۱

تحصيلِ عشق و رندی…

اين دو واژه با تمامی معانی و مضامینی که به آن‌ها پیوند خورده است، در تفکر حافظی کليد هستند. شرح ابیات حافظ نمی‌خواهم بگويم. مهم مضمون این‌هاست که بخشی از تجربه‌ی زيسته‌ی ماست. رندی، طریقه است و طریق. این طريقه را بايد غنيمت شمرد و فرصت شمرد. رندی کار هر کسی نيست. کار دشواری است. هزينه دارد. صبر می‌خواهد. پختگی لازم دارد. رندی به جز معنایی ازلی يا اسطوره‌ای، معنایی سلوکی يا تجربی و ذوقی هم دارد. همین جنبه‌ی ذوقی و سلوکی رندی است که آدمی‌‌ساز است. رندی، بخشی از آدم شدن است: رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است / حيوانی که ننوشد می و انسان نشود. انسان شدن تنها به می خوردن نيست؛ رمز مستور اين بيت گويی همين رندی آموختن و کرم کردن است ورنه باده‌نوشی – همين خمر انگوری خوردن – از هر کسی ساخته است.

رندی، آموختنی است. رندی چيزی است مثل یک درخشش. مثل بارقه‌ای از شناخت که بر جان آدمی می‌تابد. مثل لحظه‌ای از عنايت و نظر است که بايد مترصد درک و دريافت‌اش بود:‌ فرصت شمر طريقه‌ی رندی که این نشان / چون راهِ گنج بر همه کس آشکاره نيست. اين رندی، اين طریقه، يعنی توانايی مستور بودن در عین مستی. یعنی در لباس فقر کارِ اهلِ دولت کردن. ساده‌‌انگاران و ظاهربینان تصور می‌کنند اين چيزی نیست جز رياکاری و چیزی بودن و جز آن نمودن. قصه پيچیده‌تر از این‌هاست. رندی، حکايت همان «کیف اصبحت ای رفیق با وفاست»؛ قصه‌ی «اصبت فالزم» است. رندی يعنی این:
ای دل طريق رندی از محتسب بياموز
مست است و در حق او کس اين گمان ندارد
آموختن رندی، آسان نيست. لازمه‌اش عبور از مراحلی دشوار و آزمون‌هايی طاقت‌فرسا و خردسوز است:
تحصيل عشق و رندی آسان نمود اول
جان‌ام بسوخت آخر در کسبِ اين فضایل
رندی – همانند عاشقی که فنی است شريف – فضيلت است. کسبِ اين فضيلت، جان‌سوز است. به عبارت دقیق‌تر، اين فضيلت چندان هم آموختنی نيست و همين جان‌سوز بودن‌اش حکايت از اين دارد که کوشش برای کسب آن، لزوماً وافی به مقصود نيست. عالم رندی، هم‌پایه‌ی فروتنی و خاکساری است. يعنی جان در ميانه نديدن. يعنی خويشتن را به چيزی نشمردن. پر بيراه نيست اگر بگويند رندی، موهبتی است از ميراث فطرت. اما، اين‌قدر بايد مجال برای اختيار و اراده‌ی آدمی هم قایل شد که نگويند حواله‌ی رندی، يعنی تعلیق به محال. رندی آموختنی هم هست؛ دست‌کم بخشِ آموختنی‌اش آموختنی است. رند، اهل نیاز است نه اهل استکبار: زاهد غرور داشت، سلامت نبرد راه / رند از راه نياز به دارالسلام رفت.

رند، از اولياء است. صاحب شهود و بینشی باطنی است. اما رندان همیشه قدر نمی‌بینند. گاهی هم می‌شود – درست مثل همين زمانه‌ی ما – که «رندان تشنه‌لب را آبی نمی‌دهد کس». زمانه، زمانه‌ای نيست که در آن ولی‌شناسی يافت شود. رندان،‌ تشنه‌لب‌اند.

رندان، عافیت‌سوزند. به فکر مصلحتِ دنيايی و حفظ مقام و منصب نيستند: «رند عالم‌سوز را با مصلحت‌بینی چه کار». اين رند، طعنه‌ با تنزه‌طلبان می‌زند که گرفتم که من غرق دريای معاصی‌ام: «هزار شکر که يارانِ شهر بی‌گنه‌اند». بگذاريد ما با همين معاصی دست به گريبان باشيم. زاهدان‌اند که سلامت و عافیت و صلاح می‌فروشند. رندانِ بی‌سامان در بند اين مقولات نيستند. همین است که در دل رندان، نه تنها شکی و ترديدی هست بلکه از بنيان در سخن‌اش طعنه‌ای گزنده هم در کار اهل يقينِ غره به خويشتن هست: ترسم که روزِ‌ حشر عنان بر عنان رود / تسبيح شيخ و خرقه‌ی رندِ شراب‌خوار!

حاشیه رفتم. زياد. قصه – سخنِ دل – خيلی مختصرتر از این حرف‌ها بود. اول و آخرش می‌خواستم بگويم که در روزگار عسرت، بايد اين درس حافظانه را آويزه‌ی گوش کرد و تحصيلِ عشق و رندی کرد. رندی، راهِ شناخت و شيوه‌ی عمل است. طريق رندی آموختن است؛ ولو از دشمن و محتسب. غرض، آن فن و شيوه‌ای است که آدمی برای فربه کردنِ جانِ خويشتن می‌آموزد. رندی کردن و رندی آموختن، آسان نیست. توفیق می‌خواهد. بخت بلند می‌خواهد. عنايت لازم دارد. در زمانه‌ای که – هنوز؛ هنوز هم  «چو چشم صراحی،‌ خونریز» است و بايد در آستين مرقع پياله پنهان کرد، رندی هم کليد بقاست و هم رمز شناخت و سلوک. اين‌جور وقت‌هاست که آدم دوست دارد بتواند بگويد – يعنی صلاحیت‌اش را داشته باشد که بگويد – زديم بر صفِ رندان و هر چه باداباد! سخت است، چون «حلاج بر سرِ دار اين نکته خوش سرايد». ناگزير بايد ترک تعلق و ترکِ هستی هم کرده باشی که به اين سادگی‌ نيست. عافيت‌طلبان البته در کنج تستر می‌خزند و نمايش مستوری می‌دهند و گاهی هم ادعای مستی در عين آن مستوری دارند. بله، می‌شود نمايش رندی داد. اما دشواری کار اين است که رندی، کالايی است اصیل. نمی‌شود آن را با کالای تقلبی بی‌قدر کرد. مثل سکه‌ی صاحب‌عيار است و سکه‌ی قلب. روز که بدمد، قلابی بودن سکه‌ی بی‌عيار در روی آفتاب آشکار می‌شود. آفتابی بايد. و آفتاب – بخواهند يا نخواهند – طلوع خواهد کرد. شب – حتی اگر شبِ يلدا باشد – به شعاع دولتِ خورشيد شکسته خواهد شد. در اين ميانه، زهی اقبال و حبذا توفيق که کسی آداب رندی بياموزد و طريقه‌ی رندی پيشه کند و فنون آن را بورزد. اين طایفه قليل‌اند؛ اولیا هميشه کم‌ياب‌اند. درست مانند اهل شکر که قليل‌اند. اين جماعت هم قليل‌اند. بقا باد دولتِ رندی را!
۳

حافظ و ما!

من از حافظ خوش‌ام می‌آيد چون خيلی با مرام است. اهل خالی‌بندی‌های  الکی نيست. خالی بندی هم که می‌کند، خودش خنده‌اش می‌گيرد و بعد جوری می‌گويد که آدم حال می‌کند. جوری بلوف نمی‌زند که بوی گندش از شش کيلومتری به آسمان باشد! خلاصه اين‌که حافظ، خيلی توپ است. خوش‌ام می‌آيد که بر می‌گردد به‌ات می‌گويد:
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغان‌ام
«با کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی؟»

پ. ن. بيخود نيست ملت فکر کرده‌اند حافظ «لسان الغيب» است. اين قدر با حال است، اين قدر ماه است اين حافظ که هر فکری درباره‌اش می‌کنند!