۲

که در تسليم همچون مردگان‌ايم

گفتم: «خوبی؟»
لبخند زد. گفت: «خوبم.»
گفتم: «خوبِ خوبی؟»
گفت: «آخر خوبِ خوب که نداريم. آدمِ بی‌غم هم که اصلاً آدم نيست. هر آدمی، غمی دارد. الا آن‌ها که از آدميت‌شان فاصله گرفته‌اند.»
گفتم: «پس بالاخره تو خوب‌تری يا من؟»
خنده سر داد: «من خوب‌ترم یا تو؟ نمی‌دانم. فکر کنم من خوب‌تر باشم! می‌دانی؟ نکته اين است که بدانی غم‌ات برای چی‌ست و شادی‌ات برای چی. و بدانی که چه چيزی مالِ توست و چه چیزی مالِ تو نيست. اين‌ها را که دانستی، بيهوده شاد نمی‌شوی. بيهوده هم غم به جان‌ات نمی‌افتد.»
گفتم: «آخر اين‌که چه چیزی مالِ توست و چه چيزی مالِ تو نیست، چه ربطی دارد به اين‌که من می‌پرسم خوبی يا نه؟»
گفت: «ربط دارد ديگر. اولاً وقتی اين‌جور به اصرار سؤال‌های تو در تو می‌پرسی، جواب‌هاش هم بهتر از اين نمی‌شود! بعد هم همين «چه چيزی مالِ توست» خودش کلی حرف دارد. حرف‌اش اين است که: الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انا لله. يعنی سرت به هر چيزی خورد و هر چيزی به سرت خورد، و هر چيزی را که دادند و ستاندند، از همان اول هم مالِ تو نبوده است.»
گفتم: «خوب بودن اين وسط چه شد؟»
گفت: «وقتی اين را فهميدی، آن وقت می‌دانی که تو زياد کاره‌ای نیستی. تسليم می‌شوی. مثل مُرده‌ای که بر سر آب اختياری از خود ندارد. بعد می‌فهمی «که در تسليم همچون مردگان‌ايم» يعنی چه! آن وقت می‌فهمی من اگر خوب‌ام يعنی چه؟ و اگر خوش نيستم يعنی چه؟»

پ. ن. این کلمات را باید با حال و ذوق خواند، نه با سياست و دنيا و قدرت و اين چيزها….

۵

لقمه‌ی نان حلال

می‌گويد: «چه می‌کنی؟»
می‌گويم: «دنبال يک لقمه نانِ حلال دارم می‌دوم!»
می‌گويد: «لقمه‌ی نان حلال که دويدن ندارد! اگر لقمه‌ای رزق تو باشد و مال تو باشد و در نتيجه حلالِ تو باشد، دويدن لازم ندارد. دو دستی تقديم‌ات می‌کنند. می‌گذارند اصلاً توی دهانت که به نرمی و آسانی فرو ببری! آن لقمه‌ی حرام است که برای‌اش جان می‌دهی و جان می‌ستانی. آن لقمه‌ی حرام است که عرض و آبروی ديگران را می‌بری و به خاطرش به اين و آن زهر می‌پاشی. آن لقمه‌ی حرام است که بايد برای‌اش دويد. وقتی هم که خوردی زير دندان‌ات مزه می‌کند. اما بعد تا آخر عمرت باید بدونی تا همان یک لقمه‌ی حرام را دفع کنی!»
۳

خشخاش

ژست حکيمانه گرفته، می‌گويم: «احترام را می‌شود به دست آورد؛ می‌شود برای‌اش زحمت کشيد. اصلاً احترام را بايد فراهم کرد. بايد برای‌اش خونِ دل خورد. تصادفی نيست. احترام يعنی عزيز بودن، يعنی در «مردمِ ديده‌ی صاحب‌نظران» بودن. این را می‌گويم…»
می‌گويد: «تو باورت شده است که اين‌جوری است؟ اين اصل مهمی است. اين را بايد پیش چشم داشته باشی. خيال برت ندارد که تن‌آسايی اگر بکنی و ادب اگر فروبگذاری، عزيزکرده می‌شوی، بی‌جهت. البته که بايد خونِ دل خورد.»

گفتم: «من هم که همين‌ها را دارم می‌گويم. داری باز بهانه می‌گيری؟»

گفت: «نه. از تو بعيد است این تجاهل‌ها! تو چرا خودت را به نفهمی می‌زنی؟ تو که می‌دانی به چشم بر هم‌زدنی، هر چه عزت، احترام و آبرو باشد را می‌توانند از صاحب‌اش بستانند. تو که می‌دانی همه بسته به موست. به يک موی عنايت. خون دل بخور برای اين‌که کسی باشی و کسی بشوی. اما يادت نرود که هيچ نيستی.»
من: ؟
می‌گويد:« زمين در جنبِ اين نه تاقِ مينا / چو خشخاشی است اندر روی دريا
تو خود بنگر کزين خشخاش چندی؟ / سزد گر بر بروتِ خود بخندی!»

۰

لال

بعضی وقت‌ها وزش بادی هم لال‌اش می‌کند. زبان‌اش بند می‌آيد. غنچه‌های فکرش، نشکفته می‌پژمرند. خيال‌اش، نجوشيده منجمد می‌شود و می‌بندد.
گفتم: «تو که اين اندازه نازک‌طبعی و شيشه‌دل، نشست و برخاست‌ات چی‌ست با مردم؟»
گفت: «بودِ ناگزير، آدم را به نابودی ناگزير می‌برد! پنجه زدن با ناگزير مهيب، بيهوده است.»
گفتم: «زبان‌بسته که باشی، ترش‌ می‌نشينی. زبان که باز می‌کنی، پرده‌ی هوش‌ها می‌شکافی.»
گفت: «ای…» آه کشيد: «ديگر نمی‌گويم. خوب است؟»
۱

خطا مکن… خطا می‌کن!

۱. راست گفته است شاعر. شيوه‌ی چشم‌اش فريب جنگ دارد. تو خطا مکن. تو به گمان صلح مباش. وهم برت ندارد. زیاد خوش‌بين نباش. چشمِ یاری از هر کسی مدار. يار کدام است و ياری چه؟ دوستی کدام است و وفا کدام؟ سر به آزادگی از خلق بر آور چون سرو….

۲. آمده است خرم و خندان. می‌گويد تو چرا اين‌قدر تلخ و ترش نشسته‌ای؟ تو چرا مشغولِ دگرانی؟ بيا نزد من که برای‌ات تلخی و شيرينی کنم. بيا پيش من که همه چیزم جان‌ات را فربه می‌‌کند (حتی زخمی که می‌زنم). چرا می‌روی و دل به سودای کسانی می‌سپارم که دوستی‌شان هم در گروِ حرف است فقط؟ با من باش و بخوان که: «جفا می‌کن! جفای‌ات جمله لطف است / خطا می‌کن! خطای تو صواب است!»

۳. حرف‌های‌اش را که گفت، کمی سکوت کرد. باز دوباره گفت. گفت… گفت با من باش، ولی با دگران هم نرم باش. نرم‌خو باش. شفقت بورز. آن‌ها هم ظرف وجودشان مثل ظرف وجود خودت تنگ است. آن‌ها هم زود غضب می‌کنند. زود دستخوش هوا می‌شوند. زود داوری می‌کنند. آن‌ها هم فراموش می‌کنند: «و لم نجد له عزماً». اما «یار مفروش به دنيا…». هر چه می‌کنی،‌ يوسف‌ات را مفروش. دل قوی‌دار. يادت باشد «يوم تبيض فيه الوجوه و يوم تسود فيه الوجوه» را. با من باش و سیاه مشو. سياه دل مشو. سنگ‌دل مباش. نرم‌تر باش. «خاک شو تا گل برويی رنگ رنگ». بگذار ديگران توسنی کنند. تو آرام‌تر و رام‌تر باش. تو جان‌ات را به فضول نفس مسپار! باش. ما هم هستيم. معرکه هنوز بر پاست. همه دارند تماشا می‌کنند. ما هم تماشا می‌کنيم. ولی ما آخر می‌رويم. ديرتر از همه. صبر کن و نمايش را تا آخرش ببین. قصه هنوز تمام نشده. صبر کن!

۲

توهم

سرش را با تأسف تکان داد و گفت: «دور است سرِ آب از اين باديه، هش‌دار! / تا غولِ بيابان نفريبد به سراب‌ات»!
گفتم: «خوب يعنی چه؟ کدام غول؟ کدام بيابان؟ کدام سراب؟ کدام باديه؟»
گفت: «همين که اين اندازه در بيابان توهم سرگردانی. همين که يک بار گريبان خودت را نمی‌گيری. همين که مدام نگاه‌ات به بيرون و دگران است. همين که از اصلاحِ نفسِ خودت غافلی، يعنی سرگردانی در بيابان و باديه!»
گفتم: «يعنی نبايد اعتراض به هيچ چیز کرد؟»
گفت: «نه! تو چرا همه چیز را با هم خلط می‌کنی؟ چرا ياد نمی‌گيری که زبان‌ات را، ادبيات‌ات را، فکر کردن‌ات را اصلاح کنی؟ کی اين وسوسه‌ی نفسِ اماره رهای‌ات می‌کند؟ تو کی حريف‌اش می‌شوی؟ کی می‌فهمی که اين همه چيز که با ذوق و شوق می‌نویسی، دام است؟»
بهت‌ام زد. مات‌ام برد. نگاه‌اش مثل تيغ می‌مانست. اين همه گفتم-گفت، همه‌اش نگاه بود. حرف نبود. نگاه بود. نيم‌نگاه! با خودم فکر کردم که بعضی سال‌ها بايد برای‌شان این قصه را بخوانی و آخر هم اول راه‌اند… ولی… من هم که همين‌ام. مهم نيست که با نگاه، اشاره را بگيری يا نه. مهم، آدم شدن است! و باز، آدم شدن!
ما به صد خرمنِ پندار ز ره چون نرويم
چون رهِ آدمِ بيدار به يک دانه زدند!
امان از خودفريبی و فرياد از توهم استغنا!
۰

رزق

گفتم: «می‌گويند اين‌ها که داری از کجا می‌خوری؟ مالِ مردم را خورده‌ای؟»
می‌گويد:
«بر درِ شاهم گدايی نکته‌ای در کار کرد
گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود!
چيزی اگر رزق و روزی کسی نباشد، آسمان را به زمين بدوزد از حلقوم‌اش پايين نمی‌رود. هيچ کس مالِ مردم را نمی‌تواند بخورد. اگر هم بخورد از حلقوم‌اش بيرون می‌کشند. تو خويشتن را باش! تو بر سگِ نفسِ خويش امير باش. آدمی دشمنی بزرگ‌تر از نفسِ خويشتن ندارد.»
گفتم: «پس دشمنان بيرونی چه می‌شوند؟ آن‌ها که حق الناس را ضايع می‌کنند؟»
گفت: «از کجا می‌دانی که تو بايد به استيفای حق الناس قيام کنی؟ از کجا که تو گنجايش اين کار را داری؟ اين کارها بايد به ولايتی، به اشارتی، به فرمانی محقق شود، نه به وسوسه‌ای و سودايی و خيالی. هر حقی که از ولايتی گسسته شود، ناحق می‌شود! خدمتِ کسی بايد. خدمت کن تا کسی شوی!»
۰

شعر!

قصه را برای‌اش گفتم. اولين پاسخ‌اش این بود:
«ای مگس عرصه‌ی سيمرغ نه جولان‌گه توست
عِرضِ خود می‌بری و زحمتِ‌ ما می‌داری!»
گفتم: «لابد در پاسخ می‌گويند به جز شعر خواندن کاری نمی‌دانی!» گفت: «همين که بدانی چه شعری را کجا بخوانی، هنری است که هر کسی نداند. پس آسوده باش. همين خود کاری است؛ کاری بزرگ که از هر بطالِ بی‌کاری ساخته نيست».
۴

سفر

اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم؟
اوست گرفته شهرِ دل، من به کجا سفر برم؟!
۳

از زبان ديگران

آن قصه‌ی گفت‌وگوی ابليس و معاويه را که در مثنوی آمده است حتماً شنيده‌ايد. مولوی داستانی نقل می‌کند. نکته‌های اخلاقی و پند و موعظه‌های‌اش را رديف می‌کند، ولی ديگر يک جا می‌زند به صحرای کربلا و از زبان ابليس حسابی نوحه می‌خواند. اين کار البته برای مولوی کار تازه‌ای نيست. او عادت دارد که در جای‌جایِ مثنوی از زبان ديگران شرح هجران و خونِ جگرِ خويش را بيرون بريزد.

ما، به ويژه ما وبلاگ‌نويس‌ها، عمدتاً عادت کرده‌ايم از زبان خودمان حرف‌های خودمان را بنويسيم. گاهی اوقات تنها شيوه‌ی روايت کردن، روايتِ خويش به زبانِ خويش نيست. گاهی اوقات می‌توان حال کسی ديگر را از زبانِ خود روايت کنيم، بی‌آن‌که آن روايت کوچک‌ترين دخلی با حال ما داشته باشد. گاهی می‌شود قصه‌ای از کسی روايت کنيم ولی مضمون آن قصه يا روايت، تماماً حالِ ما باشد و اصلاً قصه‌ی ديگری در آن ميان بهانه‌ای بيش نباشد. هيچ فکر کرده‌ايد که گاهی اوقات با شعری بر می‌خوريد و آن شعر سخت در جان‌تان می‌نشيند. شايد آتشِ عشقی دامان دل‌تان را نسوزانده باشد (يا همين تازگی‌ها نسوزانده باشد!)، ولی شعری آتشين دگرگون‌تان می‌کند. اين‌جور اوقات اگر شعر، نقدِ حالِ خودِ شما نيست، آن چی‌ست که شما را تکان می‌دهد؟ دل‌سوزی؟ هم‌دلی؟ نوستالژی؟ يادآوری خاطراتِ کهن؟ خويش را در آينه‌ی ديگری ديدن؟ شايد همه‌ی اين‌‌ها باشد.

اين‌ها را نوشتم که بگويم من هم در همين ملکوت از این کارها کرده‌ام. گاهی قصه‌ی خودم را از زبانِ يکی ديگر روايت کرده‌ام. گاهی قصه‌ی کسی ديگری را روايت کرده‌ام ولی صورت قصه، قصه‌ی حالِ خرابِ خودِ من است. گاهی اوقات حال‌ام آميخته می‌شود با همه‌ی حال‌های ديگران. اين هم شدنی است. مثنوی را که می‌خوانيد، غزليات شمس را که می‌خوانيد، حافظ را که می‌خوانيد و از آن بالاتر قرآن را که می‌خوانيد حال‌تان آميخته می‌شود با حال شخصيت‌های کتاب:
هست قرآن حال‌های انبيا
ماهيان بحر پاکِ کبريا
چون تو در قرآن حق بگريختی
با روانِ انبيا آميختی

و اين آمیزش قصه‌ی ماست. ما چقدر می‌توانيم قصه بشويم؟
ما چه خود را در سخن آغشته‌ايم
کز حکايت ما حکايت گشته‌ايم

و ما هر روز قصه‌ای هستيم تازه. يکی دارد ما را برای طفل خردسال‌اش می‌خواند تا کودک‌اش را بخواباند. تا با قصه‌ی ما گهواره‌اش را بجنباند. و هر روز که آفتاب سر بر می‌کند و شب نقاب‌اش به دستِ خورشيد دريده می‌شود، ما می‌شويم قصه‌ای تازه. حکايتی نو. آوازی نو. ترانه‌ای نو. و همين قصه‌هاست که روزی غصه‌ها را سر می‌بُرَد. پس از اهميت قصه غفلت نکنيد. قصه هم می‌تواند غصه‌فزا باشد و هم غصه‌زدا. شاد آن قصه‌ای و قصه‌سرايی که دودمان غصه‌ها را بر باد دهد!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5
صفحه‌ی قبل