۸

سرطان وبلاگی!

آدم وقتی در یک روز حداقل یازده تا پست جداگانه در وبلاگ‌اش می‌گذارد از چند حالت خارج نیست:
۱. یا خورده است به یک تعطیلات طولانی، مثل سه ماه تعطیلی‌های بچه‌ مدرسه‌ای‌ها!
۲. یا به احتمال زیاد مجرد است (شاید هم به دلیلی دور از همسر و خانواده است!) و در نتیجه وقتی دارد بیکران و هیچ کس از صبح تا شب هیچ چیزی از او نمی‌خواهد!
۳. یا بیکار است و همین‌جوری وصل شده است به «کیف شهر» (!) و بدون این‌که ناچار باشد سر ساعت خاصی برود سر کار و ساعت خاصی برگردد خانه،‌ حقوق‌اش از آسمان نازل می‌شود!
۴. یا این‌که وبلاگ‌نویسی برای‌اش یک جور سرطان است که مرتب رشد می‌کند.
۵. یا . . . دیگر یادم نمی‌آید. ممکن است همه‌ی این حالات با هم وجود داشته باشد.

حالا می‌توانید نمونه‌ی برجسته و شاهکارش را همین الآن پیدا کنید؟ این یک نمونه بارزش! (کسی اگر دلیل دیگری به ذهن‌اش می‌رسد، لطفاً اضافه کند).

پ.ن. قبل از این‌که بقیه نظرهای حضرات، دوستان، منتقدان (و متنفران!) را منتشر کنم توضیح بدهم که این پست، مطلقاً نه تمسخر نیکان است، نه اهانت به او. فقط مشاهده‌ای است از سر اعجاب. به بیان دیگر، مثل این است که یکی وبلاگ نیک‌آهنگ را ببینید و بگوید عجب پشتکاری دارد این پسر! انصافاً خیلی از شماها همین حرف‌ها را در خلوت‌تان زده‌اید. چرا باید وقتی من در جلوت این‌ها را با چاشنی طنز می‌نویسم،‌ ایراد داشته باشد؟ نکته‌ی دیگر این است که اگر شخص شخیص بنده نمی‌توانم آن‌جوری که دلم می‌خواهد (درست مثل نیکان) بنویسم، دلایل‌اش برای خود من همان دلایل بالاست. خوب معلوم است. بعضی وقت‌ها غطبه می‌خورم به نیکان!! حالا از همین لحظه که این مطلب فقط سه تا نظر داشته بقیه را منتشر می‌کنم تا واکنش‌ها را ببینید. امیدوارم خود نیکان هم بیاید بگوید چه خبر است آن‌جا!

پ. پ. ن. این هم توضیح خود نیکان: توضیح اضافه: یا طرف نیک‌آهنگ باشه که به هیچ صراطی مستقیم نیست.

پ. پ. پ. ن. (!!!):‌ باز هم توضیحات بیشتر نیکان. این یکی توضیحی است خیلی روان و صمیمانه و بی‌ریا.

۱

اندر دواعی و موانع نوشتن!

چه باعث می‌شود آدم بنویسد یا ننویسد؟ واقعاً آیا چنان که حامد گفته است «رخوت» در وبلاگستان حاکم است؟ من این‌جور فکر نمی‌کنم. دست بر قضا، در میان وبلاگ‌‌های ملکوت، نویسنده‌ی سیبستان از همه پرکارتر بوده است. خودم اما مدت‌هاست که دیگر به سبک و سیاق پیشین نه می‌نویسم. وبلاگ من از یک مقطع زمانی به این سو پاک زیر و رو شده است. پیشترها برای نوشتن، زیاد با خودم سبک و سنگین نمی‌کردم که بنویسم یا ننویسم؟ از خودم نمی‌پرسیدم آیا فلانی از نوشته‌ی من ممکن است خوش‌اش بیاید یا نه؟ دلیل‌اش هم البته این بود که وبلاگ‌ام را خانه‌ی شخصی و مجازی خودم می‌دانستم که به نوعی دیگر دارم در آن زندگی خود را در کمال فردیت اما در ساحت دیگری ادامه می‌دهم. امروز هم تلقی من از وبلاگ چندان فرق نکرده است. تنها ملاحظات‌ام بیشتر شده است. شاید یکی از دلایل‌اش این است که آدم وقتی ازدواج می‌کند محتاط‌تر می‌شود و حساب‌گرتر. حالا علاوه بر مردم باید فکر کنی شریک زندگی‌ات درباره‌ی این‌ها که تو می‌نویسی و شاید پاره‌ای اوقات فقط سهو القلم است چه فکر می‌کند. یک دلیل بزرگ‌اش هم البته گرفتاری است و غم نان و این حرف‌ها. شاید اگر وقت فراخ‌تری می‌داشتم و دست آرزو به این اندازه از دامن تمنا کوتاه نبود، چنان که دلخواه من است می‌نوشتم هر روز.

اما نوشتن برای من نوعی خود درمانگری است،‌ اما نه هر نوشتنی. نوع نوشتار شسته‌رفته‌ی عالمانه و تحلیل‌گرانه‌ی اهل فضل مقصود من نیست. نوشتن یک جور وسوسه است. یک بار دیگر شاید نوشته باشم که آتش این‌ نوع نوشتن را عین القضات با آن سخنان سوزناک و تازیانه‌وارش به جان من انداخت. نوشتنی که لایه‌ای از سلوک روحی است. این سلوک البته شرایط مساعد هم می‌خواهد که فقط می‌توان «نقد وقت‌» نامیدش. هنوز هم آیا می‌توان از عاشقی نوشت؟ آری می‌شود ولی قطعاً نوع‌اش فرق کرده است. دغدغه‌های آدم وقتی فرق کند، نوع نوشتن‌اش هم عوض می‌شود. این‌ها که می‌گویم به این معنا نیست که حرف‌های حامد لزوماً بیراه است. برای من کم‌کاری در نوشتن یا پرکاری دلایلی دیگر دارد. وبلاگ هم به آن شیوه‌ای که حسین درخشان «پدر»‌اش شده است دیگر پاک لوث شده است. قطعاً وبلاگ را چنان نمی‌بینم که حسین درخشان می‌بیند. وبلاگ‌نویسی برای آدم‌ها یک شغل تمام وقت نیست. در نتیجه، بلاگیدن یک آدم بستگی مستقیم به حال و هوای روحی آن آدم دارد و نیازی که به نوشتن حس می‌کند. گاهی اوقات با همین نوشتن آدم با کسی حرف می‌زند. پیام‌هایی را می‌فرستد که جور دیگری نمی‌شد بیان‌شان کرد. گاهی اوقات نوشته‌ی وبلاگ می‌تواند یک جمله‌ی کوتاه چند کلمه‌ای باشد اما تکان‌دهنده و گیرا. بارها با خودم گفته‌ام هر وقت سفر می‌روم یادداشت‌های کوتاهی از سفرم می‌نویسم. اما در هیچ کدام از سفرهایی که در این یک سال اخیر داشته‌ام، در حین سفر یا بعدش اصلاً دل و دماغ نوشتن نداشته‌ام با وجود این‌ که خیلی چیزها برای نوشتن بوده است. سفر یک روزه‌ای که به کپنهاک داشتم با وجود کوتاهی‌اش حرف زیاد داشت برای نوشتن، اما مصادف با شرایطی شده بودن که فرصت تایپ کردن دو کلمه هم نبود و نوشتن خود عقوبتی بود.

وبلاگ‌ نوشتن، علی الخصوص از نوعی که زمانی من در ملکوت می‌نوشتم و هنوز هم گاهی اوقات این آتش زیر خاکستر بلند می‌شود، تنها «بنده‌ی وقت» است و زاییده‌ی لحظه‌های بی‌تابی. این نوع وبلاگ‌نویسی، نوعی شاعری است، نوعی الهام و مکاشفه است. یک جور شهود است که آدم نفس‌اش را برهنه کند و از بیرون نگاه‌اش کند، بعد چیز بنویسد درباره‌اش. نمی‌دانم اصلاً این‌ها را باید می‌نوشتم یا نه. ولی اگر نمی‌نوشتم دیوانه می‌شدم. یعنی یکی بیخ گلوی‌ام را گرفته بود که بنویس. گاهی اوقات آدم با دوستی سخنی لطیف می‌گوید و کلامی از مهر و معرفت می‌شنود، فیل‌اش یاد هندوستان می‌کند و نوشتن‌اش می‌گیرد. گاهی اوقات با کسی دعوا می‌کنی و برای این که کمی آرام شوی باید چیزی بنویسی تا انصراف خاطر پیدا کنی از اندیشه‌های تاریک و مزاحم. گاهی اوقات هوس طامات بافتن، از عقل لافیدن و عالمانه حرف زدن جان‌ات را می‌گزد و قلم به دست می‌گیری.

این روزها ولی حس می‌کنم بخش خاکستری وجودم‌ دارد دست‌اندازی می‌کند با وادی سپید روح‌ام. وقتی مدام بین عالم سپید و خاکستری جان‌ات در تردد باشی، خودت سرسام می‌گیری (دوست دارید بگویم تردد بین ملک و ملکوت باعث این قبض خاطر می‌شود؟). راستی فکر کرده‌اید وقتی به حرف مردم فکر می‌کنید چقدر عنان زده‌اید به ذهن خودتان؟ گاهی اوقات باید رها کرد آدمیان را:
فضول نفس حکایت بسی کند ساقی
تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن

مطالب مرتبط:
«رخوت» در «وبلاگستان»:‌ علیرضا دوستدار

۴

وبلاگستان، شخصیت‌های مجازی و نزاع‌های موهوم

اگر خواننده‌ی وبلاگ‌های فارسی باشید تا به حال فراوان به انواع و اقسام نزاع‌ها، مچ‌گیری‌ها و جدلیات وبلاگی برخورد کرده‌اید. اما جدلیات وبلاگی چقدر شباهت به جدلیات دنیای واقعی دارند؟ وقتی دو نفر بر سر موضوعی جدل می‌کنند و بحث دو نفره است البته تشخیص مواضع طرفین کار چندان سختی نیست. اما وقتی همان دعوا دامنه‌دار شود و هر کسی از گوشه‌ای چیزی بگوید و همه چیز شایعه‌وار گسترش پیدا کند، آدم مبهوت می‌ماند که اصلاً ماجرا چی‌ست؟

یکی از چیزهایی که در وبلاگستان همیشه مسأله می‌ماند این است که هیچ یک از وبلاگ‌نویسان شخصیت‌شان به طور کامل برای کسی شناخته شده نیست. هیچ کس نمی‌داند یک وبلاگ‌نویس چه پیشینه‌ی خانوادگی دارد، باورهای قلبی او چی‌ست یا چه نوع عقاید سیاسی دارد. تمام این‌ها را – مگر در حالتی که طرف را شخصاً بشناسی – فقط می‌توان از راه حدس و گمان و به قرینه‌های ظنی پی برد (یا حداقل می‌شود تصور کنیم که پی برده‌ایم!) – تازه اگر و فقط اگر حدسیات‌ات درست باشند.

این جدلیات وبلاگی عمدتاً بر سر مسایل داغ و جدی رخ می‌دهند. نمونه‌ی اخیرش همین کنسرت‌های تازه‌ی شجریان است که یک دنیا سر و صدا به پا کرده است. این وسط ممکن است یکی مثل من که ارادات فراوانی به شجریان دارد، شجریان را نقد کند. بعد به سادگی یک نفر پیدا می‌شود و هزار و یک انگ به تو می‌چسباند و متهم به نفهمیدن موسیقی ایرانی و رعایت نکردن حرمت استاد می‌شوی.

در همین ملکوت خودمان هم زمانی این مسأله پیش آمده بود، بر سر ماجرای قتل ونگوگ. یک نفر که اصلاً طرف مقابل را به عمرش ندیده بود خیلی راحت می‌توانست او را تروریست خطاب کند فقط به خاطر این‌که سئوال پرسیده بود و به باور خود کل ماجرا را «نقد» کرده بود! این‌جا دو بحث پیش می‌آید: یکی این‌که درک و فهم ما از «نقد» و میزان تحمل ما در برابر آن چی‌ست؟ «نقد» و آزادی بیان آیا می‌تواند تا اندازه‌ای پیش برود که به محض این‌که از شکافتن و تجزیه و تحلیل استدلال کسی عاجز ماندیم، مجاز باشیم شخصیت نویسنده و حتی روابط شخصی و خانوادگی یا باورهای فرهنگی و مذهبی او را به نقد یا سخره بکشیم؟ متأسفانه این شیوه‌ی کلیشه‌ای «حرف زدن» در وبلاگستان عادتی رایج است. و البته دلیل مهم‌اش شاید این باشد که وبلاگ‌نویس برای خود مسئولیتی حرفه‌ای قایل نیست. در نتیجه برای‌اش ممکن است اصلاً مهم نباشد که طرف نویسنده چند سال‌اش است، باورهای فکری او چی‌ست و دغدغه‌های ذهنی‌اش چی‌ست. کافی است برای نمونه دو سه وبلاگ‌نویس را از طیف‌های مختلف انتخاب کنید و از وبلاگ‌نویسان متفاوت بخواهید نظرشان را و برداشت‌شان از شخصیت او را بنویسند. نتایج متضادی خواهید دید. نکته شاید خیلی بدیهی باشد. ولی خیلی راحت در این میان ممکن است کسی که هیچ گرایش سیاسی نداشته باشد، مزدور یک حکومت خاص قلمداد شود در حالی که روح‌اش هم خبردار نیست که چه تصوراتی درباره‌ی او دارند. بر عکس یک آدم کاملاً سیاسی و آب زیرکاه ممکن است برای ملت یک آدم بسیار فرهنگی قلمداد شود. راستی در این بلبشو به چه کسی و چه چیزی می‌شود اعتماد کرد؟ راه دیگری هست جز این‌که خود یک نوشته را بخوانیم و همان نوشته یا مجموعه‌ی نوشته‌های یک نویسنده را بدون تعلقات فرامتنی خودمان بفهمیم؟

این یادداشت درباره‌ی شجریان را بخوانید تا بفهمید چه اندازه داوری‌ها در وبلاگستان «روی هوا» انجام می‌شود!

۷

غصب مفاهیم دینی در سیاست

کسانی که با فرهنگ اسلامی آشنایی عمیق دارند، به خوبی می‌دانند جایگاه «امر به معروف و نهی از منکر» چه اندازه اساسی و مهم در شکل دادن به نظام اجتماعی و حتی سیاسی جامعه‌ی اسلامی است. همین الآن درنگ کنید لحظه‌ای. امر به معروف و نهی از منکر را در قالب سیاست امروزی کشور ما نبینید. به همان گونه بفهمیدش که قرآن می‌گوید و مولا علی می‌گوید. امر به معروف و نهی از منکر، عمدتاً در رابطه‌ی میان رعایا و حکام است که معنای دقیق و روشنی پیدا می‌کند (و این در اشارات مولا علی آشکار است).

هنوز بحث کتاب خانم علوی (اسم واقعی ایشان هر چه که هست) ادامه دارد. به تدریج برای همین کتاب صفحه‌ی جداگانه‌ای باز می‌کنم و نقدها و یادداشت‌های‌ام را بر حاشیه‌ی کتاب مفصل‌تر و مبسوط‌تر می‌نگارم. این مورد را در بستر همین موضوع و توضیح بالا بخوانید. خانم علوی بدون هیچ‌گونه اشاره‌ای به این‌که در فرهنگ اسلامی چیزی به اسم «امر به معروف و نهی از منکر» وجود دارد، مستقیماً موضوع را در بستری سیاسی قرار داده است و آمران به معروف و ناهیان از منکر را (من درباره‌ی اتفاقاتی که زیر این پوشش و به این بهانه در ایران می‌افتد داوری نمی‌کنم) «پلیس اخلاق» معرفی می‌کند (morality police). شاید ترجمه‌ی آزاد و تحت اللفظی آن گروهی که در ایران این کار را می‌کنند همین باشد و در واقع این ترجمه به خوبی رفتار ناصواب برخی از آن‌ها را نقد می‌کند. اما باور بفرمایید این شیوه‌ی معرفی «امر به معروف» ایراد اساسی دارد. خانم علوی حداقل می‌توانست بستر مقوله‌ی امر به معروف و نهی از منکر و محظورات و موانع و شرایط شرعی و اخلاقی این فرهنگ را بر اساس اندیشه‌ی قرآنی و اصل آداب آن به درستی توضیح بدهد. بعد از آن خیلی راحت می‌توانست بگوید که این شیوه‌ی امر به معروف و نهی از منکر حتی با آن‌چه که قرآن گفته است فرق دارد و در واقع دین و اخلاق دین گروگان سیاست شده است. این ترجمه‌های آزاد و رهای خانم علوی، مانند مورد (نماینده‌ی خدا بر روی زمین) تنها تصوری که به من خواننده می‌دهد این است که خانم علوی بی‌پرده انتقادهای تند و تیزش را با موضعی سیاسی از حکومت فعلی ایران نشان داده است. البته ایشان حق دارد این تصور را داشته باشد اما مهم‌تر این است که پای این حرف هم بایستد.

راستی برای شما عجیب نیست که خانم علوی که در پشت جلد کتاب از رقم بزرگ بالای شصت هزار وبلاگ‌نویس یاد کرده است، به زحمت از بیش از پنجاه وبلاگ مطلب نقل کرده و تازه بعضی از وبلاگ‌ها مانند شبح و سر دبیر خودم بالاترین آمار نقل قول را دارند؟ چرا بعضی از وبلاگ‌ها اصلاً آدرس‌شان در کتاب موجود نیست و عملاً پیدا کردن منبع این وبلاگ‌هایی که تنها نام‌شان به انگلیسی ترجمه شده‌ است، تقریباً محال است؟ چرا بعضی وبلاگ‌ها آدرس‌هایی نادرست دارند و وقتی آدرس پای یک مطلب را تایپ می‌کنی، مثلاً می‌بینی که آن وبلاگ خاص در آن تاریخ به خصوص اصلاً در جای دیگری بوده است و آدرس درست‌اش این نیست؟ این‌ها اگر نشان بی‌دقتی و بی‌اعتنایی نیست، پس چی‌ست؟ چرا تمام مقولاتی که به درستی هم خانم علوی نقل کرده‌اند، تقریباً بلا استثناء در زمره‌ی موضوعات سیاسی داغ مطرح ایران است؟ یعنی در وبلاگستان هیچ موضوعی طرح نمی‌شود که مسأله‌ی داغ سیاسی نباشد؟ مثلاً شعر هیچ شاعری نقد نمی‌شود؟ هیچ موضوع فلسفی به چالش کشیده نمی‌شود؟ مسایل اجتماعی جهانی بررسی نمی‌شود؟ فارغ از سیاست‌ورزی و نقد سیاست حاکمیت و ایراد گرفتن از (به قول خانم علوی) «تلقی حاکمیت از اسلام» هیچ چیز دیگری طرح نمی‌شود؟ وبلاگستان این است؟

۱

یکی دو حاشیه تا اطلاع ثانوی

دارم آماده می‌شوم که از اداره مستقیم بروم رویال فستیوال هال برای کنسرت شجریان (البته پریشب هم شجریان کنسرتی دیگر در لندن داشت که این یکی باید تکرار آن باشد). شاید برای کسانی که با طبع و خوی من آشنا هستند و ایضاً به کرات این وبلاگ را دیده‌اند برای‌شان کمی غریب باشد که بدانند من تا به حال در عمرم نه شجریان را از نزدیک دیده‌ام و نه به کنسرتی از او رفته‌ام! این هم مزید اطلاع ارباب فضل و هنر! باری، امشب علی‌الظاهر قرار است که به توفیق حق بخت یار باشد و بی‌واسطه کنسرت حضرت استاد را شاهد باشم. البته خودم فکر می‌کنم که کمی دیر رسیده‌ام. کنسرت‌های شجریان را احتمالاً بایستی خیلی پیشتر از این‌ها می‌رفتم. هنوز کنسرت را نرفته‌ام اما احساس می‌کنم استاد دیگر دارد رو به بازنشستگی می‌رود. امیدوارم برنامه‌ی امشب این پیش‌بینی مرا نقض کند. هنوز که هنوز است شنیدن صدای شجریان جان‌ام را مرتعش می‌کند. هنوز هم شجریان (صدای شجریان) برای من فرصتی بی‌نظیر و نایاب برای تجربه‌ی بارقه‌های درخشان هنر و فرهنگ و معنویت قوم ایرانی است.

و اما بعد، درباره‌ی نقدی که بر کتاب خانم علوی نوشته‌ام باید نکاتی اضافه کنم که فرصتی باشد به تفصیل از آن‌ها خواهم گفت. باری ایشان مرحمت کرده‌اند و از طریق ای‌میل توضیحاتی داده‌اند که در فرصت مقتضی در وبلاگ می‌آورم‌شان. خوشحال می‌شوم دوستانی که کتاب را خوانده‌اند در ذیل همین مطلب یا مطلب پیشین نظرشان را درباره‌ی نقدی که نوشته‌اند مرقوم کنند (نه مانند حسین درخشان که اصل را رها کرده و راست زده است به تیر دروازه!). اگر در استدلال‌هایی که آورده‌ام یا تحلیلی که نوشته‌ام ایرادی هست یا نظری متفاوت دارید، لطف کرده و تذکر دهید. تنها این را اضافه کنم که نقدی که نوشته‌ام به هیچ عنوان از ارزش کار نمی‌کاهد. این کار، کار نخست است و هر اندازه هم از دید من ایراد داشته باشد، جای خسته نباشید دارد. به هر حال از نقد کتاب نباید انتظار مدح کتاب داشت. به خانم علوی هم از اینجا صمیمانه خسته نباشید می‌گویم هر چند زیاد با بعضی از دیدگاه‌های طرح شده در کتاب‌شان موافق نیستم.

۰

وبلاگستان سیاه و سفید

نقدی که بر کتاب «ما ایرانیم» نسرین علوی نوشته‌ام در بی‌بی‌سی فارسی منتشر شده است (روایتی سیاه و سفید از وبلاگستان فارسی). فعلاً خود متن را بخوانید تا در فرصتی دیگر با تفصیل بیشتری درباره‌ی این کتاب بنویسم.

۰

چیزی که باعث شد

ایراندخت
چیزی که باعث شد من یهوی بیفتم توی خط وبلاگ، ایراندخت بود. خاطرم نیست دقیقاً کی بود ولی توی بهار سالی بود که داریم پشت سر می‌گذاریمش. البته این ایراندخت تهرانی دیگه نمی‌نویسه. وقتی هم که ازش پرسیدم چرا؟ گفت که اون ایراندخت سرِ زا رفت! به هر تقدیر شاید اون یکی رفته باشه، یکی دیگه جاشو گرفت! وقتی که اولین بار این وبلاگو دیدم ذوق زده به عمو هادی و یوسف و عفت نشونش دادم و کلی از زبان و بیانش حال کردم اون وقت. ولی یادمه که بعدش پاک از خاطرم رفت این ایراندخت!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5
صفحه‌ی بعد