۰

عصر عسر و حرج رسانه‌های فارسی زبان

محمد ارکون، اسلام‌شناس و قرآن‌پژوه الجزایری-فرانسوی، در کتاب «اسلام: اصلاح یا براندازی؟» (چاپ بعدی «نااندیشیده‌ها در اندیشه‌ی اسلامی») تعبیری و نقدی درباره‌ی اتوریته‌ی عقل [عصر] روشنگری دارد که بسیار راهگشاست: «مدعای فلسفی من این است که ایستار معرفت‌شناختی، مفهوم‌سازی و روش‌شناسی‌هایی که تا کنون در ذیل اتوریته‌ی عقل [عصر] روشنگری به کار رفته‌اند و جایگزین آکتوریتاس عقل کلامی-حقوقی‌ای شدند که قرن‌ها در مسیحیت و اسلام مسلط بودند، کل این نظام شناختی در برابر جامعه‌های چندفرهنگی و چندقومیتی که در حال پدیدار شدن‌اند، یکسره بلاموضوع و بی‌خاصیت است». (ص. ۲۲۸).

شاید از زمان فتحعلی آخوندزاده که دوگانه سنت و مدرنیت را طرح کرد تا امروز (به طور خاص در نقد زمان‌پریشی روایت‌های امثال آخوندزاده کتاب رضا ضیاابراهیمی را بخوانید با عنوان «ظهور ملی‌گرایی ایرانی»)  همان نگاه دوقطبی و دوگانه‌سازی‌هایی رایج میان سنت و مدرنیته، شرق و غرب و دو قطبی‌های مشابه دیگر در میان ایرانیان خریدار دارد و به ویژه مسلط بر فضای افکار عمومی و رسانه‌‌ها است. هنوز هم نوسان میان انقلاب و اصلاح گویا مسأله و دغدغه‌ی اصلی فعالان سیاسی و اجتماعی و رسانه‌ای است. هنوز هم این تصور به شیوه‌‌های مختلفی باز تولید می‌شود که تئوری مدرنیزاسیون (به همان شکلی که در ذیل فرهنگ اروپامحور تعریف شده بود) یگانه نسخه‌ی تحول و پیشرفت و رهایی از وضعیت ذلت‌بار انسان خاورمیانه‌ای و به طور خاص انسان مسلمان است. هنوز هم نگاه آکنده از نخوت و تعصب انواع نسخه‌های شرق‌شناسانه گریبان‌گیر زبان عمومی مروجان و مدافعان توسعه در کشورهای خاور میانه است. این‌جا بحث از نقد شرق‌شناسی به شیوه‌ی ادوارد سعید یا جوزف مسعد یا حمید دباشی نیست. فعالان فضای سیاسی و رسانه‌ای ما – که خیلی اوقات لباس روشنفکری به تن دارد – این‌ها را نمی‌شناسند یا با نسخه‌ای هیجانی از سخن این‌ها آشناست. طبیعی است که وقتی به مناظره‌ی میان محمد ارکون و برنارد لوییس در کتابخانه‌ی کنگره برسند (دقیقه‌ی ۳۶ به بعد را ببینید)، مغز مدعا و نقد توفنده‌ی ارکون را بر برنارد لوییس ممکن است از نظرشان دور بماند و هولناکی و شناعت سخنان لوییس چیز عجیبی به چشم‌شان نیاید. علت قصه یک واقعیت ساده است: چهار دهه است که نظام جمهوری اسلامی پیوسته جزمیت‌هایی از جنس خودش را در قطب مخالف باز تولید کرده است . و تکرار این چرخه زمینه‌ی استمرار جمهوری اسلامی را با همین سیاست‌ها مستحکم‌تر کرده. سیاست و زبان دوقطبی – که انسان‌ها در یکی از دو طیف مخالف یا موافق جمهوری اسلامی یا دوگانه‌‌های مشابه دیگری تعریف شوند – حاصلی جز انسداد بحث نظری ندارد و این انسداد عمدتاً در فضای فکری بسیاری از ایرانیان  رخ داده است. بر این نکته اصرار دارم که این انسداد در همین فضای رسانه‌ای فارسی‌زبانان به ویژه در رسانه‌های خارج از ایران، موج می‌زند. فضای دانشگاهی و فکری تفاوت‌های زیادی دارد با این آشفته‌بازار جدلیات.

برای برون‌رفت از این وضعیت و فهم‌ گام‌های رو به جلو خواندن کارهای آصف بیات از ضروریات است. آصف بیات در سلسله‌ی مقالاتی که انتشارات دانشگاه آمستردام منتشر کرده، مقاله‌ای دارد با عنوان «اسلام و دموکراسی: سؤال واقعی کدام است؟». این مقاله مضمونی کلیدی و بسیار مهم دارد (نمی‌دانم کسی این مقاله را به فارسی ترجمه و منتشر کرده است یا نه). مدعای آصف بیات را که در این مقاله آمده است، من در نوشته‌های مختلف‌ام (چه در کتاب اولم چه در فصل‌های منتشر شده در کتاب‌های مختلف یا مقالات مجلات علمی) به دفعات استفاده کرده‌ام (بعضی از این‌ها را در گوگل‌اسکالر پیدا می‌کنید). مغز مدعا این است که سخن گفتن از اسلام به صورت انتزاعی و مفرد هیچ گرهی را از مسأله باز نمی‌کند (این‌جا به طور خاص مسأله‌ی نسبت اسلام و دموکراسی بود). پیشنهاد او این است که به جای ارجاع به اسلام انتزاعی و مفرد، باید به اسلام یا در واقع مسلمان‌ها به شکل جمع و انضمامی‌تر اشاره کرد تا بتوان به حل مسأله نزدیک‌تر شد. این سخن البته پیشینه‌ی فلسفی مهم‌تری دارد که پوپر در فصل ۱۱ جامعه‌ی باز (ریشه‌های ارسطویی فلسفه‌ی هگل) ذیل نقد روش‌شناسی ذات‌گرا و حداقلی (فولادوند این‌ها را اصالت ماهیت و اصالت تسمیه ترجمه کرده است) به تفصیل آورده است. آصف بیات مضمون سخن خردورزان نقاد را در قالب کار جامعه‌شناختی در آن مقاله آورده است. و البته کار آصف بیات به همان‌جا منحصر نیست. کارهای قبلی و بعدی آصف بیات را هم باید به دقت خواند. به ویژه کتاب «پسا اسلام‌گرایی» او را (و البته کتاب «دموکراتیک کردن اسلام» را). اساساً آثاری که تا این‌جا به آن‌‌ها اشاره کردم در فضای رسانه‌ای خارج از ایران به ویژه در یکی دو دهه‌ی اخیر کمتر انعکاس داشته‌اند یا یکسره دور از این فضا مانده‌اند. لذا چندان عجیب نیست که هم‌چنان در فضای فکری ایرانیان – چه در فضای فکری عامه و چه در میان پاره‌ای از نخبگان فکری، روشنفکران و به طور خاص‌تر روزنامه‌نگاران – این بحث‌ها ناشناخته و عجیب و غریب باقی مانده باشند. فضا دوقطبی است و از اساس این نوع مواجهه را بر نمی‌‌تابد و به محض این‌که احساس کند کسی اندکی از این دوگانه‌های کاذب عدول کرده است، کهیر می‌زند و فضای بحث غبار‌آلود می‌شود.

این جنس سخنان را در همین وبلاگ به دفعات به زبان‌های مختلف نوشته‌ام. و البته به ویژه وقتی این‌ها را به زبان انگلیسی نوشته‌ام یا تدریس کرده‌ام هرگز نوع واکنش‌هایی از جنس واکنش‌های رسانه‌بازان ایرانی خارج از کشور یا سکولاریست‌های افراطی ندیده‌ام. دست بر قضا در فضای انگلیسی زبان بسیار آسان‌تر می‌شود نقد کرد و نقد شنید. فضا تنش‌آلود و مسموم نیست. فضای رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور متأسفانه چنین وضعی دارد. این را به تجربه می‌گویم. شاید بیش از ده سال است که در موقعیت‌های مختلف با رسانه‌های مختلف فارسی‌زبان خارج از کشور مصاحبه کرده‌ام یا در برنامه‌های بحث و گفت‌وگوهای‌شان در زمینه‌هایی که دانشی در آن‌ها داشته‌ام حاضر بوده‌ام. جز اندک مواردی در سایر موارد فضا هم‌چنان اسیر همین دوقطبی‌های مخرب و دوگانه‌‌های کاذب است. در میان این‌ها شاید بهترین‌شان بی‌بی‌سی فارسی است و با فاصله‌ی بسیار از بقیه‌ی برنامه‌ها پرگار داریوش کریمی (با حفظ تمام انتقادها به آن). سایر رسانه‌های خارج از کشور متأسفانه در همین فضا نوسان دارند و درست از همین فضای جعلی ارتزاق می‌کنند که برآمده از سیاست جمهوری اسلامی است و جمهوری اسلامی دست بر قضا خودش هم از همین فضا ارتزاق می‌‌کند و با آن دوام می‌آورد. تا زمانی که فضای رسانه‌ای خارج از کشور همیشه زمین بحث در زمینه‌ی مسایل فکری را جوری تعریف کند که ناگزیر از همین دوگانه‌‌ها باشد برنده‌ی کوتاه‌مدت و درازمدت این فضا همانا جمهوری اسلامی است. تا زمانی که اسلام را به جمهوری اسلامی (یا مشابهان‌اش) آن هم فقط تشیع اثنی‌عشری پیرو ولایت مطلقه‌ی فقیه فروبکاهند و تمام پژوهش‌های جامعه‌شناختی و تاریخی را به سرعت در برابر همین چهار دهه‌ی عمر جمهوری اسلامی کنار بزنند، یعنی درست در همان زمین جمهوری اسلامی بازی می‌کنند.

فرض کنید ماشینی دارید،‌ دستگاهی دارید،‌ ابزاری دارید که با ورودی‌های مختلف خروجی‌های مختلفی داشته باشد. اگر کسی بیاید این ماشین و دستگاه را جوری دست‌کاری کند که داده‌ها و ورودی‌های‌اش هر چه باشد فقط یک نوع خروجی بدهد، یعنی ماشین شما فاقد کارآمدی است. این همان کاری است که جمهوری اسلامی با شورای نگهبان در فرایند انتخابات کرده است. و دقیقاً همین کار را رسانه‌های خارج از کشور با بحث درباره‌ی اسلام و مسلمانان در تقابل یا تضاد واقعی یا جعلی میان مدرنیت کرده‌اند. در عمده‌ی این بحث‌ها همیشه نتیجه یک چیز است و نتیجه هم از پیش معلوم است. این را می‌‌توان آزمود. الا ندرتاً فضای رسانه‌ای و روشنفکری فارسی‌زبان خارج از کشور شبیه همین ماشین شده است. فضای آکادمیک و دانشگاهی البته فارغ از این جنجال‌ها راه خودش را می‌رود ولی برون‌داددش به این سادگی در رسانه‌‌ها منعکس نمی‌شود.

این استعاره‌ی ماشینی که فقط یک برون‌داد دارد تعبیری علمی‌تر هم دارد که به اختصار این می‌شود: بحث‌هایی که سرشار از مدعیات و گزاره‌های ابطال‌ناپذیرند. تعابیر ابطال‌‌پذیر به گونه‌ای هستند که می‌توان نشان داد تحت چه شرایطی مدعایی که می‌کنیم را می‌‌توان ابطال کرد (یعنی سنجش‌پذیر و آزمون‌پذیرند). بر خلاف آن مدعیات ابطال‌ناپذیر (از جنس گزاره‌های متعددی که در این رسانه‌های فارسی‌زبان دیده می‌شود) بیشتر در پی شواهدی در تأیید مدعای خود هستند و تأییدگرایند (به زبان فنی فلسفه‌ی علم) و لذا بیشتر در راستای آرامش روانی گوینده هستند نه به بوته‌‌ی نقد گذاشتن مدعا و نشان دادن این‌که: چه اتفاقی اگر بیفتد ما از مدعای خود دست می‌کشیم. آن مدعا همیشه و در همه جا برای گوینده صادق و معتبر باقی می‌‌ماند. یعنی نتیجه از پیش گرفته شده است.

این‌ها که نوشتم تأملات بعد از گفت‌وگویی بود که امروز با برنامه‌ی «ساعت ششم» رادیو فردا با مجری‌گری نیوشا بقراطی داشتم. تجربه‌ی دل‌آزاری بود. ابتدا تا انتهای آن‌چه در این گفت‌وگو گذشت به خیال من در دایره‌ی همین سخنانی بود که در بالا ذکر کردم. و البته توقع زیادی هم نباید از این جنس برنامه‌‌ها داشت. پیش‌تر یکی دو بار بحث‌های مشابهی در برنامه‌ی «تابو» به سردبیری فهمیه خضرحیدری داشتم و هر بار گمان می‌کردم بالاخره یک جایی پاره‌ای از سوء تفاهم‌ها مرتفع می‌شود. حالا تردید جدی دارم که اساساً کوششی برای فهم در میان باشد. فضای حباب‌گونه‌ای شکل گرفته اطراف دوگانه‌هایی کاذب و غلط‌انداز و گویی رسانه‌ی مزبور (رادیو فردا) هم، حداقل در مواردی که من برخورد داشته‌ام، گرفتار همین حباب و فضای دوگانه است.

عرض کردم که در این موارد هم‌چنان بی‌بی‌سی فارسی چند سر و گردن بالاتر از این‌هاست. کاش مهدی پرپنچی که تجربه‌ی درخشانی در بی‌بی‌سی فارسی دارد بتواند اندکی این فضای آشفته و ویرانگر فکری را تغییر دهد (دست کم برای اعتبار رسانه‌ای خود رادیو فردا) و البته خودم را هم ملامت می‌کنم. هنوز عده‌ای بعد از این همه بحث و جدل و آثار مکتوب بی‌شمار پرسش‌شان این است که: «آیا اسلام با الف، ب یا ج سازگار است یا نه؟». هرگز هم گمان نمی‌برند که شاید پرسش از اساس خطا و گمراه‌کننده باشد. هم‌چنان اصرار دارند بر ادامه دادن همان پرسش‌ها. عجیب نیست اگر ظن ببریم که غرض یافتن پاسخ نیست بلکه برنامه ساختن محض است. هدف حل مسأله نیست (و در بهترین حالت حاصل نداشتن تسلط همه‌جانبه به موضوع بحث است). هدف اعلام موضع و دور هم جمع شدن است و گرنه جامعه‌شناس یا سیاست‌مدار مسأله‌محور وقت‌اش را پای این چیزها صرف نمی‌‌کند. در این بحث‌ حتی نام بردن از کسانی مثل شموئل آیزنشتات و نظریه‌ی مدرنیته‌های مضاعف او برای چنین مخاطبانی چیزی نیست جز همان که نیوشا بقراطی خیلی آسان‌گیرانه نام‌اش را می‌گذارد «بازی با کلمات». 

۰

مردم:‌ تیغ دولبه

مفهوم مردم، مفهومی است نامتعین و کشسان که آزادی‌خواهان، عدالت‌جویان و خودکامگان و عوام‌فریبان به یک اندازه از آن استفاده کرده‌اند، می‌کنند و خواهند کرد. پس این‌قدر باید روشن باشد که به محض شنیدن کلمه‌ی مردم نباید عقب‌نشینی کرد یا قافیه را باخت. به نام مردم می‌شود در برابر مردم ایستاد. به نام مردم می‌شود آن‌ها را تخدیر کرد اما به آن‌ها باوراند که ما داریم همان چیزی را می‌گوییم که شما خواسته‌اید. نیازی نیست به گذشته‌های دور برویم. همین تاریخ پیش رو و نزدیک ما، بهترین گواه است. برآمدن محمود احمدی‌نژاد و تمام آن بلاهایی که بر سر ایران رفت و می‌رود، همه حاصل همین بازی کردن با نام «مردم» بود. تاریخ بلندتر چهل‌ساله‌ی جمهوری اسلامی و استفاده‌ی رهبران سیاسی از لفظ مردم و ملت (که هر وقت اقتضا کند به آسانی عده‌ای را خیلی آسان از حیثیت مردم بودن ساقط می‌کند) شاهد بلیغ‌تری است.

پس چگونه باید تمیز نهاد میان «مردم» به مثابه‌ی مفهومی که انسانیت ما را شامل شود و سخن از ارزشی جهان‌شمول و محترم بگوید بدون این‌که تفاوت‌ها و تمایزهای «دیگری» را که او هم انسان است،‌ بزداید یا نادیده بگیرد؟ چگونه می‌توان از مردم سخن گفت و هم‌زمان رنگین‌پوست، دگرباش، زن، مرد، کودک، بی‌سواد و تحصیل‌کرده، تهی‌دست و توانگر، (انواع) شیعه و (انواع) سنی، دین‌دار و بی‌دین را زیر چتر انسان بودن قدر نهاد ولی به بهانه‌ی هیچ کدام از این‌ها هیچ یک را به بند نکشید؟ وضعیت تناقض‌آمیز و دشواری است که حکایت از معضل بنیادین کثرت‌گرایی هم دارد.

گام اول این است: به صرف این‌که مردم چیزی بگویند یا بخواهند – حالا با هر تصور و معیاری که از مردم داریم و فارغ از این‌که دقیقاً چه تعداد آدم باید حرفی را زده باشند که شماره‌شان آن‌ها را در زمره‌ی مردم به حساب بیاورد – حق نداریم بلافاصله به اسم «مطالبه‌ی مردمی» مخاطب را سرکوب یا خاموش کنیم («مردم چنین گفته‌اند پس شما چه حقی دارید خلاف‌اش را بگویید؟»). فراموش نکنیم که جمهوری اسلامی در این شیوه استاد است و می‌داند چطور بخشی از مردم را علیه بخشی دیگر بشوراند یا به نام خواسته‌ی بخشی از مردم خواسته‌های بخش دیگر را نامشروع قلمداد کند. لذا این گام نخست تمایز را من گام سلبی می‌دانم. سلبی از این جهت که نباید بلافاصله سپر بیندازیم و حصارهای دفاعی ذهن و عاطفه‌مان را به اسم شنیدن نام مردم پایین بیاوریم. 

گام دوم به خیال من استفاده از عقلانیت سنجشگر است. وقتی مدعایی را شنیدیم که «به نام مردم» است، مهم است که حیثیت مردمی آن را لحاظ کنیم ولی با گام اول همان لحظه مردم را باید نادیده بگیرید و حیثیت عقلانی مدعا را هم بسنجیم. با عقل جور در می‌آید؟ این مطالبه یا مدعا حقی را ادا می‌کند؟ یا لباس و پرده‌ای است بر چیزی دیگر که متضمن عوارض و آفاتی بزرگ‌تر است؟ در ادبیات دین‌داران وقتی می‌خواهند مثالی از چیزی بزنند که ظاهرآراسته‌ای دارد ولی مشکلات و عوارض بزرگ‌تری دارد، از تعبیر مسجد ضرار استفاده می‌کنند. ظاهرش مکان عبادت است اما مقصدش با نیایش و راز و نیاز تعارض دارد. و البته بلافاصله یادآوری می‌کنم که تنها چیزی که می‌تواند مانع سوء استفاده از تعابیری مثل «مسجد ضرار» شود، همان استدلال است و عقلانیت. پرسشگری و سنجش‌گری کلید بیرون آمدن از پرده‌ی فریب است. 

با این مقدمات، باید روشن گفت که پناه گرفتن پشت نام مردم وقتی که بتوانیم یا بخواهیم راه استدلال را مسدود کنیم، از همان ابتدا فاقد هر مشروعیتی است. می‌شود به نام مردم، حقیقت مردمی و انسانیت را آرام‌آرام یا به سرعت لوث کرد. دست کم دو بار در تاریخ سیاسی همین سه چهار سال گذشته شاهد این فریب بوده‌ایم: انتخاب ترامپ در آمریکا و همه‌پرسی خروج بریتانیا از اتحادیه‌ی اروپا – برکزیت – شواهد شناخته‌شده‌ی آن‌ هستند. می‌توان مثال‌های بی‌شمار ریز و درشت همه جا پیدا کرد. لذا وقتی گفتیم مردم، ابتدا باید بپرسیم چه چیزی است که این مردم را مردم می‌کند؟ صرف داشتن نام آدمی؟ نمی‌شود به اسم مردم، عزت، حریت،‌ استقلال، غرور و سربلندی مردم را نشانه گرفت حتی اگر به نام عزیزترین چیزها باشد. 

همراه مردم بودن و شانه به شانه‌ی مردم ایستادن همه جا فضیلت نیست. فضیلت‌اش فقط جایی است که بتوان به روشنی تشخیص داد که حقیقتی و خیری مبرم دارد فوت می‌شود و از دست می‌رود. و حقیقت را نمی‌شود به آسانی و به سلیقه اختیار کرد. گاهی اوقات خیلی چیزها نه اولویت دارند و نه حتی مهم‌اند ولی ممکن است برای شخص من و شما یا چند نفر هم‌فکر و هم‌سلیقه‌ی ما مهم باشند. اما باز هم به سادگی آن حقیقتی نمی‌شود که بتوان به نام مردم پشت‌اش ایستاد. بیهوده سخن را دراز نکنم. خواستم این نکته‌ی ساده را بگویم که هر جا اسم مردم و خواست و مطالبه‌ی مردمی را شنیدید به راحتی و آسانی ابزارهای سنجش‌گری عقلانی‌تان را راهی سطل زباله نکنید. محکم بایستید و هم برای مردم و شأن آدمی حرمت و منزلت قایل باشید و هم عقلانیت را که مهم‌ترین شأن انسان است به کار بگیرید. این مغزی که در کاسه‌ی سر آدمی نشسته است به ظاهر وزنی ندارد ولی سنگین‌ترین بخش وجود آدمی است:

دل چو با عشق و خرد همره شود
دست نومیدی از او کوته شود

حشمت این عشق از فرزانگی است
عشق بی فرزانگی دیوانگی است.

این جسارت را داشته باشیم که میان عشق و دیوانگی تفاوت قایل شویم و نترسیم از تیر تهمتی که به سوی‌مان روانه می‌شود. شأن آدمی به عشقی است که با خرد همره شود. نه عشقی که خرد را معزول کند و تفاوت میان خرد و بی‌خردی را با دمیدن در کوره‌ی عواطف کمرنگ کند.  

سایه شعری دارد به اسم آواز غم. نسخه‌ای که در چاپ‌های قدیم تاسیان آمده است یکی دو سطر کمتر دارد از نسخه‌ای که در آخرین چاپ‌اش آمده است. جایی در اواخر شعر وقتی شاعر از جانفشانانی می‌گوید که خود میزان شأن آدمی بودند و جان‌شان را بر سر عقیده‌شان می‌نهادند، اندکی بعدش می‌گوید:

… اما چه باید گفت از انسان‌نمایانی که ننگ نام انسان‌اند
درنده‌خویانی که هم‌دندان گرگان‌اند
آنان که عشق و مهربانی را
در دست‌های کور کین کشتند! 
آنان که انسان بودن خود را
در پای این کشتند!

و می‌توان گفت (چه بسا خود شاعر هم بگوید): آنان که انسان بودن خود را در پای «دین» کشتند. و می‌توان افزود که به جای این «دین» هر چیز دیگری می‌توان نهاد که از آدمی و انسان به مثابه‌ی ابزار و نردبانی استفاده کند برای خود و مطرح کردن خویشتن. این انسان، این مردم می‌تواند بسی چیزها باشد. می‌تواند یک ملت باشد. می‌تواند یک مذهب باشد. می‌تواند یک دین باشد یا یک شخص و فرد؛ می‌تواند هنرمند و روشنفکر و شاعر نام‌آوری باشد که دستاویز کسب نام و شهرت و مطرح کردن افراد یا پوشاندن شکنندگی‌های روحی و روانی ما باشد. به نام مردم، به عشق و به خرد پشت نباید کرد. انسان تنها با حریت و آزادگی است که انسان است. هر جا که معبدی ساختند برای این‌که آدمی سر فرود بیاورد و آزادگی‌اش را بفروشد یا به مزایده بگذارد، باید به آدمی نهیب زد که: خود را ارزان مفروش!

پ. ن. این مقاله‌ی جان کین با عنوان «آسیب‌شناسی‌های عوام‌فریبی» سخت مناسب حال است. یافتن مصداق‌های سیاسی و غیرسیاسی‌اش هم دشوار نیست.

۲

فضایل و رذایل دموکراسی – ۱

دموکراسی مثل هر چیز دیگری، دوستانی دارد و دشمنانی. دوستان دموکراسی طیف‌های مختلفی دارند. دشمنان‌اش نیز. همه‌ی دوستان دموکراسی مانند هم نیستند. همه‌ی دشمنان‌اش نیز. دموکراسی منتقدانی نیز دارد. همه‌ی منتقدان دموکراسی را نمی‌توان دشمنان‌اش خواند. بعضی از منتقدان‌ِ دموکراسی در شمارِ دوستان‌اش به حساب می‌آیند. بعضی‌ها دغدغه‌ی استمرار و سلامتِ دموکراسی را دارند. عده‌ای هستند که از بیرون به دموکراسی می‌نگرند. برای عده‌ای دموکراسی یک پدیده است؛ پدیده‌ای تاریخی. مهم نیست چقدر به آن دلبستگی یا تعلق خاطر دارند. مهم این است که دموکراسی نیز مانند پدیده‌های دیگر دوره‌های طلوع و افول دارد. دموکراسی هم زوال‌پذیر است. درست مانند نظام پادشاهی. دنیای امروزِ ما به معنای دویست یا سیصد سال پیش، به روی نظامِ پادشاهی گشوده نیست. برای کسانی که در پی کشورداری هستند و در پی حکومتِ خوب، مهم این است که کدامین نظامِ حکومتی بهتر پاسخگوی نیازهاست. برای عده‌ای، «نیاز» همانا سلطه است بر مردم. برای تسلط بر مردم می‌توان به ابزارهای مختلف متوسل شد. گاهی می‌توان با پادشاهی بر مردم مسلط شد و عنانِ آن‌ها را به دست گرفت و گاهی هم با دموکراسی (هر چند بیشتر به تناقض شبیه است که بشود با دموکراسی بر مردم تسلط یافت).

دموکراسی، و دموکراسی‌ها، تباه می‌شوند. شکننده می‌شود. از درون می‌توانند تهی شوند. می‌شود بازیچه واقع شوند. درست همان‌طور که دین و نظام‌های دینی دچار این تباهی و فساد می‌شوند. در عالم هیچ نظامی، خطِ امانی از کسی ندارد. عین القضات همدانی، جایی در نامه‌های‌اش می‌گوید (نقل به مضمون می‌کنم) که روزگاری خواهد آمد که مردم از مسلمانی تنها نامی خواهند دانست. به جایی می‌روند که اسم‌اش را مسجد می‌گذارد و کاری می‌کنند که ظاهراً نماز است و روزه ولی زمین تا آسمان با آن‌چه محمد گفت فاصله دارد. و هم‌او بود که می‌گفت حتی در همین «آتش پرستی» (ظاهراً اشاره‌اش به دین زرتشت است)، حقیقتی هست. اشکال از ناقلان است است که سخن را محرف کرده‌اند و گر نه در همان آیین هم خلافی نیست. برای او بت‌پرستی نیز حقیقتی دارد؛ حقیقتی گم‌ شده (برای او همان اتفاقی که برای آتش‌پرستی و بت‌پرستی افتاده است کاملاً ممکن است برای مسلمانی هم بیفتد). از سخن دور نشوم. می‌خواهم بگویم که دموکراسی هم به چنین جایی می‌رسد. درست همان‌طور که مثلاً نظام سیاسی کمونیسم دچار این زوال و افول می‌شود. واقعیت‌های دین و واقعیت‌های دموکراسی را دیدن یک چیز است، و سخن گفتن از آرمان‌ها و آرزوهایی که ما خود بر شانه‌های دین و دموکراسی می‌نهیم چیز دیگر. گاهی اوقات انتظاراتی که از دین یا دموکراسی داریم با واقعیت‌های موجود و فعلی و تاریخی آن‌ها نمی‌خواند. اما، معنای این سخن این نیست که نمی‌توان و نباید از این آرزوها و آرمان‌ها سخن گفت. آینده‌ی غایی دین و دموکراسی یا کمونیسم هنوز نیامده است. ولی می‌توان گفت که آن دین و دموکراسی‌ای که پدید آورندگانِ نخستین یا خواهندگان اولیه‌اش در نظر داشتند با آن‌چه امروز می‌بینم تفاوت‌‌ها دارد؛ تفاوت‌هایی شگرف. [حتماً دقت کرده‌اید که تعمداً دین و دموکراسی را کنار هم به کار می‌برم. دو هدف دارم. نخست این‌که نشان بدهم از نگاهِ من، وضعیتِ تاریخی دین و دموکراسی یکی است و هیچ کدام در تحلیل تاریخی برتری بر دیگری ندارد و واجد هیچ قداستی در مقام تحلیل شدن نیست. دیگر این‌که می‌خواهم بگویم به همان اندازه که عده‌ای به دین قداست می‌دهند، عده‌ای هم به دموکراسی (یا کمونیسم یا اته‌ایسم یا لاییسیته) قداست می‌دهند.]

به عرصه‌ی سیاست و قدرت باز گردیم. به تاریخ اگر بنگریم و به زمان حال اگر نگاه کنیم، می‌بینیم که در عرصه‌ی قدرت و سیاست، همه از «مردم» حرف می‌زنند و کار کردن «برای مردم». این «مردم» واقعاً که هستند؟ چه موجوداتی هستند که هم نظام پادشاهی از آن‌ها حرف می‌زند، هم نظام‌های جمهوری و دموکراتیک و هم نظام‌های اقتدارگرا؟ این «مردم» چه چیزی است که «مدعی العموم» همیشه به نیابت از آن‌ها حرف می‌زند؟ و مخصوصاً از قرن نوزدهم به بعد، این «مردم» ابزار بهتری شده‌اند برای پیشبرد اغراض قدرت و سیاست (و هر چیز دیگری). هر کس هر کاری می‌خواهد بکند «برای مردم» می‌کند. دقت کرده‌اید؟ این تعبیر، این کلمه، ترجیع‌بند همه‌ی وردها و شعارهای یکی دو قرن اخیر بوده است: «برای مردم»! (سخن از داوری مثبت و منفی نیست که این کار خوب است یا بد؛ فقط دارم توجه می‌دهم به این نکته و برجسته می‌کنم اهمیت نقش «مردم» را چه از دیدِ سلبی یا ایجابی).

این یادداشت، بخشی است از یک سلسله یادداشتِ‌ بلند درباره‌ی دموکراسی. این بخش نخست را ختم می‌کنم به جمله‌ای از جورج بوش:
«…در اندک زمانی بیش از یک نسل، ما شاهد سریع‌ترین پیشرفت‌های آزادی در تاریخ ۲۵۰۰ ساله‌ی دموکراسی بوده‌ایم. مورخان در آینده دلایلِ‌ خودشان را از چگونگی این رخداد ارایه خواهند کرد. اما ما هم‌اکنون بعضی از دلایلی را که آن‌ها عرضه خواهند کرد می‌دانیم. تصادفی نیست که طلوع این همه دموکراسی در زمانی رخ داده است که ذی‌نفوذترین ملتِ جهان، خود یک دموکراسی بوده است…» – جورج بوش، نوامبر ۲۰۰۳

این بند، نکاتی دارد بسیار تکان دهنده. این خود آینه‌ی تمام‌نمای دموکراسی در روزگار ماست. به شخصیت جورج بوش نگاه نکنید. نگویید که مردک دیوانه است یا مثلاً جنگ‌طلب. او همه‌ی این‌ها هست. ولی ببینید چه اندازه در سخنان کسی که هشت سال رهبر «دنیای آزاد» و بزرگترین قدرتِ جهانی بوده است، مدعای دروغ و غلط هست. شرح‌اش را می‌گذارم برای وقتی دیگر. به اشاره فقط می‌گویم که چندین ماه دیگر کتابی از جان کین منتشر می‌شود با عنوان «زندگی و مرگِ دموکراسی» که شاید قبلاً هم به آن اشاره کرده باشم. این کتاب نخستین تاریخِ جامع دموکراسی است. توضیح درباره‌ی این کتاب را می‌گذارم برای وقتی دیگر. اما این کتابی سخنانی دارد ناگفته و ناشنیده درباره‌ی دموکراسی. وقتِ آن شده است که «مردم» دست از «حیرت» بر آستان دموکراسی بشویند. خیلی دیر شده است البته. زودتر از این باید این کار را می‌کردند. فهم و شناختِ دموکراسی برای ایرانی‌ها از همه واجب‌تر است (هم برای مخالفان‌اش و هم برای موافقان‌اش؛ نه مخالفان‌اش دقیقاً می‌دانند با چه مخالف‌اند و نه موافقان‌اش – مخالفان از ترسِ دموکراسی و موافقان به خاطر امیدهایی که به دموکراسی بسته‌اند).