۰

تشویش توحش در پاریس و بیروت

دنیا،‌ دنیای سوء تفاهم است. دنیای برجسته کردن رنج خویش و ندیدن رنج دیگری است. انسان‌ها وقتی خشمگین‌اند و زخم‌خورده سخت می‌توانند خشم و جراحت دیگری را درک کنند. فاجعه‌ی پاریس هیچ تفاوت گوهری با فاجعه‌های بیروت و کابل و بغداد و هزار جای دیگر در سوریه ندارد. برجسته کردن این نکته‌ی بدیهی، البته که به معنای نادیده گرفتن فاجعه‌های دیگر نیست. ولی سؤال بسیاری این است: الآن که یکی زخم‌خورده و مصیبت‌دیده است چه جای سخن گفتن از رنج دیگری؟ پرسش به همین سادگی است.

به پرسش گرفتن نابرابری و تبعیض مسأله‌ی کانونی و محوری همه‌ی حوادثی است که رخ می‌دهد. مشکل برهوتی است که در آن عدالت غایب است. تبعیض بیداد می‌کند. فقر و جهل امان بسیاری را بریده است نه فقط در ویرانه‌های سوریه و زیر آوارهای افغانستانی که دهه‌هاست در میان این ویرانه‌ها مثل روح سرگردان می‌چرخد. مشکل عدالتی است که نیست. لذا این خشم قابل درک است.

مشکل فقط پاریس و بیروت نیست. مشکل قطاری است که به راه افتاده است و متوقف کردن‌اش همدلی می‌خواهد و درک بشریت مشترک همه‌ی انسان‌ها. وقتی کسی می‌گوید چرا پاریس برای‌تان مهم‌تر از بیروت است البته که نمی‌گوید جان آن‌که در پاریس قربانی شده بی‌اهمیت بوده و خون‌اش بی‌ارزش‌تر از خون قربانی بیروتی است. به روشنی سخن از این است که جایی در این روایت‌ها مشکلی بنیادین وجود دارد. مسأله توصیف هم نیست که بگویند واقعیت رسانه‌ها و قدرت و سیاست همین است و باید با آن کنار آمد. مسأله تجویز است. مسأله این است که چه باید کرد که رنج و مصیبت هر انسانی فارغ از تبار و نژاد و دین و آیین و ملیت‌اش برای همه مهم باشد بدون هیچ استثنا و تبعیضی.

بله جان انسان‌ها مقدس است. جان همه‌ی انسان‌ها مقدس است. اگر و اما و الا هم ندارد. به هر دلیل و علتی که خون انسانی ریخته شود، فاجعه‌ای است برای همه‌ی بشریت. خیلی ساده می‌توان مشکل را به دین نسبت داد. به این دین یا آن دین. مشکل خشونت دین اسلام یا دین یهود نیست. مشکل خودکامگی یا دموکراسی نیست. دقت کنید که به نام همه‌ی این‌ها خون ریخته شده. بلی حتی به نام دموکراسی و آزادی و حقوق بشر خون‌ها ریخته شده و هنوز هم ریخته می‌شود. به نام این دین و آن دین هم. پاک کردن و زدودن دین یا مثلاً اصلاح دینی هم دردی را از کسی دوا نخواهد کرد. کانون مسأله انسان است. عاملیت خشونت به دست انسان‌هاست. انسان‌ها به علل مختلف جنایت می‌کنند. یافتن ریشه‌ها مهم‌تر است. ما اغلب در پیدا کردن ریشه‌ها خطا می‌کنیم. دلیل استمرار فاجعه هم دقیقاً همین است که خطا کرده‌ایم در شناختن ریشه. اگر خطا نکرده بودیم قرن بیستم و بیست و یکم خون‌بارترین قرن‌های تاریخ بشری نبودند. همه‌ی این شواهد تاریخی نشان می‌دهد آدمیان خطا می‌کنند در فهم ریشه‌ها و بر فهم خطاهای خود هم اصرار دارند.

هول‌ناک‌تر آن است که وقتی کسی تذکر می‌دهد که ریشه را درست شناسایی نکرده‌اید در کشاکش عاطفه و هیجان، دردمندی و شفقت او هم نادیده گرفته می‌شود و متهم می‌شود به بی‌تفاوتی یا بی‌مقدار کردن خون قربانی. و البته که چنین بازی کردن با عواطف مردمان خشمگین و زخم‌خورده همیشه جواب می‌دهد. وقتی کسی عصبانی است با او از خرد سخن نمی‌گویند. البته بسیاری هستند که فاصله‌ی واقعی زندگی‌شان با پاریس و بیروت یکسان است ولی نابرابری رسانه و حساس نبودن‌شان به نقد باعث می‌شود به سادگی خودشان را به پاریس یا بیروت نزدیک‌تر ببینند و نگویند قربانی پاریس همان حقوقی را دارد که قربانی عراقی یا سوری یا لبنانی. مرگ در پاریس عواطف را بیشتر تحریک و تهییج می‌کند تا مرگ در سوریه.

در این کشاکش خشم و نفرت و عقده خالی کردن کسی نمی‌پرسد که تبعیض و بی‌‌عدالتی را چگونه باید زدود. مرگ فلسطینی و لبنانی اهمیتی ندارد ولی مرگ پاریسی مهم است. این‌ها واقعیت است. در میانه‌ی این غوغای عواطف، البته که مطالبه‌ی پاسخگویی و محکومیت بسیار هم معقول و خردمندانه می‌‌نماید. امروز صبح رادیوی ال‌بی‌سی لندن گزارشی از مردم می‌داد. زنی انگلیسی که در لندن زندگی می‌کند می‌گفت: تا زمانی که شاهد تظاهرات میلیونی مسلمان‌ها در سراسر جهان در محکومیت حوادث پاریس نباشم احساس ناامنی می‌کنم و بچه‌ام را نمی‌توانم بفرستم مدرسه! دقت بفرمایید این‌جا لندن است. پاریس نیست. به پاریس خیلی نزدیک است ولی این اندازه خشم و نفرت حیرت‌آور است. هیج کس نمی‌پرسد که با همین منطق هستند کسانی که خواهند گفت تا زمانی که میلیون‌ها اروپایی در محکومیت حمله به عراق و افغانستان (و محکومیت جورج بوش و تونی بلر و حالا بگو اسراییل) تظاهرات نکنند سخن «غرب» در هیج زمینه‌ای مسموع نیست و ما همیشه احساس ناامنی خواهیم کرد. تمام این سخنان بذر نابردباری می‌کارد. زمینه‌ی عدم تفاهم را فراهم می‌کند. رگ گردن‌ها را قوی می‌کند. شکاف‌ها را بیشتر می‌کند. به راه حل نزدیک‌تر نمی‌شویم. عملاً راه را بر تکرار همه‌ی این فجایع هموار می‌کنیم.

Hadi Heidari - Beirut

فراموش نکنیم. آدمیان قابلیت حیرت‌آوری دارند برای سقوط به هول‌ناک‌ترین مغاک‌های وجودی. انحطاط استعداد آدمی است. غربی و شرقی، مسلمان و غیر مسلمان، دین‌دار و بی‌دین نمی‌شناسد. اصل نکته هم همین است که مرزی نیست میان جنایت‌ها. جنایت مسلمان، جنایت‌تر از جنایت یهودی یا مسیحی،‌ دموکرات یا خودکامه، سکولار یا دین‌دار نیست. همه به یک اندازه جنایت‌کار می‌شوند وقت ریختن خون دیگری. این است اصل نکته. اما فضای عاطفی می‌طلبد که بگویی جنایت داعش، جنایت‌تر از جنایت اسراییل است. هر چقدر هم که تظاهرات برگزار کنی و افشاگری رسانه‌ای کنی، باز هم قصه‌ی جنایت داعش بهتر فروش می‌رود. مخاطب آسان‌تر همدلی می‌کند با رسانه‌ای که با این قصه کاسبی هم می‌کند.

سخن گفتن از برابر بودن همه‌ی انسان‌ها و جنایت بودن همه‌ی جنایت‌ها سخنی سرد و عقلانی و انتقادی نیست. اتفاقاً دردمندانه‌ترین تحلیل همین است: همه‌ی ما آدمیان با هم سقوط می‌کنیم. همه با هم رنج می‌کشیم. همه با هم خون دل می‌خوریم. ولی روایت‌ها نابرابرند. در روایت‌ها عدالتی نیست. تبعیض بیداد می‌کند. تسلط تبعیض و بی‌عدالتی (و البته فقر و جهل) راه را بر استمرار این توحش هموارتر می‌کند. همبستگی مبنای‌اش نه ملیت است نه رنگ پوست نه داشتن (یا نداشتن) این یا آن دین. ارج‌مندترین مبنای همبستگی انسانیت مشترک همه‌ی انسان‌های دین‌دار و بی‌دین است. گویی در میانه‌ی این نفرت کورت و مهیب، دین داشتن یا نداشتن است که مبنای همبستگی است. این آغاز فاجعه است. بنشینیم و بیندیشم. این همه با هم بیگانه، به کجا خواهیم رسید آخر.

* تصاویر از: هادی حیدری

۱

بت‌واره ساختن از خشونت و عدم‌ خشونت

کوشش برای آرمان دموکراسی، مستلزم دقت نظری فراوان است. این روزها که بحث از خشونت و عدم خشونت داغ است، سخت نیازمند تأمل‌های نظری عمیق‌تر – فارغ از تموج‌های رمانتیک و قصه‌سرایانه یا شاعرانگی‌های فارغ از حکمت و دوراندیشی – هستیم.

در محافل سیاسی امروز ایران، گروهی از دموکراسی‌خواهان – یا به طور عام‌تر، کسانی که خواهان آزادی و عدالت اجتماعی هستند – بسیاری اوقات اصلاح‌طلبی را به معنای وسیع دموکراسی خواهی به کار می‌برند. اما این کاربرد عمدتاً در گفتار است اما در اندیشه و در عمل، گویی وسوسه یا دغدغه‌ی همان نوع اصلاحات حکومتی دوره‌ی هشت‌ساله‌ی دولت خاتمی است که بر این گفتار سایه می‌اندازد. نشانه‌ی این پریشانی و تعارض در گفتار و اندیشه همین است که مبناهای نظری موضع‌گیری‌های کلی و عمومی اصلاح‌طلبانه – به معنایی دموکراسی‌خواهانه – سخت ناپخته است. یک شاهدش، همین شلختگی فراوانی است که در فهم خشونت و عدم خشونت وجود دارد. روایت‌های دلپسند، رام‌کننده و خواب‌آور از چهره‌های بزرگ دموکراسی‌خواه، آن هم با تصویری رقیق و حساسیت‌زدایی شده، از ویژگی‌های مهم این نوع رویکرد به امر سیاسی و به طور خاص به اصلاحات به همان معنای کلان است.

در توضیح این نکته و برای روشن‌تر ساختن این‌که چرا و چگونه روایت‌های رمانتیک و رمان‌گونه از چهره‌های شناخته‌شده‌ی عدم خشونت، در واقع در جهت معکوس این هدف به کار گرفته شده است و دویدن پشت به قبله است، بندهایی از کتاب کلیدی جان کین، «خشونت و دموکراسی» (این‌جا را هم ببینید)، را که یکی از مهم‌ترین متن‌ها در فهم نسبت خشونت و دموکراسی است، این‌جا ترجمه می‌کنم. جان کین در سراسر این کتاب، اولویت را به پرسش‌های اخلاقی می‌دهد از قبیل این‌که خشونت در چه شرایطی موجه است و استدلال می‌کند که رفتار خشن و اسباب خشونت‌آمیز می‌تواند و باید «دموکراتیزه» شود – علناً در برابر دیگران پاسخگو باشد و مشوق کوشش‌هایی برای زدودن مازاد خشونت در جهان باشد.

«وقت‌هایی هستد که اعتراض غیر خشن، قدرت خشن را به معنایی تحت‌اللفظی خلع سلاح می‌کند. پیروزی هیجان‌انگیز صلح سبز علیه بزرگ‌ترین شرکت نفتی چند ملیتی، رویال داچ شل، در دریای شمال در تابستان سال ۱۹۹۵ – که کنشگران سکوی آهنی برنت را برای ممانعت از غرق کردن آن اشغال کردند – نمونه‌ای است چشم‌گیر از عملی جمعی بر مبنای عدم‌خشونت اصول‌مند. هم‌چنین می‌توان از شجاعت مثال‌زدنی چهره‌هایی عمومی مانند گاندی و مارتین لوتر کینگ یاد کرد یا عمل شجاعانه‌ی کنشگران جامعه‌ی مدنی مانند آنگ سان سو چی، که کمربند منع عبور گروهی از سربازان تا دندان مسلح برمه‌ای را به چالش گرفت و آرام و آهسته به سوی آن‌ها گام برداشت و آن‌ها را به مبارزه طلبید تا از دستورهای‌شان مبنی بر آتش گشودن به روی او – که سه بار فریاد شده بود – سرپیچی کنند و آن‌ها را وادار کرد که با شرمساری روی‌شان را برگردانند و تفنگ‌های‌شان را پایین بیاورند و به او اجازه بدهند که با وقار از میان این کمربند در کنار حامیان حیرت‌زده‌اش عبور کند. این نمونه‌های شجاعت و شهامت یادآور دو نکته‌ی اساسی هستند: یکی این‌که خشونت تازیانه‌ای است بر گرده‌ی دموکراسی تنها به این دلیل که خشونت انکار ارادی یا نیمه‌ارادی حضور فیزیکی و ذهنی یک فرد یا گروهی (بالقوه) از افراد غیرنظامی در جهان است؛ و دیگر این‌که خشونت می‌تواند و اغلب هم مولد خشونت بیشتر می‌شود و این‌که خشونت اسبی است وحشی و کسانی که بر این اسب می‌نشینند عاقبت زمین خواهند خورد، و استخوان‌شان بد خواهد شکست و دیگران را هم به دنبال خود به مرگ و تباهی می‌کشانند.» (ص. ۱۵۵). 

 الگوی آنگ سان سو چی، یکی از بهترین نمونه‌های راهپیمایی سکوت و اعتراض خاموش است که در آن کسی اسلحه به دست نمی‌گیرد و خشونت نمی‌کند (و بدون شک مردم ما با این الگو و رهبران این الگو سخت آشنا هستند). مرز ظریف این سخن البته این است که مسالمت‌جویانی جزم‌اندیش، این الگو، الگوی آنگ سان سو چی و گاندی و لوتر کینگ، را مصادره به مطلوب می‌کنند و چنان تصویری از این «حرکت» غیرخشن و آرام می‌سازند که این حرکت را تبدیل به «سکون» و «بی‌عملی» خواهند کرد و توجیه و تحسین این بی‌عملی و بردگی اختیاری را هم درست از همین کسانی می‌جویند که شیوه‌ی عملی و نظری‌شان خلاف این مشی سکون ذلیلانه در لباس خشونت‌گریزی صلح‌مدارانه و اصلاح‌جویانه است. کین در ادامه راه دشوار سیاست دموکراتیک (بخوانید اصلاح‌طلبانه) را در نفی دوگانه‌ی بت‌واره‌ی خشونت و جزم‌اندیشی مسالمت‌جویانه می‌داند:

«اگر پیامدهای بالقوه پیش‌بینی‌ناپذیر («خوب» یا «بد») تصمیم به استفاده یا عدم استفاده از خشونت را برای اهداف تعریف‌شده‌ی مشخص در نظر بگیریم، به سیاست دموکراتیک به خوبی توصیه می‌شود که هم صلح‌گرایی و مسالمت‌جویی جزم‌اندیشانه و هم بت‌واره‌گی (فتیش) خشونت را نفی کند. هر دو شیفته‌ی یک تعهد خاص به یک نوع اصل هنجاری مطلق و اسباب و وسایل ضمنی آن هستند. در نتیجه، هر دو رهیافت مایه‌ی ابرآلود شدن و ابهام یک مسأله‌ی هنجاری و تاکتیکی می‌شوند که خود امری پیچیده است. این دو حتی می‌توانند به یاری خشونت‌ورز بشتابند و در نتیجه احتمال خشونت را در امور انسانی افزایش دهند. اندیشه و سیاست دموکراتیک باید هر گونه سخنی از نیاز به «نظریه‌ی عمومی خشونت» را بر مبنای اصول اخلاقی رسمی و استدلال انتزاعی کلی نفی کند. درست است که نفی چنین جبر و حساب اخلاقی‌ای هیچ چیز را حل نمی‌کند جز نیاز به این‌که از لحاظ سیاسی آگاه باشیم که از چه چیزی می‌توان و باید پرهیز کرد – مانند نمونه‌های خیره‌سرانه و جسور خشونتی که علیه دیگران به کار بسته می‌شود.
و این نیز پیداست که بعید است  نفی فرمول‌های مطلق‌گرا در کسانی اثر کند یا باعث سکوت‌شان شود که خشونت برای‌شان بنا به تعریف در خور لعن و تکفیر است یا در کسانی که چنان عاشق و دلباخته‌ی خشونت‌اند که در بعضی موارد، مانند انقلاب‌ها یا جامعه‌ی مدنی در شرف فروپاشی، در معرض این هستند که خشونت را وسیله‌ای ضروری یا حتی به خودی خود هدفی هیجان‌انگیز بدانند. واقعاً افرادی هستند – خام‌اندیشانی آنارشیست و هرج‌ و مرج‌طلب، تروریست‌هایی بمب‌گذار، مدافعان متعصب نسخه‌ای از جهاد که قرآن هم جواز آن را نداده است، اعضای پریشان‌دماغ فرقه‌های آخرالزمانی، اراذل و اوباش آدم‌کش خیابانی – که این سخن را که خشونت می‌تواند و باید مشمول بحث عقلانی و مستدل یا ملاحظات روندهای دموکراتیک واقع شود، به تمسخر و استهزاء می‌گیرند. آن‌ها معتقدند که حق و ضرورت به جانبِ آن‌هاست. آن‌ها اگر قرار بود که اصلاً درباره‌ی مسأله فکر کنند، به سرعت نتیجه می‌گرفتند که بت‌واره‌ی خودشان از خشونت امری است جهان‌روا به این معنا که امری است مطلقاً موجه که در یکایک بسترها و موقعیت‌هایی اندیشیدنی می‌توان آن را به کار بست. این عده که سخن از کثرت‌گرایی و جامعه‌ی مدنی و دموکراسی متقاعدشان نمی‌کند، به سادگی دست‌شان به سوی ماشه‌ی اسلحه می‌رود تا دیگران را بکشند یا معیوب کنند… اندیشه‌ی دموکراتیک وقتی به این شکل صورت‌بندی شود، به استراتژی‌های مسالمت‌جو پیوندی جزم‌اندیشانه نخواهد داشت – به رغمِ این‌که دموکراسی در عدم خشونت رونق پیدا می‌کند و نهایتاً به سوی جهانی بدون خشونت اشاره دارد. این نکته البته مستلزم این سؤال است که خشونت چه وقتی و کجا تحت شرایط دموکراتیک مشروع است – و این‌که چگونه اوقاتی را پیدا کنیم که استفاده از انواعی از خشونت برای اهدافی عملی علیه حریف و رقیب معین موجه است. این پرسش را نمی‌توان فرمول‌وار جواب داد. این پرسش را تنها می‌توان استعجالاً پاسخ گفت و از طریق تصمیم‌هایی که در بستر شرایط یگانه‌ای در موقعیت‌های زمانی و فضایی خاص، صورت‌بندی می‌شوند» (صص. ۱۵۸-۹ و ۱۶۱).
اگر بخواهم عبارات بالا را خلاصه کنم، می‌توان گفت که: دموکراسی (بخوانید اصلاح‌طلبی) دو دشمن بزرگ دارد: کسانی که خشونت را تقدیس می‌کنند و از پرداختن به خشونت هیچ ابایی ندارد و حتی از آن ذوق می‌برند؛ و کسانی که خشونت را بالمره نفی و نهی می‌کنند و از آن لولوخورخوره می‌سازند و چهره‌ای کریه و مهیب از آن به تصویر می‌کشند و آن را اساساً و ذاتاً دشمن دموکراسی می‌دانند. این دو گروه، به تعبیر مولوی، «خرفروشانه یکی با دگری در جنگ‌اند / لیک چون وانگری متفق یک کارند». هر دو عاقبت پای دموکراسی‌خواهی را لنگ و ناکار می‌کنند.

جای بحث‌های نظری سنجیده و سخت‌گیرانه در این فضا بسیار خالی است و تا همین امروز هم سخن گفتن از آن‌ها دیر شده است. نشانه‌ی این‌که بحث جدی درباره‌ی این سخنان دیر است همین است که فضای فارسی‌زبان امروز ما اشباع شده است از گفتمان‌های مسالمت‌جوی جزم‌اندیشی که روز به روز بیشتر از امر سیاسی، سیاست‌زدایی می‌کنند و بیشتر از آن خوراکِ قصه و داستان آخر شب می‌سازند تا مایه‌ی تأمل و تفکر جدی عقلانی و سیاسی. بیشتر نوشتن و بیشتر توجه کردن به این بحث، وظیفه‌ی هر سیاست‌پژوه یا سیاست‌خوانی است که دغدغه‌ی آزادی و عدالت و آرمان‌های جامعه‌های محروم را دارد.

مرتبط:

۴

خون به خون شستن محال آمد محال

ماجرا ساده است: هستند میان ما کسانی که از زشتی، از درشتی، از پلشتی و از رذایل گریزان‌اند و با آن‌ها زندگی نمی‌کنند. خشم و خشونت هم در شمار همین رذایل هستند. کوشش برای زدودن این خشونت از عرصه‌های مختلف حیاتِ بشری تکلیفی است که به هیچ توجیه از انسان اخلاقی و جویای زیبایی ساقط نمی‌شود. این‌ها چیزهایی هستند بسیار بیش از شعار یا قصه. این مضمون بلند در قلب تمام حرکت‌های متعالی بشری نشسته است. پیامِ پیامبران هم چیزی جز این نیست. پیامبری که مقصود بعثت‌اش را اتمام «مکارم اخلاق» می‌خواند، همین نکته را به شیواترین وجهی بیان کرده است.
اما چرا این پیام، این مضمون شریف و فاخر فراموش می‌شود یا عده‌ای با غوغا کردن و توجیه و دلیل‌تراشی، کوشش می‌کنند یکسره از زیر بار آن شانه‌ خالی کنند و با طرح وضعیت‌های فرضی یا خیالی، این قاعده را بیشتر استثنا قلمداد کنند؟ فکر می‌کنم علت‌العلل این دلیل‌تراشی‌ها برای گریختن از تعهد اخلاقی و گریبان گرفتن از خویش میل و اشتها به قدرت است که آدمیان گرایش عجیبی به آن دارند. قدرت، هر زشتی و خشم و خشونتی را می‌تواند زیبا جلوه دهد و آن را توجیه کند. حرص و شهوتی که در قدرت هست، آدمی را نابینا می‌کند: حرص کورت کرد و محروم‌ات کند / دیو هم‌چون خویش مرجوم‌ات کند.
تباهی‌های سیاست در سه دهه‌ی گذشته، و شاید باید گفت در صد سال گذشته، در ایران، بیشتر باعث پا گرفتن و ریشه دواندن این شیوه‌ی سیئه شده است. زندگی، قاعده‌ای دارد که هیچ وضعیت اضطراری و خاصی نمی‌تواند آن قاعده را از زندگی بگیرد: زندگی جاری است و سیال است. زیستنِ آدمی با جمودِ خشم و خشونت سازگاری ندارد. تنازع این دو نیرو (یعنی زندگی و میل به خشم و خشونت) زیستن را بر آدمی تلخ می‌کند. سیاستی که در تمام این سال‌ها با حرص بی‌اندازه‌ای کوشیده است زندگی‌ها را در چنبره‌ی قدرت خویش در آورد و پیوسته دامن سیطره‌ی خویش را بیش از پیش بگستراند، اول جایی را که هدف می‌گیرد، همین اصول برین و کلان اخلاقی است: برای این‌که سیاست بتواند کار خود را بکند، باید اصول اخلاقی را خُرد و حقیر کرد. سیاستِ قدرت و ارعاب، بدون جزیی کردن و استثنایی کردن اخلاقی نمی‌تواند قدم از قدم بردارد. قدرت، همواره خود را مقدم بر اخلاق می‌داند، در نتیجه هیچ قیدِ اخلاقی را بر خود بر نمی‌تابد. سیاست بیدادگرانه، طبعاً عدالت را به میل خود تفسیر می‌کند و در واقع قیدی بر عدالت می‌نهد. عدالت که فوق سیاست است و خود اصلی اخلاقی است، این‌جا قربانی سیاست می‌شود و برده‌ی قدرت. دین هم همین وضع را در برابر سیاست پیدا می‌کند. دین را می‌توان به شیوه‌های مختلف مرعوب و منقادِ سیاست کرد و از آن برده‌ای فرمانبردار قدرت ساخت. این نام‌اش دین‌فروشی نیست؛ این استضعاف و استخفاف است. سیاست فرعونی است: مردم را خوار و خفیف کن، تا فرمان ببرند.
مایل بودم بخش‌هایی را از بحثی که میانِ من و دانشطلب – این طلبه‌ی تندخو و اصول‌گرا – در گودر در گرفته بود (این‌جا را ببینید)،‌ برجسته کنم تا نشان دهم که چطور در یک گفت‌وگوی ساده، این خشونت و زبان هتاک به عریانی هر چه تمام‌تر می‌تواند در فضا نفرت و کینه را انتشار دهد. دانشطلب سنخ‌نمایی است از زبان و ادبیاتی که این روزها بر مقدرات کشور ما حاکم شده است. می‌خواستم عین عباراتی را که نفرت و انزجار از آن‌ها فوران می‌کند، برجسته کنم و زیرشان را خط بکشم. اما می‌بینم که کار چندان خاصی نیست. این روزها هر کدام از رسانه‌های دولتی و حکومتی را که به آسانی به کارشان ادامه می‌دهند ببینید، زبان‌شان همین است. فکرشان همین است. خود را در انتشار این همه نفرت مجاز می‌دانند. گویی بسط دشمنی و کینه، گویی افترا زدن و تهمت زدن، وظیفه‌ی انسانی آن‌هاست. اما چه باک، نوشته‌ی دانشطلب را هم که بخوانید باز به همین‌ها می‌رسیم ولی یکجا انگار تمام آن نفرت‌ها را با هم می‌بینید.
بحث بر سر این نیست که چیزی که می‌نویسیم و ادعایی که داریم درست است یا نادرست. می‌توان سخنی متین و سنجیده را چنان زشت و درشت گفت و نوشت که نگفتن‌اش به از گفتن‌اش باشد. این‌جاست که پای اخلاق و تقوا به میان می‌آید. بعضی فکر می‌کنند دعوت به خوبی و پاکی، چیزی نیست جز شعار و خیال. بعضی گمان می‌کنند سخن از حقیقت گفتن و پرهیز از ادبیات دستمالی‌شده‌ی سیاسی (که از صدر و ذیل‌اش استعمار و استکبار و استحمار و آمریکا و انگلیس و امپریالیسم می‌بارد) چیزی نیست جز حرف‌های شاعرانه (و این «شاعرانه» را هم با تحقیر می‌گویند). اما فراموش نکنیم که مهم‌ترین پیام‌های اخلاقی، بی‌زمان و همیشگی‌اند و فوق اوضاع و احوال خاص یک زمان و مکان خاص معنا دارند. وقتی سایه می‌گوید:
من به عهدی که بدی مقبول
و توانایی دانایی است
با تو از خوبی می‌گویم
از تو دانایی می‌جویم
خوب من!
دانایی را بنشان بر تخت
و توانایی را حلقه به گوش‌اش کن!
این شعر نیست؛ عین حکمت است. این خیال‌بافی نیست، عین اخلاقِ عملی است. این مرض و آفتی است که گریبان‌گیر ما شده است که هر وقت مضمونی شریف و بلند را می‌شنویم، چه بسا به آسانی نام‌اش را «عرفان‌بازی» یا «صوفی‌گری» بگذاریم. همین نام‌گذاری‌ها خود حامل تحقیر و خود-حقیقت‌پنداری است و دستِ کم گرفتن تمام معانی بلندی که عارفان و صوفیان ما به ما هدیه کرده‌اند. مخالفت کردن با اعتزال سیاسی و سر در لاکِ خود فرو بردن یک چیز است و زبان به درشتی و تهتک گشودن در برابر عرفان یا تصوف چیز دیگر. یکی روشِ نظری و عملی خود را با این مخالفت روشن می‌کند و حرمتِ کلام نگه می‌دارد و دیگری سخن بزرگان را می‌دزدد و بی‌دانشی و شتاب‌زدگی خود را با درشت‌گویی نمایش می‌دهد.
مضمون تقوا در رعایت همین چیزهاست. قرآن را باز کنید و ببینید چقدر از تقوا سخن گفته است و اوصاف اهل تقوا چی‌ست. بعید است کسانی که با این دلیری پرده‌های حرمت می‌درند و از هر کلمه‌ای و حرفی خنجری می‌سازند برای دریدن و تیری زهرآگین برای افکندن، خطبه‌ی پارسایان حضرت امیر را بخوانند و تکان نخورند. بعید است کسی با علی دمخور و دمساز باشد و بتواند این همه زشتی و کژاندیشی را بر خود هموار کند. اما پیمودن راهِ پاکی و درستی و از راه به در نرفتن و فریب سرابِ سیاست و قدرت را نخوردن، تمرین می‌خواهد. این تجربه یکشبه حاصل نمی‌شود. زمان می‌برد. به قول مولوی:
آن کلام پاک در دل‌های کور
می‌نپاید، می‌رود تا اصل نور
وان فسون دیو در دل‌های کژ
می‌رود چون کفش کژ در پای کژ
چند سال پیش، بعد از سفری که به ایران داشتم یکی از چیزهایی که شدیداً مرا تکان داده بود این بود که جامعه به سرعت به سوی انحطاط اخلاقی می‌رود. این تباهی اخلاق همان است که حافظ نام‌اش را تباه شدن مزاج دهر نهاده است. این‌ تباهی‌ها البته از سیاست و سیاست‌مداران ساخته است که می‌توانند بنیاد اخلاق را از جامعه‌ای بکنند. این احمدی‌نژاد نیست که در کشور ما خطر است؛ خطر، دروغ‌گویی او و بی‌تقوایی اوست. خطر آن است که راست‌ در چشم شما می‌نگرد، دروغ می‌گوید و خم به ابرو نمی‌آورد. خطر این است. (و نتیجه‌اش چیزی است شبیه این یا بدتر از این).
فکر می‌کنم یکی از مهم‌ترین تکلیف‌های جنبش سبز همین است که ریشه‌های این خشونت زبانی و عملی را به خوبی شناسایی کند و اول از همه خود را از آن مبرا سازد. و مهم است که گرفتار بحث‌های حاشیه‌ای نشویم و اصل معانی اخلاقی را پیش چشم داشته باشیم. حکایت ما با این دوست‌مان، همان حکایت سعدی است که گفت:
«ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند. صاحبدلی بر او بگذشت، گفت: تو را مشاهره، چندست؟ گفت: هیچ. گفت: پس چرا زحمت خود همی دهی؟ گفت: از بهر خدا می‌خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان.
گر تو قرآن بدین نمط خوانی
ببری رونق مسلمانی»
دیدن این چهره‌های مهیب و هول‌ناکی که از حرف‌حرف کلام‌شان و از سطرسطر نوشته‌شان تحقیر و طعنه می‌بارد (و خود هم به طعنه‌زدن و تحقیر کردن معترف‌اند)، حقا که اسباب عبرت است و مایه‌ی بر خود لرزیدن! آن قدر باید نسبت به این زبان و ادبیات دشمن‌ساز و دشمن‌کیش هشدار داد و آن قدر باید پیامدهای هول‌ناک این فکر دشنه‌تراش را پیش چشم خود داشت که آرام‌آرام جامعه را از این زهر سهمگین بپالاییم و تریاقی برای این بلای جانسوز و خردگدازی بیابیم که انسانیت، اخلاق، عدالت، تقوا و مدنیت را مثل گردابی در خود فرو می‌برد. از یاد نبریم که هیچ کدام از ما از فروغلتیدن به این ورطه مصون و ایمن نیستیم. چشم در چشمِ دیو نباید دوخت. به روشنی نباید پشت کرد. ما در نبرد با تاریکی رو به روشنایی می‌رویم؛ هم‌آغوش با ظلمت نباید شد.
۱۱

متمدن کردن خشونت – ۲

یکی از راه‌های متمدن کردن خشونت، خالی کردن زرادخانه‌ی آن است. زرادخانه‌ی خشونت تنها پادگان‌های نظامی و سلاح‌های گرم و سرد نیستند. خشونت اولاً و ابتدائاً از درشتی زبان و تندی کلام زاییده می‌شود. در وضعیت فعلی کشور ما، سنجش این‌که این خشونت کلامی مازاد در کدام سوی ماجرا غلبه دارد، کار دشواری نیست. در نتیجه، برای این‌که دقیقاً بتوانیم به سوی رام کردن این زبان و ادبیاتِ خشن که حاصل‌اش رفتار خشونت‌آمیز است برویم، باید کانون‌های بروز خشونت را شناسایی کنیم.

در کشورِ ما، سال‌هاست که یک جناح خاص حکومتی با قدرت هر چه تمام‌تر هم خشونت را تئوریزه کرده است و برای آن مبنای کلامی و دینی تراشیده است و هم در عمل به آن دست یازیده و تبلیغ خشونت را از تریبون‌های رسمی نظام موجه و مجاز شمرده است. جامعه‌ی ما با این حجم سنگین از تبلیغاتِ خشنی که از بام تا شام بر سرش می‌بارد، باید ظرفیت بسیار بالایی داشته باشد و به بلوغ و پخته‌گی قابل توجهی رسیده باشد که در برابر این هم اشاعه‌ی خشونت و نفرت خویشتن‌داری به خرج داده باشد و پیش از این به انفجار نفرت و کینه نرسیده باشد. هر جامعه‌ای آستانه‌ای از تحمل و هضم خشونت دارد. مدعای من این است که بخش قابل اعتنایی از جامعه‌ی ایرانی تا امروز توانسته است در درون خود پادزهر این سموم کشنده‌ی خشونتِ زبانی را به شیوه‌های مختلف تولید کند. یکی از راه‌های نرم کردن این خشونت، طبع طنزپرداز و سرخوش جامعه‌ی ایرانی است که در خون‌بارترین شرایط دست از نازک‌خیالی و طنزپردازی بر نمی‌دارد. نمونه‌های‌اش امروز بسیار زیاد است. آخرین نمونه‌ای که دیروز صبح خواندم این بود: «همچنان تلاشها برای پیدا کردن بازیگر تئاتری که حاضر به خوابیدن زیر ماشین، برای زیر گرفته شدن باشد ادامه دارد.»

ترویج خشونت همیشه خود را در الفاظ خشن نشان نمی‌دهد. یکی از راه‌های دیگر ترویج خشونت، توسل به کلام تحریک‌آمیز است. در چهارسال گذشته به دفعات و به استمرار شاهد این بوده‌ایم که محمود احمدی‌نژاد قهرمان بلامنازع عرصه‌ی ادبیات تحریک‌آمیز بوده است، چه در صحنه‌ی جهانی و بین‌المللی و چه در داخل کشور. رییس جمهوری که در رسانه‌ی رسمی کشور به زبانی نامتعارف و خارق عادت دیپلماتیک می‌گوید آن قدر قطع‌نامه بدهید تا قطع‌نامه‌دان‌تان پاره شود (بله جمله خنده‌دار هم هست!)، نمونه‌ای است از یکی از مقامات عالی‌رتبه‌‌ای که نقطه‌ی عزیمتِ سیاست‌اش زبان تحریک‌آمیز و ترویج خشونت کلامی است. رییس جمهوری که روشنفکران را «بزغاله»‌ می‌خواند یا در مصاحبه‌ی تلویزیونی‌اش مثل مردم عامی کوچه و بازار به همتایان جهانی‌اش (بله: همتا؛ هم‌ایشان بود که در سخنرانی سازمان ملل حاضران را «همکاران» خود خطاب کرد)، «زکی» می‌گوید یا می‌گوید «همین گوساله‌ای که زاییدند بزرگ کنند»، مصداقی بارز از آغاز خشونت از طریق تحریک است. نمونه‌ی اخیرش هم، سخنرانی خطیبی بود که معترضان را رسماً «مشتی گوساله‌ی بزغاله» می‌خواند (آدم فکر می‌کند با «مزرعه‌ی حیوانات» طرف است!). تمام این ادبیات تحریک‌آمیز را بگذارید کنار شعارها و پلاکاردهایی که در آن تهدید به جویدن خرخره یا دریدن حلقوم مخالفان با تیغ تیز می‌کنند (و با همین روش ثابت می‌کنند که برای قانونِ همین نظامی که سنگ آن را به سینه می‌زنند، کمترین حرمتی قایل نیستند). این نمونه‌ها فقط کلامی و زبانی نیستند، تصویری و بصری هم هستند. این تصاویر را ببینید تا موج زدن خشونت را مشاهده کنید (همان تصویر اول عصاره‌ی بغض، نفرت و کینه است).

اما برای خنثی کردن زهر خشونت تریاق دیگری هم وجود دارد و آن ریشه دواندن امید است. هر چه امید در میان جمعی ضعیف‌تر شود، احتمال غلتیدن‌اش به دره‌ی خشونت بالاتر می‌رود. امید و خشونت نسبت معکوسی با هم دارند. و در این صف‌بندی این تعبیر برای هر دو سوی ماجرا صادق است. هر کدام از طرفین اگر امید بیشتری به آینده داشته باشند و اعتمادِ بیشتری به حل و فصل مسالمت‌آمیز اختلاف در آن‌ها ریشه کند یا بتوانند مطالبات قانونی خود را با کمترین هزینه و با امید به نتیجه‌بخش بودن پای‌بندی به قانون تأمین کنند، به سمت فروکش کردن بحران و خشونت پیش خواهیم رفت.

لذا من اگر بخواهم فرمولی برای برون‌رفت از بالا گرفتن فضای خشن عرضه کنم بر این دو نکته انگشت می‌گذارم:

۱. باید زرادخانه‌ی خشونت را خالی کنیم. ما نیاز به خلع سلاح خشونت زبانی داریم. این خلع سلاح به طور خاص باید در تریبون‌های رسمی نظام اتفاق بیفتد. هر چه خشونت زبانی و تحریک لفظی در رسانه‌های رسمی بیشتر شود، مشکلات داخلی و خارجی ما بیشتر می‌شود. معترضان و مخالفان وضع فعلی هم باید از این خشونت زبانی فاصله بگیرند. زبانِ خشن راه را بر ضمیر خشن باز می‌کند؛

۲. امید داشتن، ریشه‌ی خشونت و حرکت‌های کور را می‌خشکاند. حرکتِ کور فقط اختصاص به مردم غیرنظامی و افراد خارج از قدرت سیاسی ندارد. قدرتِ سیاسی هم در بسیاری موارد مرتکب حرکت‌های کور و خشنی می‌شود که حاصل تحریک تندروهای افراطی است. قدرتِ سیاسی اگر امید به بهبود وضعیت و رتق و فتق خردمندانه‌ی امور پیدا کند، دست از خشونت و زدن به سیمِ آخر بر می‌دارد. مردم هم اگر امید پیدا کنند که خواسته‌هاشان جدی گرفته می‌شود و ناگهان کسی ۱۴ میلیون ایرانی را محارب یا «غیرِ مردم» نمی‌خواند، ملایم‌تر می‌شوند. ترسیم و تصویر فضای تیره و تار ناامیدی زمین خشونت را آبیاری می‌کند. (من وقتی از امید صحبت می‌کنم از یک امر واهی یا خیالی حرف نمی‌زنم، بلکه از امیدی با نقطه‌ی اتکای واقعی سخن می‌گویم که یافت‌شدنی هم هست؛ اما اگر این امید در حد ایمان و دل سپردن مؤمنانه و بدون هیچ شاهد و قرینه‌ی عینی هم باشد، باز هم خواستنی است).

پ. ن. من این متن را قبل از بیانیه‌ی آخر میرحسین نوشته بودم و فکر می‌کنم او هم این دو دغدغه را در بیانیه‌اش به خوبی پررنگ کرده است.

۷

پرهیز از مطلق‌نگری: ضرورت مبارزه با خشونت

در هیجان‌های عاطفی و غوغاهای سیاسی یکی از اتفاق‌هایی که فراوان رخ می‌دهد، تعمیم‌های بی‌محاباست. این پدیده امر تازه‌ای نیست. این اتفاق در رسانه‌های غربی افتاده است (و می‌افتد). در ایران هم رخ داده است و باز هم رخ می‌دهد. در داخل جناح‌ها و گروه‌های مختلفِ سیاسی هم این پدیده، پدیده‌ای است آشنا.

از غرب آغاز می‌کنم: پس از فاجعه‌ی ۱۱ سپتامبر، انگشت اتهام به سمت اسلام نشانه رفت. دقت کنید: اسلام، نه مسلمانان. ذهن‌های ساده به سرعت به سوی مطلق‌گویی و مونولیت‌ساختن رفتند. هیچ کس نگفت که ریشه‌ی ماجرا چه بود؟ هیچ کس نگفت که عده‌ای از مسلمانان که از لحاظ آماری در برابر جمعیت بزرگ مسلمان جهان شماری قابل اغماض دارند، مرتکب ترور و خشونت شدند. رسانه‌ها و ذهن‌های ساده میل به مطلق‌سازی دارند. دنبال مقصر می‌گردند و البته میل به تشفی خاطر هم بیداد می‌کند.

نمونه‌ی ایران هم نمونه‌ی دیگری از این کلیشه‌های رسانه‌ای غرب است. در ایران انقلاب اسلامی رخ داد. جهان غرب ناگهان متوجه شد مسلمانان همه یک جنس و یک نوع نیستند. مسلمان‌ها متفاوت‌اند: شیعه دارند و سنی. ماجرای گروگان‌گیری که پیش آمد، تصویری که از ایران در رسانه‌ها نقش بست، همین تصویر خشونت بود. ولی ایرانیان و همه‌ی انقلابیون ایرانی مدافع گروگان‌گیری بودند؟ آیا شمار اندکِ دانشجویانی که سفارت را اشغال کردند با تمام جنبش انقلابی ایران یکی بود؟

نمونه‌ی تازه‌تر این است: درانتخابات اخیر، عده‌ای به محمود احمدی‌نژاد رأی دادند. درست یا غلط، خودشان این تصمیم را گرفتند. در میان این گروه، عده‌ای صادقانه اعتقاد داشتند که او مناسب‌ترین گزینه برای هدایت کشور است. رخدادهای خونین پس از انتخابات به سویی رفته که عملاً ما با دو ملت روبرو شده‌ایم: ملتی که طرفدار احمدی‌نژاد (یا نفسِ انتخاب یا انتصابِ او بود) و ملتی که مخالف او (یا مخالف فرایندی که او را بر سر کار آورده) بودند. نسبت دادن تمام جنایت‌هایی که دراین روزها رخ داده به کسانی که به احمدی‌نژاد رأی داده‌اند، به همان اندازه شتاب‌ناک است که نسبت دادن دست‌نشاندگی و ارتباط با بیگانه‌گان به موسوی، خاتمی و کروبی. شکاف‌ها عمیق است و متأسفانه کسانی که بیشترین ابزار و امکانات گره‌گشایی از وضع موجود را دارند (یعنی قدرت مسلط و غالبِ سیاسی)، کمترین کوشش را برای حل معضل می‌کنند.

حال برسیم به جنبش سبز. جنبش سبز هم جنبش یک‌پارچه و یکدست نیست. سخن گفتن از پیروزی و شکست هر کدام از طرفین دعوا هنوز خیلی زود است. آن‌چه من می‌بینم یک کشاکش فرسایشی میان طرفین دعواست. خشونت بدون شک از سوی قدرت به عریان‌ترین شکلی سر می‌زند. سبزها هم ناگزیر در وضعیتی واقع می‌شوند که در میانه‌ی خشونت قرار می‌گیرند. بروز خشونت در میان همه‌ی بخش‌های طرفین دعوا از یک جنس و یک نوع نیست. باید میان بخش‌های مختلف فرق نهاد و ظرافت‌ها را به دقت دید. در طرف حکومت، نیروی انتظامی کوشش می‌کند کمتر وارد مقابله‌ی خشن شود و در نقطه‌ی مقابل گروه‌های مشهور به لباس‌شخصی خشن‌ترین بخش این مقابله هستند. ظرافت ماجرا در این است که اگر گروه دوم حتی به کسی تیراندازی کند، نیروی انتظامی دست‌ها را بالا می‌برد و می‌گوید ما نبودیم. این پاسخ شاید حقیقت باشد اما تمام حقیقت نیست. از سوی دیگر، سبزها هم طیف‌های مختلفی دارند. اگر بتوان به خاطر تندروی یا افراط یک بخش از سبزها (که هنوز دقیقاً شواهد و اسناد قابل اتکایی درباره‌ی این‌ها هم نداریم)، کلیت سبزها را محکوم کنیم، باید بتوان تمام خشونت‌های نیروهای ضدشورش را به پای نظام نوشت. اگر نمی‌توان خطاها یا نافرمانی‌های گروه‌های خودسر داخل نظام را به تمام حکومت تسری داد، بر همین قیاس نمی‌توان خشونت‌های بعضی از سبزها (؟) را به کل جنبش سبز تسری داد.

احساس من این است که جنبش موسوم به سبز یک هسته‌ی خردمدار دارد که خواستار بازگشت به قانون عادلانه برای همه‌ی جناح‌های سیاسی است و اهل گفت‌وگوست، اما وقایعی که رخ داده است باعث شده است این طرف دعوا بیشتر در لاک دفاعی فرو برود و پنجره‌های گفت‌وگو را ببندد.

آن‌چه در روز عاشورای تهران رخ داد، چیز تازه‌ای نبود. در هفته‌ی دوم پس از انتخابات، شاهد درگیری‌هایی با همین سطح از خشونت بودیم. آن زمان هم ضرب و جرح و قتل به شدت رخ می‌داد. آن زمان هم وضع همین بود. آن زمان هم سبزها ایستادگی می‌کردند. پس تفاوت در چی‌ست؟ آن‌چه اتفاق افتاده است میزان خشونت نیست. به نظر من، تفاوت‌ها در چند سطح بوده است: ۱. این درگیری‌ها پس از وفات آیت‌الله منتظری و در ماه محرم و روزهای عزاداری امام حسین رخ داده است. از یک طرف سبزها از فضای عاطفی و دینی این روزها می‌توانسته‌اند برای ابراز اعتراض‌شان استفاده کنند (از یاد نبریم که آیت‌الله خمینی در سال‌های قبل از انقلاب همین کار را کرد). از طرف دیگر، نیروهای حکومتی کوشش زیادی کرد تا با طرح موضوع هتک حرمت به عاشورا (یعنی همان کاری که خود نیز به آن دامن زده است)، اسباب سرکوب طرف مقابل را فراهم کند؛ ۲. شعارهایی که مخالفان می‌دادند در روز عاشورا و البته روزهای قبل، عمق و شدت بیشتری پیدا کرده بود و به تعبیر رسانه‌های حکومتی شعارهای «ساختارشکن» می‌دادند. من تفاوت‌های اصلی را در همین دو زمینه می‌بینم. هیچ اتفاق تازه‌ای رخ نداده است.

اما با خشونت چه باید کرد؟ اولین قدم مبارزه‌ی سیستماتیک با خشونت، فهم علل بروز آن است. هم‌چنان‌که نمی‌توان برای حل مشکل طلاق، اصل ازدواج کردن را تعطیل کرد، نمی‌توان برای حل معضل خشونت، زمینه‌های بروز خشونت و سبب‌سازان اصلی آن را نادیده گرفت. ما همه در وضعیت فعلی مسؤول‌ایم. اما بارِ مسؤولیت‌ها را باید به اندازه و به سهمِ هر کسی که در بروز خشونت سهیم است، تقسیم کرد. فضای سیاست، فضایی شاعرانه نیست که بتوانیم مثل سعدی بگوییم: کاش که در قیامت‌اش بار دگر بدیدمی / کانچه گناه او بود، من بکشم غرامت‌اش! هر کدام از طرفین دعوا، غرامتِ خودشان را در این ماجرا پرداخت خواهند کرد (و هم‌اکنون پرداخت کرده‌اند). و لا تزر وازره وزر أخری. این بازی، دو سو دارد. میدانِ بازی اکنون عوض شده است. نباید به خاطر تغییر کردن میدان بازی، فکر کنیم،نتیجه‌ی این بازی برای یکی از طرفین باخت است. بازی تمام نشده است.

۹

متمدن کردن خشونت – ۱

رخدادهای تلخ و خون‌بار روزهای اخیر، زمینه‌ساز تأمل‌هایی نظری و گاهی ابراز سخنانی شده است که به اعتقاد من شتاب‌زده و عاطفی است. نامِ دیگری که من به تحلیل این وضعیت می‌دهیم، رمانتیک کردن ماجراست. من فکر می‌‌کنم که طرف مقابل که مجهز به همه‌ی اسباب خشونت است و دراعمال‌اش هم کسر ثانیه‌ای حتی درنگ نمی‌کند و قانون، اخلاق، ایمان، دیانت، حرمتِ ماه حرام و هیچ چیز دیگری جلودارش نیست (چون بر حسب منطق بقا و حفظ قدرت عمل می‌کند)، بیشترین سود را از این رمانتیزه کردن وضعیت می‌برد. اما این‌که نباید به سمت رمانتیزه کردن وضع برویم، دلیل نمی‌شود گریبان خودمان را نگیریم و خودمان را نقد نکنیم. این‌که نباید گرفتار غلیان عاطفه و احساس (آن هم از جنس نفی مطلق خشونت و غلتیدن به سوی اعتزال محض) شویم، مستلزم این نیست که خرد را منکوب کنیم و از نقدِ خودمان فاصله بگیریم. من ضد خشونت‌ام اما ضد خشونت بودن در خلاء یا در خیال رخ نمی‌دهد. خشونت، بسترهای خودش را دارد. فهمِ بستر بروز خشونت، از خشونت‌گریزی مهم‌تر است.

چند نکته‌ی بنیادین را باید به تفصیل شرح داد اما اجمال‌اش را می‌نویسم و در روزهای آتی کوشش خواهم کرد یکایک این‌ها را بسط دهم، آن‌ها را صیقل داده و جنبه‌های تازه‌ای به آن بیفزایم.

۱. وضعیت فعلی جنبش سبز به شکلی نیست که ادعاهای گاندی‌وار مطرح کند. فراموش نکنیم که میزان خشونتی که گاندی با آن رو به رو بود، قابل قیاس با حجم، وسعت،‌ شدت و دامنه‌ی خشونتی که در روزهای اخیر دیدیم نبود. گاندی شدن زمان می‌برد و آموزش. اکنون نه زمان‌اش را داریم نه آموزش‌اش را. همه چیز در لحظه شکل‌ می‌گیرد و بر حسب آموخته‌ها و تجربه‌های اندوخته‌ی سال‌ها وماه‌های اخیر. هر چقدر که آرمانی‌های انسانی و اخلاقی برای مهم باشند، باید واقع‌گرا هم باشیم.

۲. فراموش نکنیم که بخش مهمی از شعارهای ضد-خشونت متوجه جایی و فردی است که ابزار و امکانِ ابراز خشونت به نحوی سیستماتیک را دارد. یکی با قصد تشفی خاطر و اعمالِ زور دست به خشونت می‌زند؛ یکی از روی غریزه و برای دفاع. این دو خشونت از یک جنس نیستند. یکسان انگاشتن این دو خشونت، خطای فاحشی است و نتایج مهلکی هم به بار می‌آورد.

۳. مشکل ما در نفسِ مقوله‌ی خشونت نیست؛ مشکل اصلی، خشونت بی‌مهار و قانون‌گریز است. و گرنه در متمدن‌ترین کشورهای دموکراتیک اروپایی هم خشونت هست، اما مهار شده. خشونت صاحبِ قدرت را چگونه می‌توان مهار کرد و خشونت «رعیت»های ایرانی را چگونه؟ مشکل این است که این رعیت‌های سابق، امروز شهروندانی هستند که حاضر نیستند زیر بار خشونت‌های غیرقانونی و بی‌مهار زیر پوشش قانون بروند.

۴. فرق است میان خشونت حداقلی و خشونت حداکثری. دو سوی یک دعوا، اگر به این نتیجه برسند که می‌توانند اختلاف‌شان را بدون توسل به هیچ نوع خشونتی حل کنند، دعوا فیصله پیدا می‌کند. این جمله‌ی فروید را بار دیگر بخوانید: «اعمال خشونت، هنگامی که پای تضادِ منافع در میان است، امری است اجتناب‌ناپذیر». وقتی از «تضاد منافع» حرف می‌زنیم از منافع عادی سخن نمی‌گوییم. از یک ریال کمتر یا بیشتر حرف نمی‌زنیم. اکنون این تضاد منافع، تبدیل شده است به وضعیت همه یا هیچ. ندیدنِ این نکته که یک سوی ماجرا پیوسته و با شتاب، به سمت احراز تمام منافع خود و محو و نابود کردن تمام منافع طرف مقابل رفته است، نتیجه‌اش این می‌شود که گمان کنیم یک طرف می‌تواند از منافع جزیی یا کوتاه‌مدت خود کوتاه بیایید. وضع فعلی و شواهد اجتماعی حکایت از این وضعیت ندارد.

۵. آلترناتیوها چی‌ست؟ فکر می‌کنم یکی از علل بروز خشونت، ناپدیدار (و ناپایدار) بودن یا ناموجه بودن آلترناتیوهای موجود است. کسانی که مروج این پاسیفیسم رمانتیک هستند، بهتر است فکری جدی به حال آلترناتیوهایی مدلل و قابل دفاع کنند که در آن حقوق انسانی همه‌ی طرف‌های دعوا لحاظ شود (عذرخواهی می‌‌کنم به خاطر این استفاده‌ی مفرط از الفاظ فرنگی!).

۶.  جامعه‌ی ما و جمع اندیشمندان ما به قدر کافی به مقوله‌ی خشونت نیندیشیده‌اند. جامعه‌ی ما در برابر اعمال خشونت، متوسل به شیوه‌ی مسیح نمی‌شود؛ الگوی این جامعه حسین است، نه مسیح. در مسیحیت هم کلیسا از این الگوی مسیحیت پیروی نکرد. اروپا راه زیادی را پیمود تا به این‌جا برسد و اکنون هم خشونت را فقط دموکراتیزه کرده است و خشونت ریشه‌کن نشده است.

آن‌چه در بالا آوردم شاید احصاء یک دهم نکاتی است که به سرعت از ذهن‌ام می‌گذرند و نمی‌توان به آسانی به چنگ‌شان آورد. مطمئن‌ام که آن‌چه نوشته‌ام در بحث و نقد شفاف‌تر خواهد شد و صیقل بیشتری خواهد خورد. آن‌چه در نظر من است، دعوت به خشونت نیست. من در زبان و در عمل از خشونت پرهیز کرده‌ام و با آن ستیز داشته‌ام. من به دنبال راه‌حل‌هایی جدی، قابل اعتنا، قابل دفاع و مدلل هستم. اما وقتی یک تز، تبدیل به آنتی‌تز خود شود، پای آن ایستادن برای عقلا محل سؤال است. باید یاد بگیریم که چطور خشونت را مدنی کنیم. خیالِ ریشه‌کن کردن خشونت پختن، حلقه‌ی اقبال ناممکن جنباندن است. خشونت مدنی و حساب‌شده با خشونت انقلابی تفاوت دارد. خشونتی که قدرت و حاکمیتی سیاسی به آن دست می‌یازد با خشونتی که شهروندان به سوی‌اش می‌روند فرق دارد. نزدِ من، یکی از مهم‌ترین ملاحظات نظری در مقوله‌ی خشونت، توجه کردن به ظرافت‌ها و جزییات مسأله است. جنس خشونت‌های مختلف را باید شناخت و برای هر کدام باید درمان (یا جایگزین) مناسب پیدا کرد. باید درباره‌ی نسبت خشونت با اخلاق و دین هم به تفصیل و البته به سرعت مطلب نوشت. درنگ درباره‌ی این‌ها اسباب پشیمانی خواهد بود (و البته من سخت حساس‌ام که این بحث به جنس بحث‌هایی از نوع مغالطه‌های نیکفر فروکاسته نشود).

شاید این یادداشت قدیمی من در ملکوت به کارِ روشن‌تر کردن حدود نظری این بحث بخورد: ده فرمان دموکراسی.

پ. ن. من این دو یادداشت مرتبط را هم پسندیدم: ۱. مطلبِ شورمندانه و برنده‌ی علی علیزاده «در مذمت خشونت و در ستایش دفاع سبز» و ۲. یادداشت سنجیده و پخته‌ی ایمایان.