۰

ای دوای جمله علت‌های ما!

همان‌طور که مولوی عاشقی را جالینوس و دوای نخوت و ناموس می‌داند، گاهی اوقات نوشتن هم دوای علت‌های ماست. نوشتن خاصیت درمانگر دارد. گاهی بسیار نوشتن مضر است. نوشتن ناپخته و شتا‌ب‌زده زیان‌بار است. به ویژه در روزگار سیطره‌ی شبکه‌های اجتماعی و فضای حباب‌مانندی که ایجاد می‌کند. شکاف عمیقی که امروز آشکارا می‌توان میان فضای وبلاگ‌نویسی و قلمرو بلامنازع و بی‌رقیب شبکه‌های اجتماعی دید این نکته را بهتر نشان می‌دهد که چگونه نوشتن تیغ دولبه‌ای است که هم می‌توان درمانگر باشند و هم فریب‌دهنده. نوشتن اسباب غرور است و باعث درمان. نوسان میان این دو هم معضل و دوراهی آدمی است. همیشه نمی‌توان بی‌وقفه نوشتن. همیشه نمی‌توان معنادار نوشت. متصل شدن به آن عدن – به قول مولوی – کار هر کسی نیست. این زایندگی و خلاقیت زمان می‌برد و خالی شدن. برای پر شدن از آن دریا اول باید خالی شوی. می‌ترسم بیشتر اگر بنویسم سخن‌ام شبیه شطحیات صوفیانه شود و پرت و پلا بنویسم. آمدم دو خط بنویسم که یادم باشد نوشتن چقدر ضروری است ولی چه اندازه شرط و قید هم برای نوشتن خلاقانه و مفید لازم است.

۲

مقام اصلی ما گوشه‌ی خرابات است…

این یادداشت را به دعوت رضا شکراللهی، دوست دیرین وبلاگستانی، نوشته‌ام.

وبلاگ را همان نخستین سالی که به لندن آمدم کشف کردم ولی مدتی طول کشید (چند ماه یعنی) تا مرتب شروع کنم به نوشتن. ابتدای کار واقعاً چیزی نبود جز براده‌های یک ذهن آشفته‌ی به شدت درگیر شعر و موسیقی و ادبیات کلاسیک فارسی. وقتی می‌گویم براده‌ها، یعنی به معنی دقیق کلمه، براده. چیزهایی که فقط حاصل بازی کردن با کلمات و بیان بی‌پرده و عریان هر چیزی بود که از ذهنم می‌گذشت. بسیاری از این براده‌ها واقعاً دور ریختنی بودند ولی ثبت شدند. بعدتر که حلقه‌ی ملکوت شکل و هویت پیدا کرد – و در روزگار اوج وبلاگ‌ها این اتفاق افتاد – ملکوت هم مسأله پیدا کرد. هر روز درگیر چیزی بودم/بودیم. حرف می‌زدیم. دعوا می‌کردیم. نزاع و جدال قلمی کم نداشتیم. بعضی از مجادله‌ها معنا داشتند؛ بعضی‌ها هم پاک بی‌معنا. ولی هر چه بود تمرین خوبی بود. ما هم دور هم جمع بودیم و از حال هم باخبر(تر) بودیم.

این بدیهیات را که کنار بگذاریم، برای من ملکوت، همانی بود و هست که گاهی اوقات از خلال نام‌اش بیرون می‌زند: پیوند با شعر و ادبیات (امتدادش بدهی به فلسفه یا عرفان هم می‌رسد). درباره‌ی چهره‌هایی که به شکلی در زندگی من و نحوه‌ی فکر کردن‌ام – آن روزها – اثر عمیق گذاشته بودند،‌ پیشتر نوشته‌ام. حالا هم بعضی از این‌ها هنوز هستند و یک لایه‌ی زیرین و کمابیش صلبی آن زیرها ایجاد کرده‌اند. بعضی‌هاشان با زلزله‌های معرفتی فروریخته‌اند یا صلابت‌شان را از دست داده‌اند؛ بعضی‌ها ولی هنوز هم‌چنان هستند.

yasaheb

سیاست در سال‌های نخست ملکوت بیشتر برای من تفنن بود؛ تفننی که حاصل دوران گشودگی مطبوعاتی دوره‌ی خاتمی بود. اما از همان سال ۲۰۰۳ که مشغول دوره‌ی فوق لیسانس‌ام بودم، دغدغه‌ی جدی‌تر گرفتن سیاست به مثابه‌ی علم آرام‌آرام این نگاه تفننی را کنار می‌زد. الان هم اگر کسی به آن روزها برگردد شاید به سادگی چهره‌ی دانشجویی که با اعتماد نفس – شاید زیادی – کار دانشجویی‌اش را خیلی جدی می‌گیرد (شاید جدی‌تر از متعارف) مشهود است. آن روزگار، روزگار دانشجویی بود. بیشتر در حال آموختن بودم. فکر می‌کنم علاوه بر این‌که گاهی اشتباه می‌کردم، شتاب‌زده حرف می‌زدم و عجولانه فکر می‌کردم، بعضی راه‌ها را درست می‌رفتم. تردیدی ندارم که تصادف و برخورد با آدم‌هایی که مسیر علمی و دانشگاهی مرا تغییر دادند، از بخت‌های بزرگ زندگی من بود. همه‌ی این‌ها را می‌شود در همین ملکوت پی‌گیری کرد.

چهار اتفاق مهم ملکوت را هم تغییر داد؛ هر کدام به شکلی بنیادین. یکی ازدواج بود که طبعاً برای هر کسی تغییری است مهم. دیگر نمی‌شد هر چه از خیال‌ام می‌گذشت را به سادگی و بدون فکر کردن به جوانب‌اش بنویسم. این‌که یکی که شریک زندگی‌ات است و برای‌ات عزیز است، آینه‌ای پیش روی‌ات بگذارد و عیوب‌ات را نشان‌ات بدهد، این فرصت را به تو می‌دهد که آرام‌آرام لغزش‌ها را اصلاح کنی. وبلاگ میدان آزمون این خطاها بود. اتفاق بعدی، انتخابات ۸۸ بود که به گمانم زندگی بیشتر ایرانی‌ها را – داخل و خارج کشور – به نحو بازگشت‌ناپذیری تغییر داد. نوشته‌های سال ۸۸ وبلاگ‌ام به خوبی گویای این تغییر است. خلاصه‌اش همان است که میرحسین موسوی، در بیانیه‌ی ۱۱، گفته بود: سالخوردگان را جوان و جوانان را پخته کرد. این فرایند ناگهانی را به خوبی در ملکوت می‌توان دید. ملکوت هم در این دوران پخته‌تر شد. سومین اتفاق تولد دخترم ترنج بود. با ترنج زندگی من به قبل و بعد از او تقسیم شد. هر چقدر درباره‌اش بنویسم کم است. ولی دخترم نقطه‌ی عطف زندگی من و ملکوت بود. اتفاق چهارم اتفاقی طولانی و کشدار بود: از سال ۲۰۰۷ آغاز شد و هنوز ابعاد زیادی از آن نقطه‌ی آغاز ادامه دارد. سال ۲۰۰۷ دوره‌ی دکتری‌ام را آغاز کردم. سال ۲۰۱۱،‌ رساله‌ام را تحویل دادم. ژانویه‌ی سال ۲۰۱۲، پیش از تولد ترنج از رساله‌ی دکتری‌ام دفاع کردم و چند ماه بعدش اصلاحات نهایی متن رساله تمام شد و در واقع نسخه‌ی تقریباً نهایی کتاب‌ام آماده شد. سپتامبر ۲۰۱۴ کتاب‌ام متولد شد. طبعاً انتشار اولین اثر حرفه‌ای و علمی هر آدمی می‌تواند زندگی‌اش را تغییر بدهد. این تغییر خواسته یا ناخواسته رفتار وبلاگی آدم را هم تغییر می‌دهد. زندگی علمی من – که بخش عمده‌اش در تحصیل علوم سیاسی و روابط بین‌الملل گذشت – اثرش در ملکوت هویداست. اما دانش‌اندوزی فقط دانش دانشگاهی نیست. گاهی اوقات حاشیه‌ها چیزهایی را بر متن تحمیل می‌کنند یا بر آن اثر می‌گذارند. 

این چهار اتفاق هم به نوعی به ملکوت مرتبط بودند و هم در آن منعکس. ولی جدای این‌که ملکوت به سنجیده‌تر کردن و صیقل دادن بعضی از فکرها کمک کرد و نقطه‌ی تعادلی شد، یک خصلت ملکوت تقریباً هیچ تغییری نکرد. شعر و موسیقی هم‌چنان بخش جدایی‌ناپذیر ملکوت باقی ماندند. الان هم بسیاری اوقات ملکوت برای من پیوند خورده است با شعر و موسیقی حتی وقتی که بحث‌های خشک‌تر و عبوس‌تر علمی یا نظری میان نوشته‌های مربوط به شعر و موسیقی پدیدار می‌شوند.

وبلاگ‌ها با رشد سرطانی شبکه‌های اجتماعی (از فرندفید بگیرید تا گوگل‌ریدر، و بعداً فیس‌بوک،‌ توییتر و گوگل پلاس) دچار بحران شدند، ولو موقتی. اما هم‌چنان فکر می‌کنم وبلاگ‌ها از حیث ثبات، پایداری و امنیت زمین محکم‌تری دارند. پیش‌تر یک بار درباره‌ی بی‌ثباتی شبکه‌های مجازی که ولایت و اختیارشان به دست دیگری است نوشته بودم. حالا هم به این بهانه – و به بهانه‌ی سقوط و افول عن‌قریب فرندفید پس از گوگل‌ریدر – تکرار می‌کنم که هر چند شبکه‌های وب ۲.۰ امکانات تازه‌ای به کاربر/مخاطب می‌دهد و بسیار زنده‌تر است از وبلاگ، ولی همیشه در گرو اختیار و تصمیم صاحبانی است که هیچ تعهدی برای استمرار آن پلتفرم ندارند. این برای همه‌ی ما صادق است. راه‌اش این است که هر کسی حتی‌المقدور خودش دامنه‌ای و وبلاگی داشته باشد. برای همه شدنی نیست. شاید ضروری هم نباشد. بسته به این است که چه می‌‌خواهی بگویی و بنویسی. کلیدش این است که هر وقت هر چه خواستی بتوانی بگویی و کسی نتواند لگام به دهان‌ات بزند که چنین و چنان مگو. وبلاگ فرصتی بود برای رهایی از اختناق. هزار و یک آفت و بلیه هم البته داشت؛ کمترین‌اش شهوت سخن گفتن مفرط و جار و جنجال‌های بیهوده (و البته بیماری و توهم مرید‌بازی و مریدپروری). ولی این‌ها کف روی آب بود (و هست). این مشکل اگر در وبلاگ‌ها بود، در شبکه‌های وب ۲.۰ صد برابر شد و مهارناپذیرتر.

وبلاگ هم‌چنان برای من از سایر فضاها قابل‌اعتمادتر و استوارتر است به نسبت. در تمام این ۱۲ سالی که دامنه‌ی ملکوت سر پاست، خیلی به ندرت پیش آمده که کل دامنه دچار اختلال شود به جز در مواردی که مشکلات فنی وجود داشته و از عهده‌ی من خارج بوده. این ثبات و استمرار یعنی هر کدام از ساکنان ملکوت تقریباً همیشه دریچه‌ای داشته‌اند برای بیان فوری و بی سانسور هر چه که فکر می‌کرده‌اند. این مزیت و امکان کمی نیست. ملکوت شاید همیشه چنین نماند و شاید هم چند سال دیگر به هر دلیلی کرکره‌اش (کرکره‌ی خود وبلاگ ملکوت نه لزوماً بقیه) پایین برود ولی این بایگانی هم‌چنان می‌ماند. من با ملکوت خطا بسیار کرده‌ام. تجربه‌های بسیار اندوخته‌ام و دوستان بسیار زیادی یافته‌ام که بعضی از آن‌ها از دلنوازترین دوستانی هستند که همیشه داشته‌ام. ولی وبلاگ زنده است تا زمانی که حرفی برای گفتن داشته باشیم و مخاطبی در این فضا برای این حرف‌ها وجود داشته باشد.

پ. ن. کسی را به نوشتن دعوت نکردم چون واقعاً چنان زیر فشار کار و مشغله‌های روزمره هستم که نوشتن همین‌ها فقط در مسیر رسیدن به خانه در قطار برای‌ام میسر شده.

۵

در زمین مردمان خانه مکن!

جز این‌که مفت و رایگان اطلاعات شخصی و خصوصی خودمان را در اختیار انواع و اقسام نهادهای امنیتی و شرکت‌های غیرپاسخگو قرار می‌دهیم، ما در فیس‌بوک دقیقاً چه می‌کنیم؟ طبیعی است که فیس‌بوک «جاذبه» دارد. آدم‌ها به دلایل متعددی «آلوده»ی فیس‌بوک‌اند. کم نیستند کسانی که از مشاهده‌ی بازخورد سریع و مستقیم حرفی که می‌زنند (یا عکسی که می‌گذارند) احساس ذوق و شعف مضاعف می‌کنند. در وبلاگ وقتی چیزی بنویسی، چه بسا مردم آرام و بی‌صدا می‌خوانند و می‌روند و حتی وقتی مطلبی را می‌پسندند، پسندشان در جان‌شان می‌ماند (مگر ضرورتی هم هست که سر کوی و برزن داد بزنند که: «آی فلانی! خوش‌ام آمد»؟). در فیس‌بوک ظاهراً چنین نیست. چنین نیست که هیچ، دام شهوتِ شهرت هم هست. بعضی تا لب تر می‌کنند، وقتی ظرف کم‌تر از یک دقیقه سیلابی از «لایک» به سوی‌شان سرازیر می شود، طبیعی است چه حسی در درون‌شان رخنه می‌کند! هیچ آدمی در برابر این وسوسه مصون نیست. آدمی را تعریف و تحسین خوش می‌آید. آدمی، راحت «خر» می‌شود. بدیهی است که این «قاعده» نیست. هیچ آدم عاقلی نمی‌تواند تعمیمی کلی بدهد که وضع همه در فیس‌بوک چنین است، ولی همان آدم‌های عاقل هم این هشدار را به قدر کافی جدی می‌گیرند.

فیس‌‌بوک، از نظر من، سرزمین دگران است. زمین مردمان است. خانه‌ی دیگری است. صاحب‌اش خودش را چندان به من و شما پاسخگو نمی‌داند. فردای روز اگر ناگهان همه‌ی پست‌های شما، همه‌ی یادداشت‌های شما، همه‌ی عکس‌های شما دود شود و برود هوا، شما یقه‌ی هیچ کسی را نمی‌توانید بگیرید. در وبلاگ وضع کمی فرق دارد. میزان دسترسی و کنترل شما بر محتوایی که تولید می‌کنید، خیلی بیشتر است. تفاوت البته در این است که برای وبلاگ باید زحمت بیشتری بکشید. کمی خون دل لازم دارد. هم باید طرح و شکل و شمایل مناسبی برای‌اش داشته باشید که امضای خودتان را داشته باشد و هم ناگزیر سبک خودتان را در نوشتن دارید (و می‌سازید). در فیس‌بوک همه چیز قالب دارد. برای همه کمابیش به طور یکسان تعریف شده است. ظلم هم اگر هست، ظلم علی السویه است. ولی ظلمی است که تقریباً همه در آن به یک اندازه «عاجز» و «مستأصل‌»اند. همه در فیس‌بوک کمابیش به یک اندازه دست از «انتخاب» و «اختیار» خود شسته‌اند ولی طرفه آن که تقریباً همه دچار این «احساس» (بخوانید «توهم») اند که: ما در این‌جا آزادیم! این حبابِ آزادی البته بارها ترکیده است و باز هم خواهد ترکید، ولی کو گوش شنوا؟! لذا سؤال این است که: ما در فیس‌بوک چه می‌کنیم جز وقت‌گذرانی و خوش و بش و استفاده از فضایی که دیگری – موقت و مشروط – در اختیار ما گذاشته – آن هم با نظارتی کمابیش نامحسوس – که در آن پچ‌پچ کنیم و گاهی ذوق‌زده شویم و سودای دگرگون ساختن عالم در آن به سرمان بزند؟ می‌فهمم که شاید این نوع نگاه من به قصه کمی بدبینانه باشد – علی‌الخصوص برای کسی که خودش هم به نوعی در فیس‌بوک در زمره‌ی مقیمان است – ولی این‌ها مانع از این نمی‌شود که نگاه انتقادی‌مان را به قصه از دست بدهیم.

مرادم از طرح این منظر به فیس‌بوک این بود که فیس‌بوک را در کنار وبلاگ بنشانم. به گمان من، آدم اگر سخنی دارد که جدی است و خواستار ماندگاری آن سخن است، اولی‌تر آن است که آن را در وبلاگ بنویسد تا این‌که سرنوشت سخن‌اش را گره بزند به فضای ناپایدار فیس‌بوک. برای من، وقتی چیزی در فیس‌بوک می‌نویسم، کمابیش منسلخ کردن سرنوشت سخن از خودِ من متر اولیه است. بعد از مدتی، آن سخن یا فراموش می‌شود یا پی‌گیری سرنوشت و عاقبت – و پس و پیش‌اش – دشوار می‌شود. در وبلاگ، پی‌گیری این جنبه‌های معانی و مضامینی که بر قلم‌مان جاری می‌شود هم آسان‌تر است و هم قابل اعتمادتر. فیس‌بوک زمینی است لرزان و زلزله‌خیز. وبلاگ وضع‌اش کمی تا قسمتی بهتر از فیس‌بوک است. اینترنت به طور کلی قلمرو مالکیت و اختیار ما نیست اما بعضی از سرزمین‌ها کمی وضع بهتری دارند. دست‌کم به این یک دلیل من فکر می‌کنم دوران وبلاگ‌ها نه تنها به سر نرسیده است بلکه اتفاقاً در برابر فیس‌بوک، هم‌چنان لنگرگاه مفید و محکم‌تری هستند. وبلاگ زیر نگین خودِ ماست؛ فیس‌بوک ملکِ طلقِ آقای زاکربرگ است؛ و این ولایت، «نپاید و دلبستگی را نشاید». اگر همین‌طور لا بشرط و بی چشم‌داشت چیزکی در فیس‌بوک روان می‌کنیم و دل از آن می‌کَنیم، خوب البته حرجی بر ما نیست. ولی فکر می‌کنم آن کسانی که کارشان را جدی‌تر می‌گیرند و برای سخن‌شان ارزش بیشتری قایل‌اند، شاید کمی در سیاست آنلاین‌شان بخواهند بازنگری کنند. استفاده کردن از یک «امکان» یک چیز است و مقید و اسیر آن امکان شدن چیز دیگری. افزوده شدن امکانی تازه گاهی باعث می‌شود ما تمام قابلیت‌های دیگرمان را گاهی ناخواسته و تحت فشار محیط یکسره واگذار کنیم.

پ. ن. کارتون از مانا نیستانی؛ تفسیر به رأی از من!
مرتبط:
۱. فلوچارت رسانه‌های اجتماعی: وبلاگ، فیس‌بوک، توییتر (انگلیسی).
۲. «این چن تا لایک داره»؛ سروش رضایی (بدون شرح واقعاً)

۵

فیلتر شدن، فوزی است عظیم!

این اتفاق‌ها تازه نیست. امروز دیگر قاعده شده است. گفته بودم این‌ها نه برای شریعت حرمتی قایل‌اند و نه طریقت و حقیقت را درک می‌کنند. اتفاقِ تازه‌ای نیست، اما این بازی نمی‌پاید:
دور فلکی یکسره بر منهج عدل است
خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل!

خوابگرد در حصر خانگی است! دستپاچه نشوید. مقصودم از حصر خانگی همان فیلتر وبلاگ‌اش است البته. وضع خوابگرد الان شده است مثل وضع منتظری. این حصر هم البته مایه‌ی افتخار و اعتبار است. این روزها وبلاگی که فیلتر نشده باشد، صاحب‌اش در مظان اتهام است و شاید از خودش بپرسد که مگر چه کرده است که دستگاه کودتا جلوی نفس کشیدن‌اش را نگرفته هنوز؟ لابد به تباهی‌های وطن‌اش بی‌اعتنا مانده که هنوز می‌تواند نفس بکشد. امروز فیلتر شدن اسباب عزت و افتخار است. دوستان در راه فیلتر شدن بکوشید. فیلتر شدن، فوزی است عظیم!

قواعد گودریه را مستقیماً از خوابگرد محبوس نقل می‌کنم:

این‌جا خوابگرد است، صدای زین‌پس فیلترشده‌ی من؛ سیدرضا شکراللهی.
برای شنیدن صدای خوابگرد یا به گوگل‌ریدر بپیوندید یا بشکنید.

آدرس فید مطالب خوابگرد به صورت کامل:

http://www.khabgard.com/rss.asp

آدرس فید لینکده‌ی خوابگرد، که شما را مستقیماً  به منبع لینک‌ها هدایت می‌کند:

http://www.khabgard.com/linksrss.asp


نحوه‌ی استفاده از فید

اگر تا به حال از فید استفاده نمی‌کردید، این نوشته را بخوانید و وقت وب‌گردی یک روزتان را صرف آشنایی با آن کنید، مطمئناً پشیمان نخواهید شد و در آینده از روزی که در آن با فید آشنا شدید به نیکی یاد خواهید کرد.

چه‌طور از فید استفاده کنیم و فید بخوانیم؟

اگر لوگو و اضافات گرافیکی و تبلیغات هر سایت را حذف کنیم و فقط مطالب جدید هر سایت را باقی بگذاریم، چیزی که باقی می‌ماند، فید سایت است، به عبارت دیگر، فید، نسخه‌ی فقط متن سایت‌ها و وبلاگ‌ها ست.

اگر مراحل زیر را قدم به قدم طی کنید، می‌توانید به راحتی فیدها را با گوگ‌ ریدر بخوانید.
۱- مرورگر اینترنتی خود را باز کنید: با همه‌ی مرورگرهای رایج می‌توان از گوگل‌ریدر استفاده کرد، تفاوتی نمی‌کند که اینترنت اکسپلورر داشته باشید یا اپرا یا کروم یا فایرفاکس. با این همه استفاده از مرورگر فایرفاکس را به شما توصیه می‌کنیم. با توضیحاتی که بعداً خواهیم داد، متوجه خواهید شد که چرا فایرفاکس را ترجیح می‌دهیم. مرورگر فایرفاکس را می‌توانید از اینجا دانلود کنید.
۲- با مرورگرتان به گوگل ریدر بروید. اگر تا به حال حسابی در گوگل برای خود باز نکرده‌اید، یک حساب برای خود باز کنید. [همان نام کاربری Gmail]
نام کاربری و پسورد خودتان را بدهید تا وارد گوگل‌ریدر شوید.
۳- آدرس فید سایت یا وبلاگ مورد نظر را پیدا کنید: حالا به مرحله‌ای رسیدیم که باید آدرس فید سایت‌ها و وبلاگ‌ها مورد نظرتان را به گوگل‌ریدر بدهید. اما چگونه باید آدرس فید را پیدا کرد؟ برای پیدا کردن آدرس فید یک سایت یکی از این کارها را انجام دهید:

الف -شما اگر به سایت یا وبلاگ مورد نظرتان بروید، در صفحه‌ی سایت، آدرس خروجی فید سایت را پیدا خواهید کرد. در سایت مورد نظرتان، دقت کنید، ببینید که کلماتی مثل فید، RSS، خوراک یا تصاویری مثل یکی از این‌ها:

به چشم‌تان می‌خورد؟ اگر چنین چیزهایی پیدا کردید، کافی ست که آدرسی را که این تصاویر یا لینک‌ها به آن اشاره دارند، کپی کنید و به صورتی که خواهیم گفت وارد گوگل‌ریدر کنید.

ب- با یک روش دیگر هم می‌توانید فید سایت را پیدا کنید؛ اگر از مرورگر فایرفاکس یا اپرا استفاده می کنید، به نوار آدرس توجه کنید. آیکون فید سایت را در آن‌جا خواهید دید. کافی ست، روی این آیکون کلیک کنید و به فید سایت برسید.

۴- حالا باید فید را به خورد گوگل‌ریدر بدهیم: در ستون سمت چپ گوگل‌ریدر و در قسمت بالا روی Add a Subcription کلیک کنید:

چنین کادری ظاهر می‌شود. در این کادر می‌توانید آدرس سایت را وارد کنید تا خود گوگل‌ریدر دنبال آدرس فید بگردد و یا این‌که سرراست‌تر، آدرس فید را وارد کنید:

حالا روی Add‌ کلیک کنید و کمی صبر کنید.

مثلاً آدرس فیدهای خوابگرد از این قرار است:

آدرس فید مطالب خوابگرد به صورت کامل:
http://www.khabgard.com/rss.asp

آدرس فید لینکده‌ی خوابگرد، که شما را مستقیماً  به منبع لینک‌ها هدایت می‌کند:
http://www.khabgard.com/linksrss.asp

شما مشترک فید سایت مورد نظر شده‌اید و قسمت بیش‌تر کار را انجام داده‌اید. از این به بعد نوشته‌ها و پست‌های تازه به صورت خودکار وارد گوگل‌ریدر می‌شوند و شما می‌توانید آن‌ها را بدون دردسر استفاده از فیلترشکن به راحتی مطالعه کنید.

حالا مراحلی را که توضیح دادم، برای دیگر سایت‌ها و وبلاگ‌های مورد علاقه‌ی خودتان انجام دهید. شاید مشترک شدن فید همه‌ی سایت‌ها و وبلاگ‌هایی که دوست دارید و احیاناً در لیست علاقه‌مندی‌های شما در مرورگرتان قرار دارند، در روز اول وقت‌گیر باشد، اما به نتیجه‌ی کار فکر کنید؛ تصور کنید که چه میزان در روزهای بعدی می‌توانید در وقت و انرژی و هزینه‌ی خودتان صرفه‌‌جویی کنید!

مطمئن باشید که اختصاص دادن زمان وب‌گردی یک روز، برای انجام دادن همه‌ی کارهای بالا کافی ست. از فید نترسید، اطمینان داشته باشید که بعد از چند روز کار با گوگل‌ریدر و فید، چنان با فید خو خواهید گرفت که نمی‌توانید کنارش بگذارید…

جزئیات بیش‌تر و سودمندتر را در راهنمای کامل در این آدرس بخوانید.

 
۱

«دیدار»نمایی و پرهیز!

امروز وبلاگ نه چندانِ تازه‌ای رسماً به جمع حلقه‌ی ملکوت می‌پیوندد که سال‌هاست پرده‌نشین مُلکِ ملکوت بوده است؛ در واقع از همان روزهای نخست راه‌اندازی ملکوت در این‌جا به همتِ یارِ دلنوازِ نادیده‌ای که از دوستان مشترکِ ماست، احمد هاشمی صاحبِ صفحه و صحیفه‌ای در ملکوت بود هر چند آن حجره دایماً خاک می‌خورد تا همین روزها. و این همان مصداق «پرهیز»ِ صاحب «دیدار» است!

گمان نمی‌کنم نویسنده‌ی خانه‌ی «دیدار» حاجتی به معرفی داشته باشد. قلم، بیان، اندیشه و خیالِ او خود گویای کیستی اوست.  به شکل و شمایل صفحه که بنگرید، می‌بینید که این یک وبلاگِ ملکوت، با سایر وبلاگ‌ها تفاوت دارد و این البته به اصرارِ خودِ صاحبِ این حجره بوده است که مایل بود استقلالِ نوشته‌های مختلف‌اش را حفظ کند. سر و سامان دادن طراحی این صفحات به شکل فعلی بدون یاری و همت امیرعباس ریاضی و رامین امینی نازنین که همیشه بی هیچ تکلفی هر گاه از او یاری خواستم به کمک شتابیده، میسر نمی‌شد.

خانه‌ی مجازی این همنشین نو آبادان و خامه‌اش پرتوان!

۱۰

وبلاگ‌نویسی: حکایت مستی و مستوری

این حکایتِ تازه‌ای نیست. تفاوت وبلاگ‌نویسی که با هویت واقعی‌اش می‌نویسد و کسی که نقابی بر روی دارد و نامی مستعار، چی‌ست؟ آن‌که مستعارنویس است یا نقاب‌دار، چه همیشه یک نقاب داشته باشد یا نقاب‌های‌اش فرق کند، همواره می‌تواند هر چه خواست بنویسد. در زندگی واقعی‌اش هم هیچ بیم و هراسی از پیامدهای سخن یا نوشته‌اش ندارد (مگر شاید میانِ کسانی که او را از نزدیک می‌شناسند و آن هم شاید). اما آن‌که آشکار و عیان می‌نویسد و با نامِ خودش چه؟ اولین خطرش، همان خطر کردن است. همان خطرِ خطا کردن و آزمودن است. اگر بپذیری که با هویت واقعی‌ات و نامِ شناخته شده‌ات وبلاگ بنویسی، قماری کرده‌ای با سرمایه‌ی فکری‌ات. نزدِ عده‌ای عزیز می‌شوی و برای عده‌ای خوار. همیشه هم در صفِ مقدم نقد شدن هستی. همیشه «می‌توان» گریبان‌ نویسنده را گرفت. همیشه می‌دانند فلانی کی‌ست و از کجا آمده است. چرا؟ چون خطر کرده و شهامت ورزیده تا آن‌چه را که هست به عیان بنویسد. کم نیستند وبلاگ‌نویسانی که با نام واقعی‌شان نوشته‌اند و می‌نویسند. اما واقعاً باید با نامِ واقعی نوشت؟ پاسخ به این پرسش، به سادگی بسته به این است که ما در آینده چه می‌خواهیم باشیم و چه چهره‌ای می‌خواهیم از خودمان نشان دهیم. املای نانوشته هیچ غلطی ندارد. به اسم کس دیگری امتحان دادن، نه نمره‌ی قبولی به ما می‌دهد و نه باعث رفوزه شدن‌مان می‌شود. همان چهره‌ی نقاب‌دار یا به عبارتی همان «نقاب» است که نمره می‌گیرد نه منِ من.

اما آشکار نوشتن برای آدمی مشکل درست می‌کند. اگر نوشتی، بی‌هیچ تردید خطا می‌کنی. خطا کردن شأن آدمیت است. هر کس ادعا کند من خطا نمی‌کنم و ذهنی منسجم و سخته دارم و خلل و خدشه‌ای در سخن و نوشته‌ام نیست، در منتهای تبختر و تکبر است. وبلاگ‌نویس نمی‌تواند چنین باشد (خطا کردن‌ها هم البته درجه و مراتب دارد). وبلاگ‌نویس اگر شأن آدمیت‌اش را رعایت کند، خوب می‌نویسد، بد هم می‌نویسد. دستخوش عواطف و احساسات هم می‌شود. گاهی طبع لطیف‌اش می‌جنبد. گاهی شاعر می‌شود. گاهی فیلسوف. گاهی با خشم و خشونت می‌نویسد. گاهی با مهر و عطوفت. این یعنی وبلاگ‌نویسی طبیعی. اما وبلاگ‌نویسانی هم هستند که روی خط مشخصی سیر می‌کنند. یعنی همیشه از یک نویسنده‌ی خاص تنها یک جور چیز انتظار داری. مثلاً یکی همیشه مقاله‌ی فلسفی می‌نویسد. خوب این دیگر وبلاگ‌نویسی نیست. این کتاب نوشتن و مقاله نوشتن است. هیچ کس در کتاب و مقاله، احساسات و عواطف‌اش را افشا نمی‌کند. اما این‌ها همگی وصفِ عام وبلاگ‌نویسی است. هر وبلاگ‌نویسی را در بر می‌گیرد. هر کسی را که لحظه‌لحظه‌ها و احساسات آنی‌اش را مکتوب کرده است شامل می‌شود. با قید این استثناء که آن‌ها که پشت نقاب‌اند – یا حداقل برای اکثریت جامعه‌ی وبلاگ‌نویس شناخته شده نیستند – از حاشیه‌ی امنی هم برخوردارند. البته فرق است میان کسی که خاموش و بی سر و صدا برای خودش می‌نویسد. جای کسی را تنگ نمی‌کند و کسی هم جای او را تنگ نمی‌کند و کسی که پر سر و صداست. هم دیگران جای او را تنگ می‌کنند و هم او جای دیگران را تا جایی که بتواند تنگ می‌کند. میان کسی که ادعای رسالتی دارد و همیشه به قصد آگاه کردن و انذار مردم می‌نویسد اما همواره در نقاب است (و آن‌چه بر زبان می‌آورد پیوسته در تناقض آشکار است با آن‌چه خود هست: در دیگران طعنه می‌زند به خاطر همان چیزهایی که به درجاتی شدیدتر در خودِ او یافت می‌شود) فرق است با کسی که می‌نویسد و همواره می‌توان ادعاهای او را با تاریخ نوشته‌های‌اش سنجید و تغییر یا تحول‌اش را دید و کارنامه‌اش را تماشا کرد؛ و البته عیان و بی‌نقاب می‌نویسد. آری، نقاب‌دار نبودن و بی‌حجاب و بیرون از پرده نوشتن، خود می‌تواند فضیلتی باشد.

پیش‌تر از این بارها این را نوشته‌ام که وبلاگ‌نویسی یعنی عرصه‌ی خطا کردن و میدانی است برای آزمون حس و حال، ذوق و اندیشه و بسیار چیزهای دیگر. وبلاگ‌نویسی شئون بسیاری دارد. کارکردهای زیادی دارد. اما کسانی هم هستند که سخت عنان قلم را محکم گرفته‌اند که مبادا چیزی ننویسند که شأن بشریت‌شان آشکار شود و دیگران بفهمند که آن‌ها هم کسانی هستند مثل خودشان، نه بیشتر نه کمتر. وبلاگ‌نویسی همه را برابر کرده است، الا کسانی را که پشت نقاب‌اند. این بحث، بحث درازدامنی است. شاید در فرصت دیگری بیشتر درباره‌اش نوشتم.

برای من آن کسی که سخن می‌گوید بی‌هیچ پروایی و اندیشه‌اش را بی‌نقاب‌پوشی بیان می‌کند و می‌تواند خودش را مرتب تصحیح و تصفیه کند، به مراتب ارزش‌مندتر از کسی است که پیوسته می‌نویسد و پیوسته یک نفر است و همیشه همان است که بوده است و آن یک نفر همان چهره‌ی نقاب‌دار است.

مرتبط: از یکی از فقرا (از فل سفه)

ای نقاب‌دار! آدم باش! آدم شو!

۳

استحاله‌ی بلاگرولینگ گوگل

خدا خیر بدهد نویسنده‌ی این وبلاگ را. تا به حال دو دفعه باعث شده است بلاگرولینگ گوگلی که در ملکوت استفاده می‌کنم بهتر و خوش‌فرم‌تر شود. این شکل جدید بلاگرولینگ تمام وبلاگ‌هایی را که (در لیست من هستند) و در ۲۴ ساعت گذشته آپدیت شده باشند، پر رنگ می‌کند و می‌فرستد بالای لیست. موقع کلیک کردن هم لینک‌ها را در صفحه‌ی تازه باز می‌کند، بر خلاف بلاگرول زمانه که نه معلوم است در چه بازه‌ی زمانی لینک‌ها به روز شده‌اند و نه لینک‌ها را در صفحه‌ی تازه باز می‌کند. دست مریزاد به پاسپارتو!
۱

بر می‌گردم؛ عجله نکنید!

محض اطلاع آن عده از دوستانی که می‌آیند این‌جا، کمی گیج می‌شوند و چیزهای بعضاً شطح‌آمیز می‌خوانند، عرض می‌کنم که:
به زودی بر می‌گردم بین خودتان! هر عروجی، هبوطی هم دارد. دارم تمرین می‌کنم، مثل چتربازها،‌ که موقع فرود آمدن خودم را به کشتن ندهم! سعی می‌کنم فرودِ آرامی داشته باشم. شما هم آسوده‌خاطر باشید! همه چیز خوب است. دوباره اگر دیوانه شدم، حتماً می‌فهمید!
۲۳

امیرفرشاد ابراهیمی: وبلاگ‌نویس مزاحم

هزار بار تا به حال سعی کرده‌ام این مسأله‌ی مزاحمت‌های وبلاگی امیرفرشاد ابراهیمی ختم به خیر شود و هر بار که این اطلاع‌رسانی به روز شدن وبلاگ‌اش را برای‌ام ای‌میل می‌کند (و من هرگز هیچ جا درخواستی برای با خبر شدن از به روز شدن وبلاگ‌اش نداده بودم) با خودم می‌گویم این بار حتماً می‌فهمد و دیگر نمی‌فرستد این ای‌میل‌های مزاحم را. اما نمی‌شود که نمی‌شود. هر بار می‌روم این اشتراکی را که من هرگز انجام داده بودم لغو می‌کنم و باز می‌بینم که با اسمی دیگر، با ای‌میلی دیگر، دوباره این ای‌میل‌های هرز و مزاحم از راه می‌رسند!‌ آقاجان! پدرت خوب، مادرت خوب!‌ چه آزاری داری که شرت را از سر ملتِ ای‌میل‌دارِ کره‌ی زمین کم نمی‌کنی؟! گفتم یک بار این را در وبلاگ‌ام علنی بنویسم، شاید تکانی بخورد و دستِ‌ از سرِ ما بردارد. شرطِ ادب، شرط انسانیت، شرطِ مروت و مدارا، و شرط زیستن اخلاقی در فضای وبلاگستان این است که دیگران را با این کارها آزار ندهی. دست بردار آقاجان! بگذار زندگی‌مان را بکنیم. اگر دوست داشتیم و لازم بود، خودمان کور نیستیم، بلدیم بیاییم وبلاگ‌ات را بخوانیم! نکن آقا! خوب نیست!
۱۱

این‌جا اجباری نیست!

جملات زیر را حسین نوروزی در آن ستون سمت چپ وبلاگ‌اش نوشته است:
«این‌جا اجباری نیست. دوست‌ نداری، فکر می‌کنی به‌ت توهین می‌شود، هرچی! نخوان! از خوانده شدن، لذت می‌برم. خواننده‌ای را که بفهمد، روی سرم می‌گذارم. ولی دل‌ام نمی‌خواهد نظر کسی را بدانم. حق توست که نخوانی، حق من است که نخواهم نظرت را بدانم. همین!»

خیلی خوش‌ام آمد از این. گفتم بنویسم‌اش، ننوشته از دنیا نروم! خیلی خوب است آدم با خودش و بقیه‌ی آدم‌های دنیا رو راست باشد و حرف دل‌اش و وضعیت‌اش را خیلی روشن برای ملت تشریح کند. مثلاً بنویسد: «ایمیل را نگذاشته‌ام که نظرت‌ات را آن‌شکلی بفرستی؛ خاصه وقتی زنی باشی!! صرفا جهت مراسلات و مکاتبات دوستانه و مردانه است. خیلی جدی!». اصلاً چرا من این‌ها را نقل می‌کنم؟ خودتان بروید هر روز همان ستون سمت چپ را بخوانید. انگار خودش یک مانیفست تمام عیار وبلاگ‌نویسی است. خوش‌ام می‌آید از این همه صراحت و صداقت.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5
صفحه‌ی قبل