌کننده فقط متن نقل می‌کند و بعد صرفاً «ترجمه‌ی خودش» و «سليقه»ی خودش را به جای واژه به خورد ما می‌دهد و بعد هم مدعی است که در ردِ اين معادل «استدلال» کرده است. در برابر permissive شايد بتوان حتی معادل «اباحی»‌ را نهاد،‌ اما «رواداری»؟ بيشتر نوشتن و صدها نمونه از اين فرهنگ و آن فرهنگ آوردن به گمان من در اين بحث کار عبثی است، چون عملاً بسياری از مواردی که سعيد حنايی با حوصله نشسته و تايپ کرده (يا از جايی کپی و پيست کرده!) اثبات همان گفته‌های آشوری در آن نوشته است! پس اين همه بحث برای چی‌ست؟ متأسفانه سعيد حنايی کاشانی اگر معلم فلسفه‌ی خوبی باشد، بسيار بد ترجمه می‌کند. صاحب فل سفه را نبايد مترجم دانست و خودِ او هم همان بهتر که به فلسفه بپردازد تا بخواهد برای همه‌ی ارکان عالم تکليف تعيين کند. از اين گذشته، نه من،‌ نه سعيد حنايی کاشانی، حق داريم از سليقه‌ی ترجمه‌ای خود به عنوان عين حقيقت دفاع کنيم و آن هم با اين شيوه بر کسی چون آشوری خرده بگيريم. آشوری شايد به قدر سن صاحب فل سفه تجربه‌ی ترجمه دارد و انصافاً مترجم زبردستی است. من کار سعيد را ناپسند می‌بينيم. حتی اگر نقدی داشت يا روايتی ديگر، به زبانی بسيار ملايم‌تر و خالی از اين هم طعنه‌ی نهفته می‌توانست نوشت. دوستیِ با سعيد با جای خود، اما سعيد مترجم نيست. سعيد مترجم خوبی نيست. اين هم يکی از نمونه‌های آشکار خطاهای او در ترجمه. با اين حال بايد نوشته‌ی او را مو به مو خواند (اين هم از تبعات ناخواسته‌ی يک نوشته!). شواهد بسيار خوبی در تحکيم انتخاب آشوری دارد!‌ من با خواندن مطلب سعيد بيشتر به انتخاب و سليقه‌ی درست آشوری ايمان آوردم.

۹

روز زن يا روز مرد ستيزی؟

آن قدر در اين سال‌های اخير با طايفه‌ی نسوان در باب حقوق زنان بحث و گفت‌وگو کرده‌ام که حوصله‌ام سر رفته است از بعضی از بهانه‌جويی‌ها يا بهتر بگويم نزاع‌های بی‌حاصلی که در می‌گيرد. يک چيز اما برای من روشن و محترم است و آن اين‌که حقوق زنان،‌ بخشی از حقوق انسان‌هاست و نمی‌توان حق زن را از حق هر انسان ديگری، چه زن چه مرد، جدا کرد. حق، بدون قيد و شرط حق است و نبايد متأثر از پيش‌فرض‌های جنسيت، قوميت، نژاد، دين، يا رنگ پوست قرار بگيرد. اما همين بحث حقوق زنان هم چه بسا فراوان گروگان مشاجرات هوس‌ورزان (از هر دو جنس) قرار می‌گيرد. انگار بحث اصلی فراموش می‌شود و زن به جای «دفاع از حقوق زن» می‌شود مسئول «حمله به مرد». هميشه مرز باريکی است ميان نفی و اثبات تا جايی که گاهی آدمی برای خود دشمنی را فرض می‌کند و تمام عمر با همان دشمن فرضی می‌جنگد. اما روزی می‌آيد که ديگر حتی آن دشمن فرضی هم، حتی توهم وجود آن دشمن فرضی هم، چيزی خنده‌دار است و تو هنوز داری با همان خيال می‌جنگی: بر خيالی جنگ‌شان و صلح‌شان! زنان تا زمانی که بحث حقوق‌شان را از منظر و موضع حقوقی طرح نکنند و به شيوه‌ی نيم قرن گذشته و با ابزارهای انقلابی دنبال ايجاد تغيير باشند، حداکثر کاری که کرده‌اند ايجاد تنش و نزاع بيشتر است. راه استيفای حقوق در يک دعوا، متهم کردن و داغ ننگ زدن دايمی به طرف مقابل نيست: با اين شيوه هيچ وقت مشکل حل نمی‌شود. (چنان که نسبت غرب سياسی و اسلام سياسی امروزه چنين شده است: دو طرف مرتب در حال بر شمردن عيب‌ها و پدرسوختگی‌های يکديگر هستند!).

خوب، بس است ديگر. آدم وقتی تن‌اش می‌خارد می‌آيد و اين بحث‌ها را پيش می‌کشد ديگر!

۰

ويران شدن در آينه

اين مقدمه‌ی آخرين نوشته‌ی خوابگرد درباره‌ی جنجال‌های اخير است: «ماجرای انرژی هسته‌ای، کاریکاتورها، واکنش مسلمانان، واکنش رسانه‌های غربی، واکنش‌های بعدی مسلمانان، و نظرها و رأی‌های گوناگون شخصی و گروهی و دولتی و غیردولتی این‌وری‌ها و آن‌وری‌ها، در این چند روز ذهنم را گرفتار کرده بود سخت. جمع و جور کردن این ذهن نیز کار سختی بود، اما سخت‌تر این بود که سرانجامش انگار به بغضی تبدیل شد. عمر این وبلاگ دراز باد که گاهی بهترین جا برای فرو دادن بغض است. نوشته‌ی نسبتا طولانی‌ای که می‌خوانید، بیش از آن که تحلیل باشد یا پیش‌بینی یا ریشه‌یابی، شاید بغضی باشد که دارم فرو می‌دهم». متن کامل‌اش را اين‌جا بخوانيد.

۶

در دفاع از آزادی بيان

به گمان‌ام وقت آن است که در ميانه‌ی اين غوغا بيرق آزادی بیان را بلند کنيم، مباد که به قيل و قال گروهی افراطی گوهر درخشان آزادی قربانی نزاع جنجاليان شود. اول بگويم که برای من آزادی بيان نه تنها محترم است که از نان شب هم واجب‌تر است. اما آزادی بيان برای چه؟ متعلق آزادی بيان و آزادی مطبوعات چی‌ست؟

يکی از نکاتی که هميشه فراموش می‌شود در اين بحث‌های داغ اين است: که آزادی بيان در درجه‌ی نخست در برابر اعمال فشار حکومتی و سانسور دولتی است که مطرح می‌شود. آزادی بيان وقتی که پای قدرت و داغ و درفش در ميان نباشد، چندان موضوعيت ندارد و آن قدر حياتی هم نيست. بد نيست کسانی که امروزه سنگ آزادی بيان را به سينه می‌زنند و به بدترين وجهی از آن دفاع می‌کنند، پيشينه‌ی تاريخی شکل‌گيری و استقرار آزادی بيان را در اروپا و آمريکا به دقت بررسی کنند تا انگيزه‌ها و انديشه‌های پشت آن روشن‌تر شود. محض نمونه می‌توان به جريان محاکمه‌ی غيابی تامس پين در بريتانيا در قرن در دسامبر سال ۱۷۹۲ اشاره کرد که تامس ارسکين – وکيل مدافع پين – با دفاعی پرشور و جانانه حق آزادی بيان و آزادی مطبوعات را در آن به خوبی ادا کرد. نمونه‌ی ديگر اگر می‌خواهيد، باز در همين انگلستان شرح ماجرای تامس مور را ببينيد تا روشن شود که آزادی زمانی به خطر می‌افتد که سياست و قدرت و حاکميت گريبان فرد و جامعه را می‌گيرد و گلوی آن‌ها را سخت می‌فشارد تا قدرت خويش را به کرسی بنشاند و دهان‌ها را بشکند (می‌توانيد مقدمه‌ی کتاب شوکران اصلاحات: مصاحبه‌ی اکبر گنجی با عبدالله نوری را هم ببينيد).

آزادی بيان به همان اندازه از دفاع بد و هوچی‌گرانه آسيب می‌بيند که دين از دفاع بد (و مزورانه و سالوس) صدمه می‌بيند. کسانی که دين و آزادی بيان را مقابل هم می‌نهند، قاعدتاً باید به اين نکته توجه کنند که دين را تنها زمانی می‌توان در تقابل با آزادی مطبوعات ديد که دين در رأس يک حکومت باشد و بلکه مترادف و معادل با يک نظام سياسی شود. آن‌گاه است که باورهای دينی تبديل به جزميت‌های سياسی می‌شوند و راه آزادی را مسدود می‌کنند. به طريق اولی، آزادی بيان هم وقتی مستقل از سياست نباشد و تابع آراء يک حکومت باشد، چيزی می‌شود شبيه همان دين قدرت‌مداری که دستخوش هوس‌های زورمداران يا مفسران فاسد و غرض‌ورز است. در ماجرای کاريکاتورها، مغالطه‌ای که وجود دارد و هيچ کس بر آن انگشت نمی‌نهد اين است که دين اسلام، پيامبر اسلام، يک نظام حکومتی و سياسی مشخص ندارد که حال کسی بخواهد بر صفت و ويژگی ظالمانه‌ی آن نظام سياسی انگشت بگذارد (حساب مدعيان دين سياسی را جدا می‌کنم؛ آن‌ها خودشان، خود را نماينده‌ی دين و خدا و پيامبر می‌شمارند و گر نه پيامبر رحمت به بن لادن وکالت نداده است!). البته ساير مسلمانان هم، يکايک مسلمانان هم، در برابر دفاع از گوهر ايمان و حيثيت باور دينی‌شان مسئول‌اند و به هر شيوه که می‌‌توانند بايد در برابر تلکه شدن و ملعبه شدن باورشان، به مقاومت برخيزند (ولو در حد يک جمله:‌ به نام ما نکنيد!). خلاصه کنم که: به نظر من، راه مبارزه با خشونتی که به نام دين اسلام اعمال می‌شود، کشيدن کاريکاتورهای کذايی نيست (اگر واقعاً غرض زدودن خشونت و انسانی‌تر کردن کره‌ی زمين باشد!). گره‌ِ کور اين معضل با آموزش و تربيت و فقر زدايی گشوده می‌شود، نه با هو کردن و تحقير کردن.

آماج اصلی آزادی بيان، طبعاً بايد استبداد سياسی باشد، استبدادی که بر دهان‌ها لگام می‌زند تا انديشيده‌ها را بر زبان نياورند (اما در اين‌جا کدام قدرت هدف بود؟ قدرت آن روستايی بی‌خبر از همه جا که آزاری به آزادی من و شما نداشت؟). و البته فرق بسيار است با آزادی بيان و مطبوعاتی که قصدش انسانی‌تر کردن و لطيف‌تر کردن جامعه‌ی بشری و خشونت‌زدايی از آن باشد و به اصطلاح آزادی بيانی که رسماً و علناً و بلکه عملاً نفت بر آتش خصومت و خشونت می‌پاشد. چنين آزادی بيانی، نقيض صريح و آشکار آزادی بيان است. فريبی است در لباس آزادی. سرابی است به چشم تشنگان زودباور. همين سخنان در باب دين نيز صادق است. دين اگر از ديانت خويش باز بماند و برای انسان‌ها نباشد و به نام خدا – اما به کام سياست‌مداران و ارباب زور و قدرت – و تنها برای تحکيم پايه‌های قدرت خويش اين مباد و آن باد بزند، می‌شود نقيض دين. ديگر اين دين، دين نيست. آزادی و دین وقتی هر دو در جای خويش بنشينند و دست به تهتک دراز نکنند، هر دو محترم‌اند و هر دو شأن والای خويش دارند. اما از يک سو، عده‌ای پرچم آزادی را برای وسوسه‌های خويش بلند می‌کنند و عده‌ای سنگ دين را باز هم برای وسوسه‌های خويش به سينه می‌زنند. نه آن آزادی بيان، چيزی است که سال‌ها انديشمندان اروپايی برای آن خون جگر خورده‌اند و نه اين دين، دينی است که پيامبر اسلام بيست و سه سال برای آن مشقت کشيد.

مرد باشيد و چهره‌ی راستين خويش را بنمايید. به نام آزادی و به نام دي

۳

شعور فرهنگی در اورانوس است!

وقتی که توانايی درک فرهنگ و ادبيات رو به افول می‌رود، اين اتفاق می‌افتد. متوليان فرهنگ وقتی نمی‌توانند يا نمی‌خواهند بفهمند کجا لغزش داشته‌اند و کجاها خواسته‌اند عقايد خودشان را به مردم زورچپان کنند که برای‌شان معضل فرهنگی شده است، ناچار می‌شوند دنبال مقصری بگردند و چه مقصری زبان‌بسته‌تر و آسيب‌پذيرتر از نويسنده و ناشر؟ مسئولان فرهنگ يک جامعه وقتی نمی‌توانند درست ببينند که دين غلاظ شدادی که با سيره‌ی نبوی و واقع‌بينی علوی فاصله دارد، مردم را جان به لب می‌کند و جوانان را بيزار از دين، ناگهان يادشان می‌افتد که هان! فلان داستان از عشق مثلثی حرف زده است و جوانان گمراه شده‌اند! يکی نيست بپرسد مسلمان‌ها!‌ مگر وقتی که شما جوان بوديد و مثلاً در دوره‌ی يادگيری و شکل گرفتن شخصيت‌تان به سر می‌برديد،‌ مجله‌ها، روزنامه‌ها، کتاب‌ها و داستان‌ها زمان شما همه آيه‌ی قرآن بودند؟!‌ می‌شود نتيجه گرفت که احتمالاً ذهن شما سرشار است از باورهای طاغوتی؟! خدا عقل عنايت کناد و اندکی مسلمانی!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی قبل