۱۰

بازی بی‌بی‌سی با وبلاگستان فارسی و ملوانان زندانی

شبکه‌ی خبری ۲۴ ساعته‌ی بی‌بی‌سی همين الآن با آدمی مصاحبه کرد به نام «شهرام خلدی» درباره‌ی قضيه‌ی ملوانان انگليسی بازداشت شده در ايران و انعکاس آن در وبلاگستان. علی‌الظاهر، بنا به روايت گوينده‌ی خبر، ايشان مدرس زبان فارسی در منچستر است و وبلاگ‌نويس.

آقای خلدی تا توانست تخيلات‌اش را به اضافه‌ی باورهای شخصی‌اش درباره‌ی وبلاگستان فارسی را به خورد مخاطبان بی‌بی‌سی داد. آقای خلدی چنان تصوير سياه و تلخی را از وبلاگستان فارسی ارايه کرد که اگر کسی نداند گمان می‌کند ديگر هيچ‌کس در ايران جرأت وبلاگ‌نويسی ندارد يا اگر وبلاگ‌ بنويسد و سخنی خلاف سليقه‌ی حاکميت بگويد فردا سر از اوين در می‌آورد. محض نمونه حضرت‌شان فرمودند که محدوديت‌های بسيار زيادی برای وبلاگ‌نويسان در ابراز آزادانه‌ی عقيده‌شان هست از جمله اين‌که بايد وبلاگ‌های‌شان را ثبت کنند! تو را به خدا می‌بينيد يک آدم چقدر می‌تواند پرت باشد و چگونه روايت‌ها را واژگونه کرده و مصادره به مطلوب کند؟ آقای خلدی مثل اين‌که از سابقه‌ی اعتراض‌های همين وبلاگ‌نويسان ايرانی داخل به طرح سامان‌دهی کذايی و شکست‌ خوردنِ آن طرح بی‌سر و ته بی‌خبر است و نمی‌داند که کار به جايی کشيد که خود وزارت ارشاد وبلاگ‌نويسان را از ثبت وبلاگ‌های‌شان معاف کرد (به اين می‌گويند موج‌سواری برای تبليغات و نام‌آور شدن). هيچ کس نمی‌گويد وضع وبلاگستان ايران گل و بلبل است، اما هر چه باشد اين قدر مزخرف و افتضاح که حضرت آقا توصيف کردند نیست. دروغ هم می‌خواهيد بگوييد دروغ شاخ‌دار نگوييد.

آقای خلدی می‌گويد عده‌ای از کسانی که جلوی سفارت انگليس تظاهرات می‌کنند کسانی هستند که بورسيه‌ی تحصيلی از جمهوری اسلامی ايران می‌گيرند تا برای تحصيل به انگليس بيايند! تو را به خدا منطق و استدلال آقای خلدی را ببينيد. واقعاً آدم حيران می‌ماند که اين آقای خلدی از خواب اصحاب کهف بيدار شده است يا بی‌بی‌سی واقعاً‌ به سرش زده است که شهرام خلدی را به عنوان نمونه‌ای خوب از وبلاگستان ايرانی به مخاطبان‌اش معرفی می‌کند. کاش يک بار ديگر نشان‌اش بدهند يا لينک فيلمی از آن موجود باشد تا بفهميد و ببينيد آقای خلدی چه دسته گلی به آب داده است.

من هر چه در گوگل جست‌وجو کردم به يک وبلاگ رسيدم که متعلق به «شهرام خلدی» نامی است و اين وبلاگ‌ هم از ۲۲ اکتبر ۲۰۰۶ (با ويرايش در ۹ نوامبر ۲۰۰۶)‌ به روز نشده است. کس ديگری اطلاعات تازه‌ای درباره‌ی اين پديده‌ی مشعشع تاريخ وبلاگ‌نويسی زبان فارسی که نماد درخشانِ وطن‌دوستی و صداقت و راست‌گويی و بی‌عيب و علت و بدون پيش‌داوری است دارد؟

پ. ن. بی‌بی‌سی ديگر رسماً به هذيان گويی افتاده است:
۱. يک بار می‌گويند ملوانان بازداشت شده، يک بار می‌گويند «ربوده شده» و مرتب هم اين روزها دارند می‌گويند «گروگان گرفته شده». چيزی به اسم «زندانی» معنی ندارد از نظر اين‌ها.
۲. گوينده می‌گويد عکس‌های تازه‌ی ملوانان در خبرگزاری نزديک به «سپاه پاسدارن» منتشر شده است. کسی خبر دارد «خبرگزاری فارس» چه قرابتی با سپاه دارد؟ تا جايی که ما می‌دانستيم «فارس» به قوه‌ی قضاييه نزديک بود نه به سپاه. کسی می‌تواند توضيح تازه‌ای بدهد؟
۳. اوج فاجعه اين‌جاست که چهره‌ی حسين شريعتمداری را به عنوان صاحب‌نظر در تلويزيون بی‌بی‌سی نشان بدهند! از طرفی يکی مثل شهرام خلدی را با آن حرف‌های بی‌سر و ته نشان می‌دهند و از طرفی يکی مثل شريعتمداری را که روش و منش و اخلاق‌اش برای تمام عالميان شناخته شده است نشان می‌دهند (واقعاً لازم است درباره‌ی شريعتمداری توضيحی بدهم؟!). حدِ ميانه، اعتدال و ديپلماسی انگار دارد از ميان می‌رود.

انگار هم در ايران و هم در اين‌جا رسانه‌ها می‌خواهند به نزاع بيشتر دامن بزنند و قضيه را پيچيده‌تر کنند. ماجرا هر چه باشد، از هر دو سو نياز به خويشتنداری و گفت‌وگو دارد. باز خدا خیرشان بدهد انگليسی‌ها را که اين قدر دارند روی حرف‌های لاريجانی مانور می‌دهند و از آن استقبال می‌کنند. کاش رسانه‌های ما در ايران هم به جای شلوغ‌بازی و متشنج کردن وضعيت اندکی خويشتنداری پيشه می‌کردند و بيشتر مراقب حرکات و سخنان‌شان بودند. خدا می‌داند اين شاخ و شانه کشيدن‌ها و خط و نشان‌ها کی تمام می‌شود!

پ. پ. ن. امروز يکی از همکاران‌ام در اداره می‌گفت که يکی از شبکه‌های تلويزيون (شبکه‌ی چهار گمان کنم) خبری را آورده بود که ملوانان انگليسی هنگام دستگيری در آب‌های ايران بوده‌اند. ظاهراً دعوا بر سر اين‌که اين‌ها در آب‌های ايران بوده‌اند يا نبوده‌اند، هنوز ادامه دارد و نمی‌شود با قاطعيت گفت کدام يک درست می‌گويند، اما درد اين‌جاست که خيلی از ما ايرانی‌ها علی‌الاصول حاکميت ايران را هميشه متهم می‌بينيم حتی در وقت‌هايی که کارِ درست را انجام بدهد! حال به فرض اين‌که اين‌ها در آب‌های ايران هم بوده باشند، عده‌ای هميشه می‌گويند ايران بيخود کرده اين‌ها را گرفته است!‍ اين دسته از آدم‌ها ديگر نوبر سياست و ادراک‌اند.

بعد التحرير: آقای خلدی در وبلاگ‌شان به يادداشت من واکنش نشان داده‌اند و درباره‌ی اعتراض من يادداشتی نوشته‌اند. از ايشان سپاسگزارم که دغدغه‌ی روشن ساختن موضع‌شان را دارند. من هم در ذیل همين مطلب مختصری در پاسخ نوشته‌ام. اما همچنان با بعضی از نکات ايشان مخالف‌ام و به تفصيل در همین وبلاگ قبلاً درباره‌ی ديدگاه خاص‌ام توضيح داده‌ام: من وبلاگستان را حزبِ سياسی نمی‌دانم.

۶

چاک جهل و حمق نپذيرد رفو

تا به حال برخورد کرده‌ايد به بعضی از آدم‌های ناراحت که توی خيابان‌ها ولو هستند و بی هيچ دليلی ناگهان به رهگذران گير می‌دهند؟ آدم واقعاً نمی‌داند با اين‌ها چه بايد بکند. ممکن است با کسی جايی برخوردی داشته‌ای، چه شخصی و چه فکری، اما وقتی اصلاً با کسی رو به رو نشده‌ای و هيچ تقابلی با او نداشته‌ای و ناگهان از او رفتاری پر از نفرت و بغض ببينيد، چه حسی به آدم دست می‌دهد؟ به اين می‌گويند وضعیتی که آدم در آن نمی‌داند واقعاً چه بايد بگويد يا چه بايد بکند. الغرض، امروز ديوانه‌ای (که اتفاقاً ناشناس هم نبود و خوب هم می‌شناسيم‌اش) رفته بود در وبلاگ بانو کامنتی گذاشته بود و هر چه از ذهن بيمارش تراوش کرده بود نوشته بود و حسابی آزرده‌خاطرش کرده بود. خوب اولين چيزی که به ذهنم رسيد اين بود:
گر بدی گفت حسودی و رفيقی رنجيد
گو تو خوش باش که ما گوش با احمق نکنيم!
(همان: چون جواب احمق آمد خامشی / اين درازی در سخن چه می‌کشی؟)

اما اين پديده‌ها هميشه وجود داشته‌اند و حالا به فضای وب کشيده شده‌اند. بيست سال پيش،‌ آن آدم بيمار شايد وارد دنيايی ديگر می‌شد و تنها دستِ تقدير می‌توانست تو را با هذيان‌های هيستريک ديوانه‌ای ساديست رو به رو کند. اما تکنولوژی، دسترسی نامحدود را در اختيار همه‌ی آدم‌ها – سالم و بیمار – به يک اندازه گذاشته است. بعضی‌ها را نمی‌شود درمان کرد:
چاک (!) جهل و حمق نپذيرد رفو
تخم حکمت کم ده‌اش ای پند گو!

هر چه باشد، چاره‌ای نيست از اين فضا. طول می‌کشد تا آدم‌های مختلف ادب زيستن با اين امکانات تازه را بياموزند (و آن‌ها که لازم است سر جای خودشان نشانده شوند). اما اين عده از بيماران خودشان پيشاپيش قربانی اين کيسه‌ی انباشته از زهری هستند که مدام با خود حمل می‌کنند و به صورت ديگران می‌پاشند. و عجيب است که اين رنج جانسوزی که هستی‌شان را تيره کرده است و می‌آزاردشان، به چشمِ احول‌شان نمی‌آيد:
پيش چشم‌ات داشتی شيشه‌ی کبود
لاجرم عالم کبودت می‌نمود!

پس: «برو معالجه‌ی خود کن ای فضيحت‌گوی!» (با عذرخواهی از حضرت حافظ).

۵

طرح بی‌سامانی هنوز سامان دارد!

نمی‌دانم چرا اين اصلاح تازه‌ی طرح سامان‌دهی را خيلی‌ها عقب نشينی تصور کرده‌اند. فقط به اين‌ها توجه کنيد: وبلاگ نويسان از ثبت وبلاگ‌شان معاف هستند، مگر آن‌ها که دامنه‌ی اختصاصی دارند. خوب اين يعنی چه؟ يعنی اين‌که اولاً بلاگ‌اسپات در ايران فيلتر است و هر سيستم ميزبانی وبلاگ که موی دماغ ما بشود به طريق اولی فيلتر می‌شود. بعد هم پرشين بلاگ و بلاگفا مالِ خودمان است. هر وقت تشخيص داديم کسی چيز خوبی ننوشته‌ است مسدودش می‌کنيم. مالِ خودمان است ديگر، هر کاری بخواهيم می‌کنيم. پس می‌ماند آن وبلاگ‌هايی که دامنه‌ی اختصاصی دارند. خوب اين‌ها خارج از دسترس ما هستند. ما نمی‌توانيم کنترل‌شان کنيم. پس بايد بيايند ثبت شوند و گر نه فيلتر می‌شود. ثبت هم که بشوند البته باز هم فيلتر می‌شوند ولی خوب چوب‌خط فيلترکنی ما پر می‌شود ديگر!

اگر فکر کرده‌ايد اين‌ها عقب‌نشينی کرده‌اند، اشتباه می‌کنيد. جملاتی اضافه کرده‌اند که نيت‌شان را بيشتر آشکار می‌کند. زياد خوشحال نباشيد. البته می‌شود خوشحال بود چون حتی طرح تازه هم عملی نيست و نشان از بی‌خبری و استدلال‌های کودکانه دارد ولی آن تغيیر تازه چيز زيادی را عوض نکرده‌ است: «حقه‌ی مِهر بدان مُهر و نشان است که بود»!

۱

بازی يلدا

در راستای اجابت دعوت سلمان و پارسا صائبی و محمود فرجامی، پنج چيزی که احتمالاً درباره‌ی صاحب ملکوت نمی‌دانيد:

۱. بر خلاف تصور خيلی از دوستان و دشمنان، من بورسيه‌ی دولت جمهوری اسلامی ايران برای تحصيل در انگليس نبوده‌ام. هيچ مزايای مثبت يا منفی هم از هيچ ارگان دولتی – داخلی يا خارجی – تا به حال دريافت نکرده‌ام! هزينه‌ی تحصيل من هم اگر چه از يک مؤسسه‌ی علمی تأمين شده است ولی آخر ماجرا نتيجه‌ی عرق جبين و کد يمين و چند سال ترجمه‌ی بی‌وقفه در کسوت دانشجويی ولی در عمل به صورت کارمند تمام وقت بوده است. بچه پولدار هم نبوديم که خودمان پول کلان دانشجويی را بدهيم. شرمنده‌‌ی همه‌ی کسانی که گمانِ زيادی پولدار بودن به ما برده‌اند. البته اصلاً بدم نمی‌آيد آن قدر پول داشته باشم که بتوانم همه‌ی وقتم را صرف کتاب خواندن و موسيقی گوش دادن و وبلاگ‌خوانی کنم!

۲. من يک بار، پنج سال دانشجوی رياضی دانشگاه فردوسی مشهد، ورودی سال ۷۲، بودم و درست سال آخر وقتی که داشتم عملاً فارغ‌التحصيل می‌شدم در یک اقدام انتحاری و احمقانه انصراف دادم و خودم را آواره کردم. البته بعداً که آمدم انگليس بدون ليسانس توانستم فوق‌ ليسانسم را در روابط بين‌الملل بخوانم، آن هم فقط به شوق گلِ روی جان کين و درس‌های فلسفه‌ و سياست که دانشگاه وست‌مينستر داشت. و گرنه اساساً قرار بود چيزی بخوانم تو مايه‌های فلسفه و فلسفه‌ی علم که خوب نشد ديگر!

۳. من با شيرینی ميانه‌ی خوبی ندارم. هر چيزی که شيرين باشد يا شيرينی زيادی داشته باشد، حال‌ام را بد می‌کند.

۴. به طرز وحشتناکی به چای و خواب علاقه دارم. صبح‌ها الهه هميشه به زور از خوب بيدارم می‌کند. قبل از ازدواج‌ام هميشه تا لنگ ظهر خواب بودم. تمام خلاقيت فکری و علمی و شعری‌ام بعد از نيمه‌شب بروز می‌کرد. يکی از آرزوهای کوچک پیش پا افتاده‌ی من اين است که ۲۴ ساعت تمام بدون وقفه بخوابم (فکر نکنيد نمی‌شود؛ من کرده‌ام و شده است!). بر همين سياق،‌ مرگ را هم خوابی بدون پايان (حداقل تا زمان روز حشر) تصور می‌کنم. از شما چه پنهان مدتی پيش تقريباً بی‌هوش شدم و به مدت چندين ثانيه اصلاً نفهميدم چی‌ شد. لذت عجيبی داشت.

۵. از همان سال‌های دانشجويی رياضی، کامپيوتر بخش جدايی‌ناپذير زندگی من شده است. مدت‌هاست شعرها و مقاله‌های‌ام را اصلاً روی کاغذ ننوشته‌ام. همه چيزم شده است کامپيوتر و يک دنيا فايل. کامپيوتر، اينترنت و تلفن برای من هميشه محور زندگی بوده است و گردش‌های مهم و اساسی زندگی من يک جوری به اين‌ها ربط داشته است. يک آرزوی نسبتاً کوچک ديگر من اين است که چند تا خط تلفن نامحدود (به عبارتی يک شرکت مخابرات بزرگ) و يک کامپيوتر اَبَر پيشرفته به همراه اينترنت شديداً پرسرعت داشته باشم و بروم توی يک جزيره زندگی کنم! شايد هم باز در يک اقدام انتحاری ديگر همه‌ی اين‌ها را ترک کردم!!

دوست دارم اين پنج نفر هم در وبلاگ‌های‌شان پنج چيز را که احتمالاً بقيه درباره‌شان نمی‌دانند بنويسند: سيبستان، حباب، عنکبوت، سوشيانت، ساغر.

۲

مردم‌شناسی سايبرنتيک در وبلاگستان فارسی

آی جامعه‌شناسان! آی روانکاوان! آی مردم‌شناسان! بشتابيد! بازار داغی در وبلاگستان فارسی بر پاست که می‌توان از آب هميشه گل آلودش ماهی‌های بزرگ گرفت! لحن طنز ماجرا را اگر کنار بگذاريم می‌توان الگوهای جالبی را از رفتار ما در وبلاگستان، موضع‌گيری‌ها و مخصوصاً کامنت گذاشتن‌ها در وبلاگ‌های مختلف بيرون کشيد. (نمونه‌های عينی و مصاديق مشخص هم زياد دارد: هستند کسانی که هيچ وقت وبلاگ نمی‌نويسند يا حداقل نام وبلاگ‌شان را رو نمی‌کنند، اما عاشق اين هستند که در وبلاگ‌های مختلف کامنت بگذارند!).

اين نوشته‌ی نويسنده‌ی وبلاگوار (که دست بر قضا روی وبلاگ‌ها دارد دکترا می‌گيرد) («کامنت‌ها: بازتاب رفتار اجتماعی ما») الحق که نوشته‌ای است بسيار به جا و ضروری. آن‌ها که گفته‌اند وجود داشتن امکان کامنت گذاشتن يا باز گذاشتن آن نشانه‌ی ميزان دموکراسی و رواداری و مدارای ماست، اين يک جا بدجوری اشتباه کرده‌اند. بله، باز گذاشتن بخش نظرها امکان تبادل نظر و گفت‌وگو و نقد را بيشتر می‌کند، اما نه لزوماً. فضای نقد در بخش نظرهای وبلاگستان فضای سالمی نيست، يعنی هميشه سالم نيست. کلی از آدم کار و انرژی می‌برد.

پيشتر بخش بزرگی از اين نظرهای عجيب و غريب و ناهنجار را به حساب سوء تفاهم و سرسری خوانی گذاشته بودم. اکنون بايد اين را هم با آن افزود که بخشی از وبلاگستان دچار اختلال‌های رفتاری و فکری است. اين‌ها صرفاً توصيف است. وضعيت واقعی وبلاگستان اين است. طبيعت‌اش همين است، حداقل تا امروز. شايد فردا روزی وبلاگستان جهشی ژنتيک پيدا کرد و تکاملی فرا-داروينی حاصل شد و وضعيت کمی فرق کرد. اما فعلاً وضع همين است.

۴

وبلاگستان: عرصه‌ی فراخ توهم

تا به حال چندين بار نوشته‌ام که وبلاگستان فارسی فضايی است سيال و بلکه اثيری. اين فضا حظ و بهره‌ی چندان  زيادی از واقعيت ندارد. به معنای دقيق کلمه، وبلاگستان ما، به طور کلی «مجازی» است (با هر قرائتی که از «مجاز» داريد).

بگذاريد از تجربه‌ی خودم بگويم و بازخوردهايی که «ملکوت» داشته است. البته هر که وبلاگ مرا می‌خواند «بر حسب فکر گمانی دارد». ولی بهترين نشان «توهم» در برداشت‌های مجازی وبلاگيه اين است که من شده‌ام از اين‌جا رانده و از آن‌جا مانده: «نه در مسجد گذارندم که رندی / نه در ميخانه کاين خمار خام است!». مذهبيون افراطی، لامذهب‌ام می‌خوانند. سکولارها مذهبی‌ام می‌بينند. امروز دست بر قضا در وبلاگی خواندم که گفته بود نويسنده‌ی ملکوت «اپوزيسيونی» است! می‌بيند چه اندازه تصورهای مردم و خوانندگان متفاوت و عجيب و غريب است؟ بدون هيچ شکی من در زمره‌ی «اپوزيسيون» يا حداقل آن‌ها که اپوزيسيون خوانده می‌شوند نيستم. نه مبناهای مشترک فکری دارم با آن‌ها و نه اهداف‌ام به هدف‌های آن‌ها شبيه است. اما خوب، چه می‌شود کرد؟ وبلاگستان است و هزار عيب و علت!

نمونه‌های ديگرش را هم زياد دارم. وقتی نقدی بر برنامه‌ی بنياد ميراث ايران و راديو زمانه در مورد موسيقی زیرزمينی نوشتم، باز هم به نتايج مشابهی رسيدم. خواننده اصلاً برای‌اش مهم نيست کليت تفکر نويسنده‌ی يک وبلاگ را بشناسد. گاهی اوقات يک نوشته‌ی يک وبلاگ را، بدون خواندن ده‌ها نوشته‌ی ديگرش، سند هزاران نسبت عجيب و غريب می‌کنند. بعضی از منتقدان فکر کرده بودند که نويسنده‌ی ملکوت، لابد به دليل همين نقدهای‌اش، جز شجريان هيچ چيز ديگر گوش نمی‌دهد. البته به خودشان زحمت نداده بودند نگاهی به تنوع موسیقی‌های طربستان حتی بيندازند.

از اين نمونه‌ها فراوان می‌توان نقل کرد. اين قطعات پراکنده را که کنار هم بگذاريم به يک نتيجه‌ی روشن می‌رسيم: عمده‌ی وبلاگ‌خوان‌ها، سرسری خوان هستند. چرا؟ يکی از دلايل‌اش اين است که وبلاگ اصولاً برای اين قشر از وبلاگ‌خوان‌ها تفنن است و اصلاً زياد جدی نيست. چون جدی نيست، ارزش اين را هم ندارد وقت زيادی برای آن صرف کنی. مقصودم اين نيست که در وبلاگستان آدم‌های جدی وجود ندارند يا «همه» سرسری خوان هستند. اتفاقاً اهل انديشه و تعمق هم در وبلاگستان داريم، اما فضای غالب را – با توجه به مشاهداتی که تا به حال داشته‌ام – سرسری خوان‌ها می‌سازند. و سرسری خوان‌ها هم تصويری که از يک آدم می‌سازند تصويری ناقص و مخدوش است.

البته اين ماجرای مسابقه‌ی دويچه وله هم چیزی است از قماش همين سرسری خوانی يا توهم‌پراکنی. هر چه فکر می‌کنم معيارهای اين‌ها را نمی‌فهمم. اصلاً نمی‌دانم چرا وبلاگ يک لاقبای من بايد برای اين‌ها مهم باشد؟ خدای ناکرده اسائه‌ی ادبی به دوستانی که نام‌شان در آن ليست هست، نشود. اما ما به همين کنجِ آرامِ خودمان دل‌خوش هستيم که حرف‌هايی را که نمی‌شود هيچ جا نوشت، اين‌جا بنويسيم. عجيب اين است که ملکوت (يعنی وبلاگ من، نه لزوماً حلقه‌ی ملکوت) آن ته ته ليست نيست!

من از وبلاگ نه توقع کمال دارم نه فکر می‌کنم می‌توان بار زيادی بر شانه‌ی آن نهاد. شايد وبلاگستان قابليت‌های زيادی داشته باشد (احتمالاً برای آينده)، اما در حال حاضر من چندان به آن خوشبين نيستم. گمان می‌کنم برای به فعليت در آوردن آن قابليت‌ها راه درازی در پيش است. وبلاگستان – احتمالاً – در حال شدن است. وضع‌اش چندان هم بد نيست، اما توقع‌ها از وبلاگستان خيلی خيلی بالاست. کمی بايد متواضع‌تر باشيم. اين به انصاف و واقع‌بينی نزديک‌تر است. نبايد دايره‌ی مخاطبان وبلاگستان را از آن‌چه هست، وسيع‌تر تصور کنيم. گاهی اوقات اين توهم پيش می‌آيد.

۱

حبابی در ملکوت

تا دوستان ديده و ناديده به خاطر قصور و تأخير در معرفی ساکن جديد ملکوت، ما را آماج ملامت و سرزنش نکرده‌اند، زودتر بنويسم که ملکوت ميهمانی تازه دارد. چند سال پيش هم در همين ايام قدر، در ماه رمضان، ميهمانی به ملکوت آمد که نمی‌دانم «چه خطا ديد که از راه خطا رفت»! باری، ميهمانِ تازه‌ی ما، ياسر ميردامادی است که از اعاظمِ شيوخِ برنای مشهدی است. دماغی پر فلسفه دارد و دلی پرنوسان ميان شک و يقين! از ارادت‌مندان سروش است و ملکيان. سابقاً در دو سه حجره‌ی ديگر می‌نوشته است و حاليا حجره‌نشين ارض ملکوت شده است. هر چه هست از امروز که روز هجدهم رمضان است در ملکوت می‌نويسد. ارجو که خوش قدم و خوش قلم باشد (و قوياً آرزومندم که آداب «نيم‌فاصله» را رعايت کند!). نامِ جريده‌ی مجازيه‌ی اين سيدِ طلبه‌ی مشهدی، همان «حباب» است؛ حبابی در ملکوت. سر بزنيد به اين حباب ملکوت، اما سوزن‌اش مزنيد که سوزن حباب را می‌ترکاند. نيک که بنگريم هستیِ ما همگی حباب را ماند، چنان‌که حضرت حافظ فرمود:
همچون حباب ديده به روی قدح گشای
وين خانه را قياسِ اساس از حباب کن
پس سوزن به حبابِ ديگران، و از جمله حبابِ ياسر، مزنيد. باشد که حبابِ هستیِ ما را نيز دست ظلم و جور نترکاند. باشد که همه‌ی حباب‌ها غرقه‌ی تلاطم ساغرِ می باشند.
۵

ما اسلاموفوب‌ها!

پاسخ مهدی را به انتقادی که از او شده بود الآن خواندم. چند نکته را در حاشيه می‌افزايم، شايد بعضی مبهمات را توضيح دهد. پیش از هر چيز مانند ساير دوستانی که برای مهدی نظر داده‌اند، من هم ادامه‌ی اين بحث را بی‌مورد می‌دانم: «روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد»! نمی‌شود همه را راضی نگه‌ داشت.

اما من فکر می‌کنم مسأله بيش از راضی نگه داشتن افراد است. به دلايلی نسبتا روشن در ميان ما ايرانيان بالاخص، نوعی حساسيت منفی و غيرعقلانی نسبت به هر چه که به هر نحوی به دین و خدا مربوط باشد به وجود آمده است. البته، اهل عقلانيت انتقادی (نه بهانه‌گيری‌های انفعالی) بهتر می‌دانند که این‌ها بيشتر واکنش است تا کنش. ملت جوری حرف می‌زنند که هر کس مثلا زمانی از شريعتی يا آل احمد خوشش آمده باشد (يا اصلا همين الآن خوشش بيايد) چه موجود مهيب و ضد انسانيتی است! اين همه ساده‌انديشی واقعا جای حيرت دارد. اين يعنی ما آزادی و حقوق بشر را می‌خواهيم فقط برای کسانی که مثل ما فکر کنند. من فکر می‌کنم اگر آزادی و احترام برای عقايد بشر (نه لزوما اعمال آن‌ها) يک تکليف انسانی و جهانی است، همه را شامل می‌شود بدون استثنا حتی دشمنان فکری ما را. تا به کسی برای سخن گفتن تريبون ندهی و بخواهی مدعی شوی که فلان گروه چون به نظر من عقايدی افراطی دارد باید ساکت شود، قدم به قدم به نوعی فاشيزم نزديک شده‌ای که قربانی آخرش خودت خواهی بود.

اين درباره‌ی کسانی است که واقعا اهل افراطند و افکارشان انسان‌ستيزانه است، چه برسد به کسی مثل مهدی که من او را اصلا و ابدا چنين نمی‌دانم. من شايد به مهدی انتقاد داشته باشم و انتقادهای سختی از او بکنم. اما کاری که او کرده است در رادیو زمانه بدون هيچ ترديدی ستودنی است. من از او توقع کمال ندارم. او هم ممکن است مانند هر انسانی اشتباه بکند. اگر ما سوء نيت نداشته باشيم و با بغض و کينه به موضوع نگاه نکنيم قطعا می‌توانيم گفت‌وگويی سالم ایجاد کنيم. رادیو زمانه طفلی نوپاست. بیایید این‌جا لااقل ثابت کنيم که ما ايرانيان توان تحمل يکديگر را داريم با هر کيش و مسلک و آيینی که باشد. رادیو رسانه است نه يک پادگان نظامی. يک رسانه را می‌شود با خود رسانه نقد کرد و از آن پاسخ طلبید. رادیو می‌تواند در نهادهای جامعه‌ی مدنی نهادينه شود و خوی و خصلت آن‌ها را بگيرد. بعضی‌ها جوری از راديو زمانه و مهدی صحبت می‌کنند که انگار آن‌جا پادگان است و مهدی تيمسار پادگان! من فکر نمی‌کنم چنين چيزی واقعيت داشته باشد. در عمل هم می‌توان اين فرضيه را آزمود. می‌توانيم راديو زمانه را رادیویی مردمی و پاسخگو بسازیم. به من و شما بستگی دارد. پیش‌فرض‌های ذهنی و جهت‌گيری‌های سياسی را اگر داخل ماجرا نکنیم، راه را بر خیلی سوء تفاهم‌ها می‌بنديم.

من خیلی از واکنش‌های عجيبی (يا چه بسا طبيعی) را که نسبت به راديو زمانه ديده‌ام، عمدتا برآمده از اين افکار اسلام‌ستيزانه و اسلاموفوب‌ می‌دانم. هر گردی گردو نيست. اسلام‌های متعدد و فراوانی وجود دارند و لزوما هر وقت گفتیم اسلام، مراد و مقصود طالبان و بن لادن و حتی جمهوری اسلامی نیست (اگر چه تمام تفسيرها و خوانش‌ها از دين اسلام به يک اندازه تاريخی هستند و جايگاه خود را در تاریخ اسلام دارند). عجیب است که هنوز رادیو زمانه هیچ کاری نکرده است و هیچ سخن و موضع سیاسی یا دینی از خودش بروز نداده، صداها بلند شده است که آی فلانی روزی از شريعتی خوشش‌ می‌آمده و امروز هم خودش را وامد‌ار او می‌داند. بارها نوشته‌ام که فاشیزم به هر لباسی در می‌آيد چه آن لباس، لباس دین و تقوا باشد يا لباس روشنفکری و ليبرال بودن و لاييک بودن. ما همگی پتانسيل اين را داريم که یک چیزی را برای خودمان مقدس ‌کنيم و با آن به پيکار ديگران برويم. جهان واقعا متکثر است. منطق عملی زندگی در جهان، منطق صفر و یک نیست. بیایید نه اسلاموفب باشيم نه ليبرالوفوب! کمی اگر متواضع‌تر باشيم خيلی از مشکلات حل می‌شود.

۱

زمانه قرعه‌ی نو می‌زند به نام شما

برنامه‌ی شب‌ام را که تمام کردم، تا برگشتم ساعت دوازده شب بود (به وقت مونيخ). زنگ زدم لندن ديدم دنيا رفته است روی هوا! آن‌جوری که بانو می‌گفت اين پخش آزمايشی واقعا هيجان‌انگيز شده است. من هم که از اين‌جا هیچ صدایی نمی‌شنوم. ناشنيده دست مريزاد می‌گويم به زمانه‌چی‌ها، علی‌الخصوص آزاده‌ی سخنگو و ميرزا مهدی خان نازک‌الملکوت سابق و احتمالا فعلی! تو را به خدا يک نفر بخشی از صدایی را که پخش می‌شود جایی بنويسد. بانو می‌گفت يکی به اسم داريوش آن‌جا نظر داده. به خدا من نبوده‌ام. يعنی اگر بودم حتما خودم نظر می‌دادم، خوب هم نظر می‌دادم و نظرهای خوب هم می‌دادم. لابد روی کره‌ی زمين به جز من باز هم داريوش هست! ناشنيده توصيه‌ی اکيد می‌کنم تمام ابيات خوب و خوش‌بينانه و مثبت مطلب قبلی مرا برای زمانه زمزمه کنید. همین‌طوری می‌توانم تا صبح بنشينم و بنويسم برای‌تان. اما فردا صبح باز باید بروم به امور ملت برسم و سخنرانی و موعظه و اين حرف‌ها. در نتیجه وقت کافی برای این کارها نیست تا برگردم لندن. همین چهار کلمه را هم با این ادیتور محشر آریانویس تایپ کردم و گرنه معلوم نبود تا چند ساعت باید با این صفحه‌ کلید عجیب و غریب ور می‌رفتم تا حروف را پیدا کنم. اگر بدانید چقدر فارسی تایپ کردن اینجا سخت است، می‌فهميد من چه رنج استخوان‌سوزی می‌کشم! واقعا پدر آدم در می‌آيد. فکرش را بکنيد با يک کامپيوتر ديزلی که کوفت هم روی آن سوار نيست، بخواهيد نيم‌فاصله را هم رعايت کنيد.
راستی، آزاده وقتی حرف می‌زند، نيم‌فاصله را رعايت می‌کند؟! شنيده‌ام ای ايران را پخش کرده‌اند. ايران ای سرای اميد را هم پخش کرده‌اند؟ اين تصنيف در همان کار شجريان است که غزل سایه را می‌خواند که: زمانه قرعه‌ی نو می‌زند به نام شما! آهای مدير راديو!‌ من که اين‌جا دستم به شما نمی‌رسد، ولی اين قطعه را پخش کنيد! برای خودتان خوب است به خدا! می‌توانيد آن تصنيف، اصلا هم تصنيف ايرانی و هم تصنيف سپيده را به اضافه بخشی از آواز شجريان پخش کنيد! به هر حال خود دانيد. از ما گفتن بود.
در ضمن چرا توی هفتان هنوز هیچ خبری از زمانه نیست؟ سید جان؟ تو خوابگردی يا در خوابی؟

۲

امان از اين-تر-نت!

خيلى سخت است آدم در كشورى باشد كه نتواند با كامپيوترش فارسى تايپ كند. الآن مونیخ (اصلاح شد) هستم و دارم به زور و زحمت از كامپيوتر هتل اينها را مي نويسم. ديدم مهدى خبر پخش آزمايشى راديو زمانه را داده است. مبارك است. وقتى برگشتم بايد حرفى بنويسم.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد