۲

رگ ایرانی بی‌نظیر بوتو

می‌دانستید که بی‌نظیر بوتو از طرف مادرش ایرانی بوده است؟ «نصرت اسپهانی» دختر یک بازرگان ایرانی اهل کردستان بوده است که به همراه خانواده‌اش به کراچی مهاجرت می‌کند. در هیچ کدام از وب‌سایت‌های خبری فارسی زبان اثری از این نکته ندیدم. گفتم بد نیست به این اشاره شود. این هم مطلب ویکی‌پیدیا درباره‌ی مادر بی‌نظیر بوتو.

مرتبط: حیف از بی‌نظیر

۱

قتل بی‌نظیر

بی‌نظیر بوتو امروز به قتل رسید. شنیدن‌اش ساده است، اما پیامدهای‌اش سخت. بوتو قربانی افراطی‌گری به ظاهر مسلمانان شد. اصلاً چه می‌گویم؟ چرا به ظاهر؟ مسلمانان کشتندش. اگر مسلمانی این است، من مسلمان نیستم. هنوز همه‌ی جزییات ماجرا روشن نیست. ولی هر چه هست بسیار تلخ است و تکان‌دهنده. مواضع بوتو هر چه بود چند نکته بسیار روشن بود: بوتو زنی مسلمان بود که اندیشه‌های نوگرایانه داشت. هنوز گیجم و نمی‌دانم چه باید بنویسم. بی‌بی‌سی فارسی و انگلیسی، هر دو تیتر بزرگ زده‌اند و نوار صفحه‌ی اول‌شان پاک عوض شده است. اتفاق بسیار بزرگ و عجیبی افتاده است. احتمال سوء قصد به مشرف و قتل او را می‌دادم، اما این یکی غیر منتظره بود هر چند یک بار دیگر هم به بوتو سوء قصد شده بود.

پ. ن. فکر می‌کنید این‌که بوتو در دوران نخست‌وزیری‌اش از طالبان حمایت کرده بود چه تفاوتی در ماجرا می‌گذارد؟ پاسخ به این پرسش بدون فهم روابط پیچیده‌ی نظامیان و سیاست‌مداران و در واقع تسلط و سیطره‌ی نظامیان بر تمام شئون زندگی پاکستانی‌ها ممکن نیست. حتی این‌که بوتو زمانی از طالبان حمایت کرده باشد و امروز به اقدامات تروریستی آن‌ها معترض بوده باشد، توجیه کننده‌ی جنایت و قتل نیست.

۸

قوانین مقدس نیستند

قوانینی که در یک کشور با نظام سیاسی خاصی وجود دارند، هیچ قداستی ندارند. از جمله در کشور خودمان «قوانین» هیچ قداستی ندارند. اگر قداست داشتند که هیچ تغییری نمی‌کردند. اصولاً‌ مقدسات را نباید تغییر داد. مقدسات ازلی و ابدی هستند. بگذارید یک قدم فراتر بیایم. وقتی فقیهی به خود اجازه می‌دهد که شرعاً، عقلاً و عرفاً یک قانون دینی را تغییر دهد، معنی‌اش آن است که آن قانون «قداست» ازلی ابدی ندارد و در بستر شرایط خاص دستخوش تغییر می‌شود. دیگر خودم دارم خسته می‌شوم از ذکر این مثال‌ها: در جمهوری اسلامی، آیت‌الله خمینی حج را متوقف کرد (در حالی که از احکام محکم شرعی است). آیت‌الله خمینی نماز جمعه را بر قرار کرد. در حالی که در فقه شیعه‌ی اثنی‌عشری، نه تنها برگزاری نماز جمعه بلکه تشکیل حکومت هم در زمان غیبت امام زمان حکم‌اش روشن است و درست خلاف چیزی است که رخ داده است. پس یک نتیجه‌ی خیلی صریح می‌شود از این مقدمات گرفت: قوانین مقدس نیستند! مقدسات را ما می‌سازیم بر حسب نیازها و اقتضائات وقت. مقدسات را ما بر می‌کشیم و از آن‌ها ابزار می‌سازیم برای پیشبرد مقاصد خودمان. حقیقت به همین صراحت و عریانی است. دوست ندارید باور کنید، نکنید. چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید. انسان در برابر قانون منفعل نیست و نباید باشد. قانون برای انسان است، نه انسان برای قانون. قانون برای خدمت به بشر است، نه بشر برای خدمت به قانون. و همچنین دین برای بشر است، نه بشر برای دین. دین با خدا فرق دارد (تازه در باب خودِ خدا هم اگر و اما دارم که بماند فعلاً). مشکل مردم این است که فلان حکم فرعی شرعی با قرآن و پیامبر و امام و خودِ دین و خدا یکی می‌شود. تصحیح می‌کنم: مشکل مردم عوام این است. پس قوانین را می‌شود تغییر داد ولو سایه‌ی شریعت بر سرِ آن‌ها باشد. به همان سادگی که این آیت‌الله یا آن مجتهد در قم یا فلان شهر، مثلاً حکمی را که بقیه حلال می‌دانسته‌اند، امروز حرام می‌داند یا به همین آسانی که مجلس و قوه‌ی مقننه، قانونی را تصویب می‌کند که با فهم سنتی فقیهان منافات صریح و آشکار دارد. این همه توضیح که دادم شرح واضحات بود. ابهامی برای اهل اشارت در میان نیست. گفتم شاید ذکر چند مثال مسأله را روشن‌تر کند. دیگر خود دانند!

۴

زنان قطیف، جامعه‌ی عربستان و حمایت آمریکا از حقوق بشر

شاید این خبر را شنیده باشید که چندین ماه پیش، هفت مرد دختری را از یک مرکز خرید در قطیف به همراه مردی که هیچ نسبتی به او نداشت ربوده و سپس به او تجاوزکردند. دادگاه مجرمان را محکوم به دو تا نه سال زندان کرد و برای زنی که به تجاوز شده بود به خاطر تخطی از قوانین شریعت اسلامی و همراه نبودن با ولی ذکور محکوم به تحمل شلاق شد. پس از اعتراض به رأی قاضی، تعداد ضربات شلاق‌اش به خاطر اعتراض به حکم قاضی افزایش یافت. همسر این زن، که هنگام وقوع ماجرا، نامزد او بوده است، باز هم می‌گوید که قصد اعتراض به حکم را دارد. تا این‌جای ماجرا، جامعه‌ی متعارف عربستان است. هیچ چیز عجیبی برای خودشان رخ نداده است. حتی همسر زن معتقد است که جامعه‌ی عربستان با زنان مشکلی ندارد و مسأله قاضی پرونده است!

اما مسأله این‌جا شروع می‌شود. هیلاری کلینتون به بوش اعتراض کرده است و از او درخواست کرده که به عربستان فشار بیاورد و از ملک عبدالله بخواهد که زن را از تمام اتهامات تبرئه کند. دولت بوش آشکارا نمی‌خواهد متحدش را از خود برنجاند. و نهایتاً واکنش وزارت خارجه‌ی آمریکا این است که از این حکم «حیرت‌زده» شده است، اما باز هم آن را مسأله‌ی داخلی خود عربستان می‌داند و طبعاً دلیلی ندارد برای این‌که «از کاه کوه بسازد»! قضیه‌ ساده است، نه؟ این‌جا چند مسأله مهم است:

یکم این‌که آیا برخوردی که آمریکا با یک مسأله‌ی واحد در دو کشور مختلف می‌کند، یکسان است؟ طبعاً نه. اگر اتفاق مشابهی در ایران رخ داده بود، بدون شک آمریکا از آن مستمسکی می‌ساخت برای ارایه‌ی چهره‌ای اهریمنی از ایران.

دوم. آیا نفس مسأله چیزی است که بشود از کنار آن عبور کرد؟ فرقی نمی‌کند این تضییع حقوق این انسان، و یک زن، در کدام کشور رخ بدهد. فرقی نمی‌کند کشوری که در آن حق یک انسان ضایع می‌‌شود، ایران باشد یا عربستان، آمریکا باشد یا انگلیس. حق بشر، حق بشر است. قاعدتاً حقوق بشر تابع مرزهای سیاسی و محدوده‌های عرفی نباید باشد. اما برخورد آمریکا دقیقاً خلاف این را نشان می‌دهد. حقوق بشر بدون هیچ شکی تابع سیاست و تابع قدرت است.

سوم. چه کسی صلاحیت هشدار دادن در برابر نقض حقوق بشر را دارد و چه کسی مجهز به ابزار جلوگیری از نقض حقوق بشر است؟ آمریکا با نشان دادن برخوردهای متناقض و جهت‌گیری‌های سیاسی و ایدئولوژیک‌اش آشکار است که صلاحیت اظهار نظر درباره‌ی حقوق بشر را ندارد. حداقل دولت بوش وضع‌اش چنین است. فردا اگر هیلاری کلینتون هم رییس جمهور شود، باید دید چه اندازه بی‌طرفی را حفظ می‌کند و در اعتنا به حقوق بشر ملاحظه‌ی منافع سیاسی را نمی‌کند. داوری درباره‌ی آینده باشد برای آینده.

چهارم. زنی که در قطیف به او تجاوز شده، شیعه بوده است. فرض را بر این می‌گذارم که قاضی تعصبات مذهبی‌اش را در صدور حکم دخیل نکرده است (که البته با توجه به واقعیت‌های جامعه‌ی عربستان فرض دشواری است). اما برای یک ناظر بیرونی که دغدغه‌ی حقوق بشر را دارد، نکته‌ی قابل توجهی است.

و اما… زن. زن قربانی است. زن قرن‌ها قربانی بوده است. زن اکنون‌ هم قربانی است. زن در بازی‌های فمینیستی هم باز قربانی می‌شود، باز وجه‌المصالحه قرار می‌گیرد. زن حتی برای کشوری که ابر قدرت است، برای دولتی که به هر جای دنیا که بخواهد سرک می‌کشد و هر چه بخواهد می‌کند و همه‌ی این‌ها را هم با ادعای آزادی، حقوق بشر و دموکراسی انجام می‌دهد، باز هم قربانی است. آن زن به عنوان زن، به عنوان یک انسان نیست که برای مدعیان آزادی مهم باشد. آن زن همیشه در سایه‌ی سیاست و قدرت قاهره است که سنجیده می‌شود. اگر حقی از حقوق‌اش استیفا می‌شود به طفیل سیاست و از صدقه‌ی سر منافع قدرت است. اگر حقی هم از حقوق‌اش ضایع می‌شود، باز معلول اقتضائات ساختار قدرت است. و ما همه قربانی هستیم. قربانی سیاستی که ذره‌ای رحم در دل به مادران، خواهران، همسران و دختران‌مان ندارد. ما با این همه زن احاطه شده‌ایم و این همه زن از دست‌مان به فغان‌اند. نه، دل به مهر و لطف آمریکا بستن برای هیچ عاقلی عایدی ندارد که – با عذر از حضرت حافظ – «کامبخشی یو اس عمر در عوض دارد»!

۶

دیپلماسی خالد مشعل

یکی از چیزهایی که پنج شش سالی است ذهن مرا به خود مشغول کرده است، «دیپلماسی» است و این‌که سیاست‌مداران چقدر از آن استفاده می‌کنند. در نتیجه هر وقت سیاست‌مداران مختلف را می‌بینم و سخنان‌شان را می‌شنوم، همه را با متر دیپلماسی می‌سنجم یا حداقل یکی از معیارهای مهم سنجش من دپیلماتیک بودن آن‌هاست. و دیپلماسی برای من یعنی استفاده‌ی درست و مناسب از کلمات برای به دست آوردن بهترین نتیجه در شرایطی که ممکن است لزوماً به نفع آدم نباشد. مدتی پیش، یادداشتی درباره‌ی لاریجانی نوشته بودم و از فرط هیجان گمان کنم بیش از آن‌چه باید از او ستایش کرده بودم. تمام دغدغه‌ی من البته دیپلماسی بود که شتاب و هیجان صورتی دیگر به آن داده بود. به هر تقدیر، الآن تلویزیون بی‌بی‌سی دارد برنامه‌ی هارد تاک را نشان می‌دهد. دارندبا خالد مشعل مصاحبه می‌کنند. مصاحبه‌کننده آدمی است بسیار بدقلق و سخت‌گیر که شدیداً مصاحبه‌شونده را زیر سؤال‌های سخت می‌گیرد. اما از لحظه‌ای که من دارم این برنامه را می‌بینم، یک چیز بسیار برای من جالب است: خالد مشعل با مهارتی فوق‌العاده به پرسش‌ها پاسخ می‌دهد. پرسش‌هایی که از او می‌شود چه بسا هر مصاحبه‌شونده‌‌ای را به سادگی عصبانی کند، اما مشعل به خوبی بر خود مسلط است. نه صریحاً جواب مثبت یا منفی می‌دهد. نه در دام پرسش‌های مصاحبه‌گر گیر می‌کند. نه کسی را مستقیماً تحریک می‌کند و نه از موضع سیاسی‌اش عدول می‌کند. رهبران حماس دارند درس دیپلماسی را می‌آموزند. پس چرا مشکل خاورمیانه حل نشده است؟ پاسخ به این پرسش را نمی‌توان با بحث درباره‌ی دیپلماسیِ صرف داد. ولی به اعتقاد من یک چیز مسلم است: اگر سیاست‌مداران خاورمیانه دیپلماسی و گفت‌وگو بیاموزند (و بله، مواضع‌شان را هم حفظ کنند) می‌توان گفت به درجه‌ای از بلوغ سیاسی رسیده‌اند. این‌جا اگر برسیم (که برای رسیدن به آن راه زیادی مانده است)، آن وقت معلوم می‌شود نقش سیاست‌های پشت‌ پرده‌ی آمریکا در دامن زدن به بحران‌های منطقه چی‌ست؟

به پاکستان نگاه کنید. مشرف عملاً حکومت نظامی اعلام کرده است. راه برون‌رفت از بحران پاکستان عملاً یکی از این سه مورد است: یا مشرف تبدیل به قدرت مطلقه می‌شود و همه‌ی مخالفان‌اش را حذف می‌کند و تا یکی دو دهه دیگر مهره و فرمان‌بردار بی‌چون و چرای آمریکا در پاکستان باقی می‌ماند؛ یا کشور به آشوب و هرج و مرج کشیده می‌شود که افراطیون مذهبی قدرت پیدا می‌کنند و طالبانی تازه در پاکستان پدید می‌آید؛ راه حل سوم هم حل دموکراتیک و مدنی مسأله است. اما قلب ماجرا این‌جاست: بقای تروریسم به سود آمریکاست (بر خلاف تبلیغات ظاهری و جنگ زرگری بوش)؛ آمریکا از حضور افراطیون مسلمان که از دین ابزاری سیاسی ساخته‌اند و به بهانه‌ی آن دست به قتل می‌زنند سود می‌برد. فلسفه‌ی حضور مشرف در پاکستان هم مقابله با همین‌هاست. آمریکا خودش مشکل را درست می‌کند و خودش هم می‌خواهد مشکل را حل کند و این دایره‌ی بسته هم‌چنان ادامه دارد!

بحث به حاشیه کشیده شد، اما همین الآن که این‌ها را می‌نویسم هر بار که حرف‌های خالد مشعل را می‌شنوم نمی‌توانم او را تحسین نکنم. ممکن است مواضع فکری من اصلاً با مواضع فکری او موافقتی نداشته باشد، اما نمی‌توانم پختگی و سنجیدگی او را در پاسخگویی ستایش نکنم. مشعل در عین حفظ موضع حماس، تلاش می‌کند صدمه‌ای به یکپارچگی سایر فلسطینی‌ها نزند و سایر گروه‌های سیاسی فلسطینی را متهم نکند. باشد که بعضی‌ها درس بگیرند! «و ما ادریک ما الدیبلوماسی»!

۱۰

خاستگاه دموکراسی کجاست؟

خاستگاه دموکراسی یونان است؟ بیشتر مردم ذهنیتی درباره‌ی دموکراسی دارند که مبتنی بر تبلیغات رسانه‌ای و آموزش‌های سطحی کتاب‌های درسی و تاریخی است. شواهد تاریخی نشان می‌دهد که دموکراسی ابداع یونیانیان نیست. و هدیه‌ای نیست که ارزش‌های غربی یا اروپا به جهانیان داده باشند. پیشتر اشاره کرده بودم که جان کین مشغول نوشتن تاریخ جامع دموکراسی است. نویسنده در این کتاب نشان داده است که نسبت دادن ابداع دموکراسی به یونانیان تحریف تاریخ است و آن را «انتحال» یونانیان نامیده است. جان کین، در این کتاب، که عنوان «زندگی و مرگ دموکراسی» را بر خود دارد، نشان داده است که «دموکراسی» به لفظ، معنا، و در عمل ریشه در «شرق» دارد؛ یعنی سرزمین‌هایی که اکنون سوریه، عراق و ایران نامیده می‌شوند!

ما ناگزیر به اصلاح تاریخ و راست کردن این تحریف تاریخی برای دو گروه هستیم: برای شرقی‌‌ها – و ایرانی‌هایی – که گمان دارند دموکراسی، ارزش یا ابداعی «غربی» است. از آن سو باید برای غربی‌های متخبتری که گمان کرده‌اند «دموکراسی» زاییده‌ی تمدن‌ِ آن‌هاست و ریشه‌های آن را در تاریخ کهن خویش نشان می‌دهند، ثابت کرد که دموکراسی از آنِ آن‌ها نیست تا کسی مانند جورج بوش ادعا نکند که: «ما در مدت زمان اندکی، یعنی در فاصله‌ی کمتر از یک نسل، شاهد سریع‌ترین پیشرفت آزادی در داستان ۲۵۰۰ ساله‌ی دموکراسی بوده است. مورخین آینده توضیح خواهند داد که چرا این اتفاق رخ داده است. اما ما هم‌اکنون بعضی از دلایلی را که آن‌ها نقل کرده‌اند می‌دانیم. تصادفی نیست که طلوع این همه دموکراسی در زمانی رخ داده است که با نفوذ‌ترین ملت دنیا خود یک دموکراسی بوده است.» (نوامبر ۲۰۰۳).

دموکراسی در شمار یکی از مفاهیمی است که دستخوش عمیق‌ترین سوء تفاهم‌ها و تعابیر نادرست بوده است. آن دموکراسی که مردم می‌شناسند، خیالی است از واقعیتی که چندان نسبت مستقیم و دقیقی با آن خیال و توهم ندارد. و مردم همیشه با خیال و ظن خویش زندگی می‌کنند.

۳

بشرِ از یاد رفته یا بشرِ بر باد رفته؟

بسیاری از مفاهیمی که امروزه مبنای تمدن‌های غربی و دولت‌های لیبرال دموکرات قرن حاضر هستند، عمدتاً مبتنی بر ارزش‌های پایه‌ی انسانی به شمار می‌روند. آیا حقوق بشر باید رعایت شود؟ شکی نیست. آیا حقوق بشر در همه‌ جای جهان یکسان است؟ به گمان من باید باشد. یعنی می‌توان به یک فصل (یا وصل!) مشترک میان همه‌ی انسان‌ها فارغ از جنسیت، رنگ، نژاد و دین رسید که می‌شود بر مبنای آن‌ها «حقوق بشر» را فهمید. اما چند نکته و معضل بزرگ همیشه کار را دشوار کرده است.

نخست این‌که اگر به گفتمان حقوق بشر، تنها در تمدن‌های غربی نگاه کنیم، اساساً به قلمرو دولت-ملت‌ها و نگاه وبری ماجرا توجه داریم. در این طرز تلقی از «حقوق بشر» گاهی اوقات می‌بینیم که «حقوق بشر» می‌تواند با «حقوق شهروندی» تزاحم داشته باشد. حقوق بشر، اساساً باید بدون «مرز» فهمیده شود در حالی که «حقوق شهروندی» (و ایضاً «تکالیف شهروندی») مبنای فهم‌شان «مرز» آن دولت-ملت خاص است. این نسبت‌ها هنوز به قدر کافی کاویده نشده‌اند و گاهی تناقض‌ها و تعارض‌های این دو خود را نشان می‌دهند. نکته‌ی دیگر این‌که همین «حقوق بشر» امروز در اروپا جوری فهمیده می‌شود که با فهم آمریکایی آن اندکی تفاوت دارد.
نکته‌ی دیگر این‌که «حقوق بشر» امروز تبدیل به چیزی شده است ورای حقوق واقعی بشر. حقوق بشر امروز بیشتر بازیچه‌ای سیاسی است که دولت‌های رقیب یا مدعی هنگامی که می‌خواهند مخالفان خود را زمین‌گیر کنند یا چهره‌ای اهریمنی به آن‌ها بدهند، به آن متوسل می‌شوند. حقوق بشر تبدیل شده است به یکی از «مقدساتی» که پرسش کردن درباره‌ی آن هم گاهی جرم تلقی می‌شود. دقت کنیم که نقض حقوق بشر هم در آمریکا رخ می‌دهد، هم در اروپا، هم در کشورهای توسعه نیافته‌ی جهان سوم. تفاوت در این است که این نقض حقوق بشر در کشورهای اروپایی و آمریکایی یا آن‌قدر مشهود نیست یا عمدتاً در بازی‌های رسانه‌ای گم می‌شود و «قدرت» می‌تواند آن را به سود خود مصادره کند. در کشورهای توسعه نیافته و جهان سوم – که شامل کشورهای مسلمان نیز می‌شود – حقوق بشر اساساً «سیاسی» فهمیده می‌شود. کافی است جهت‌گیری‌های سیاسی یک کشور خاص را به دقت واکاوی کنیم تا ببینیم نقض حقوق بشر در آن کشور چه اندازه بررسی و نظارت می‌شود و چقدر علیه آن بیانیه صادر می‌شود و چه اندازه با آن برخورد قاطع صورت می‌گیرد. موضع «آمریکا» در قبال نقض حقوق بشر در ایران، در عربستان سعودی، در پاکستان، در لیبی و در سوریه یکسان نیست. هر چقدر هم که قوانین حاکم بر عربستان ضد-انسانی باشد یا شدیدتر از قوانینی باشد که در ایران اجرا می‌شود، عربستان هرگز «اهریمن» نیست ولی ایران به خاطر سیاست‌هایی بسیار متعادل‌تر از سیاست‌های عربستان می‌تواند دشمن شماره‌ی یک بشریت تلقی شود! پس به وضوح می‌توان دید «حقوق بشر» تبدیل شده است به اهرمی سیاسی که در آن حقیقتاً اعتنای چندانی به خود «بشر» نمی‌شود. در این میان می‌مانند چند سازمان غیرانتفاعی و بشردوستانه که آرام و بی‌سر و صدا خرده قدم‌هایی بر می‌دارند برای تأمین حقوق ابتدایی بعضی انسان‌ها در کشورهای محروم و مهجور.

حقوق بشر نیاز به مدافعی دارد خوش‌نام‌تر از آمریکا. حقوق بشر به قدر کافی دست‌مالی شده است (چنان‌که دین به همان اندازه دست‌مالی شده است). می‌دانم این بحث بسیار گسترده و پر جنجال است. بسیاری از این نکات را قبلاً هم در ملکوت نوشته‌ام. اما خیلی مهم است مرتب این‌ها را آدم بنویسد و به خودش یادآوری کند که «حقوق بشر» سیاه و سفید نیست. حقوق بشر واقعاً مسأله‌ای پیچیده و مهم است که حمایت از آن از ارکان مهم بقای بشریت در سال‌های آینده به شمار می‌رود. کاش کسانی که از همه چیز، از دین، از سیاست، از حقوق بشر، از آزادی بیان، مقدساتی آسمانی می‌سازند و مرتب در پی دریدن گلوی همدیگرند، کمی به فکر خودِ بشر هم باشند. خودِ بشر در این میان از یاد رفته است.

۵

آن خطرِ دیگر

احمدی‌نژاد به حق دارای یکی از «قراضه‌»ترین دیپلماسی‌هایی است که تا به حال در تاریخ سیاسی ایران وجود داشته است (چند روز پیش دوستی این تعبیر «قراضه» را به کار برد و سخت به جا و ایده‌ی این یادداشت را هم دیروز ظهر). کاش از هوش و درایت و بلاغت لاریجانی می‌توانستند و می‌خواستند استفاده‌ی مناسبت بکنند. اما دردِ عظیم این‌جاست که در این وانفسایی که چند دولتِ دیوانه دندان‌های‌شان را تیز کرده‌اند که تنِ وطن را پاره پاره کنند، باید دندان بر جگر بفشاری که به بهانه‌ی قبا کردن پیراهن رییس جمهوری که نمی‌داند چه وقتی باید چه بگوید و چه نگوید، آن‌ها بر سر وطن نریزند! دردناک است دیگر، اما ظاهراً باید صبوری کرد. ولی این صبوری هم ریسک است. چه ریسکی؟ ممکن است ما صبوری کنیم یا نکنیم، باز هم آمریکا جنونِ همیشگی‌اش گل کند. و ریسک دیگری هم که هست این است که . . . خودتان می‌دانید دیگر! همان خطرِ دیگر. تاریخ سرزمین ما سرشار از موقعیت‌هایی است که از یک خطر به دامان خطر دیگر افتاده‌ایم، حال یا خطر بزرگ‌تر بوده یا کوچک‌تر. ما هیچ وقت از امنیتی به امنیتی بزرگ‌تری نرفته‌ایم انگار. ریشه‌ی مشکل را من هنوز در «توسعه نیافتگی» مزمن کشور می‌دانم. «توسعه» به معنای دقیق‌اش در کشور ما غایب است. و توسعه شامل رشد تحصیل و آموزش به معنای مدرنِ آن، نهادینه شدن خدمات بهداشتی، فقرزدایی بنیادین و مقولاتی از این قبیل است. و صد البته هزار درد و مرض دیگری که حاصل موقعیت خاص جغرافیایی ایران است. پس می‌بینید که جغرافیا گاهی باعث بدبختی و گاهی باعث خوشبختی آدمی است.

اما چه باک؟ بگذارید این را هم بگویم (شرمنده‌ی آقای مهاجرانی عزیز). آقای جوادی آملی یک نصیحت به احمدی نژاد کرده بود: «به مردم دروغ نگویید» و رییس جمهور ما اسطوره‌ی صداقت و راستگویی و عمل به وعده‌هایی است که مدعی بوده است می‌تواند محقق کند. کاش از مراجع «تقلید» این یکی را می‌شد به خوبی «تقلید» کند، «تحقیق»‌اش پیشکش به خدا!

۱۰

آبروی کی رفت؟

این ماجراهای محمود آقا در نیویورک حقیقتاً قصه‌ای بدیع است. یعنی به هر جنبه‌اش نگاه کنی، از هر طرفی که ببینی، سوژه می‌بارد، آن هم سوژه‌های داغِ داغ. پس بگذارید حالا که با محمود آقا درد دل کردم، دو کلام هم به حواشی ماجرا نگاه کنیم.

اول از همه این‌که احمدی‌نژاد کلی حرف‌های جورواجور زده است. وسط حرف‌های‌اش دو نکته‌ی خوب را خیلی صریح گفته است. یکی این‌که وقوع هولوکاست نباید بهانه برای ظلم به فلسطینی‌ها شود. احسنت این را درست گفته است. کاش قبلاً که درباره‌ی هولوکاست حرف زده بود همین حرف را زده بود تا خودش و دیگران مجبور به ماست‌مالی کردن نشوند. سیاست‌مداران ایرانی هنوز یک برگ برنده‌ی دیپلماتیک قوی و قاطع در اختیار دارند: مجاهدین خلق هنوز از سوی آمریکا حمایت می‌شوند و آمریکا رسماًٌ آن‌ها را منزوی نکرده در حالی که قدرت کامل برای انجام این کار را دارد. به جای پرت و پلا گفتن و حرف‌های شعارگونه سر هم کردن، کافی است همین‌ها را مرتب به رخ آمریکا بکشند تا میزان پای‌بندی‌اش به مبارزه با تروریسم آشکار شود. دیگر این‌که درباره‌ی انرژی هسته‌ای، عبارات جدلی مناسبی را به کار برده بود که منطق آمریکا را عملاً‌ مضحکه کرده است. آمریکا واقعاً نمی‌داند با کدام مبنای حقوقی سر قضیه‌ی انرژی یقه‌ی ایران را بگیرد و احمدی‌نژاد دارد این‌ها را بازی می‌دهد، هر چند بازی خطرناکی است.

وقتی با احمدی‌نژاد آدم درد دل می‌کند، دارد با کسی حرف می‌زند که شده است رییس‌ جمهور کشورش، در نتیجه ممکن است حرف‌هایی را به او بزند که وقتی به بیرونی‌ها می‌رسد آن‌ها را تکرار نکند. ولی حالا قرار است از بیرون به قضیه نگاه کنیم. احمدی‌نژاد وقتی می‌گوید رسم مهمان‌نوازی این نیست، راست می‌گوید بنده‌ی خدا. یکی نیست به آقای بولینجر بگوید که مرد حسابی تو به چه قصد و نیتی احمدی‌نژاد را دعوت کرده بودی به دانشگاه (یا اساساً با سخنرانی‌اش موافقت کرده بودی)؟ اگر قرار بود همان اول بروی و چاک دهن‌ات را باز کنی و هر چه دل‌ات می‌خواهی بگویی، اصلاً‌ چه مرضی داشتی دعوت‌اش کنی؟ این‌جاست که رییس یک دانشگاه معتبر آمریکایی می‌شود مسخره‌ی خاص و عام. به این می‌گویند منتها درجه‌ی حماقت. پس می‌بینید که احمدی‌نژاد با تمام کارهای‌اش در برابر این رییس دانشگاه جو زده، نابغه‌ای به حساب می‌آید! به اعتقاد من در این میان آبروی آمریکا بیش از هر کس دیگری رفت. ایران خودش همیشه به نقض‌ آزادی بیان متهم است. ایران متهم به نقض آزادی‌های فردی و سیاسی است. ولی آمریکا که کلی ادعای دهن‌پرکن برای رعایت حقوق بشر و حقوق انسانی و مدنی افراد را دارد، چرا باید در یک دانشگاه معتبر چنین خیمه‌شب‌بازی مضحکی بر پا کند که حیثیت دانشگاه را به باد دهد؟ هر وقت تلویزیون مصاحبه با بعضی از آمریکایی‌ها را نشان می‌دهد، ملت مصاحبه‌شونده بلافاصله می‌گویند: «آن‌چه آمریکا مظهر آن است . . .» (What America stands for). آمریکا مظهر و نماد چی‌ست حالا؟ واقعاً روی‌تان می‌شود بعد از این همه دسته گل به آب دادن‌ها بگویید ما مظهر چیزی هستیم؟ این آدم‌ها که این‌جوری درباره‌ی آمریکا حرف می‌زنند واقعاً درک و دانش‌شان از اوضاع جهانی چقدر است؟ به چه چیزی می‌نازند؟ به قلدری و جنگ‌افروزی کشورشان؟ یا به نمایش عقلانیت و شعور و احترام رییس دانشگاه‌شان؟ یا به درک و دانش بالای رییس‌جمهورشان؟ خوب بود رییس دانشگاه آن حرف‌ها را نمی‌زند و خودش را خراب نمی‌کرد و قضاوت درباره‌ی احمدی‌نژاد را به عهده‌ی مردم می‌گذاشت نه این‌که خودش – که میزبان است – در مقام مدعی‌العموم و شاکی بنشیند. به این می‌گویند بی‌آبرویی آزادی و حقوق بشر و به باد رفتن اعتبار دانشگاه.

اما نکته‌ی آخر. این اتفاق‌ها که می‌افتد و اساساً وقتی شخصیت‌های جنجالی سیاسی ایران می‌روند خارج از کشور، بهترین فرصت برای آشکار شدن اپوزیسیون ایرانی خارج از کشور است. آن‌چه من تا به حال از این‌ها دیده‌ام با برخوردهای متفاوت مستقیم یا غیر مستقیمی که با آن‌ها داشته‌ام یک واقعیت شگفت‌انگیز را درباره‌ی آن‌ها نشان می‌دهد: اکثریت اپوزیسیون سیاسی خارج از کشور، از تقریباً همه‌ی طیف‌ها، شدیداً از لحاظ فکری و عقلانی ورشکسته هستند. رفتار، گفتار و کردار این‌ها رفتار یک عده آدم عصبی است که هیچ عقلانیت و سنجیدگی در آن دیده نمی‌شود. مثال و نمونه‌اش بسیار است (از جمله در همین سفر احمدی‌نژاد، رفتار و گفتار سلطنت‌طلب‌ها را در آن‌جا مشاهده بفرمایید). اساساً اپوزیسیون گویی نمی‌تواند با زبانی سنجیده و متین جمهوری اسلامی را نقد کند. در اکثر موارد عنان اختیار از دست‌اش در می‌رود، احساساتی می‌شود و شروع می‌کند به آسمان به ریسمان بافتن یا ناسزا گفتن. برای این‌ها اپوزیسیون مساوی است با مقادیر معتنابهی ناسزا به اضافه‌ی مشتی شعار درباره‌ی دموکراسی و حقوق بشر و آزادی بیان که اگر پای‌اش بیفتد، خودشان هم به این‌ها اصلاً پای‌بند نیستند (به عبارتی نزد آن‌ها، دموکراسی و حقوق بشر و آزادی بیان خوب است ولی فقط برای خودشان و دوستان و هم‌فکران‌شان!).

خلاصه‌ی ماجرا این‌که آمریکا که قبلاً هم چندان وزنی برای احمدی‌نژاد قایل نبود. پس او اساساً نه برای آمریکا، بلکه نزد بقیه‌ی مردم هم چیز زیادی برای از دست دادن نداشت. پس زیان‌کار بزرگ ماجرا خود آمریکا بود که ظرفیت کافی را برای شنیدن حرف‌ها او ندارد. آمریکا بیش از هر کس دیگری در این ماجرا بی‌آبرو شد، خواسته یا ناخواسته. آمریکا بود که آن همه ادعا داشت، ولی همین آمریکا تحمل نداشت بگذارد یکی حرف‌اش را بزند و قضاوت درباره‌ی حرف‌های او را – که کلی پرت و پلا و حرف بی‌ربط و خنده‌دار هم در آن آمده است – به عهده‌ی «جمهور» واگذار کند. این است که رییس دانشگاه‌اش هم جوگیر تبلیغات رسانه‌ای می‌شود و مبانی و اصول اخلاقی و فکری‌اش و آن به اصطلاح ارزش‌های استواری را که می‌گویند آمریکا بر آن‌ها بنا شده است، زیر پا می‌گذارد. به اعتقاد من، دقیقاً به دلیل این‌که دانشگاه کلمبیا در آمریکاست و آمریکا آن همه ادعای ارزش‌مداری انسانی، دموکراتیک و حقوق بشری دارد، رییس دانشگاه‌اش نباید چنان حرف‌هایی می‌زد و آن عبارات را به کار می‌برد.

پ. ن. نکته‌ی تئوریک و بغرنج ماجرا: آزادی بیان نمی‌تواند فضایی ناسزا گفتن و توهین را به بهانه‌ی آزادی برای هیچ کسی تقدیس کند، چه آن فرد احمدی‌نژاد باشد، چه رییس دانشگاه کلمبیا یا رییس جمهور آمریکا. آزادی بیانِ این شکلی، نهایتاً به ضدِ خودش تبدیل می‌شود و نقض غرضی تمام عیار خواهد بود.

پ. ن. ۲: این هم تحلیل هاآرتص از ماجرا: بازنده‌ی اصلی سفر احمدی‌نژاد اسراییل است. (به راهنمایی مکتوب آقای مهاجرانی؛ کاش آقای مهاجرانی لینک مستقیم مطالب را در وبلاگ‌اش می‌آورد). این مطلب مهدی جامی هم یکی از منصفانه‌ترین یادداشت‌های سیاسی رادیو زمانه است که به درستی بر نکته‌ای حساس انگشت نهاده است.

ادامه‌ی مطلب…

۱۵

درد دل با احمدی‌نژاد

معصومه‌ ناصری راست می‌گوید: «کلا هیجان ماجرا زده بالا و همه این شلوغ بازی‌ها کار همین احمدی‌نژادی است که کلا ریز می‌بینیمش ولی به تنهایی یک دنیا را اسکل خودش کرده است.» ولی ماجرا این است که این وسط هیچ خبری از عقلانیت از هیچ سویی نیست. من می‌فهمم واکنش آمریکایی‌ها واقعاً شلوغ کردن ماجراست و زیاد جدی گرفتن احمدی‌نژاد. آخر تحلیل‌گری که فرق احمدی‌نژاد و بن‌ لادن را نداند و از پیشینه‌ی شکل‌گیری شخصیت و لفاظی‌های این دو نفر آگاه نباشد، تحلیل‌گری است رسماً مشنگ. این از طرف آمریکایی که حتی در حد سناتورش هم خودش را در سطح بازی‌ها و لجاجت‌های بچه‌گانه پایین آورده است.

اما محمود آقای خودمان. خوب برادر من! تو با این همه اهن و تلپ بلند می‌شود بروی آمریکا دل این‌ها را به دست بیاوری، پز سیاسی بدهی، و ابراز تمدن و شخصیت کنی. این کارها شرط دارد، زمینه می‌خواهد، مشی و رفتاری می‌خواهد که دلالت کند بر کاری که ادعای‌اش را داری. من در حسن نیت‌ات هیچ شکی ندارم. ولی وقتی شما به عنوان رییس‌جمهور ایران نمی‌فهمی چطور باید از اسراییل و صهیونیسم انتقاد کنی که هم انتقادت جدی و بی‌تعارف و برنده و قاطع باشد و هم خودت مسخره‌ی خاص و عام نشوی، توقع داری مردم چه رفتاری با تو داشته باشند؟ می‌دانی چه می‌گویم؟‌ مقصودم این است که تو اگر از این مردم آمریکا – نه حتی دولت‌شان – توقع مهمان‌نوازی داری، باید اول برادری‌ات را ثابت کرده باشی. نه این‌که تا تقی به توقی می‌خورد دهان‌ات را بی هوا باز کنی و راست راست بگویی هولوکاست همه‌اش کشک بوده. ما که می‌فهمیم تو قصد بدی نداشته‌ای. ما می‌فهمیم تو مقصودت این است که کسی نباید به بهانه‌ی هولوکاست به فلسطینی‌ها ظلم کند. ولی تو اگر می‌خواستی همه‌ی دنیا همین معنی را از حرف‌ات بفهمند، باید عیناً‌ همین عباراتی را به کار می‌بردی که نوشتم. حالا حساب‌اش را بکن که در کشوری که یک دنیا یهودی دارد – و یهودی‌های‌اش خیلی وقت پیش از ایجاد اسراییل به آن‌جا رفته‌اند و ساکن آن‌جا بوده و هستند – تو چشمِ بیچاره‌ها را در آورده‌ای و گفته‌ای همه‌ی حرف‌هاتان دروغ است! توقع مهمان‌نوازی از این‌ها داشتن کمی گزاف است. خودت باید فکر می‌کردی که داری با سر می‌روی توی دهن شیر. پس بیخودی لازم نیست خودت را برای این‌ها به موش‌مردگی بزنی. من هم می‌فهمم که خیلی از مردم دنیا با تریپ ضد آمریکایی‌ات حال کرده‌اند. ولی باور کن، دیپلماسی و درایت داشتن فقط در مخالفت با آمریکا نیست.

می‌دانی محمود آقا؟ تو واقعاً رفیق صادق و یکرنگ در دنیا خیلی کم داری. رفیقی که برای‌ات سوت بکشد و کف بزند، شاید زیاد داشته باشی، اما رفیق فابریک و یک‌دل و یک‌جان خیلی خیلی کم داری. انصافاً‌ خیلی تنهایی! پس بهتر است زیاد باعث خراب‌تر شدن اوضاع نشوی. ما هم دل‌مان خون است از این‌که رییس‌جمهور کشورمان را دارند آن‌جا مسخره می‌کنند. ولی تو خودت چرا بهانه دست این‌ها می‌دهی آخر؟ نکن برادر من! نکن! بعدش هم من نفهمیدم چرا این وسط پای گالیله را کشیدی وسط. خوب بود قبلاً با دو سه نفر که تاریخ علم خوانده‌اند و کمی با عقاید فیلسوفان مسلمان آشنا بودند مشورت می‌کردی که ضایع نشویم آخر. آخر که چی ما در ایران همجنس‌گرا نداریم. نمی‌شد دیپلماتیک‌تر جواب بدهی که ملت مسخره‌ات نکنند؟ نمی‌شد؟ نمی‌شد دو دقیقه جلوی زبان‌ات را بگیری؟ امان از دست این زبان!

ببین، ما که می‌فهمیم تو خیلی با بن لادن و هیتلر فرق داری، خیلی فرق داری. و این را صادقانه می‌گویم و محض طنز و شوخی نیست. ولی به خدا آن‌ها نمی‌فهمند. آن‌ها حتی اگر واقعاً بدانند تو با این‌ها فرق داری، فقط برای این‌که تو را بی‌آبرو کنند، دنبال بهانه‌ای می‌گردند که بگویند تو مثل آن‌ها هستی و تو هم که از خدا خواسته صبح تا شب بهانه به دست این‌ها می‌دهی. می‌دانی آن‌ها که برای‌ات کف می‌زنند در ایران اسم تو را معجزه‌ی هزاره‌ی سوم گذاشته‌اند و دفترت هم به تو می‌گوید سقراط زمانه. امیدوارم این بار که بر می‌گردی وطن، با معجزه‌ی تازه‌ای برنگردی. تو را به خدا سعی کن زیاد سخنرانی نکنی آن‌جا. سعی کن بیشتر فکر کنی. سعی کن بدهی یک آدم سخنرانی‌نویس با سواد سخنرانی‌ات را بنویسد. رئوس حرف‌هات را بهش بده، ولی بهش بگو دیپلماتیک برای‌ات سخنرانی بنویسد. به خدا هیچ شرمی ندارد. خیلی از شخصیت‌های تراز اول دنیا، کسی را دارند که برای‌شان سخنرانی می‌نویسد. تو را به خدا دست از این اعجازهات بردار. ملت دیگر پیغمبر لازم ندارد. تو هم که الحمدلله مسلمانی و قایل به خاتمیت رسول اسلام. بیا کوتاه بیا برادر من.

پ. ن. من واقعاً‌ به خاطر این لحن و بیان و زبان از خوانندگان فرهیخته‌ای که با زبانی دیگر خو دارند، عذر می‌خواهم. این اوضاع و بازیگران این بازی را با هیچ زبان دیگری نمی‌شود توصیف کرد. حق مطلب را هم که مطلقاً به هیچ وجهی و به هیچ زبانی ادا نمی‌توان کردن.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد