۱

قصه‌‌ی اسقف کانتربری و معضل «فقه»

جدل‌ها بر سر سخنرانی روآن ويليامز هنوز ادامه دارد. او می‌گويد حرف‌اش بد فهميده شده است و مقصودش گنجاندن قوانين موازی با قوانين مدنی بريتانيا نبوده است. مخالفان‌اش خواستار استعفای او هستند که آشکارا درخواستی است گزاف و حتی کينه‌جويانه. اما چند نکته‌ی مهم در این‌جا هست. نخست اين‌که روآن ويليامز يک متکلم مسيحی است. او نه فقيه مسلمان است نه متکلم مسلمان و نه حتی روشنفکر دينی. چرا او بايد خود را وارد اين ماجرای پر حرارت می‌کرد؟ ظاهراً بحث بر سر اين است که اگر ساير اديان می‌توانند احکام و قوانينِ شرعی خودشان را در کنار قوانين مدنی بريتانيا اجرا کنند (مثل يهودی‌ها)، چرا مسلمانان نتوانند؟ ظاهراً اين سخنی است معقول، اما پيامدهای مشکل‌آفرين زيادی دارد. نخستين پيامدش این است که افراطيون و تندروهای بنيادگرای مذهبی آشکار از آن دفاع می‌کنند و آن را سرپوشی برای اجرای احکام شرعی اسلامی می‌دانند. اما واقعاً «احکام شريعت اسلام» کدام‌ها هستند؟ آيا در احکام شريعت اسلام پويايی داريم؟ به موارد استثنا نگاه نکنيد. قاعده‌ها را در نظر بگيريد. در کشوری مثل ايران، به فرض يکی مثل آيت‌الله صانعی می‌گويد ارث زن و مرد برابر است. آيا دستگاه قضايی به آن گردن می‌نهد؟ آشکار است که ما تفاوتی محسوس در اين زمينه نديده‌ايم. آقای خامنه‌ای، مثلاً، قمه‌زدن را ممنوع می‌داند. طبيعی است که دستگاه قانونی در پی تنفيذ نظر رهبر است. و تصميم آقای خامنه‌ای هم تصميمی است خردمندانه و اخلاقی. اما آيا همه‌ی فقها و علمای ايران آن را پذيرفته‌اند و از آن دفاع کرده‌اند؟ مثال‌ها فراوان است. نکته اين است که وقتی از شريعت اسلام صحبت می‌کنيم ناگهان حجم عظيمی از مسايل فقهی و حقوقی در برابر ما رخ می‌نمايانند که حداقل در يکی دو قرن اخير معضل کشورهای مسلمان بوده‌اند.

در وضعيتی که خود انديشمندان مسلمان با هزار و يک مشکل روبرو هستند برای اين‌که بگويند احکام شريعت اسلام نبايد انسان‌ستيز و ضد اخلاقی باشد و نبايد به آن‌ها وجهه‌ای مقدس داد، سخنان اسقف کانتربری تنها وضعيت را دشوارتر می‌کند. من در حسن نيت او شکی ندارم، اما بی‌ترديد سخنان او معضل‌آفرين بوده است. به فرض که نظامی قانونی برای مسلمانان داشته باشيم که اگر زنی مسلمان خواست به آن مراجعه کند، اختيار مراجعه به آن را داشته باشد، وقتی هيچ زنی به آن رجوع نکند و اساساً قوانين مدنی را کارآمدتر و منصفانه‌تر و انسانی‌تر بدانند، خاصيت گنجاندن آن احکام شرعی در قوانين بريتانيا چی‌ست؟ فقط ژست کثرت‌گرا و شمول‌گرا بودن است؟ وقتی از احکام شريعت اسلام در انگليس صحبت می‌کنیم، عمده‌ی اين احکام به ازدواج و طلاق و قوانين خانواده باز می‌گردد. اگر قرار باشد زنی حق طلاق داشته باشد و بتواند حضانت فرزندان‌اش را در اختيار بگيرد و اگر قرار باشد ارث زن و مرد برابر باشد و همه‌ی اين‌ها در اين به اصطلاح احکام شريعت اسلام لحاظ شوند، چه دليلی برای در نظر گرفتن احکام شريعت اسلام می‌ماند وقتی قوانين مدنی زمينه‌ را به نحو کارآمدتری برای اين‌ها فراهم می‌کنند و دست بر قضا هم منصفانه و هم اخلاقی هستند؟

خيلی خلاصه بگويم که نگرانی عمده‌ی من اين است: وقتی از احکام شريعت اسلام صحبت می‌کنيم در برابر قوانين مدنی بريتانيا، با يک تفاوت چشم‌گير روبرو هستيم. عامه‌ی مسلمانان اين احکام را «مقدس» می‌دانند در حالی که هيچ کس قوانين مدنی را مقدس نمی‌داند. شايد فقها مرتب مشغول کشف و شهود باشند، اما تاريخ نشان داده است و روزگار معاصر گواه است که حتی در درون کشورهای مسلمان، روز به روز با معضلات لاينحلی روبرو هستيم که «توجيه» اين همه بی‌عدالتی و رفتارهای غير اخلاقی و ضد انسانی را از «شريعت اسلام» و از «خدا» و «قرآن» می‌گيرند. تلاش فقهای انديشمند و روشنفکرانی دينی اين است که حساب دين اکثری و دين اقلی را از هم جدا کنند و اين قداست را از احکام اجتماعی و بشری و دنيايی اسلام بگيرند. اگر بشود اين مقوله را به مردم تفهيم کرد که احکام فقهی و شرعی را انسان‌ها می‌سازند و انسان‌ها پياده می‌کنند و می‌توان آن‌ها را در بستر آموزه‌های اخلاقی و انسانی اسلام تغيير داد، به نظر من بيايند همه‌ی احکام شريعت را پياده کنند ولی آماده باشند که فردا هم حکم اعدام را لغو کنند، هم ارث زن و مرد برابر باشد، هم زنان حق طلاق داشته باشند و هم هيچ مردی حق کتک زدن زن‌اش را پيدا نکند!

سخنان اسقف کانتربری بسيار مبهم بود. هنوز ما نمی‌دانيم – مشخصاً – مقصود او کدام پاره از احکام شریعت اسلام بوده است. او بهتر بود چند مثال عينی می‌زد و می‌گفت اين‌ها مواردی هستند که مسلمان‌های بريتانيا حق دارند به آن‌ها عمل کنند يا خود دادگاه مربوطه را اختيار کنند. اسقف کانتربری به اين نينديشده بود که اگر پيشنهاد او عملی شود و مثلاً دعوايی بين يک زن و شوهر مسلمان پيش بيايد و مرد به دادگاه اسلامی خود برود و زن به دادگاه مدنی بریتانيا، حکم لازم الاجراء از آنِ کدام دادگاه خواهد بود؟ اگر حکم دادگاه بريتانيايی نافذ است، خاصيت آن دادگاه دست و پا بسته‌ی اسلامی چی‌ست؟ اين سخنان اسقف نيست که بد فهميده شده است. خودِ اوست که سخنان‌اش را شتاب‌زده و بی‌توجه به فضای بريتانيا و معضلاتِ جهان اسلام چنين بی‌پرده گفته است. اسقف بلند بلند فکر کرده است و اين هم برای او و هم برای مسلمان‌های ميانه‌رو مشکل‌ساز شده است.

۷

تحجر از نوع انگليسی

اسقف اعظم کنتربری، همان کشيش جنجالی که هنگام سونامی علناً گفت که در وجود (یا عدالت و رحمت) خدا شک کرده است (مضمون‌اش را می‌گويم؛ دقیقاً خاطرم نيست چه گفته بود)، ديروز گفته است که اجرای «پاره‌ای از احکام شريعت اسلام» به عنوان بخشی از قانون بريتانيا برای مسلمانان اجتناب‌ناپذير است. سياست‌مداران انگليسی متفقاً سخنان او را محکوم کردند و حتی عده‌ای از مسلمانان هم به جمع مخالفان سخنان او پيوستند. سخنان روآن ويليامز واقعاً شگفت‌آور است. در قانون بريتانیا چه چيزی وجود ندارد يا کم است که مسلمان‌ها برای ادامه‌ی يک زندگی مدنی به آن نياز دارند؟ تنها چيزهايی که در اين قانون نيست اين‌هاست: نابرابری حق ارث زن و مرد؛ مجازات اعدام؛ قطع دست دزد؛ سنگسار و احکامی از این دست. اين بيچاره‌ها حتی بانک‌های‌شان را سازگار با نظام اسلامی می‌کنند که خدمات لازم را به مسلمان‌ها ارايه دهند. پس واقعاً درد اسقف اعظم چی‌ست؟ اين عقب‌نشينی بی‌دلیل و خنده‌دار از کجا آمده است؟

شگفت‌آور آن است که الآن در جهان اسلام، انديشمندانِ دردمندی که دغدغه‌ی صلاح و سلامت و دوام و بقای اسلام را دارند، صريحاً می‌گويند که پاره‌ای از احکام فقهی اسلام در جامعه‌ی امروز اجرا نشدنی است و اين سخن اختصاص به غرب ندارد. يعنی اگر از ناموجه بودن حکم اعدام يا نابرابری ارث زن و مرد سخن می‌گويند، اين احکام برای يک کشور اسلامی صادق‌تر است تا مثلاً برای بريتانيا. من واقعاً نمی‌دانم مراد او از «پاره‌ای از احکام شريعت اسلام» کدام پاره بوده است؟ آن پاره‌های سازگار با قانون مدنی؟ اگر مرادش آن‌هاست که اين بخش‌ها هم‌اکنون موجودند و احکامی هستند کارآمد. اگر مرادش آن پاره‌های ناسازگار با قانون مدنی بريتانياست، مقصودش همين قوانينی است که مثلاً به مرد اجازه می‌دهد هر وقت خواست زن‌اش را طلاق بدهد و اساساً زن ملک طلق او باشد؟ انگار در میان خودِ مسلمان‌ها متحجر کم داريم که حالا بايد اسقف کنتربری هم به صف آن‌ها بپيوندد!

۰

قرآن تک‌لايه و قرآن ذوبطون

حداقل دو گروه هستند که در آرزوی قرآنی تک‌لايه هستند يا اساساً قرآن را تک‌لايه می‌بينند: نخست عده‌ای که ذهنی تنبل دارند و حوصله‌ی «تعقل» و «تفقه» و مخصوصاً بحث و فحص فلسفی و کلامی ندارند؛ ديگر عده‌ای که بهترين راه نفی و طرد قرآن به عنوان يک متن مقدس دينی را تک‌لايه نشان دادن آن می‌دانند. عمده‌ی دين‌داران و متکلمانی که قايل به قرآنی هستند فاقد معنای باطنی و لايه‌های عمیق‌تر به گمان من به وجهی در همان طبقه‌ی نخست واقع می‌شوند. قرآن ناگزير متنی است چند لايه. کمترين دليلی که ايجاب می‌کند قرآن چند لايه باشد و حتی معانی عميق‌تر آن گاهی با معانی ظاهری آن تفاوت داشته باشند، باور مسلمانان به جاودان بودن قرآن است. اگر قرار باشد اين متن برای همه‌ی مسلمان‌ها در همه‌ی زمان‌ها و مکان‌ها حجت باشد، چاره‌ای نداريم جز آن‌که آن را چند لايه بدانيم. اين البته موضعی است که کمابيش عمده‌ی فليسوفان و تأويل‌گرايان باطنی‌مسلک داشته‌اند.

در دوران جديد البته رويکرد به فهم قرآن دستخوش تغييراتی شده است، اما می‌توان به نحوی اين تغيير فهم را مرتبط با تحولات پيشين در شناخت قرآن دانست. تنها یک نکته را در حاشيه می‌افزايم که به اعتقاد من حاشيه‌ی بسيار مهمی است: آيا تمام مسلمانان معتقد و مؤمن در طول تاريخ تا به امروز مو به مو به تمامی احکام قرآن هم‌چنان که در ظاهرش آمده است عمل کرده‌اند؟ (مقصودم سهو و قصور و اين حرف‌ها نيست؛ مرادم مشی آگاهانه و عملی يک جامعه‌ی اسلامی است). در پاسخ ناگزير يا به شمار بسيار اندکی می‌رسيم (که يعنی اسلام در طول تاريخ چندان وجود پر رنگی نداشته است!). يا ناگزير می‌توانيم به اين نقطه برسيم که مسلمانان در طول تاريخ پاره‌هايی از قرآن (يعنی بخش‌هايی از ظاهر قرآن ) را ناديده گرفته و لزوماً تمام و کمال به آن عمل نکرده‌اند و اين ناديده گرفتن برای آن‌ها توجیهی کلامی، فلسفی و حتی فقهی داشته است. به نظر من تمام اين‌ها دلالت بر قرآنی ذوبطون دارد.

اين همه مقدمه و مؤخره نوشتم برای گفتن يک جمله‌ی کوتاه: در دوران جديد، مسلمانی بزرگ‌ترين ضربه را از ناحيه‌ی کسانی می‌خورد که يا قرآن را تک‌لايه می‌بينند يا آن را تک‌لايه می‌خواهند. دين‌ورزی در روزگار معاصر بدون ذوبطون ديدن قرآن، مسلمانان را به عسر و  حرج می‌اندازد و چه بسا که عقل‌های ضعيف‌تر را به انکار دين می‌کشاند. به نظر من چند لايه ديدن قرآن هم عقلانی است و هم دينی؛ هم مطلوب است و هم ممکن. يعنی در فهم قرآن هم تکثری عميق جاری است. اين اشاره باشد تا بعد در فرصتی فراخ‌تر منظورم را روشن‌تر بگويم.

۶

مصادره به مطلوب مولوی در ماه محرم

خيلی خوب است بدانيم يکی مثل مولوی به واقعه‌ی کربلا چطور نگاه می‌کرده است. اما مهم‌تر از آن اين است آدم حد و مرز خود را هم بداند و ناگهان تحت تأثير جو به سيم آخر نزند. اين آقای سلمان صفوی عزيز، که وب‌سايت تابناک او را «پروفسور» می‌خواند و استاد دانشگاه لندن، يادداشتی نوشته است جالب، در عين حال تناقض‌آميز. او داستان شيعيان حلب را از مثنوی نقل می‌کند و کل روايت را قلب می‌کند. مولوی البته شيعه نيست و آن‌چه در عزاداری محرم ديده است، جنبه‌‌ای نبوده است که حاکی از تعظيم حسين يا حماسه ديدن کربلا باشد بلکه آن‌چه او ديده است رواج خرافات و عادت و عوام‌گرايی بوده است و مولوی دقيقاً ناآگاهی عزاداران را نشانه گرفته است هر چند از دهان‌شان دقيقاً همان سخنانی بيرون می‌آيد که امروز ممکن است از يک عزادار معمولی در ايران بيرون بيايد. اين‌ها البته به اين معنا نيست که مولوی حسين را کوچک می‌ديده است. همين آقای صفوی شواهد خیلی خوبی هم نقل کرده است از عظمت مقام حسين در چشم مولوی. اما بعضی از سخنانی که آقای صفوی بر زبان مولوی می‌نهد، دقيقاً همان سخنانی است که مولوی از زبان آن شاعر آن‌ها را نقد می‌کند. فکرش را بکنيد يکی امروز به يکی از هيأت‌های عزاداری برود و همين داستان مثنوی را از ابتدا تا انتها بدون سانسور و بدون گزينش‌گری بخواند و داستان را سر و ته روايت نکند. واکنش چه خواهد بود؟ متن کامل روايت، بدون گزينش و سر و ته روايت کردن داستان اين است (نقل قول‌ها را برای مشخص کردن تفاوت روايت من در گيومه گذاشته‌ام):

روز عاشورا همه اهل حلب / باب انطاکیه اندر تا به شب
گرد آید مرد و زن جمعی عظیم/ ماتم آن خاندان دارد مقیم
ناله و نوحه کنند اندر بکا / شیعه عاشورا برای کربلا
بشمرند آن ظلم‌ها و امتحان / کز یزید و شمر دید آن خاندان
نعره‌هاشان می‌رود در ویل و وشت / پر همی‌ گردد همه صحرا و دشت
یک غریبی شاعری از راه رسید / روز عاشورا و آن افغان شنید
شهر را بگذاشت و آن سوی رای کرد / قصد جست‌و‌جوی آن هیهای کرد
پرس پرسان می‌شد اندر افتقاد: / «چیست این غم بر که این ماتم فتاد
این رئیس زفت باشد که بمرد / این چنین مجمع نباشد کار خرد
نام او و القاب او شرحم دهید /  که غریبم من شما اهل دهید
چیست نام و پیشه و اوصاف او / تا بگویم مرثیه ز الطاف او
مرثیه سازم که مرد شاعرم / تا ازینجا برگ و لالنگی برم»
آن یکی گفتش که: «هی دیوانه‌ای / تو نه‌ای شیعه عدو خانه‌ای
روز عاشورا نمی‌دانی که هست / ماتم جانی که از قرنی بهست
پیش مؤمن کی بود این غصه خوار / قدر عشق گوش عشق گوشوار
پیش مؤمن ماتم آن پاک‌روح / شهره‌تر باشد ز صد طوفان نوح»
گفت: «آری لیک کو دور یزید / کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید
چشم کوران آن خسارت را بدید / گوش کران آن حکایت را شنید
خفته بودستید تا اکنون شما / که کنون جامه دریدیت از عزا
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان / زانک بد مرگیست این خواب گران
روح سلطانی ز زندانی بجست / جامه چه درانیم و چون خاییم دست
چونک ایشان خسرو دین بوده‌اند / وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادروان دولت تاختند / کنده و زنجیر را انداختند
روز ملکست و گش و شاهنشهی / گر تو یک ذره ازیشان آگهی
ور نه‌ای آگه برو بر خود گری / زانک در انکار نقل و حشری
بر دل و دین خراب‌ات نوحه کن / که نمی‌بیند جز این خاک کهن
ور همی‌بیند چرا نبود دلیر / پشت‌دار و جان‌سپار و چشم‌سیر
در رخ‌ات کو از می دین فرخی؟ / گر بدیدی بحر کو کف سخی؟
آنک جو دید آب را نکند دریغ / خاصه آن کو دید آن دریا و میغ»

پرسش و پاسخ‌ها را ببينيد و مقايسه کنيد با روایت آقای صفوی. جالب اين‌جاست که بعضی گمان می‌کنند تا جايی برای عده‌ای درسی دادند می‌شود به آن‌ها گفت «پروفسور» و فکر می‌کنند هر که در دانشگاه درس بدهد «استاد» دانشگاه است و ترجمه‌ی استاد هم می‌شود «پروفسور». جالب‌تر آن ای‌ميل آقای صفوی است که زير عنوان «استاد دانشگاه لندن» آمده ولی ای‌ميل به وب‌سايت خودِ ايشان و رفقای‌شان مربوط است و هيچ ربطی به دانشگاه لندن ندارد (دکتر شدن چه آسان، پروفسور شدن چه مشکل!). اين عنوان دهن‌پرکن «پروفسور» و اسم دانشگاه لندن برای اين‌ بود که خواننده مثنوی را باز نکند و روایت محرف ايشان را از مولوی در بست بپذيرد؟ بد نيست برای دانستن معنای پروفسور، این مقاله‌ی ويکی‌پيديا را بخوانيد.

پ. ن. سايت تابناک اگر چه بعضی از نظرها را منتشر نمی‌کند، ولی خدا خيرشان بدهد که زود متوجه اين مضحکه‌ی علمی شدند و آن عنوان «پروفسور» را از پشت اسم آقای صفوی برداشتند! لااقل اين يک جا را آبروريزی نکردند!

۷

ضدِ دين ما کجا و ضدِ دين او کجا!

وقتی قدرت و سياست، فرهنگ و انديشه را به بازی می‌گيرند، الفاظ از معانی خودشان تهی می‌شوند و بسا اوقات به معناهايی به کار می‌روند که هيچ نسبتی به آن معنای نخستين خود ندارند. فرق نمی‌کند اين قدرت و سياست، دينی باشد، يا غير دينی (غير دینی به معنی اعم و دینی هم به گسترده‌ترين شکل). وقتی قدرت فرهنگ و انديشه را ملعبه‌ی تحکيم و استمرار خود می‌سازد، معناها به محاق می‌روند و لفظ‌ها هستند که در بسترهايی گاه بسيار بی‌معنا و نامربوط جولان می‌دهند. يعنی ابزاری می‌شوند که مثل پتک بايد بر سر اين و آن فرود بيايند. وقتی سايه‌ی سنگين قدرت و سياست از سر کلمات و الفاظ برداشته شود و واژه‌ها کمی به نخستين معناهای خود نزديک‌تر شوند، آن وقت می‌بينيم که چطور مزوران مزدوری که نه هنر می‌شناسند و نه بلدند قلم را چگونه به دست بگیرند و چه بنويسند، آتش‌بيار معرکه‌ی واژه‌سوزان شده بودند. مثال بی‌شمار است. هم از تاريخ کهن می‌شود نمونه آورد و هم از تاریخ معاصر. و اين قلب واژه‌ها نزد گروه‌های بسياری روی داده است. زمانی با سيطره‌ی نظامِ سرمايه‌داری آمریکا و جنگ سرد ميان آمريکا و اتحاد شوروی اين بلا بر سر واژه‌ی «کمونيست» آمده بود (نقطه‌ی مقابل آن هم البته در شوروی رخ داده بود) که «کمونيست» ديگر معنای اصلی خود را از دست داده بود. کمونيست ديگر توصيف نبود، نام‌گذاری نبود؛ کمونيست کلمه‌ای بود که برای فروکوفتن، دشنام دادن، متهم کردن و نابود کردن به کار می‌رفت (زمان شاه هم حکومت به کمونيست‌ها می‌گفت «خرابکار»).

به تاريخ قديم‌تر اگر باز گرديم، دستگاه تبليغات خلافت عباسی همين بازی را با شيعيان انجام می‌داد. شيعيان، رافضی بودند، قرمطی بودند، و ده‌ها نام مربوط و نامربوط ديگر را بر آن‌ها می‌نهادند که بعد از مدتی معنايی کاملاً متفاوت می‌يافت. در همين جدل‌ها و جنگ‌های مذهبی واژه‌ی «ملحد» پاک حرام شد، يعنی به هدر رفت. ديگر «ملحد» کسی نبود که واقعاً اهل الحاد است و مثلاً خدا را قبول ندارد و به ستيز آموزه‌های پيامبر می‌رود. ملحد کسی بود که از نظر دستگاه تبليغاتی خلافت عباسی، مهدور الدم بود و سزاوار سرکوب و نابودی. هيچ نيازی هم نبود شخص برچسب خورده واقعاً ملحد باشد (چنان‌که اين معامله با حلاج رفت و شهاب الدين سهروردی و ناصر خسرو و عين‌القضات همدانی و صدر الدين شيرازی و بسيار کسانِ ديگر). همان خط فکری از صدها سال پيش امتداد یافته است تا به امروز. مزدوری در بهترين حالت، در امام محمد غزالی متجلی می‌شد که روزی دست از مقام و منصب دنيا می‌شويد و راه‌اش را از جيره‌خواران قدرت جدا می‌کند و پس از آن هر چه می‌گويد از سر درد است و در پی شناخت.

امروز هم همين مزدوری و قلم به مزدی آشکار و عيان است. نمونه‌اش همین برچسب‌هايی که واقعاً نمی‌دانم چقدر در کشور ما خريدار دارد. «ضد دين» يعنی چه؟ هر چه بيشتر فکر می‌کنم، می‌بينم آن کسی که از نظر من ضد دين است، لزوماً کسی نيست که دارای ويژگی‌های منفی يا پليد باشد. چه بسا کسی که خود را سخت معتقد و متدين می‌داند از نظر من پليدکارتر باشد تا آن‌که در آموزه‌های دين «چون و چرا» می‌کند و ديگران او را «بی‌دين»، «کافر»، «مرتد» يا «محلد» می‌شمارند. ضدِ دين اساساً در ابتدا برای من يک توصيف است، نه يک لفظ با بار ارزشی و منطقی هنجاری. اگر من جايی به کسی بگويم ملحد (که ترجيح می‌دهم در اين بلبشويی که هيچ واژه‌ای به جای خويش به کار می‌رود، هرگز چنين کلمه‌ای را در حق هيچ «ملحدی» به کار نبرم!)، از آن کلمه تير و تبر نمی‌سازم. آن کلمه برای من علامت است؛ علامتی برای تشخيص موضعِ فکری. همين و بس. اما يکی ديگر، وقتی می‌گويد «ملحد» يا «دين‌ستيز» يا «ليبرال» يا «کمونيست» يا «قرمطی» يا «رافضی» يا «سرمايه‌دار» يا «فئودال»، از همان ابتدا با توپ پر جلو می‌آيد که حريف‌اش را نفله کند. خيلی دردناک است وقتی واژه‌ها اسير قدرت و سياست می‌شوند و بازيچه و ملعبه‌ی زور. بعضی وقت‌ها شريف‌ترين واژه‌ها و صريح‌ترين کلمات و بی‌پرده‌ترين عبارات، وقيح می‌شوند و بی‌ناموس. گاهی اوقات به کلمات تجاوز می‌شود. بعضی وقت‌ها کلمات فاخرند. بعضی واژه‌ها سخت زيبا و رسا هستند، اما بس که به دست نالايقان بد به کار می‌روند، خراش بر سيمای‌شان می‌افتد و رسايی خود را از دست می‌دهند. آن وقت است که هر کلمه‌ای را، هر واژه‌ای را بايد با تأويل بخوانی. ناچاری بنشينی و کتاب کشفِ رمز بگشايی که اگر مثلاً فلان دستگاه اطلاعاتی آمريکا در فلان تاريخ در چهل سال پيش به يکی گفت «کمونيست» آيا طرف حقيقتاً کمونيست است يا قصد دارند سر به نيست‌اش کنند؟ يا اگر امروز به يکی گفتند «تروريست»، آيا واقعاً طرف تروريست است يا دارند برای‌اش پاپوش می‌سازند؟ يا اگر به کسی می‌گويند «فاسد» يا «ضد دين» آيا طرف همه‌ی اين‌ها هست يا دارند برای‌اش پرونده‌ای می‌تراشند که نابودش کنند؟ اين‌جاست که برای فهم کلمات و واژه‌ها نیاز به کتاب کشفِ رمز داری. بايد بدانی که کليد فهم کلمات فلان کتاب، فلان نويسنده، و فلان حکومت چی‌ست. تازه این‌ها با قبول اين فرض است که اساساً در نوشته‌ها يا گفته‌های بعضی از اين‌ها معنايی وجود داشته باشد و کل داستان خيمه‌شب‌بازی و قصه‌ای بيش نباشد.

واژه‌ها اسير شده‌اند. کلمات بی‌سيرت شده‌اند و من اندوهناک‌ام. جلاد هم معنای حقيقی دارد هم معنای مجازی. کسی که آدم می‌کشد، جلاد انسان‌هاست. کسی که واژه‌ها را بی‌سيرت می‌کند، دژخيم کلمات است و…«ای جلاد! ننگ‌ات باد!»

پ. ن. بله، ترديد نکنيد!‌ مهم نيست چه کسی و کجا اين کار را بکند. بعضی وقت‌ها – اين را در همين غرب تجربه کرده‌ام – به يکی می‌گويند «مزدور جمهوری اسلامی» يا مثلاً «اطلاعاتی»! همين‌ها را هم بايد کشف رمز کرد و تأويل. بله، این واژه‌ها هم بی‌سيرت می‌شوند، لزوماً اين کار فقط از يک جناح يا گروه يا حکومت خاص سر نمی‌زند. «انسان» در هر نوع، جنس، قشر، طبقه، دين، حکومت و منطقه‌ای زندگی می‌کند و بعضی ويژگی‌های يکسان را از خودش نشان می‌دهد.

۵

فمينيست دو آتشه و نرمش بيش از حد

نمی‌خواستم درباره‌ی آرای هاله افشار که به تازگی عضو مجلس اعيان بريتانيا شده است چيزی بنويسم. اما در اين مصاحبه‌ای که با رادیو زمانه کرده است حرف‌هايی را تکرار کرده که دو سه هفته پيش در يک سخنرانی عمومی گفته بود. همان‌جا من به او اعتراض کردم که روش‌اش دچار تناقض درونی است. آن جملاتِ – از نظر من – مشکل‌دار را نقل می‌کنم و سپس نقدم را به او می‌گويم. او می‌گويد:
«یکی از اولین کارهایی که انجام دادم این بود که کتاب توضیح المسائل را بررسی کنم و مسائلی را که در مورد زنان نوشته شده بود، با قوانین اسلامی‌که در قرآن هست مقایسه کنم.
مشکل زنان مسلمان، اسلام نیست. متاسفانه مشکل تفسیراتی است که “مردان” براین موضوع کرده‌اند. البته زنان ایرانی حقوقی را که در قرآن به زنان داده شده‌است، گرفته‌اند و به نظر من اگر دولت ایران می‌گوید که اسلامی است، باید حقوق اسلامی زنان را به آن‌ها بدهد. چیزی که به نظر من قابل تحسین است، این است که زنان ایرانی این راه را رفتند و بسیاری از قوانین اولیه را بررسی کردند و پس دادند.»

من به اين نکته توجه دارم که هاله افشار سعی می‌کند در فضايی که اسلام شديداً زير حمله است، توجه را از اسلام، به بعضی از مسلمانان معطوف کند و بگويد که آری، هر عيب که هست از مسلمانی ماست و زنان مسلمان «حقوقی خداداده» دارند (اين عين تعبيری است که هاله افشار در آن سخنرانی عمومی به کار برد). اما خطای هاله افشار اين‌جاست که در دفاع از وضع موجود دچار تناقض‌گويی می‌شود. زنان مسلمان اگر حقوقی را که اسلام به آن‌ها داده است، گرفته‌اند، بايد به این نکته توجه داشت که «حقوقی که اسلام به زنان داده است» روی هوا سنجيده نمی‌شوند. اين حقوق را بايد در کنار حقوقی که اسلام به مردان داده است و تکاليفی هم که بر زنان فرض کرده است سنجيد. علی ابن ابی‌طالب به قرآن استناد می‌کند و «استدلال» می‌کند که زنان عقل‌شان نصف عقل مردان است و ايمان‌شان نصف ايمان مردان (بنا به احکام مربوط به ارث در قرآن و احکام مربوط به ادای فرايض دينی) و قس عليهذا (کاری ندارم که آيا و چگونه می‌توان اين «استدلال» علی را توجيه کرد يا حتی انتساب آن را به او انکار کرد يا اساساً استدلال او را نپذيرفت). در قرآن به مردان اين «حق» داده شده است که زنان را تنبيه کنند و احکام ديگری از این قبيل. وقتی آیاتی صريح در قرآن وجود دارد که محتاج هيچ تفسيری نیست و «مردان» با تکیه بر لفظ آن می‌توانند نظامی ناعادلانه را در برابر زنان پديد بياورند، ديگر نمی‌توان گفت اين فقط تفسير مردان است که مشکل‌ساز بوده است. من به حسن نيت هاله افشار احترام می‌گذارم. اما برای حل مشکل کافی نيست که هاله افشار از موضع فمينيستی و خوش‌بینانه‌اش به ماجرا وارد شود. او برای حل مشکل نياز به دانستن علم تفسير دارد و نياز دارد بداند چالش‌های امروزی در برابر تفسير از دين چی‌ست و بايد بداند که چگونه می‌شود اين تناقضات ظاهری (يا مفهومی) را حل کرد. مسأله‌ی تفسير يا تأويل مسأله‌ی تازه‌ای نيست و فقط درباره‌ی حقوق زنان مطرح نشده است. بسیاری از فيلسوفان و باطن‌گرايان در تاريخ اسلام استدلال‌های مشابهی درباره‌ی آيات ديگری از قرآن داشته‌اند و روش‌ِ آن‌ها ارايه‌ی تفسير فقهی برای حل مسأله نبوده است.

هاله افشار تصويری که از وضعيت زنان ايرانی به دست می‌دهد، تصويری است مثبت. ارايه‌ی تصوير مثبت کار خوبی است به شرط آن‌که ابعاد مسأله را از آن‌چه هست کوچک‌تر نکند. استيفای حقوق زنان تنها در گرو فعاليت زنان و ادعای گرفتن حقوقی که خدا در قرآن به آن‌ها داده است، نيست. برای «حل مشکل» نياز به حرکتی همه جانبه است که ارکان مختلف جامعه،‌ از زنان گرفته تا مردان، از فقیه و فيلسوف گرفته تا جامعه‌شناس و متکلم، از قاضی گرفته تا سياست‌مدار، به حل همه جانبه‌ی مشکل بپردازند. نيازی نيست کسی آغاز به طرد و نفی یا خدای ناکرده انکار احکام قرآنی کند. مسأله فقط تفسیرهايی که «مردان» کرده‌اند نيست. مسأله بيشتر فضای مردانه‌ی حاکم بر شکل‌گيری خودِ آن احکام بوده است. اين نکته‌ای است که هاله‌ افشار از نظر دور داشته يا تعمداً از پرداختن به آن طفره می‌رود. اين را هم درک می‌کنم که ورود به اين مسأله و تلاش برای حل اين معضل، هم جسارت می‌طلبد و هم دانش. دانش هم تنها دانش احکام ظاهری دين نيست. ده‌ها دانش مختلف بايد با هم جمع شوند تا پاسخی جامع‌تر به مشکل يافت شود.

من در همان سخنرانی دو سه هفته پيش هاله افشار به عده‌ای از دوستان گفتم که اگر قرار باشد فمينيست دوآتشه‌ی زنان مسلمان هاله افشار باشد، زنان هم‌اکنون قافیه را باخته‌اند. من نه به افراط و تندروی پاره‌ای از فمينيست‌های ايرانی معاصر باور دارم (و بلکه باور دارم که روش و منشِ آن‌ها وضعيت را دشوارتر و بغرنج‌تر می‌کند)، و نه باور دارم که با ملايمت و نرمش بی‌اندازه صورت مسأله را تغيير دهند. هاله افشار دارد مسأله‌ای را حل می‌کند که اصل مسأله نيست. اصل مسأله فربه‌تر از اين است. هاله افشار برای به کرسی نشاندن رأی خود نياز به تلاش فراوانی دارد و تازه معلوم نيست اصلاً بتواند اين حرف را به مسلمانان بقبولاند. حداکثر کاری که خواهد توانست بکند اين است که به عده‌ای از غربيان که به او احترام می‌گذارند و او را صاحب‌نظر می‌شمارند بقبولاند که اسلام آن‌قدرها هم که گفته‌اند چهره‌ی خشن و ضد زن ندارد. سعی‌اش مشکور باد، اما مسأله هنوز حل ناشده باقی می‌ماند!‍

۸

مدرسه تعطيل، عقل تعطيل، انديشه بيکار!

وقتی خبر تعطيلی مدرسه را شنيدم، بی‌درنگ به ياد شعر سايه افتادم. شعری که برای روزنبرگ‌ها سروده بود:
«خبر کوتاه بود
اعدام‌شان کردند . . .»
خودتان بقيه‌ی شعر را بخوانيد. جالب است، نه؟ مجله‌ای «اعدام» می‌شود. ولی چرا؟ چرا اين مجله؟ بارها با خودم فکر کرده‌ام که بعضی مجلات ما، مخاطب‌اش تنها قشر معدود و محدودی از جامعه است که شايد شمارشان از دويست سيصد نفر هم تجاوز نکند. و اين شمار اندک، عمدتاً تأثير عميقی بر جريان کلی اجتماعی ندارند و غالباً آراءشان در حيطه‌ی همان معاشران و هم‌فکران‌شان باقی می‌ماند. شنيدم که يکی از اتهامات‌شان اشاعه‌ی الحاد بوده است! ظاهراً آراء تازه‌ی محمد مجتهد شبستری باعث آشفتنِ خوابِ آسوده‌ی عده‌ای شده است. اما گرفتیم که باورهای فقيهی روشن‌انديش و استادی دانشگاهی که سابقه‌ای درخشان در کار علمی دارد، با باورهای عاميانه سازگار نباشد، مگر اين گوشه‌نشينان عالمِ انديشه آزارشان به چه کسی می‌رسد که حالا بايد دهان‌شان را دوخت؟ مگر «مردم» همگی انديشه‌های‌شان به معنای لفظی کلمه همه موحدانه و ناب و خالص است؟ با اين حساب بايد پاره‌ی بزرگی از جامعه را به جرم انديشه‌های ناسازگار با باورهای رسمی به حبس و بند کشید. اما صورت مسأله بسيار ساده‌تر از اين‌هاست. اصلاً ماجرا را من تفتيش عقيده و نظارت بر انديشه نمی‌بينم. لايه‌ی زيرين ماجرا اين است: کين‌خواهی! اما اين کينه‌ورزی از چه روست؟ حسادت؟ اين آزار و اذيت اهل انديشه از کجا صادر می‌شود؟ هميشه در ديار ما نسبت مجازات و عمل، نامتناسب بوده است. اين هم نمونه‌ای ديگر از آن. مگر زيان بی‌شمار کسانی که در لباس دين‌داری و با تظاهر به تشرع، آرام‌آرام ريشه‌ی دين را می‌سوزانند، کمتر است؟ ضربه‌ای که متنسکان و قشريان ظاهربين به دين می‌زنند، به مراتب مهلک‌تر از ضربه‌ای است که حتی روشنفکران دين‌ستيز به دين می‌زنند (روشنفکران دين‌ورز و دردمند که ديگر جای خود دارند). طرفه آن است که بسيار پيش آمده است که روشنفکران دين‌ستيز، بيشتر به بقا و بالندگی دين ياری رسانده‌اند، ولی مگر کسی مثل مجتهد شبستری دين ستیز بود؟ امان از زمانی که جهل آلت قدرت به چنگ آورد! سلاح قدرت در چنگ جهالت، بر هم زننده‌ی «عدل» و «صلاح» است، به ويژه که اين سوء استفاده از قدرت به بهانه‌ی دين باشد. آن وقت دين هم قربانی اين تنگ‌نظری‌ها می‌شود. اعدام مدرسه، ماتمی است برای اندک‌شمار انديشه‌ورزانی که دغدغه‌ی دين و سلامت جامعه را دارند. مايه‌‌ی دريغ است که جامه‌ی عدل و سلامت و صلاح گويا بر قامت جامعه‌ی ما ناراست می‌آيد. اما که گفته بود که اين تشريف شريف بر بالای کسی کوتاه بوده است؟ افسوس و دريغ. ما می‌توانستیم بسی بهتر از اين باشيم.

پ. ن. متن پی‌دی‌اف مقاله‌ی مجتهد شبستری با عنوان «قرائت پيامبرانه از جهان» در آخرين شماره‌ی «مدرسه». (حجم فايل حدود ۷ مگابايت است). به اعتقاد من در اين مقاله‌ی شبستری گوهر ايمان متجلی است. شگفتا که عده‌ای بی‌خرد از چيزی که در آن ايمان موج می‌زند، الحاد استنباط می‌کنند! ظاهراً معنای ايمان و الحاد بسيار تغيير کرده است. می‌بينید؟ قدرت و سياست، حتی معنای ايمان را هم عوض می‌کند.

۶

به اسم خدا

در گذشته هم آيا وضع بر همين منوال بود؟ تاريخ گواهی می‌دهد که در گذشته فراوان بودند عده‌ای که پشت دين سنگر می‌گرفتند و کارشان از اساس ضد-دينی بود. اين طايفه هيچ باوری به ارزش‌های اخلاقی دين نداشتند و دين برای‌شان تنها ابزار قدرت‌طلبی و مسندخواهی بود. اين گروه هنوز هم هستند و باز هم فتنه‌گری‌ها خود را پی می‌گيرند. اما روزگار مدرن، شاهد تولد طايفه‌ای مشابه هم بود: کسانی که مدعی آزادی‌خواهی بودند، اما باوری به آزادی نداشتند و آزادی برای‌شان تنها ابزاری بود برای قدرت‌‌طلبی.

پرسش اين است که آيا اين ذاتِ دين، ذات‌ِ آزادی است که اين گروه‌ها را پديد می‌آورد يا شرّی که در نهاد بشر است؟ اين فراورده‌های تلخِ انسانی محصولِ انديشه‌اند يا زاييده‌ی طبيعتِ سلطه‌جوی انسان؟  نمونه‌های اين اصناف از آدميان بی‌شمار است: از آن‌ها که به نامِ دين حکومت می‌کنند، به نام اوليای دين ظلم می‌کنند و به نام خدا، خون می‌ريزند تا آن‌ها که به نام آزادی، به نام دموکراسی، به نام حقوق بشر،‌ دقيقاً همان ارزش‌هايی را نفی می‌کنند که ظاهراً به دفاعِ  از آن برخاسته‌اند. آيا کافی است کسی ادعا کند من برای خدا کار می‌کنم و به نام ارزش و دين تا سخن‌اش را بپذيريم؟ آيا کافی است کسی مدعی شود من از حقوق بشر دفاع می‌کنم، خواهان آزادی و دموکراسی هستم، تا نسنجيده سخن‌اش را بپذيريم؟

واقعيت اين است که در تلاطم‌های سياسی روزگارِ ما عمدتاً هر که بيرق دين را بلند کند، هم‌رديف تمام کسانی می‌شود که به نام دين و به اسم خدا، خون خلق می‌ريزند و تمام سرمايه‌ها و گوهرهای دين را قربانی قدرت‌طلبی خود می‌کنند. و اين اعجازِ رسانه‌ی مدرن است! از آن سو هم بدون شک کسانی هستند که به نامِ دموکراسی، به نامِ آزادی، به نام حقوق بشر، ارزش‌های حکومت مردم بر خودشان، آزادی انديشه و بيانِ انسانی، و حقوق مسلم بشر را قربانی همان هدف‌ها می‌کنند: جاه‌طلبی، قدرت‌جويی و کسب نام. روزگارِ ما، روزگار جولانِ ضد ارزش‌ها در لباس ارزش است. پيش‌تر ميدان‌دار اين عرصه تنها دين بود که حضور اجتماعی پر رنگی داشت. امروز،‌ اين گندم‌نمايان جوفروش در هر دو گروه ديده می‌شوند.

اما کدام گروه زيان‌اش بيشتر است؟ گمان نمی‌کنم بتوان گفت کدام گروه زيان‌اش بيشتر است. اگر بيرون بايستيم و هر گروه را به مدعيات‌اش بسنجيم و معيار را ارزش‌های اخلاقی و انسانی هر دو گروه بگيريم، می‌بينيم که در ميان هر دو طايفه، رياکاران سالوس بی‌شمارند. آن‌ها که دردِ دين دارند البته می‌گويند که آن‌ها که «به اسمِ خدا»، خونِ خلق خدا را در شيشه کرده‌اند، زيان‌شان بيشتر است. اما اگر کسی باور به خدا نداشته باشد، دين را هم نهايتاً يک پديده‌ی انسانی می‌داند. اما باز هم تکليفِ انسانی ما ساقط نمی‌شود و اخلاق فرو نمی‌ريزد. باز هم اخلاق است که دست بالا را می‌گيرد و عدالت. عدالت می‌گويد که همان حکمی که بر مدعيان دين‌داری و طرف‌داران سنت می‌رود، بر مدعيان آزادی، دموکراسی، حقوقِ بشر، مدرنيته نيز می‌رود. تا اخلاق و عدالت، گفت‌وگو و تفاهم، جای خشم و عصبيت و انتقام‌جويی را نگيرد، چرخ بر همين مدار خشونت و اتهام می‌گردد. دامن هيچ گروهی از آن گروهِ ديگر پاک‌تر نيست. بدون شک اما در ميان هر دو گروه، نيک‌خواهان صادقی هستند که به آرمان‌ها و ارزش‌های انديشه‌ی خود وفادارند و نمی‌توان به بهانه‌ی وجودِ طايفه‌ای نيرنگ‌باز در هر دو گروه، بر اصل ارزش‌ها خط بطلان کشيد. زمانه‌ی ما بيش از هر چيزی، تيغی دو لب لازم دارد. تيغِ دو لبه‌ای که نه به مدعيانِ رياکار و بی‌تقوای دين‌داری امان بدهد، و نه با مدعيان بی‌اخلاق آزادی، دموکراسی و حقوقِ بشر مدارا کند. و اين تيغ را اخلاقی انسانی و جهان-شهری آب می‌دهد که پروای هيچ چيزی و هيچ انديشه‌ای جزِ خود انسان را نداشته باشد.

۷

احيای نسخِ منسوخ

آيا احکام فقهی اسلام جاودانی است؟ پاسخ به اين مسأله را چه کسی می‌دهد؟ سخنان تازه‌ی جواد لاريجانی درباره‌ی سنگسار، الحق که سخنان شگفتی است و طرفه‌تر آن‌که هيچ کس اشاره‌ای به سياسی بودن موضوع و پيشينه‌ی جواد لاريجانی در «خالی‌بندی» و سياسی حرف زدن نمی‌کند. امّا مگر جواد لاريجانی حرف‌اش حجّت دينی است؟ مگر در همين ايران، علمای دينی اجرای حکم سنگسار را «مايه‌ی وهنِ‌ اسلام» نخوانده‌اند؟ اين‌ پرسش‌ها البته سويه‌ی اجتماعی و ظاهری ماجراست. بحث سنگسار، مشکلات نظری ديگری هم دارد و اساس سؤال اين است که به چه دليلی می‌توانيم بگوييم اين حکم بخشی از شريعت اسلام است و تغيير ناپذير است؟

مسلمانان در تاريخ احکامی از دين را نسخ کرده‌اند و اين در زمان خود پيامبر هم رخ داده است. اما متأسفانه «نسخ» در ميان علمای اسلام پاک منسوخ شده است! نمونه‌ آشکارتر از اين می‌خواهيد که شيعيان ۱۲ قرن اجرای حکم نماز جمعه را که در قرآن به آن تصريح شده است (بر خلاف حکم سنگسار که چنين تصريحی در قرآن به آن نشده است)، تعطيل کردند؟ احکام فقهی يا در حوزه‌ی معاملات‌اند يا عباديات. حکم عبادی نماز جمعه را شيعيان قرن‌ها تعطيل کردند و برای آن اقامه‌ی «دليل» هم کرده‌اند که در زمان غيبت امام نمی‌توان نماز جمعه را اقامه کرد. اگر می‌توان برای نماز جمعه که حکمی محکم و اساسی در دين اسلام است و در قرآن هم آمده است، دليل تراشيد، چرا نتوان بری متوقف کردن سنگسار دليل مشابهی آورد، آن هم وقتی که اين همه از علما اجرای سنگسار را «وهن اسلام» خوانده‌اند و در قرآن هم تصریحی به اين شيوه‌ی رجم نشده است؟

آيا احکام فقهی دين موضعی و محلی هستند، مگر آن‌که خلاف آن ثابت شود؟ يا احکام فقهی دين جاودانی هستند و نمی‌توان آن‌ها را تغيير داد؟ اين پرسش را يک بار دکتر سروش از آيت الله منتظری پرسيده بود (در چهارچوب بحث خشونت؛ که می‌توان سابقه‌ی آن را در مجله‌ی کيان ديد). احکام فقهی دين را من موضعی و محلی می‌بينم و تاريخ دين هم آکنده از نمونه‌هايی است که اين موضعی و محلی بودن آن‌ها را (يعنی عرضی بودن‌ نه ذاتی‌بودن‌شان را – به تعبير سروش) نشان می‌دهد. نمونه‌اش حکم بلوغ دختران در نه سالگی که فقها آراء مختلفی در باب آن دارند و چيز تازه‌ای هم نيست. بعضی از فقها اختلاف کرده‌اند که آن حکم بلوغ درباره‌ی دختران عرب صادق بوده است که در سنين پايين‌تر به بلوغ جسمی می‌رسيده‌اند.

اما درباره‌ی سنگسار اگر تمام اين استدلال‌ها را کنار هم بگذاريم، به نتيجه‌ی روشنی می‌رسيم. اگر احکام فقهی موضعی و محلی هستند، حتی به فرض اين‌که در قرآن به حکم رجم تصريح شده باشد (چنان‌که در مورد نماز جمعه تصريح شده است)، می‌توان حکم سنگسار را هم معطل کرد و برای آن دليل فقهی آورد (چنان‌که برای تعطيل نماز جمعه دليل فقهی اقامه شده بود). علما رسماً چيزی را که در زمره‌ی عباديات است (يعنی نماز جمعه را) عملاً معطل کرده‌اند (که چندان با نسخِ آن تفاوت ندارد؛ وقتی ۱۲ قرن به چيزی عمل نکنی، انگار آن را نسخ کرده‌ای)، چطور نمی‌شود حکمی را که در زمره‌ی عباديات نيست تعطيل کنند؟

نکته‌ی ديگر هم موضعی و محلی دانستن احکام فقهی است. يعنی احکام فقهی به اقتضای زمان و در نظر گرفتن شرايط صادر شوند (و این کار البته به گوهر دين صدمه‌ای نمی‌زند). مشی عمومی علما البته خلافِ اين است. اما موضعی و محلی دانستن احکام فقهی، چيز غريبی در خود ندارد. به سادگی می‌توان مبنای عقلی و استدلالی آن را توضيح داد. جهانی و جاودانی ندانستن احکام غير عبادی فقهی نه به معنای پيروی از غرب است و نه مرعوب شدن در برابر آن. فکر می‌کنم انديشمندان دينی وظيفه دارند در اين باب روشنگری کنند که اگر می‌شود حکم سنگسار را متوقف، معطل يا منسوخ کرد، لزوماً معنای‌اش اين نيست که به خاطر فشار غرب يا سياست اين کار را کرده‌اند. خودِ احکام اخلاقی دين اين اندازه مجال را به فقها و علما می‌دهد که اين نوآوری‌ها را داشته باشند. در نتيجه‌، کار از اين مضحک‌تر نمی‌شود که سخنان بندبازِ فرصت‌طلبی مثل جواد لاريجانی حجّت دينی شمرده شود و بر اساسِ آن تصويری از اسلام يا دين ارايه شود.

در حاشيه هم اين نکته را بايد طرح کرد که آيا سند تاريخی استواری داريم که در زمانِ خود پيامبر رجمی صورت گرفته باشد و آيا در روايات مربوط به رجم در زمان پيامبر هيچ ترديدی وجود ندارد؟ درست است که در تاريخ اسلام رجم صورت گرفته است و برای سنگسار احکام فقهی متعدد آورده‌اند، امّا آيا در زمانِ خودِ پيامبر اين ماجرا رخ داده است؟ من پاسخ اين پرسش‌ها را نمی‌دانم. آن‌ها که اهل مطالعات تاريخی و تحقيق و تفحص هستند، خوب است توضيح بدهد. اما به فرض اين‌که رجم در زمان پيامبر هم رخ داده باشد، باز هم دليلی بر ادامه‌ی آن نداريم. نمونه‌ مشابه چنين اقدامی، همان تعطيل ۱۲ قرنه‌ی نماز جمعه است. تاريخ را نمی‌شود پاک کرد. اگر تاريخِ دين، آينه‌ی تفسيرهای دینی است، اين هم يک نمونه‌ی آشکارِ آن در ميان شيعيان است. مردم ايران هم که ظاهراّ شيعه هستند ديگر. نيستند؟

پ.ن. بگذاريد از ميان حرف‌های خود لاريجانی، که شکی ندارم به منظوری سياسی اين حرف‌ها را زده است نه از سر دغدغه‌ی دينی، عباراتی را نقل کنم. لاریجانی می‌گويد: «تا وقتی اين حکم هست، قابل اجراست» يعنی ممکن است روزی ديگر اين حکم در قانون نباشد. خوب چرا شما که اين کاره هستيد، خودتان زحمت نمی‌کشيد آن قسمت اول را منتفی کنيد که ديگر اين حکم نباشد؟ بعد ايشان می‌گويد: «سنگسار برای انتقام نيست، برای بازدارندگی است» و بعداً می‌گويد رييس قوه‌ی قضاييه کارش «مخالفت با اصل حکم نبوده است». حالا اصل حکم چی‌ست؟ هدفِ حکم چي‌ست؟ بازدارندگی؟ يا حفظ صورت روش بازدارندگی؟ مشکل اين‌جاست. اگر شما راهی بهتر و امروزی‌تر برای ريشه‌کن کردن ناهنجاری‌های اجتماعی داريد، چرا بايد به شيوه‌ای «اصل» حکم را اجرا کنيد و «هدف» آن را تحقق بخشيد که به ريشه‌ی دين صدمه بزند و به قول علما «مايه‌ی وهن اسلام» شود؟ اصل حکم، يعنی تحقق پيدا کردن غرض و هدف شارع. و خود لاريجانی می‌گويد اين کار برای انتقام نيست، اما قاضی تاکستانی عملاً «انتقام‌جويی» کرده است و لباس اجرای حکم شرع را بر تن حکم‌اش کرده. «اصل» و «هدف» يعنی محقق کردن اخلاق اجتماعی و از ميان بردن ريشه‌ها و انگيزه‌های خيانت. مگر از میان بردن ريشه‌ها فقط به تهديد به قتل و پايان دادن به زندگی انسان ميسر است؟

پ. ن. ۲. اين مطلب هنوز، «سنگسار و قرآن»، قديمی است، اما خواندن‌اش شديداً توصيه می‌شود: «در این شش آیه ای که سنگسار در آن به کار رفته است ، هیچ کدام توصیه قرآن نیست وحتی به عنوان تهدید از سوی خدا مطرح نشده است ، مثلا چنان که بدکاران به آتش جهنم تهدید می شوند . اتفاقا بر عکس است در هر شش آیه سنگسار به عنوان تهدیدی از سوی کفار مطرح شده است . این نشان می دهد سنگسار به عنوان رسمی از دوره جاهلیت در قرآن مطرح شده و حتی رسولان خدا از سوی کافران و مشرکان به سنگسار تهدید شده اند.»

۱

روشنفکری دينی: جنبشی فاقد نماد و نهاد

بدون هيچ ترديدی، روشنفکران دينی، از هر طيف و دسته‌ای، در نيم قرن گذشته، نقش مهمی در بازخوانی دين در ايران داشته‌اند و خدمات بزرگی به انديشه‌ي دينی کرده‌اند. تلاش‌های روشنفکران دينی را البته باید در دراز مدت سنجيد و تاريخِ فعاليت‌های آن‌ها را داوری کرد. اما يکی از جوانبی که عمدتاً مورد توجه نبوده است و گمان می‌کنم امروز نياز مبرمی به بررسی آن احساس می‌شود، جايگاه و پايگاه اقتصادی روشنفکران دينی (و چه باک؛ همه‌ی روشنفکران از جمله روشنفکران لاييک) است.

بيش از یک دهه شده است که دکتر سروش با طرح نکاتی در مقاله‌ی «سقف معيشت بر ستون شريعت» از وابستگی مالی و اقتصادی روحانيون سخن گفته بود و ارتزاق آن‌ها را از محل دعوتِ دينی به نقد کشيده بود. اما خودِ روشنفکران امروز کجا ايستاده‌اند؟ پاسخ به اين سؤال کارِ ساده‌ای نيست. اما تلاش می‌کنم بعضی از نکاتی را که خيلی مبهم به ذهن‌ام رسيده است بنويسم تا ضمن بحث‌های بعدی جوانب‌اش روشن‌تر شود. در نتيجه، چيزهايی که می‌نويسم بيشتر در حد طرح و اقتراح است، نه تجويز يا اظهار نظر مطالعه‌ شده.

به اعتقاد من روشنفکری دينی دو مشکل اساسی دارد. نخست اين‌که منابع درآمدش چندان عينی نيست. منبع درآمد روشنفکر دينی ما چی‌ست؟ يا تدريس در دانشگاه يا انتشار کتاب‌های‌اش. چند نفر از روشنفکران دينی ما شمِّ اقتصادی بالا و توانايی کارِ تجاری دارند؟ چند نفر از آن‌ها مستقل از موضوع بررسی‌های علمی يا روشنفکرانه‌شان، محل در آمدی برای امرار معاش دارند؟ منابع تأمين مالی آن‌ها از کجاست؟

در نفس امرار معاش از راه تدريس و انتشار کتاب البته که هيچ اشکالی نیست و کار پسنديده‌ای هم می‌تواند باشد. اما اين منبع درآمد تا کجا دوام‌پذير است؟ يک روشنفکر دينی يا در دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی ايران تدريس می‌کند و کتاب منتشر می‌کند (که به هر حال محل درآمدش به نوعی به حاکميتِ سياسی گره می‌خورد؛ بدون اين‌که لزوماً شرمی يا عيبی در آن باشد). يا روشنفکر ما ناگزير به خارج از کشور می‌رود و در دانشگاه‌های مختلف غربی تدريس و تحقيق می‌کند (که البته زبان افراطيون و جزم‌انديشان را باز می‌کند که از محل بودجه‌ی «خارجی» ارتزاق می‌کنند‍!). روشنفکری دينی، نهادسازی اقتصادی مستقل از انديشه‌ی انتقادی‌اش ندارد. اگر قرار باشد روشنفکری دينی، بعد از تمام دستاوردهای «نظری»اش، تأثيری «عملی» در محيط اطراف‌اش بگذارد، نياز به پايگاهی اقتصادی و مشروع و موجه دارد که بتواند از طريق آن‌، ساير فعاليت‌های نظری‌اش را تأمين مالی کند. جنبه‌ی ديگر اين‌ ماجرا هم البته اين است که روشنفکران دينی (که متأسفانه تشتت فراوانی ميان آن‌ها هست و به جز بعضی موارد تعارف‌های ظاهری و پشتيبانی‌های لفظی عملاً جبهه‌ی فکری واحدی در ميانِ آن‌ها وجود ندارد) بتوانند ميان مبانی فکری و اصول نظری خود و فعاليت‌های اقتصادی و عملی خود پيوندی بر قرار کنند. يعنی تجلّی نظريه‌ها يا بخشی از نظريّه‌های آن‌ها در عمل مشهود باشد.

قدم بعدی نهادسازی، نمادسازی است. نمادهای روشنفکری دينی کدام است؟ نمادهای فيزیکی و بيرونی روشنفکری دينی کدام است؟ روشنفکری دينی چند مدرسه، بيمارستان، مؤسسه‌ی آموزشی و علمی، بانک، مؤسسه‌ی اقتصادی، روزنامه، وب‌سايت، راديو و تلويزيون دارد که در آن‌ها اصول فکری روشنفکران دينی متجلی باشد؟ چند سازمان غير دولتی بر اساس تعاليم مثلاً سروش يا ملکيان يا کديور بنا شده‌اند؟ در ايران، اين نوع اقدامات البته منوط است به موافقت دولت و حاکميت و اين خود باعث آسيب‌پذيری اقتصادی و سستی يا فقدان نمادهای بيرونی و نهادی روشنفکری دينی می‌شود. شايد بپرسيد اصلاً‌ روشنفکری دينی چه نيازی به نمادسازی و نهادسازی دارد. پاسخ روشن است. روشنفکری دينی هميشه نمی‌تواند در چهارچوب بحث‌های نظری يا موضوعات داغ سياسی جولان بدهد. به هر حال، تمام دغدغه‌های روشنفکری دينی متوجه سياست و قدرت نبايد باشد. انسان‌ها خود دغدغه‌ی مهم‌تری برای روشنفکری دينی بايد باشند. و برای خدمت به انسان‌ها و پيشبرد يک تلقی امروزی و سازگار با زمان از دين، نيازمند نهادسازی و نمادسازی هستيم. تئوری‌های کثرت‌گرايی دينی و جامعه‌ی مدنی و دموکراسی در قالب نوانديشی دينی، تنها تجليات‌اش در دوره‌ی رياست جمهوری خاتمی بود با شعارهايی پر زرق و برق و بهار مطبوعات (که مدت زيادی طول نکشيد اين بهار، خزان شد). اما چرا روشنفکری دينی بايد هميشه منتظر اهل سياست باشد که تئوری‌های‌اش را عملی کند؟

روشنفکری دينی اگر از حيث نظری پيشرفت کرده باشد، از حيث عملی نماد بيرونی آشکاری ندارد. اگر خاتمی مؤسسه باران يا گفت‌وگوی تمدن‌ها بر پا می‌کند، اين نمونه‌ی عملی خوبی می‌تواند باشد البته اگر دوام داشته باشد و کاری جدی و ارزش‌مند در آن انجام شود و آن نهادها تبديل به سکوها و ابزارهايی سياسی برای رسيدن به قدرتِ سياسی نباشند (بايد نشست و ديد سرنوشت اين مؤسسات چه خواهد شد).

به گمان من روشنفکران دينی، در مقام نظر به قدر کافی سخن گفته‌اند و اکنون بيشتر وقت عمل بر پايه‌ی آن نظريه‌هاست. اين نظريه‌ها زمانی اعتبار خود را نشان می‌دهند که در عمل جوابگو باشند و بتوانند در طول زمان از آزمون تاريخ سربلند بيرون بيايند. ديکته‌ی ننوشته غلط ندارد. روشنفکری دينی بايد بتواند ديکته‌اش را بنويسد. برای اين کار لزوماًٌ‌ نيازمند اقدام سياسی نيست. مبارزه‌ی سياسی روشنفکری دينی را از هدف اصلی‌اش منحرف می‌کند. متأسفانه در بسياری از مقاطع روشنفکری دینی نام ديگری برای مبارزه‌ی سياسی بوده است. تا اين فضا تغيير نکند، روشنفکری دينی آسيب‌پذير و در قلب جنجال‌ها باقی می‌ماند. فاصله گرفتن از مبارزه‌ی سياسی، لزوماً به معنی ترک هر گونه تلاشی برای بهبود و اصلاح جامعه و تفسيرهای دينی نيست. حساسيت‌زدايی کار ساده‌ای نيست. همه‌ی اين‌ها نیازمند خردمندی و تدبير است. اما روشنفکری دينی، اکنون بيشتر در آسمان تجرّد و خيال است تا بر زمين عينيت و واقعيت.

اگر روشنفکر دينی مدعی است که می‌تواند عقلاً و شرعاً مسلمان باقی بماند و در عين حال قايل به منسوخ کردن سنگسار (با هر نوع استدلالی)، برابری ارث زن و مرد، برابری حقوق اجتماعی و اخلاقی زن و مرد، منسوخ کردن مجازات اعدام، قطعِ دست دزد و پاره‌ای از احکام جنجال برانگيز تاريخی باشد، نيازمند «نهاد» و «نماد» برای نشان دادن عملی بودن تئوری‌های‌اش است. اين نهادها و نمادها ضرورتاً نبايد نماينده‌ی قدرتی سياسی باشند. جامعه‌ی مدنی حاصل‌خيزترين زمين برای پروراندن بذرِ اين نمادهاست.

درباره‌ی روشنفکران غيردينی (هر چند اهدافی کاملاً‌ متفاوت داشته باشند) باز هم معتقدم آن‌ها فاقد نماد و نهاد هستند. اين دسته از روشنفکران بسيار بيش از آن‌که مولد باشند، مصرف کننده‌اند. روشنفکری غير-دينی ايرانی عمدتاً‌ مصرف‌کننده‌ی تئوری‌هايی است که ساخته‌ی دستِ‌ خودش نيست. اما بحث روشنفکران غير دينی از موضوع بحث من خارج است و شرح آن را جای ديگری بايد داد. اميدوارم ساير دوستان اهل دانش و علاقه‌مند هم در اين بحث شرکت کنند و به روشن‌تر شدن بحث ياری برسانند.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد