۱

خطاهای روزمره‌ی زمانه!

عنوان را اشتباه نخوانید. مقصودم این نیست که زمانه مرتکب خطاهای روزمره می‌شود. البته هر رسانه‌ای مرتکب خطا می‌شود ولی مقصودم از عنوان بالا این نیست. اشاره کردم در مطلب قبلی که این سلسله یادداشت‌ها بسیار مفیدند. و به نظر من، انتشار این یادداشت‌ها در زمانه درست نقطه‌ی مقابل نیلگون عبدی کلانتری است – از نظر من – و این خود جای خوشحالی دارد. اولین دلیل‌اش این است که تکثر اندیشه را جدی‌تر می‌گیرد. شاید نویسنده‌ی این یادداشت‌ها، آن چیزهایی را که من در نوشته‌های عبدی در نیلگون مغالطه می‌بینم، مغالطه نداند. اما مهم است که به ظرافت‌های استدلالی توجه شود. برای درک منطق یک نوشته، مهم است که حداقلِ معیارهای فهم موضوع را در اختیار داشته باشیم. سخنرانی نمی‌خواهم بکنم. شرح‌اش بماند برای جای دیگر. خیلی مختصر می‌خواستم بگویم که اگر بخواهیم برای این یادداشت‌ها (از جمله این یکی: «تعمیم «فتنه»ساز») دنبال مصداق‌هایی بگردیم، یکی از مصادیق‌اش را می‌شود در نیلگون زمانه پیدا کرد. زنده باد زمانه! زنده باد نیلگون! زنده باد خانم اقدمی!

پ. ن. و البته مشخصاً مقصودم این بود که نوع نگاه نیلگون به اسلام و مسلمان‌ها کلاف سردرگم و در هم تنیده‌ای است از پیش‌فرض‌ها، تعمیم‌ها، مغالطه‌ها، و البته – اگر عبدی به دل نگیرد – اندکی لجاجت.

۰

سقوط اتحاد جماهیر بلاگ‌‌رولینگ

۱. من شاید بارها نوشته باشم که مدت‌های درازی است که در وبلاگ‌نویسی سخت تنبل شده‌ام. یعنی به عبارتی، من دیگر آن وبلاگ‌نویس سابق نیستم. خیلی چیزها فرق کرده است. البته هنوز وبلاگ می‌نویسم و گاهی اوقات به دفعات و کرات. یعنی تعداد دفعات وبلاگ نوشتن‌ام در روز ممکن است به چند بار برسد (بسته به وقتی که در اختیار داشته باشم). این همه روده‌درازی کردم که بگویم اگر دقت کنید، در ستون لینک‌های وبلاگ من، اثری از آن بلاگ‌رولینگ مشهور و معمول وبلاگستان نیست (دلیل‌اش هم مثل روز روشن‌ است: تمام آن ادا و اصول‌هایی که همیشه بلاگ‌رولینگ در می‌آورد، مرا از آن فراری کرده است). من از بلاگ‌رولینگ خودِ ام‌تی استفاده کرده‌ام که آن هم بعد از ۲۴ ساعت رسماً از کار افتاد. مشکل فنی کوچکی داشت که نه خودم پی‌اش را گرفتم و نه از کسی پاسخ‌اش را جستم. در نتیجه، بلاگ‌رولینگ ام‌تی ما هم خاصیتی نداشت. تنها بلاگ‌رولینگ دقیق و درستی که با آن در ملکوت کار کرده‌ایم، همان است که در صفحه‌ی اول ملکوت است و دست از پا خطا نمی‌کند و البته مرهون زحمت رامین عزیز است که همیشه مددکار ملکوت بوده است.

و اما غرض از این وجیزه! می‌خواستم به رادیو زمانه تبریک بگویم به خاطر این کار خوب‌‌اش: «از وبلاگ‌چرخان باستانی تا گوگل‌خوان امروزی». رادیو زمانه اگر این کار را نمی‌کرد، رسماً می‌گفتم این همه شعار وبلاگستانی و رادیو وبلاگستان بودن‌اش باد هواست. معلوم است که زمانه به وبلاگستان اهمیت جدی می‌دهد و کار را شوخی نگرفته است. اعتبار زمانه در چشم من بالاتر رفت. خلقی هم – از جمله من – از سرگردانی نجات یافتند. وبلاگ به سامان شد، تا باد چنین بادا!

۲. حالا که پای نوشتن افتاده‌ام، خوب است از چند مطلب خواندنی این روزها هم یاد کنم. نخست این یادداشت سعید حنایی کاشانی در نقد رامین جهانبگلو بود که سخت خواندنی است: «آیا نقاش دینی بی‌معنی است؟» پاسخ سعید،‌ پاسخی است سنجیده. و جهانبگلو در این زمینه‌ها واقعاً‌ حرفی درخور برای گفتن ندارد. خاطرم هست زمانی که جهانبگلو را گرفته بودند – اندکی پیش‌تر – می‌خواستم مطلب مفصلی در نقد او در ملکوت منتشر کنم که مصادف شد با توقیف‌اش. دور از انصاف دیدم که آن وقت که به دلایلی دیگر تحت فشار است، من هم به او فشاری بیاورم. ولی جهانبگلو الآن آزاد است و کار درست آن است که بی هیچ محابایی او را بتوان نقد کرد.

۳. پرویز جاهد امروز یادداشتی نوشته است به یاد بهروز مقصودلو که از دنیا رفته است. خدای‌اش بیامرزاد. من او را نمی‌شناختم و تنها از نوشته‌ی پرویز با او آشنا شدم. من شاید یکی دو بار از قلم صمیمی و استوار پرویز ستایش کرده‌ام. این بار هم می‌نویسم. نثر پرویز بسیار روان است و جذاب. آدم خوش‌اش می‌آید به خواندن‌اش ادامه بدهد. یادم هست در وبلاگ‌اش چیزی نوشته بود از خاطرات زمان جبهه‌اش (در واقع به یاد مهستی نوشته بود: «شب‌های میمک، رادیو بغداد و صدای مهستی»). آن زمان آن یادداشت سخت به دل‌ام نشست. این یادداشت تازه‌اش همین‌طور. امشب به شوخی به بانو می‌گفتم با خواندن این نوشته آدم هوس می‌کند بمیرد تا پرویز برای‌اش مرثیه بنویسد! قلم پرویز چیزی دارد که آدم را به خودش جذب می‌کند. من فکر می‌کنم نکته‌اش صفا و صداقت و یکرنگی پرویز است که چیزی است سخت نایاب میان آدمیان. این‌ها را که می‌گویم حاصل حدود شش سال نشست و برخاست با پرویز است. و قلم پرویز ترجمه‌ی خودِ اوست.

۴. صاحب سیبستان هم مدتی پیش یادداشتی نوشته بود و مرا دعوت کرده بود که درباره‌ی موسیقی‌های محبوب‌ام بنویسم. هنوز به خاطرم هست که بنویسم. دعوت او را بی پاسخ نمی‌گذارم. سخت گرفتارم این روزها. کار و درس بر سرم آوار شده است و روز و شب‌ام حسابی قاطی است. شاید شبی که دوباره مثل امشب ویرم گرفت، این را هم نوشتم. ولی می‌نویسم. به زودی.

۶

نجات ملکوت و طربستان

برای من که کارهای فنی شدیداً وقت‌ام را می‌گیرد و از کار و زندگی مرا می‌اندازد، وجود و پیشگام شدنِ بی مزد و منت رامین عزیز به موهبتی آسمانی می‌ماند. خودتان وضع صفحه را می‌بینید. طربستان برگشته است سر جای خودش. دیگر در اسکرولینگ صفحه مشکلی نیست. از همه مهم‌تر، حالا طربستان را با فایرفاکس هم می‌شود شنید. حداقل کاری که می‌توانم کرد این است که بگویم عمیقاً از او سپاسگزارم که در روزهای تعطیل‌اش وقت گذاشته است و ایرادهای فنی صفحه را حل کرده و کاری که بسیاری یا نتوانسته‌اند یا وقت‌اش را نداشته‌اند، او برای من و ملکوت انجام داده است. خدای‌اش خیر دو جهانی دهاد!

پ. ن. تنها چیزی که می‌ماند این است که سید خوابگرد (که خودش مسبب این تغییر و تحول بود) بیاید و صفحه را ببیند و بگوید که آیا با اینترنت‌های ذغالی که او مصرف می‌کند (!)، این صفحه خوب باز می‌شود؟ سرعت لود شدن خوب است؟ پرشی در کار نیست؟ با فایرفاکس چطور می‌بیندش؟ و قس علیهذا!

پ. ن. ۲. یک وبلاگ تازه هم به جمع ملکوت پیوسته است: «تردید» – به قول سید خوابگرد – «به ملکوت اعلا پیوست» و به قول سایه به «ملکوت ادنا» آمد. یکی بیاید صفحه‌ای درست کند به اسم یقین! آدم شک برش می‌دارد که نکند یقین اساساً و لزوماً چیزی است منفی و مذموم!

۰

باغ سبز عشق سام

یکی از وسوسه‌های سایبری من این است که گاهی که فرصتی پیدا می‌کنم، اسامی و کلماتی را که به نحوی به آن‌ها سر و کار دارم، در گوگل جست‌وجو می‌کنم مبادا چیزی جایی نوشته شده باشد و من غافل مانده باشم. حاصل این جست‌وجوی آخر شبی تعطیلات کریسمس، روبرو شدن با «وب‌سایت سید احمد سام» بود. زیاد درد سر نمی‌دهم. این قدر می‌گویم که در این وب‌سایت لینک‌های مجموعه‌ی کامل «ماهنامه‌ی ادبستان» و «فصلنامه‌ی کرمان» را خواهید یافت. خاطرم هست که چند سال پیش به ایشان پیشنهاد آنلاین کردن ادبستان را دادم و قرار بود من و بانو هم قدمی برای آن برداریم (و صفحه‌ای در ملکوت برای آن بگشاییم) که به دلایلی عملی نشد. اما آقای سام ظاهراً همت‌اش از ما بلندتر بوده و کار را به انجام رسانده. صفحات همه به صورت تصویر هستند، اما به هر حال برای آن‌ها که به نسخه‌ی کاغذی مجله دسترسی ندارند فرصتی است مغتنم. برای من همین کفایت که سال‌هایی از عمرم را به خواندن ادبستان پرداخته بودم (و آن موقع نه سید احمد سام را دیده بودم و نه می‌شناختمش) و حداقل موهبتی که خواندن این مجله برای من داشت، کشاندنِ من به وادی موسیقی ایرانی بود که به نوعی مرا وام‌دار این مجله و گرداننده‌اش می‌کند. در این وب‌سایت البته چیزهای دیگری هم می‌یابید، خودتان بروید به تفرج.

به اعتقاد من، یکی از ماندگارترین کارهایی که هر انسانی در زندگی‌اش می‌تواند بکند، خدمت به پیشبرد فرهنگ و ادب است. و همین دغدغه برای من مشوق ادامه‌ی کار «حلقه‌ی ملکوت» بوده است که فارغ از مرزبندی‌های سیاسی و بدون هیچ حُبّ و بُغض و جهت‌گیری حکومتی (یا ضد حکومتی!) فضایی را برای پیشبرد فرهنگ فراهم کنم و از همه مهم‌تر بر خصلت متکثر بودن و غیر سیاسی بودن آن تأکید برود. شاید به زودی نوشتم که چرا حلقه‌ی ملکوت، مجموعه‌ای یکدست و همسو نیست که همه عقاید یکسان و مشابهی داشته باشند و اساساً این تکثر رنگ و طعم و بوی، برخاسته از تفکری خاص و زاییده‌ی یک نظام ارزشی و اخلاقی ویژه است که بحث‌اش عجالتاً بماند. نتیجه هر چه بوده است، داوری به عهده‌ی خوانندگان است. قدرتِ ما و همتِ ما همین اندازه بوده است و بس. این تک‌مضراب ظاهراً نامربوط را برای این آوردم که بر همین نکته تأکید کنم که مدیر ادبستان، چنین خدمتی کرده است و حاصل‌اش را در وب‌سایت‌اش می‌توان دید. کاش ادبستان انتشارش متوقف نمی‌شد هرگز. به هر حال، یکی می‌رود و یکی می‌آید. اما آن مجموعه چیزی بود منحصر به فرد.

۳

یک وبلاگ‌نویس با حال و با مزه

فردا سالگرد تولد وبلاگ ابطحی است. نمی‌دانم تا به حال این را گفته‌ام یا نه. ولی ابطحی حقیقاً یک وبلاگ‌نویس به تمام معناست. وبلاگ‌نویسی که خودِ خودش است. این دو سه خط را می‌نویسم که به ابطحی تبریکی گفته باشم. شاید اگر وقت دیگری فراهم شد، مفصل‌تر دلیل‌ام را نوشتم. یکی از چیزهایی که همیشه برای من جلب توجه می‌کند،‌ آن خصلت «گوگلی» وبلاگ ابطحی است: تا به حال دقت کرده‌اید در سال چند مرتبه آن لوگوی بالای وبلاگ‌اش که عکس خودش را دارد تغییر می‌کند؟ حالا فردا مناسبت‌اش روشن است با لوگویی که دارد، ولی انصافاً کسی که این لوگوها را تغییر می‌دهد و عکس ابطحی را با ژست‌های مختلفی می‌گذارد آن بالا، آدم با ذوق و سلیقه‌ای است. ان‌شاء‌الله که وبلاگ ابطحی عمرش دراز و درازتر شود.

۰

تبریکات وبستانی برای بالاترین؛ و هفتان با تأخیر

سایت بالاترین یک‌ساله شده است. پیش‌تر بارها خواسته بودم درباره‌اش بنویسم. یا مجال‌اش پیش نیامده بود یا بهانه‌اش. هر چه هست، بالاترین در این مدت یکی از مرجع‌های ثابت و مفید برای من بوده است. در مقایسه، صبحانه روز به روز – به نظر من – کیفیت‌اش را از دست داده است. درست است که بعضی چیزها را می‌شود در آن یافت. ولی سیستم کار کردن بالاترین را من سخت دوست دارم. آن غوغاها درباره‌ی این‌که بالاترین دموکراتیک هست یا نیست، زایده‌ی معمول طرز فکر ایرانی ما و جنگ و جدل‌های همیشگی وبلاگستان است. برای من مهم استفاده‌‌ای است که از بالاترین کرده‌ام و بهره‌ی خوبی داشته است. کیفیت‌اش خوب بوده است. بالاترین لینکستانی متنوع و متکثر است که هر جور لینکی در آن یافت می‌شود و سیستم امتیازدهی‌اش هم بهترین مکانیزم برای متعادل کردن آن است (بر خلاف مثلاً صبحانه که هرگز چنین سیستمی نداشت).

از آن طرف باید درباره‌ی هفتان هم بنویسم که سالگردش مدتی پیش فرا رسید و من طبق معمول سخت گرفتار کار و مشغله‌های مختلف بودم و مجال نوشتن چیزی فراهم نشد. هفتان بدون تردید یکی از لینکستان‌های وزین و حسابی فرهنگی وبلاگستان فارسی است. آن‌قدر جدی و وزین است که گاهی اوقات حتی فهم‌اش برای من سخت می‌شود! ولی به نظر من هفتان تمایل شدیدی به ادبیات و به ویژه ادبیات داستانی و فیلم دارد (الآن آمار ندارم؛ حسی می‌نویسم). با تمام این‌ها، هفتان از سایت‌های بسیار معتبر فضای وب فارسی است. صاحب هفتان از همان آغاز از من خواسته بود گوشه‌ای از کار را بگیرم، اما بعد از این همه مدت برای من فقط شرمندگی‌اش مانده است. هر چه با خودم فکر می‌کنم می‌بینم همین که توانسته‌ام سر و سامانی به ملکوت بدهم و سر پا نگه دارم‌اش خیلی کار کرده‌ام! مگر آدم چقدر توان دارد؟ (البته شکراللهی توان‌اش از من یکی بیشتر بوده است!) هر چه هست، عمر هر دو دراز باد و بنیان‌گذاران را خیر دنیا و عقبا نصیب.

۵

حرف‌ام را پس می‌گیرم!

دیروز درست در لحظه‌ی آخر نقل مکان ملکوت، سرور محترم تمام اسکریپت‌های ام‌تی ملکوتِ تازه را بدون اطلاع دادن به من غیر فعال کرد! بعد از یک ساعت صحبت تلفنی من با آن‌ها و یک ساعت بعد که آن‌ها تلفن زدند، قبول کردند که سه چهار ساعت بعد اسکریپت را فعال کنند، ولی آب رفته دیگر به جوی باز نمی‌گشت. هر چه بود دوباره سر همان خانه‌ی اول هستیم. همه‌ی وبلاگ‌های ملکوت از یک ام‌تی واحد استفاده می‌کنند از این به بعد. اما بعد از یک هفته صرف وقت و نابودی روح و روان (!)، به این نتیجه رسیده‌ام که مدیریت ملکوت به شیوه‌ی سه چهار سال گذشته دیگر میسر نیست. من نه وقت‌اش را دارم، نه امکانات مالی‌اش را که تمام این فشارها را متقبل شوم. دلیل تغییر سرور نیز همان بود. فعلاً راه حلی به نظرم رسیده که به احتمال قوی جواب خواهد داد و مسأله حل خواهد شد. اما از منظر وجودی هم که قضیه را ببینیم، ملکوت، مجموعه‌ی ملکوت، دیگر آن مجموعه‌ی سابق نیست. آن مجموعه عوض شده است، این آدم هم عوض شده است. هنوز اعضای تازه‌ای هم گاهی اوقات به ملکوت می‌آیند و ممکن است باز هم بیایند. اما وقتِ من روز به روز کمتر و کمتر می‌شود. ولی به هر تقدیر، تحولات عمده‌ای در راه ملکوت خواهد بود. تغییر سرور تنها بخشی از ماجرا بود (که تا به حال عملی نشده است). سایر ارکان ماجرا هنوز به قوت خود باقی هستند.

۶

تردید

نمی‌دانم نام این وضعیت را چه می‌توان گذاشت. وضعیت نامشخص بودن، تصادفی بودن، بی‌حساب و کتاب بودن و در عین حال به شکل تجلی پیدا کردن که گویی نظمی و قاعده‌ای بر این وضع حاکم است. نمی‌دانم چه اصطلاح و چه اسمی برای این اصطلاح وجود دارد (اگر وجود داشته باشد؛ به هر زبانی). اما این حسی است که بعد از سه چهار سال وبلاگ‌نویسی به آن رسیده‌ام.

وبلاگستانی که من تا امروز شناخته‌ام، وبلاگستان موج‌ها، لحظه‌ها، فرصت‌ها، سوء تفاهم‌ها و دودلی‌ها بوده است. شاید برای عده‌ای این فی‌نفسه نه خوب باشد نه بد. اما رسیدن به این درک و شناخت برای من معناهای خاصی داشته است. برای کسی که تمام هستی‌اش و تمام زندگی‌اش را در گرو وبلاگ و وبلاگستان نهاده است (نه من که هر لحظه سری دارم و سودایی)، پذیرفتن این وضعیت و تن دادن به پیامدهای‌اش دشوار است. درست مثل این که عیبی را در معشوقی به عاشق‌اش گوشزد کرده باشی. آن دل‌سپرده‌ی وبلاگستان که موج‌ها، فرصت‌ها و سوء تفاهم‌های وبلاگستان (و تمام فضاهایی را که از الگوی وبلاگی و مجازی تبعیت می‌کنند)‌ را نبیند، بدون شک در ارزیابی واقعیت این فضا اشتباهات محاسباتی دارد. بر این فضا بی‌قاعدگی حاکم است. بعضی وقت‌ها، ما به طور استقرایی نشانه‌هایی را می‌سنجیم و بر می‌شماریم و هر چه تعداد مثال‌ها را بالا می‌بریم، هیچ خطایی در الگوی ساخته شده‌مان مشاهده نمی‌کنیم و این استواری و پایداری «استقراء» ما را فریب می‌دهد. یعنی الگو دارد عمل می‌کند، ولو به دروغ! به نظر من وبلاگستان فارسی این است، بدون هیچ تعارفی.

وبلاگستان فضایی است ناشناخته، واقعاً ناشناخته (شاید هم من در آن گم شده‌ام و دارم به آن بی‌اعتماد می‌شوم). می‌توان با خوش‌بینی چشم بر بدی‌های آن بست و از خوبی‌های‌اش گفت (از خوبی‌های بسیاری که دارد)، اما باید تشخیص داد که اگر وبلاگستان را سرمایه‌ی کاری کنیم که می‌تواند سرنوشت آدمیان را تغییر دهد، باید سخت مراقب باشیم، مگر این‌که چندان به سرنوشت آدمیان اهمیتی ندهیم. مدتی است که دارم فکر می‌کنم اگر موقعیت زندگی‌ام عوض شود، اگر شغل‌ام تغییر کند، اگر محظورهای زندگی‌ام بیشتر شود، اگر حساسیت‌های پیرامون‌ام افزایش پیدا کند، آیا باز هم وبلاگ خواهم نوشت؟ تردید دارم. آیا تنها راه مساهمت در بهبود زندگی آدمیان وبلاگ نوشتن است؟ قطعاً‌ نه. وبلاگ، یک جور بازی است. بعضی وقت‌ها ما این بازی را خیلی جدی می‌گیریم، گاهی از خود زندگی هم جدی‌ترش می‌گیریم. وبلاگ، وسیله است نه هدف. وسیله‌ای است برای رسیدن به یک (یا احتمالاً‌ چند) هدف خاص. وبلاگ در پوست «رسانه» خزیده است، اما وبلاگ رسانه نیست چون قاعده‌های رسانه برای آن دقیقاً‌ عمل نمی‌کند. این وبلاگی که در پوست رسانه خزیده است دارد مفهوم رسانه را هم تغییر می‌دهد. به همین علت است که باید به این رسوخ وبلاگی در رسانه حساس بود. حساس بودن به معنای مثبت. نه حساس بودن به معنای مشکوک بودن به آن. باید حساس بود به آن چون وبلاگ می‌تواند در رسانه و فضای رسانه‌ای، توهم ایجاد کند (چنان‌که تا به حال کرده است و مثال‌های‌اش هم بی‌شمار است). به همان اندازه وبلاگ می‌تواند مؤثر باشد و بسیار قوی عمل کند (و معتقدم آن‌جا که قوی عمل کرده است و مؤثر، از مجرای مناسب و منسجم‌اش و به شکل رسانه‌ای وارد شده است).

بگذارید خلاصه کنم و تمام که خیر الکلام ما قل و دل: برای رسانه ما تئوری داریم، دانشگاه داریم، متفکر داریم. ده‌ها نویسنده و استاد و فلیسوف درباره‌ی رسانه سخن گفته‌اند و کتاب نوشته‌اند. چند نفر درباره‌ی وبلاگ با خصلت رسانه‌ای، در زبان انگلیسی و بالاخص فارسی مطلب نوشته‌اند و نقد شده‌اند؟ بسیار انگشت شمار (حداقل تا جایی که من می‌دانم). وبلاگستان می‌تواند یک میدان مین باشد. وبلاگستان می‌تواند بهشتی گمشده باشد. وبلاگستان فیل تاریکخانه است. و تازه فیلی است که همیشه فیل نمی‌ماند. این وبلاگستان می‌تواند تبدیل به «هر چیزی» در تاریکخانه شود:‌ یعنی متغیر بودن و سیالیت مدام. وبلاگستان در حال «شدن» است و معلوم نیست وقتی درست و حسابی «بشود»، چه چیزی می‌شود. من همین‌جور یک سری حرف‌های خام را که مدتی است ذهن‌ام را مشغول کرده است نوشتم. شاید بعداً تغییرش بدهم یا به تفصیل درباره‌ی آن‌ها حرف بزنم. فعلاً این‌ها را داشته باشید تا بعد.

۰

بازخورد تأثیرگذارترین‌ها

زیاد وقت ندارم، پس سریع می‌نویسم. بگذارید اول بگویم آن یادداشت «تأثیرگذارترین‌ها»ی من حاصل چند روز فکر کردن بود. اما نتیجه‌اش چندان برای خودم دلخواه نشد. بعضی چیزهای مهم در آن فوت شدند و اسباب پشیمانی. اما بعضی چیزهای مهم هم ذکر شدند. هیچ چیز کامل مطلق در دنیا نیست، وبلاگ من و یادداشت‌های‌اش هم ایضاً!

اما من از نتیجه‌ی دعوت‌ام بسیار راضی‌ام. در یادداشت‌های آن‌ها که پاسخ دادند به دعوت من، دقیقاً همان چیزهایی را که دنبال‌اش بودم یافته‌ام. هم در یادداشت مهدی جامی و شکراللهی، و هم حتی در یادداشت‌های به ظاهر بسیار متفاوت کوروش علیانی و عنکبوت. من مخصوصاً به خصلت اگزیستانسیالیستی ماجرا بسیار توجه دارم. قرار نبود آپولو هوا کنیم. خیلی ساده، صمیمی، خودمانی و بشری به قضیه نگاه می‌کردم. هنوز این مفهوم جای بسط دارد. ادعاهای بزرگ هم در آن نیست. تقریباً همه به دشوار بودن این نوع یادداشت‌ها اشاره کرده‌اند. کار سختی است. بعضی چیزها در آن فوت می‌شود. این‌جور که می‌بینم قصه دارد خوب پیش می‌رود. تا همین‌جا خوب پیش رفته است. اگر بعد از مدتی سلسله‌ی یادداشت‌های نوشته شده را کنار هم بگذارید و این پازل را تکمیل کنید، به «یک» تصویر از وبلاگستان می‌رسیم، یا به یکی از تصویرهای وبلاگستان (نه از آن تصویرهای گزاف و متبخترانه‌ی «ما ایرانیم» نسرین علوی). نگاه مردم‌شناسانه و جامعه‌شناسانه هم می‌توان داشت به ماجرا. بگذریم. نمی‌خواهم زیاد شلوغ‌اش کنم. تا این‌جا راضی‌ام از اتفاقی که افتاده است.

پ. ن. این نوشته‌ی آسیه‌ی امینی،‌ به خصوص از وسط به بعد، را هم بخوانید. اگزیستانسیالیستی که می‌گویم چیزی تو این مایه‌هاست. قصه‌ی آن دختر سبز چشمی که او را هل می‌داد. خوشحال‌ام که این دومینو دارد به جاهای خوب می‌رسد.

۵

از سرسری خوانان بیزارم

در این تجربه‌ی چندین ساله‌ی وبلاگ‌نویسی، یکی از چیزهایی که سخت آزارم داده است، همین خوانندگان سرسری‌خوان بوده است. عده‌ای می‌آیند مطلبی را بخوانند، دو خط می‌خوانند و بقیه‌ی متن را رها می‌کنند. از یک جمله یک چیزی را می‌فهمند و بدون توجه به پس و پیش جملات هر چه بخواهند بر زبان نویسنده می‌گذارند. در بهترین حالت، خواننده‌ات فقط یک متن را از وبلاگ می‌خواند و هیچ اعتنایی به بایگانی نوشته‌های‌ات ندارد. برای عده‌ای اصلاً مهم نیست اندیشه‌ات چه پیشینه‌ای دارد، چه تغییراتی کرده است و اساساً‌ موضع فکری‌ات چی‌ست. بزرگترین رکن وبلاگستان فارسی، متأسفانه، سوء تفاهم است. این هم البته از خصوصیات جامعه‌ی ایرانی ماست که در وبلاگستان عرض اندام می‌کند. دشمن‌کیشی، تخریب شخصیت،‌ مردم‌آزاری و ده‌ها عیب و مرض دیگر هم که تا دل‌تان بخواهد وفور دارد (نمونه می‌خواهید؟ نوشته‌های تازه‌ی حسین درخشان را بخوانید).

کاش مردم سرسری‌خوان نبودند. کاش کمی دقیق‌تر و منصفانه‌تر می‌خواندند. در وبلاگستان هم می‌شود اخلاق داشت. وبلاگ‌نویسی اخلاق تازه‌ای می‌آفریند، اما اصول فربه و بزرگ اخلاقی را از اعتبار نمی‌اندازد. ناجوانمردی، دروغ‌گویی، ریاکاری هنوز هم در قرن بیست و یکم و عصر سیطره‌ی اینترنت و وبلاگ‌ها،‌ رذیلت هستند. جهان مدرن، اخلاق را از اعتبار نمی‌اندازد. می‌توان بی‌دین بود، اما بی‌اخلاق بودن فروترین درجه‌ی انحطاط انسانی است. کاش یکی تحقیقی بکند درباره‌ی اخلاق در وبلاگستان. مقصودم اخلاق است، نه دین. روشن هم هست که من اخلاق را مقوله‌ای برتر از نفس دین می‌بینم. نتایج‌اش بسیار جالب خواهد بود.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد