۷

حکمت و حُکمِ حجاب

در يادداشت اولی که درباره‌ی حجاب نوشته بودم، اشاره کردم به دو دوست نازنين که این نکات در خلال گفت‌وگو با آن‌ها پيش آمد. آن يکی دوست نازنين امروز تذکر می‌داد که در بابِ حجاب نکاتی ناگفته مانده است که خوب است طرح شود. من به قدر استطاعت و بضاعت خودم و (طبق معمول!) با حاشيه‌هايی که خود بر آن می‌آويزم، اين نکات را اضافه می‌کنم.

ادامه‌ی مطلب…

۵

حجاب در چنبره‌ی دليل و علت

يادداشتی که درباره‌ی حجاب نوشته بودم، گویا دستخوش سوء تعبيرهای بسياری شده است.  پيش از ادامه‌ی سخن‌ام بيفزايم که شايد گروهی از بانوان محترم محجبه گمان کرده باشند که من قصد جسارت یا اسائه‌ی ادب به آن‌ها را داشته‌ام به صرف اين‌که آن‌ها محجبه هستند. من حتی اگر با منطق التزام‌شان به حجاب مشکلی داشته باشم، حاشا و کلا که تا اين حد مقام ادب را فرو بگذارم. من مطلقاً چنين قصدی نداشته و ندارم. مسأله، يک مسأله‌ی علمی و معرفتی است در ميدان و آوردگاه دليل. در همين حد. به هیچ رو دوست ندارم این بحث از همین محدوده‌ای که در آن قرار دارد خارج شود و بحث به تعيين مصداق‌های موسع و خودسرانه و قاضيانه (!) کشيده شود.

نکاتی را در حاشيه توضيح می‌دهم شايد مقصودم روشن‌تر شود. اول از همه اين‌که من نه فمينیست‌ام نه آرمان‌های فمينيستی دارم. بسيار هستند کسانی که در پی اين آرمان‌ها باشند. کارشان را هم خوب بلدند. اما نکته‌ی سخن من چيزی بود که شايد بشود به طور منطقی چنین صورت‌بندی‌اش کرد:

در جامعه‌ی (الف)، در وضعيت (ب)، حکم (ج) جاری می‌شود؛ و نافذ الاجرا بودن حکم (ج) در گرو وضعيت (ب) است. در این صورت با عوض شدن وضعيت (ب)، حکم (ج) هم از آن‌جا که منطق‌اش در گرو بقای وضعيت (ب) بوده است، از اعتبار ساقط می‌شود.

حالا فرض کنيد به جای (الف) بگذاريد جامعه‌ی عرب پيش از اسلام يا بعد از اسلام؛ وضعيت‌ (ب) را هم بخوانيد نظام طبقاتی يک جامعه‌ی کشاورزی قبيله‌ای. حکم (ج) هم همان حکم حجاب باشد. اگر گزاره‌ی بالا درست باشد، خدشه‌ای در آن‌چه من نوشته‌ام وارد نمی‌شود مگر آن‌که بشود نشان داد گزاره‌ی بالا منطقاً وافی به مقصود نيست و نقص‌هايی دارد. مدعای من این است که حتی آن نقص‌ها را هم می‌شود توضيح داد. بگذاريد مثال ديگری بزنم تا مقصودم روشن شود. اگر در اسلام، حکم قطع دستِ دزد وجود داشته است (یا به عبارتی دارد!)، منطق حکم و شأن اجرای آن، زايل کردنِ جرم از جامعه است نه قطع کردن دستِ انسان‌ها به قصد تشفی خاطر يا به صرف پيروی مو به مو و تحت اللفظی از احکام. اگر توانستيم راه‌های ديگری برای کاهش دزدی يا از بين بردن آن پيدا کنيم، هيچ دليلی برای توسل به قطعِ دستِ دزد نيست. توجه پيامبران و امامان هم بيشتر به روح قوانين بوده است نه صورت و ظاهرِ آن‌ها.

اما در مورد حجاب؛ در باور من کسی که حجاب دارد نه شأن و منزلت عقلی و اخلاقی کمتری از فرد بی‌حجاب دارد و نه بيشتر. کسی که حجاب دارد، به صرف حجاب داشتن نه واجد عزت و احترام کمتری (يا بيشتری) می‌شود و کسی هم که حجاب ندارد نيز ايضاً. به طريق اولیٰ، حجاب داشتن يا نداشتن هم دخلی به ايمان ندارد. هيچ شکی نيست که برای بسياری، حجاب نماد هویتی مسلمان است (به درست یا غلط). دليل اشاره‌ی من با کتاب فاطمه مرنيسی اين بود که مرنيسی به خوبی نشان داده است (و ليلا احمد هم به همین نکته اشاره دارد) که مخاطب آياتِ اوليه‌ی «حجاب» در زمان پيامبر، اساساً زنان پيامبر بودند. شأن نزول و بستر تاريخی آيات را هم توضيح می‌دهد. نکته‌ی کلامی ماجرا اين است که يک سری آيات به سادگی از بستر زمانی و مکانی خويش جدا می‌شوند، زمان و مکان را در می‌نوردند و تبديل به احکام جاودانی می‌شود (همان موضوع حلال و حرام محمد). من به سادگی با اين شيوه مشکل دارم. و اين کار نه تنها درباره‌ی حجاب، بلکه در خصوص هر حکم دیگر شرعی و ظاهری هم که انجام شود، وضع‌اش همین است.

ادامه‌ی مطلب…

۳۹

حجاب اسلامی؛ حجابِ‌ مسلمانی يا حجابی بر مسلمانی؟!

پيش‌تر چندين بار به مناسبت‌های مختلف درباره‌ی حجاب نوشته بودم. يکی دو روز پيش، در محضر دو نفر از دوستان فرزانه و اهل معرفت، ذکر خيری (!) از حجاب رفت. يکی از دوستان بزرگوار بازگو می‌کرد که برای دانشجويان‌اش مسأله را چطور شرح داده است. از اين‌جا هر چه می‌نويسم سخنان ايشان است آميخته به سخن بنده البته! به تعبيری، میناگری می‌کنم در بازطرحِ سخن.

کسانی که با مطالعات تاریخی و اجتماعی مربوط به زنان مسلمان آشنا هستند، حتماً آثار فاطمه مرنيسی و ليلا احمد را خوانده‌اند. ليلا احمد، در کتاب‌اش به خوبی ريشه‌های جامعه‌شناختی و تاريخی را بررسی کرده است و فاطمه مرنيسی هم البته به تفصيل ريشه‌های روايات و مباحث قرآنی مسأله‌ی حجاب را واکاويده است. خلاصه‌ی بحث‌ها اين است:

حجاب، به عنوان نوعی پوشش، که زنان با استفاده از آن سر و گردن خود را می‌پوشانده‌اند، از اساس سنت مسلمانی نيست و عربی هم نيست. سنتی است که نزدِ ايرانيان باستان موجود بوده است (به ويژه نزد ساسانيان). و حجاب وسيله‌ی تميز زنان اشراف از زنانِ برده و حتی زنان آزادی که از طبقه‌ی اجتماعی فرودستی بودند به شمار می‌رفت. طبيعی بود که جامعه‌های ديگری که با ايرانی‌ها برخورد داشتند، و اعراب پيش از اسلام و پس از اسلام هم از اين قاعده مستثنا نبودند، اين شيوه‌ی پوشش را برای فرق نهادن ميانِ زن آزاد و زن برده اختيار کنند. اين اولين ريشه‌ی پيدايش «حجاب»‌ است. در تفسير الميزان مرحوم علامه‌ی طباطبايی هم به اين نکته اشاره شده است. در زمان شکل‌گيری اسلام هم هنوز مسأله‌ی زنِ برده و زنِ آزاد (کنيزکان و زنان غير برده) موضوعيت داشته است و لذا حجاب به آن شکل (که البته زمين تا آسمان با اين حجابِ چادریِ سفت و سخت فرق داشته است) پيوند مستقيمی داشته است با طبقه‌ی اجتماعی و معياری بوده است برای تميزِ زنِ آزاد از زنِ برده. به عبارتِ ديگر، حجاب، هيچ ربطی به مسلمانی و دين‌داری و ايمان ندارد. حجاب به منزله‌ی پوشش، نه حجاب به معنای عفاف و پاکدامنی و تقوا، مسأله‌ای است اجتماعی که در بستر يک جامعه‌ی خاص پديد آمده و شکل گرفته است. گمان نکنم نياز به توضيح داشته باشد که «حجاب»، در آن زمان بدون شک با عفاف و تقوا فرق داشته است. هيچ کس نه در ايران پيش از اسلام و نه در عربستان صدر اسلام، زنی را که حجاب نداشته است لزوماً بی عفاف نمی‌شمرده است (يعنی تمام زنان طبقات فرودست يا روستاييان و طبقات ديگر اجتماع به طور معمول بی‌عفاف شمرده می‌شدند؟).

وقتی ريشه‌های تاريخی ماجرا را می‌کاويم، می‌بينيم که صورت مسأله بالکل فرق می‌کند. اگر بستر رشد اجتماعی حجاب را – بحث شأن نزول آياتِ قرآن و تفسيرشان خود مقوله‌ای مفصل و جداگانه است – به خوبی مد نظر داشته باشيم، می‌توان به قوت گفت که حجاب امروز به جای اين‌که دخلی و ربطی به ايمان و مسلمانی داشته باشد، تبديل به يک جنبه‌ی برآماسيده و هويتی شده است که به تاريخ و فرهنگ «اسلام» چسبانده شده، حال آن‌که حجاب اساساً ايرانی است و آن هم متعلق به ايران باستان؛ مگر اين‌که البته دوست داشته باشيم تاريخ را تحريف کنيم. این حجاب، حجابِ‌ خودِ مسلمانی است. چرا؟ چون نه تنها در ايران، که در غرب هم هر کس می‌خواهد لاف مسلمانی بزند، با «حجاب» ابراز و اظهار مسلمانی می‌کند. يعنی دقيقاً همان چيزی را که اندک ارتباطی به مسلمانی ندارد، تنها با صرفِ اين گمان که حجاب از مهم‌ترين جنبه‌های هويتی مسلمانان است، بر می‌گيرد. طبيعی است که کسانی که اين اندازه بر حجاب پای می‌فشارند يا نمی‌دانند که حجاب، وسيله‌ی تميز زنِ آزاد از زنِ برده بوده است (يعنی طبيعی است که خود را آزاد و زنان ديگر را نبايد برده بدانند؛ آزاد از چه و که؟ و برده‌ی چه و که؟) و يا اگر هم می‌دانند حجاب را ديگر هرگز به آن معنای صدر اسلام‌اش نمی‌فهمند و به کار نمی‌برند. فرض اين‌که ما هنوز در جامعه‌ی برده‌داری و طبقاتی زندگی می‌کنيم به قدر کافی خفت‌بار هست. وقتی علت اصلی وضعِ چنان حجابی از ميان رفته است، دليل ديگری بر ادامه‌ی اين نوع پوشش هست يا علتِ اصلی استمرار آن همان جنبه‌ی هويتی – هويت برساخته – است که دخل چندانی به روحيه‌ی مسلمانی ندارد؟ حجاب، اگر زمانی در مسلمانی معنايی داشته است، بدون شک امروز در صورتِ از ريخت‌افتاده و دفرمه‌اش، خود حجابی است بر مسلمانی. اين چه ايمان و اسلامی است که با فرو افتادن پوششی برآمده از روابط طبقاتی يک نظام اجتماعی باستانی و ماقبل اسلام، فرو می‌افتد؟

مرتبط: حجاب: مسأله‌ای اجتماعی در لباس شرع

پ. ن. ديدم بعضی از دوستان خواستار سند و نام کتاب و شماره صفحه شدند. ليلا احمد، کتابی دارد به نام «زنان و جنسيت در اسلام». من دو فصل نخست کتاب را اسکن کرده‌ام که اين‌جا می‌آورم. اين فصل‌ها مشخصاً ريشه‌های ماقبل اسلام پوشش حجاب را می‌کاود. البته فصل‌های بعدی به خوبی تفاوت حجاب امروزی را به حجاب صدر اسلام نشان می‌دهد. کسی اگر مشخصاً در پی عبارتی در تأييد مدعيات من در متن بالاست، می‌تواند دو پاراگراف آخر ص ۵۵ متن انگليسی را بخواند. متن اسکن‌شده‌ی فصل‌های نخست را از اين‌جا پياده کنيد. اين دو فصل اول به طور مبسوط درباره‌ی بين النهرين و ايران مطالبی را دارد که به بحث بالا مربوط است.
۱۳

قصه فقط روسری است؟

در ابتدا بنويسم که يادداشت بی‌غرض و ساده‌ی شکراللهی باعث شد چيزی به حاشيه‌ی اين بحث «داغ» بيفزايم. يعنی بهانه است؛ نقد نيست به هیچ رو. کاملاً می‌فهمم جهت حرف شکراللهی را، چون خودم، خودِ اين آدم را از نزديک می‌شناسم. سعی می‌‌کنم بعضی جهاتی که را که از لحاظ اخلاقی و جامعه‌شناختی برای من مهم هستند باز کنم.

اول می‌خواهم به جنبه‌ی شرعی قضيه نگاه کنم. يعنی همين به اصطلاح بحث «حجاب» (يا به قول بعضی رسانه‌های بی‌حيا و بی‌تقوا «مکشفه» بودن گلشيفته‌ فراهانی). متأسفانه در کشور ما باب شده است که کسانی و رسانه‌هايی که بی‌دينی و بی‌اخلاقی و بی‌تقوايی در جای‌جای وجودشان رسوخ کرده است، تابلوی اخلاق و ايمان به دست گرفته‌اند. اين‌ها البته مصداق تمام عيار اين آيه‌ی قرآن‌اند که گفته است: «قل هل ننبئکم بالاخسرين اعمالا الذين ضل سعيهم في الحيوة الدنیا و هم یحسبون انهم يحسنون صنعا». اين آيه را من بارها در ملکوت آورده‌ام و به گمان من از آيات بسيار تکان‌دهنده و پربار قرآن است (و اين نوع نگاه به اين آيه را مديون رساله‌ی «آغاز و انجام» طوسی هستم). اين البته بهترين حالت ماجراست. آن‌ها که دين برای‌شان ابزار قدرت است و وسيله‌ی بالا رفتن از نردبان سیاست، خودشان نيکوتر می‌دانند که در باطن و ضميرشان چی‌ست. حساب آن‌‌ها جدا. من از آن قومی سخن می‌گويم که فکر می‌کنند دفاع از «حجاب» و يک نوع پوشش خاص (و حمله به «کشف حجاب» يا داشتن – يا نداشتن – يک نوع پوشش خاص) يعنی دين‌داری و دين و تشرع. به اعتقاد من اين يعنی قلبِ دين. يعنی رهزنی. يعنی آدرس غلط دادن در دين‌داری. نوعِ پوشش نيست که ايمان و اعتقاد کسی را معين می‌کند. برای روز حساب و محشر – اگر مؤمن باشی به آن – فردا نه از نوع پوششِ من و شما می‌پرسند و نه يک درک و برداشت فرهنگی را از نوع پوشش معيار قرار می‌دهند. فکرش را بکنيد چقدر جامعه‌ی انسانی بی‌ظرافت و خشن خواهد بود – يا می‌بود – اگر قرار بود نوع پوشش در طول چند ده قرن يک شکل باشد! و چه تأمل‌برانگيز است که حجاب،‌ يعنی نوع پوششی که به گواهی پژوهش‌های تاریخی و فرهنگی اصالتاً از ايران ساسانی قبل از اسلام آمده است، «اسلامی» قلمداد می‌شود. و چی‌ست اين‌که حتی در غرب هر کس می‌خواهد نشان گرايش به اسلام را آشکار کند يا موضعی هويتی بگيرد، اگر زن باشد محجبه می‌شود با پوشش سفت و سخت و اگر مرد باشد همسرش يا دخترش را امر یا توصيه به محجبه شدن می‌کند. من مدافع کشف حجاب يا الزام حجاب نيستم. مردم آزادند و مختار. اما با يک چيز سخت مخالف‌ام: یکی دانستن و مترادف دانستن مسلمان بودن و مؤمن بودن با حجاب داشتن. اين يعنی فاصله گرفتن آشکار از روح دین‌داری به نام هويت دينی. اين يعنی يکی گرفتن عفاف و حجاب [مغالطه‌ی «هر محجبه‌ای با عفاف است و هر مکشفه‌ای بی‌عفاف»]. اين قصه البته حرف‌های بيشتری دارد. سؤال هم پيش می‌آورد که بحث‌اش طولانی است. گمان می‌کنم تا اين‌جا مغز سخن‌ام را درباره‌ی حجاب گفتم.

اما نکته‌ی دوم که به نظر من بسيار مغفول افتاده است اين است: در ذهنِ جامعه‌ی ايرانی، از دين‌دار گرفته تا بی‌دين و لاييک يک چيز سخت ريشه دارد. و آن يک چيز مشغوليت با مقوله‌ی جنسيت و شهوانيت است (همان کلمه‌ی سه حرفی انگليسی!). اين خواسته‌ی فروکوفته‌ای که جامعه و مردم (و حتی دولت‌ها) نمی‌دانند بايد چه کارش کنند. نه راهِ درست‌اش را به مردم می‌آموزند و نه می‌خواهند اذعان کنند که اين گرايش، اين غريزه، اين بخش مهم وجودِ آدمی، «وجود» دارد! آن‌هايی که گفته‌اند گلشيفته با حجاب‌اش «خوشگل‌تر» است يا بی‌حجاب‌اش، آيا بحث‌شان صرفاً زيبايی‌شناختی است؟ (من عجالتاً به طور مشخص‌ دارم از مردها صحبت می‌کنم). مگر زيبايی يک چیز ابژکتيو است؟ بستگی به نگاه افراد و سلایق‌شان دارد. يعنی چه که فلانی با روسری خوشگل‌تر است يا بی‌روسری؟ «خوشگل‌تر» بودن کسی قضاوت شخصی و فردی من و شماست (و البته همه حق داريم هر قضاوتی که می‌خواهيم در اين زمينه داشته باشيم؛ به من چه که قضاوت کسی را درباره‌ی زيبايی یا نازيبايی ايشان زير سؤال ببرم!). اين حجاب با این وضع زورکی که به مردم تحميل می‌شود و با اين همه خشونت و درشتی به نام خدا و دین، سخت پيوند خورده است به همين مقوله‌ی شهوانيت. يعنی آشکار شدن «زیبايی» می‌شود نقطه‌ی خلاف دين. زيبايی يعنی خلاف عفت! یعنی در قاموس «بعضی»، هر چه کسی زشت‌تر باشد، عفيف‌تر است! «بعضی» از کسانی که گل‌شيفته را همين‌گونه زیبا می‌بينند، بدون شک قضيه را اروتيک می‌بينند يعنی هنرپيشه برای‌شان ابزار اروتيسم است. «بعضی‌»های ديگر هم که با روسری، اين زيبايی را تأييد می‌کنند، باز هم به اروتيسم قضيه عنايت دارند. درنگ کنيد. عجله نکنيد. داوری اخلاقی درباره‌ی هيچ‌کدام از طرفين ماجرا نمی‌کنم. به اروتیسم حمله نمی‌کنم. با اروتیسم برخاسته از زيبايی عنادی ندارم. به هر حال زيبايی با اروتیسم پيوندی دارد. زيبايی محض و عقلانی و اين چیزها جای ديگری دارد. جامعه‌ی ما معضلی روانی دارد به نام «استیصال در برخورد با اروتيسم». این هم برای دين‌داران صادق است، هم برای غير-دین‌داران.

ما انسان‌ها هم – چنان‌که به کرات نوشته‌ام – استاديم در فريب نفسِ خويش. يعنی گاهی تظاهر می‌کنيم به این‌که ما با نفسانيت و شهوانيت و اروتيسم سخت مخالف‌ايم، ولی در آن باطنِ ضميرمان سخت شهوانی هستيم! نفس را مغلوب نکرده‌ايم ولی لاف شکست دادنِ نفس را می‌زنيم (کاری ندارم که اصلاً مجاهدت با نفس يعنی چه و اصلاً «سرکوب» شهوات درست است يا نه). اين دورويی و تظاهر و ريا همه جا هست. و اتفاقی که درباره‌ی گلشيفته‌ی فراهانی رخ داد، این نکته‌ی مهم و پنهان را بر آفتاب افکند. اين اتفاق، اتفاق خيلی ساده‌ای بود (به جز اين‌که البته هنرپيشه،‌ آن هم هنرپيشه‌ی زن، هميشه زير ذره‌بين افکار عمومی قرار دارد). تصميم شخصی گلشيفته‌ی فراهانی مالِ خودش است. به کسی ربطی ندارد. اما اين «اتفاق» (که چه بسا ريشه‌ها دارد و نشان از برخوردهای تحميلی و آزاردهنده يا تحقيرگرانه در خودِ ايران)، اين «استیصال در برخورد با اروتيسم» را به گوياترين وجهی نمايش داد؛ در ميان همه‌ی طيف‌ها. (فقط مطلب شکراللهی ۱۸۷ نظر خورده است تا همين لحظه و اين خود «دماسنج» خوبی است). اتفاقی که افتاده است، مسأله‌ی مهمی را در نهادِ ناخودآگاه و ساختارِ سياسی، اجتماعی و فرهنگی جامعه‌ی ايرانی نشان می‌دهد. «بنشينيم و بينديشيم». مسأله مهم است. بيهوده سخن بدين درازی نبود!