۴

رازِ «برون» پرده – پرده‌ی آخر

آدمی به چه آدمی می‌شود؟ به پارسايی یا به معصيت؟ کدام يک سکوی پرتاب‌اش به بالا می‌شود؟ کدام یک اسباب سقوط می‌شود؟ پارسايی یا همین مغاک تیره‌ی بشريت؟ آن منطقه‌ی نور و درخشش یا آن ناحيه‌ی خاکستری که گاهی سر به تاریکی قیرگون فرو می‌برد؟ آسان نيست گشودن این گره. شايد پرسيدن این پرسش، همان لغزش‌گاه بزرگ آدمی است.

می‌شود گفت که پارسایی خوب است و تقوا خوب است. می‌شود قصه‌های ازلی را تکرار کرد و همه‌ی اسطوره‌ها را به خط کرد. می‌شود. سخت نيست. گنجينه‌ی پند و موعظه و خانه‌ی خیال‌های ازلی چندان غنی است که می‌توان پرده‌ای ساخت و نقشی کشید دلکش و دلربا. ولی آدمی چقدر به این پرده‌ی دلفریب نزدیک می‌شود؟ چقدر از این نزدیکی وهم و گمان است و چقدر واقعیت؟ اصلاً واقعيت چی‌ست؟ قصه‌، فقط قصه‌ی راستی و عدالت و آزادی نيست. راست مطلق، عادل مطلق و آزاد مطلق کجاست؟ این سايه‌ی لرزان و لغزان حقیقت کی و کجا در خورشید پرفروغ حقیقت محو می‌شود؟

ما در بهشت هستیم. بهشتی که مدام از آن هبوط می‌کنيم و هر نفس با عبور از دوزخی ديگر به آن وارد می‌شويم. اين تردد ما میان تقدیر دوزخ و بهشت به کدام ارادت و عنایت آويخته است؟ آدمی وقتی خلوت می‌کند با خود و درهای خبر را می‌بندند و فراغتی از غوغای خلایق و همه‌ی تيرگی‌ها و تباهی‌هاشان حاصل می‌کند، تازه دیوار به ديوار خودش می‌شود. تازه درهای این دوزخِ پر لهیب را می‌گشايد. و گوشه‌ای – میان همين دوزخ – کنجی هست برای نفسی آرميدن. برای اين‌که یکی دست نوازش بر سرت بکشد. برای لحظه‌ای مرهم نهادن بر زخمی که پيوسته در رگ‌های جان است. يکی هست. دوستی هست. یاری هست. یا واقعی یا خیالی. يا اسطوره‌ای یا بشری. پاره‌ای بسته به بخت است و پاره‌ای ديگر در گرو سخاوت سايه‌سار درختی پير است در تف تابستان کویر. يا در سوز زمستانی استخوان‌گداز.
خواستم پرده‌ی آخر را چنین بنویسم که:
نه من از پرده‌ی تقوا به در افتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد ازدست بهشت

و راست است. راست بود. و تا بسیار نسل‌ها که پس از ما بيایند، راست است. اما یک نوید است که هنوز هر بار خواندن‌اش پرده‌ی اشکی برابر دیدگان‌ام می‌کشد. نوید اعتماد. نويد ایمان و چو بيد بر سرِ همين ایمان لرزيدن:
به جانِ دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنيد

۱

راز درون پرده‌ – ۵

پرده‌دری، انواع دارد. یک نوع پرده‌دری، پرده‌دری نور است در برابر ظلمت. خورشيد، پرده‌ی ظلمت می‌درد. در چنین اوقاتی است که این خورشيد،‌ کنایه می‌شود از دوست، یار، معشوق، سلطان عالم معنا. اين خورشيد، پرده‌های ظلمت را می‌درد. با طلوع اين خورشید، شمع‌ها کارشان کساد می‌شود، علی الخصوص که شمع‌های مرده و بی‌فروغی باشند. این خورشيد، از قدح هم بر می‌آيد. اين خورشيد در سیمای ساقی هم می‌درخشد. این خورشید، جامه‌ها دگرگون می‌کند. خورشیدی است که در قبا هم می‌رود: خورشيدِ قباپوش! دوست که نقاب از رخ بر می‌دارد و پرده از چهره می‌گشايد، تازه آغاز کار خلوتیانی است که ديگ سینه‌شان از حکايت‌های نهان جوش می‌زده است. او که می‌رسد – و او می‌رسد – تازه اول نوشانوش است. پرده‌ای اما باید دريده شود: پرده‌ی ظلمت. اين‌جاست که می‌شود گفت:
ساقی بیا که يار ز رخ پرده بر گرفت
کار چراغ خلوتيان باز در گرفت…

یک پرده‌دری ديگر هم هست و آن پرده‌دری اشرار است. اين پرده‌دری، پرده‌دری ناپاکانی است که در برابر ستاریت و حلم خداوندی دست جسارت و محاربه در برابر پرده‌پوشی او دراز می‌کنند و هر آن‌چه او از بندگان‌اش و از نگاه و علم بندگانِ دیگرش نهان کرده است، آشکار می‌کند. عاقبت اين پرده‌دری البته خجلت است و ندامت: خجل از کرده‌ی خود پرده‌دری نيست که نيست!

کاش بياموزیم و خود را تربيت کنيم که پرده‌دری نخست را تجربه کنيم و در محضر آن خورشید ديده بگشاييم و خصلت خفاشی را ترک کنيم. و کاش این اندازه تقوا بر ما نهيب بزند که پرده‌دری دوم را ترک کنيم. سرسپردگان ظلمه و طاغوت، البته پرده‌دری دوم را ترجيح می‌دهند که از پرده‌دری نخست بهره‌ای و حظی ندارند:
وصف رخساره‌ی خورشید از خفاش مپرس
که در آن آينه صاحب‌نظران حيران‌اند

۳

رازِ درونِ پرده – ۴

خرقه‌پوشان – شامل زاهدان و صوفيان – برای حافظ در رديف نامحرمان‌اند. این راز را نه صوفی می‌فهمد و نه زاهد. نزدِ او صوفی خام است و زاهد تندخو. زهد با عبوس بودن نسبتی دارد. صوفی هم دام می‌گذارد: «صوفی نهاد دام و سرِ حقه، باز کرد / بنياد مکر با فلک حقه‌باز کرد». این دو – زاهد و صوفی – هر دو در زمره‌ی بی‌عملان‌اند:
عنان به ميکده خواهيم تافت زين مجلس
که وعظِ بی‌عملان واجب است نشنیدن

این مجلس وعظ را زاهد و صوفی هر دو با هم بر پا می‌کنند، هر کدام به نوعی و در مقامی. مجلس زاهدان، جایی است که حافظ از آن رو می‌گرداند و راه ميکده را می‌جويد. خانقاه هم نزد او محل خام کردن خلایق است:
مرغِ زیرک به درِ خانقه اکنون نپرد
که نهاده است به هر مجلس وعظی، دامی

حال زمانی را تجسم کنيد که تمام رذايل زاهدمشربی و صوفی‌مسلکی – همان‌ها که وصف‌اش رفت – همه یک‌جا جمع شده باشند: یعنی تندخویی و خشم‌گينی، زهدفروشی و ریاکاری اضافه شده باشد به بساط مرید‌پروری و اطاعت و ارادت طلبیدن. در چنین فضایی، از هر دری که اين زاهدان صوفی‌مشرب بيايند، معنا از در دیگر می‌گریزد. وقتی که محيط انباشته شود از واعظانِ بی‌عمل و صوفيان دام‌گزار، اسرار را البته که باید نهان کرد. هر حرفی را نمی‌شود گفت. گفتنی‌ها را هم بايد در پرده گفت. جمع، وقتی جمع صفاست که حاضران محرم باشند و خبری از درشتی و تندخویی نباشد. جايی که همه بر يک خوان بنشينند و کسی سروری و برتری نجويد و سودای خداوندی بر رفيقان نداشته باشد. «مجلس انس» جایی است که وصف‌اش چنین می‌شود: «ادْخُلُوهَا بِسَلاَمٍ آمِنِينَ وَنَزَعْنَا مَا فِي صُدُورِهِم مِّنْ غِلٍّ إِخْوَانًا عَلَى سُرُرٍ مُّتَقَابِلِينَ» (سوره‌ی حجر (۱۵)، آيات ۴۶-۴۷). در مجلس انس، نه خبری از ارادت‌طلبی «صوفی» هست و نه اثری از «زاهد» تندخوی و خرقه‌پوشی که به غضب و درشتی با خلایق سخن می‌گویند و زبان‌اش زهرآگين است. هر مجلس انسی، حکم بهشت را دارد که نبايد به حضور نامحرمان آلوده شود:
چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس
سر پياله بپوشان چو خرقه‌پوش آمد

۴

راز درونِ پرده – ۳

اعتراف را انواع است. يک نوع اعتراف که شريف‌ترينِ آن‌هاست، اعتراف بنده‌ی گناه‌کار است در برابر ستار غفار. اين نوع اعتراف، اعترافی است که کسی را از آن خبر نمی‌شود. اعترافی است پنهان. اعترافی است که خالق می‌داند و مخلوق. اعترافی که راز است. و به همين راز بودن‌اش، اعتراف است و نمی‌توان آن را به بازار کشاند. اين اعتراف، اعتراف پارسايان است. و چه بسا دشوارترين اعتراف همين اعتراف باشد که در خلوت ميان عبد و معبود می‌گذرد.

يک نوع اعتراف، اعتراف است به پرده‌پوشی؛ اعترافی که خود پرده برداشتن است از سرّ کاری که آدمی می‌کند: مثل اعتراف به دين‌داری و اعتراف به زهدورزی! برای بعضی، اعتراف به سرّ زهدورزی‌شان، شهامت می‌خواهد و شجاعت؛ شجاعت خود شکستن می‌طلبد. شجاعتِ شکستنِ زهدی که ديگران به آن می‌توانند فخر به خلايق بفروشند. اين طايفه را می‌رسد که بگويند:
به می‌پرستی از آن نقشِ خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقشِ خود پرستيدن

اما چرا شجاعت؟ چرا اين نوع خاصِ اعتراف، شهامت و شجاعت می‌خواهد (و بعضی اعتراف‌ها که اين روزها رايج است،‌ به پشيزی نمی‌ارزد)؟ به خاطر اين‌که نشان می‌دهی با همين اعتراف که هيچ نيستی. نشان می‌دهی که زهدورزی می‌کنی و خرقه‌پوشی، برای اين‌که «صد عيبِ نهان» آشکار نشود! برای اين‌که دردمندی و صاحب سلوک و منزلتی اگر بر تو گذر کرد، بتوانی بگويی که:
اعتقادی بنما و بگذر بهر خدا
تا ندانی که در اين خرقه چه نادرويش‌ام!

خرقه‌ی درويشی، گاهی لباس عيب می‌شود،‌ هم‌چنان‌که کسوت زهدورزی و دين‌داری، پرده‌ای می‌شود بر سر عيب‌های نهان و هول‌ناک. و اين است تمام آن حکايتِ در پرده – که بايد در پرده هم‌چنان بماند – که:
خرقه‌پوشی من از غايتِ دين‌داری نيست
پرده‌ای بر سر صد عيب نهان می‌پوشم

انصاف را، خدای را، کدام زاهد است و کدام پارساست که خودشکنانه اعتراف کند تمام زهدورزی من همين عيب‌پوشی از خود بوده است؟ همه‌ی زاهدان دوست دارند زاهد باقی بمانند و آبروی پارسايانه‌شان هم‌چنان نزد خلايق محفوظ بماند. سخت است پشت پا بر هوس دولتِ دنيا زدن. سخت است:
وقتِ آن شيرين قلندر خوش که در اطوار سير
ذکر تسبيح ملک در حلقه‌ی زنار داشت
گر مريد راه عشقی،‌ فکر بدنامی مکن
شيخ صنعان خرقه رهنِ خانه‌ی خمار داشت

۲

رازِ درونِ پرده – ۲

رندان، مصلحت‌شناس هستند. می‌دانند چه حرفی را به چه کسی بگويند. می‌دانند که بعضی از رازها را بايد ناگفته نگاه داشت. راز، چيزی نيست که همه بتوانند از آن با خبر باشند. راز چيزی است که اگر به عيان هم بگويند، کسی نتواند به آسانی از صورت‌اش، به معنای باطن‌اش پی ببرد. راز، کليد می‌خواهد. کليد که به دست‌ات باشد، رازدان و رازشناس می‌شوی:
هر آن‌که راز دو عالم ز خط ساغر خواند
رموز جامِ جم از نقشِ خاکِ ره دانست

اما وقتی به «درون پرده» رسيدی، رمزها هم چهره می‌گشايند. پا به مجلس رندان که گذاشتی، اخبار پياپی از راه می‌رسند. برای اين است که می‌گويند:
مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبری نيست که نيست

برای پا نهادن به مجلس رندان، بايد «آشنا» شد. اين آشنايی همان چيزی است که شرط معامله‌ی معنا است:
بی‌معرفت مباش که در من يزيد عشق
اهل نظر معامله با آشنا کنند

و آشنا شدن، نسبتی دارد با آن آشنايی که اسباب بيگانگی با همه می‌شود:
مغبچه‌ای می‌گذشت، راهزن دين و دل
از پی آن آشنا از همه بيگانه شد

اين آشنايان هستند که هم سخن‌شناس‌اند و هم محرم راز. برای اين‌است که «حديث دوست» را فقط می‌شود به «حضرت دوست» گفت؛ نه به بيگانه: «که آشنا سخنِ آشنا نگه دارد». آشنا که شدی، محرم مجلس رندان می‌شوی. رمز و راز خواهی شنيد. اهل «خبر» می‌شوی (همان خبرهايی که مصلحت نيست به بيرون درز کند). اين خبرها، اين رمز و رازها، همان چيزهايی است که بخشی از آن، به فراخور تفاوت عقل‌ها گفته می‌شود و بخشی نه. بعضی حرف‌ها را هم به دلايل روشن نمی‌توان گفت و نوشت:
گر خود رقيب شمع است، اسرار از او بپوشان
کآن شوخِ سر بريده بند زبان ندارد

۶

رازِ درونِ پرده – ۱

رند نزد حافظ مقامی دارد. منزلتی بلند دارد. رندی، هم‌پايه‌ی ولايت، بل‌که خود ولايت است:
رندان تشنه‌لب را آبی نمی‌دهد کس
گويی ولی‌شناسان رفتند از اين ولايت

اين رند، برای حافظ صاحب ولايت است و همين رند است که در مقابل «فقيه» می‌نشيند و «زاهد». فقيه و زاهد نزد او عبوس هستند و نماد خشک‌دماغي. رند است که تر دماغ است:
اگر فقیه نصيحت کند که عشق مباز
پياله‌ای بدهش گو دماغ را تر کن

فقيه و زاهد، راهی به لايه‌های باطنی معارف ندارند؛ فقيه و زاهد، رازدان نيستند. فقيه و زاهد، هوشيارند؛ رند، مقام مستی را آزموده است:
بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق
خواهی که زلف يار کشی، ترک هوش کن
تسبيح و خرقه، لذت مستی نبخشدت
همت در اين عمل طلب از می‌فروش کن

رند، تقيه می‌شناسد و تقيه می‌داند. رند، مست است ولی کسی گمان هم نمی‌برد که مست است. هوشيار می‌نمايد و سخت سرخوش است و بی‌خويش:
ای دل طريقِ رندی از محتسب بياموز
مست است و در حق او کس اين گمان ندارد

طريقه‌ی رندی، طريقه‌ای است که در آن بتوانی تقيه کنی. و تقيه البته که با نفاق تفاوت دارد. رند، با همين خصلت‌هاست که «رازِ درون پرده» را می‌داند. و اين رازدانی، حال است؛ قيل و قال نيست. اين رازدانی، امری است چشيدنی؛ آموختنی نيست. از اين روست که می‌گويد:
رازِ درونِ پرده ز رندانِ مست پرس
کاين حال نيست، زاهدِ عالی مقام را

پ. ن. برای اين‌که سحری رندانه و حافظانه داشته باشيد در این هفتمین روز از رمضان، به اين تصنیف گوش بدهید و سحرتان را خوش کنید: