۰

افشردن جان در بوته‌ی امید

25-Khordad-88

امروز روز عجيبی است. سالگرد ۲۵ خرداد است. سالگرد درخشان‌ترین جلوه‌ی حرکتی مردمی است که نه به خيال من که به گواهی هر کسی که تاریخ معاصر ایران را می‌داند، بی‌سابقه است. نقطه‌ی اوج اتفاق ۲۲ خرداد، جايی که مردم میرحسين موسوی و او مردم را کشف کرد و يکی آينه‌ی ديگری شد، همان واقعه‌ی ۲۵ خرداد است. اما این نقطه‌ی اميد را داشته باشید تا توضیح بدهم که اين نقاط عطف چرا برای ما مهم هستند.

در این سال‌هايی که گذشت به ويژه در این چند سال رياست جمهوری حسن روحانی يک نکته را به عیان ديده‌ام و هم‌چنان می‌توان به قوت بگويم تصویری واقعی است از ایران امروز: کشمکش بر سر هيچ! اين «هيچ» را بخوانيد «قدرت محض و صرف». نشانه‌های اين کشمکش در سياست ايران نه یکی دو تا که بی‌شمار است. کافی است سخنان حسن روحانی را در موارد متعدد مقايسه کنید با واکنش‌های تقریباً فوری و متعددی که در برابر يا به موازات سخن او اظهار می‌شود. هیچ ضرورتی هم ندارد کسی وارد جزييات شود و مثلاً درباره‌ی لغو کنسرت‌ها يا تحريم‌ها يا ممنوع‌التصوير بودن خاتمی يا هر ماجرای ریز یا درشت ديگری مصداق نشان بدهد. واقعاً این مصادیق گاهی به چيزهای بسيار بی‌اهميت و پيش‌پاافتاده‌ای فروکاسته می‌شود و همين چیزهای فرعی و بلاموضوع واقعاً برای کسانی که الم شنگه به پا می‌کنند، موضوعيت دارد. اين تصویر، تصوير نااميدی است. عده‌ای درست در مقابل همان چيزی که به مردم اميد می‌دهد می‌خواهند بگويند بيهوده دل‌تان را خوش نکنيد؛ آب از آب تکان نخورده. همه چیز دست ماست. خوب باشد!‌ همه چيز دست شما، همه چيز مال شما! آخرش چی؟ گرفتم خانه‌ را خراب کرديد، گرفتم سقف این خانه را بر سر ما – يا کسانی که خیال می‌کنيد با آن‌ها می‌جنگيد – ويران کرديد. حواس‌تان هست که اين سقف سر خودتان هم خراب می‌شود؟ حواس‌تان هست که شاید ما – يا ملتی که اميدی دارند و دل از اميدشان نمی‌کنند – اولين قربانی آوار شدن این سقف روی سرشان باشند، ولی بعد از ما شما هستيد که فرو خواهید رفت؟ می‌ارزد؟ يعنی زیر پا له کردن هر کسی که مثل شما فکر نمی‌کند، می‌ارزد به اين‌که شما خودتان هم نفله شويد؟ اين «شما»، همين شمای امروز نيست که فلان منصب و جايگاه به دست‌تان می‌افتد يا از دست‌تان می‌رود. اين «شما» اين يا آن جناح سياسی نیست. اين «شما» همان انسان است، همان نسل آينده است و همان فرزندان شما هستند که به خود خواهند آمد و می‌بینند که نه دنيا دارند و نه آخرت. ناگهان می‌فهمند که هیچ ارزشی، هیچ اخلاقی و هيچ قانونی حتی همان‌ها که خودتان وضع‌اش کرده‌ايد برای شما که نه برای هيچ کس ديگر محترم نيست.

اين شبح نااميدی را که می‌بینم و می‌گذارمش کنار آن سايه‌ی اميد که جان‌سختانه با اين تصویر سمج طاقت‌آزمايی می‌کند و اميدش را مثل جويباری حتی زیر خاک روان می‌کند، جايی در سکوت آرام می‌شوم. اما ملال و دل‌زدگی به جای خود است. گرفتم که منِ راقمِ این سطور جایی نشسته باشم که اولین قربانی بلاهت اين قدرت‌طلبی خیره‌سرانه نباشم. اما شما که هستيد، فرزندان شما که قربانی می‌شوند، ديگری که قربانی می‌شود. شما – همین شمايان که می‌خواهید راه نفس کشيدن ما را ببنديد – نابود می‌شويد. مسأله تشخيص متخبرانه و متکبرانه نیست که بگويم من – يا امثال من – مصلحت شما را بهتر تشخيص می‌دهد. حتما شما – همان شمايان که کار روزمره‌تان شده است «روکم‌کنی» و «خیط کردن» اين و آن که در قدرت هستند و حتی نیستند – مصلحتی را تشخیص می‌دهيد. حتماً منطقی برای خودتان دارید ولی اين منطق نه در آن دوران هشت‌ساله‌ی کذایی و نه در این چند سال پس از افول ستاره‌ی ناکام آن چهره‌ی محبوب‌ و اينک منفورتان، راهی به جایی نبرده. اصلاً لازم نيست کسی ديگر از بیرون به شما بگويد آن راه خطا بوده. خودتان می‌‌دانید و می‌فهميد. پس چرا این همه اصرار که بودن‌تان را با نبودن ديگری می‌خواهید ثابت کنيد؟

يادم نيست در این چند روز گذشته جايی کسی نوشته بود (هر چه به ذهن‌ام فشار می‌آورم نه در خاطرم هست و نه نشانی از آن می‌يابم) که اين «سبزها» هميشه از روايت خودشان گفته‌اند و هميشه مظلوم‌نمايی کرده‌اند و روايت ديگری را نديده‌اند و نخوانده‌اند يا آن را مسکوت گذاشته‌اند. با خودم فکر کردم ديدم شايد اين حرف برای عده‌ای درست بوده باشد ولی برای عده‌ای ديگر خطاست. يعنی تحلیلی خلاف واقع است. عدد و رقم و آمار نداريم. من ندارم؛ مطمئن هم نيستم ديگری داشته باشد ولی این «سبز» که من فهميده‌ام و با آن زيسته‌ام بنای‌اش يک چيز ساده بود: پيروزی ما شکست ديگری نيست. به همین سادگی و صراحت. کسی که اين تصريح را نديده باشد و اصرار کند که «سبزها» دنبال حذف ديگری بودند يا خودش را دارد فريب می‌دهد يا گرفتار خيالات است. مطمئن هستم کسانی در ميان «سبزها» هم بوده‌اند و هستند که فکر می‌کنند راه پيروزی ما – اين «ما»ی جمعی اميدوار – از حذف و نابودی ديگری می‌گذرد (چه این ديگری اقليت باشد چه اکثريت). اما، اين اميد که بذر هويت ماست، به گفته‌ی آن مير دلاور، راه‌اش زندگی کردن است. همين زيستنی که مدام و بی‌وقفه جويبار آرام‌اش را می‌کوشند گل‌آلود کنند. آخرش چه؟ چه سودی از اين همه اصرار بر خوار کردن ديگری می‌بريد؟ این همه سال که تمام هنرتان تحقیر غیر بود، عزت يافتيد؟ از ذلیل کردن و به زنجير کشيدن و به تبعید فرستادن چه طرفی بستيد؟ چه شد که باز هم پاشنه‌ی در قدرت دقيقاً همان‌طور که خواستيد نچرخيد؟ بالاخره آدم عاقل از يک سوراخ بی‌تدبیری هزار بار نباید گزیده شود. چرا اين همه خيره‌سری؟ چرا خانه‌ی خودتان را بر سر خودتان خراب می‌کنيد؟ مگر چند روز ديگر قرار است در اين دنيا بر قرار باشيد؟ آخرش شکار مرگ نیستيد؟

این قصه، ضرورتاً – يا شاید هم اصلاً – قصه‌ی رویارويی مرد و نامرد نیست. حکایت نبرد فرشته و اهريمن نيست. حکايت ماست: همه‌ی ما که با خود در می‌آويزیم بی آن‌که ببينيم کجا تيشه به ريشه‌ی خود می‌زنيم:

مرد چون با مرد رو در رو شود | مردمی از هر دو سو يکسو شود

تا به حال کسی نفهميده که مردمی، انسانيت چگونه آرام‌آرام دارد عقب می‌نشيند؟ بله، شکی نیست که مردمی، بشريت، اميد، جان‌سختی مصرانه‌ی آدمی هنوز تسليم اين موج نفرت و بلاهت نشده است ولی يادمان باشد که ممکن است بشود. اگر همین حوالی ایران را نگاه کنید نمونه بسیار است که شده است. باز هم ممکن است بشود. کی قرار است دست بردارید از ستيزه با خود به نام ستيزه با دیگری، با ما، با هر که غیر از ما؟ کی حال‌تان خوب می‌شود؟ «کی مهربانی باز خواهد گشت»؟

۱

آقای روحانی! با شما هستند!

مير در ميدان

هيچ شرح و توضيحی لازم ندارد. فقط برای اين‌که حسن روحانی بداند شمار زيادی از کسانی به او رأی داده‌اند و «حماسه»‌ آفریدند موضع‌شان در برابر حوادث سال ۸۸ چی‌ست و از او – که رييس جمهور منتخب‌شان است – چه انتظاری دارند، همين دو بند مختصر و مفید و معنادار را يادآوری می‌کنيم تا ايشان بداند که وقتی مراسم تحليف و تنفيذ ایشان به خیر و خوشی پيش رفت، تازه ابتدای ایستادگی است. هر راهی، جز راه استيفای حقوق ملت، عاقبت‌اش پريشانی و پشيمانی خواهد بود. شير را می‌توان به حبس و حصر کشاند ولی نمی‌توان از او انتظار داشت روباه باشد. خير الکلام ما قل و دل.

۱. «در ایامی که گذشت شخصیت‌ها و گروه‌هایی به سراغ اینجانب آمدند و خواستار گذشت من از آنچه گذشت شدند. شاید توجه نمی‌شد که اینجانب از همان ابتدا از حق شخصی خود گذشته بودم، اما مسأله‌ی انتخابات مسأله‌ی شخصی من نبود و نیست. من نمی‌توانم بر سر حقوق و آرای پایمال‌شده‌ی مردم معامله یا مصالحه کنم. مسأله جمهوریت و حتی اسلامیت نظام ماست. اگر در این نقطه ایستادگی نکنیم، دیگر تضمینی نداریم که در آینده با حوادث تلخی نظیر آنچه در انتخابات کنونی گذشت روبرو نباشیم.»
ميرحسين موسوی؛ بيانيه‌ی نهم؛ ۱۰ تير ۱۳۸۸

۲. «من نه تنها از پاسخ‌گويی در برابر اين اتهامات واهمه‌ای ندارم بلكه آمادگی دارم تا نشان دهم چگونه مجرمان انتخاباتی در كنار مسببان اصلی اغتشاشات اخير قرار گرفتند و خون مردم را بر زمين ريختند و اكنون كوشش می‌كنند صحنه‌هايی را كه صدها شاهد و ده‌ها تصوير آن را گواهی می‌دهند به گونه‌ای ديگر جلوه دهند؛ آماده‌ام تا نشان دهم چگونه كسانی كه عمل‌شان در راستای ايجاد هرج و مرج در كشور؛ تضعيف نظام و منافع بيگانگان است تلاش نمودند به بهانه‌ی تخريب‌گری‌های عناصری نامعلوم، جنبش سبز شما را اغتشاشگری و وابسته به بيگانه معرفي كنند؛ ولی حاضر نيستم به خاطر مصالح شخصی و هراس از اينگونه تهديدها از ايستادگي در سايه‌ی شجره‌ی سبز استيفای حقوق ملت ايران كه امروز به خون به ناحق ريخته‌شده‌ی جوانان اين كشور آبياری شده است لحظه‌ای صرف‌نظر نمايم. از مجموع آرای ريخته شده در صندوق‌ها تنها يك رأی متعلق به من است و شما به خوبي می‌دانيد كه مشكل آنها با ميليون‌ها رأيی است كه جوابی برای سرنوشت آنها ندارند.»
– ميرحسين موسوی؛ ۴ تير ۱۳۸۸؛ بيانيه‌ی شماره‌ی ۸

۱۳

يک‌سال با موسوی، آينه‌دار صبر و اميد

فکر می‌کنم اکنون که سالِ دشوار، سال کشف و سال خودشناسی ۸۸ به پايان می‌رسد، وقت است که به فکر ادای دين بیفتيم. ملت ايران، چه سبز و چه غير سبز، دين بزرگی به ميرحسین موسوی دارد. بسیار دشوار است جايی که می‌توان و بايد زبان به ستايش کسی گشود، صبر کنيم و به سوی اغراق و مبالغه نرويم. از همان روزهای نخستی که میرحسين دوباره به عرصه‌ی عمومی سياست در ایران بازگشت، اين حس، اين شهودِ غريزی را داشتم که یک رهبر سیاسی تراز اول و فوق‌العاده هوش‌مند در حالِ شدن است؛ رهبری متولد شده است که عمیق‌ترین خواسته‌ها و شریف‌ترین مطالبات فروخفته، فروخورده و سرکوب‌شده‌ی ملت ایرانی را «آن سوی هفت‌پرده به بازار» کشیده است. بسیاری ابتدا چنین می‌پنداشتند که موسوی که سال‌ها از صحنه به دور بوده است و در گذشته نیز روحیه‌ای تند و رویکردی بنیادگرایانه داشته است، نامزد مناسبی برای دوره‌ی اصلاح و نمایندگی آن نیست. اما موسوی، در زمانی بسیار کوتاه نشان داد که از کوره‌ی به واقع گدازان هرچند به ظاهر خاموشِ صبر و سکوت بیست ساله، که با تقلب احوال فراوان همراه بود و بسیاری دیگر را از ادامه راه بازداشت و گوهر غیرمقاوم‌شان را آشکار ساخت، همچون الماسی سخت و مقاوم بیرون آمده است. نشان داد که سال‌های صبر و سکوت را به کسب بصیرت‌های تازه و پرورش نفس (که برای حضور در عرصه های کارزار سیاسی از اوجب واجبات است) صرف کرده است و سرمایه‌ای چشمگیر را به مثابه‌ی پشتوانه‌ی عمل برای خود فراهم آورده است.
ميرحسين الگويی تازه و ستودنی را از رهبری سیاسی اخلاقی و مسؤول نمايندگی کرده است و در اين ماه‌های پرتلاطم، لحظه‌ای از استقامت و صبر فروگذار نکرده است. اين آشتی تازه با اخلاق، با مسؤولیت، با عملِ آگاهانه‌ی سياسی را مديون ميرحسين هستيم. او در اين ماه‌ها کارنامه‌ای از خود به جا گذاشته است که می‌توان قدم به قدم و لحظه به لحظه آن را سنجيد. هم کنشِ ميرحسين و هم واکنش‌اش، هوشمندانه بوده است. نه به ورطه‌ی افراط و تندروی غلتيده است (و مطالبات درشت و تند و خشن داشته است) و نه به مغاک بی‌عملی و اعتزالِ سياسی یا زد و بند و معامله افتاده است.

ميرحسین در موقعيتی قرار داشت که آسان نبود و دشواری‌های عظیمی پیش روی‌اش بود. نقدِ کردن نظام و نقد کردنِ خود و آموختنِ پياپی، خود-تصحیح‌گری و انطباق با موقعيت‌ها و ابزارهای تازه‌ی رهبری، ويژگی‌هایی است که تصويری روشن از رهبری هوش‌مند را عرضه می‌کند. او نه رهبری بوده است که بخواهد ارزش‌ها و هنجارهای جامعه و ملت را مصادره کند و از آن سودِ شخصی ببرد و نه کسی بوده است که خود فاقد يک نظامِ ارزشی منسجم باشد.

بسیار نوشته‌اند درباره‌ی این‌که جنبش سبز رهبری مشخص و روشنی ندارد. بخشی از اين دیدگاه به اين خاطر بوده است که تصور عده‌ای از فعالان سياسی این بوده که جنبش سبز، جنبشی فراگیر است و یک نفر واحد نمی‌تواند نماينده‌ی مطالبات این طيفِ وسيع و گسترده از مردم باشد. دقیقاً به همين دلیل است که فکر می‌کنم موسوی بهترین نامزد برای تثبيت رهبری جنبش سبز است. این به اين معنا نیست که نقش مهم و تأثیرگذار کروبی و خاتمی را ناديده بگيریم. باز این مضمون نتيجه نمی‌دهد که نقش مهم وزنه‌ی تأثيرگذارِ سیاسی جمهوری اسلامی، هاشمی رفسنجانی، را در اين معادلات نادیده بگيریم. مدت‌هاست که فکر می‌کنم که اگر رهبر فعلی نظام یک مدافع و پشتیبان دلسوز و آینده‌نگر داشته باشد، آن یک نفر همانا شخص هاشمی رفسنجانی است. اين نکته را البته با درنگ بايد خواند و ديد. اگر از تمام مخالفت‌هایی که با هاشمی يا شخص رهبری نظام می‌شود، فاصله بگيریم، هم‌چنان می‌بينيم که اگر یک نفر باشد که بتواند تعادلی در این نظامِ ايجاد کند و حاشیه‌ی امنی برای استمرارش فراهم کند، آن یک نفر رييس مجلس خبرگان و مجمع تشخیص مصلحت نظام است. اما اين نکته چه ارتباطی به جنبش سبز دارد؟ فکر می‌کنم ارتباط‌اش دقیقاً در اين است که جنبش سبز اصالتاً نه خواستار براندازی است و نه بدنه‌ی خردمند و هوشیار آن به سوی تندروی‌هايی از اين جنس می‌رود. دقيقاً به همین دلیل است که هاشمی متحدی طبیعی برای این جنبش به شمار می‌رود و باز به همين دليل است که، به نظر من، تخریب هاشمی – در سال‌های اصلاحات – حرکتی نسنجیده و شتاب‌زده بود. این‌ها به این معنا نيست که هاشمی رهبری مطلوب است. اما نادیده گرفتن توانایی‌های و نفوذِ سياسی‌اش، و شناخت‌اش از مکانیزم‌ها و قابليت‌های اين نظام هم خطاست. بحث توانايی‌های مديریتی و سیاسی هاشمی و قابلیت‌های رهبری سياسی او، بحثی جداگانه است که باید در جای خود به آن رسیدگی شود. اما اين اشاره‌ی طولانی صرفاً از اين رو بود که ملاکی داشته باشیم برای یک رجلِ سیاسی در متن و پيکره‌ی تصمیم‌گيری‌های سياسی نظام و یک رهبر سياسی تازه که به سرعت قابلیت‌های رهبری‌اش را در زمانی کوتاه در صحنه‌ی سیاسی نشان داده است در حالی که هم‌چنان‌ خارج از ساختار تصمیم‌گيری سياسی نظام است.

از سخن دور نیفتم. مغزِ حرفِ من اين بود که ميرحسين موسوی هم جلوه و جنبه‌ای تازه به عمل سیاسی و رهبری سياسی داده است و هم جانِ تازه‌ای در سیاست‌ورزی مسؤولانه و خردمندانه دميده است. اين نکته برای کشوری که رهبرانِ سیاسی همواره در آن اسیر ملاحظاتِ جناحی و محبوس تملق و چاپلوسی بوده‌اند، نکته‌ای است مهم و فرصتی است مغتنم. پيام موسوی و خواسته‌ی ملت چيزی جز این نيست که حاکمانِ سیاسی، حاکمان خوب و باکفايتی باشند. خلع و عزلِ سیاست‌مداران، بدون این‌که راهِ بهبود و اصلاح را به آن‌ها نشان دهيم، بيشتر نشان‌دهنده‌ی سلیقه‌های شخصی و اشتياق به قدرت است. ميرحسین در سخنان‌اش و در عمل‌اش همواره نشانگری از عملِ سیاسی مسؤولانه بوده است. بر خلافِ سیاست‌مدارانی که با مصادره کردن نام ملت و نمايش اقتدار و عظمت به نام ملت، کاری جز تحقیر ملت نکرده‌اند، موسوی لایه‌های مختلف اين ملت را جدی گرفته است و حتی در برابر مخالفان سرسخت‌اش از اصول اخلاقی‌اش دست نکشیده است. تندخويی و درشتی که صفت و ويژگی بارز مخالفان او بوده است، تبديل به يکی از صفات او نشد. هر چقدر طرف مقابل با بی‌خردی و شتاب‌زدگی، به سوی تحقير، تمسخر و رجزخوانی رفته است، میرحسین الگويی از خویشتن‌داری و صبر و ايمان بوده است. هر چقدر طرف مقابل با رفتارهای عصبی و خشم‌ناک کوشش کرده او را به سوی منازعه و خشونت سوق بدهد، او از بازی کردن در ميدان خشونت و بی‌اخلاقی تن زده است. این‌ها دستاوردهای کمی نیستند. یک بار دیگر نوشته‌ام که مجموعه‌ی بيانيه‌ها و مصاحبه‌های موسوی منشوری است مثال‌زدنی از یک حرکت و نهضتِ سیاسی فوق‌العاده هوش‌مند که نه هدف‌اش را گم می‌کند و نه دست از ارزش‌های‌اش می‌کشد؛ نه مردم را نادیده می‌گيرد و نه اسير بازی‌های تبلیغاتی و سياسی می‌شود.

ملت ايران این تولد سبز را به موسوی مديون است. بدون شک، آينده‌ای روشن و درخشان در انتظار مردمِ ماست. آينده‌ای که در آن هیچ کس محکوم به سکوت و ترس نیست. آينده‌ای که در آن هر شهروند ايرانی عزت و حرمت دارد. آينده‌ای که در آن هیچ رسانه‌ای ناگزیر به مجیزگویی قدرت نيست. آینده‌ای که در آن امنیت و کرامتِ انسان‌ها در پای میل صاحبان قدرت قربانی نمی‌شود. آينده‌ای که در آن سوءظن و پرونده‌سازی ويژگی بارز قدرت سياسی نيست. آينده‌ای که در آن علم و معرفت، دانشگاه و دانش‌پژوهی حرمت دارد و حکمت – اين گمشده‌ی مؤمنان – محبوس و مقیدِ هوس‌‌بازی‌های سیاسی و تقسیم‌بندی‌های جناحی نيست. آينده‌ای که در آن دين و اخلاق بازيچه‌ی رسيدن به جاه و مقام نيست. آينده‌ای که در آن دروغ و ریا تبدیل به فضيلت نمی‌شود. آینده‌ای که در آن بیدادگری خوار است و دادگستری و معدلت‌پروریِ بدون تبعيض چراغِ راهِ دستگاه قضاست. این آینده برای ما آينده‌ای است خواستنی و آرمانی که جهتِ کوشش‌های ما به سوی آن است. این خودآگاهی و اين بصیرت را مدیون استقامت و پایداری موسوی هستيم که هم امید را در ما تقويت کرده است و هم خود دست از دامنِ امید نکشیده است. موسوی از آن رهبرانِ سياسی است که نماد لکنت نداشتن در برابر قدرت است. و طرفه آن است که او نيز همچون موسی، هنگام سخن گفتن، آماج تمسخر حريفان تندخو و افراطی خود بوده است، اما قدرتِ ایمان و بينش و بصیرت بالای سیاسی‌اش مانع از منفعل شدن‌اش شده است.
این‌ها که نوشته‌ام شاید حمل بر ستايش و اغراق شود. اما وقتی خودِ موسوی از رفتن به سوی کيش شخصیت پرهیز دارد و مردم را از افتادن به دامِ تقدیس افراد باز می‌دارد و هنگامی که خودش به روی نقد و شنیدنِ همه‌ی سخن‌ها گشوده است، نمی‌توان اين سخنان را اغراق درباره‌ی او دانست. ما در این يک‌سال با او زيسته‌ايم. مبارزه و استقامت را با او زيسته‌ايم. صبر و ايمان را با او زندگی کرده‌ایم. اين‌ها دستاوردهای کمی نیستند. با تمام قربانيانی که داده‌ايم، با خیل شهدای‌مان، با تمام آرزوهای سبز و سرخی که داشته‌ايم، او قدم به قدم همراه ما بوده است. ما يک سپاس به او مديون‌ايم. در اين بیداری و این خيزش، این آگاهی و این بینش و در شکل دادن به آينده‌ای روشن برای ایران او سهمی مهم دارد. ترديدی ندارم که در اين سالِ «صبر و استقامت» که در پيش داريم، جنبه‌های تازه‌تری از توانايی‌های او را برای رهبری سياسی خواهيم شناخت و قدردانِ آن خواهیم بود.
۱۴

آن بيست سال!

این روزها باب شده است که دوست و دشمن، آن ۲۰ سالِ غیبتِ میرحسین را از دیده‌ها به رخ‌اش بکشند و به شيوه‌های مختلف در کسرِ او بکوشند. طول و تفصیل نمی‌دهم و عرض می‌کنم که اين بیست سال و غيبت از آن، نه لزوماً برای موسوی نقطه‌ی ضعف است و نه می‌توان آن را نشانه‌ای از بی‌خبری یا عدم تغيیر دانست.

اول: کسی که پیوسته در اين سال‌ها در متن قدرت یا در بطن سیاست بوده است، نه تنها صاحب هيچ امتیاز مثبتی نيست، بلکه نمره‌ای منفی هم دارد به خاطر اين‌که در معرض شهوتِ‌ دایم به امر قدرت قرار داشته است. قدرتِ سیاسی تباه‌کننده است و اخلاق را آرام‌آرام می‌پوساند. نظام‌های دموکراتیک راهِ درمانِ این آفت را در اعمال محدوديتِ دوره‌ی تصدی شغل سیاسی و حداقل دوری دوره‌ای از قدرت يافته‌اند. پس از اين منظر، نه تنها هيچ اشکالی به اين غیبت وارد نیست که اتفاقاً خود نکته‌ای است بسیار مثبت از این رو که به قوت می‌توان گفت موسوی از آلودگی‌های اقتضايی حضور در قدرت و سیاست برکنار بوده است. از یاد نبریم که قدرت زمينه‌ساز فساد است.

دوم: بیست سال غايب بودن از رسانه‌ها، معنای‌اش غايب بودن از زندگی و از حيات نیست. اشکال غيبت، زمانی به ميرحسين موسوی وارد است که بتوانيم با شواهدی محکمه‌پسند نشان دهيم که او ۲۰ سال مثل اصحاب کهف در خواب بوده است! و این البته به بداهت، بطلان‌اش روشن است؛ ظاهراً همه می‌دانند که او در همين ۲۰ سال گذشته، در جايگاه‌های مختلف در جامعه حضور داشته ولو چهره‌ی خبرساز سياسی نبوده است.

سوم: بیست سال غیبت از قدرت به معنای نفهميدن و درک نکردن اقتضای سیاست و قدرت نیست. ساده‌ترین دليل‌اش هم این است که بسياری از زبده‌ترين تحلیل‌گران سياسی، روزنامه‌نگاران و انديشمندان برجسته، هيچ کدام‌شان مقامی دولتی و سیاسی ندارند. در نتيجه، چطور وقتی می‌توان گفت من و شما تغيير کرده‌ایم، نتوان گفت موسوی هم می‌تواند تغيیر کرده باشد؟ چطور است که ما به سادگی می‌توانيم به خودمان در مقام تحليل‌گر اعتبار بدهيم، ولی موسوی را به آسانی از این دایره بيرون می‌کنیم؟ نفی احتمال و امکان جدی تغيير کردن موسوی در جهتی مثبت (معنای‌اش را بگیريد بلوغ و پختگی) نشان از سوء ظن مفرط يا انتقام‌جويی و کینه‌کشی دارد.

گاهی اوقات موقعيت پیشينی احساسی ما بر منطق و خردمان سايه می‌اندازد. کسی را که خود را به خواب زده باشد، به دشواری بتوان بيدار کرد. اين افسانه‌ی ۲۰ سال را باید شکست و نشان داد که اگر ایرادی به میرحسین وارد باشد، از این زاويه نيست. کاش اين انتخابات باعث شود ما به روشن‌انديشی بيشتری برسيم و دست از منطق‌های بهانه‌جويانه و زيان‌بار به حال خود و آينده‌مان برداريم.

۲۳

يک نقطه‌ی عطف در تاریخ انتخابات ایران

فکر می‌‌کنم وقتِ آن رسیده است که نکات تازه‌ای را درباره‌ی نامزدهای به اصطلاح اهل اصلاح بنويسم. مقصودم مثنای بازمانده از مثلث اصلاحی است (که ضلع سوم‌اش خاتمی بود).

پيش از هر چیز، می‌خواهم اشاره کنم به کار تأسف‌بار و به عبارت دیگر شرم‌آور و ناجوانمردانه‌ی وب‌سايت حاميان نامزدی آقای کروبی در متهم کردن ستاد انتخابات میرحسین موسوی به «ارتباط» با بی‌بی‌سی فارسی. عنوان بیشتر شبیه اتهام‌های کيهان و رجانیوز است. ادبيات هم شبیه به ادبیات همان جناح است. مطلب هم گويا با ابوالفضل فاتح اشاره دارد (که فکر می‌کنم هیچ میانه‌ی خوشی با بی‌بی‌سی فارسی ندارد). و بعد هم می‌بینيم که نوشته‌اند: «اخبار تکمیلی در این زمینه به زودی توسط امید ۸۸ منتشر می‌شود.» این جمله بیشتر شباهت‌ به پرونده‌سازی‌های امنيتی دارد. دوستی امروز می‌گفت اين‌ها کار عوامل نفوذی است. فرض را بر این می‌گذارم که اين کار، از همان عوامل نفوذی صادر شده باشد. حتی در این صورت، جناح حامیان آقای کروبی و اطرافيان‌اش، از قبيل آقایان ابطحی، کرباسچی و نجفی و همچنين خود ایشان باید موضع صریح می‌گرفتند و با قاطعیت اين رفتار را تکذيب ‌و محکوم می‌کردند. اين ادبيات و اين شيوه در شأن آقای کروبی نيست و تنها باعث تخریب خودِ‌ او می‌شود. همين‌که اين جناح تا اين لحظه سکوت کرده است و هيچ پاسخ محکمی به این شبهه‌پراکنی‌ها نداده است، نشان از موافقت ضمنی آن‌ها با اين شیوه‌ی سيئه دارد. وقتی حاميان یک نامزد رياست جمهوری، با اين ادبيات و زبان از «ارتباط» با بی‌بی‌سی فارسی حرف می‌زنند، حرف‌های بسیاری پشت‌‌اش نشسته است. هیچ معلوم نيست وقتی اين افراد به قدرت برسند، رفتارشان با صاحبان امروزی قدرت فرق داشته باشد. جناح کروبی بهتر است در مقابل رقیب‌اش جوانمردی بيش‌تری پیشه کند. هنوز هم دير نشده است و می‌توانند آبِ رفته را به جوی باز گردانند. مهم محکوم کردن قاطعانه‌ی تخریب رقیبِ هم‌فکرشان است. ظاهراً کروبی از لحاظ فکری و اصولی به میرحسين موسوی نزدیک‌تر است تا هر نامزد ديگری. اين حرکت و این سکوت، معنای خوبی ندارد.

اما اصلِ سخن من: از شواهد بر می‌آید که ميرحسين موسوی در مبارزه‌ی انتخاباتی‌اش جدی‌تر شده است و صراحت و شفافيت بيشتری پیدا کرده است. سخنانِ امروزش در مشهد، هم جسارت دارد و هم تيزبینی (صراحت از این بیشتر: «وقتی درباره یک موضوعی اجماعی در کشور پیش می‌آید، هر فراتر رفتنی از آن اجماع، افراطی‌گری است. این‌که در سطح جهان مطابق هنجارهای بین‌المللی تاکید کنیم که سرنوشت فلسطین باید به دست خود فلسطینیان تامین شود، یک تصمیم بیست و چند ساله انقلاب است و پای آن ایستاده‌ایم اما متاسفانه بعضی‌ها پا را فراتر می‌گذارند و افتضاح سوییس به بار می‌آید»؟). این نکته را هم نباید از نظر دور داشت که تهديد تلويحی ترور که رسماً از سوی استاندار تهران و سایت رجانیوز مطرح شده است، موسوی را در موقعیتی قرار داده است که مجامله و تعارف را کنار بگذارد. ميرحسين رسماً گفته است که در تمام اين سال‌ها که می‌گویند از صحنه غایب بوده است،‌ در مناصب مختلفی حضور داشته است و این رسانه‌ها بوده‌اند که تا به حال به سراغ او نيامده‌اند (اين يعنی بايکوت خبری میرحسین موسوی که به خوبی نشان می‌دهد چرا موافقان و مخالفان او و نسل امروزی چيز زیادی درباره‌ی کارهایی که می‌کرده است نمی‌دانند). او به درستی می‌گوید که به من حق بدهيد که در این پنجاه روز باقی مانده از انتخابات از خودم بگويم تا اين‌که بخواهم از دولت‌های مختلف تعریف کنم. به هر تقدیر، مجموع سخنانی که موسوی امروز در مشهد گفته است نشان می‌دهد او به یک استراتژی جدی اعتنا دارد. یک نمونه‌اش این است که گفته است اگر نام کسی را به عنوان وزیر مطرح کنم تا انتخابات تخریب‌اش می‌کنند. این هم نشان از هوش‌مندی موسوی دارد و هم حاکی از شناخت او از فضای شديداً مسموم سیاسی در کشور است.

اما تمام این‌ها را برای این بند نوشته‌ام:‌ در روزهای اخیر اتفاقی افتاده است که می‌تواند نقطه‌ی عطفی در تاریخ انتخابات رياست جمهوری ایران باشد. تا به حال سابقه نداشته است که همسر يک نامزد رياست جمهوری شانه به شانه‌ی همسرش در کمپين انتخاباتی شرکت کند. از زهرا رهنورد تا به حال دو مطلب رسانه‌ای (پس از نامزدی میرحسين موسوی) منتشر شده است. يکی با عنوان «زنان، رفع تبعیض و انتخابات دهم ریاست جمهوری» در سایت کلمه؛ و ديگری مصاحبه‌ای با کيوان مهرگان در روزنامه‌ی اعتماد (اشتباه نکنید؛‌ روزنامه‌ی «اعتماد ملی» نيست!). اما اهميت حضور زهرا رهنورد در چی‌ست؟

اين عکس نمادین است و سزاوار تحليل!

اول این‌که این اتفاقی استثنایی در صحنه‌ی سياست ايران است. تا به حال هيچ نامزد رياست جمهوری در ایران (و البته هیچ رييس جمهوری در ايران) همسرش در رسانه‌ها حضوری قابل اعتنا نداشته است. حضور زهرا رهنورد تصادفی نيست. زهرا رهنورد فقط به خاطر میرحسين موسوی نيست که در این صحنه حضور دارد. او سال‌‌هاست که در صحنه‌های دانشگاهی و هنری کشور حاضر بوده است. در نتيجه، همراهی‌اش با همسرش،‌ تنها امتداد طبیعی کارهای سابق اوست. شکل و شمايل متفاوت خانم رهنورد هم حاجتی به شرح و بیان ندارد.

این‌که در جلسه‌ی سخنرانی میرحسین موسوی، زهرا رهنورد در کنار او نشسته است، حاوی پيام‌های زیادی است. خاتمی این امکان را نداشت. چنین کاری از کروبی ساخته نيست. تنها کاری که کروبی ممکن است انجام بدهد اين است که با ذوق‌زدگی وعده بدهد که وزیر زن هم خواهد داشت. رويکرد میرحسين موسوی به ماجرای وزارت زنان هم واقع‌بینانه‌تر است و هم منطقی‌تر. هیچ معلوم نيست که در دولت آينده‌ی میرحسين موسوی همسرش نقشی اجرايی يا دولتی داشته باشد. اما نفس حضور زهرا رهنورد می‌تواند برای زنان ایران آغاز دوره‌ای متفاوت .باشد

با تمام اشکالاتی که به بعضی از اطرافیان میرحسين موسوی و به اندیشه‌شان، از نظر من و بعضی از دوستان و هم‌فکران‌ام، وارد است، در وضعیت فعلی احساس من اين است که در صورتی که اتفاق غیرمنتظره‌ای نیفتد، موسوی وزنه‌ی قابل اعتناتری نسبت به کروبی است. اما باز هم اتفاقات روزهای آینده نشان خواهد داد که تصمیم خردمندانه‌تر در انتخاب رييس جمهور آينده چه خواهد بود.
۱۰

ابهامات و ایضاحات میرحسین موسوی – ۲

۱. یکی از تفاوت‌های مهم میرحسین موسوی و کروبی در اين است که موسوی اهل انديشه و تئوری است یعنی در ذهنِ خودش و اطرافيان‌اش يک نظام فکری هست و بر اساس این نظام فکری است که ارایه‌ی برنامه و شعار می‌کند. این ویژگی موسوی می‌تواند برای او تهدید به شمار بيايد به این دليل که چه بسا دلبستگی به تئوری‌ها و انديشه‌ها باعث عدم اعتنای جدی به کسب رأی و جلب اعتماد عمومی رأی دهندگان شود. کروبی درست بر عکس موسوی است. در ذهن کروبی يک نظام تئوريک روشن و منسجم وجود ندارد. در نتيجه، کروبی محبوس هيچ قالبی نيست. هر چه که برای او رأی بیشتری به همراه داشته باشد به سوی‌اش خواهد رفت. استفاده‌ی او از اطرافیان‌اش هم ابزاری است (نه لزوماً به معنای منفی ابزاری). يعنی یکپارچگی نظری میان مهاجرانی، نجفی، کرباسچی و ابطحی نیست؛ هر کدام برای خودشان سازی را می‌زنند و کروبی از اين سازهای مختلف بهره‌ی خودش را می‌برد و اين امتيازی مثبت برای اوست (حداقل تا این‌جا). این‌که کروبی تئوری مشخص، منسجم و مدون ندارد، می‌تواند برای او نقطه‌ی قوت باشد. درست است، کروبی يک «حزب» دارد. اما مرام‌نامه‌ی این حزب چیزی جز سخنانی کلی نیست که از هر کسی صادر شدنی است يعنی مرام‌نامه‌ای است که با تمام افق‌های باز (و شايد بسته!) به هر حال نسبتی می‌تواند داشته باشد! «حزب» کروبی، نقطه‌ی قوت او نیست؛ آزادی او در عبور از یک گفتمان به گفتمان ديگر است که به او انعطاف می‌دهد.

۲. گفتم که کروبی نماينده‌ی گفتمان آزادی است. تصحیح می‌کنم که کروبی استعداد تمايل پیدا کردن به منطق پیروزی در انتخابات بر حسب ميل بازار را دارد؛ يعنی ميل به گفتمان آزادی که آسان‌تر می‌تواند اقشار نخبه را برانگیزاند. به این معنا، تفاوت اصلی و مهم موسوی با خاتمی است نه با کروبی. خاتمی يک نظام فکری برای خودش داشت (با تمام عيب و ايرادهای‌اش) اما خاتمی بود که بيشتر نمادِ گفتمان آزادی بود (در مقابل احمدی‌نژاد که شعار عدالت‌گستری می‌داد و می‌خواست پول نفت را سر سفره‌ی مردم بیاورد). موسوی باید بتواند میان گفتمان آزادی و استقلال (و البته در موقع لازم عدالت) توازن و تعادلی ایجاد کند.

۳. تشکل‌های سیاسی اصلاح‌طلب معادل و مترادف با بسیج رأی نیستند. این حمایت‌ها حداکثر حمایت نمادین است. تماس اين‌ها با توده‌ی مردم چقدر است؟ تماس نداشتن این‌ها با توده لزوماً به معنای مشروعیت نداشتن یا مطلوب نبودن شعارهای آن‌ها نیست، اما حرف آخر را رأی مردم می‌زند. برای جلب قلوب بايد کاری کرد. تشکل‌های سیاسی اصلاح‌طلبی که تا امروز از موسوی حمایت کنند، باید وزن خودشان را در قبال جلب‌ رأی واقع‌بينانه‌تر ارزیابی کنند. روز انتخابات، آن‌چه حرف اول را می‌زند، حزب و تشکل نیست؛ ایران را نباید با انگلیس اشتباه گرفت.

۴. موسوی نباید روی نوستالژی سال‌های اوليه‌ی انقلاب و عواطف دورانِ جنگ مردم سرمايه‌گذاری کند. می‌توان اين نکته را پسِ ذهن داشت و آن را در نظر گرفت. اما وزن بیش از حد دادن به نوستالژی دوران نخست‌وزیری موسوی، می‌تواند پاشنه‌ی آشيل اردوی موسوی باشد.

۵. اردوی احمدی‌نژاد با انحصاری که در ستاد انتخابات کشور دارد و چنين که خود را مستظهر به کوهی مستحکم می‌بیند، دست بالا را دارد و از یک چيز بدون شک سودِ بسيار خواهد برد: مشارکت حداقلی مردم و گسترش تحریم باعث تقویت پايگاه رأی احمدی‌نژاد خواهد شد. ميزان رأی‌های تضمین‌شده‌ی احمدی‌نژاد در وضعیت مشارکت حداقلی و کم‌رمق مردم، تغيير نخواهد کرد و امکان تقلب يا دست‌کاری پنج‌میليونی در آراء نکته‌ای است که در نظام شمارش دستی آراء به سادگی تحقق‌پذیر است و آب هم از آب تکان نخواهد خورد. پس برای کاهش اثر تقلب يا دست‌کاری احتمالی در آراء به سود احمدی‌نژاد، در درجه‌ی اول نياز به مشارکت حداکثری مردم و برانگيختن شوقِ تغيير سرنوشت از طریق صندوق‌های رأی است. تا این مرحله فقط یک سلاح از دست رقیب گرفته شده است و آن از ميان بردن مشارکت اقلی است.

۶. اگر به نکته‌ی شماره‌ی ۱ بازگردم، میرحسین موسوی نیاز به تنقیح مبانی نظری‌اش دارد. ريیس جمهور قرار نيست رهبر و الگوی دینی مردم باشد. در نتيجه، اگر هم قرار است از «الگوی زیست مسلمانی» حرف بزند، بهتر است در عمل از آن سخن بگويد تا اين‌که هنوز ادبياتی را که نه توليد شده است و نه پخته و سنجیده است، روی وب‌سایت به تبليغ بگذارند. اما اکنون که اين کار انجام شده است، می‌توان جلوی ضرر بیشتر را گرفت. الگوی زيست مسلمانی به سادگی مستعد سوء استفاده است. می‌توان از آن قالبی تنگ ساخت؛ تعریفی از مسلمانی ارایه کرد که فقط آقای موسوی و اطرافیان‌اش در آن بگنجند. ايران، هم مسلمان دارد و هم غير مسلمان. هم شیعه دارد و هم سنی. می‌توان از الگوی زیست اخلاقی سخن گفت و مسلمانی را مترادف با اخلاقی زیستن دانست، اما باید در کلام هم به اين تصریح کرد. مخاطب امروزی ميرحسین موسوی، اطرافیان دیروز او نیستند. مخاطبان امروزی موسوی فقط کسانی نيستند که در حلقه‌ی ياران «تربيت مدرس» ديده می‌شوند؛ جوانان امروز منتقدانه‌تر و جدی‌تر به سخنان نظری نگاه می‌کنند. افق فکری و نظری مخاطب امروز هم تغيير کرده است. موسوی باید به سرعت در فکر تنقیح و پالايش نظام فکری‌اش باشد و در اين راه از ذهن‌های جوان و ورزیده بهره بگیرد و فقط به دوستان و نزدیکان اکتفا نکند. نقد شنيدن فقط از خانم فاطمه‌ی رجبی کافی نیست (البته حاشا که مقام نقد را به سطح استهزاء و تمسخر فرو بکاهم!)، باید نقد‌های جدی و استخوان‌دار را شنيد و در آن‌ها تأمل کرد.

۷. موسوی برای این‌که بتواند آراء عمومی را بسیج کند نیاز به ایجاد اعتماد و جلب قلوب مردم و رأی‌دهندگان دارد. يکی از مشکلات چهارساله‌ی اخیر، دروغ‌گویی‌های مکرر رييس دولت نهم است که حتی بعد از بازگشت از سازمان ملل و با تذکر مراجع قم مبنی بر «دروغ نگفتن به مردم» نشانی از صلاح در او مشاهده نشد. فرق است ميان کسی که حاضر است برای رأی جمع کردن تشبه به اخلاق لیبرالی کند (سخن رييس دولت نهم مبنی بر اين‌که مشکل ما موی سر خانم‌ها نيست) و کسی که اعتقاد دینی خودش را حفظ می‌کند اما معترض به استفاده‌ی ابزاری از دین و زهدفروشی‌ و ریاکاری است. موسوی می‌تواند بر اين نقطه‌ی مهم انگشت تأکید بگذارد و مثال‌ها برای نقل چندان بی‌شمار است که حاجتی به ذکر ندارد. موسوی اين پتانسیل را دارد که تازيانه‌ی اخلاق را بر گُرده‌ی دین‌فروشی‌های سياسی فرود بیاورد. موسوی باید جدی‌تر به اين موضوع فکر کند.

۸. جای تبيين يک «اخلاق مدنی و شهروندی» در نظام فکری موسوی خالی است. ارتزاق از بازمانده‌ی گفتمان دوره‌ی اصلاحات کفايت نمی‌کند. بايد خون تازه‌ای در رگ‌های اخلاق مدنی و شهروندی تزریق کرد. میرحسین موسوی باید آهسته آهسته حلقه‌ی مشاوران و هم‌فکران‌اش را گسترش دهد. هستند نظریه‌پردازانی که می‌توانند نشان بدهند اخلاق مدنی و شهروندی با اخلاق مسلمانی قابل جمع است، به شرطی که هوس نداشته باشیم اخلاق حداکثری و فقیهانه از دلِ مسلمانی بیرون بکشیم.

اين يادداشت‌ها همچنان ادامه دارد…

۳

ابهامات و ایضاحات میرحسین موسوی – ۱

۱. فضای انتخابات رياست جمهوری هنوز مبهم و مشوش است. هنوز مرزبندی‌ها به روشنی مشخص نشده است. ميان شعارها و وعده‌های آقای موسوی و آقای کروبی شباهت‌های زیادی هست. جناح‌های اصول‌گرا يا به اصطلاح راست‌گرا، هنوز مشخص نیست چه افرادی را به میدان خواهند فرستاد به جز این‌که حضور آقای احمدی‌نژاد در این ميدان مفروض و حتمی است. رسانه‌های حامی دولت نهم – و همچنین روزنامه‌ی کیهان – از هم‌اکنون حملات شدید اللحن خود را علیه میرحسين موسوی آغاز کرده‌اند و بی هيچ ملاحظه‌ای در صدد از میدان بیرون کردن رقبای آقای احمدی‌نژاد هستند و از تخریب علنی و آشکار موسوی به هیچ رو پرهيزی ندارند.

۲. آقای موسوی ناگزیر خواهد بود در روزهای آینده، موضع‌گیری‌های صریح‌تری نسبت به بعضی از مسایل مبتلا به کشور داشته باشد. وضعیت انتخابات در کشور ما، بر خلاف کشورهايی که نظام حزبی مشخص و سازمان‌یافته دارند، همیشه دستخوش عواطف و خيزش‌های لحظه‌ای و احساسی مردم است. قاعدتاً در چنین ميدانی برنده کسی است که بتواند موج ایجاد کند و دست بر نقطه‌ی حساس ناخودآگاه مردم بگذارد.

نوشته بودم از موسوی خوش‌ام می‌آید. اگر از من بپرسند چرا موسوی را بر کروبی ترجیح می‌دهی، نمی‌دانم. حس است و شهودِ محض. شاید بعداً بتوانم شاهدی و قرينه‌ای بیاورم. اما با دانسته‌های فعلی تنها به طور غریزی احساس می‌کنم که موسوی گزینه‌ی مطلوب من است. شاید ناخودآگاه ما دارد به ما می‌گوید که با آمدن موسوی آن چیزهایی که در دوم خرداد می‌خواستيم، یا بخشی از آن، باز می‌گردد. به حاکمیت قانون نزدیک‌تر می‌شویم و از دور زدن قانون و تفسیر به رأی قانون و سوار شدن بر مرکب قانون (و بازیچه کردن دین و خدا) برای مرعوب کردن و منکوب کردن شهروندان فاصله می‌گیریم. اين‌که آقای موسوی بگويد گشت‌های ارشاد را جمع می‌کنم، حرف خوبی است. اما چرا ما باید از شنیدن‌اش خوشحال باشيم؟ اين‌که حاکمیت سیاسی با شهروندان‌اش مثل اطفال نابالغ برخورد نکند، حق مسلم شهروندان آن کشور است؛ لازم نیست کسی این حق را به آن‌ها اعطا کند. ولی ما از این هم خوشحال‌ایم! من فکر می‌کنم آقای موسوی باید صريح‌تر موضع‌اش را نسبت به آزادی‌های مدنی شهروندان بیان کند.

۳. ديشب با دوست نازنینی گفت‌وگو می‌کردم و ايشان بر دو نکته انگشت می‌نهاد: گفتمان آزادی و گفتمان استقلال. تحليل ایشان این بود که کروبی در رویکردش بیشتر نماينده‌ی آزادی است (نمونه‌های‌اش دفاع از حقوق دراويش، دانشجویان زندانی، ملاقات با شیرین عبادی و الخ) و آقای موسوی بنا به سابقه‌ی سیاسی‌اش نماينده‌ی ادبیات استقلال است. این دو دریچه، ضربه‌خور کروبی و موسوی می‌تواند باشد. رييس دولت نهم يک بار دیگر این بازی و نمایش را انجام داده است که مروج و مدافع آزادی‌های مدنی است (و تا جایی پیش رفت که آن اظهار نظر مشهور را درباره‌ی موی دختران مطرح کرد و حرف از آزادی حضور زنان در ورزشگاه‌ها زد؛ و البته «حرف» زد!). باید دید چه کسی می‌تواند این شعار و وعده را میان مردم ببرد و چقدر صداقت در اجرا و پيشبرد آن دارد. اما، استقلال، همان منظری است که روزهای آتی نشان خواهد داد در سیاست ما چه نقشی بازی خواهد کرد. سنت سياسی ایران در سه دهه‌ی اخیر این بوده است که هر نوع گفت‌وگو و «مذاکره‌»ای منافی با استقلال کشور تلقی شده است و اساساً در ادبیات سیاسی بعضی‌ها «مذاکره» واژه‌ای است شوم و منحوس. دولت نهم نشان داده است که هر وقت منافع‌اش اقتضا کند می‌توان هم با استقلال بازی کرد هم با مذاکره (اظهارات رييس جمهور را درباره‌ی افتتاح سفارت‌خانه در مصر؛ و سخنان رييس سازمان ميراث فرهنگی را درباره‌ی مردم اسراييل به یاد بیاوريد و همچنین نامه نوشتن‌های مکرر رييس جمهور را به رؤسای کشورهای غربی از جمله آمريکا را). این‌که آقای موسوی چطور می‌تواند سابقه‌ی سیاسی‌اش را با وضعیت فعلی جمع کند و با حفظ استقلال و شأن کشور، از جهان امتیاز بگیرد، در روزهای آينده لابد روشن‌تر خواهد شد. اما به هر تقدیر، ما با دو مسأله روبرو هستیم: مسأله داخل و خارج. در داخل، با محدودیت‌های روزافزون آزادی‌های مدنی و مصرح در قانون روبرو هستیم و در خارج روابط ديپلماتيک ما به خاطر ماجراجویی‌های سیاسی رييس دولت نهم و سخنان آتشین و احساسی‌اش، به نقطه‌ی شکننده‌ای رسیده است و مهم‌ترین هم‌پیمانان ما که قاعدتاً باید کشورهای مسلمان باشند (با اکثريت کشورهای عرب)، در برابر ما می‌ایستند و دورترين کشورها، يعنی کشورهایی مثل ونزوئلا، به ما نزدیک‌ترند. آیا آقای موسوی می‌تواند این دوگانه‌ی استقلال و آزادی را از بحران نجات دهد؟

۴. آقای موسوی از «الگوی زيست مسلمانی» سخن گفته است. من سخت به این موضوع علاقه‌مندم و در اين زمينه حرف بسیار برای گفتن دارم. اما ترجیح می‌دادم آقای موسوی از «دولت مسئول و اخلاقی» حرف می‌زد تا الگوی زیست مسلمانی. الگوی زیست مسلمانی، الگویی مطلوب است، به شرطی که دایره‌اش به تنگی الگوی زیست مسلمانی دولت نهم نباشد. آقای موسوی باید به صراحت نشان بدهد الگوی زیست مسلمانی‌اش با الگوی زيست مسلمانی چهار سال اخیر چه تفاوت‌هایی دارد. آیا در الگوی زیست مسلمانی آقای موسوی، آزادی‌های مدنی رعايت می‌شود؟ آيا الگوی زیست مسلمانی آقای موسوی شباهتی با توصيه‌های علی ابن ابی‌طالب دارد (مشخصاً نوع برخوردش با خوارج) دارد یا می‌توان در ذیل و ظل این الگوی مسلمانی، حمله بر درويشان یک قبا هم برد؟ آقای موسوی نماينده‌ی يک نوع تفکر اسلامی است. این برای من، شخصاً، چیزی است خواستنی و مطلوب، بشرطها و شروطها. اما ايشان باید به صراحت در برابر به گروگان رفتن دین و اخلاق در عرصه‌ی قدرت‌طلبی اعلام موضع کند. نمی‌توان در برابر ریاکاری و دروغ‌گويی مجامله و تعارف کرد و دم از مسلمانی زد. فکر می‌کنم صداقت و صراحت در بیانِ ملموس‌ترین و ابتدايی‌ترين حس اخلاقی و انسانی مردم مسلمان – يعنی راستی و کم‌آزاری – می‌تواند بخش مهمی از افکار عمومی را به حمایت از آقای موسوی بکشاند. نمی‌گویم مردم ایران، چون نماینده‌ی مردم ایران نيستم؛ اما منِ راقمِ این سطور، از دروغ، ریاکاری، دين‌فروشی و سجاده‌ آب کشيدن بی‌اخلاقان دین‌ناشناس – که در ظل حمایت دولت نهم رشدی سرطانی یافته‌اند – به ستوه آمده‌ام. و فکر می‌کنم کم نیستند کسانی که در این سال‌ها از این شيوه‌ی مزورانه و تنگ‌نظرانه زخم خورده‌اند. آقای موسوی باید نشان دهد که هم تیزبینی و بصیرت و هم عزم ايستادگی در برابر ریاکاری و دین‌فروشی را دارد. ایشان می‌تواند در همین روزها این شیوه را به صراحت نشان دهد.

سخن بسيار است. منتظر روزهای آتی می‌مانم و باز هم خواهم نوشت.

۵

ديوانِ اصلاح

من به سرنوشت هم‌وطنان‌ام و آینده‌ی با آبرو و عزتِ ايران سخت دلبسته‌ام. انتخابات پيش رو در ایران، هرچند نمی‌تواند همه‌ی آرزوهای مدفون‌شده‌ی ما را برآورده کند، حداقل يک قدم به سوی آن‌ آينده است. در نتیجه، فکر می‌کنم راهِ تغيير و اصلاحِ مطمئن‌تر جامعه، از تغيير مدنی و غير-خشنی می‌گذرد که يگانه معبر مهمِ آن، همين صندوق‌های رأی است. به شرح و تفصيل بیشتر می‌توان درباره‌ی جزييات انتخابات چون و چرا کرد. اين مقدمه را برای اين نوشتم که از گشودن حجره‌ی تازه‌ای در ملکوت خبر بدهم به نام «ديوانِ اصلاح».

اين صفحه، مانند «خاتمی‌نامه»، عبارت «نامه» را يدک نمی‌کشد. مثل دفتر زمانه، «دفتر» هم ندارد، اما «ديوان» دارد! ابتدا می‌خواستم نام‌اش را بگذارم «موسوی نامه». اما فکر می‌کنم مناسب‌تر است مضمون و مقصود اين صفحه را عمومی‌تر و بلندمدت‌تر کنم. آمدن و رفتن خاتمی تجربه‌ی خوبی بود. مطالب مهم و دندان‌گيری را هم به صفحات ملکوت از این سو و آن سوی جهانِ مجازی افزود. هدف اصلی و آرمانِ مهم ما، تغيير است و اصلاح. تغيير از نگاهی بسته و تنگ، به سوی مردم و دولتی مسئول، دارای سعه‌ی صدر، اخلاقی و انسان‌گرا. دليلِ اصلاح هم، به نظر من، مثل روز روشن است. تجربه‌ی دوره‌ی چهارساله‌ی گذشته، برای هفت پشت هر ایرانی در هر جای دنیا کفايت است! اين صحيفه، عنوان «اصلاح» بر خود دارد نه «اصلاحات». پرهیز دارم از به کار بردن «اصلاحات» برای اين که تداعی‌کننده‌ی جریانی خاص نباشد هر چند در آرمان‌ها و آرزوهای من و آن‌چه در نظر دارم، مشترکات بسیاری هست با آن‌چه اصلاحات‌چی‌ها در پی‌اش بودند؛ اما تفاوت‌هايی هم باعث می‌شود که از تشبه به آن اصلاحات، فروتنانه و بی هيچ تخفيف و تحقیری، خودداری کنم.

سياست و مشی «ديوانِ اصلاح»، همان سياست کلی «خاتمی نامه» است. اين‌جا، جای تندروی، تهتک، درشتی و عدول از اخلاقِ ميانه‌روانه نيست، حتی در برابر حاميان آقای احمدی‌نژاد. چيزی که پيش روی من است، با آن‌چه ميرحسين موسوی در اين روزها از آن سخن گفته است، نزديکی دارد. در اين صفحه، نه مثل بعضی صفحات که برای آقای خاتمی جز چاپلوسی و مداحی کاری نمی‌کردند، از ميرحسین موسوی (یا هر نامزدِ مطلوب احتمالی ديگری در آينده) ستايش‌های احساساتی و عاطفی نخواهد شد (حداقل تا جای ممکن تلاش خواهم کرد چنین نشود). از آن سو، به بهانه‌ی نقد کردن و پاسخگویی يا به پرسش گرفتن نيز راه را بر فلج کردن کل جريان هموار نخواهم کرد. نقد و پرسش‌گری هم آدابی دارد. تاريخ صد ساله‌ی گذشته‌ی کشور ما به روشنی نشان می‌دهد که نقدهای ویرانگر و به سیخ و صلابه کشاندن افراد و مسئولان، عمدتاً نتیجه‌ی معکوس داده است و باعث رونقِ بيشتر خارستانِ خشونت شده است. کشورِ ما نياز مبرمی به آرامش، خردمندی و سنجيدگی دارد. بی‌عملی و اعتزالِ سياسی ميدان را برای خشک‌مغزانِ دین‌فروشی که از نامِ خدا برای مرعوب کردنِ خلق خدا استفاده می‌کنند، هموار می‌کند. افراط و غوغا کردن در پاسخگو کردن مسئولان و رهبرانِ سياسی جامعه نیز فضا را برای بی‌مهارتر شدن خشونت و قربانی کردن عدالت مهیاتر می‌کند.

سپاسگزار می‌شوم از دوستانی که با من هم‌فکر و هم‌نظر هستند، اگر در رونق دادن به اين صحیفه قدم و قلمی بردارند. انتظار من تبليغ و پر جلوه ساختن اين صفحه نيست. هدف من توليد محتوای عقلانی جدی است از نوعی که بتواند برای رييس جمهور آينده‌ی کشورمان – که من پنهان نمی‌کنم امروز قلباً مايل‌ام ميرحسين موسوی باشد – مرجعی شود برای آگاهی از جريانی که در انديشيدن به مسايل کشور جدی و مسئول است و در عین حال اهل افراط و تفریط نيست. اين صفحه حداقل می‌تواند انتظارات کسانی از قبیل ما را از نظامِ سیاسی کشور نمايش دهد. این شما و اين «ديوانِ اصلاح».

پ. ن. زحمت طراحی لوگوی صفحه را هم طبق معمول، امير کشيده است که خدای‌اش قُوت و قُوّت دهاد و خانه‌ی دين و دنياش آبادان!  آن برگ‌اش هم خیلی زیباست. ياد شعر اقبال لاهوری می‌افتم که: «گمان مبر که به پایان رسيد کارِ مغان / هزار باده‌ی ناخورده در رگِ تاک است»!

پ. ن. ۲. برای شروع: «پرسش شما از میرحسين موسوی چیست؟»

۵۱

درباره‌ی میرحسین موسوی

عکس از شايگان - فارس نیوز

تردید را کنار می‌گذارم و بی‌پرده می‌گويم که از گفتار و منش میرحسین موسوی خوشم آمده است. برای این خوش آمدن، هم دليل دارم هم علت. اما حداقل‌اش اين است که تا این‌جا این آدم به دل‌ام نشسته است. به دل نشستن هم هميشه دلیل نمی‌خواهد! به نظر من دوستانی که «اقتصاد اسلامی و توحيدی» موسوی رعشه بر اندام‌شان می‌اندازد، کمی باید صبر کنند. من شخصاً با اين نوع سياست‌ورزی‌های موعظه‌گونه موافق نيستم که دم از «اقتصاد اسلامی» به شیوه‌ی سی سال پيش بزنیم. اما موسوی امروز، دست کم سی سال سن‌اش بيشتر است. باید مهلت داد و ديد چگونه می‌خواهد عقايدش را تبيين کند. همه‌ی آدم‌ها تغيیر می‌کنند. تا وقتی از موسوی چیزی نشنيده‌ايم، قضاوت کردن درباره‌ی او بی‌انصافی و تندروی است. پس فهرست‌وار نکاتی را می‌نويسم:

۱. خاتمی پس از آن همه کش و قوس، رفتن‌اش مُهرِ خاتمتی بود بر یک دوران که شهره بود به «دوران خاتمی». رفتنِ این‌چنینی‌اش عاقلانه بود و هر نوع بازگشت‌اش به صحنه‌ی انتخابات خطايی است آشکار. هنوز انگشت به دهان‌ام از دوستانی که با دستپاچگی دنبال منصرف کردن ميرحسین موسوی و دوباره به ميدان کشاندن خاتمی بودند. حداقل باید به رأی و استقلال نظر خودِ خاتمی احترام می‌گذاشتند. به هر تقدير، خاتمی رفت. ميرحسين موسوی و کروبی ماندند.

۲. میرحسین موسوی، به ویژه پس از سخنان امروزش، چهره‌اش برای من آشکارتر شده است. من هیچ تصویر و خاطره‌ی روشنی از موسوی نداشتم. ما جوان‌های نسلِ آخر دوره‌ی هاشمی و دوره‌ی خاتمی هستيم. موسوی متعلق به خاطره‌ی زنده‌ی جوانی ما نبود. اما دارد می‌شود (به نظر من). من در کلامِ موسوی، شاخ و شانه کشيدن، فخر فروختن، هیجان‌های دور از خرد و منطق و عوام‌فريبی نديدم. موسوی، خودش بود و اين چيزی که هست و من ديدم، کسی است که در خور احترام است. هر قدر که نسنجيدگی و شتاب‌زدگی رييس جمهور فعلی اسباب خجالت می‌شد، لااقل آدم می‌تواند بگويد با سخنانی که از موسوی می‌شنود، عرق شرم بر پيشانی‌اش نمی‌نشيند. اين امتیازی است مثبت.

۳. به اعتقاد من، هراسی که دوستان از احتمال ناکامی میرحسين موسوی در انتخابات دارند بيهوده است. استدلال این دوستان اين است که رأی ميرحسین موسوی حداکثر هم‌سنگ رأی احمدی‌نژاد خواهد بود. رأی‌گيری به دور دوم کشيده می‌شود و حریف موسوی با تقلب رأی خواهد آورد. من تصور می‌کنم اختلاف رأی موسوی و احمدی‌نژاد به قدری نخواهد بود که بتوان با تقلب يا رأی‌سازی موسوی را از ميدان بیرون کرد. اگر هم این تحلیلِ من درست نباشد، باز هم من فکر می‌کنم باید از موسوی در اين مبارزه حمايت کرد. موسوی یک تفاوت بزرگ با خاتمی دارد. خاتمی ماه‌های طولانی با اگر و اما درباره‌ی ورود به مبارزه‌ی انتخاباتی حرف می‌زد (لابد دلایلی دیگر جز اين دلایلی که ما می‌شنويم داشته است) و آخر کار هم از ميدان کنار کشيد و آبرو و احترام خود را حفظ کرد. اما موسوی، به نظر من، هم ورودش و هم مواضع‌اش قاطع و روشن بود. تردیدی در رویکرد و نوعِ سخنانِ او نبود. بعید هم می‌دانم موسوی به هیچ دليلی بخواهد از مبارزه‌ی انتخاباتی کناره‌گیری کند (خاتمی حداقل می‌توانست به خاطر بعضی از اطرافيان‌اش کنار بکشد!).

۴. سازمان مجاهدین و جبهه‌ی مشارکت با حمایت از موسوی، راهی خردمندانه را اختيار کردند. اميدوارم خردِ سیاسی در اين دو تشکل سیاسی، پایدارتر از این‌ها بماند. این دو تشکل می‌توانند زبده‌های تجربه‌ی سياسی خودشان را، و نه راديکال‌ترين‌اش را، در اختیار همراهان و هم‌فکران موسوی قرار دهند و به نهادینه‌تر شدن انديشه و نگاه سياسی در ایران کمک کنند.

منتظر رخدادهای تازه می‌مانم و باز هم خواهم نوشت.