۴

سمینار اسلام و دموکراسی در دانشگاه آمستردام

مسأله‌ی اسلام و دموکراسی شاید یکی از حیاتی‌ترین مسایل مسلمانان معاصر است. محافل آکادمیک اروپا توجه ویژه‌ای به این مسأله دارند و بسیار پیش می‌آید که همایش‌هایی با این عنوان برگزار می‌شود.  مرکز مطالعه‌ی دموکراسی دانشگاه وست‌مینستر پروژه‌ای دارد مخصوص اسلام و دموکراسی که جان کین مدیریت آن را به عهده دارد. دانشگاه آمستردام هم با سمیناری که اخیراً برگزار کرده است، قدم مثبتی در این زمینه برداشته است. دکتر سروش (که یکی از چند سخنران این سمینار بوده است) مدتی است که در هلند به کار تدریس و تحقیق مشغول است و دست بر قضا در همسایگی رادیو زمانه است. جای تعجب است که رادیو زمانه که مقرش در آمستردام است، حتی اشاره‌ای هم به برگزاری این سمینار نکرده است (سروش هم که ظاهراً مطلقاً در رادار رادیو زمانه دیده نمی‌شود!) و روزنامه‌های ایران خبر آن را پوشش می‌دهند. امیدوارم این جای خالی به زودی در زمانه پر شود و بعضی از انتقادها (که الآن بدون شک وارد هستند) بلاموضوع شوند.

۱

دوقطبی‌های افراط

۱. من معتقد به جبر تاریخ نیستم. به عبارت دیگر فکر نمی‌کنم رخدادهای تاریخی لزوماً تکرارپذیر باشند. اگر قرار باشد تاریخ به عقب برگردد، هیچ دلیل محکمی نمی‌بینم برای این‌که عین همین رخدادهایی که یک بار اتفاق افتاده است، دوباره رخ دهد. عقل بشری هم واقعاً به هیچ قرینه و بینه‌ی محکم مستند و استوار بیرونی دسترسی ندارد که بگوید تاریخ جبراً چنین بوده است و قهراً جور خاصی پیش خواهد رفت. نظام‌های ایدئولوژیک و باورهای عامه‌ی متدینین شاید چنین چیزی را تأیید کند،‌ اما حداقل در قرنی که ما در آن هستیم، این باور در بوته‌ی تردید افتاده است. در نتیجه، فکر نمی‌کنم تجربه‌ای که یک بار در یک جای جهان رخ داده است لزوماً در جای دیگر جهان قابل تکرار باشد. اگر عصر روشنگری در اروپا و در میان مسیحیان نتایجی مثبت داشته است و اگر پروتستانتیزم در میان مسیحیان کاتولیک رخ داده است، هیچ دلیل عقلی محکمی نداریم بر این‌که اتفاق مشابهی در عالم اسلام یا در کشورهای جهان سوم رخ دهد. در نتیجه الگوسازی از روی آن رخدادهای تاریخی شدیداً در دام یک تلقی ایدئولوژیک از تاریخ است. برای فهم جامعه روش‌های مقرون به صواب‌تری وجود دارد.

۲. بنیادگرایی دینی – به ویژه از جنس اسلامی‌اش – امروز تبدیل به یکی از بحران‌های جدی زمان ما شده است. اما سرشت مشکل در نفسِ بنیادگرایی نیست. بررسی ریشه‌های و بسترهای رشد بنیادگرایی مقوله‌ای است که غالباً مهجور می‌افتد و در غوغاهای سیاسی گم می‌شود. اگر از دین اسلام، یا از این جهت از هر دینی، از حیث عاطفی – چه آن حس عاطفی مثبت باشد یا منفی – فاصله بگیریم، و صرفاً به پیامدهای عمل توجه داشته باشیم، به فراست در خواهیم یافت که بنیادگرایی – یا به قول بعضی‌ها «اسلام‌گرایی» – تنها بازیگر این صحنه نیست. صحنه‌ی برخوردهای امروزی سیاسی دو قطبی است، درست مانند دوران جنگ سرد که قطب کمونیسم در برابر قطب سرمایه‌داری قد علم کرده بود. هر کدام از طرفین دعوا در تداوم آن فضا نقش داشتند. اما در عرصه‌ی اندیشه هم ما با مشکلی جدی رو به رو هستیم. من پیش‌تر از این دغدغه‌های‌ام را به تفصیل نوشته‌ام. من عمیقاً اعتقاد دارم که دین‌ستیزانی که به هر نحوی از انحاء به طور مستمر باعث تحریک جناح به قول آن‌ها بنیادگرا می‌شوند، عملاً در خدمت آرمان‌های همان بنیادگرایی هستند و بر عکس. یعنی سخنان هر کدام از دو گروه باعث صدور سخنان یا اعمالی از گروه مقابل می‌شود که به تداوم آن فضای تنش و برخورد و درگیری یاری می‌رساند؛ درست مانند نزاع‌های کلامی دینی. روشنگری و نقد دین(و نقدِ خود عقل) رکن رکین حرکت عقلانی است – و از آن منظر که من در دین می‌فهمم‌اش و در آن جامعه‌ای که من در آن روییده‌ام، هیچ مانعی بر سر راه شکوفایی این عقل، حتی عقل پرسشگر و نقاد و بی‌پروا، وجود ندارد. اما من فرق بسیار می‌نهم میان روشنگری عقلانی و تحریک عواطف آدمیان. می‌شود درشت‌ترین سخنان عقلانی را که پیامدهایی بسیار مهیب دارند، به زبان و بیانی گفت که باعث تحریک نشود و اگر هم تنشی آفرید مسئولیت عقلانی ما آرام کردن فضای متشنج است نه دامن زدن به آن.

۳. من این فضای پر آشوب را به سود (و در حقیقت به زیان) طرفین افراطی می‌بینم. برای من هم بنیادگرایانی که به نام خدا مرتکب قتل و غارت و نقض حقوق بدیهی بشر می‌شوند – و استناد به سخن خدا و قول رسول خدا می‌کنند – افراطی هستند و منحرف و هم کسانی که در اردوی مقابل مدعی هستند که دین و اسلام همین است که این‌ها می‌گویند و بس. کاری ندارم که این ادعا چقدر نقدپذیر است، چون سرشت ادعای هیچ کدام از طرفین بر اساس نقد عقلی و سنجیدنی استوار نیست. گوهر کلام هر دو گروه مدعی جدلی است (و به دلایل فراوان من سرشت کلام و اندیشه‌ی عبدی کلانتری را چنین می‌بینم مگر این‌که از این به بعد خلاف‌اش ثابت شود). هر دو گروه مدعیاتی دارند که نه قابل اثبات است نه قابل ابطال. ولی هر دوی این‌ها در یک چیز مشترک‌اند: هر دو بخش مهمی از مشکل هستند نه بخشی از راه حل. پرسشی که همیشه پیش روی من است این است: سخنی که می‌گویم آیا در راستای استقرار صلح و دوستی و آرامش برای اکثریت عمده‌ی آدمیان است یا قرائتی نخبه‌گرایانه است که جراحانه به قصد زدودن غده‌ای سرطانی از جان و اندیشه‌ی آدمی دست به اقدامات شدید و خشن می‌زند (برای من آزادی عقیده، آزادی بیان و آزادی عمل ارتباط تنگاتنگی با هم دارند). یکی جان آدمیان را با تیغ می‌ستاند و معتقد است به بهشت می‌رود. یکی تیشه به ریشه‌ی اندیشه‌ی آدمیانی می‌زند که سخت به آن اندیشه‌ها دلبسته‌اند و درخت ستبر اندیشه‌ها و باورهاشان – درست باشد یا غلط – به این تبر نخواهد شکست. در نتیجه، جبهه‌ی تازه‌ای از کسانی که اصلاً طرف دعوا نبودند و قصد ورود به این نزاع را نداشتند، به سادگی ممکن است پدید بیاید. در بهترین حالت این یاردهی به افراطیون – از هر سویی – یا از سر ناآگاهی است و ناخودآگاه رخ می‌دهد، یا از سر غرض. پیامد نهایی برای من مهم است. آخرش که چه؟ آخرش صلح خواهیم داشت یا دوباره به خانه‌ی اول بر می‌گردیم؟ برای من قداست جان آدمی، صلح و سعادتِ او و اخلاق – به معنایی که میان اکثریت آدمیان مشترک است – آرمان نهایی است. هیچ دغدغه‌ی دیگری ورای این‌ها برای من نیست. برای من – و بسیاری چون من – دین همین است: پارسایی را کم‌آزاری است جفت / شخص دین را این شمال است آن یمین. من بارها این را نوشته‌ام که دین برای من در این خلاصه می‌شود:
بکنم آن‌چه بدانم که در او خیر است
نکنم آن‌چه بدانم که نمی‌دانم
حق هر کس به کم‌آزاری بگزارم
که مسلمانی این است و مسلمانم
۴. تعریف من از اسلام، تعریف فقهی و سیاسی نیست. شاهد و بینه‌ی تاریخی هم برای آن زیاد است. اسلام گروگان سیاست شده است و قربانی سیاست‌های دینی و ضد-دینی. این تعریف از اسلام، تعریف عارفانه نیست. این تعریف از اسلام مبتنی بر حدیث پیامبر اسلام است. بگذریم. به اعتقاد من یافتن راه میانه است که دشوار است و گرنه راه افراط رفتن از هر کسی که خوب رگ‌های گردن‌اش بیرون می‌زند و خوب می‌تواند داد و فریاد کند و به دیگران انواع و اقسام نسبت‌ها را بدهد و هر تهمتی را به آن‌ها بچسباند – فرقی نمی‌کند قربانی و خاطی مسلمان باشد یا مدعی مسلمانی – ساخته است، این کارها از هر کسی بر می‌آید؛ حتی بی‌سوادان عالم. برای قرار گرفتن و باقی ماندن در هر کدام از دو طیف کافی است مثل طوطی بعضی حرف‌ها را مثل ورد حفظ کنید و تکرار کنید. برای بیرون ماندن از این دو گروه نیاز به تفکر و سنجش‌گری و تصفیه‌ی مدام دارید. در هیچ نقطه‌ای نمی‌توان توقف کرد. حقیقت مطلق وجود ندارد، اگر هم وجود داشته باشد از دسترس من و شما خارج است. هر وقت احساس کردید به حقیقت مطلق رسیدید و دیگر الآن حسابی روشنِ روشن شده‌اید و در اعلا درجه‌ی یقین و شهود هستید هیچ بعید نیست در یکی از این دو گروه واقع شده باشید. از توهم یقین باید سخت هراسید، چه آن یقین دینی باشد چه غیر-دینی.

در ادامه‌ی بحث‌های من با عبدی کلانتری این دو مطلب را هم ببینید: «عاقبت ترس از یک نژاد یا ایده، ایدئولوژی است» و «آسیب شناسی روانشناختی فردیت، گیتی گرایی ایرانی و خطاهای آرامش دوستدار و عبدی کلانتری».

۶

. . . برده‌ای رونق مسلمانی!

دیشب یادداشت خورشید خانم را که دیدم چندان فرصت نکردم این وبلاگ سر تا پا تهدید را بخوانم. وقتی چنین چیزهایی را در کشورمان می‌بینم، بیشتر یقین پیدا می‌کنم به این‌که بیماری ریشه‌داری در این کشور مثل بختک روی فرهنگ، دین و زندگی اجتماعی ایران افتاده است. پس بگذارید چند نکته را بسیار صریح بنویسم.

یکم این‌که، چنان‌که خورشید خانم هم به درستی گفته است، فرقی نمی‌کند که آن‌که به دیگری تهتک می‌کند، خودی باشد یا غیر خودی، دین‌دار باشد یا لاییک، تعدی به حقوق اجتماعی یک شهروند، بدون شک باید مجازات شود. اگر این تعدی و تخلف از یک استاد دانشگاه سر بزند، چه بدتر. بدون شک نورالدین زرین کلک باید به اندازه‌ی خطایی که مرتکب شده، مجازات شود (به اندازه).

دوم. کسانی که این همه غوغا بر پا کرده‌اند، کجا بودند وقتی که در همین سرزمین حقوق آن همه استاد دانشگاه مسلمان را ضایع می‌کردند و متدین‌ها را متهم به ارتداد می‌کردند؟ نویسندگان وبلاگ رسماً دعوت به راهزنی می‌کنند (هک کردن سایت زرین کلک). خبرگزاری‌های رسمی کشور اعتراض‌های گسترده‌ی دانشجویی را علیه بی‌رسمی زرین‌کلک پوشش می‌دهند. وبلاگ‌نویس کذایی بالای وبلاگ‌اش می‌نویسد: «ناموس مؤمن، ناموس خداست» و «اگر مؤمنی از شنیدن این خبر در دم جان دهد، شگفت نیست». این همان جمله‌ی علی ابن ابی‌طالب نیست که بعد از شنیدن تهتکی که بر زن «یهودی» رفته بود گفته بود؟! چرا در این ماجرا به جای روشن شدن حقوق شهروندی و مسلم انسانی افراد، دعوا تبدیل شده است به دعوای عقیدتی و ایدئولوژیک؟ معنای‌اش صریحاً این است که: آن‌ها که از دید ما (راهزنان وبلاگ‌گردان) متدین هستند و مؤمن، واجد هر حقی هستند و آن‌ها که تعریف‌شان از ایمان و دین با تعریف ما متفاوت است (لاییک‌ها که جای خود دارند؛ به آسانی آب خوردن می‌توان به آن‌ها گفت «کافر»)، از هیچ حقی برخوردار نیستند! چرا رفتار احمقانه‌ی یک استاد دانشگاه می‌شود نماد تمام عیار اندیشه و عمل هر آن کس که فهم‌اش از حجاب با فهم رسمی حکومتی متفاوت است؟ این‌ها نشانه‌ی چی‌ست؟ بله، هتاک را باید محاکمه کرد، اما همه‌ی هتاکان را باید محاکمه کرد. ابتدا هم باید از آن‌ها شروع کرد که از دین سرمایه‌ای برای دنیا ساخته‌اند. زیانِ این‌ها برای دین به مراتب بیشتر از زیان بی‌دین‌ها برای دین است. دین‌داران اهل غوغا سخن امام صادق را فراموش کرده‌اند که گفت: «قطع ظهری اثنان عالم متهتک و جاهل متنسک هذا یصد الناس بتهتکه و هذا یصد الناس عن نسکه». در این وبلاگ هر چه هست لمپن منشی و قداره‌کشی زیر لوای دین است. فسق و فجور تنها در رفتار ضد دینی و خلاف اخلاق خود را نشان نمی‌دهد. گاهی اوقات شنیع‌ترین فسق‌ها در لباس دیانت و در مقام دفاع از دین خود را نشان می‌دهد. فسق آشکارترین نمادش فراموش کردن خداست: در این وبلاگ تنها خداست که گم شده است؛ همه چیز در آن هست جز یاد خدا! آخر کار هم هر بی‌رسمی که به نام دفاع از دین می‌رود، حتی نقضِ آشکار قانون، به پای خدا نوشته می‌شود! چند روز پیش در خبری در ایسنا می‌خواند که گروهی از دانشجویان اسلام‌گرا گفته بودند اگر مسئولان اقدام نکنند، جلو خشم انقلابی ما را نمی‌توانند بگیرند. سؤال من این است: مگر خودتان این کشور را اسلامی نمی‌دانید؟ مگر قانون‌اش را قانون اسلام نمی‌دانید؟ مگر حاکمان‌اش الحمد لله همه اصول‌گرا نیستند؟ چرا خودتان قوانین خودتان را می‌خواهید نقض کنید؟ (دو سال است که دیگر نه خاتمی در رأس است و نه جبهه‌ی مشارکتی قدرت دارد). طرفه این است که اخبار این کاسه‌های داغ‌تر از آش را باید خبرگزاری دانشجویان پوشش بدهد. مهم هم نیست که قوه‌ی قضاییه اصلاً وجود دارد یا نه. فکرش را بکنید اگر همه به بهانه‌ی دفاع از دین بخواهند خودسرانه هر کار خواستند بکنند و «خشم انقلابی‌»‌شان را نشان بدهند، سنگ روی سنگ بند می‌شود؟

سوم. بارها نوشته‌ام که تقوا دیری است در دیار ما به بستر احتضار افتاده است. عده‌ای ظاهربین که در آن‌ها حتی نشانی از تنسک و تشرع هم نیست، از دین پیراهن عثمانی ساخته‌اند برای غوغا و جنجال. جز این اگر هست، مگر دین چنین حکمی می‌کند؟ مگر تقوا چنین رأیی صادر می‌کند؟ دین و احکام اخلاقی آن به آسانی در پای سیاست‌بازی (و بگذارید بگویم بچه‌بازی) قربانی می‌شود و نام حفظ دیانت را هم به خود می‌گیرد. این کارها تنها نتیجه‌ای که دارد به باد دادن حرمت و اعتبار مسلمانی و ایمان است. قدرت سیاسی همیشه نمی‌پاید (این را تاریخ ثابت کرده است). اخلاق و ایمان، اما، هرگز تابع سیاست نیست. در هر جای زمین که باشی می‌توانی ایمان و اخلاق‌ات را حفظ کنی. اما آن نوع دین‌داری را تنها در جایی می‌توانی حفظ کردن که قدرتی پشت‌ات ایستاده باشد. و چه فضیلتی است در ایمانی که به ضرب و زور بر پا داشته شود؟ مرد اگر هستید چنان دین‌دار باشید که در ایمان‌تان در دشوارترین لحظات هم‌چنان پرنور و گرم باشد:
وقتِ آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر
ذکر تسبیح ملک در حلقه‌ی زنار داشت

۴

ما کجا ایستاده‌ایم؟

مدت‌ها به این مسأله فکر کرده‌ام که ما، ماهایی که اسلام را رحمانی می‌بینم و عقلانی، کجا ایستاده‌ایم؟ ماها کجا جدی هستیم؟ ما را چه کسی جدی می‌گیرد و چه کسی ما را جدی نمی‌گیرد؟ چه کسی یا چه کسانی وجود و اندیشه‌ی ما را بر نمی‌تابند؟ این ما، مایی است متکثر و متنوع. این «ما» یک شخص، یک دین، یک مذهب و یک ملیت نیست. این «ما» همه جا هست. این «ما» مایی است که به خردِ انسانی در کنار وحی ایمانی بها می‌دهد و قدر هیچ کدام را فرو نمی‌کاهد. اما ما واقعاً کجا ایستاده‌ایم؟

امروز کوتاه با کوروش علیانی صحبت می‌کردم. به نکته‌ی خوبی اشاره کرد. نکته‌ای مهم و عمیق. چرا یک تفکر تمامیت‌طلب که ادعای دین‌داری هم می‌کند، اندیشه‌ی کسی مثل من را که دین‌ستیز هم نیستم و بلکه بسیار جاها به دفاع از آن برخاسته‌ام نمی‌تواند تحمل کند (نمونه‌های آشکارش بسیار زیاد است)؟ چرا این‌ها دقیقاً همان کسانی را خارج از دین و فاسد می‌دانند که به زبان و عمل دین‌ورز هستند و سخت دغدغه‌ی دین‌ و اخلاق دارند؟ چرا؟ یک دلیلِ روشن‌اش این است: این‌ها دین را انحصاری می‌خواهند. نمی‌خواهند هیچ کس دیگری درباره‌ی دین حرف بزند جز خودشان. نمی‌خواهند کس دیگری دین را فهم و تفسیر کند جز خودشان. تنها روایتِ درست از دین متعلق به خودشان است و بس. در نتیجه، دیگران از دین خارج می‌شوند. اما هم این‌ها هستند که «خارجی‌»اند؛ یعنی اندیشه و عمل‌شان نسب از اندیشه و عمل «خوارج» می‌برد. با این تفاوت که به قول امیر سوشیانت: آن‌ها «پیشانی‌هاشان از کثرت سجده کبودتر از شماها بود. شما در رکاب رسول نجنگیدید و ایشان همه چنین کردند. در میان ایشان از حافظ و قاری قرآن بسیار بیش از شما بود. بعد از قضیه‌ی حکمیت اما همین اینان چه خون‌ها ریختند به نام دین و دین‌داری و امر به معروف و نهی از منکر».

این یک جهت از ما. جهت دیگر آن سوی ماجراست. این «خوارج»، لاییک‌ها را بهتر و بیشتر تحمل می‌کنند، تا کسانی که دین را می‌شناسند و به آن عمل می‌کنند. کسی را که لاییک باشد و دغدغه‌ی دین و تعهدی به آن نداشته باشد، متشرعان ظاهری آسان‌تر می‌توانند تکفیر کنند. برچسب زدن به آن‌ها خیلی ساده‌تر است، در نتیجه آن‌قدر مسأله نیستند که این گروه دیگر هستند. اما دین‌ستیزان هم بیشتر همین «خوارج»ِ ما را ترجیح می‌دهند تا ما را. آن‌ها طعمه‌های بهتری است. آن‌ها همان چهره‌ی خشنی را نشان می‌دهند که این‌ها می‌خواهند ثابت کنند. پس این دو گروه سخت زیبنده‌ی هم‌اند.هر دو در راه تحقق یک هدف می‌کوشند: یک اسلامِ خشن؛ یک دین فاقد رحمت و رأفت و شفقت؛ یک دین خالی از عقلانیت؛ یک دین وحشت و رعب؛ یک دین پرتناقض؛ ایمانی کورکورانه و متعصبانه؛ و سیاستی مردم‌ستیز نه مردم‌گرا (مردم‌گرا=دموکراتیک). و این ماییم، آدمیانی تنها «در آستانه‌ی فصلی سرد».

ناامید نیستم. مطلقاّ ناامید نیستم. سخت برای آن‌چه به آن می‌اندیشم و باور دارم، کار می‌کنم. به ایمان‌‌ام افتخار می‌کنم. نه در مسلمان بودن خود شرمی می‌بینم و نه در شیعه بودنِ خود. نه از کثرت‌گرا بودن شرمنده‌ام و نه از زیستن در غرب. من هستم. وجود دارم با همه‌ی این ابعاد متکثر، با تمام این اضلاع. هویت مرا یک ضلع نمی‌سازد: هویت، اندیشه و زندگی من کثیر الاضلاع است. نه تک‌ضلعی خوارج الگوی زیستِ من است و نه مونولیت‌های فکری دین‌ستیزان و بعضی از لاییک‌ها. هیچ زمانه‌ای از این زمانه دشوارتر نبوده است. اتفاقات چنان با شتاب رخ می‌دهند که فرصت نمی‌کنی به گردشان برسی. ما سخت تنهاییم. ما هر چقدر هم زیاد باشیم باز هم تنها هستیم و باز هم کم‌ایم. اما همت هست، شوق هست، ایمان هست، خرد هست. ما می‌مانیم، هر چند تنها بمانیم!

۳

پشمینه‌پوش تندخو . . .

معضلی که امروز گریبان‌گیر جامعه‌ی ایران شده است (مقصودم معضل فضولی پلیس در روان‌شناسی است!)، واقعاً امر حیرت‌آوری است. مدت‌هاست به این فکر می‌کنم که واقعاً آیا ریشه‌ی مسأله در شرع است؟ آیا این رخداد نتیجه‌ی این است که حاکمیت جامعه را فقهی می‌خواهد و چون فقه این قواعد را مقرر کرده است، باید به آن‌ها عمل کرد؟ شاید. اما این فقط یک رویه و یک سویه‌ی ماجراست.

در این ماجرا باید از منظر روان‌شناختی هم نگریست. سیستمی که چنین با غلظت و شدت با چیزی که خود نام‌اش را «بد حجابی» گذاشته برخورد می‌کند، واقعاً پدیده‌ای است قابل بررسی. این سیستم عشق را بر نمی‌تابد. زیبایی را تحمل نمی‌کند. هر چیزی که اندکی دل‌شان را بلرزاند می‌شود نماد شر و پلیدی و گناه. من این را می‌پذیرم و به چشم دیده‌ام که نحوه‌ی لباس پوشیدن خانم‌ها (و بعضاً آقایان) به طرز اسفناکی آزاردهنده شده است. وقتی می‌گویم آزاردهنده، یعنی این‌که بدسلیقه‌گی و بدقواره‌گی شدیداً توی ذوق می‌زند. بخشی از جامعه‌ی جوان، کار چندانی به ظرافت و لطافت و زیبایی ندارد. برای آن بخش، شورش و اعتراض مهم‌ترین چیز است انگار. خلاف عادت لباس پوشیدن. شاید هم به قصد تحریک لباس خاصی را اختیار می‌کنند و جور خاصی آرایش می‌کنند (که در غرب هم دیده نمی‌شود!). اما راه حل این مسأله هم، اگر واقعاً مسأله‌ای باشد، این نیست که می‌کنند. شاید نوع لباس پوشیدن عده‌ای بهانه‌ای شده است برای سرکوب جمعی بزرگ‌تر. نمی‌دانم.

اما یک چیز را خوب می‌دانم. نیروی انتظامی ما گرفتیم که به قانون عمل می‌کند. چه تضمینی وجود دارد که آن کسی که مجری قانون است، محرک‌اش در پیاده کردن قانون هوای نفس نباشد و انگیزه‌های‌اش صادقانه و خالصانه باشد؟ و اصلاً هیچ غرض و مرض و عقده‌گشایی در آن نباشد؟ دستِ فقه به این یک جا نمی‌رسد. باطن آدمیان زیر ذره‌بین فقه نیست. حکومت هم به باطن آدمیان دسترسی ندارد. حیرت من از این است که گاهی اوقات جوانی، دختری، گرفتار آزار نیروی انتظامی مجری این قانون می‌شود که هر آن‌چه در ظاهرش هست، پاکیزگی و لطافت و زیبایی است. آری، این لطافت باعث لغزیدن پای زاهدان می‌شود. اما چرا پارسایان اهل تقوا باید این قدر هرزه باشند و هیز (درست نوشتم؟) که با دیدن آن‌ها دل‌شان بلرزد؟ فرض هم بگیریم که دل پارسایان می‌لرزد؟ این چه ربطی به حکومت دارد؟ هنگامی که نخستین آیه‌های مربوط به حجاب در قرآن نازل شد، یک پیام اساسی در آن بود: قل للمؤمنین ان یغضوا من ابصارهم. به مؤمنان بگو چشم‌های‌شان را درویش کنند (ببخشید به خاطر ترجمه‌ی خیلی امروزی!). عفاف و پاکدامنی که در نوع لباس پوشیدن نیست. عفاف در نگاه است و در دل. نگاه و دل را قوه‌ی قهریه نمی‌تواند تربیت کند. پس اگر هم در این نظربازی‌ها گناهی باشد (که خدا عالم است آیا همیشه هست یا نیست)، بدون شک دست حکومت به آن نمی‌رسد و باطن آدمیان همیشه پنهان می‌ماند. نتیجه‌ی جامعه‌شناختی این‌که اگر پلیدی و گناه و فسادی هست، به لایه‌های زیرین و پنهان اجتماع نقل مکان می‌کند. گمان می‌کنم اگر هدف حاکمیت و قوه‌ی قهریه‌ی ما منتقل کردن گناه به زوایای پنهان زندگی آدمیان باشد و در واقع پاک کردن صورت مسأله و لاپوشانی آن، معانی صریح‌اش این است: آن‌ها دارند به دین، به جامعه، به فقه و به خودشان خیانت می‌کنند. به خودتان خیانت نکنید. به خدا و رسول هم خیانت نکنید: یا ایها الذین آمنوا لا تخونوا الله و الرسول و تخونوا امانتکم و انتم تعلمون!

۵

درباره‌‌ی زبان قرآن

خوب است در کنار یادداشت‌های یاسر درباره‌ی «تعقل قرآنی»، پرونده‌ی دیگری را هم بگشاییم درباره‌ی «زبان قرآن». بحث درباره‌ی زبان قرآن البته بسیار پردامنه است و بسا کسان که درباره‌ی آن نوشته‌اند. اما خوب است بعضی از نکات را دوباره بازخوانی کنیم.
۱. زبان قرآن، به جز در موارد بسیار نادر، اساساً زبان استدلال نیست؛ زبان مقدمه و نتیجه، اگر و آن‌گاه نیست. چنین توقعی را هم از قرآن نباید داشت. قرآن کتاب دینی است، مصحفِ ایمانی مؤمنان است، نه کتاب فلسفه یا منطق.
قرآن اساساً هنگام مخاطبه با مشرکان، یا مخالفان و مدعیان – اما به ویژه با مشرکان – زبان جدلی و پلمیک دارد.

۲. این‌جا دو نکته هست. یکی این‌که: مشرکان کدام گروه از مخالفان اسلام یا محمد بن عبدالله بودند؟ آیا «مشرکان» یا «کافران» عده‌ای بودند «اندیشمند» که معارضه‌ی فکری و نظری با قرآن داشتند؟ یا گروهی اجتماعی بودند که ساختار قدرت و ثروت جامعه‌ی عرب جاهلی را می‌ساختند؟ این گروه اجتماعی (یا احیاناً اندیشمند – اگر اندیشه‌ای در کار بود) در برابر اندیشه‌ یا سیاست مخالف یا مختلف چه واکنشی نشان می‌دادند؟ بسیار مهم است که وقتی از واکنش قرآن یا پیامبر اسلام در برابر این‌ها سخن می‌گوییم و آن را داوری می‌کنیم، توجه داشته باشیم که طرف مقابل کی‌ست؟ چه مدعیاتی دارد؟ چه واکنش‌هایی نشان می‌دهد و آیا در هنگام به خطر افتادن منافع‌اش راهِ‌ مناظره و گفت‌وگو و برخورد مدنی را اختیار می‌کند یا دست به شمشیر می‌برد و خون‌ریزی می‌کند؟

۳. نکته‌ی دوم: زبان قرآن در برابر مشرکانِ مدعی اسلام، زبان ملایمت و استدلال نیست. مثال‌ها فراوان‌اند. وقتی مشرکان می‌گویند آن‌گاه که ما مردیم چگونه برانگیخته می‌شویم؟ قرآن توضیح نمی‌دهد چگونه. بلافاصله می‌گوید همان‌طور که شما را آفریدیم و به دنیا آوردیم‌تان، می‌توانیم حتی سرانگشتانِ شما را جمع کنیم! می‌بینید؟ اصلاً استدلالی در کار نیست. هر چه هست تحدی است. سخن گفتن از موضع بالاست. ناچیز گرفتن مدعی است. و از قرآن انتظاری جز این نباید داشت. اصلاً اگر قرآن چنین نبود که قرآن نمی‌شد. می‌شد یک رساله‌ی مدارا برای جامعه‌ی مدنی و دموکراسی! به هر حال، نباید از اعتنای جدی به مخاطب و بستر زمانی و مکانی نزول آیات غفلت کرد. بگذارید یکی دو مثال دیگر بزنم. پرسش کمابیش مشابهی را ابراهیم درباره‌ی برانگیخته شدن پس از مرگ از خدا می‌پرسد. واکنشی که می‌بیند (در روایت قرآن) واکنشی بسیار ملایم و شفقت‌آمیز و معلمانه است: که چهار مرغ را سر ببرد و گوشت‌ها را بیامیزد و هر پاره‌ای را بر سر کوهی بنهد و الخ (داستان مشابهی در مثنوی هست که خدا همین زبان و بیان را با موسی به کار می‌برد – قصه‌ی گندم کاشتن و درو کردنِ آن). کاری ندارم که این آیات را باید تحت اللفظی فهمید یا باید تأویل‌شان کرد. مهم نحوه‌ی مخاطبه‌ی خدا با ابراهیم (و موسی) است. و تفاوت برخورد با مشرکان/کافران/جباران/سرکشان و غیره. یکی از دلایل نفوذ و تأثیر عمیق قرآن و شاید پایداری آن، به گمان من،‌ همین ساختار زبانی پیچیده، رازآلود و تحدی‌گرانه و چالش‌طلبانه است. زبان قرآن اساساً زبان استدلال نیست (این البته منافاتی ندارد با این‌که رویکردش «عقلی» باشد یا «سالم» – برای قرآن رسیدن به مقصود و تبیین نکته‌ی مورد نظرش مهم است، نه ارایه‌ی ساختار منطقی و استدلالی عالمانه).

۴. در دوران‌های بعدتر که پیامبر اسلام سر در نقاب خاک کشیده بود، اما پیامِ دینی او همچنان مشعشع و درخشان در سرزمین‌های اسلامی گسترش می‌یافت، فلاسفه‌ی مسلمان، همین تئوری‌های مربوط به معاد (معاد جسمانی) را سخت به چالش کشیدند. اخوان الصفاء هم البته از پرچمداران این نگرش بودند (یعنی قول به معاد روحانی و انکار معاد جسمانی). این‌جا دیگر قرآن مفتوح نیست. باب وحی باز نیست. نبوت ختم شده است. محمدی در میانه نیست. اما فقیهان هستند. فقیهان دست به تکفیر و تفسیق می‌زنند. اخوان الصفاء، فلاسفه و عرفای مسلمان، دیگر نه مشرکان زمان پیامبرند، نه ابراهیم نبی. فقیهان هم زبان‌شان زبان قرآن نیست، هر چند از ادبیات قرآنی استفاده کنند. در این‌جا نه آن مجادله با مشرکان کار می‌کند نه زبان مخاطبه با ابراهیم. هم قایل سخن عوض شده است و هم مخاطب؛ و هم زمانه. این‌ها مسلمانانی بودند که خود را مؤمن به پیامِ پیامبر اسلام می‌دانستند و سخت پای‌بندِ آن بودند (ظاهرِ امر حداقل چیزی جز این نمی‌گوید). پس این‌ها در هیچ کدام از آن دو قالب نمی‌گنجیدند. این‌جاست که تغییر بستر (زمانی و تاریخی) تمامی سناریو را عوض می‌کند.

اما زبان تحدی‌جوی و جدلی قرآن، از وزنِ آن می‌کاهد؟ بستگی دارد چه کسی این سئوال را بپرسد. برای آن‌که بدان مؤمن است و آن را الگوی زندگی ظاهری و باطنی خود می‌داند، البته که نه. هرگز. آن مؤمنی که به دنبال استدلال می‌گردد و کارش ممارست عقلی و پرسشگری است، تفاوتِ مقام‌ها را درک می‌کند و حتی می‌تواند همان سئوال‌ها را دوباره بپرسد، با رعایت مقام و ادبِ آن. برای کسی که اساساً مؤمن به قرآن نیست، و در خوش‌بینانه‌ترین حالت می‌خواهد با یافتن استدلال‌های عقلی در قرآن به آن ایمان بیاورد (در بدبینانه‌ترین حالت، قصدش نشان دادن ضعف و پریشانی قرآن است)، مصحف از همان ابتدا وزن چندانی نداشته است!

هر چه هست، یک چیز کاملاً روشن است: قرآن کتاب فلسفه نیست. زبانِ قرآن هم، زبان استدلال فیلسوفانه و صغرا کبرای منطقی نیست. محمد ارکون بحثی مفصل دارد درباره‌ی زبان اسطوره‌ای قرآن در سوره‌ی کهف. شاید در فرصتی دیگر اشاره‌ای به آن کردم.

۲

عمارت کردنِ ایمان

استادی که در یادداشت پیشین‌ام ذکرش رفت، آدمی است بسیار باهوش و با فضیلت. دست بر قضا، از آن استادانی است که کلی رفتارهای عجیب و غریب دارد و کرداری خارق عادت. وقتی از دین حرف می‌زند، یک نکته را تأکید می‌کند و آن همان است که پیامبران می‌گفتند (ظاهر عبارات‌اش شاید فرق کند، اما گوهرش همین است) که ما پیامبران مأموریم به این‌که با مردم بر حسبِ اندازه‌ی خردشان سخن بگوییم. نباید چیزی را که برای هاضمه‌ی عقلی مردم سنگین است، به خوردشان داد. بزرگترها شاید برای کودکان قصه‌ی پریان را بگویند. اما هیچ وقت به کودک نمی‌گویند که این قصه که من می‌گویم، دروغ است و اصلاً موجودی به نام «پری» وجود ندارد. خود ببینید که در مقایس کلان‌تر، آن هم درباره‌ی دین که امری است جدی و حیاتی برای بشر، چه اتفاقی می‌افتد.

بعد از دو ساعت گفت‌وگوی هیجان‌انگیز، گفت بگذار این را برای‌ات بگویم به عنوان نکته‌ی آخر که ویران کردن ایمانِ مردمان هنر نیست. و این سخن درخشانی است. این البته به این معنا نیست که راه عقل را ببندیم و مجال تأمل را از آدمیان بستانیم. عقل سنجش‌گر می‌تواند استوار بر جای خود باشد و بی‌حد و حصر جولان بدهد، اما در همان حال، بنیان عقاید مردم را نلرزاند. تنها عقیده‌ای را می‌توان تکان داد یا ویران کرد که پیامدهای فاسدی داشته باشد و سلامت جامعه‌ی بشری را به خطر بیندازد. باری، کار مصلحان دینی، چیزی نیست جز عمارت کردن و اصلاح و ترمیم ایمان مؤمنان.

اگر در روزگار معاصر، از سازگار کردن دین با عقل سخن می‌رود (دین با عقل ناسازگار بوده‌ است یا دین هزار سال پیش با عقل معاصر ناسازگار است؟) و کوشش مصلحان دینی آشتی دادن تفسیرهای دینی با اقتضائات روزگار مدرن است، من این را عینِ عمارت کردن ایمان می‌دانم نه ویران کردن آن. به طریق اولی، اگر مدعی شویم مثلاً اسلام ضد زن است (که در آن تشکیک فراوان است و ده‌ها دلیل درون‌دینی و برون‌دینی می‌توان علیه آن اقامه کرد؛ جز این‌که این بحث اساساً سرشتی جدلی و پلمیک دارد)، من این کار را ویران کردنِ ایمان مردم می‌دانم. دلیل ساده‌اش این است که هر چقدر به ضرب و زور یا فریب‌کاری (از هر موضعی، دینی باشد یا ضد دینی) به مردم بگوییم که دین همان است که هزار سال پیش مردم می‌فهمیدند و تا قیام قیامت درک و تفسیر شما باید همان باشد تا مسلمان خوبی باشید، عملاً عمارتِ ایمانِ مردم را ویران کرده‌اید. مردم همیشه در جهل نمی‌مانند. همین مردم مسلمان از فقر به رفاه می‌رسند. از بی‌سوادی و بی‌دانشی،‌ به علم و دانش و آموزش مدرن می‌رسند (حتی در کشورهایی که به زعم بیرونیان استبدادی هستند). همین مردم وضع بهداشت‌شان به وضع بهداشت نسل‌های قبل‌شان فرق می‌‌کند. این مردم آرام آرام توسعه را درک می‌کنند و می‌چشند. اگر توسعه را، اگر مدرن بودن را، اگر برابری حقوق زن و مرد را مقابل و منافی دعوت دین قلمداد کنیم، تیشه به ریشه‌ی ایمان مردم زده‌ایم و اگر مردم این مدعا را بخرند، دیر یا زود رخنه‌ای در قامت دین خواهد افتاد.

دین هر چه باشد، همواره سلامت روحی و عاطفی توده‌های مردم را، در هر کجای دنیا، حفظ و تضمین کرده است. بشر هنوز جایگزین مطئمن و تکیه‌گاهی استوارتر از ایمانِ دینی نیافته است. ایمان دینی،‌ حتی اگر هم دروغی بیش نباشد، دروغی است پر فروغ که پهلو به پهلو هر راستِ ادعایی انسان‌ها می‌ساید. دین اگر حقیقت باشد و ضامن راستین سعادتِ بشر، دیگر تکلیف‌اش روشن است. حتی از منظری شکاکانه هم دور از خرد است که دین را این‌گونه ویران کنیم. خوشبختانه در روزگار ما، آن قدر تکثر عقاید و وسعت دانش‌های آکادمیک زیاد است که دیگر کسی نمی‌تواند مدعی شود از دین تباهی و استبداد می‌زاید و بس. چنین ادعایی آشکارا مهرِ تعلق‌خاطرهای ایدئولوژیک را بر خود دارد و دست کمی از بنیادگرایی‌های قشریون متعصب ندارد.

این سخنان تنها ناظر به دین اسلام نیست. سرنوشت هر دین و آیین و مذهبی همین است. انصاف حکم می‌‌کند هنگام داوری درباره‌ی عقیده و آیینی فاصله‌ی عاطفی خود را با آن حفظ کنیم. مصلحتِ عمومی جامعه‌ی بشری، بدون تردید بر مصلحت نخبگان (اگر چنین مصلحتی اصلاً معنا داشته باشد) برتری دارد.

۱۱

فرافکنی‌های تاریخی درباره‌ی دین

امشب قبل از این‌که راهی خانه شوم، یکی دو ساعتی با یکی از استادان محل کارم به گفت‌وگو نشستم در اداره و از ابتدای اسلام آغاز کردیم تا به امروز. یکی از مسایلی که پیش آمد البته مسأله‌ی زن در اسلام بود. گفت‌وگوهای جالبی رفت که ارزش دارد این‌جا بنویسم‌اش برای مراجعه‌ی بعدی.

اصولاً ما در روزگار معاصر، بسیاری اوقات با فرافکنی‌هایی تاریخی روبروییم. مقوله‌ی برابری حقوقِ زن و مرد، یک مقوله‌ی مدرن و امروزی است. حرف زدن از برابری حقوق زن و مرد، در روزگار پیش مدرن، چه نزد مسلمانان و چه نزد غیر مسلمانان توهمی بیش نیست. این ادعا به همان اندازه خنده‌دار است که مثلاً ادعا کنیم پیغمبر وقتی از مکه به مدینه هجرت کرد، گوشی موبایل‌اش را برداشت و به حضرت علی تلفن زد که من سالم رسیده‌ام!‌ به همان اندازه که موبایل داشتن خلاف قاعده بوده، برابری حقوقِ زن و مرد هم در آن زمان غریب بوده است. لذا معنا ندارد که ادعا کنیم «شریعتِ اسلام» ضد زن است. این شرایط زمانه و محیط‌های تاریخی مختلف است که تلقی‌های ضد زن را پدید می‌آورد و ده‌ها عنصر در این تلقی‌ها دخیل است که سهم دین اسلام به معنای قدسی آن، سهمی بسیار ناچیز است. اما ساده‌دلان خیلی دوست دارند بگویند مثلاً ساسانیان یا هخامنشیان، به فرض، خیلی آزاداندیش و مدرن (!) بودند و برای زنان حقوقی برابر با حقوق مردان قایل بوده‌اند و قس علیهذا. این تلقی‌ها، تنها خودفریبی هستند و بس و محصول درست نشناختن تاریخ بشری.

بگذارید به عقب‌تر برگردیم. تا ساختار یک جامعه را نفهمیم، سخن گفتن از برابر حقوق زن و مرد بی‌معناست. بر خلافِ آن‌چه مهدی خلجی می‌اندیشد که حق زن و حق تن، محصول «رشته انقلاب‌های کپرنیکی» است، طرح مقوله‌ی حق زن عملاً از روزگار صنعتی شدن و آغاز سرمایه‌داری به معنای امروزین شروع می‌شود. در جامعه‌ی کشاورزی، اساساً زن کارش زاییدن بچه است و نقشی در خانه دارد. دلیل‌اش هم این است که جامعه‌ی کشاورزی نیاز دارد به کسی که روی زمین کار کند. و پسر است که توان کار طاقت‌فرسای بدنی را دارد. مردم بچه‌دار می‌شدند به تعداد زیاد تا چند تایی از این‌ها پسر باشند. زن در چنین جامعه‌ای نقش پشتیبان را در خانه ایفا می‌‌کند:‌ برای بچه زاییدن و برای پخت و پز و شست‌وشو، نه برای مشارکت فعال و جدی در زندگی طاقت‌فرسای کشاورزی. نقش زن در جامعه‌ی کشاورزی اساساً ثانویه بوده است حتی در جایی که حضوری عملی داشته است. جامعه‌هایی که مبنای‌اش شکار کردن بوده است نیز مبنای مشابهی داشته. جامعه‌ی عرب زمان پیامبر هم از این قاعده مستثنا نیست. باری در عصر صنعتی شدن و کار کردن زنان و استقلال‌ مالی‌شان، مسأله‌ی برابری حقوق زن طرح می‌شود که این‌ها را به خوبی می‌شود در تاریخ اروپا پیگیری کرد. نقش «سرمایه» در برابری یا نابرابری حقوقِ زن بسیار کلیدی است. (اگر دین بود که چنین نقشی ایفا می‌کرد، به طور قطع باید می‌گفتیم یا مسلمانان امروز بی‌دین شده‌اند و ملتزم به دین‌شان نیستند دیگر، یا این دین هرگز تغییر نکرده است که باز هم صحیح نیست).

در نتیجه به جای خلاصه کردن و فروکاستن مسأله‌ی نابرابری حقوقی زن به دعوای دین و مدرنیته، سزاوارتر آن است که مقوله را انسانی و جامعه‌شناسانه ببینیم. دین در متن یک جامعه متولد می‌شود و رنگ محیط را به خود می‌گیرد و پس از آن است که می‌تواند بر آن اثر بگذارد. اما هر چه کند، نخواهد توانست از پیش‌فرض‌های حاکم بر آن جامعه بگریزد. مغالطه‌ی منطقی مدعیان زن‌ستیز بودن دین این است که ظاهراً تکیه‌ی آن‌ها به این باور دینی است که اسلام دینی کامل و جامع است و برای هر چیزی تجویزی دارد و هر رطب و یابسی را برای زندگی بشر در دنیا و عقبا گفته است. لذا، با تکیه بر این مدعا (که مدعای دین‌ستیزان هم نیست و مدعای خودِ دینداران است)، در نقد روش‌هایی می‌کوشند که از اساس بنیان‌شان روی هواست. بررسی تمام کشمکش‌های درازی که از صدر اسلام بر سر این مسایل رفته است پاره‌ای از این مسایل مبهم را آشکار می‌کند. کثیری از باورهای امروزی مسلمانان (از جمله «عصمت»ِ پیامبر) در زمان صدر اسلام اصلاً یا وجود نداشته یا معنایی دیگر داشته است و بعدها، در قرن‌های سوم و چهارم به بعد، آرام آرام‌ شکل استخوانی و صلبی به خود گرفته است. خیلی به اختصار، این‌گونه برداشت‌ها از دین (چه از سوی مؤمنان به دین باشد، چه از سوی منکرانِ آن) با معرفت‌شناسی دین و معرفت‌شناسی دانش بیگانه است و تناقض‌نمایی بیش نیست.

دین در آن روزگار اساساً هیچ توجیه عقلی برای برابر دانستن حقوق زن و مرد نداشته است و اگر چنان ادعاهایی می‌کرد غریب بود. جامعه‌ی عرب آن زمان اساساً نگاهی منفی به زن داشته است. اسلام برخی از این نگاه‌ها را اصلاح و تعدیل کرده است و پاره‌ای دیگر از آن‌ها بر جای مانده است. این پرسش که آیا روح دین یا روح شریعت ضد زن یا ضد مرد است (یا بوده است) پرسشی امروزین است. منطقاً روا نیست پرسشی که در آن روزگار برای عموم مردم هرگز مطرح نبوده است، چنین تعمیم داده شود. ادعاهایی از این دست که ما در روزگار پیامبر هم کثرت‌گرایی داشته‌ایم از آن ادعاهای خوش‌بینانه و خودفریبانه‌ای است که ریشه در باور به جامع و کامل بودن دین برای همه‌ی زمان‌ها و مکان‌ها دارد. (کمترین دلیل برای ضعیف بودن این ادعا این است که قرآن به زبان عربی است و این یعنی محدودیت زبانی؛ اگر اسلام در مکان دیگری متولد می‌شد، زبان‌اش فرق می‌‌کرد و تابع شرایط و مقتضیات جامعه‌ی اطراف خود می‌بود). هیچ کدام از این‌ها البته دلیل نمی‌شود بگوییم چون آن زمان چنین قاعده‌ای بوده است، پس این حکم وحی منزل است و ذاتِ دین است و نمی‌شود به آن‌ها دست زد. دو گروه‌اند که چنین نسبتی را به دین می‌دهند: یکی دین‌داران سنتیِ قشری که دین را صلب و جامد می‌خواهند و بیم آن دارند که دین‌شان با باز شدن به روی تغییر و تحول و تفسیر تازه از دست برود و گروه دیگر ضد دین‌هایی هستند که از بن جان مایل‌اند دین همان دین صلب و قشری باشد تا در روزگار پرشتاب و متغیر مدرن و در جامعه‌ی گلوبال آسان‌تر به زانو در آید (آری ادعای تحول تفسیرهای دینی، دین را بیمه می‌‌کند و عمرش را طولانی‌تر). برای تحلیلِ انسانی و واقع‌گرایانه باید حب و بغض‌ها و تعصب‌های بیهوده و «ایدئولوژیک» را به کناری نهاد. راهِ تأمین حقوق زنان از مسیر شورش و طغیان در برابر دین نمی‌گذرد. زنان برای تأمین خواسته‌های‌شان راه‌های معقول و سنجیده‌تری دارند. مشکل زنان دین نیست و تنها بنیادگرایان دینی و قشریان متعصب نیستند که حقوقِ آن‌ها را زیر پا می‌گذارند. تفکر ضد زن، از ذهن انسان‌هایی تراوش می‌کند که زن را ابزاری برای بقای خود می‌بینند، بر دوش او سوار می‌شوند و مثل نردبان از او بالا می‌روند. این‌ها در هر لباسی ظاهر می‌شود: دین‌دار باشند یا لاییک، فرقی نمی‌کند!

این یادداشت را داشته باشید در تکمیل مطلب پیشین درباره‌ی یادداشت مهدی خلجی.

۹

روح سرگردان شریعت!

مدت‌ها بود یادداشت تازه‌ای از مهدی خلجی نخوانده بودم. اما این یادداشت خلجی در زمانه با عنوان «زن‌ترسی، خاستگاهِ هراس‌های سیاست مذهبی» دوباره مرا باز گرداند به زمانی که او وبلاگ‌اش را می‌نوشت و سخنانی کمابیش شبیه به همین‌ها را در وبلاگ‌اش می‌آورد.

خوب، خلجی عوض نشده است. من هنوز هیچ تحول مثبت یا اساسی در اندیشه‌ی او نمی‌بینم. این یادداشت، جدای بعضی نکات مثبتی که دارد، نوشته‌ای پریشان است. نه من، نه هیچ انسان عاقلِ دیگری تردیدی ندارد که قانون حاکم بر جمهوری اسلامی ایران، یک قانون سکولار و مدرن و غربی نیست. این اظهر من الشمس است. به طریق اولی، همین قانون عناصر و پاره‌هایی دارد که تضاد مستقیم با بعضی از حقوق اولیه‌ی یک زن دارد و البته خاستگاه آن‌ها یک تلقی خاص از شریعت است. برای مهدی خلجی گویا چیزی به اسم «یک تلقی خاص» معنی ندارد. خلجی «روح» شریعت اسلامی را می‌شناسد (اگر چیزی به اسم روحِ شریعت اسلامی اساساً‌ معنا داشته باشد). برای خلجی تفسیرهای متعدد و تکثرِ تفسیرها ظاهراً بلاموضوع است و اگر هم از نظر او تکثر تفاسیر از دین وجود داشته باشد، لابد آن قدر کم اهمیت و کم‌ وزن است که درخور اعتنا نیست. من حتی نمی‌پرسم که چطور ممکن است در همین شریعتِ اسلامی که مهدی روحِ‌ آن را می‌شناسد، یکی مثل آیت‌الله صانعی فتوا به برابری ارث زن و مرد بدهد و ده‌ها فتوای شاذ دیگر بدهد.

من نمی‌دانم آیا حاکمیت ایران از زن هراس دارد یا نه؟ شاید بشود شواهدی برای آن عرضه کرد. اما گره زدن رفتار حاکمیت سیاسی به شریعت اسلامی و خلاصه کردن تمام رفتار حاکمیت در برخوردش با زنان رویکردی تقلیل‌گرایانه و ساده‌انگارانه است. من واقعاً نمی‌توانم درک کنم که «رشته‌ای انقلاب‌های کپرنیکی» چطور نسبت دوگانه‌ی سنتی جسم و روح را باژگونه کرده است! یا ما فیزیک نخوانده‌ایم و نمی‌فهمیم فیزیک یعنی چه، یا واقعاً تحولات علوم پایه باعث می‌شوند حقوق زن هم در دنیا تغییر کند! من نمی‌فهمم با چه منطقی باید چیزهای ظاهراً نامربوط را بدون ارایه‌ی شواهدی در اثبات ربطشان به هم مربوط کرد. من تردیدی ندارم که قوانین ایران درباره‌‌ی زنان باید تغییر کند و انسانی‌تر شود (و تغییر هم خواهد کرد)، اما دوست بزرگوار ما که انقلاب کپرنیکی را به حق زن ربط می‌دهد، مثل این‌که فراموش کرده است که در همین بریتانیای کبیر، زنان در سال ۱۹۲۸ حق رأی پیدا کردند. و همین جمهوری اسلامی که در آن قانون شریعت حکمرانی می‌کند، از همان ابتدای انقلاب برای زنان حق رأی قایل بود. ظاهراً انقلاب کپرنیک در این مورد اول به ایران رسیده بود و بعد به بریتانیا! یادمان نرود که کپرنیک در قرن پانزده و شانزده میلادی زندگی می‌کرد یعنی نزدیک به ششصد سال پیش. سال وفات کپرنیک یعنی ۱۵۴۳ میلادی را بگیرید و بشمارید که تا سال ۱۹۲۸ چقدر فاصله دارد! این انقلاب‌های کپرنیکی اگر همین‌جور در جامعه‌های غربی اثر می‌گذارد، هم جمهوری اسلامی و هم شریعت اسلام دو سه قرن دیگر وقت دارد! خلجی دلیلی نداشت برای مستدل کردن حرف‌اش به چنین رشته‌ی سستی آویزان شود. (تکمیل: یادم رفت این را ذکر کنم که تا همین پنجاه سال پیش در این مملکت مترقی بریتانیای کبیر، اگر زنی می‌خواست از شوهرش طلاق بگیرد، باید ثابت می‌کرد که رابطه‌ی نامشروعی با مردی دیگر داشته است. در غیر این صورت دادگاه حکمِ طلاق را صادر نمی‌کرد. این هم از نتایج انقلاب کپرنیکی).

خلجی می‌نویسد: «پایه‌ای‌ترین تحول در مفهوم حق رخ داده است. جهان مدرن هر گونه حقی را به حق تن بازمی‌گرداند. سکولاریسم در معنای دقیق خود همین است. حقوق بشر حقوق تن آدمی هستند». این از آن جمله‌های شگفت است واقعاً. من می‌دانم که تن به هر حال در روزگار مدرن نقش مهمی دارد. اما خلجی ماجرا را از زاویه‌ای دیگر می‌بیند. اعدام لویی شانزدهم حرمت و قداستِ «تن» پادشاه را در اروپا شکست و جریان پروتستانتیسم را قوت بخشید. من ربط تن و سیاست را از این منظر می‌بینم (بسط و شرح‌اش بماند برای جای دیگر). اما خلجی از دنیای مدرن و سکولار، تنها آزادی سکس را می‌فهمد. برای او آزادی تن، در آزادی سکس و آزادی زن خلاصه شده است. اما فراموش نباید کرد که همین آزادی سکس، بردگی تازه‌ای را برای زن به ارمغان آورده است. من عجالتاً وارد این بحث نمی‌شوم. اما تحول مفهوم حق با اقتضائات درکِ تازه‌ای از شریعت کجا، و تحول حق به معنای آزادی تن (=آزادی سکس) کجا؟ من نمی‌گویم روابط جنسی آزاد است یا نیست. روابط جنسی بخشی از زندگی بشری است. معنی ندارد بگوییم آزاد نیست. اگر آزاد نبود، تمام ازدواج‌ها نامشروع بود. مراد خلجی خیلی روشن‌تر از این‌هاست. او چیزی شبیه به «ازدواج آزاد» را در دل این سکولاریسم و مدرنیته‌ی مطلوب‌اش می‌گنجاند. نام‌اش را هم حق می‌نهد. این از سست‌ترین استدلال‌هایی است که درباره‌ی رابطه‌ی جنسی و حق هر انسان نسبت به تن‌اش (و به ویژه ولایتِ زن بر تن‌اش) می‌شود آورد. خلجی بهتر بود این حرف‌ها را در رمان‌اش می‌آورد تا در یک مقاله‌ی به اصطلاح علمی. این تلقی‌ها بیشتر به درد رمان می‌خورند تا تحلیل آکادمیک. (راستی چرا این مدعیات خلجی هیچ کدام مرجعی ندارد جز خودش؟ چند نفر آکادمیسین و محقق و دانشمند غربی داریم که این تئوری‌ها را تأیید می‌‌‌کنند؟ کسی اگر نام‌ها را می‌داند، لطفاً یادداشتی بگذارد با ذکر مراجع).

خلجی دو سه بند که پایین‌تر می‌رود، ناگهان از دامان شریعت اسلامی گریبان ایدئولوژی اسلامی را می‌گیرد. خوب بسیارند کسانی که با ایدئولوژی اسلامِ سیاسی مشکل دارند. او از بنیادگراها حرف می‌زند و از ایدئولوژی (نقل قول‌اش را از فاطمه مرنیسی ببینید). اما هنوز من نفهمیده‌ام این «روح شریعت اسلامی» چه چیزی است که تنها در ایدئولوژی اسلامی و بنیادگرایی خودش را نشان می‌دهد و در آراء کسانی مثل یوسف صانعی و مثلاً احمد قابل ناگهان غیب‌اش می‌زند؟!

این بند نوشته‌ی خلجی را بخوانید: «ایدئولوژی اسلامی، استوار بر فرض ایده‌آل بودن دوره‌ای از گذشته است. ایدئولوژی اسلامی روایتی از تاریخ گذشته را می‌سازد و آن روایت را «اصیل‌»، «ناب» و بهترین روایت ممکن می‌داند. افزون بر این، آن گذشته را بهترین دوره تاریخ بشری می‌شمرد که باید بازآفرینی شود و با ضرب و زور هم که شده، همه در شکل و هیأت آن قرار گیرند. برای ایدئولوژی اسلامی تاریخ، سطحی هموار نیست. تاریخ تداوم ظلمات است که نقطه‌ای نورانی میان آن است و باید به آن نقطه نورانی چنگ زد. تاریخ در ایدئولوژی اسلامی یعنی قطعه زمانی مشخص در میان دو جاهلیت؛ جاهلیت پیش از اسلام و جاهلیت مدرن. برای ایدئولوژی اسلامی «آینده» معنا ندارد. تنها پاره‌ای از گذشته به روایتی رسمی اصالت دارد و بس. چنین است که ایدئولوژی اسلامی از بُن، ضد تاریخی‌نگری و نگرش تاریخمند به جهان است». به نظر من این عبارات لفاظی است و بس. بازی کردن است با کلمات و چشم پوشیدن بر واقعیت‌های تاریخی و معاصر دنیای ما و همچنین جهان اسلام. و این توصیفات انشاگونه، حتی اگر نشان و رنگ و بویی از واقعیت در خود داشته باشد، کاری نمی‌کند جز یکپارچه‌سازی. خلجی این را از یاد می‌برد که جاهلیت، نقطه‌ی مقابل اسلام نخستین بود. ما این را به آسانی فراموش می‌‌کنیم که در زمان پیامبر اعراب دختران‌شان را از شرم زنده به گور می‌کردند. پیامبر اسلام این سنت جاهلی را بر انداخت. این تحول در جامعه‌ی عربی ضد زن تلقی می‌شود؟ روح شریعت اسلام در این‌جا هم ضد زن بوده است؟

به جای تلاش برای اصلاح تصویرهای نادرست از زن در یک جامعه‌ی سنتی نباید دست به جایگزین‌هایی زد که نه می‌توان به این سادگی آن‌ها را عملی کرد و نه اصلاً سیر تحول جامعه‌های سکولار و غربی آن‌ها را تأیید می‌‌کند (ارجاع‌تان می‌دهم به ربط کپرنیک با آزادی زن و تن!). وقتی اندیشمندان و روشنفکرانِ دینی (و حتی بعضی از فقیهان) تمام هم و غم‌شان اصلاح تفسیرهای دینی و به روز کردن استنباط‌های دینی است، چنین نگاهی معنایی جز این نمی‌دهد که ما آزادی بی‌قید و شرط جنسی می‌خواهیم و دین مانعی بزرگ بر سر راه آن است، پس به هر حیله‌ای باید آن را کنار زد. جای دریغ است که آن ‌همه تلاش به حق و ارزنده‌ی زنان برای احقاق حقوق حقه‌شان قربانی برداشت‌های ضعیف و سطحی شود. این مطلب را یک مرد نوشته است. آیا زنان هم چنین می‌اندیشند؟ دغدغه‌ی زنان هم همین است؟

پ. ن. بعد از نیم ساعت گفت‌وگو با  بانو این‌ها را نوشته‌ام. آن مورد مربوط به جاهلیت اشاره‌ی اوست. کردیت‌اش مال ایشان است یعنی!

پ. پ. ن. چند نکته‌ی حاشیه‌ای دیگر را هم در «فرافکنی‌های تاریخی درباره‌ی دین» افزوده‌ام که به ادامه‌ی بحث و بسط آن یاری می‌رساند.

۳

مثل‌های قرآن و تعقل

آیه‌ی چهل و سوم سوره‌ی عنکبوت این است: «و تلک الامثال نضربها للناس و ما یعقلها الا العاقلون». «و تلک الامثال نضربها للناس لعلهم یتفکرون» (آیه‌ی ۲۱ سوره‌ی حشر). این هم یک نمونه‌ی دیگر:‌«أَنزَلَ مِنَ السَّمَاء مَاء فَسَالَتْ أَوْدِیَهٌ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَدًا رَّابِیًا وَمِمَّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی النَّارِ ابْتِغَاء حِلْیَهٍ أَوْ مَتَاعٍ زَبَدٌ مِّثْلُهُ کَذَلِکَ یَضْرِبُ اللّهُ الْحَقَّ وَالْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفَاء وَأَمَّا مَا یَنفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الأَرْضِ کَذَلِکَ یَضْرِبُ اللّهُ الأَمْثَالَ» (سوره‌ی ۱۳، آیه‌ی ۱۷).
۱. و «تُؤْتِی أُکُلَهَا کُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا وَیَضْرِبُ الّلهُ الأَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ» (سوره‌ی ۱۴ آیه‌ی ۲۵).
۲. و «وَسَکَنتُمْ فِی مَسَاکِنِ الَّذِینَ ظَلَمُواْ أَنفُسَهُمْ وَتَبَیَّنَ لَکُمْ کَیْفَ فَعَلْنَا بِهِمْ وَضَرَبْنَا لَکُمُ الأَمْثَالَ» (سوره‌ی ۱۴، آیه‌ی ۴۵).
۳. «ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً عَبْدًا مَّمْلُوکًا لاَّ یَقْدِرُ عَلَى شَیْءٍ وَمَن رَّزَقْنَاهُ مِنَّا رِزْقًا حَسَنًا فَهُوَ یُنفِقُ مِنْهُ سِرًّا وَجَهْرًا هَلْ یَسْتَوُونَ الْحَمْدُ لِلّهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ وَضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً رَّجُلَیْنِ أَحَدُهُمَا أَبْکَمُ لاَ یَقْدِرُ عَلَىَ شَیْءٍ وَهُوَ کَلٌّ عَلَى مَوْلاهُ أَیْنَمَا یُوَجِّههُّ لاَ یَأْتِ بِخَیْرٍ هَلْ یَسْتَوِی هُوَ وَمَن یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَهُوَ عَلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ» (سوره‌ی ۱۶، آیه‌‌های ۷۵ و ۷۶).
۴. و «انظُرْ کَیْفَ ضَرَبُواْ لَکَ الأَمْثَالَ فَضَلُّواْ فَلاَ یَسْتَطِیعْونَ سَبِیلاً» (سوره‌ی ۱۷، آیه‌ی ۴۷).
۵. و «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاهٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَهٍ الزُّجَاجَهُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِن شَجَرَهٍ مُّبَارَکَهٍ زَیْتُونِهٍ لَّا شَرْقِیَّهٍ وَلَا غَرْبِیَّهٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَى نُورٍ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاء وَیَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ» (سوره‌ی ۲۴، آیه‌ی ۳۵).
۶. و «انظُرْ کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَ الْأَمْثَالَ فَضَلُّوا فَلَا یَسْتَطِیعُونَ سَبِیلًا» (سوره‌ی ۲۵،‌ آیه‌ی ۹). و «وَکُلًّا ضَرَبْنَا لَهُ الْأَمْثَالَ وَکُلًّا تَبَّرْنَا تَتْبِیرًا» (همان سوره،‌ آیه‌ی ۳۹).

این آیات همه به مثل‌ها اشاره دارند. و مثل البته روایت نعل به نعل واقعیت نیست. در مثال، معنایی باطنی و ورای ظاهر و صورت می‌جویند. آن‌جا که جبرییل بر حضرت مریم ظاهر می‌شود در قرآن آمده است که «قتمثل لها بشراً سویاً». این‌جا هم پای تمثل در میان است. در مثال، معنایی تأویلی و باطنی مندرج است. آن آیه‌ی نخست، آیه‌ی بسیار گویایی است: ما این مثال‌ها را برای مردم می‌زنیم (ظاهر آیه‌ی معنای مطلق مردم است؛ یعنی عمومیت دارد) و این سخنان را جز عاقلان در نمی‌یابند. آیه‌ی سوره‌ی حشر هم عموم مردم را دعوت به «تفکر» می‌کند. در آیه‌ی سوره‌ی ۱۴، مثال‌ها برای تذکر مردم است (بحث ذکر و تذکر مقوله‌ی درازِ دیگری است). درباره‌ی تعقل و تفکر در قرآن آیه زیاد است. در بسیاری از موارد هم ملامت‌گرانه قرآن از انسان‌ها شکایت می‌‌کند که چرا تفکر و تعقل نمی‌کنند. در این میان عارفی چون مولوی می‌گوید: از پی این عاقلانِ ذوفنون / گفت ایزد در نبی لا یعلمون. برای او اتفاقاً همین عاقلان هستند که نادان‌اند. باری، بدون این‌که وارد فضای فکری عارفان و یافتن ریشه‌های نگاه مولوی شویم، این نکته را باید عنوان کرد که نفسِ وجود این همه آیه درباره‌ی تعقل و به ویژه در این مورد درباره‌ی «مثال»ها، لزوماً معنای عقلانی بودن نمی‌دهد. یعنی این‌ها قرآن را «کتاب فلسفه» نمی‌‌کند. اما دستِ کم،‌ نفسِ‌ دعوت به عقلانیت هست. و تعقل البته معنای‌اش برای اعراب زمان پیامبر روشن بوده است. شرح و تفصیل این نکات کار من نیست (مفسر و شارحی زبده لازم دارد)، اما عجالتاً می‌خواهم بر یک نکته انگشت بگذارم و آن این است که این «مثال»ها راه را برای «تأویل» می‌گشایند، برای تأمل در معنای باطنی آیات و توقف نکردن در پوسته‌ی ظاهری آن. این مثال‌ها، صورتی هستند برای معناهایی عمیق‌تر و بلندتر که معنای‌شان با گذشته زمان رو به تحلیل و استهلاک نمی‌رود. این تجربه‌ی ذوبطون بودن را می‌توان در شعر حافظ و مولوی هم دید. چرا نشود این تجربه‌ را با آیات قرآن داشت؟ این یادداشت نسبتاً مختصر را در ادامه‌ی دو یادداشت قبلی درباره‌ی تأویل و کمربندهای حفاظتی افزودم تا حاشیه‌ای باشد برای بسطِ بیشتر موضوع.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد