۴

پای استدلالیان و پای استدلال

مولوی بیت مشهوری دارد: پای استدلالیان چوبین بود / پای چوبین سخت بی تمکین بود. این بیت قرن‌ها با ذهن بسیاری بازی کرده است (از جمله با ذهن آرامش دوستدار – ر. ک. ص. ۱۵ کتاب «امتناع تفکر در فرهنگ دینی»؛ پیشگفتار). مولوی آشکارا می‌گوید پای «استدلالیان» چوبین بود و خودش بلافاصله متوسل به نوعی «استدلال» می‌شود. روی سخن مولوی با «استدلالیون»‌ است، نه با «استدلال» (بر خلاف تصور شتاب‌زده‌ی آرامش دوستدار). مولوی بارها انواع استدلال را به کار برده است. بدون شک استدلال‌های او فلسفی نیست، اما به هر روی استدلال است. مولوی با فلاسفه مشکلات جدی دارد. دلایل تاریخی این مشکلات را هم بسیار کسان بارها نوشته‌اند. اما این یک بیت را همه برای حمله به خود «استدلال» و رها کردن آدمیان از قید حتی «عقل» به کار برده‌اند، حال آن‌که مولوی مخاطب‌اش استدلالیان بوده است – آن‌ها که دلیل می‌تراشند. مولوی با دلیل‌تراشان و فلسفیانی که به قول او «در وسایط می‌فزایند» اختلاف نظر دارد. گاهی اوقات دقت کردن به کلمات یک نفر در فهم اندیشه‌ی او بسیار راه‌گشاست.

پ. ن. این هم پس و پیش شعر:

صد هزاران ز اهل تقلید و نشان
افکندشان نیم وهمی در گمان 
که بظن تقلید و استدلالشان 
قایمست و جمله پر و بالشان 
شبهه‌ای انگیزد آن شیطان دون 
در فتند این جمله کوران سرنگون 
پای استدلالیان چوبین بود 
پای چوبین سخت بی تمکین بود 
غیر آن قطب زمان دیده‌ور 
کز ثباتش کوه گردد خیره‌سر 
پای نابینا عصا باشد عصا 
تا نیفتد سرنگون او بر حصا 
آن سواری کو سپه را شد ظفر 
اهل دین را کیست سلطان بصر 
با عصا کوران اگر ره دیده‌اند 
در پناه خلق روشن‌دیده‌اند 
گر نه بینایان بدندی و شهان 
جمله کوران مرده‌اندی در جهان

۱

حاشیه‌هایی در باب دو بیت مولوی

مدتی پیش، روی پروژه‌ای کار می‌کردم که باید مجموعه‌ای شعر، از قصیده گرفته تا غزل را هم آوانگاری می‌کردم و هم ترجمه. انتخاب اشعار با خود من بود. طبعاً باید از مولوی هم شعر اختیار می‌کردم. ضمن ورق زدن‌های مکررم در دیوان شمس (و گزیده‌ی شفیعی کدکنی)، به دو بیت دردسر ساز (حداقل برای خودم) برخوردم. بیت‌ها این‌ها هستند:

۱. آن‌که زین جرعه کشد، جمله جهان‌اش نکشد / مگر او را به گلیم از بر ما برگیرند
۲. حلاج وشانیم که از دار نترسیم / مجنون صفتانیم که در عشق خداییم

مشکلات این‌هاست: در بیت اول، آن «نکشد» در مصرع نخست باید با ضم کاف خوانده شود یا به کسر (یا فتح) کاف؟ یعنی کسی که از این جرعه بخورد دیگر دنیا هم حریف‌اش نمی‌شود و کسی نمی‌تواند او را به قتل برساند؟! یا کسی که این جرعه را بخورد آن قدر مست و ملنگ و خراب می‌شود که باید حتماً بیندازندش توی گلیم تا بتوانند حمل‌اش کنند (بکشندش)؟

در بیت دوم، دو کلمه‌ی آخر مصرع دوم، مشکل ساز است. پیش از هر چیز، این بیت از غزلی است که به مولوی منسوب است ولی واقعاً از آن مولوی نیست. اما آن‌قدر متواتر است که همه فکر می‌کنند غزل مولوی است (ما در ره عشق تو اسیران بلاییم؛ این را شجریان هم خوانده است). دو کلمه‌ی آخر را باید خواند: «در عشقِ خداییم» (یعنی به حالت اضافی) یا «در عشقْ خداییم» (با سکون روی قاف عشق)؟ عده‌ای حالت اول را اختیار کرده‌اند که مثلاً بوی شرک از آن به مشام نرسد ولی این‌جوری بیت پاک بی‌معنا می‌شود. یعنی چه که در عشقِ خداییم؟ در عشقِ کسی بودن یعنی چه؟ شجریان صورت درست‌تر آن را می‌خواند یعنی در عشقْ خدا هستیم. از حیث لفظی این قرائت دوم درست‌تر است چون در مصرع نخست به حلاج اشاره رفته است که ادعای انا الحق کرده بود و بعد هم صحبت از مجنون و دیوانگی‌های اوست. اما این هم قرائتِ وصله‌بندی شده‌ی آن است. بیت اساساً بیت ضعیفی است. در عشق، خدا بودن یعنی چه؟ خوب اگر کسی خداست در همه چیز خداست. چه حاجت به این قید؟ مثلاً اگر بگویند فلانی در علم، خداست، چه معنایی می‌دهد؟ این تعبیرها، فلانی در فلان چیز خداست، به نظر من خیلی امروز می‌آیند. خلاصه یک جای این تلقی بدجوری می‌لنگد. من هم دقیق نمی‌توانم تقریرش کنم.

این‌ها را وقتی که کار را انجام می‌دادم یک بار با سایه در میان نهادم. در مورد بیت دوم، او اول گفت همان «در عشقِ خداییم» درست‌تر است، اما دوباره که با او صحبت کردم حرف‌اش را تصحیح کرد. صورت درست‌تر از نظر سایه هم همان در عشقْ خداییم است. درباره‌ی بیت اول اما، چنان‌که سایه هم تأیید کرد، قرائت نکشد به معنای حمل کردن درست‌ است. نکُشد بدون شک غلط است.

اما نکته‌ی حاشیه‌ای: بزرگان هم بعضی وقت‌ها شعرهای بی‌سر و ته و بی‌معنایی می‌سروده‌اند. هر کس شاعر بزرگی باشد، همیشه همه‌ی شعرهای‌اش درخشان نیست. یعنی آدم وقتی شعری را می‌خواند که می‌گویند مال شاعر بزرگی است (حتی شعر حافظ یا مولوی باشد)، نباید عقل‌اش را دربست بدهد دستِ نامِ شاعر. بعضی وقت‌ها خوب است آدم کمی فکر کند و عقل‌اش را به کار بیندازد و تجزیه و تحلیل کند. نمی‌شود هر چیز بی‌معنایی را همین‌جور خواند به بهانه‌ی این‌که خوب این‌جا این‌جوری نوشته‌اند یا اصلاً آدم شروع به تأویل‌های بی‌سر و ته و ضعیف بکند (مثل آن موردِ در عشقِ خداییم) تا جوری ماجرا را رفو کند.

۱۰

«عقدنامه»

«انکحت…» عشق را و تمام بهار را!
«زوجت…» سیب را و درخت انار را!

«متعت…» خوشه خوشه رطبهای تازه را
گیلاسهای آتشی آبدار را!

«هذا موکلی…»: غزلم دف گرفت و گفت.
تو هم گرفته‌ای به وکالت سه‌تار را!

«یک جلد…» آیه آیه قرآن! تو سوره‌ای!
چشمت «قیامت» است! بخوان «انفطار» را!

«یک آینه…» به گردن من هست…دست توست٬
دستی که پاک می‌کند از آن غبار را

« یک جفت شمعدان…»؟! نه عزیزم! دوچشم توست
که بر دریده پرده شبهای تار را!

مهریه‌ی تو چشمه و باران و رودسار
بر من بریز زمزمه‌ی آبشار را!

«ده شرط ضمن…» ده؟!…نه! بگویید صد!…هزار!
با بوسه مهر می‌کنم آن صد هزار را!

لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرایط دیوانه‌وار را!

این بار من به بوسه‌ات افطار می‌کنم
خانم! شکسته‌ای عطش روزه‌دار را!

«سیامک بهرام‌پرور»
از کتاب «عطر تند نارنج»

نقل از: وبلاگ گزاره

پ. ن. خوب ربطش این است که امروز سالگرد ازدواج من و بانو است!

۲

صدای بال ققنوسان

از استاد محمدرضا شفیعی کدکنی

پس از چندین فراموشی و خاموشی
 صبور پیرم
ای خنیاگر پارین و پیرارین
چه وحشتناک خواهد بود آوازی که از چنگ تو برخیزد
 چه وحشتناک خواهد بود
 آن آواز
که از حلقوم این صبر هزاران ساله برخیزد
نمی‌دانم در این چنگ غبار آگین
تمام سوگوارانت
 که در تبعید تاریخ‌اند
دوباره باز هم آوای غمگین‌شان
 طنین شوق خواهد داشت؟
شنیدی یا نه آن آواز خونین را؟
نه آواز پر جبریل
صدای بال ققنوسان صحراهای شبگیر است
 که بال افشان مرگی دیگر
 اندر آرزوی زادنی دیگر
 حریقی دودناک افروخته
در این شب تاریک
در آن سوی بهار و آن سوی پاییز
 نه چندان دور
 همین نزدیک
 بهار عشق سرخ است این و عقل سبز
بپرس از رهروان آن سوی مهتاب نیمه‌ی شب
 پس از آنجا کجا
 یارب؟
در آن‌جایی که آن ققنوس آتش می‌زند خود را
 پس از آن‌جا
کجا ققنوس بال افشان کند
 در آتشی دیگر؟
خوشا مرگی دگر
 با آرزوی زایشی دیگر

۴

ققنوس و شب یلدا

تمام امروز داشتم به شعر و موسیقی و ققنوس  و شب یلدا و پرویز مشکاتیان فکر می‌کردم. این قدر این کلمه‌ها و مفاهیم ذهن‌ام را بازی دادند که عاقبت این‌ها را نوشتم (به این می‌گویند شعر؟). شاید بعداً بعضی جاهای‌اش را اصلاح کردم ولی خوب همین است فعلاً دیگر. در ضمن این شعر است فقط (یعنی خودم چیزی در مایه‌های شعر می‌فهمم‌اش)، مانیفست سیاسی عرفانی اجتماعی نیست!

ققنوسِ من! ای خفته‌ی خاکسترِ دوران!
آواز بخوان!
بال بگردان!
خاکستر خونین تو دیری است خموش است!

صد بار در این قرن پر از زیورِ تزویر
در خونِ فلق سوختی و چشم گشودی.
بار دگر از مشرقِ هستی
خورشید صفت سر به طلوعی
            زرین و شرر بار برون کن!

در حنجره‌ات نغمه‌ی خونین اساطیر
پنهان شده با داغِ دلِ این فلک پیر
همرازِ من! ای مرغ خوش‌آهنگِ سعادت!
دیگر به کدامین لقب‌ات باید خواندن؟

عنقا شده‌ای گم شده در ابر و مِه و دود
افسانه‌ی قافِ تو دگر رفته ز هر یاد
کس قدر نداند
آن سایه‌ی فرخنده‌‌ی همسایه‌ی جان را!

اینک من و این کوه:
خورشید رخ افروخته بر اوج و ستیغ‌اش
اینک تو و این دشت:
وقت است دگر باره بسوزی!
وز نو بفروزی!

برخیز و دگر بال به پرواز گشا باز
آوازه‌ی ققنوس در افسونِ زوال است
آواز بخوان باز!

این دیر و درازِ شب مغرب
این بانوی یلدا
خورشید همایون تو را خواهد زایید

همزادِ تو فردا
آغاز نوی را
بر گرده‌ی کیهانِ کهن‌سال
خواهد بارانید!

برخیز و بخوان آوازت را
هم‌پهلوی خورشید
نوزادِ شبِ ظلمتِ یلدا!

***
ادامه‌ی مطلب هم ممکن است برای‌تان جالب باشد!

ادامه‌ی مطلب…

۱

در رثای یک عرفان‌شناس طراز اول

فکر می‌کنم این بحث عرفان به اصطلاح اجتماعی عبدی کلانتری نیاز به نقد و جرح فراوان دارد. سعی می‌کنم تا جایی که می‌توانم شواهد مستقیم و معتبری را از متون دستِ اول – تا حد امکان – و با تکیه بر حاصل پژوهش‌های علمای زبده و ورزیده‌ی ایرانی نقل کنم تا مستندات ادعای‌ام روشن باشند. اما این‌ها برای آینده است. این یادداشت کوتاه، بعد از آن نقد، ذکر خیری است از استاد فقید دکتر عبدالحسین زرین کوب که خود در ادبیات و تاریخ و اندیشه‌ی عرفانی در ایران استوانه‌ای استوار بود و معیاری مثال‌زدنی. کاش آن‌ها که هر روز ادعای فهم و تفسیر عرفان می‌کنند، یک بار آثار او را به دقت بخوانند تا حداقل مبنای مدعیات پر طمطراق‌شان روی هوا نباشد!

دیشب دیدم شعری از دکتر تقی پورنامداریان در مجله‌ی بخارا آمده است در رثای دکتر عبدالحسین زرین‌کوب. دریغ‌ام آمد شعر را این‌جا نیاورم. روانِ آن بزرگ مردِ فرهیخته شاد باد. عنوان شعر «شعله‌ی طور» است که نام یکی از کتاب های استاد است.

ادامه‌ی مطلب…

۴

عشق و قدرت

چند روزی است دارم به قدرت فکر می‌کنم و این‌که چه اندازه مهیب است واقع شدن در شعاع قدرت. قدرت را عام بگیرید که شامل شهرت و جاه و مقام و ثروت و غیره می‌شود. این حس فزونی طلبی و استعلای آدمی را هیچ چیزی جز عشق نمی‌تواند این قدر خوار کند. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم عشق و قدرت با هم منافاتِ تام دارند: «در کوی ما شکسته‌دلی می‌خرند و بس»:
در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرند
ابراز بندگی کن و اظهار چاکری
همین‌طور که این فکرها توی ذهن‌ام کلنجار می‌رفت، دیشب به یاد ترجیع بند هاتف اصفهانی افتادم که می‌گفت:
چشم دل باز کن که جان بینی □ آنچه نادیدنی است آن بینی
گر به اقلیم عشق روی آری □ همه آفاق گلستان بینی
بر همه اهل آن زمین به مراد □ گردش دور آسمان بینی
آنچه بینی دلت همان خواهد □ وانچه خواهد دلت همان بینی
بی‌سر و پا گدای آن جا را □ سر به ملک جهان گران بینی
تا به جایی که می‌گوید:
هرچه داری اگر به عشق دهی □ کافرم گر جوی زیان بینی
جان گدازی اگر به آتش عشق □ عشق را کیمیای جان بینی
از مضیق جهات درگذری □ وسعت ملک لامکان بینی
آنچه نشنیده گوش آن شنوی □ وانچه نادیده چشم آن بینی
تا به جایی رساندت که یکی □ از جهان و جهانیان بینی
با یکی عشق ورز از دل و جان □ تا به عین‌الیقین عیان بینی
که یکی هست و هیچ نیست جز او □ وحده لااله الاهو
دیدم حیف است بخواهم چیزی درباره‌ی این ترجیع‌بند درخشان و پر مغز بنویسم. بهتر است تمام ترجیع بند را برای ثبت در ملکوت هم که شده و برای مراجعه‌های بعدی خودم همین‌جا بیاورم. شما هم بخوانید و لذت ببرید.

ادامه‌ی مطلب…

۰

نهنگِ شهادت!

مکن در جسم و جان منزل، که این دونست و آن والا
قدم زین هر دو بیرون نه نه آنجا باش و نه اینجا
بهرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمان
بهرچ از دوست وا مانی چه زشت آن نقش و چه زیبا
گواه رهرو آن باشد که سردش یابی از دوزخ
نشان عاشق آن باشد که خشکش بینی از دریا
سخن کز روی دین گویی چه عبرانی چه سریانی
مکان کز بهر حق جویی چه جابلقا چه جابلسا
شهادت گفتن آن باشد که هم ز اول در آشامی
همه دریای هستی را بدان حرف نهنگ آسا

ادامه‌ی مطلب…

۵

شوق یوسف

سایه - لندنباز شوق یوسفم دامن گرفت
پیر ما را بوی پیراهن گرفت

ای دریغا نازک آرای تنش
بوی خون می‌آید از پیراهنش

ای برادرها! خبر چون می‌برید؟
این سفر آن گرگ یوسف را درید!

یوسف من! پس چه شد پیراهنت؟
بر چه خاکی ریخت خون روشنت

بر زمین سرد خون گرم تو
ریخت آن گرگ و نبودش شرم تو

تا نپنداری ز یادت غافلم
گریه می‌جوشد شب و روز از دلم

داغ ماتم‌هاست بر جانم بسی
در دلم پیوسته می‌گرید کسی

ای دریغا پاره دل جفت جان
بی جوانی مانده جاویدان جوان

در بهار عمر ای سرو جوان
ریختی چون برگ‌ریز ارغوان

ارغوانم! ارغوانم! لاله‌ام!
در غم‌ات خون می‌چکد از ناله‌ام

آن شقایق رسته در دامان دشت
گوش کن تا با تو گوید سرگذشت

نغمه‌ی ناخوانده را دادم به رود
تا بخواند با جوانان این سرود

چشمه‌ای در کوه می‌جوشد من‌ام
کز درون سنگ بیرون می‌زنم

از نگاه آب تابیدم به گل
وز رخ خود رنگ بخشیدم به گل

پر زدم از گل به خوناب شفق
ناله گشتم در گلوی مرغ حق

آذرخش از سینه‌ی من روشن است
تندر توفنده فریاد من است

هر کجا مشتی گره شد، مشت من
زخمی هر تازیانه پشت من

هرکجا فریاد آزادی منم
من در این فریادها دم می‌زنم

(ه. ا. سایه)

۳

ز درس فقه چه آموختند؟

این ابیات نزاری قهستانی شب مرا ساختند:

جهان خراب شد از عالمان وقف تراش
برو نزاری و جز در لباس جهل مباش
در این مزارع دنیا به هرزه دانه‌ی عمر
به اعتماد بر اندر زمین شوره‌ مپاش
خرد به وعظ منافق چه التفات کند
طبیب عقل به بیهوش کی دهد خشخاش؟
فساد و منکر اهل صلاح تا حدی است
که آفرین و ثنا واجب است بر اوباش
ز درس فقه چه آموختند جز سالوس؟
ز علم و فضل چه اندوختند جز پرخاش؟
ز دوک پیره زنان می‌دهد ترازِ لباس
ز شام بی‌پدران می‌نهد وجوه معاش

و آهی بلند و دراز و سوزناک! همین!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد