۸

قوانين مقدس نيستند

قوانينی که در يک کشور با نظام سياسی خاصی وجود دارند، هيچ قداستی ندارند. از جمله در کشور خودمان «قوانين» هيچ قداستی ندارند. اگر قداست داشتند که هیچ تغييری نمی‌کردند. اصولاً‌ مقدسات را نبايد تغيير داد. مقدسات ازلی و ابدی هستند. بگذاريد يک قدم فراتر بيايم. وقتی فقيهی به خود اجازه می‌دهد که شرعاً، عقلاً و عرفاً يک قانون دينی را تغيير دهد، معنی‌اش آن است که آن قانون «قداست» ازلی ابدی ندارد و در بستر شرايط خاص دستخوش تغيير می‌شود. ديگر خودم دارم خسته می‌شوم از ذکر اين مثال‌ها: در جمهوری اسلامی، آيت‌الله خمينی حج را متوقف کرد (در حالی که از احکام محکم شرعی است). آيت‌الله خمينی نماز جمعه را بر قرار کرد. در حالی که در فقه شيعه‌ی اثنی‌عشری، نه تنها برگزاری نماز جمعه بلکه تشکيل حکومت هم در زمان غيبت امام زمان حکم‌اش روشن است و درست خلاف چيزی است که رخ داده است. پس يک نتيجه‌ی خيلی صريح می‌شود از اين مقدمات گرفت: قوانين مقدس نيستند! مقدسات را ما می‌سازيم بر حسب نيازها و اقتضائات وقت. مقدسات را ما بر می‌کشيم و از آن‌ها ابزار می‌سازيم برای پيشبرد مقاصد خودمان. حقيقت به همين صراحت و عريانی است. دوست نداريد باور کنيد، نکنيد. چشم‌ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد. انسان در برابر قانون منفعل نيست و نبايد باشد. قانون برای انسان است، نه انسان برای قانون. قانون برای خدمت به بشر است، نه بشر برای خدمت به قانون. و همچنين دين برای بشر است، نه بشر برای دين. دين با خدا فرق دارد (تازه در باب خودِ خدا هم اگر و اما دارم که بماند فعلاً). مشکل مردم اين است که فلان حکم فرعی شرعی با قرآن و پيامبر و امام و خودِ دين و خدا يکی می‌شود. تصحيح می‌کنم: مشکل مردم عوام اين است. پس قوانين را می‌شود تغيير داد ولو سايه‌ی شريعت بر سرِ آن‌ها باشد. به همان سادگی که اين آيت‌الله يا آن مجتهد در قم یا فلان شهر، مثلاً حکمی را که بقيه حلال می‌دانسته‌اند، امروز حرام می‌داند يا به همين آسانی که مجلس و قوه‌ی مقننه، قانونی را تصويب می‌کند که با فهم سنتی فقيهان منافات صريح و آشکار دارد. اين همه توضيح که دادم شرح واضحات بود. ابهامی برای اهل اشارت در ميان نيست. گفتم شايد ذکر چند مثال مسأله را روشن‌تر کند. ديگر خود دانند!

۴

زنان قطيف، جامعه‌ی عربستان و حمايت آمريکا از حقوق بشر

شايد اين خبر را شنيده باشيد که چندين ماه پيش، هفت مرد دختری را از يک مرکز خرید در قطيف به همراه مردی که هيچ نسبتی به او نداشت ربوده و سپس به او تجاوزکردند. دادگاه مجرمان را محکوم به دو تا نه سال زندان کرد و برای زنی که به تجاوز شده بود به خاطر تخطی از قوانين شريعت اسلامی و همراه نبودن با ولی ذکور محکوم به تحمل شلاق شد. پس از اعتراض به رأی قاضی، تعداد ضربات شلاق‌اش به خاطر اعتراض به حکم قاضی افزايش يافت. همسر اين زن، که هنگام وقوع ماجرا، نامزد او بوده است، باز هم می‌گويد که قصد اعتراض به حکم را دارد. تا اين‌جای ماجرا، جامعه‌ی متعارف عربستان است. هيچ چيز عجیبی برای خودشان رخ نداده است. حتی همسر زن معتقد است که جامعه‌ی عربستان با زنان مشکلی ندارد و مسأله قاضی پرونده است!

اما مسأله اين‌جا شروع می‌شود. هيلاری کلينتون به بوش اعتراض کرده است و از او درخواست کرده که به عربستان فشار بياورد و از ملک عبدالله بخواهد که زن را از تمام اتهامات تبرئه کند. دولت بوش آشکارا نمی‌خواهد متحدش را از خود برنجاند. و نهايتاً واکنش وزارت خارجه‌ی آمريکا این است که از اين حکم «حيرت‌زده» شده است، اما باز هم آن را مسأله‌ی داخلی خود عربستان می‌داند و طبعاً دليلی ندارد برای اين‌که «از کاه کوه بسازد»! قضيه‌ ساده است، نه؟ اين‌جا چند مسأله مهم است:

يکم اين‌که آيا برخوردی که آمريکا با يک مسأله‌ی واحد در دو کشور مختلف می‌کند، يکسان است؟ طبعاً نه. اگر اتفاق مشابهی در ايران رخ داده بود، بدون شک آمريکا از آن مستمسکی می‌ساخت برای ارایه‌ی چهره‌ای اهريمنی از ايران.

دوم. آيا نفس مسأله چيزی است که بشود از کنار آن عبور کرد؟ فرقی نمی‌کند اين تضييع حقوق اين انسان، و يک زن، در کدام کشور رخ بدهد. فرقی نمی‌کند کشوری که در آن حق يک انسان ضايع می‌‌شود، ايران باشد يا عربستان، آمريکا باشد يا انگليس. حق بشر، حق بشر است. قاعدتاً حقوق بشر تابع مرزهای سياسی و محدوده‌های عرفی نبايد باشد. اما برخورد آمريکا دقيقاً خلاف اين را نشان می‌دهد. حقوق بشر بدون هيچ شکی تابع سياست و تابع قدرت است.

سوم. چه کسی صلاحيت هشدار دادن در برابر نقض حقوق بشر را دارد و چه کسی مجهز به ابزار جلوگيری از نقض حقوق بشر است؟ آمریکا با نشان دادن برخوردهای متناقض و جهت‌گيری‌های سياسی و ايدئولوژيک‌اش آشکار است که صلاحيت اظهار نظر درباره‌ی حقوق بشر را ندارد. حداقل دولت بوش وضع‌اش چنين است. فردا اگر هيلاری کلینتون هم رييس جمهور شود، بايد ديد چه اندازه بی‌طرفی را حفظ می‌کند و در اعتنا به حقوق بشر ملاحظه‌ی منافع سياسی را نمی‌کند. داوری درباره‌ی آينده باشد برای آينده.

چهارم. زنی که در قطيف به او تجاوز شده، شيعه بوده است. فرض را بر اين می‌گذارم که قاضی تعصبات مذهبی‌اش را در صدور حکم دخيل نکرده است (که البته با توجه به واقعيت‌های جامعه‌ی عربستان فرض دشواری است). اما برای يک ناظر بیرونی که دغدغه‌ی حقوق بشر را دارد، نکته‌ی قابل توجهی است.

و اما… زن. زن قربانی است. زن قرن‌ها قربانی بوده است. زن اکنون‌ هم قربانی است. زن در بازی‌های فمينيستی هم باز قربانی می‌شود، باز وجه‌المصالحه قرار می‌گيرد. زن حتی برای کشوری که ابر قدرت است، برای دولتی که به هر جای دنيا که بخواهد سرک می‌کشد و هر چه بخواهد می‌کند و همه‌ی اين‌ها را هم با ادعای آزادی، حقوق بشر و دموکراسی انجام می‌دهد، باز هم قربانی است. آن زن به عنوان زن، به عنوان يک انسان نيست که برای مدعيان آزادی مهم باشد. آن زن هميشه در سايه‌ی سياست و قدرت قاهره است که سنجيده می‌شود. اگر حقی از حقوق‌اش استيفا می‌شود به طفيل سياست و از صدقه‌ی سر منافع قدرت است. اگر حقی هم از حقوق‌اش ضايع می‌شود، باز معلول اقتضائات ساختار قدرت است. و ما همه قربانی هستيم. قربانی سياستی که ذره‌ای رحم در دل به مادران، خواهران، همسران و دختران‌مان ندارد. ما با اين همه زن احاطه شده‌ايم و اين همه زن از دست‌مان به فغان‌اند. نه، دل به مهر و لطف آمريکا بستن برای هيچ عاقلی عايدی ندارد که – با عذر از حضرت حافظ – «کامبخشی یو اس عمر در عوض دارد»!

۶

ديپلماسی خالد مشعل

يکی از چيزهايی که پنج شش سالی است ذهن مرا به خود مشغول کرده است، «ديپلماسی» است و اين‌که سياست‌مداران چقدر از آن استفاده می‌کنند. در نتيجه هر وقت سياست‌مداران مختلف را می‌بينم و سخنان‌شان را می‌شنوم، همه را با متر ديپلماسی می‌سنجم يا حداقل يکی از معيارهای مهم سنجش من دپيلماتيک بودن آن‌هاست. و ديپلماسی برای من يعنی استفاده‌ی درست و مناسب از کلمات برای به دست آوردن بهترين نتيجه در شرايطی که ممکن است لزوماً به نفع آدم نباشد. مدتی پيش، يادداشتی درباره‌ی لاريجانی نوشته بودم و از فرط هيجان گمان کنم بيش از آن‌چه بايد از او ستايش کرده بودم. تمام دغدغه‌ی من البته ديپلماسی بود که شتاب و هيجان صورتی ديگر به آن داده بود. به هر تقدير، الآن تلويزيون بی‌بی‌سی دارد برنامه‌ی هارد تاک را نشان می‌دهد. دارندبا خالد مشعل مصاحبه می‌کنند. مصاحبه‌کننده آدمی است بسیار بدقلق و سخت‌گير که شديداً مصاحبه‌شونده را زير سؤال‌های سخت می‌گيرد. اما از لحظه‌ای که من دارم این برنامه را می‌بينم، يک چيز بسيار برای من جالب است: خالد مشعل با مهارتی فوق‌العاده به پرسش‌ها پاسخ می‌دهد. پرسش‌هايی که از او می‌شود چه بسا هر مصاحبه‌شونده‌‌ای را به سادگی عصبانی کند، اما مشعل به خوبی بر خود مسلط است. نه صريحاً جواب مثبت يا منفی می‌دهد. نه در دام پرسش‌های مصاحبه‌گر گير می‌کند. نه کسی را مستقيماً تحريک می‌کند و نه از موضع سياسی‌اش عدول می‌کند. رهبران حماس دارند درس ديپلماسی را می‌آموزند. پس چرا مشکل خاورميانه حل نشده است؟ پاسخ به اين پرسش را نمی‌توان با بحث درباره‌ی ديپلماسیِ صرف داد. ولی به اعتقاد من يک چيز مسلم است: اگر سياست‌مداران خاورميانه ديپلماسی و گفت‌وگو بياموزند (و بله، مواضع‌شان را هم حفظ کنند) می‌توان گفت به درجه‌ای از بلوغ سياسی رسيده‌اند. اين‌جا اگر برسيم (که برای رسيدن به آن راه زيادی مانده است)، آن وقت معلوم می‌شود نقش سياست‌های پشت‌ پرده‌ی آمريکا در دامن زدن به بحران‌های منطقه چی‌ست؟

به پاکستان نگاه کنيد. مشرف عملاً حکومت نظامی اعلام کرده است. راه برون‌رفت از بحران پاکستان عملاً يکی از اين سه مورد است: يا مشرف تبدیل به قدرت مطلقه می‌شود و همه‌ی مخالفان‌اش را حذف می‌کند و تا يکی دو دهه ديگر مهره و فرمان‌بردار بی‌چون و چرای آمريکا در پاکستان باقی می‌ماند؛ يا کشور به آشوب و هرج و مرج کشيده می‌شود که افراطيون مذهبی قدرت پيدا می‌کنند و طالبانی تازه در پاکستان پديد می‌آيد؛ راه حل سوم هم حل دموکراتيک و مدنی مسأله است. اما قلب ماجرا اين‌جاست: بقای تروريسم به سود آمريکاست (بر خلاف تبليغات ظاهری و جنگ زرگری بوش)؛ آمريکا از حضور افراطيون مسلمان که از دين ابزاری سياسی ساخته‌اند و به بهانه‌ی آن دست به قتل می‌زنند سود می‌برد. فلسفه‌ی حضور مشرف در پاکستان هم مقابله با همين‌هاست. آمريکا خودش مشکل را درست می‌کند و خودش هم می‌خواهد مشکل را حل کند و اين دايره‌ی بسته هم‌چنان ادامه دارد!

بحث به حاشيه کشيده شد، اما همين الآن که اين‌ها را می‌نويسم هر بار که حرف‌های خالد مشعل را می‌شنوم نمی‌توانم او را تحسين نکنم. ممکن است مواضع فکری من اصلاً با مواضع فکری او موافقتی نداشته باشد، اما نمی‌توانم پختگی و سنجيدگی او را در پاسخگويی ستايش نکنم. مشعل در عين حفظ موضع حماس، تلاش می‌کند صدمه‌ای به يکپارچگی ساير فلسطينی‌ها نزند و ساير گروه‌های سياسی فلسطينی را متهم نکند. باشد که بعضی‌ها درس بگيرند! «و ما ادريک ما الديبلوماسی»!

۱۰

خاستگاه دموکراسی کجاست؟

خاستگاه دموکراسی يونان است؟ بيشتر مردم ذهنیتی درباره‌ی دموکراسی دارند که مبتنی بر تبليغات رسانه‌ای و آموزش‌های سطحی کتاب‌های درسی و تاریخی است. شواهد تاریخی نشان می‌دهد که دموکراسی ابداع يونيانيان نيست. و هديه‌ای نيست که ارزش‌های غربی يا اروپا به جهانيان داده باشند. پيشتر اشاره کرده بودم که جان کين مشغول نوشتن تاريخ جامع دموکراسی است. نويسنده در اين کتاب نشان داده است که نسبت دادن ابداع دموکراسی به يونانيان تحريف تاريخ است و آن را «انتحال» يونانيان ناميده است. جان کين، در اين کتاب، که عنوان «زندگی و مرگ دموکراسی» را بر خود دارد، نشان داده است که «دموکراسی» به لفظ، معنا، و در عمل ريشه در «شرق» دارد؛ يعنی سرزمين‌هايی که اکنون سوريه، عراق و ايران ناميده می‌شوند!

ما ناگزير به اصلاح تاريخ و راست کردن اين تحريف تاريخی برای دو گروه هستيم: برای شرقی‌‌ها – و ايرانی‌هايی – که گمان دارند دموکراسی، ارزش يا ابداعی «غربی» است. از آن سو بايد برای غربی‌های متخبتری که گمان کرده‌اند «دموکراسی» زاييده‌ی تمدن‌ِ آن‌هاست و ريشه‌های آن را در تاريخ کهن خويش نشان می‌دهند، ثابت کرد که دموکراسی از آنِ آن‌ها نيست تا کسی مانند جورج بوش ادعا نکند که: «ما در مدت زمان اندکی، يعنی در فاصله‌ی کمتر از يک نسل، شاهد سريع‌ترين پيشرفت آزادی در داستان ۲۵۰۰ ساله‌ی دموکراسی بوده است. مورخين آينده توضيح خواهند داد که چرا اين اتفاق رخ داده است. اما ما هم‌اکنون بعضی از دلايلی را که آن‌ها نقل کرده‌اند می‌دانيم. تصادفی نيست که طلوع اين همه دموکراسی در زمانی رخ داده است که با نفوذ‌ترين ملت دنيا خود يک دموکراسی بوده است.» (نوامبر ۲۰۰۳).

دموکراسی در شمار يکی از مفاهيمی است که دستخوش عميق‌ترين سوء تفاهم‌ها و تعابير نادرست بوده است. آن دموکراسی که مردم می‌شناسند، خيالی است از واقعيتی که چندان نسبت مستقيم و دقيقی با آن خيال و توهم ندارد. و مردم هميشه با خيال و ظن خويش زندگی می‌کنند.

۳

بشرِ از ياد رفته يا بشرِ بر باد رفته؟

بسياری از مفاهيمی که امروزه مبنای تمدن‌های غربی و دولت‌های ليبرال دموکرات قرن حاضر هستند، عمدتاً مبتنی بر ارزش‌های پايه‌ی انسانی به شمار می‌روند. آيا حقوق بشر بايد رعايت شود؟ شکی نيست. آيا حقوق بشر در همه‌ جای جهان يکسان است؟ به گمان من بايد باشد. يعنی می‌توان به يک فصل (يا وصل!) مشترک ميان همه‌ی انسان‌ها فارغ از جنسيت، رنگ، نژاد و دين رسيد که می‌شود بر مبنای آن‌ها «حقوق بشر» را فهميد. اما چند نکته و معضل بزرگ هميشه کار را دشوار کرده است.

نخست اين‌که اگر به گفتمان حقوق بشر، تنها در تمدن‌های غربی نگاه کنيم، اساساً به قلمرو دولت-ملت‌ها و نگاه وبری ماجرا توجه داريم. در اين طرز تلقی از «حقوق بشر» گاهی اوقات می‌بينيم که «حقوق بشر» می‌تواند با «حقوق شهروندی» تزاحم داشته باشد. حقوق بشر، اساساً بايد بدون «مرز» فهميده شود در حالی که «حقوق شهروندی» (و ايضاً «تکاليف شهروندی») مبنای فهم‌شان «مرز» آن دولت-ملت خاص است. اين نسبت‌ها هنوز به قدر کافی کاويده نشده‌اند و گاهی تناقض‌ها و تعارض‌های اين دو خود را نشان می‌دهند. نکته‌ی ديگر اين‌که همين «حقوق بشر» امروز در اروپا جوری فهميده می‌شود که با فهم آمريکايی آن اندکی تفاوت دارد.
نکته‌ی ديگر اين‌که «حقوق بشر» امروز تبديل به چيزی شده است ورای حقوق واقعی بشر. حقوق بشر امروز بيشتر بازيچه‌ای سياسی است که دولت‌های رقيب يا مدعی هنگامی که می‌خواهند مخالفان خود را زمين‌گير کنند يا چهره‌ای اهريمنی به آن‌ها بدهند، به آن متوسل می‌شوند. حقوق بشر تبديل شده است به يکی از «مقدساتی» که پرسش کردن درباره‌ی آن هم گاهی جرم تلقی می‌شود. دقت کنيم که نقض حقوق بشر هم در آمريکا رخ می‌دهد، هم در اروپا، هم در کشورهای توسعه نيافته‌ی جهان سوم. تفاوت در اين است که اين نقض حقوق بشر در کشورهای اروپايی و آمريکايی يا آن‌قدر مشهود نيست يا عمدتاً در بازی‌های رسانه‌ای گم می‌شود و «قدرت» می‌تواند آن را به سود خود مصادره کند. در کشورهای توسعه نيافته و جهان سوم – که شامل کشورهای مسلمان نيز می‌شود – حقوق بشر اساساً «سياسی» فهميده می‌شود. کافی است جهت‌گيری‌های سياسی يک کشور خاص را به دقت واکاوی کنيم تا ببينيم نقض حقوق بشر در آن کشور چه اندازه بررسی و نظارت می‌شود و چقدر عليه آن بيانيه صادر می‌شود و چه اندازه با آن برخورد قاطع صورت می‌گيرد. موضع «آمريکا» در قبال نقض حقوق بشر در ايران، در عربستان سعودی، در پاکستان، در ليبی و در سوريه يکسان نيست. هر چقدر هم که قوانين حاکم بر عربستان ضد-انسانی باشد يا شديدتر از قوانينی باشد که در ايران اجرا می‌شود، عربستان هرگز «اهريمن» نيست ولی ايران به خاطر سياست‌هايی بسيار متعادل‌تر از سياست‌های عربستان می‌تواند دشمن شماره‌ی يک بشريت تلقی شود! پس به وضوح می‌توان ديد «حقوق بشر» تبديل شده است به اهرمی سياسی که در آن حقیقتاً اعتنای چندانی به خود «بشر» نمی‌شود. در اين ميان می‌مانند چند سازمان غيرانتفاعی و بشردوستانه که آرام و بی‌سر و صدا خرده قدم‌هايی بر می‌دارند برای تأمين حقوق ابتدايی بعضی انسان‌ها در کشورهای محروم و مهجور.

حقوق بشر نياز به مدافعی دارد خوش‌نام‌تر از آمريکا. حقوق بشر به قدر کافی دست‌مالی شده است (چنان‌که دين به همان اندازه دست‌مالی شده است). می‌دانم اين بحث بسيار گسترده و پر جنجال است. بسياری از اين نکات را قبلاً هم در ملکوت نوشته‌ام. اما خيلی مهم است مرتب اين‌ها را آدم بنويسد و به خودش يادآوری کند که «حقوق بشر» سياه و سفيد نيست. حقوق بشر واقعاً مسأله‌ای پيچيده و مهم است که حمايت از آن از ارکان مهم بقای بشريت در سال‌های آينده به شمار می‌رود. کاش کسانی که از همه چيز، از دين، از سياست، از حقوق بشر، از آزادی بيان، مقدساتی آسمانی می‌سازند و مرتب در پی دريدن گلوی همديگرند، کمی به فکر خودِ بشر هم باشند. خودِ بشر در اين ميان از ياد رفته است.

۵

آن خطرِ ديگر

احمدی‌نژاد به حق دارای يکی از «قراضه‌»ترين ديپلماسی‌هايی است که تا به حال در تاريخ سياسی ايران وجود داشته است (چند روز پيش دوستی اين تعبير «قراضه» را به کار برد و سخت به جا و ايده‌ی اين يادداشت را هم ديروز ظهر). کاش از هوش و درايت و بلاغت لاريجانی می‌توانستند و می‌خواستند استفاده‌ی مناسبت بکنند. اما دردِ عظيم اين‌جاست که در اين وانفسايی که چند دولتِ ديوانه دندان‌های‌شان را تيز کرده‌اند که تنِ وطن را پاره پاره کنند، بايد دندان بر جگر بفشاری که به بهانه‌ی قبا کردن پیراهن رييس جمهوری که نمی‌داند چه وقتی بايد چه بگويد و چه نگويد، آن‌ها بر سر وطن نريزند! دردناک است ديگر، اما ظاهراً بايد صبوری کرد. ولی اين صبوری هم ريسک است. چه ريسکی؟ ممکن است ما صبوری کنيم يا نکنيم، باز هم آمريکا جنونِ هميشگی‌اش گل کند. و ريسک ديگری هم که هست اين است که . . . خودتان می‌دانيد ديگر! همان خطرِ ديگر. تاريخ سرزمين ما سرشار از موقعيت‌هايی است که از يک خطر به دامان خطر ديگر افتاده‌ايم، حال يا خطر بزرگ‌تر بوده يا کوچک‌تر. ما هيچ وقت از امنيتی به امنيتی بزرگ‌تری نرفته‌ايم انگار. ريشه‌ی مشکل را من هنوز در «توسعه نيافتگی» مزمن کشور می‌دانم. «توسعه» به معنای دقيق‌اش در کشور ما غايب است. و توسعه شامل رشد تحصيل و آموزش به معنای مدرنِ آن، نهادينه شدن خدمات بهداشتی، فقرزدايی بنيادين و مقولاتی از اين قبيل است. و صد البته هزار درد و مرض ديگری که حاصل موقعيت خاص جغرافيايی ايران است. پس می‌بينيد که جغرافيا گاهی باعث بدبختی و گاهی باعث خوشبختی آدمی است.

اما چه باک؟ بگذاريد اين را هم بگويم (شرمنده‌ی آقای مهاجرانی عزيز). آقای جوادی آملی يک نصيحت به احمدی نژاد کرده بود: «به مردم دروغ نگوييد» و رييس جمهور ما اسطوره‌ی صداقت و راستگويی و عمل به وعده‌هايی است که مدعی بوده است می‌تواند محقق کند. کاش از مراجع «تقليد» اين يکی را می‌شد به خوبی «تقليد» کند، «تحقيق»‌اش پيشکش به خدا!

۱۰

آبروی کی رفت؟

این ماجراهای محمود آقا در نيويورک حقيقتاً قصه‌ای بديع است. يعنی به هر جنبه‌اش نگاه کنی، از هر طرفی که ببينی، سوژه می‌بارد، آن هم سوژه‌های داغِ داغ. پس بگذاريد حالا که با محمود آقا درد دل کردم، دو کلام هم به حواشی ماجرا نگاه کنيم.

اول از همه اين‌که احمدی‌نژاد کلی حرف‌های جورواجور زده است. وسط حرف‌های‌اش دو نکته‌ی خوب را خيلی صريح گفته است. يکی اين‌که وقوع هولوکاست نبايد بهانه برای ظلم به فلسطينی‌ها شود. احسنت اين را درست گفته است. کاش قبلاً که درباره‌ی هولوکاست حرف زده بود همين حرف را زده بود تا خودش و دیگران مجبور به ماست‌مالی کردن نشوند. سياست‌مداران ايرانی هنوز يک برگ برنده‌ی ديپلماتيک قوی و قاطع در اختيار دارند: مجاهدين خلق هنوز از سوی آمريکا حمايت می‌شوند و آمريکا رسماًٌ آن‌ها را منزوی نکرده در حالی که قدرت کامل برای انجام اين کار را دارد. به جای پرت و پلا گفتن و حرف‌های شعارگونه سر هم کردن، کافی است همين‌ها را مرتب به رخ آمريکا بکشند تا ميزان پای‌بندی‌اش به مبارزه با تروريسم آشکار شود. ديگر اين‌که درباره‌ی انرژی هسته‌ای، عبارات جدلی مناسبی را به کار برده بود که منطق آمريکا را عملاً‌ مضحکه کرده است. آمريکا واقعاً نمی‌داند با کدام مبنای حقوقی سر قضيه‌ی انرژی يقه‌ی ايران را بگيرد و احمدی‌نژاد دارد اين‌ها را بازی می‌دهد، هر چند بازی خطرناکی است.

وقتی با احمدی‌نژاد آدم درد دل می‌کند، دارد با کسی حرف می‌زند که شده است رييس‌ جمهور کشورش، در نتيجه ممکن است حرف‌هايی را به او بزند که وقتی به بيرونی‌ها می‌رسد آن‌ها را تکرار نکند. ولی حالا قرار است از بيرون به قضيه نگاه کنيم. احمدی‌نژاد وقتی می‌گويد رسم مهمان‌نوازی اين نيست، راست می‌گويد بنده‌ی خدا. يکی نيست به آقای بولينجر بگويد که مرد حسابی تو به چه قصد و نيتی احمدی‌نژاد را دعوت کرده بودی به دانشگاه (يا اساساً با سخنرانی‌اش موافقت کرده بودی)؟ اگر قرار بود همان اول بروی و چاک دهن‌ات را باز کنی و هر چه دل‌ات می‌خواهی بگويی، اصلاً‌ چه مرضی داشتی دعوت‌اش کنی؟ اين‌جاست که رييس يک دانشگاه معتبر آمريکايی می‌شود مسخره‌ی خاص و عام. به اين می‌گويند منتها درجه‌ی حماقت. پس می‌بينيد که احمدی‌نژاد با تمام کارهای‌اش در برابر اين ريیس دانشگاه جو زده، نابغه‌ای به حساب می‌آيد! به اعتقاد من در اين ميان آبروی آمريکا بيش از هر کس ديگری رفت. ايران خودش هميشه به نقض‌ آزادی بيان متهم است. ايران متهم به نقض آزادی‌های فردی و سياسی است. ولی آمريکا که کلی ادعای دهن‌پرکن برای رعايت حقوق بشر و حقوق انسانی و مدنی افراد را دارد، چرا بايد در يک دانشگاه معتبر چنين خيمه‌شب‌بازی مضحکی بر پا کند که حيثيت دانشگاه را به باد دهد؟ هر وقت تلويزيون مصاحبه با بعضی از آمريکايی‌ها را نشان می‌دهد، ملت مصاحبه‌شونده بلافاصله می‌گويند: «آن‌چه آمريکا مظهر آن است . . .» (What America stands for). آمريکا مظهر و نماد چی‌ست حالا؟ واقعاً روی‌تان می‌شود بعد از اين همه دسته گل به آب دادن‌ها بگوييد ما مظهر چيزی هستيم؟ اين آدم‌ها که اين‌جوری درباره‌ی آمريکا حرف می‌زنند واقعاً درک و دانش‌شان از اوضاع جهانی چقدر است؟ به چه چيزی می‌نازند؟ به قلدری و جنگ‌افروزی کشورشان؟ يا به نمايش عقلانيت و شعور و احترام رييس دانشگاه‌شان؟ يا به درک و دانش بالای رييس‌جمهورشان؟ خوب بود رييس دانشگاه آن حرف‌ها را نمی‌زند و خودش را خراب نمی‌کرد و قضاوت درباره‌ی احمدی‌نژاد را به عهده‌ی مردم می‌گذاشت نه اين‌که خودش – که ميزبان است – در مقام مدعی‌العموم و شاکی بنشيند. به اين می‌گويند بی‌آبرويی آزادی و حقوق بشر و به باد رفتن اعتبار دانشگاه.

اما نکته‌ی آخر. اين اتفاق‌ها که می‌افتد و اساساً وقتی شخصيت‌های جنجالی سياسی ايران می‌روند خارج از کشور، بهترين فرصت برای آشکار شدن اپوزيسيون ايرانی خارج از کشور است. آن‌چه من تا به حال از اين‌ها ديده‌ام با برخوردهای متفاوت مستقيم يا غير مستقيمی که با آن‌ها داشته‌ام يک واقعيت شگفت‌انگيز را درباره‌ی آن‌ها نشان می‌دهد: اکثريت اپوزيسيون سياسی خارج از کشور، از تقريباً همه‌ی طيف‌ها، شديداً از لحاظ فکری و عقلانی ورشکسته هستند. رفتار، گفتار و کردار اين‌ها رفتار يک عده آدم عصبی است که هیچ عقلانيت و سنجيدگی در آن ديده نمی‌شود. مثال و نمونه‌اش بسيار است (از جمله در همين سفر احمدی‌نژاد، رفتار و گفتار سلطنت‌طلب‌ها را در آن‌جا مشاهده بفرماييد). اساساً اپوزيسيون گويی نمی‌تواند با زبانی سنجيده و متين جمهوری اسلامی را نقد کند. در اکثر موارد عنان اختيار از دست‌اش در می‌رود، احساساتی می‌شود و شروع می‌کند به آسمان به ريسمان بافتن يا ناسزا گفتن. برای اين‌ها اپوزيسيون مساوی است با مقادير معتنابهی ناسزا به اضافه‌ی مشتی شعار درباره‌ی دموکراسی و حقوق بشر و آزادی بيان که اگر پای‌اش بيفتد، خودشان هم به اين‌ها اصلاً پای‌بند نيستند (به عبارتی نزد آن‌ها، دموکراسی و حقوق بشر و آزادی بيان خوب است ولی فقط برای خودشان و دوستان و هم‌فکران‌شان!).

خلاصه‌ی ماجرا اين‌که آمريکا که قبلاً هم چندان وزنی برای احمدی‌نژاد قايل نبود. پس او اساساً نه برای آمريکا، بلکه نزد بقيه‌ی مردم هم چيز زيادی برای از دست دادن نداشت. پس زيان‌کار بزرگ ماجرا خود آمريکا بود که ظرفيت کافی را برای شنيدن حرف‌ها او ندارد. آمريکا بيش از هر کس دیگری در اين ماجرا بی‌آبرو شد، خواسته يا ناخواسته. آمريکا بود که آن همه ادعا داشت، ولی همين آمريکا تحمل نداشت بگذارد يکی حرف‌اش را بزند و قضاوت درباره‌ی حرف‌های او را – که کلی پرت و پلا و حرف بی‌ربط و خنده‌دار هم در آن آمده است – به عهده‌ی «جمهور» واگذار کند. اين است که رييس دانشگاه‌اش هم جوگير تبليغات رسانه‌ای می‌شود و مبانی و اصول اخلاقی و فکری‌اش و آن به اصطلاح ارزش‌های استواری را که می‌گويند آمريکا بر آن‌ها بنا شده است، زير پا می‌گذارد. به اعتقاد من، دقيقاً به دليل اين‌که دانشگاه کلمبيا در آمريکاست و آمريکا آن همه ادعای ارزش‌مداری انسانی، دموکراتیک و حقوق بشری دارد، رييس دانشگاه‌اش نبايد چنان حرف‌هايی می‌زد و آن عبارات را به کار می‌برد.

پ. ن. نکته‌ی تئوريک و بغرنج ماجرا: آزادی بيان نمی‌تواند فضايی ناسزا گفتن و توهين را به بهانه‌ی آزادی برای هيچ کسی تقديس کند، چه آن فرد احمدی‌نژاد باشد، چه رييس دانشگاه کلمبيا يا رييس جمهور آمريکا. آزادی بيانِ اين شکلی، نهايتاً به ضدِ خودش تبديل می‌شود و نقض غرضی تمام عيار خواهد بود.

پ. ن. ۲: اين هم تحلیل هاآرتص از ماجرا: بازنده‌ی اصلی سفر احمدی‌نژاد اسراييل است. (به راهنمايی مکتوب آقای مهاجرانی؛ کاش آقای مهاجرانی لينک مستقيم مطالب را در وبلاگ‌اش می‌آورد). اين مطلب مهدی جامی هم يکی از منصفانه‌ترين يادداشت‌های سياسی راديو زمانه است که به درستی بر نکته‌ای حساس انگشت نهاده است.

ادامه‌ی مطلب…

۱۵

درد دل با احمدی‌نژاد

معصومه‌ ناصری راست می‌گويد: «کلا هیجان ماجرا زده بالا و همه این شلوغ بازی‌ها کار همین احمدی‌نژادی است که کلا ریز می‌بینیمش ولی به تنهایی یک دنیا را اسکل خودش کرده است.» ولی ماجرا اين است که اين وسط هيچ خبری از عقلانيت از هيچ سويی نيست. من می‌فهمم واکنش آمريکايی‌ها واقعاً شلوغ کردن ماجراست و زياد جدی گرفتن احمدی‌نژاد. آخر تحليل‌گری که فرق احمدی‌نژاد و بن‌ لادن را نداند و از پيشينه‌ی شکل‌گيری شخصيت و لفاظی‌های اين دو نفر آگاه نباشد، تحليل‌گری است رسماً مشنگ. اين از طرف آمريکايی که حتی در حد سناتورش هم خودش را در سطح بازی‌ها و لجاجت‌های بچه‌گانه پايين آورده است.

اما محمود آقای خودمان. خوب برادر من! تو با اين همه اهن و تلپ بلند می‌شود بروی آمريکا دل اين‌ها را به دست بياوری، پز سياسی بدهی، و ابراز تمدن و شخصیت کنی. اين کارها شرط دارد، زمينه می‌خواهد، مشی و رفتاری می‌خواهد که دلالت کند بر کاری که ادعای‌اش را داری. من در حسن نيت‌ات هیچ شکی ندارم. ولی وقتی شما به عنوان رييس‌جمهور ايران نمی‌فهمی چطور بايد از اسراييل و صهيونيسم انتقاد کنی که هم انتقادت جدی و بی‌تعارف و برنده و قاطع باشد و هم خودت مسخره‌ی خاص و عام نشوی، توقع داری مردم چه رفتاری با تو داشته باشند؟ می‌دانی چه می‌گويم؟‌ مقصودم اين است که تو اگر از اين مردم آمريکا – نه حتی دولت‌شان – توقع مهمان‌نوازی داری، بايد اول برادری‌ات را ثابت کرده باشی. نه اين‌که تا تقی به توقی می‌خورد دهان‌ات را بی هوا باز کنی و راست راست بگويی هولوکاست همه‌اش کشک بوده. ما که می‌فهميم تو قصد بدی نداشته‌ای. ما می‌فهميم تو مقصودت اين است که کسی نبايد به بهانه‌ی هولوکاست به فلسطينی‌ها ظلم کند. ولی تو اگر می‌خواستی همه‌ی دنيا همين معنی را از حرف‌ات بفهمند، بايد عيناً‌ همين عباراتی را به کار می‌بردی که نوشتم. حالا حساب‌اش را بکن که در کشوری که يک دنيا يهودی دارد – و يهودی‌های‌اش خيلی وقت پيش از ايجاد اسراييل به آن‌جا رفته‌اند و ساکن آن‌جا بوده و هستند – تو چشمِ بيچاره‌ها را در آورده‌ای و گفته‌ای همه‌ی حرف‌هاتان دروغ است! توقع مهمان‌نوازی از اين‌ها داشتن کمی گزاف است. خودت بايد فکر می‌کردی که داری با سر می‌روی توی دهن شير. پس بیخودی لازم نيست خودت را برای اين‌ها به موش‌مردگی بزنی. من هم می‌فهمم که خیلی از مردم دنیا با تريپ ضد آمريکايی‌ات حال کرده‌اند. ولی باور کن، ديپلماسی و درايت داشتن فقط در مخالفت با آمريکا نيست.

می‌دانی محمود آقا؟ تو واقعاً رفيق صادق و يکرنگ در دنيا خيلی کم داری. رفيقی که برای‌ات سوت بکشد و کف بزند، شايد زياد داشته باشی، اما رفیق فابريک و يک‌دل و يک‌جان خيلی خيلی کم داری. انصافاً‌ خيلی تنهايی! پس بهتر است زياد باعث خراب‌تر شدن اوضاع نشوی. ما هم دل‌مان خون است از اين‌که رييس‌جمهور کشورمان را دارند آن‌جا مسخره می‌کنند. ولی تو خودت چرا بهانه دست اين‌ها می‌دهی آخر؟ نکن برادر من! نکن! بعدش هم من نفهميدم چرا اين وسط پای گاليله را کشيدی وسط. خوب بود قبلاً با دو سه نفر که تاريخ علم خوانده‌اند و کمی با عقايد فيلسوفان مسلمان آشنا بودند مشورت می‌کردی که ضايع نشويم آخر. آخر که چی ما در ايران همجنس‌گرا نداريم. نمی‌شد ديپلماتيک‌تر جواب بدهی که ملت مسخره‌ات نکنند؟ نمی‌شد؟ نمی‌شد دو دقيقه جلوی زبان‌ات را بگيری؟ امان از دست اين زبان!

ببين، ما که می‌فهميم تو خيلی با بن لادن و هيتلر فرق داری، خيلی فرق داری. و اين را صادقانه می‌گويم و محض طنز و شوخی نيست. ولی به خدا آن‌ها نمی‌فهمند. آن‌ها حتی اگر واقعاً بدانند تو با اين‌ها فرق داری، فقط برای اين‌که تو را بی‌آبرو کنند، دنبال بهانه‌ای می‌گردند که بگويند تو مثل آن‌ها هستی و تو هم که از خدا خواسته صبح تا شب بهانه به دست اين‌ها می‌دهی. می‌دانی آن‌ها که برای‌ات کف می‌زنند در ايران اسم تو را معجزه‌ی هزاره‌ی سوم گذاشته‌اند و دفترت هم به تو می‌گويد سقراط زمانه. اميدوارم این بار که بر می‌گردی وطن، با معجزه‌ی تازه‌ای برنگردی. تو را به خدا سعی کن زياد سخنرانی نکنی آن‌جا. سعی کن بيشتر فکر کنی. سعی کن بدهی يک آدم سخنرانی‌نويس با سواد سخنرانی‌ات را بنويسد. رئوس حرف‌هات را بهش بده، ولی بهش بگو ديپلماتيک برای‌ات سخنرانی بنویسد. به خدا هيچ شرمی ندارد. خيلی از شخصيت‌های تراز اول دنيا، کسی را دارند که برای‌شان سخنرانی می‌نويسد. تو را به خدا دست از اين اعجازهات بردار. ملت ديگر پيغمبر لازم ندارد. تو هم که الحمدلله مسلمانی و قايل به خاتميت رسول اسلام. بيا کوتاه بيا برادر من.

پ. ن. من واقعاً‌ به خاطر اين لحن و بيان و زبان از خوانندگان فرهيخته‌ای که با زبانی دیگر خو دارند، عذر می‌خواهم. اين اوضاع و بازیگران اين بازی را با هيچ زبان ديگری نمی‌شود توصيف کرد. حق مطلب را هم که مطلقاً به هيچ وجهی و به هیچ زبانی ادا نمی‌توان کردن.

۹

يک سياست‌مدار تراز اول

باشد، می‌زنم به سيم آخر. هر چه ملت دوست دارند بگويند. يک بار ديگر هم نوشته بودم که من علی لاريجانی را سياست‌مدار و ديپلماتی ترازِ‌ اول می‌دانم. اين آدم اصلاً برای هيچ شغل و منصب ديگری در جمهوری اسلامی ساخته نشده بود جز کار ديپلماسی. هر کس اين آدم را به اين کار حاضر گمارده است هوشمندی زيادی به خرج داده است. واکنش‌های اخير علی لاريجانی به آمريکا در شمار دندان‌شکن‌ترين پاسخ‌هايی بود که يک سياست‌مدار ايرانی به آمريکا داده است. به نظر من دستگاه دولتی بايد رسماً سکان هدايت سياست خارجی جمهوری اسلامی را به لاريجانی بسپارد و به بقيه مؤکداً بگويد فقط سکوت کنند و بگذارد يک نفر باسوادتر و ديپلمات‌تر از خودشان حرف بزند. سخنان لاريجانی را از بسياری جهات من سخت منسجم، متين و محکم می‌دانم. تيتری هم که راديو زمانه برای سخنان او انتخاب کرده است، شاهکار است: «آمريکا به ليبرال-دموکراسی در عراق التزام ندارد» و اين درست‌ترين سخنی است که هر سياست‌مداری در چنين وضعيتی می‌تواند به رخ آمريکا بکشد. سخنان لاريجانی فکت دارد، اشارات صريح دارد. تنها حرف‌های جدلی نيست.

۰

فرق سياست‌مدار و غير سياست‌مدار

آدمی که در مقام سياست می‌نشيند (به معنای وسيع‌اش)، چه تفاوتی با «هر آدمی» دارد که چنان نيست؟ پاسخ اين پرسش را از چندين جهت و با تکيه بر موازين مختلفی می‌شود داد. از نگاه دين اگر ببينی و تعاليم اخلاقی دين، برای آن پاسخی هست. از نگاه علم سياست و معرفت‌های انسان‌گرايانه‌ی روزگار مدرن هم اگر نگاه کنی، باز پاسخی برای اين پرسش هست. اما تا جايی که من فهميده‌ام، ميان کسی که سياست‌مدار است و «قدرت» دارد يا «آلوده‌ی قدرت» است فرق از زمين تا آسمان است. اولين چيزی که در اين زمينه‌ها هميشه به ذهن‌ام خطور می‌‌کند اين جمله‌ی امام علی است: «من نصب نفسه للناس إماماً فليبدأ بتعليم نفسه قبل تعليم غيره». از همان صدر اسلام که اصلاً مباحث مدرن و امروزی و حقوق بشر و دموکراسی و اين حرف‌ها در ميان نبوده است يک چيز خيلی روشن بوده و آن اين است که آن که در مقام «امامت» (به معنای عام رهبری و ليدرشيپ) می‌نشيند، موظف است که اول خودش را ادب بکند (پيش از آن‌که گريبان ديگران را بگيرد). و اين يعنی تکليفی اساسی برای آن‌که «قدرت» در اختيار دارد. پس در اختيار داشتن «قدرت» اولين کاری که می‌کند اين است که تو را آماج هر انتقادی قرار می‌دهد. اگر درست باشد که بدا به حال آن سياست‌مدار و اگر غلط هم باشد، حداکثر می‌توانی بگويی چه مظلوم بودی! اگر برای آدم مهم باشد که وقتی «قدرت» در اختيار دارد، کسی او را مذمت کند، اصلاً نبايد تن به قدرت بدهد. وارد اين وادی شدی، بايد تمام اين‌ها را به جان بخری.

اما آن‌که اهل سياست است، بدون شک تفاوت دارد با «مؤمن» و «مسلمان» معمولی. بسياری از احکامی که بر يک «فرد» جاری است، ديگر برای آن فرد صاحب قدرت صدق نمی‌کند: آن احکام ده‌ها برابر دشوارتر می‌شود و عقوبت‌شان سخت‌تر. لذا هر چه بهره و حظ‌ات از قدرت بيشتر، مسئوليت‌ات هم بيشتر و ناگزير بايد پاسخگوتر از بقيه باشی. چه اين فرد برخوردار از قدرت (به معنای وسيع‌اش – که شامل «ثروت» و «شهرت» هم می‌شود اما البته با «قدرت سياسی» تفاوت دارد)، من باشم يا هر کس ديگر. قدرت با خودش فساد می‌آورد و هيچ انسانی بری از خطا نيست. اما وقتی در مقام قدرت نشستی، اين پاسخی موجه نيست که بگويی خوب من انسان‌ام، اشتباه می‌کنم ديگر! در مقام قدرت اگر باشی و بدانی و بفهمی که خطا کرده‌ای و به آن اذعان کنی، اخلاق حکم می‌کند، استعفا کنی و آن مقام را به کسی بسپاری که از تو سزاوارتر است. اگر هم بدانی و با پر رويی بر آن پافشاری کنی، خوب معلوم است جباری هستی فاسق! اگر هم اصلاً‌ خودت ندانی که داری چه غلطی می‌کنی و کلی آدم مشفق و دردمند و صاحب انديشه‌ی اطراف‌ات بدانند و بگويند به چه منجلابی داری فرو می‌روی و باز هم پنبه در گوش بگذاری، ديگر به نهايت قساوت قلب رسيده‌ای! خيلی ساده است. برگرديم به صدر اسلام. عثمان خليفه‌ی سوم وضعی کمابيش چنين داشت. و علی تا آخرين نفس از او حمايت کرد و بعد هم متهم به ريختن خونِ عثمان شد. اما همين علی مرتب به عثمان هشدار می‌داد و عثمان گوش به سخنان علی نمی‌داد. لحظه‌ای درنگ نکنيد. نگوييد او علی بود که چنين کرد و ما را و شما را چه قياس با علی بکنيم. علی چون يک انسانِ ‌صاحب خرد و فضيلت چنين می‌کرد. اگر از خاندان نبوت و رسالت هم نبود و وصی هم نبود، باز هم ممکن بود اين اندازه «درک» و «تشخيص» داشته باشد. می‌شود گفت که به هر حال همه خطا می‌کند و عثمان هم مثل همه‌ی آدم‌ها؟ اگر وضع چنين بود که علی بايد آن انذار را تعطيل می‌کرد. اگر بگوييم خوب آن وقت از عثمان بهتر علی بود، اين تشخيص من و شمای شيعه است. «عقل» اين وسط چه می‌گويد؟

نمی‌دانم. زياد به حاشيه نمی‌روم. من در فهم سياست، بعد از تحصيل علم سياست و مشاهده‌ی صحنه‌ی سياست جهان و ايران، فکر می‌کنم درکی واقع‌گرايانه دارم. اما در درک واقع‌گرايانه‌ام، ارزش‌ها را تعطيل نمی‌کنم و عقل و خرد را قربانی «ريل پالتيک» نمی‌سازم. کسی که در مقام سياست نشست، بايد پوست‌اش کلفت باشد و هر چه فحش هم خورد نوش‌جان‌اش. ننه من غريبم در سياست در آوردن و ادعای مظلوميت کردن، فقط خصلت ديکتاتورهای بچه‌ننه‌ای است که شهامت روبرو شدن با مهابت سياست را ندارند. سياست مردِ ميدان می‌خواهد که از پليد‌های‌اش نترسد. وقتی هم آلوده‌ی آن شدی، رنجشی از هيچ سخنی و عملی – به حق يا ناحق –نبايد داشت. فرصتی يافتم بيشتر موضوع را می‌شکافم. همين دو سه بند را سربسته داشته باشيد تا وقتی بتوانم بهتر بپرورانم‌اش.

مرتبط: عدالت ورزی با ارباب قدرت؟

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد